همیشه سیگار کشیدنت عذابم میداد
راستشو بخوای بیشتر از روی حسادتم بود
نه که بخوام مثل شاعرها بگم چون لبات بهش میخورد حسودیم میشد نه.
حسادت میکردم
چون میدونستم آدما وقتی سیگاری میشن که خیلی غصه داشته باشن...
و غصه داشتن میتونه از نداشتن یه آدم به وجود بیاد
من که کنارت بودم
پس مطمئنا اونی که غُصشو میخوردی من نبودم


تاريخ : یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٥ | ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()



زن: کجایی عزیزم؟
خیام :
ماییم و می و مطرب و این کُنجِ خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب

زن: مشروب !؟ مگه تو نگفتی من نماز میخونم؟
خیام :
می خوردن و شاد بودن آیین من است
فارغ بودن ز کفر و دین، دین من است

زن :
با کیا هستی حالا خبرِ مرگت؟
خیام :
فصل گل و طرف جویبار و لب کِشت
با یک دو سه یار و دلبر حور سرشت

زن :
آدرس بده بیام بزنم تو دهن این حوری ها!
خیام :
راه پنهانی میخانه نداند همه کس
جز من و زاهد و شیخ و دو سه رُسوای دگر

زن:
اونقدر مشروب بخور تا بترکی!
خیام :
گر می نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را

زن: برووو بمیررررر!
خیام :
چون مُرده شوم خاکِ مرا گم سازید
احوال مرا عبرتِ مردم سازید...



تاريخ : شنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٥ | ٢:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.
موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.
همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،
مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.
مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.

 

 




تاريخ : شنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٥ | ٢:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()


اگرمیخوای بفهمی کسی بهت علاقه داره دقت کن موقع نگاه کردن بهت چندباردر
دقیقه پلک میزنه ؛ اگر بین"۶تا۱۰"بارپلک زد بدون شک نسبت بهت حس داره





تاريخ : دوشنبه ٩ اسفند ۱۳٩٥ | ٩:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
خار خندید و به گل گفت سلام
و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی نزدیک آمد،
گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت سلام...

گل اگر خار نداشت
دل اگر بی غم بود
اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ نبود،
زندگی،
عشق،
اسارت،
همه بی معنا بود . . . .





تاريخ : دوشنبه ٩ اسفند ۱۳٩٥ | ٢:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
در سال ۱۸۰۹ بتینا برای گوته نوشت:
 "تمایل شدیدی دارم که شما را برای همیشه دوست بدارم" 
این جمله‌ی به‌ظاهر پیش پا افتاده را به دقت بخوانید.
 از کلمه‌ی عشق مهم‌تر، کلمه‌های "همیشه" و "تمایل" است!
آنچه بین آن دو جریان داشت، عشق نبود، جاودانگی بود...



 



تاريخ : دوشنبه ٩ اسفند ۱۳٩٥ | ٢:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
دختری با مادرش در رختخواب
درد و دل می کرد با چشمی پر آب
گفت: مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم
سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد
هیچ کس مجنون این لیلا نشد

شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته
مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت
دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود
غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن

گفت دختر مادر محبوب من!
ای رفیق مهربان و خوب من
گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا
کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟
غیر از آن روزی که گشتم همسفر

با سعید و یاسر و سینا صفر
با سه تاشان رفته بودم سینما
بگذریم از مابقی ماجرا
یک سری هم صحبت صادق شدم
او خرم کرد آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج علی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد،بله

بعد جعفر یار من عباس بود
البته وسواسی وحساس بود
بعد ازآن وسواسی پر ادعا
شد رفیقم خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم
بعدهانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو
گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری
لیک جز آن که تو را باشد پدر
دل نمی دادم به هرکس اینقدر
خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی
واقعا که پوز مادر را زدی


تاريخ : چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٥ | ٩:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

یک مرد چینى که شکست عشقى خورده بود ، در روز ولنتاین سال ۲۰۱۴ نیمى از بلیط هاى فیلم سینمایى " عاشقانه اى در پکن " را یکى در میان خرید تا هیچ زوج عاشقى نتوانند کنار هم بنشینند

 

 




تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٥ | ۸:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
خدا دوست دارد لبى که ببوسد
نه ان لب که از ترس دوزخ بپوسد
خدا دوست دارد من و تو بخندیم
نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم





تاريخ : پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٥ | ٩:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
خدا دوست دارد لبى که ببوسد
نه ان لب که از ترس دوزخ بپوسد
خدا دوست دارد من و تو بخندیم
نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم





تاريخ : چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٥ | ٢:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()


پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی می‌کردند.

هنگام خواب، همسر پیرمرد از او خواست تا شانه‌ای برای او بخرد تا موهایش را سر و سامانی بدهد.

پیرمرد نگاهی حزن‌آمیز به همسرش کرد و گفت: «نمی‌توانم بخرم، حتی بند ساعتم پاره شده و در توانم نیست تا بند جدیدی برایش بگیرم.»
پیرزن لبخندی زد و سکوت کرد.

پیرمرد فردای آن روز بعد از تمام شدن کارش، به بازار رفت و ساعت خود را فروخت و شانه‌ای برای همسرش خرید.

وقتی به خانه بازگشت شانه در دست با تعجب دید که همسرش موهایش را کوتاه کرده است و بند ساعت نو برای او گرفته است.
مات و مبهوت و اشک‌ریزان همدیگر را نگاه می‌کردند.

اشک‌هایشان برای این نبود که کارشان هدر رفته بود بلکه برای این بود که همدیگر را به یک اندازه دوست داشتند و هر کدام بدنبال خشنودی دیگری بود.

به یاد داشته باشیم اگر کسی را دوست داری یا شخصی تو را دوست داشته باشد باید برای خشنود کردن او سعی و تلاش زیادی انجام دهی.

عشق و محبت به حرف نیست، باید به آن عمل کرد. عمل است که شدت عشق را به تصویر می‌کشد.



تاريخ : جمعه ٢٤ دی ۱۳٩٥ | ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی
وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم سرت رو شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از اینکه منو از دست بدی وحشت داشتی
وقتی 25 سالت بود ومن بهت گفتم که دوستت دارم صبحانه مو اماده کردی و برام اوردی پیشونیم رو بوسیدی گفتی بهتره عجله کنی داره دیرت میشه
وقتی 30 سالت شد و من بهت دوستت دارم بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری بعد از کارت زود بیا خونه
وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم تو داشتی میز شام رو تمیز میکردی و گفتی.باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درس ها به بچه مون کمک کنی
وقتی 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی بهم نگاه کردی و خندیدی
وقتی که 70 سالت شد; این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری
نتونستم چیزی بگم فقط اشک در چشمانم جمع شد
اون روز بهترین روز زندگی من بود چون تو هم گفتی که منو دوست داری
به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
و چقدر در زندگی براش ارزش قایل هستی
چون زمانی که از دستش بدی مهم نیست که جقدر بلند فریاد بزنی
اون دیگه صداتو نخواهد شنید....

پابلو نرودا



تاريخ : جمعه ۱٠ دی ۱۳٩٥ | ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
تلخ ترین حرف: دوستت دارم اما …

شیرین ترین حرف: … اما دوستت دارم



تاريخ : جمعه ۱٠ دی ۱۳٩٥ | ٢:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
هر بار بعد از دیدنت
می نشینم
مثل زلزله زده ها
در کنار صندلی ام
و کشتگانم را می شمارم
و تکه پاره هاى تنم را جمع می کنم...

سعاد الصباح





تاريخ : دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٥ | ٢:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
وقت خواب است و دلم پیش تو سرگردان است
شب بخیر ای نَفَست, شرحِ پریشانی من...!





تاريخ : شنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٥ | ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
حضرت مولانا کل داستان انتخاب کردن یار و هم صحبت را 
در یک بیت گفتن،پروندشم بستن:

دلا نزد کسی بنشین
که او از دل،خبر دارد


تاريخ : جمعه ۱٢ آذر ۱۳٩٥ | ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
من 
که اصرار ندارم
تو خودت مختاری....
یا بمان...
یا که نرو...
یا نگهت می دارم...!!!





تاريخ : جمعه ۱٢ آذر ۱۳٩٥ | ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
همه ، عشقی چون رومئو و ژولیت می خواهند ،
بدون اینکه بدانند این عشق ۳ روز دوام داشت
و جان ۶ نفر را گرفت!!!





تاريخ : دوشنبه ۸ آذر ۱۳٩٥ | ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

آن نیستی که رفتی
آنی که در ضمیری

"سعدی"

 



تاريخ : جمعه ٥ آذر ۱۳٩٥ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
ما در میان رقصیم
رقصان کن آن میان را


مولانا
 
 



تاريخ : شنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٥ | ٩:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
بعضی کارها مردونه است
هرکسی نمیتونه.
مثلِ دوست داشتن یک زن!
 
 



تاريخ : شنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٥ | ٩:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
‏تو فکر کن موقع رفتنت یکی بیاد بهت بگه:
" سفر نکن خورشیدکم، ترک نکن منو نرو، نبودنت مرگ منه، راهی این سفر نشو"
از سنگ هم باشی نمیتونی بری دیگه...





تاريخ : شنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٥ | ٩:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
بعضی ها مثل دسته صندلی سینما میمونن
معلوم نیس مال توئه یا بغل دستی !!





تاريخ : دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٥ | ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

١-هر روز سیگار بکش، ١٠ سال زودترمیمیرى
٢-هر روز الکل بنوش، ٣٠ سال زودترمیمیرى
٣-عاشق کسى شو که عاشق تونیست، هر روز میمیرى





تاريخ : دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٥ | ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
‏‎من باشم و
وی باشد و
می باشد و
نی
‏‎کی باشد و
کی باشد و
کی باشد و
کی
‏‎من گه لب وی بوسم و
وی گه لب می
‏‎من مست ز وی باشم و
وی مست ز می


تاريخ : جمعه ٢۱ آبان ۱۳٩٥ | ٢:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
‏قطره تویى
بحر تویى
لطف تویى
قهر تویى
قند تویى
زهر تویى
بیش میازار مرا...





تاريخ : دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٥ | ٩:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
آدم ها
جدا از عطری که،
به خودشون می زنن
عطر دیگه ای هم دارن
که تاثیر گذارتره

عطر نگاهشون
عطرحرفاشون
عطری که فقط و فقط
مختصّ شخصیت اون هاست
و در هیچ مغازه ی عطر فروشی
پیدا نمیشه...





تاريخ : جمعه ۱٤ آبان ۱۳٩٥ | ۱:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
‏گر با دگران به ز منی، وای به من
ور با همه کس همچو منی، وای همه!


ابوسعید ابوالخیر




تاريخ : جمعه ۱٤ آبان ۱۳٩٥ | ۱:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
پیش بیا ، پیش بیا ، پیشتر
تا که بگویم غم دل بیشتر
دوست ترت دارم از هر چه دوست
ای تو به من از خود من خویشتر
دوست تر از آنکه بگویم چقدر
بیشتر از بیشتر از بیشتر!

قیصر امین پور





تاريخ : دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٥ | ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

چهارده ساله که بودم؛ عاشق پستچی محل شدم.

خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم و نامه را بگیرم، او پشتش به من بود.

وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود! شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد. با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت. از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی! تمام خرجی هفتگی ام ، برای نامه های سفارشی می رفت. تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز؛ یک نامه سفارشی برای خودم می فرستادم، که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود.

تابستان داغی بود. نزدیک یازده صبح که می شد، می دانستم الان زنگ میزند! پله ها را پرواز میکردم و برای اینکه مادرم شک نکند ، میگفتم برای یک مجله مینویسم و آنها هم پاسخم را میدهند. حس میکردم پسرک کم کم متوجه شده است. آنقدر خودکار در دستم می لرزید که خنده اش میگرفت. هیج وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمیزد. فقط یک بار گفت : چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان !

و من تا صبح آن جمله را تکرار میکردم و لبخند میزدم و به نظرم عاشقانه ترین جمله ی دنیا بود. چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! عاشقانه تر از این جمله هم بود؟ تا اینکه یکروز وقتی داشتم امضا میکردم، مرد همسایه فضول محل از آنجا رد شد. مارا که دید زیر لب گفت : دختره ی بی حیا. ببین با چه ریختی اومده دم در ! شلوارشو ! متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است. جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود. آنقدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من ، طرف را روی زمین خوابانده و باهم گلاویز شده اند! مگر پیک آسمانی هم کتک میزند؟ مردم آنها را از هم جدا کردند. از لبش خون می آمد و می لرزید. موهای طلاییش هم کمی خونی بود. یادش رفت خودکار را پس بگیرد. نگاه زیرچشمی انداخت و رفت. کمی جلوتر موتور پلیس ایستاده بود. همسایه ی شاکی، گونه اش را گرفته بود و فریاد می زد. از ترس در را بستم. احساس یک خیانتکار ترسو را داشتم ! روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم آن آقای قبلی چه شد؟

گفت: بیرونش کردند! بیچاره خرج مادر مریضش را میداد. به خاطر یک دعوا ! دیگر چیزی نشنیدم. اوبه خاطر من دعوا کرد! کاش عاشقش نشده بودم

از آن به بعد هر وقت صبح ها صدای زنگ در میشنوم ، به دخترم میگویم: من باز میکنم ! سالهاست که با آمدن اینترنت، پستچی ها گم شده اند.

دخترم یکروز گفت: یک جمله عاشقانه بگو لازم دارم

گفتم :چقدر نامه دارید. خوش به حالتان! دخترم فکر کرد دیوانه ام!

 

 چیستا یثربی



تاريخ : چهارشنبه ٥ آبان ۱۳٩٥ | ۱:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

- داره بارون میاد
+ می‌خواى برسونمت؟
- ماشین دارى؟
+ نه
- چتر داری؟
+ نه
- پس چی داری؟
+ دوستت دارم .. !







تاريخ : جمعه ۳٠ مهر ۱۳٩٥ | ٩:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
به قول سهراب سپهری:
تو مرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود یا نشود حرفی نیست
اما نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست...


تاريخ : پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
درختی خشک را مانم به صحرا
که عمری سر کند تنهای تنها

نه بارانی که آرد برگ و باری
نه برقی تا بسوزد هستیش را


 فریدون مشیری





تاريخ : پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

همیشه همه گلوله ها برای دشمن نیست
گاه بایدآخرین گلوله را
برای خودت نگه داری

دوستت دارم
آن گونه که سربازی درمحاصره ی دشمن
آخرین گلوله اش را


امید قدسی زاده

 

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
گاهی دوست دارم
کفش هایم را
تا به تا بپوشم
تا مانند بچگیهایم
تو برایم درستش کنی





تاريخ : پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

-  به من بگو ببینم او را چگونه دوست داری؟

- نلی، این چه سؤال احمقانه ایست؟ همان طوری که دیگران همدیگر را دوست دارند.

- نه، این جواب قانع کننده ای نبود. جواب حسابی بده .

- من زمین زیر پاهای او و هوایی که استنشاق می کند را دوست دارم. هر چیز را که دست می زند و هر سخنی را که بر زبان می آورد دوست دارم. نگاه هایش را، تمام حرکاتش را و خودش را هر طور که هست و همان طور که هست تمام و کمال دوست دارم. حالا این دلیل کافی است یا نه؟

 

 امیلی برونته

 



تاريخ : جمعه ٢۳ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
زن را باید " زد "
بوسه بر پیشانی اش..،
زن را باید "کُشت"..
آن غم پنهانی اش..





تاريخ : جمعه ٢۳ مهر ۱۳٩٥ | ۱:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
این «دوستت دارم» گفتنت
مثل «موفق باشید» آخر امتحان دیفرانسیل و انتگرال است!
یا مثل حرف دکترها
که می گویند:
چیزی نیست خوب می شوی

علیرضابهـرامی





تاريخ : چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٥ | ۱:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
نه که فکر کنی برای خودم میگویم،
اما…
حیف تو نیست…
که با من نیستی؟





تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٥ | ٩:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
"دوستت دارم" را باید یکهو پرت کرد توی صورت مخاطب، برق بگیردش.
 مهلت فکر کردن نداشته باشد. خون بدود توی صورتش.
 لبخندی ریز خودش را جا کند میان لبهایش.

برای "دوستت دارم" دنبال مقدمه چینی نباش. بکوب توی صورتش.





تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٥ | ٩:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
-- بزگترین آرزوت چیه؟
-یه روز با اونی ک دوسش دارَم زِندگی کُنم
-- تو چی؟
-اینکه اون کسی که باهاش زندگی میکُنی من باشم




تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٥ | ٩:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
تا تو نقاش دل تنگ منی، دقت کن
برگ ها را نکنی زرد
دلم می گیرد
 
 





تاريخ : دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
فصل عوض میشود 
جای آلو را
خرمالو میگیرد
جای دلتنگی را
دلتنگی!


علیرضاروشن





تاريخ : شنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٥ | ۸:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
نشد یک لحظه از یادت جدا دل
زهی دل! آفرین دل! مرحبا دل!

زدستش یک دم آسایش ندارم
نمی دانم چه باید کرد با دل!؟

هزاران بارمنعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل!

به چشمانت مرا «دل» مبتلا کرد
فلاکت: دل! مصیبت: دل! بلا: دل!

از این دل داد من بستان خدایا
ز دستش تا به کِی گویم: «خدا! دل!»؟

درون سینه آهی هم ندارد
ستمکش دل! پریشان دل! گدا دل!

به تاری گردنش را بسته زلفت
فقیر و عاجز و بی دست و پا دل

بشد خاک و ز کویت برنخیزد
زهی ثابت قدم دل! باوفا دل!

ز عقل و دل دگر از من مپرسید
چو عشق آمد کجا عقل و کجا دل؟

تو «لاهـوتی» ز دل نالی؛ دل از تــو!
حیاکن! یا تو ساکت باش یا دل!


تاريخ : پنجشنبه ۸ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
در راه عشق،
من ز همه پیشرو ترم
سبقت مجاز نیست،
فقط خط ممتد است...!




تاريخ : پنجشنبه ۸ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
‏من هنوز زرد نشده بودم ،
به خاطر تو افتادم !

 



تاريخ : پنجشنبه ۸ مهر ۱۳٩٥ | ٢:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

استاد شهریار در پی یک شکست عشقی ترم آخر پزشکی دانشگاه را رها میکند و ترک تحصیل مینماید.یعنی حدود 6 ماه قبل از اخذ مدرک دکتری از دانشگاه به دلیل شکست عشقی انصراف میدهد.

او که به خواستگاری دختری از آشنایان میرود چون وضع مالی مناسبی نداشته و در ابتدا مشهور هم نبوده جواب رد میشنود.

استاد ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺗﺎ 47 ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﺠﺮﺩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻋﺸﻖ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍﺵ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ...

ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﺶ ﺭﻓﺖ، به ﺍﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺩ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﻣﺎﻝ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﯽ ﺑﻬﺮﻩ بوﺩ!

ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ در ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺳﯿﺰﺩﻩ به ﺩﺭ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﯿﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻭ بچه ﺑﻪ ﺑﻐﻞ ﺩﯾﺪ ، ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺳﺮﻭﺩ که واقعاً معرکه است :

ﺳﺮ ﻭ ﻫﻤﺴﺮ ﻧﮕﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﮔﺮﻭ ﺑﻮﺩ ﺳﺮﻡ

ﺗﻮ ﺷﺪﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭘﯿﺮﯼ؛ ﭘﺴﺮﻡ

ﺗﻮ ﺟﮕﺮﮔﻮﺷﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﺑﺮﯾﺪﯼ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ

ﻣﻦ ﺑﯿﭽﺎﺭکﻩ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺟﮕﺮﻡ

ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻧﺮﺍﻧﺪﻡ ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻫﻮﺳﯽ

ﻫﻮﺱ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﺍﻧﻪ ﺳﺮﻡ

ﭘﺪﺭﺕ ﮔﻮﻫﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺭ ﻭ ﺳﯿﻢ ﻓﺮﻭﺧﺖ

ﭘﺪﺭ ﻋﺸﻖ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﺭﻡ

ﻋﺸﻖ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﺣﺴﻦ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﻫﻨﺮ

ﻋﺠﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﻧﯿﺮﺯﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺳﯿﻢ ﻭ ﺯﺭﻡ

ﺳﯿﺰﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ

ﻣﻦ ﺧﻮﺩ ﺁﻥ ﺳﯿﺰﺩﻫﻢ ﮐﺰ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﻡ

ﺗﺎ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﺩﺭﺵ ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻨﻢ ﻋﻬﺪ ﻗﺪﯾﻢ

ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﮔﺬﺭﻡ.

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٥ | ٢:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
وفاداری زن زمانی معلوم میشود که مردش هیچ نداشته باشد و
وفاداری مرد هنگامی معلوم میشود که همه چیز داشته باشد
 
 



تاريخ : یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٥ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
شتاب خواستنت 
این چنین که می بالد
به دوری تو مگر می توان شکیبا شد؟





تاريخ : جمعه ٢٦ شهریور ۱۳٩٥ | ۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
اگر دو نفر رو همزمان دوست داشتی، نفر دوم رو انتخاب کن، 
چون اگر نفر اول رو واقعا دوست داشتی، هیچ وقت به نفر دومی فکر نمیکردی!




تاريخ : پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
یک عکّاس مشهور نوشته بود:
یک عکس فوق‌العاده
نتیجه‌ی فاصله‌ مناسب عکاس
ازسوژه مورد علاقه‌اش است!
پس برای داشتن یک رابطه‌ فوق‌العاده
همیشه به دنبال بهترین فاصله باشید!
نه نزدیکترین فاصله!





تاريخ : چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست

نگفتم : عزیزم ، این کار را نکن

نگفتم : برگرد

و یک بار دیگر به من فرصت بده

وقتی پرسید : دوستش دارم یا نه ، رویم را برگرداندم

حالا او رفته و من تمام چیزهایی که نگفتم را می شنوم

نگفتم :عزیزم ، متاسفم ،

چون من هم مقصر بودم

نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاریم

چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است

گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای

من آن را سد نخواهم کرد

حالا او رفته و من

تمام چیزهایی که نگفتم را می شنوم

او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم

نگفتم : اگر تو نباشی

زندگی ام بی معنی خواهد بود

فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد

اما حالا ، تنها کاری که می کنم

گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم

نگفتم : بارانی ات را درآر ...

قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم

نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست

گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشی ، خدا به همراهت

او رفت و مرا تنها گذاشت

تا با تمام چیزهایی که نگفتم ، زندگی کنم .

 

  سیلورستاین

 

 



تاريخ : چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
جایزه‌ی اسکار بهترین تعریف از غربت میرسه به مولانا که میگه :
"غربت " آن است که با جمعی و جانانت نیست





تاريخ : چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٥ | ۱:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
تو به اندازه‌ی تنهایی من، خوش‌بختی
من به اندازه‌ی زیبایی تو، غمگینم


حمید مصدّق


تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٥ | ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
‏عشق باید پا در میونی کنه
تا آدم احساس جوونی کنه





تاريخ : شنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
آدم هیچ وقت نمی دونه چی می خواد
آدم فکر می کنه یه جور آدم مشخص رو میخواد
و بعد
یکی رو می بینه که،
هیچی از چیزهایی که می خواسته رو نداره.
و بدون هیچ دلیلی
عاشقش میشه!

وودی آلن





تاريخ : شنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٥ | ۱:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
تونل عشق، یک تونل کاملا طبیعی از شاخ و برگ درختان است 
و در بین زوج های جوان اوکراینی، برای قدم زدن محبوبیت زیادی دارد.





تاريخ : جمعه ۱٢ شهریور ۱۳٩٥ | ۱:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
یاد تو زخمی به قلبم میزند هرشب ولی
با نوازش های تو یکشب مداوا میشوم

کنج آغوشت اگرجایم دهی امشب مرا
من پر آوازه ترین معشوق دنیا میشوم





تاريخ : جمعه ۱٢ شهریور ۱۳٩٥ | ۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
یکیو دوست داشتم اونقدر بهش فکر کردم که تصورى که ازش داشتم 
از خود واقعیش سبقت گرفت...
بعدها...
دیگه خودشو دوست نداشتم...
تصور ذهنى خودمو دوست داشتم!





تاريخ : دوشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٥ | ۸:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
کاش تکثیر میشدم
به چند عاشق...
یا چند شاعر....
یا که چند دیوانه....
من تنها برای دوست داشتنت کافی نیستم!

سعید هلیچی





تاريخ : دوشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٥ | ۱:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
تو نیستی که ببینی 
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست
از تو می گویم

تو نیستی که ببینی
چگونه از دیوار
جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی
دل رمیده ی من
به جز خیال تو
هرچیز را رها کرده است


فریدون مشیری


تاريخ : شنبه ٦ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
از زلزله و عشق، خبر کس ندهد

آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای.....

شفیعی کدکنی





تاريخ : شنبه ٦ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
ناله را
هر چند می‌خواهم
که پنهان بَرکِشم
سینه می‌گوید
که من تنگ آمدم
فریاد کن...


امیرخسرو دهلوی





تاريخ : پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
بی بوسه هم به قلبِ تو ره می توان سپرد
از کوچه باغِ جنگلیِ پشتِ گردنت!





تاريخ : دوشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
بار اول که دیدمت
چنان بی مقدمه زیبا بودی
که چند روز بعد
یادم افتاد
باید عاشقت می شدم..!





تاريخ : پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٥ | ٩:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
از مادربزرگم پرسیدم:
تا حالا بابابزرگ واست گل خریده؟
گفت:
همه دامنهایی که واسم خرید گلــدار بود...


تاريخ : پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٥ | ٩:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
من عاشقانه دوستش داشتم
و او عاقلانه طردم کرد
منطق او
حتی از حماقت من ، احمقانه تر بود !

احمد شاملو
 
 



تاريخ : پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٥ | ٩:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

 همسر بهداد سلیمی  در بخشی از نوشته خود آورده است: 

سه چراغ سفید ثانیه ها چرخیدند و رقصیدند ولی ژوری چراغ ها را خاموش کرد. سحرگاه 27 مردادماه شاید به خاطر ناداوری ها برای من و تو تاریک باشد ولی بلند شو عزیزترینم استوار و پابرجا برگرد و آینده را چراغانی کن. تو بدان همیشه قهرمان زندگی منی. مرد طلایی من، با تو رکورد تمام دوست داشتن ها را زده ام.

طلوع آفتاب را به تماشا می نشینم و خدا را شکر می کنم سالم هستی. بیا که فاصله ها خنده از لبم ربوده. دارم تمام می شوم بیا. با آمدنت من و سلین را به خواب های طلایی بسپار.»

 

 



تاريخ : پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٥ | ۱:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
هر سربازی در جیب‌هایش
در موهایش و لای دکمه‌های یونیفورمش ؛
زنی را به میدان جنگ می‌برد...
آمار کشته های جنگ...
همیشه غلط بوده است !
هر گلوله دونفر را از پا در می‌آورد...
سرباز...
و دختری که در سینه‌اش می‌تپد...





تاريخ : دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٥ | ٢:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
جان من و جان تو
گویی که یکی بودست
سوگند بدین یک جان
کز غیر تو بی زارم!


 


تاريخ : جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥ | ۱:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()





کنار ساحل باران ببارد
نمناک شود کنده های خشک تنهایی
بویِ دودِ آتش نیمه جان
چای و صندلی دونفره
صدای مرغ های عاشق دریایی
اینجا هوا برای عاشق شدن خوب است
کمی نزدیک تر بیا
قایق تنهایی رو به جنون است . . .



تاريخ : چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٥ | ۳:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٥ | ۱:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
قو تنها پرنده ای که فقط یکبارعاشق میشه و زمان دقیق مرگشو هم میدونه.
قو یک هفته مانده به مرگش میره جایی که برای اولین بارجفتشو دیده 
و عاشقش شده؛اونجا میمونه تازمان مرگش فرا برسه .




تاريخ : یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٥ | ٩:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
انجمن گل هلند از شهروندان خواسته درصورت بروز عشق در یک نگاه، 
بی‌درنگ شیشه را شکسته و گل را تقدیم کنند.





تاريخ : شنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

خار خندید و به گل گفت سلام
و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی نزدیک آمد،
گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت سلام...
گل اگر خار نداشت
دل اگر بی غم بود
اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ نبود،
زندگی،
عشق،
اسارت،
قهر و آشتی،
همه بی معنا بود


تاريخ : جمعه ۱٥ امرداد ۱۳٩٥ | ۱:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
پدرم می گوید از سولماز بگذر 
که رنج می آورد
مادرم گریه می کند از سولماز بگذر
که مرگ می آورد
خواهرهایم به من نگاه می کنند... باخشم
که ذلیل دختری شده ام
آه سولماز...
این ها چه می دانند که عاشق سولماز بودن چه درد شیرینی است...
به کوه می گویم سولماز را می خواهم
جواب می دهد من هم...
به دریا می گویم سولماز را می خواهم
جواب می دهد من هم...
در خواب می گویم سولماز را می خواهم
جواب می شنوم من هم...
اگر یک روز به خدا بگویم سولماز را می خواهم...
زبانم لال... چه جواب خواهد داد؟


نادر ابراهیمی


تاريخ : پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()





شما که سواد داری،
لیسانس داری ، روزنامه خوونی
با بزرگون میشینی،
حرف میزنی ، همه چی میدونی
شما که کله ت پُره،
واسه هر چی که میگن جواب داری،
در نمیمونی
بگو از چیه که من دلم گرفته …!
راه میرم دلم گرفته،
می شینم دلم گرفته،
گریه می کنم ، می خندم،
پا میشم ، دلم گرفته !


محمد صالح اعلا






فردا اگر ز راه نمیآمد
من تا ابد کنار تو میماندم
من تا ابد ترانهء عشقم را
در آفتاب عشق تو میخواندم


فروغ فرخزاد



تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٥ | ٩:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()




گاهی برای رفتن زود است
گاهی دیر
من
همیشه این دو زمان را
اشتباه گرفته ام
تو
همیشه به موقع رفته ای
و باز این ساعت لعنتی
کوک نیست
مثل ساز تو
وحال من . . .



تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٥ | ٩:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
خنده های تـــو
آرزوهـای مـن انـد
بخند تا برآورده شوند


تاريخ : یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
گاهی اوقات فکر کردن به بعضی ها
ناخودآگاه لبخندی روی لبانت می نشاند
دوست دارم این لبخند های بیگاه
و آن بعضی ها را


تاريخ : یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٥ | ٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
من دریافته ام که دوست داشته شدن هیچ نیست.
و اما دوست داشتن همه چیز است!
آن کس خوشبخت است که بتواند عشق بورزد.


هرمان هسه





تاريخ : یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٥ | ۱:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
وقت خواب است و دلم 
پیش تو سرگردان است
شب بخیر ای نَفَست
شرحِ پریشانی من...!


ناصر حامدی





تاريخ : سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٥ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
از من جدا مشو که توأم نور دیده‌ای
آرام جان و مونس قلب رمیده‌ای

از درگه تو دست ندارند عاشقان
پیراهن صبوری ایشان دریده‌ای

حافظ
 
 



تاريخ : سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

دریکی ازمحله‌های پاریس،دیواری وجود داردکه برروی کاشی های ان با300 زبان زنده دنیا بیش از هزارباربارنگ سفید نوشته شده است: "دوستت دارم".

 



تاريخ : دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٥ | ٢:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
مهمترین کارى که یک پدر مى تواند
براى فرزندانش انجام دهد این است که
عاشق مادرشان باشد!!!


تئودرر هسبورگ





تاريخ : پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٥ | ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
بد موقعی دیدمت!
وسطِ پاییز
زیر باران ..
اصلا محال بود
عاشقت نشوم !


مریم قهرمانلو





تاريخ : چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٥ | ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
مــردها وقتی عاشق می شوند
به دنیا می آیند
و زن ها
عاشق که می شوند می میرند!


ویسلاوا شیمبورسکا





تاريخ : سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٥ | ٩:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
با کدامین شانه بهتر میکنی دیوانه ام:

موی تو شانه کنم یا
سر نهی بر شانه ام؟





تاريخ : یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٥ | ٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
گفتم به کام وصلت، خواهم رسید روزی
گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی!





تاريخ : شنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٥ | ٢:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
بعد از تو
آن چه سمت چپِ سینۀ من است
دل نیست
بلکه
" موزۀ درد معاصر " است


احسان پرسا

 


تاريخ : جمعه ۱۱ تیر ۱۳٩٥ | ۳:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٥ | ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
بهار هم رفت...
تابستان یعنی
آشتی دوباره ی دست های تو با طبیعت
مگر سر جنگ داری بانو؟!
هر سال با تیر می آیی...!





تاريخ : چهارشنبه ٢ تیر ۱۳٩٥ | ۱:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
در عالم کودکی به مادرم قول دادم ،
که تا همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم.
مادرم مرا بوسید.
و گفت : نمی توانی عزیزم !
گفتم : می توانم ، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم .
مادر گفت : یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی .
نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم .
ولی خوب که فکر می کردم مادرم را دوست داشتم .
معلمی داشتم که شیفته اش بودم ولی نه به اندازه مادرم !
بزرگتر که شدم عاشق شدم ، خیال کردم نمی توانم به قول کودکیم عمل کنم .
ولی وقتی پیش خودم گفتم ؛
کدامیک را بیشتر دوست داری باز در ته دلم این مادر بود ، که انتخاب شد.
سالها گذشت و یکی آمد ، یکی که تمام جان من بود .
همانروز مادرم با شادمانی خندید و گفت دیدی نتوانستی !
من هرچه فکر کردم او را از مادرم و از تمام دنیا بیشتر می خواستم ،
او با آمدنش سلطان قلب من شده بود .
من نمی خواستم و نمی توانستم به قول دوران کودکیم عمل کنم .
آخر من خودم مادر شده بودم ...

سیمین بهبهانی





تاريخ : سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳٩٥ | ۳:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
تو همان جرعه آبی که نشد وقت سحر
بزنم لب به تو و زود اذان را گفتند

محمد شیخی


تاريخ : سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳٩٥ | ٢:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
یاد تو می وَزَد
ولی
بی خَبرَم زِ جای تو...!


حسین منزوی


تاريخ : جمعه ٢۸ خرداد ۱۳٩٥ | ٩:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
علم روانشناسی ادعا دارد 
اگر دو نفر که عاشق هم بوده اند بتوانند بعنوان دوست معمولی کنار هم باشند ،
احتمالا یا هرگز عاشق هم نبوده اند ، یا هنوز عاشق هم هستند !





تاريخ : پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٥ | ٢:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
اینکه تمام عشقت را به کسی بدهی، 
تضمینی بر این نیست که او هم
همین کار را بکند...!


گابریل گارسیا مارکز





تاريخ : دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٥ | ۱:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
تو همان جرعه ى آبى که نشد وقت سحر
بزنم لب به تو و زود اذان را گفتند


محمد شیخی





تاريخ : دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٥ | ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
شایــد
سخت ترین رابطه
این باشد که
دو انســان مغرور
عاشق هم باشند...!


آنجلو آنتونیونی





تاريخ : یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٥ | ٢:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
قصد رفتن کرده ای تا باز هم گویم بمان
بار دیگر میکنم خواهش ولی اصرار ، نه!




تاريخ : یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٥ | ۱:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.