ﻣﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻋﺸﻘﻤﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ "ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ" ﺟﻤﻠﻪ ﺑﻪ "ﻡ" ﺧﺘﻢ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﺩﻫﻨﻤﻮﻥ ﺑﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﻪ...
ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﺭﺟﯿﺎ ﺑﻪ ﻋﺸﻘﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﻦ "ﺁﯼ ﻻﻭ ﯾﻮ" ﺑﻪ ﺣﺮﻑ "ﯾﻮ" ﺧﺘﻢ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﺩﻫﻨﺸﻮﻥ ﺧﻮﺩ ﺑﺨﻮﺩ ﺑﺤﺎﻟﺖ ﻏﻨﭽﻪ ﺩﺭﻣﯿﺎﺩ ﺑﺮﺍ ﺑﻮﺱ!!

ﻻﻣﺼﺒﺎ ﻫﻤﻪ ﮐﺎﺭﺍﺷﻮﻥ ﺣﺴﺎﺏ ﺷﺪﺳﺖ !
ﺣﺎﻻ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺩ ﻟﺐ ﻭ ﻟﻮﭼﺘﻮ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﮐﻨﯽ !!!!
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ ﮐﺎﻓﯿه

 

 



تاريخ : چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٥ | ۸:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

دیشب دیر اومدم خونه..
بابام گفت کجا بودی آواره بدبخت؟؟
گفتم خونه دوستم.

ورداشت به ۱۰ تا از دوستام زنگ زد..
دمشون گرم هر ۱۰ تاشون گفتن خونه ما بود..
۲ تاشون که دمشون گرم
گفتن الان اینجاس. خوابه خستس بیدارش نمیکنیم..
 

اینا به درک..

من حیرون مرام اون دوستمم که سنگ تموم گذاشت گفت.

اینجاس داره نماز میخونه
واما
واما
رفیق فابم که ترکوند دیگه
صداشو شبیه من کرد و گفت سلام بابا خیلی خوابم میاد بعدا بهت زنگ میزنم





تاريخ : چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٥ | ۸:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

ﺯﻧﯽ ﺑﺎ ﺻﻮﺭﺕ ﮐﺒﻮﺩ ﺭﻓﺖ ﺳﺮﺍﻍ ﺩﮐﺘﺮ؛
دﮐﺘﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﯽ ﺷﺪﻩ ؟ ﺯﻥ ﮔﻔﺖ : ﺩﮐﺘﺮ، ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻣﯽ ﯾﺎﺩ ﺧﻮﻧﻪ ، ﻣﻨﻮ ﺯﯾﺮ ﻣﺸﺖ ﻭ ﻟﮕﺪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮه

ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ :
ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺷﻮﻫﺮﺕ ﺍﻭﻣﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﯾﻪ ﻓﻨﺠﻮﻥ ﭼﺎﯼ ﺳﺒﺰ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻦ ﺑﻪ ﻗﺮﻗﺮﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺑﺪه !!!
ﺩﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻌﺪ، ﺯﻥ ﺑﺎ ﻇﺎﻫﺮﯼ ﺳﺎﻟﻢ ﻭ ﺳﺮﺯﻧﺪﻩ ﭘﯿﺶ ﺩﮐﺘﺮ ﺑﺮگشت و گفت: ﺩﮐﺘﺮ، ﻗﺮﻗﺮﻩ ﭼﺎﯼ ﺳﺒﺰ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺍﻭﻣﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻦ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﻗﺮﻗﺮﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﭼﺎﯼ ﺳﺒﺰ ﻭ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﺪﺍﺷت و ﺍﻻﻥ ﺭﺍﺑﻄﻤﻮﻥ ﺧﻴﻠﯽ ﺑﻬﺘﺮﺷﺪﻩ ؛ ﺍﻭﻥ حتی کمترعصبانی میشه ومنوخیلی دوست داره.
دکتر گفت : ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ؟ ﺟﻠﻮﯼ ﺯﺑﻮﻧﺖ ﺭﻭ که ﺑﮕﯿﺮﯼ ، ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﺍ ﺣﻞ ﻣﯽشه !!!

 




تاريخ : یکشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٥ | ٩:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

در سال 1976 در شهر لس آنجلس، پزشکان دست به اعتصاب زدند و یک ماه مطب هاى خود را تعطیل کردند!

در آن ماه مرگ و میر در لس آنجلس 18 درصد کاهش یافت!

 

 




تاريخ : یکشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٥ | ٩:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

دیشب یک ظرف یک لیتری باخودم بردم پمپ بنزین ومبلغ ۱۳۰۰ تومان دادم یک لیتربنزین سوپر گرفتم، خیلى شاکى شدم و بهم زور اومد...
ولى وقتى یادم امد که درسال ۵۷. ۵۸ برای خرید ۱۳۰۰ تومان بنزین باید ۶ بشکه ۲۲۰ لیتری باخودم میبردم یه نفس راحت کشیدم گفتم خدارو شکر اونطورى سختر بود...

اون زمان خیلی مردم سختى میکشیدن.
والا . الان با 45 هزارتومن راحت یه کیلو گوشت میگیرن اون زمان باید یه گله گوسفند میگرفتن با دوتا ماشین و یه خونه چه خوب شده زندگی راحت شده!!

 

 




تاريخ : جمعه ۱٠ دی ۱۳٩٥ | ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()



ﺳﺎﻝ ۱۳۱٠

ﭘﺪﺭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ: ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺩﻳﮕﻪ ﻭﻗﺖ ﺷﻮﻫﺮ ﮐﺮﺩﻧﺘﻪ. ﺑﺎﯾﺪ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ
ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺨﺖ ﺑﺸﯽ.

ﺩﺧﺘﺮ: ﺩﺍﻣﺎﺩ ﮐﯿﻪ ﭘﺪﺭ؟

ﭘﺪﺭ: ﺑﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ ﮐﯿﻪ؟ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺶ.


ﺳﺎﻝ ۱۳۲٠

ﭘﺪﺭ: ﺩﺧﺘﺮﻡ ﭘﺴﺮ ﺣﺎﺟﯽ ﺍﺯﺕ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭی ﮐﺮﺩﻩ. ﻣﺒﺎﺭﮐﻪ.

ﺩﺧﺘﺮ: ﺁﺧﻪ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻧﺪﯾﺪﻣﺶ.

ﭘﺪﺭ: ﭘﺴﺮ ﺣﺎﺟﯽ ﺩﯾﺪﻥ ﻧﺪﺍﺭﻩ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺶ.


ﺳﺎﻝ ۱۳۳٠

ﭘﺪﺭ: ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺮﺍﺕ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﺪﻩ، ﺍﻣﺸﺐ ﻣﯿﺎﻥ.

ﺩﺧﺘﺮ: ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﻧﻢ.

ﭘﺪﺭ: ﻏﻠﻂ ﮐﺮﺩﯼ. ﯾﮑﺒﺎﺭ ﮐﻪ ﺑﻤﯿﺮﯼ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻏﻠﻄﺎ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ. ﻋﯿﺎﻝ،
ﮐﻤﺮ ﺑﻨﺪ ﻣﻦ ﮐﻮ؟


ﺳﺎﻝ ۱۳۴٠

ﭘﺪﺭ: ﺩﺧﺘﺮﻡ، ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﺗﻪ، ﺍﺯ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﺟﺎ ﮐﻠﯿﺪﯼ یک ﻧﻈﺮ
ﻧﮕﺎﺵ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺑﻌﺪﻫﺎ ﻧﮕﯽ ﻧﺪﯾﺪﻣﺶ.


ﺳﺎﻝ ۱۳۵٠

ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺑﺎ ﺁﻗﺎ ﺩﺍﻣﺎﺩ ﺑﺮﯾﺪ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﻭ ﺣﺮﻓﺎﺗﻮﻧﻮ ﺑﺰﻧﯿﺪ. ﺩﺍﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﻴﺎﺩ
ﺑﺎﻫﺎﺗﻮﻥ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺒﺎﺷﯿﺪ.


سال ۱۳۶٠

به متولدین این دهه کسی کاری نداشته باشه اینا همون نسل سوخته ان.


ﺳﺎﻝ ۱۳۷٠

ﭘﺪﺭ: ﺩﺧﺘﺮﻡ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻫﻢ ﺑﮕﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﺕ ﮐﯿﻪ؟
ﺩﺧﺘﺮ: ﺁﺭﻩ ﺑﺎﺑﺎ، ﺍﻣﺸﺐ ﻣﯿﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺁﺷﻨﺎ شید.


ﺳﺎﻝ ۱۳۸٠
ﺩﺧﺘﺮ: ﻣﺎﻣﯽ ﻣﻦ ﻭ ﻋﺸﻘﻢ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺣﺎﻻ ﺍﮔﻪ ﺷﻤﺎﻡ
ﺧﻮﺍﺳﺘﻴﻦ، ﺑﺎ ﻣﺎﻣﯽ ﻭ ﺩﺩﯼ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺗﻠﻔﻨﯽ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﯿﺪ ﻭ ﺁﺷﻨﺎ ﺑﺸﯿﺪ.

ﺳﺎﻝ ۱۳۹٠

ﺩﺧﺘﺮ: ﻣﺎﻣﯽ، ﭼﺮﺍ ﺑﺎﺑﺎ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻣﻦ ﻭ ﮐﺎﻣﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻪ؟

ﻣﺎﺩﺭ: ﻏﻠﻂ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻪ. ﺗﻮ ﻓﻌﻼ ﻓﮑﺮ ﺭﻧﮓ ﻣﻮﻫﺎﺕ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ
ﺷﺐ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺧﻮﺏ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺩ. ﺣﺎﻻ ﻧﮕﻔﺖ ﮐﯽ ﻣﻴﺎﺩ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ؟


ﺳﺎﻝ ۱۴٠٠

ﭘﺪﺭ: ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﺕ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻩ.

ﺳﺎﻝ ۱۴۲٠

ﻣﺎﺩﺭ: ﺩﺧﺘﺮﻡ، ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﺱ ﮐﺠﺎﯾﯽ؟ ﭼﺮﺍ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﻤﯿﺎﯼ؟
 
ﺩﺧﺘﺮ: ﺍﻭﻩ ﻣﺎﻣﯽ. ﻣﻨﻮ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﻣﺎﻩ ﻋﺴﻞ. ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﻫﻮﻝ ﻫﻮﻟﯽ
ﺷﺪ. ﻓﺮﺻﺖ ﻧﺸﺪ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﮐﻨﻢ. ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﮐﻪ ﺟﺸﻦ
ﻋﻘﺪ ﺩﻋﻮﺗﺘﻮﻥ ﻧﮑﺮﺩﻡ!!



تاريخ : جمعه ۱٠ دی ۱۳٩٥ | ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

خدا خر را آفرید و گفت: تو بار خواهی برد از زمانی که آفتاب بدمد تا شب و 50 سال عمر خواهی کرد

خر گفت:میخواهم خر باشم اما فقط بیست سال عمرکنم....خدا پذیرفت.

خدا سگ را افرید و گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی شد و هرچه دادند خواهی خورد و سی سال عمر میکنی.

سگ گفت :میخواهم سگ باشم اما 15سال برایم کافیست...خدا پذیرفت.

خدا میمون را افرید و گفت: تو مدام از شاخه ای به شاخه ای میپری و 20 سال عمر میکنی. میمون گفت میخواهم میمون باشم اما 10سال عمر کافیست........

وخدا انسان رو افرید و گفت: تو اشرف مخلوقاتی سرور تمام زمین و 20 سال عمر میکنی

انسان گفت: می خواهم انسان باشم اما ان سی سالی که خر نخواست ...پانزده سالی که سگ نخواست و ده سالی که میمون نخواست به من بده...

واینچنین شد که ما فقط بیست سال مثل ادم زندگی میکنیم. بعد ازدواج میکنیم و سی سال مثل خر کار میکنیم و پانزده سال مثل سگ نگهبان خونه و بچه هامون میشیم و اخرش هم مثل میمون از خونه دختر به خونه پسر و از خونه پسر به خونه دختر میدویم و واسه نوه هامون شکلک در میاریم!

 

 



تاريخ : جمعه ۱٠ دی ۱۳٩٥ | ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

پارک کردن = پنجری

این عبارت را بر درب های زیادی دیدیم منازل مطب شرکت و .. .
اما من جایی دیدم کسی بر درب منزلش نوشته بود :
اگر ناچار به پارک در اینجا هستید شماره همراه خود را روی شیشه بگذارید تا در صورت لزوم با شما تماس بگیرم.
متفاوت فکر کردن مغز بزرگتر و هوش نمی خواهد کمی وجدان بیدار کافیه.
بعد ها متوجه شدم کنار خونش آرایشگاه زنانه است. طرف اینطوری از خانمها شماره میگرفته

والا مملکت نیست سرای نوابغه!

 

Image result for ‫پارک ممنوع‬‎



تاريخ : شنبه ٤ دی ۱۳٩٥ | ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

شوهری یک اس ام اس به همسرش ارسال کرد :
سلام ، من امشب دیر میام خونه ؛ لطفا همه لباسهای کثیف من رو بشور و غذای مورد علاقه ام رو درست کن … ولی پاسخی نیومد !
اس ام اس دیگری فرستاد :
راستی ! یادم رفت بهت بگم که حقوقم اضافه شده و آخر ماه میخوام برات یه ماشین بخرم …


همسر : وای خدای من ! واقعا ؟
شوهر : نه ، میخواستم مطمئن بشم که اس اولم به دستت رسیده یا نه !!!



تاريخ : جمعه ۳ دی ۱۳٩٥ | ٢:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
"شعور" و "معرفت"
به ماشین و محل زندگی نیست
مهم "ذات" آدمهاست...
و گرنه "گاو"
هم سواریش عالیه،
هم خونه وسط باغ داره،
هم اینکه لباسش 100 در صد چرم خالصه!
تازه با معرفتم هست....
بجای "من" میگه "ما"...!




تاريخ : دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٥ | ٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

بزرگترین شکست زندگیم زمانی بود که توی دانشگاه سر جلسه امتحان استاد اومد بالاسرم .بهشگفتم:
استاد تو رو خدا یه کمکی کنید!
استادی لبخند زد بعد دست کرد توی جیب شلوارش یه پونصد تومنی گذاشت روی برگه ام!!!

یعنی شکستی که اون روز تو زندگیم خوردم هیتلر از متفقین نخورد!!

 

 



تاريخ : دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٥ | ۱:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

به ایرانیه گفتند چرا دخترای کشورتو ول کردی رفتی با اروپایی ازدواج کردی

گفت چنتا فایده داره که براتون میگم

فواید مادی:

1 -مهریه 150 میلیونی نمیخواد

2 -خرج عروسی 30میلیون نمیشه

3 -تزیین ماشین عروس 400 هزار تومنی نمیخواد

4 -طلا و جواهرات بمبلغ 20 میلیون نمیخواد

5 -لباس عروس دو میلیونی نمیخواد

6 -تالار 15 میلیونی برای جشن عروسی نمیخواد

7 -خوشکلیش طبیعیه  نمیخواد هرماه 500 هزار تومن لوازم آرایشی بخرم

8 -کم غذا میخوره و هرماه 800هزار تومن خرج خوراکمون کم میشه 

و اما فواید معنوی:

1 _ بچه هام خوشکل میشن

2 -مادر زن تو زندگی ندارم فوقش سالی یکبار ببینمش

3  -همه به من حسادت میکنند که زنم خوشکله

4 -صبح که بیدار میشم مخلوقی عجیب تو رختخوابت نمیبینم

5 -شکلش قبل از خواب و بعد از خواب تغییر نمیکند

6 -اگه دختر دار بشم تا بالغ بشه خواستگار براش میاد

7 -کلمه مادرت گفت و خواهرت گفت تو زندگی ندارم

8 -کلمه جادوگر و دعا نویس و جادوم کردند تو خونه نداریم

9 -هر لباسی که بپوشه بهش میاد و لازم نیست برای هر مراسمی براش لباس بخرم

10 -و اگر از دستم ناراحت بشه با یک شاخه گل آشتی میکنه و کار به انگشتر و دستبند طلا نمیرسه

11 - و در آخر اگه بتونم اورا به دین اسلام دعوتش کنم آخرت نصیبم میشه 

یعنی هم کاسب دنیا میشم و هم کاسب آخرت

 



تاريخ : جمعه ٢٦ آذر ۱۳٩٥ | ۳:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

مردی داشت از خیابان رد میشد، صدایی گفت: ایست!
او ایستاد، همان لحظه آجری جلوی پاش افتاد.
نفس راحتی کشید و به راه افتاد. تا خواست از خیابون رد بشه باز همان صدا گفت: ایست!
همان لحظه ماشینی با سرعت از جلوش رد شد.
او پرسید: تو کیستی؟ ندا آمد: فرشته نگهبانت!
گفت: پس وقتی من داشتم ازدواج می کردم، تو کدوم گوری بودی؟؟!!
گفت خبر مرگم دو دقیقه رفتم دستشویی امدم دیدم گند زدی به زندگیت!!

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٥ | ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

مردها مثل اتو هستند هم مصرفشان بالا است هم زود داغ می کنند البته بدون بخارشان هم بدرد نمی‌خورد
مردها مثل پیاز هستند ظاهر سفید و زیبایی دارند اما باطنشان اشک آدم رو در می‌آورد

مردها مثل چراغ راهنمایی هستند هر چقدر هم با آنها حرف بزنی باز هم مرتب رنگ عوض می کنند

مردها مثل الکل هستند دیر بجنبی همه شان می پرند
 
مردها مثل عینک دودی هستند بااونهاهر دو دنیا را تیره و تار می بینی

مردها مثل ظرف سفالی هستند بدون رنگ و لعاب جلوه ای ندارند

مردها مثل کیک خامه ای هستند با نگاه اول آب از لب و لوچه آدم سرازیر می شود اما کمی بعد دل آدم را میزند.

مردها مثل زیر شلواری هستند با هیچکدامشان جرأت نمی کنی به بازار بروی

مردها مثل توپ هستند تا لگدشان نزنی تکون نمی خورند 

 

 

Image result for ‫آقای تنبل‬‎



تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٥ | ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

یه بار سوار تاکسی خط فرودگاه شدم گفتم

 
please take me to the airport

یارو گفت دفعه بعد خاستی خودتو خارجی جا بزنی قبلش به فارسی نگو خسته نباشی

 

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥ | ٩:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
شاید اگر سعدی مردم این زمانه را میدید، اینگونه می سرود:

بنی آدم ابزار یکدیگرند.
گهی پیچ و مهره،گهی واشرن.
یکی تازیانه ،یکی نیش مار.
یکی قفل زندان،یکی چوب دار.
یکی دیگران را، کند نردبان.
یکی میکشد بار نامردمان.
یکی اره ،تا نان مردم برد.
یکی تیغ، تا خون مردم خورد.
یکی چون قلم،خون دل میخورد.
یکی خنجر است و شکم می درد.
چو عضوی به درد آورد روزگار.
دگر عضوها،در پی کسب و کار.
خلاصه پر از نفرت و کین و آز.
یکی همچو کرکس،یکی چون گراز.
تو کز محنت دیگران بی غمی.
در این عصر نامت نهند آدمی؟؟!


تاريخ : جمعه ۱٢ آذر ۱۳٩٥ | ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

دﻟﺒﺮا ﯾﮏ ﺑﻮﺳﻪ دادی این‌قدر ﻧﺎزت ز ﭼﯿﺴﺖ؟

گر ﭘﺸﯿﻤﺎن ﮔﺸﺘﻪاى ﺑﮕﺬار در ﺟﺎﯾﺶ نهم

صائب تبریزی این شکلی مخ میزد، حالا هی برو تو خیابون پیس پیس کن!!!

 

 




تاريخ : پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٥ | ۱:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

بازرگانی زنی زیبا داشت که زهره نام داشت عزم سفر کرد برای او لباسی سفید تهیه کرد و کاسه ای نیل به خادم داد و گفت هر وقت زن حرکت ناشایستی کرد یک انگشت نیل بر لباس او بزن تا وقتی که آمدی من بدانم چقدر کار ناشایست انجام داده. پس از مدتی به خادم نامه نوشت که:
چیزی نکند زهره که ننگی باشد
بر جامه او ز نیل رنگی باشد
خادم نوشت:
گر آمدن خواجه درنگی باشد
چون باز آید زهره پلنگی باشد


عبید زاکانی

 

 



تاريخ : سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳٩٥ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
‏اکثر مردان موفقیتشان را 
مدیون همسر اولشان
و همسر دومشان را
مدیون موفقیتشان هستند!


تاريخ : دوشنبه ۸ آذر ۱۳٩٥ | ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

دقایقی پیش وزارت کشور و وزارت آموزش و پرورش اعلام کردند به علت سرمای شدید و افت دما در هفته آینده، کلیه کارمندان ادارات دولتی و غیر دولتی و دانش آموزان و دانشجویان تمامی مدارس و دانشگاه های کشور در تمامی مقاطع و نیز دانشگاه ها از روز پنجشنبه مورخ ۹۵/۹/۴ تا روز دوشنبه هفته آینده ۹۵/۹/۹ مواظب خودشان باشند سرما نخورند.!



تاريخ : شنبه ٦ آذر ۱۳٩٥ | ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

 

از یه دیوانه میپرسن چی شد دیوانه شدی؟ 

میگه من یه زن گرفتم که دختری ۱۸ ساله داشت، بابام از دختره خوشش اومد، مخش را زد، شد زن بابام. پس زن من، مادر زن بابام شد، بابام داماد من شد، من شدم پدر زن پدرم!

دخترزنم پسر زائید که شد داداش من و نوه زنم، که نوه من هم بود، پس من پدربزرگ داداشم شدم!

زنم پسرزائید در نتیجه زن بابام خواهر ناتنی پسرم شد و پسرم داداش من شد!

 

 




تاريخ : شنبه ٦ آذر ۱۳٩٥ | ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

اگر هنوز هم پشت در قایم می‌شوید و ناگهان جلوی دوستتان می‌پرید تا او را بترسانید ...
 یعنی شما هنوز هم زنده‌اید
.
.
و البته مریض
و بی‌شعور
 و بی‌مزه!

 

 


 



تاريخ : جمعه ٢۱ آبان ۱۳٩٥ | ٢:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

دانشمندان در حال تربیت حیواناتی هستند که پلاستیک های ریخته شده در طبیعت را بخورند و هضم کنند،
چون از تربیت انسانهایی که پلاستیک را در طبیعت نریزند تقریبا ناامید شده اند !

 

 




تاريخ : دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٥ | ٩:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

سعدی به چند نفر شماره داده بود و شب یکی شون زنگ زده و سعدی هم نمیدونست کدومه بر میگرده میگه

ملکا مها نگارا صنما بتا بهارا
متحیرم ندانم که تو خود چه نام داری



تاريخ : دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٥ | ٩:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
از گورخری پرسیدم:
تو سفیدی، راه راه سیاه داری... یا اینکه سیاهی، راه راه سفید داری؟
گورخر در جواب از من پرسید:
تو خوبی، فقط عادتهای بد داری... یا اینکه بدی و چند عادت خوب داری؟
ساکتی، بعضی وقتها شلوغ می کنی.یا شلوغی و بعضی وقتها ساکت میشوی؟
ذاتاً خوشحالی، بعضی روزها ناراحتی... یا افسرده ای و بعضی روزها خوشحال؟
شلخته ای و بعضی وقتها مرتب... یا تمیز و مرتبی و بعضی وقتها شلخته؟
و گورخر پرسید و پرسید و پرسید، پرسید و پرسید و بعد رفت.
دیگر هیچ وقت از گورخرها درباره راه راه هاشان چیزی نمی پرسم...

شل سیلور استاین





تاريخ : شنبه ۸ آبان ۱۳٩٥ | ٩:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
طرف تحصیلاتش در حد تصمیم کبری ست!
تخصصش کپی کردن جوک،
از این گروه به اون گروه تلگرامه!
اوج تلاش و ممارستشم حرکت سینه خیز
از توی تخت به منتها الیه کاناپه ست،
برای برداشتن کنترل تلویزیون!
بعد چون آشنا داشته الان سی نفر تحصیل کرده
و متخصص کوشا،آخر هر ماه دارن واسه دوزار
اضافه کار و حقوق عایله مندی،
تا منتها الیه ستون فقراتشون،
جلوی این یارو خم میشن...!
توی سیستم های اداری،استخدامی
به این فرآیند میگن*شایسته سالاری* !
یعنی یک پارتی خوب و شایسته داشته باش،
سالاری کن...!


مهران مدیری، دور همی


Image result for ‫تعظیم‬‎


تاريخ : پنجشنبه ٦ آبان ۱۳٩٥ | ٢:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
نحوه پذیرایی مادر من از دختر دایی و پسرداییم وقتی میومدن خونه ما مهمونی
اون دو تا که زیر پای مامان له شدند من و داداشمیم





تاريخ : شنبه ۱ آبان ۱۳٩٥ | ۱:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()



خر همه حیوانات را مجبور کرد که ساعت 6 صبح بیدار شوند و 6 عصر بخوابند. در هنگام توزیع غذا دستور داد هر کدام از چارپایان و پرندگان و سایر حیوان ها فقط حق دارند 6 لقمه غذا بخورند. وقتی خواستند پینگ پونگ بازی کنند، خر حکم داد هر تیم باید 6 بازیکن داشته باشد و زمان بازی 6 دقیقه باشد. کارها خوب پیش می رفت و خر مجله هفتگی منتشر کرد. در سرمقاله شماره ششم مجله جنگل نوشت "ما پیروان مکتب ششیان هستیم، مکتب ما از آیین پنجیان و چهاریان و سه یان کامل تر هست". در یک روز دل انگیز پاییزی، خروس ساعت 5 و 20 دقیقه صبح بیدار شد و آواز خواند. خر خشمگین شد و در یک سخنرانی جنجالی گفت "مکتب ما از همه مکتب ها کامل تر است و خروج از این مکتب و تخلف از قانون های شش گانه منجر به اعدام شما می شود". خروس را اعدام کرد. همه حیوان ها ترسیدند و از آن پس با دقت بیشتر قانون ها را اجرا می کردند. بعد از 28 سال حکومت، خر بیمار شد و در حال مرگ بود. شیر به بیمارستان رفت و گفت "من و تعدادی دیگر از حیوان ها می توانستیم قیام کنیم ولی نخواستیم نظم جنگل به هم بریزد، علت ابلاغ قوانین شش گانه چه بود و چرا در این سال ها سختگیری کردی؟". خر گفت "حالا من به خاطر خریت یک چیزهایی ابلاغ کردم، شماها چرا این همه سال عین بز اطاعت کردید؟؟؟"



تاريخ : یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

شکارچی از عقاب پرسید ترس بر زمین افتادن نداری
عقاب خندید و گفت:من انسان نیستم که با کمی به بلندی رفتن تکبر کنم!من در اوج بلندی نگاهم به پایین است
اعصاب شکارچی خورد شد و با یک گلوله دهن عقاب را سرویس کرد و گفت وقتی سوال میپرسم چرت و پرت نگو!

 

 




تاريخ : یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٥ | ٩:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()


زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز… وای خدای من، خیلی زیاد درست کردی حالا برش گردون زود باش زود باش باید بیشتر کره بریزی... وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟ دارن می ‌سوزن مواظب باش، گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی... هیچ وقت! برشون گردون زود باش! دیوونه شدی؟ عقلتو از دست دادی؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی نمک بزن نمک...
زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
شوهر به آرامی گفت: فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری!

 




تاريخ : یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٥ | ٩:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

من همیشه به سخن بزرگان عمل می‌کنم و فکر می‌کنم راه موفقیت در همینه، 

مثلا اونجاش که استیو جابز گفته: «اگر بی‌هدف از خواب بیدار شدید، بهتر است برگردید بخوابید» اینجوریه که من هر روز تا ظهر می‌خوابم تا به هدفی مثل ناهار می‌رسم.

 




تاريخ : پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٥ | ۸:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

در کلاس درس استاد دانشگاه خطاب به یکی از دانشجویان میگه انواع استرس رو توضیح بده و استرس واقعی کدومه

دانشجو میگه دختر زیبائی رو کنار خیابان سوار میکنی.  اما دختره کمی بعد توی ماشینت غش می کنه.  مجبور می شی اونو به بیمارستان برسونی. در این لحظه دچاراسترس آنهم از نوع ساده‌ میشی!

در بیمارستان به شما می گن که این خانم حامله هست و به تو تبریک میگن که بزودی پدر میشی. تو میگی اشتباه شده من پدر این بچه نیستم ولی دختر با ناله ای میگه چرا هستی. در اینجا مقدار استرس شما بیشتر میشه. آن هم از نوع هیجانی!

در خواست آزمایش دی.ان.ای می کنی. آزمایش انجام میشه و دکتر به شما میگه : دوست عزیز شما کاملا بیگناهی ، شما قدرت باروری ندارید و این مشکل شما کاملا قدیمی و بهتر بگویم مادرزادیه. خیال تو راحت میشه و سوار ماشینت میشی و میری. توی راه به سمت خونه ناگهان به یاد ۳ تا بچه ت میفتی …؟ و اینجاست که استرس واقعی شروع میشه!!



تاريخ : جمعه ٩ مهر ۱۳٩٥ | ٩:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

مردی ازدواج مجدد میکنه و وقتی زن متوجه میشه به روی خودش نمیاره و خودش رو به بی اطلاعی میزنه. شرایط زندگی روز به روز بهتر میشه و ١۶ سال به خوبی و خوشی زندگی میکنند.

مرد میمیره و بعد از مراسم خانواده مرد تو خونه جمع میشن و میخوان موضوع ازدواج مجدد مرحوم رو به خانم بگن. زن هم خیلی عادی و بیخیال بهشون نگاه میکنه. بالاخره پدرشوهرش میاد میگه دخترم میخوام موضوع مهمی رو باهات درمیون بگذارم فقط ازت خواهش میکنم منطقی باش و شرایط رو از این که هست سخت تر نکن. زن میپرسه میخوای درمورد ازدواج دوم شوهرم صحبت کنی؟ همه با تعجب میگن مگه تو میدونستی؟ میگه از همون ابتدا فهمیدم ولی به روی خودم نیاوردم چون اگه اون روز دعوا راه مینداختم ..... شبهامون رو تقسیم میکرد خرجی خونه رو تقسیم میکرد تا ازم ناراحت میشد میرفت پیش اون یکی من هم خودم رو به بی اطلاعی زدم و درنتیجه

هرشب کنارم بود از این میترسید که متوجه بشم خرجی خونه بیشتر شد و مرتب برام هدیه میخرید همیشه دنبال راضی کردنم بود و میترسید پیش من لو بره اصلاً بهترین سالهای همونهایی بود که اون ازدواج مجدد کرده بود و من مثل ملکه زندگی میکردم و شوهرم مثل مرگ ازم میترسید. از این بهتر چی بخوام؟

میگن شیطون کتاباشو جمع کرده رفته پیشش برای یک دوره آموزش فشرده ....

 




تاريخ : جمعه ٩ مهر ۱۳٩٥ | ٩:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
مهران مدیری:
طرف تحصیلاتش در حد تصمیم کبری ست!
 تخصصش، کپی کردنِ جوک از این گروه به اون گروه تلگرامه!
 اوج تلاش و سختکوشیشم، حرکت سینه خیز از توی تخت برا 
برداشتن کنترل تلویزیون!
 بعد چون آشنا داشته، الان 30 تا تحصیل کرده ی متخصصِ کوشا، 
آخر هر ماه دارن واسه دو زار اضافه کار حقوق عایله مندی، 
تا منتها الیه ستون فقراتشون جلوی این یارو خم میشن!
توی سیستم های اداری استخدامی، به این فرآیند میگن شایسته سالاری!
یعنی یه پارتی شایسته داشته باش، سالاری کن!


تاريخ : جمعه ٩ مهر ۱۳٩٥ | ٩:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
معلمی گفت توانا بود هرکه...؟

دانش اموزی ادامه داد:

"توانا بود هرکه دارا بود"
ز ثروت دل پیر برنا بود
تهیدست به جایی نخواهد رسید
اگر چه شب و روز کوشا بود
ندانست فردوسی پاکزاد
که شعرش در این ملک بیجا بود
گر او را خبر بود از این روزگار
که زر بر همه چیز والا بود
نمیگفت آن شعر معروف را
"توانا بود هرکه دانا بود"


تاريخ : جمعه ٢ مهر ۱۳٩٥ | ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
رفتم میوه فروشی

5 هزار تومن دادم به میوه فروشه گفتم: گوجه سبز بده

کف دستش یه گوجه سبز بود بهم تعارف کرد

منم برداشتم انداختم بالا و در یه حرکت قورتش دادم

گفتم : خوبه؛ پوست نازکم هست!

چند لحظه گذشت

میوه فروشه گفت : چیزه دیگه ای هم میخواستید؟

گفتم : آره دیگه؛ ۵ تومن گوجه سبز

گفت : همون بود که خوردیش

هیچی دیگه ...

منو میگی الان بغض گلومو گرفته که چرا بیشتر مزش نکردم؟

چرا نمک نزدم؟

چرا گوشه لپم نگهش نداشتم؟

آخه چرا سریع قورتش دادم؟

آخه چرا؟

صدای خرچ خرچشم حتی نشنیدم خاک تو سرم!!





تاريخ : جمعه ٢ مهر ۱۳٩٥ | ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

سه تا تنبل شب میخواستن بخوابن , میگن یکی پاشه چراغ رو خاموش کنه کسی بلند نمیشه .
باهم شرط میبندن که هرکی حرف بزنه باید بلند شه چراغ رو خاموش کنه....
چند روزی شد ازشون خبری نبود تا اینکه همسایه ها در خونشون رو شکوندن سه تاشونو مرده پیدا کردن
اولی رو غسل دادن و کفن کردن...
دومی رو هم غسل و کفن کردن...
سومی رو تا غسلش دادن گفت من زنده ام، یهو اون دوتا گفتن هورا باختی پاشو چراغ رو خاموش کن!!



تاريخ : جمعه ٢ مهر ۱۳٩٥ | ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

بی اعتمادی ما به آدما ۲ تا علت داره:

اول اینکه نمیشناسیمشون.
دوم اینکه میشناسیمشون!!!



تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٥ | ۸:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

"فیل" سراسیمه می گریخت٬

سبب را جُستن٬ گفت:

شیر دستورداده تمام زرافه ها را گردن بزنند!

گفتند: توچرانگرانی؟

گفت: آخر "الاغ" را مامور کرده است!

 

 

الاغ گفت :

رنگ علف قرمز است!

گرگ گفت :

نه سبز است!

باهم رفتند پیش سلطان جنگل،یعنی شیر و ماجرای اختلاف را گفتند...

شیر گفت: گرگ را زندانی کنید. گرگ گفت :

ای سلطان، مگر علف سبز نیست.

شیر گفت: سبز است، ولی دلیل زندانی کردن تو ، بحث کردنت با "الاغ" است

 

 




تاريخ : جمعه ٢٦ شهریور ۱۳٩٥ | ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

پیامک شوهر به زن :
آروم باش ، نترسیا
من از پله های اداره افتادم
سرم خورد به نرده ها
بیهوش شده بودم ، خانم جهانپور زنگ زده بود به اورژانس و الان توی بیمارستانم ، ولی دکترا میگن خونریزی مغزیه
پای چپ و دنده راستم شکسته
رباط آرنجم در رفته ، پیشونیم کبود شده
گردنم هم پیچیده و لبم چاک خورده .

جواب زن : خانم جهانپور کیه ؟!! 

 

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٥ | ٢:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

ﺩﺭ ﮐﻮﭘﻪ ﻗﻄﺎﺭ ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻔﺮ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ:

ﯾﮏ ﺳﺮﺑﺎﺯ ، ﯾﮏ ﺳﺮﻫﻨﮓ ، ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ، ﯾﮏ ﭘﯿﺮﺯﻥ

ﺩﺭ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﻗﻄﺎﺭ ﻭﺍﺭﺩ ﺗﻮﻧﻞ ﻣﯿﺸﻮﺩ

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﯾﮏ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﺎﭺ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﯾﮏ ﺻﺪﺍﯼ ﺳﯿﻠﯽ ﺯﺩﻥ ﻣﯿﺎﯾﺪ ...

ﺑﻌﺪ ﮐﻪ ﻗﻄﺎﺭ ﺍﺯ ﺗﻮﻧﻞ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯿﺸﻮﺩ ، ﻫﺮ ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻔﺮ ﺳﺎﮐﺖ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﻤﯿﺎﻭﺭﺩ ... 

ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﺧﺎﮎ ﺗﻮ ﺳﺮﺗﻮﻥ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﯿﺮﯾﺪ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻭ ﺑﻮﺱ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ ﻣﻨﻮ ﺑﻮﺱ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﺪ ﭼﮏ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﺩﯾﺪ!

ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ : ﺣﺘﻤﺎ ﮐﻮﺭﯾﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﮔﻨﺪﮔﯽ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﯿﺮﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﻣﺮﺩﻧﯽ ﺭﻭ ﺑﻮﺱ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ ﻣﻨﻮ ﺑﻮﺱ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﺪ !

ﺳﺮﻫﻨﮓ ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ( ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺳﺮﺑﺎﺯ ) : ﺁﺷﻐﺎﻝ ﺑﻮ ﮔﻨﺪﻭ ﺍﯾﻦ ﻋﻮﺿﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻭ ﺑﻮﺱ ﻣﯿﮑﻨه ﭼﮑﺶ ﺭﻭ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺨﻮﺭﻡ !

ﻭ ﺍﻣﺎ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻧﻔﺮ ...

ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﭼﻪ ﮐﯿﻔﯽ ﻣﯿﺪﻩ ﺁﺩﻡ کف ﺩﺳﺘﺸﻮ بوس ﮐﻨﻪ ﺑﺰﻧﻪ ﺯﯾﺮ ﮔﻮﺵ ﯾﻪ ﺳﺮﻫﻨﮓ!!

 

 




تاريخ : پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٥ | ٢:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
ﺷﻮﻫﺮ:ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺑﯿﺎ ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺮﯾﻢ ﭘﺎﺭﮎ برای ﻭﺭﺯﺵ .
ﺯﻥ : ﭼﯽ؟ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻣﻦ ﭼﺎﻗﻢ؟!!
ﺷﻮﻫﺮ : ﺧﺐ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﯼ ﻧﯿﺎ ...
ﺯﻥ : ﻣﻨﻈﻮﺭﺕ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻦ ﺗﻨﺒﻠﻢ؟!!
ﺷﻮﻫﺮ : ﺁﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ ﺧﺎﻧﻮﻡ ...
ﺯﻥ : ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ ﻋﺼﺒﯽ ﺍﻡ؟
ﺷﻮﻫﺮ : ﻣﻨﻈﻮﺭﻡ ﺍﯾﻦ ﻧﺒﻮﺩ ......

ﺯﻥ : ﭘﺲ ﻣﻦ ﺩﺭﻭﻏﮕﻮ و نفهمم؟
ﺷﻮﻫﺮ : ﺑﺎﺷﻪ ﺍﺻﻼ ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯿﺮﻡ ...

ﺯﻥ : ﭼﯽ ؟ ﺗﻨﻬﺎ؟ﭼﺮﺍ ﺗﻨﻬﺎ؟ ﺑﺎ ﮐﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﯼ؟

ﺷﻮﻫﺮ : ﺍﺻﻼ ﻏﻠﻂ ﮐﺮﺩﻡ ﺟﺎﯾﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﯿﺲ ﺑﺮﯾﻢ

ﺯﻥ : ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺗﻮﺍﻡ ؟!!





تاريخ : پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٥ | ٢:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

یه روز یه استادی به دانشجو هاش میگه که فردا امتحان داریم. چهار تا از دانشجوها اصلا برای امتحان نخوندن و همش با هم بودن و برای خودشون شاد بودن. آخر شب با هم صحبت کردن که برای امتحان چی کار کنند که تصمیم گرفتند فردا صبح خودشونو سیاه کنند و لباسشونو پاره کنن و همین کارو کردن. به استاد گفتن:

استاد! ما رفته بودیم مهمونی بعد چرخ ماشینمون پنچر شد و مجبور شدیم تا خونه هلش بدیم! شب هم از خستگی نتونستیم درس بخونیم و مجبور شدیم ماشینو ببریم توی شب بدیم دست مکانیک تا درستش کنه و یک عالمه دنبال مکانیک گشتیم تا  نصف شب یه مکانیک پیدا کردیم. استاد گفت: باشه و امتحانو پس فردا می گیرم و این امتحانو فقط شما میدین چون بچه ها امروز امتحانشونو میدن.

اونا هم رفتن و درس خوندن و پس فردا هم بدون استرس و با آمادگی کامل اومدن سر امتحان. استاد گفت برای این که تقلب نکنین هر کدومتون میرین توی یک کلاس جداگانه امتحان میدین. هر کی رفت سر یک کلاسی نشست . امتحان فقط دو تا سوال داشت:

نام و نام خانوادگی (0/25)

کدام یک از چرخ ها پنچر شد!؟ (19/75)

 

 




تاريخ : چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

غیبت… تو روشم میگم.
تهمت… همه میگن!
دروغ… مصلحتى!
رشوه… شیرینى!
ظلم… حقشه!
مال حرام… پیش سه هزار میلیارد هیچه.
ربا… همه میخورن!
نگاه به نامحرم… یه نظر حلاله!
مجلس حرام… یک شب که هزار شب نمیشه!
۱بخل… اگه خدا میخواست بهش میداد!
بی حجابی... دلم پاکه!!


تاريخ : چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

یک روز توی پیاده رو به طرف میدان تجریش می رفتم...
از دور دیدم یک کارت پخش کن خیلی با کلاس، کاغذهای رنگی قشنگی دستشه ولی به هر کسی نمیده!
خانم ها رو که کلا تحویل نمی گرفت و در مورد آقایون هم خیلی گزینشی رفتار می کرد و معلوم بود فقط به کسانی کاغذ رو می داد که مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند، اهل حروم کردن تبلیغات نبود ....
احساس کردم فکر می کنه هر کسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی گرون قیمت رو نداره ،
لابد فقط به آدمهای باکلاس و شیک پوش و با شخصیت میده! از کنجکاوی قلبم داشت می اومد توی دهنم...!!!
خدایا، نظر این تبلیغاتچی خوش تیپ و با کلاس راجع به من چی خواهد بود؟! آیا منو تائید می کنه؟!!
کفشهامو با پشت شلوارم پاک کردم تا مختصر گرد و خاکی که روش نشسته بود پاک بشه و کفشم برق بزنه!
شکم مبارک رو دادم تو و در عین حال سعی کردم خودم رو کاملا بی تفاوت نشون بدم!
دل تو دلم نبود. یعنی منو می پسنده؟ یعنی به من هم از این کاغذهای خوشگل میده...؟!
همین طور که سعی می کردم با بی تفاوتی از کنارش رد بشم با لبخند نگاهی بهم کرد و یک کاغذ رنگی به طرفم گرفت و گفت:
"آقای محترم! بفرمایید
قند تو دلم آب شد!
با لبخندی ظاهری و با حالتی که نشون بدم اصلا برام مهم نیست بهش گفتم : می گیرمش ولی الان وقت خوندنش رو ندارم! کاغذ رو گرفتم
چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اونقدر هول بودم که داشتم با سر می رفتم توی کیک . وایسادم و با ولع تمام به کاغذ نگاه کردم،
نوشته بود:
"دیگر نگران طاسی سر خود نباشید، پیوند مو با جدیدترین متد روز اروپا و امریکا"!!!

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٥ | ۱:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

جورج بوش و اوباما در یک بار نشسته بودند.

یک نفر میرسه و میپرسه : چیکار دارین می کنین؟

بوش جواب می ده: " داریم نقشه جنگ جهانی سوم رو تنظیم می کنیم. "

یارو می پرسه: "چه اتفاقی قراره بیافته ؟!"

بوش میگه: " قراره ما 140 میلیون مسلمان، و آنجلینا جولی رو بکشیم! "

یارو با تعجب میگه: " آنجلینا جولی !؟! چرا می خواین آنجلینا جولی رو بکشید؟! "

بوش رو می کنه به اوباما و میگه:

" دیدی گفتم ! هیچکس تو دنیا نگران 140 میلیون مسلمان نیست!!

 



تاريخ : شنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
ﭼﻮﻥ ﻗﻨﺪﺍﻕ ﻧﻤﯿﺸﻦ !
ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﻗﻨﺪﺍﻕ ﺑﺸﻪ ﻭ ﺩﺳﺘﻮ ﭘﺎﺵ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﻭﻝ ﻣﻌﻨﯽ ﺍﻃﺎﻋﺖ ﺭﻭ
ﻣﯿﻔﻬﻤﻪ …
ﻣﺎﺭﻭ ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ ﺗﻮ 2 ﻣﺘﺮ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﭼﻨﺎﻥ ﻣﻴﭙﻴﭽﻴﺪﻥ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻥ ﭘﺴﺘﻤﻮﻥ ﮐﻨﻦ 
هاوایی... 

الان بچه شیش ماهه تخت دو نفره داره

واسش موزیک لایت میذارن

با نور کم

تا بخوابه

اونوقت زمان ما میذاشتنمون رو پاهاشون به حالت سانترفیوژ....

انقد تکونمون میدادن تا پلاسمای خونمون جدا میشد میرفتیم تو کما ...
بعد میگفتن چه معصومانه خوابیده!!! 





تاريخ : پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٥ | ٢:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
گزارشگر به فروشنده سیگار نزدیک شد تا با او مصاحبه داشته باشد:
گزارشگر:به نظر شما سیگار فایده ای دارد؟
سیگار فروش:بله.شما ببینید که تعدادی زیادی خانواده با فروش سیگار
 کسب در آمد میکنند و این فایده ای برای خانواده هاست!
گزارشگر: سیگار ضرر هم داره؟
سیگار فروش: بله! گاهی سیگارو نمیخرن و مدتی که بماند خشک میشه
 باید بریزیم دور،ضرر میکنیم!!







تاريخ : پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٥ | ۱:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
ﻓﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻫﻢ ﺍﺗﺎﻕ ﺷﺪ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ 
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺑﺎ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﮐﻨﻨﺪ. 
ﺩﺭﺏ ﯾﺨﭽﺎﻝ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺳﺒﺪﯼ ﮔﯿﻼﺱ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻗﺎﯾﻘﯽ:
ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ: ﻣﮕﺮ ﺷﺮﻁ ﻧﮑﺮﺩﯾﻢ ﺍﺯ ﮔﯿﻼﺱ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺳﺒﺪ،ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ؟
ﺑﯿﻨﺎ: ﺁﺭﯼ
ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ: ﭘﺲ ﺗﻮ ﺑﺎ ﭼﻪ ﻋﺬﺭﯼ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺳﻪ ﺗﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯼ؟
ﺑﯿﻨﺎ: ﺗﻮ ﺣﻘﯿﻘﺘﺎ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎﯾﯽ؟!
ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ: ﺑﻠﻪ ﻣﻦ ﻣﺎﺩﺭﺯﺍﺩ ﮐﻮﺭ ﻫﺴﺘﻢ !
ﺑﯿﻨﺎ: پس ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ ﻣﻦ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺳﻪ ﺗﺎ ﻣﯿﺨﻮﺭﻡ؟
ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ: ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﻬﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺩﻭﺗﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﻭ ﺗﻮ ﻫﯿﭻ ﺍﻋﺘﺮﺍﺿﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﯽ!!


 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٥ | ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
برای لذت بردن از ترجمه این جملات اندک آشنایی با زبان انگلیسی لازمه!

category: این گربه کدوم گوریه
morphin:‏ باید بیشتر فین کنی
keyboard: چه کسی برنده شد؟
misscall: دخترنابالغ
freezer: حرف مفت
already: گند زدی به همه چیز‏!‏


تاريخ : یکشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
دیروز ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﮔﻮﺷﯿﻮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻡ ﻣﯿﮕﻡ : ﺍﻟﻮ 
ﮔﻔﺖ : ﺳﻼﻡ ﺑﻌﺪ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩ
ﺍﺱ ﺩﺍﺩ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﻗﺮﺁﻥ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮔﺮﻓﺘﻢ
ﮔﻔﺗﻢ : ﺍﻭﮐﯽ ﭘﯿﺶ ﻣﯿﺎﺩ ﺩﯾﮕﻪ
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ :ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻣﺰﺍﺣﻢ ﻧﺸﻮ .ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﺷﺪ ﺩﯾﮕﻪ ﺗﻤﻮﻣﺶ ﮐﻦ ﻟﻄﻔﺎ.
من ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺭﻡ
5 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ : ﺷﻤﺎﺭﻣﻮ ﭘﺎﮎ ﮐﻦ ﻟﻄﻔﺎ
7 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ : ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩﯼ ؟
9 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ : ﺍﻟﻮ؟
11 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ : ﮐﻮﺷﯽ؟
13 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ : ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﻻﻥ ﺷﻤﺎﺭﺗﻮ ﻣﯿﺪﻡ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮﻡ ﺣﺎﻟﺘﻮ ﺑﮕﯿﺮﻩ!
15 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ : ﺧﺪﺍﯾﺶ ﺍﺫﯾﺘﻢ ﻧﮑﻦ
17 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ : ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﻻﺗﻪ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺩﻡ ﺑﮑﺸﺘﺖ !!
19 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ : ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺍﺫﯾﺖ ﻧﮑﻦ
21 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ : ﻋﺸﻘﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻩ ﻧﮕﺮﺍﻧﻢ ﺑﺨﺪﺍ!!!


تاريخ : شنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٥ | ٢:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
‏چندسال پیش هفته نامه گل آقا نوشت:
«مشکلات این مملکت مثل این تصویر می‌ماند، می‌شود آن را دید،
ولی نمی‌شود صدایش را درآورد!»
 
 



تاريخ : شنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٥ | ۱:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
زن باید وقتى آقاش میگه لباسامو اتو کن بگه:
شلوار لى که اتو نمیخواد
پایین پیرهنتم که میره تو شلوار
آستینو هم که میدی بالا
جلوشم که صافه
یقت هم که بازه
پشتشم الان لم میدی رو صندلی ماشین صاف میشه
بقیه هرچى مونده بده اتو کنم سایه سرم !!!


تاريخ : جمعه ۱٢ شهریور ۱۳٩٥ | ٢:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

آﺩﻣﺎﻳﻲ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺗﺎﺑﺴﺘﻮﻥ ﺳﺮﻣﺎ ﻣﻴﺨﻮﺭﻥ :

ﻫﻤﻮﻧﺎﻳﻴﻦ ﮐﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻥ ﺑﺮﻥ ﻋﺮﻭﺳﻲ ﮐﻔﺘﺮ گند میزنه به لباسشون …

ﻣﻴﺮﻥ ﺗﻮﺍﻟﺖ ﺁﺏ ﻗﻄﻊ ﻣﻴﺸﻪ …

ﻣﻴﺮﻥ ﺣﻤﻮﻡ ﺑﺮﻗﺎ ﻣﻴﺮﻩ …

ﻣﺎﺷﻴﻨﺸﻮﻧﻮ ﻣﻴﺒﺮﻥ ﮐﺎﺭﻭﺍﺵ ﺑﻌﺪﺵ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻣﻴﺎﺩ …

ﺩﻻﺭ ﻭ ﻃﻼ ﺑﺨﺮﻥ ﺍﺭﺯﻭﻥ ﻣﻴﺸﻪ ﺑﻌﺪ ﺗﺎ ﻓﺮﻭﺧﺘﻦ ۴ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﻴﺸﻪ …

ﺭﻭﺯﻱ ﮐﻪ ﺭﻳﻤﻠﺸﻮﻥ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﺎﺷﻪ ﺣﺘﻤﺎ ﮔﺮﻳﻪ ﺷﻮﻥ ﺩﺭﻣﻴﺎﺩ …

ﺭﻭﺯﻱ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻦ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻣﻴﺎﺩ …

کلا به اینا دست نزنید چون خیلی داغونن !!!




 



تاريخ : پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٥ | ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
چت کردن دختر و پسر اروپایی:

پسر: سلام، من مایکل هستم
دختر: سلام، منم ماری هستم
پسر: خیلی عکست زیباست ماری
دختر: ممنونم مایکل، عکس تو هم زیباست
پسر: میتونم فردا کافی شاپ شهر ببینمتون تا بیشتر آشنا بشیم؟
دختر: حتما ، منم خوشحال میشم.
پسر: بای
دختر: بای

و چت کردن تمام میشود...


چت کردن دختر و پسر ایرانی:

پسر: سلام
دختر:
پسر: سلام
دختر:
پسر: سلام کردما، جواب سلام واجبه
دختر: اه چی میگی، به فرض که سلام!
پسر: اصل میدی؟
دختر: اول تو
پسر: من علی هسدم 24 ساله، مهندس طراح شبکه، قدم 190
دختر: منم رعنا 20 سالمه، دانشجوی پزشکی، قد 175
پسر: عکس خودته؟ چه خوشگل و نازی
دختر: میسی!
پسر: رعنا جان میتونم شمارتونو داشته باشم؟
دختر: خفه شو کصافط بی شعور! بی فرهنگ.
پسر: برو بابا وحشی.قیافت عین میمونه، عکسشو نگاه کن عین سیم خارداره!
دختر: بلاک ،بای!!
پسر: هررری!!

و اینگونه چت تمام میشود!


تاريخ : پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٥ | ٢:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
ﺍﺯ ﻗﻠﺒﻢ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ : ﭼﻪ ﮐﻨﻢ ﻭﻗﺘﻰ ﺩﻟﻢ ﺗﻨﮓ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺳﺘﻢ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻭ ﺟﻔﺎﯼ ﯾﺎﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ؟

ﮔﻔﺖ :ﺑﺒﯿﻦ ﮐﺎﺭ ﻣﻦ ﺧﻮﻥ ﺭﺳﺎﻧﻰ ﺑﻪ ﺑﺪﻧﻪ ،ﺍﺯ ﻣﻦ ﭼﺮﺕ ﻭ ﭘﺮﺕ ﻧﭙﺮﺱ !

ﺯﯾﺎﺩ ﺯﺭ ﺑﺰﻧﯽ ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻭﺍﯾﻤﯿﺴﻢ ﺗﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ زرا نزنى!

اصولا قلبها چون ٢۴ ساعته کار میکنن اعصاب ندارن.





تاريخ : چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٥ | ۱:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

در زمان آغا محمد خان قاجار، شخصى از حاکم شهر خود که با صدر اعظم
 نسبت داشت، نزد صدر اعظم شکایت برد.
صدر اعظم دانست حق با شاکى است، گفت:
اشکالى ندارد، مى توانى به اصفهان بروى.
مرد گفت: اصفهان در اختیار پسر برادر شماست.
گفت: پس به شیراز برو.
او گفت: شیراز هم در اختیار خواهر زاده شماست.
گفت: پس به تبریز برو.
گفت: آنجا هم در دست نوه شماست.
صدر اعظم بلند شد و با عصبانیت فریاد زد: چه مى دانم؟! برو به جهنم!
مرد با خونسردى گفت : متاسفانه آنجا هم مرحوم پدر شما حضور دارد!!!





تاريخ : چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٥ | ۱:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

یک نوع عشق هست که خاص ایران است :" عشق خرکی". عشق خرکی به نظر من یکی از بی ریا ترین و خالص ترین عشق هاست ، بی ریا چون عاشق ماجرا جوری عشقش را ابراز می کند که معلوم است کوچکترین تلاشی برای خودنمایی ندارد و خالص چون کلا عشق یعنی بی عقلی و در این نوع چون کلا مغز عاشق پاره آجر است و رفتار، خرکی، پس یک عشق کامل است. نمونه های این نوع عشق را من زیاد می بینم مثلا زن و شوهر موتور سوار که مرد کلاه کاسکت را گذاشته روی سر زن و خودش بی کلاه زیگزاگ می راند خب معنی اش این است که اگر قرار است بمیریم بگذار تو زنده باشی و من نه یا مادرهایی که عین گنجشک می نشینند کنار طرف غذا و پس مانده ها را می خورند یا این مردهایی که با زن شان وارد واگن متراکم و مردانه مترو می شوند و رو به زن خیمه می زنند و ماتحت را دم درب واگن عینهو دربان هتل جوری قرار می دهند که به هر راهی بزنی باز هم باید سقلمه ای، تنه ای گوشه سامسونتی، نوک چتری چیزی دخیل بیچاره کنی یا مردهایی که در جنگلی، کنار خیابانی ، بوستانی، جایی، برای باد زدن جوجه روی منقل برای زن و بچه آنقدر کج شده اند که چاک باسنشان هویداست اینها همه مظاهر عشق خرکی است و فوق العاده زیبا اما برخلاف عشق های شسته رفته و شمع و گل رز و زانو زدن و حلقه را بالا بردن و اینجور مقولات این نوع عشق ها بحث تبلیغاتش ضعیف بوده عینهو برخی محصولات با کیفیت وطنی چوب بسته بندی نامناسب را خورده!

 

سهند ایرانمهر



تاريخ : شنبه ٦ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ:
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﻳﺪ؟
ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻡ،
ﺳﻘﻒ ﮔﻔﺖ: ﺍﻫﺪﺍﻑ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ
ﭘﻨﺠﺮﻩ ﮔﻔﺖ: ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﺑﻨﮕﺮ
ﺳﺎﻋﺖ ﮔﻔﺖ: ﻫﺮ ﺛﺎﻧﻴﻪ ﺑﺎﺍﺭﺯﺵ ﺍﺳﺖ
ﺁﻳﻴﻨﻪ ﮔﻔﺖ: ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻛﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺗﺎﺏ ﺁﻥ ﺑﻴﻨﺪﻳﺶ
ﺗﻘﻮﻳﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﺵ
ﺩﺭ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻫﺪﻑ ﻫﺎﻳﺖ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻫُﻞ ﺑﺪﻩ ﻭ ﻛﻨﺎﺭ ﺑﺰﻥ
ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ، پتو ﮔﻔﺖ: ﻭﻟﺶ ﮐﻦ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﮕﯿﺮ ﺑﺨﻮﺍﺏ!
ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭘﻨﻬﻮﻥ ﺣﺮﻑ پتو ﺑﻪ ﺩﻟﻢ خیلی ﻧﺸﺴﺖ!!!


تاريخ : پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٥ | ۱:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
خندیدن به اشتباهاتتان میتواند عمرتان را طولانی کند . . .
” شکسپیر ”


خندیدن به اشتباهات همسرتان میتواند عمرتان را تمام کند!!
” همسر شکسپیر ”





تاريخ : چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٥ | ٢:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
این مرد بی خانمان که دید بدون بیمه نمیتونه از پس مخارج درمان دربیاد، 
رفت و فقط یک دلار از بانک دزدید. 
حالا زندانیه و درمانش برعهده دولته!!!

از: گاردین





تاريخ : دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٥ | ٢:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما امدند،

زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند

زمزمه‌های توام با ترس وخنده درمیان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند دوربین مخفی بوده است.

 اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود.

هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند.

در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.

 یکی از خلبانان به دیگری گفت:« میترسم یکی ازهمین روزا مسافرها چندثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن ‌کنند و ما نفهمیم کی باید از زمین بلند شیم، اونوقت کارهمه‌مون تمومه !»

شما اکنون و پس از خواندن این داستان کوتاه، با شیوه مدیریت دولتی در بعضی کشورها آشنا شدید...

شاد کام باشید ولی جیغ رو بزنید!

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٥ | ٩:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
من نمیدونم چه اصراریه که اسم همه سریالها باید اسم یه دختر باشه؟!!
«ستایش»، «ریحانه»، «کیمیا»، «نرگس» «شهرزاد»، «تنهایی لیلا» و..
یعنی اگه اسم یه فیلم «جعفر » باشه هیشکی نمیشینه نگاه کنه!؟
مگه جعفر بدبختی نداره اونو نشون بدید!؟
مگه جعفر تنهایی نداره!؟
جعفر دوستت داریم!


تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٥ | ٩:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
گیرکردن دوربین تصویربردار ایرانی در دهان شیر وحشی 
هنگام ضبط برنامه «چند درجه» دوربین تصویربرداری دردهان یک شیر گیر افتاد

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٥ | ۱:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
ﭼﺮﭼﻴﻞ ‏ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ : 
ﺭﻭﺯﻱ ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﮐﺴی ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻓﺘﺮ BBC ﺑﺮﺍﻱ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﻣﻲﺭﻓﺘﻢ .
 ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺟﺎ ﺭﺳﻴﺪﻡ ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺘﻢ ﺁﻗﺎ ﻟﻄﻔﺎً ﻧﻴم ﺳﺎﻋﺖ ﺻﺒﺮ ﮐﻨﻴﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ 
ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ.
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ ﺁﻗﺎ ! ﻣﻦ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺳﺮﻳﻌﺎً ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﻭﻡ ﺗﺎ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﻲ ﭼﺮﭼﻴﻞ ﺭﺍ ﺍﺯ 
ﺭﺍﺩﻳﻮ ﮔﻮﺵ ﺩﻫﻢ. ﺍﺯ ﻋﻼﻗﻪﻱ ﺍﻳﻦ ﻓﺮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻭ ﺫﻭﻕ ﺯﺩﻩ ﺷﺪﻡ ﻭ
 ﻳﮏ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﺩﻩ ﭘﻮﻧﺪﻱ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩﻡ.
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻥ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﮔﻔﺖ: ﮔﻮﺭ ﺑﺎﺑﺎﻱ ﭼﺮﭼﻴﻞ! ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﻴﺪ، ﺗﺎ ﻓﺮﺩﺍ ﻫﻢ ﺍﻳﻦﺟﺎ 
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﻲﻣﺎﻧﻢ!!!


تاريخ : دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٥ | ٩:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
ﺷﻌﺮی از "ایرج میرزا"


ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺭﻫﯽ ﻣﺮﺍ ﮔﺬﺭ ﺑﻮﺩ
ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺭﻩ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﺮ ﺑﻮﺩ

ﺍﺯ ﺧﺮ ﺗﻮ ﻧﮕﻮ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﮔﻬﺮ ﺑﻮﺩ
ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺐ ﺩﺍﻧﺶ ﻭ ﻫﻨﺮ ﺑﻮﺩ

ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ
ﻓﺮﻣﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﺑﺎﺷﺪ ﻋﺎﻟﯽ

ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﺎ ﺧﺮﯼ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ
ﺁﺩﻡ ﺷﻮ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺻﻔﺎﮐﻦ

ﮔﻔﺘﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﻭ ﻣﺮﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ
ﺯﺧﻢ ﺗﻦ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﻭﺍ ﮐﻦ

ﻧﻪ ﻇﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﻮﺩﯾﻢ
ﻧﻪ ﺍﻫﻞ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﮑﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ

ﺭﺍﺿﯽ ﭼﻮ ﺑﻪ ﺭﺯﻕ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺍﺯ ﺳﻔﺮﮤ ﮐﺲ ﻧﺎﻥ نَرُﺑﻮﺩﯾﻢ

ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐُﺸﺪ ﺧﺮﯼ ﺭﺍ؟
ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺑَﺮﺩ ﺯ ﺗﻦ ﺳﺮﯼ ﺭﺍ؟

ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﻢ ﻓﺮﻭﺷﺪ ؟
ﯾﺎ ﺑﻬﺮ ﻓﺮﯾﺐِ ﺧﻠﻖ ﮐﻮﺷﺪ ؟

ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺭﺷﻮﻩ ﺧﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﯾﺎ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟

ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﭘﯿﻤﺎﻥ؟
ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺮﺩ ﻧﺎﻥ؟

ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺨﻨﺶ ﻫﻤﻪ ﻣﺘﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﻓﺮﻣﺎﯾﺶ ﺍﻭ ﻫﻤﻪ ﯾﻘﯿﻦ ﺍﺳﺖ

ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺯ ﺁﺩﻣﯽ ﺳﺮﯼ ﺗﻮ
ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪ ﻣﺎ ﺧﺮﯼ ﺗﻮ

ﺑﻨﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﺁﺭﺯﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ
ﺑﺮ ﺧﺎﻟﻖ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ

ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺧﺮﯾﺖ
ﺟﺎﺭﯼ ﺑﺸﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﯿﺖ . . .
 


تاريخ : دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٥ | ۸:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. 
زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش
 برداشت و … محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : 
مادمازل من لئون تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :
چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟
 تولستوی در جواب گفت : 
شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید!!


تاريخ : یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٥ | ٢:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
وقتى من متولدشدم پدرم ۳۰ سالش بودیعنی سنش ۳۰ برابر من بود
وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من بود
وقتی من ۳ ساله شدم پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من بود
وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من بود
وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من بود
وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر من بود
وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من بود
می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم!!


تاريخ : جمعه ۱٥ امرداد ۱۳٩٥ | ۱:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما امدند،

زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند

زمزمه‌های توام با ترس وخنده درمیان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند دوربین مخفی بوده است.

 اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود.

هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند.

در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.

 یکی از خلبانان به دیگری گفت:« میترسم یکی ازهمین روزا مسافرها چندثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن ‌کنند و ما نفهمیم کی باید از زمین بلند شیم، اونوقت کارهمه‌مون تمومه !»

شما اکنون و پس از خواندن این داستان کوتاه،

 با شیوه مدیریت دولتی در ایران آشنا شدید...

شاد کام باشید ولی جیغ رو بزنید!



تاريخ : جمعه ۱٥ امرداد ۱۳٩٥ | ۱:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
‏مدیرکل مبارزه با قاچاق کالا: اکنون 98 درصد موبایل‌های بازار ایران قاچاق است. 
سوالی که مطرحه اینه که تو واسه چی حقوق میگیری!


تاريخ : پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

یک مغازه شوهر فروشی در نیویورک باز شده که خانم ها می توانند به آنجا رفته و برای خود شوهری تهیه کنند.

در تابلوی راهنمای مقابل درب ورودی از جمله مطالب ذیل نوشته شده:

شما در طول عمرتان فقط یک بار می توانید از این محل دیدن کنید.

اینجا شش طبقه است و ارزش محصولات هر طبقه بالایی‌ بیشتر از طبقه پایینی است.

شما می توانید فقط یک محصول از یکی‌ از طبقات انتخاب کنید و یا به طبقه بالایی‌ بروید.

شما نمی توانید به طبقات پایینی برگردید، ولی‌ می توانید از هر طبقه که خواستید از فروشگاه خارج شوید.

خانمی وارد فرشگاه شد .او به طبقه اول می رود.

که در تابلو ورودی آنجا نوشته:این مردان دارای شغل ثابت هستند.

مردان به نظرش جالب می آیند، ولی‌ تصمیم می‌گیرد طبقه بالا را هم ببیند.

اینجا نوشته این مردان دارای شغل ثابت هستند و بچه‌ها را دوست دارند.

با خودش میگه خیلی‌ خوبه،ولی من بیشتر میخوام و به طبقه سوم میره!

اینجا نوشته شده این مردان شغل ثابت دارند و بچه‌ها را دوست دارند و بسیار خوش قیافه هستند.

نگاهی به مردان میندازه، میگه وای خدای من!

ولی احساس می کنه که باید بره طبقه چهارم که آنجا نوشته:

این مردان شغل ثابت دارند، بسیار خوش تیپ و قیافه هستند، عاشق بچه‌ها هستند و به کار های خانه علاقمندند!

خانم اینجا رو هم می بینه و میگه:

واااای خدای من کمک کن! دیگه نمی تونم خودمو نگهدارم !

ولی‌ ناخود آگاه میره طبقه پنجم که اینجا نوشته:

این مردان شغل ثابت دارند، عاشق بچه‌ها هستند، فوق آلعاده خوش بر و رو هستند، شدیداً به کارهای خانه علاقمندند و مردانی رُمانتیک می باشند!

دیگه آن چنان وسوسه شده که نمی تونه صرف نظر کنه، ولی‌ باز ناخود آگاه میره

طبقه ششم که اینجا روی یک تابلوی دیجیتال نوشته:

شما بازدید کننده شماره ۳۱۴۵۶۰۱۲از این طبقه هستید. اینجا هیچ مردی وجود ندارد ! این طبقه فقط برای این است که ثابت کنیم که زن ها را به هیچ وجه نمی توان راضی‌ نمود!!

از بازدیدتان از فروشگاه شوهر سپاسگزاریم!

 

 




تاريخ : چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٥ | ۳:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
در روزگارانی دور غریبی وقت اذان وارد قریه ای شد و برای نماز به مسجد رفت. 
امام جماعت را دید که یک پا و یک دست یک گوشش را بریده اند و همینطور یک 
چشمش را از کاسه دراوده اند ازریش سپیدی علت را پرسید.
پیرمرد لبخندی زد و گفت:راه خطا رفت به حکم شرع پایش را قطع کردیم.
 دزدی کرد دستش را بریدیم. گوش به خطا سپرد گوشش را کندیم و چشم به 
نامحرم دوخت چشمش را از کاسه دراودیم
مرد با طعنه گفت: با این همه فضیلت چطور امام جماعتش کردید؟
پیرمرد سری تکان داد و گفت: اگر جلوی چشم مان نباشد وقت نماز
کفش هایمان را می دزدد !


تاريخ : چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٥ | ٢:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
معلمی گفت توانا بود هرکه..؟
دانش اموزی ادامه داد؛
"توانا بود هرکه دارا بود"
ز ثروت دل پیر برنا بود

تهی دست به جایی نخواهد رسید
اگر چه شب و روز کوشا بود

ندانست فردوسی پاکزاد
که شعرش در این ملک بیجا بود

گر او را خبر بود از این روزگار
که زر بر همه چیز والا بود

نمیگفت آن شعر معروف را
"توانا بود هرکه دانا بود



تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

چندی پیش که رفتم وام بگیرم مسوولش گفت به ازای هر 5 میلیون تومن یه ضامن باید بیاری.

با خودم حساب کردم دیدم اون آقای عزیز که 65 هزار میلیارد تومن وام گرفته، 13 میلیون ضامن نیاز داره! خب این تعداد کارمند در کشور ما نیست. بنابراین برای تکمیل کادر ضامنهاش باید از کارمندهای کشورهای افغانستان، ترکمنستان، آذربایجان و تاجیکستان کمک بگیره.

بعد حساب کردم دیدم اگه بانک بخواد برای این ضامنها پرونده تشکیل بده، هر ضامن اگه مدارک و فرمهاش 10 صفحه بشه، کل صفحات پرونده ش میشه 130 میلیون صفحه کاغذ A4، که برای بایگانی این تعداد پرونده و کاغذ نیاز به یک مجتمع چند طبقه ست.

خداییش خیلی دلم بحال بانک سوخت!

تازه فهمیدم چرا بانک ها واسه رقمای بزرگ ضامن نمیگیرن...!



تاريخ : دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٥ | ٩:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
روزی ملانصرالدین الاغ خود را با زحمت فراوان به پشت بام برد .
بعد از مدتی خواست او را پایین بیاورد ولی الاغ پایین نمی آمد!
نمی دانست الاغ بالا می رود ولی پایین نمی آید!
پس از مدتی تلاش ملا نصرالدین خسته شد و پایین آمد
ولی الاغ به شدت جفتک می انداخت و بالا و پایین می پرید 
تا اینکه سقف فرو ریخت و الاغ جان باخت! 
ملا که به فکر فرو رفته بود با خود گفت : 
لعنت بر من که ندانستم اگر خری را به جایگاه رفیعی برسانم 
هم آن جایگاه را خراب می کند و هم خود را هلاک مینماید !


تاريخ : یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٥ | ٢:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

گویند مردی وارد کاروانسرایی شد تا کمی استراحت کند...

کفشاشو گذاشت زیر سرش و خوابید.

طولی نکشید که دو نفر وارد آنجا شدند.

یکی از اون دو نفر گفت: طلاها رو بزاریم پشت اون جعبه...

اون یکی گفت: نه اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.

گفتند: امتحانش کنیم کفشاشو از زیر سرش برمیداریم اگه بیدار باشه معلوم میشه.

مرد که حرفای اونا رو شنیده بود، خودشو بخواب زد.

اونها کفشاشو برداشتن و مرد هیچ واکنشی نشون نداد.

گفتند: پس خوابه! طلاها رو بزاریم زیر جعبه...

بعد از رفتن آن دو، مرد بلند شد و رفت که جعبه طلای اون دو رو  برداره اما اثری از طلا نبود و متوجه شد که همه این حرفا برای این بوده که در عین بیداری کفشهاش رو بدزدن!!

یادمان باشد در زندگی هیچ وقت خودمان را به خواب نزنیم که متضرر خواهیم شد.



تاريخ : جمعه ۸ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
چینی ها: 
شبیه املت است!!!





تاريخ : پنجشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٥ | ٢:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
دانشمندان استرالیایی به این نتیجه رسیدند که اگر انسان این فرم از بدن را 
داشت از تصادفات رانندگی بزرگ جان سالم به در میبرد.





تاريخ : پنجشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٥ | ٢:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
ﻣﺮﺩﯼ ﺗﺨﻢ ﻋﻘﺎﺑﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ
ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻻﻧﻪ ﻣﺮﻍ ﻫﺎﯾﺶ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻋﻘﺎﺏ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺷﺪ
ﺟﻮﺟﻪ ﻣﺮﻍ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﮐﻤﯽ ﺑﻌﺪ ﺧﻮﺩ ﻣﺮﻍ ﻫﺎ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺧﻮﺭﺩ
ﺳﭙﺲ ﭘﺮ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﻓﺖ
ﻫﻢ ﺑﻪ ﺭﯾﺶ ﻣﺮﺩ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﻫﻢ ﮔﻨﺪ ﺯﺩ ﺑﻪ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺁﻣﻮﺯﻧﺪﻩ!!





تاريخ : سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٥ | ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

نظرات مردم در اینستاگرام درباره طراحی لباسهای کاروان المپیک ریو :

* لباس های فرم مدارس دهه ۶٠، با فاصله از این ها خوشگل تر بودن

* بیشتر شبیه لباس دلقک هاست

* خانمها با اون مقنعه چه مفهومی داره آخه به یک بچه دبستانی هم بگی اون رنگ نارنجی و آبی رو با هم ست نمیکنه اون طرح پایین مانتو خانمها هم واقعا بی سلیقه گیه محضه آخه هیچ کس نمیتونه طرح و ایده بده برای لباسی به این مهمی همه دنیا میبینند و نظر میدن

* آقا الان خبر رسیده داعش مسئولیت طراحی لباس کاروان ایران رو گردن گرفته

* افتضاحه واقعا این لباس در شان رژه رسمی ورزشکاران ایرانه؟ مسئولی که اینو انتخاب کردی یه فکری به حال خودت کن

* شما که هزینه میکنین؟ میرفتین از باب همایون لباس تهیه میکردین. کاسبای اونجا هم با این کیفیت لباس رو واسمون اسپانسر میشدن. پول بلیط رفت و برگشت چین رو هم میدادین واسه المپیکیها خروس قندی میخریدین.

 



تاريخ : یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥ | ۸:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

1) المان :اموزش دوره های نوین رانندگی وسپس خرید اخرین مدل مرسدس بنز وسفر به تمامی اروپا به همراه خانواده

2) روسیه: اموزش فضانوردی و سفر به فضا و تفریح ونشاط به همراه خانواده

3) امریکا: اموزش خوانندگی و رقاصی و سپس شرکت در کلیه کنسرت ها و جشن ها به همراه خانواده

4) کانادا: اموزش شنا و سپس تفریح و نشاط به همراه خانواده در کلیه سواحل کانادا و اروپا

5) چین: اموزش دوره های رزمی و سپس ورزش و نشاط به همراه خانواده

6) انگلیس: اموزش دوره های تیراندازی و شکار و سپس تفریح و شکار در جنگلها به همراه خانواده

7) زاپن: اموزش خلبانی و سپس خرید هواپیمای شخصی و تفریح و نشاط بر فراز اسمان به همراه خانواده

8) ایران: خرید یک پراید قسطی با چهار ضامن معتبر و کار در یک تاکسی تلفنی به صورت تمام وقت و رو اوردن به دخانیات بخاطر مشکلات مالی و ندادن اقساط پراید و سپس سکته قلبی و مغزی با هم و رفتن به بیمارستان به همراه خانواده ...!؟



تاريخ : شنبه ٢ امرداد ۱۳٩٥ | ٩:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
قاضی: تو السالوادور چه کار می کردی؟
چگوارا: آفتاب می گرفتم.
قاضی: پس چرا ساختمان دادگستری رو منفجر کردی؟
چگوارا: جلوی آفتابم رو گرفته بود!

 



تاريخ : جمعه ۱ امرداد ۱۳٩٥ | ٢:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
وقتی زنی کشته می‌شود،
شوهرش مظنون اول است.
این نشان می‌دهد که دیگران، چه قضاوتی درباره ازدواج دارند!


جرج اورول





تاريخ : جمعه ۱ امرداد ۱۳٩٥ | ۱:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

 این مطلب طنز خیلی می تونه کمک کنه به درک بعضی از اصطلاحات سیاسی

سوسیالیسم: دو گاو دارید. یکی را نگه می دارید. دیگری را به همسایه خود می دهید.

کمونیسم: دو گاو دارید. دولت هردوی آن ها را می گیرد تا شما و همسایه تان را در شیرش شریک کند.

فاشیسم: دو گاو دارید. شیر را به دولت می دهید. دولت آن را به شما می فروشد.

کاپیتالیسم: دو گاو دارید. هر دوی آن ها را می دوشید. شیرها را به زمین می ریزید تا قیمت ها همچنان بالا بماند.

نازیسم: دو گاو دارید. دولت به سوی شما تیراندازی می کند و هر دو گاو را می گیرد.

آنارشیسم: دو گاو دارید. گاوها شما را می کشند و همدیگر را می دوشند.

سادیسم: دو گاو دارید. به هر دوی آن ها تیر اندازی می کنید و خودتان را در میان ظرف شیر ها می اندازید.

آپارتاید: دو گاو دارید. شیر گاو سیاه را به گاو سفید می دهید ولی گاو سفید را نمی دوشید.

دولت مرفه: دو گاو دارید. آن ها را می دوشید و بعد شیرشان را به خودشان می دهید.

بوروکراسی: دو گاو دارید. برای تهیه شناسنامه آن ها 17 فرم را در 3 نسخه پر می کنید ولی وقت ندارید شیر آنها را بدوشید.

سازمان ملل: دو گاو دارید. فرانسه شما را از دوشیدن آن ها و آمریکا و انگلیس گاو ها را از شیر دادن به شما وتو می کنند. نیوزلند رأی ممتنع می دهد.

ایده آلیسم: دو گاو دارید، ازدواج می کنید. همسر شما آن ها را می دوشد.

رئالیسم: دو گاو دارید. ازدواج می کنید. اما هنوز خودتان آن ها را می دوشید.

متحجریسم: دو گاو دارید. زشت است گاو را بدوشید.

فمینیسم: دو گاو دارید. حق ندارید گاو ماده را بدوشید.

پلورالیسم: دو گاو نر و ماده دارید هر کدام را بدوشید فرقی نمی کند.

لیبرالیسم: دو گاو دارید. آن ها را نمی دوشید چون آزادیشان محدود می شود.

دموکراسی مطلق: دو گاو دارید. از همسایه ها رأی می گیرید که آن ها را بدوشید یا نه.



تاريخ : چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٥ | ٢:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

دو شیر از باغ وحشی می‌گریزند و هر کدام راهی را در پیش می‌گیرند .

یکی از شیرها به یک پارک جنگلی پناه می‌برد ، اما به محض آن‌که بر اثر فشار گرسنگی رهگذری را می‌خورد به دام می‌افتد .

ولی شیر دوم موفق می‌شود چند ماهی در آزادی به سر ببرد و هنگامی هم که گیر می‌افتد و به باغ وحش بازگردانده می‌شود حسابی چاق و چله است.

شیر نخست که در آتش کنجکاوی می‌سوخت از او پرسید: «کجا پنهان شده بودی که این همه مدت گیر نیفتادی؟!

شیر دوم پاسخ می‌دهد :

«توی یکی از ادارات دولتی».

 هر سه روز در میان یکی از کارمندان اداره را می‌خوردم و کسی هم متوجه نمی‌شد !!!

«پس چطور شد که گیر افتادی؟!!!

شیر دوم پاسخ می‌دهد: 

«اشتباها آبدارچی را خوردم» چون تنها کسی بود که کاری انجام میداد و غیبت او را متوجه شدند.

 

 



تاريخ : دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٥ | ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

زن در ICU بود. شوهرش نمیتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.

دکتر گفت ما همه تلاشمان را میکنیم اما هیچ چیز رو تضمین نمی کنیم. بدن اون هیچ عکس العملی از خودش نشون نمیده، به نظر میرسه که به کما رفته.

شوهر: دکتر بهتون التماس میکنم که همسرم رو نجات بدین. اون فقط 36 سالشه، خانواده بهش نیاز دارن.

ناگهان معجزه ای رخ داد. دستگاه ECG قلب دیوانه وار شروع به زدن کرد، یکی از دستانش تکان خورد، لبانش شروع به حرکت کرد و ....

زن شروع به صحبت کرد : عزیزم من 35 سالمه نه 36 سال!!



تاريخ : دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٥ | ٩:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
مردم اینجا چقدر مهربانند 
دیدند کفش ندارم، برایم پاپوش دوختند !
دیدند سرما می خورم، سرم کلاه گذاشتند!
و چون برایم تنگ بود کلاه گشادتری ...
و دیدند هوا گرم شد، پس کلاهم را برداشتند ،
چون دیدند لباسم کهنه و پاره است ،
به من وصله چسباندند !
چون از رفتارم فهمیدند که سواد ندارم،
محبت کردند و حسابم را رسیدند ...
خواستم در این مهربانکده خانه بسازم ،
نانم را آجر کردند گفتند کلبه بساز ...

روزگار جالبی ست ...
مرغمان تخم نمی گذارد
ولی هر روز گاومان می زاید!


حسین پناهی


تاريخ : شنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٥ | ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید: «و برای شروع کار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟»

مهندس گفت: «حدود ۷۵۰۰۰ دلار در سال، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود.»

مدیر منابع انسانی گفت: «خب، نظر شما درباره ۵ هفته تعطیلی، ۱۴ روز تعطیلی با حقوق، بیمه کامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیک و مدل بالای در اختیار چیست؟»

مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید: «شوخی می کنید؟»

مدیر منابع انسانی گفت: بله، اما اول تو شروع کردی!!



تاريخ : پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٥ | ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

روزی « ناصرالدین شاه »، وزیر دفترش « هدایت الله خان » را دید که گوشهایش از زیر کلاهش بیرون آمده بود. نظری خشم آلود به وی افکند و گفت:

« گوشهایت را زیر کلاه بگذار. »

وزیر دفتر در حالی که کلاه خود را روی گوش های می کشید گفت:

«بفرمائید قربان. این هم گوش های بنده. حالا ببینم کارهای مملکت، با رفتن گوش من در زیر کلاه درست می شود. »



تاريخ : چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٥ | ٩:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

 

امروز کارم افتاد به جایی که نیاز به ارایه عکس داشت. عکسی که پارسال انداخته بودم رو قبول نکرد و گفت:" این عکس حداقل مال 10سال پیشه و چین و چروکای زیر چشم و خستگی صورت و کلا فرمت داد می زنه ضمن اینکه خیلی چهرت غمگینه "بعد هم به قول خودش از سر محبت ادامه داد:" با این عکس تو هر مملکتی که بری میگن می خواد عملیات انتحاری انجام بده عذاب وجدان داره!...برو هم عکس جدید بنداز و هم اینکه سعی کن عکست انقدر عبوس و دمغ نباشه". هرچی گفتم:" بابا عکس مال پارساله و برخلاف تصورت خیلی هم سرخوش و دل شادم و حالتم اینطوریه"، قبول نکرد. چند تا نکته ادبی و یه چندتا مزه هم پروندم که یقین پیدا کنه پشت این چهره "باستر کیتونی" یه آدم خندون و شاد ایستاده اما آخرش گفت:"اصولا اینایی که خیلی خوش مشرب و خندونن تو دلشون غمگینن" .

قرار شد برم عکس جدید بگیرم. انقدر عجله داشتم که به اولین عکاسی درپیت با پله های سنگی دهه 40 و دیوارهای دودگرفته و حتا متصدی اش که موقع کار کردن با دستگاه کارتخوان، دو نفر رو کمک گرفت که صفر اضافی نزنه هم رضا دادم. فضای عکاسخونه آدم رو یاد سریال هزاردستان می انداخت و در دیرینگیش همین بس که تقریبا همه آدم ها تو عکس هاییکه طرف انداخته  و آویزون کرده بود، مطابق مد زمانه، موقع عکاسی مشغول سیگار کشیدن بودن!

طرف تا بیاد عکس بگیره فصلی از گذشته اش گفت و اینکه چقدر انسان شریفیه و زمان شاه به ساواک برای همکاری جواب رد داده و بعد انقلاب هم که ازش کمک خواستن گفته :"من به اونا سرویس ندادم شما که سهله" و قس علیهذا. موقع عکس انداختن هرچی فکر مثبت بود رو متمرکز کردم رو حالت چشام و برای اولین بار موقع "چلیک" دوربین لبخند زدم. منتظر نشستم عکسم ظاهر شه.  تا عکس ظاهر شه ، عکاس پیر برام توضیح داد که چرا به درخواست سرویس های اطلاعاتی و جاسوسی جهان از دهه 40 به این ور پاسخ منفی داده و دست آخر هم این توضیح که این روایت های واقعی جزو خدمات عکاسخونه اس تا مشتری برای چاپ عکس حوصله اش سر نره.

عکس که ظاهر شد به  همکارش که پشت مونیتور داشت عکس رو چک می کرد گفتم :"آقاجون، خوب افتادم؟!".چطوره؟". طرف مثل  جراحی که می خواد به همراهان بیمار بگه :"متاسفم" نگام کرد  اما هیچی نگفت. پیرمرد عکاس رفت اون پشت و نگاه کرد و گفت:" خیلی زیباست". گفتم :"یعنی خوب افتاده؟". جوری که به خیالش منو خیلی خوشحال میکنه، گفت:" آره، خیلی قشنگه، یه غم قشنگی نشسته رو چهرتون که یاد آدم میندازه که این دنیا گذراست انگاری با چشات داری میگی: زیاد به شادی ها دلخوش نکن آخرش می ری زیر یه متر خاک"! .

 به این سوی چراغ 25 تومن دادم بابت 6 تا عکس که قرار بوده توش شاد و خندون باشم اما با چشام این قصه شعرارو به مخاطب گفتم و الانم دارم فکر میکنم نکنه فردا بازاون یارو گیر سه پیچ بده که می خوای بمب بترکونی و عذاب وجدان داری منتها این بار با چشات داری میگی :"ملت نترسید، مرگ حقه، عمقشم یه متر"!

 

سهند ایرانمهر



تاريخ : سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٥ | ٢:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.

همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که....

چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.

بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط ، لطفا !!!



تاريخ : دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٥ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

بچه ای از پدرش پرسید سیاست یعنی چی؟

پدر میگه : برای تو ۱ مثال درمورد خانواده خودمون بزنم ؛من حکومت هستم ؛چون همه چیز رو من تعیین میکنم .

مامانت جامعه هست چون کارهای خونه رو اون اداره میکنه.

کلفتمون ملت فقیر و پا برهنه هست چون از صبح تا شب کار میکنه و هیچی نداره.

تو روشنفکری چون داری درس میخونی و پسر فهمیده ای هستی . داداش کوچیکت هم که دو سالش هست نسل آینده است ...



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٥ | ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
روزی فیل با سرعت از جنگل می گریخت
سبب را پرسیدند،
گفت؛جناب شیر دستور داده که تمام زرافه ها را گردن بزنند!
گفتند؛تو را چه به زرافه،تو که فیل هستی،پس برای چه نگرانی؟
گفت؛بله میدانم که فیل هستم
اما جناب شیر الاغ را مامور پیگیری این موضوع کرده است!



تاريخ : یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٥ | ٩:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()


فردی فقیر که برای نگه داری روغن اندک خود خیک نداشت، روباهی شکار کرد
 و از پوست آن خیک روغن ساخت. 
به او گفتند:« پوست روباه حرام است.» 
او برای نظر خواهی نزد یک نفر مکتب دار رفت و سوال کرد. 
مکتب دار عصبانی شد و گفت: « تو نمی دانی که روباه حرام است؟!» 
مرد گفت : « ای داد و بیدا، بد شد!»
 مکتب دارپرسید:« مگر چی شده؟» 
گفت: « آقا، روغنی در آن است که برای حضرتعالی آورده ام.» 
مکتب دار گفت: « جانور، روبه بوده یا روباه؟»
مرد گفت: « نمی دانم . روبه چیست؟»
مکتب دار گفت: « حیوانی است بسیار شبیه روباه ،برو آن را بیاور، 
ان شاله روبه است. ان شاالله پاک است. بد به دل راه نده !!





تاريخ : جمعه ۱۸ تیر ۱۳٩٥ | ۱:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

روشو کرد این ور سعدی گفت:
بوسه‌ای زان دهن تنگ بده یا بفروش.


روشو کرد اون ور حافظ گفت:
بوسه‌ای چند برآمیز به دشنامی چند.

تا این دو تا درگیر بودند، دیدند طرف رفته و مولانا تکیه داده به دیوار روبرو داره لبخند میزنه میگه:

بوسه‌ای داد مرا دلبر عیار و برفت
چه شدی چونک یکی داد بدادی شش و هفت!

 

 




تاريخ : پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٥ | ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
اگر با یک پتو خوابیدی و موقع بیدار شدن دو پتو روی خودت دیدی
بدان که آن مهر مادر است

اگر با دو پتو خوابیدی و با یک پتو بیدار شدی
بدان که آن از مردم آزاری کسی نیست جز برادرت!

و اگر با یک پتو خوابیدی و بلند شدی و دیدی که بیست پتو رویت هست
بدون که خواهرت داره اتاق رو تمیز می کنه!

و اگر با پتو خوابیدی و بیدار شدی و دیدی هیچ پتویی روت نیست
مطمئن باش که با پتوی بابات خوابیده بودی!!

اگر بی پتو خوابیدی و بی پتو از خواب بیدار شدی، مطمئن باش جز
 همسرت کسی دیگه تو خونه نبوده !!
 

 


تاريخ : چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٥ | ٩:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

 

برادرم و دوستم از صبح نشسته اند و دارند برای عید برنامه ریزی می کنند. من دلم می خواست عید تهران بمانیم چون هم خیابان ها خلوت است، هم هوا تمیز است و آدم قشنگ می تواند بخورد و بخوابد و به کارهای عقب افتاده اش برسد و به معنی واقعی استراحت کند، اما برادرم و دوستم اصرار دارند که عید برویم سفر. دوستم شیراز را پیشنهاد داد ولی برادرم  گفت عید شلوغ است و بهتر است برویم خارج. حالا از صبح بین آنتالیا و مالزی و دوبی و برزیل دعواست. برزیل گران است، آنتالیا سرد است، مالزی شلوغ است و دوبی از شلوغ هم شلوغ تر است... غلغله است. به برادرم می گویم خوب همین تهران بمانیم. برادرم عصبانی شد و گفت "سالی یه بار عیده، برای چی تهران بمانیم؟ یک سال کار کردیم می خوایم چهار روز بریم یه وری استراحت کنیم" گفتم "خوب همین جا تو خانه استراحت می کنیم" برادرم می گوید "این جا استخر داریم؟ این جا جیم داریم؟ این جا شاپینگ سنتر داریم؟" گفتم "خوب ما که هیچ وقت استخر و جیم و شاپینگ سنتر نمی ریم" برادرم گفت "همین دیگه، عید می خوایم بریم" دوستم گفت "استخر و جیم و شاپینگ سنتر که این جا هم هست" برادرم گفت "دانه فلفل سیاه و و خال مه رویان سیاه... هردو جان سوزند اما این کجا و آن کجا؟" بالاخره تصمیم نهایی گرفته شد و قرار شد برویم دوبی. من و دوستم خیلی دل مان نمی خواست ولی برادرم اینقدر جدی و مصمم بود که من ترسیدم دوباره قهر کند و دوستم هم دلش سوخت و خلاصه قرار گذاشته شد. سوم تا دهم، دوبی... دوستم به آژانسی که می شناخت زنگ زد و گفت بلیط رزرو کنند و همه چیز حل شد. دو دقیقه بعد از تلفن دوستم نامزد برادرم آمد و پرسید "چی کار می کردید؟" دوستم گفت "از صبح نشستیم داریم برای عید برنامه ریزی می کنیم" نامزد برادرم گفت "چه عالی، چه برنامه ای گذاشتید؟" برادرم گفت "بچه ها می خوان برن دوبی" نامزد برادرم از برادرم پرسید "تو برنامه ات چیه؟" برادرم ساکت شد و جوابی نداد. نامزد برادرم پرسید "هان؟" برادرم گفت "من هنوز برنامه ای نذاشتم" نامزدش گفت "یعنی چی برنامه ای نذاشتی؟" برادرم گفت "تو نظرت چیه؟... به نظرت من چی کار کنم؟" نامزد برادرم گفت "وا... من چه می دونم... هرکاری خودت دوست داری" برادرم گفت "تو عید برنامه ات چیه؟" نامزد برادرم گفت "تو به برنامه های من چی کار داری؟ تو کار خودتو بکن" برادرم گفت "آره، ولی می خوام بدونم تو برنامه ات چیه؟" نامزد برادرم گفت "من که مامان این ها تو عید جایی نمی رن، همین تهرانم" برادرم گفت "خوب پس" دوستم گفت "یعنی چی؟" برادرم گفت "من هم عید تهرانم"!!!

 

 سروش صحت 



تاريخ : چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٥ | ٢:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

 

در معبدی گربه ای زندگی می کرد که هنگام عبادت راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد. بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد.

این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد. سال ها بعد استاد بزرگ درگذشت.گربه هم مرد.راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام عبادت به درخت ببندند تا اصول عبادت را درست به جا آورده باشند. سال ها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت درباره ی اهمیت بستن گربه هنگام عبادت!

 

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٥ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

خدا خر را افرید و گفت: تو بار خواهی برد از زمانی که افتاب بدمد تا شب و 50 سال عمر خواهی کرد

خر گفت:میخواهم خر باشم اما فقط بیست سال عمرکنم....خدا پذیرفت.

خدا سگ را افرید و گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی شد و هرچه دادند خواهی خورد و سی سال عمر میکنی.

سگ گفت :میخواهم سگ باشم اما 15سال برایم کافیست...خدا پذیرفت.

خدا میمون را افرید و گفت: تو مدام از شاخه ای به شاخه ای میپری و 20 سال عمر میکنی. میمون گفت میخواهم میمون باشم اما 10سال عمر کافیست........

وخدا انسان رو افرید و گفت: تو اشرف مخلوقاتی سرور تمام زمین و 20 سال عمر میکنی

انسان گفت: می خواهم انسان باشم اما ان سی سالی که خر نخواست ...پانزده سالی که سگ نخواست و ده سالی که میمون نخواست به من بده...

واینچنین شد که ما فقط بیست سال مثل ادم زندگی میکنیم. بعد ازدواج میکنیم و سی سال مثل خر کار میکنیم و پانزده سال مثل سگ نگهبان خونه و بچه هامون میشیم و اخرش هم مثل میمون از خونه دختر به خونه پسر و از خونه پسر به خونه دختر میدویم و واسه نوه هامون شکلک در میاریم!

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٥ | ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

رییس یک کارخانه بزرگ معاون خود را احضار و به او می گوید:

روز دوشنبه، حدود ساعت 7 غروب، ستاره دنباله دار هالی دیده خواهد شد. نظر به اینکه چنین پدیده ای هر 78 سال یکبار تکرار می شود، به همه کارگران ابلاغ کنید که قبل از ساعت 7، با به سر داشتن کلاه ایمنی، در حیاط کارخانه حضور یابند تا توضیحات لازم داده شود. در صورت بارندگی مشاهده هالی با چشم عریان (غیر مسلح) ممکن نیست وبه همین خاطر کارگران را به سالن نهارخوری هدایت کنید تا از طریق نمایش فیلم با این پدیده شگفت آشنا شوند.

معاون خطاب به مدیر تولید :

بنا به دستور جناب آقای رییس، ستاره دنباله دار هالو روز دوشنبه بالای کارخانه طلوع خواهد کرد. در صورت ریزش باران، کلیه کارگران را با کلاه ایمنی به سالن نهار خوری ببرید تا فیلم مستندی را درباره این نمایش عجیب که هر 78 سال یکبار در برابر چشمان عریان اتفاق می افتد، تماشا کنند.

مدیر تولید خطاب به سرپرست:

"بنا به درخواست آقای معاون، قرار است یک آدم 78 ساله هالو با کلاه ایمنی و بدن عریان در نهارخوری کارخانه فیلم مستندی درباره امنیت در روزهای بارانی نمایش دهد".

سرپرست خطاب به سرکارگر:

"طبق دستور و با اجرای هالو 78 ساله ، همه کارگران بایستی روز دوشنبه ساعت 7 لخت و عریان در حیاط کارخانه جمع شوند و به آهنگ بارون بارونه گوش کنن" .

سرکارگر خطاب به کارگران :

آقای رییس روز دوشنبه 78 سالش می شود و قرار است در حیاط کارخانه و سالن نهار خوری بزن و بکوب راه بیفته و گروه هالو پشمالو برنامه اجرا کنه. هرکس مایل بود میتونه برهنه بیاد ولی کلاه ایمنی لازمه!!



تاريخ : یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٥ | ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.