نشسته بودم جلوی تاکسی...
یه دخترو پسرم عقب نشسته بودن که یه دفعه دختره جیغ کشید
 "دستتو بکش کثافت"!
.
.
.
راننده ناموس پرست هم کوبید رو ترمز پسره رو از ماشین کشید پایینو یه دل سیر
با زنجیر و آچار جک زدش خونین و مالین انداختش گوشه پیاده رو ...
سوار ماشین که شد دختره گفت خوب کاری کردی... آشغال دستشو تا ته کرده
 بود تو دماغش!!!


موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩٦ | ۱:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
صبح امروز ساعت 8:30 پس از اینکه مرد خانه برای 8 ساعت منزل راترک کرد
 زن 32 ساله اش به نام توران پس از اینکه از رفتن شوهرش مطمئن شد به اتاق 
بچه ها رفت و دید که هر دو کودک خردسالش در خواب هستند بعد بدون اینکه آنها
 را بیدار کند در اتاق را بسته و به آشپزخانه رفته و ظرف اسید که همسرش برای
 باز کردن لوله فاضلاب خریداری کرده بود را برداشته و اقدام به پاشیدن آن در کاسه
 توالت کرد که منجر به باز شدن گرفتگی توالت گردید!
 توران خیلی زن تمیزی است.آفرین توران
بچه ها توران رو تشویق کنید


موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٦ | ٢:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
پسره میره خواستگاری بهش میگن شما شغل ثابت هم دارین؟

میگه امام جمعه تهران بعد از سی سال هنوز موقته تو از من شغل ثابت میخوای؟

میگن بابای عروس تا حالا اینجوری قانع نشده بوده الان واسه پسره پراید خریده


موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٦ | ٩:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
ﺍﺯ ﺁﺯﻣﺎﯾﺸﮕﺎﻩ با یک خانم تماس میگیرن و ﻣﯿﮕﻦ : ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺟﻮﺍﺏ ﺁﺯﻣﺎﯾﺶ 
همسرتون ﺑﺎ یک نفر ﺩﯾﮕﻪ ﻗﺎﻃﯽ ﺷﺪﻩ ! ﺍﻻﻥ ﻣﺎ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯿﻢ ﺷﻮﻫﺮﺗﻮﻥ ﺁﻟﺰﺍﯾﻤﺮ ﺩﺍﺭﻩ
 ﯾﺎ ﺍﯾﺪﺯ

خانم میگه : ﺧﻮﺏ ﺍﻻﻥ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﻢ ؟

ﺩﮐﺘﺮ : ﺑﺎ ﺷﻮﻫﺮﺕ ﺑﺮﻭ ﭘﺎﺭﮎ ﻭﻟﺶ ﮐﻦ ﺍﮔﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻓﺮﺍﺭﮐﻦ !!


موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٦ | ٩:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
رفتم دکتر تغذیه گفت: برنج روزی فقط یک قاشق !
منم رفتم اینو خریدم





موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩٦ | ٤:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
مردی پس از طلاق گرفتن از همسر خود با او تماس گرفت
و گفت: خانم ببخشیداشتباه کردملطفا مرا ببخشو به خانه برگرد
زن در جواب گفت : آیا در کنارت یک لیوان داری؟
مرد گفت: بله دارم!
زن گفت: اکنون آن را محکم بر زمین بکوب.
مرد چنان کرد که زن گفته بود.
سپس زن گفت: حالا که دیدی آن لیوان شکسته و هزار تکه شده، آیا میتوانی
 تکه هایش را جمع کنی و دوباره بسازی؟
مرد در پاسخ گفت: نه نشکسه لیوان استیل بود!!
و زن پاسخ داد: خدا لعنتت کنه.. عصر بیا دنبالم!!
 
 

Image result for ‫لیوان کریستال‬‎



موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٦ | ٩:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

در نزدیکی روستای ملا نصرالدین مکان مرتفعی بود که شبها باد می وزید و فوق العاده سرد می شد.

دوستان ملا به او گفتند:

اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می دهیم و گرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.

ملا نصرالدین  قبول کرد. شب به آنجا رفت و تا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که برگشت گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.

گفتند یعنی از هیچ آتشی استفاده نکردی؟

ملا گفت: نه! نزدیک ترین شعله به من در یکی از دهات اطراف بود که گویا شمعی در آنجا روشن بود.

دوستان گفتند: همان آتش تو را گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.

ملا نصرالدین  قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید.

دوستان یکی یکی آمدند اما نشانی از ناهار نبود.

گفتند: انگار نهاری در کار نیست.

ملا نصرالدین  گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده، دو سه ساعت دیگر هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.

ملا نصرالدین  گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم.

دوستانش به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید.

دیدند ملا نصرالدین  یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.

گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند.

ملا نصرالدین  گفت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند، شما هم بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود...!



موضوعات مرتبط: داستان , طنز

تاريخ : پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٦ | ۸:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

من نمی فهمم غرق در بوسه کردن چه صیغه ای است؟ مگر صورت طرف باتلاق گاوخونی است که بوسه های ما عین گل بنفشه توی آن غرق شود. بوسه باران کردن که تکلیفش از همان اول معلوم است. یعنی چلپ چلپ با لبهامان صورت معشوق را خیس کنیم! یعنی چه اینها؟ بوسه را بر سر و روی یار با دقت می نشانند، به سمتش پرت نمی کنند. درست مثل یک خاتم کار. یک جواهر ساز.

اگر این کار را بلد نیستید و نیاز به تمرین دارید همین فردا صبح به اولین خرازی که رسیدید یک مشت ستاره کوچک رنگی بخرید، پشت هر کدام یک کم چسب مایع بزنید بعد سعی کنید با دقت هرچه تمامتر به کمک لبهایتان آن را روی کاغذی که به دیوار زده اید بچسبانید! همینطور گتره ای نه. هر ستاره را اول ببینید. حسش کنید. با آن ارتباط برقرار کنید بعد آرام روی لبهایتان بگذارید و بچسبانید درست تنگ ستاره قبلی. پهلو به پهلو! هیچ جای صفحه نباید خالی بماند.

وقتی خوب در این کار استاد شوید متوجه خواهید شد که بوسیدن صورت معشوق/معشوقه با این کیفیت چه انرژی مضاعفی به هر دوتان می دهد. شک نکنید که جای هر بوسه، یک گل می شکفد و آنقدر از بوی آن مست می شوید که فکر میکنید از کودکی مست به دنیا آمده اید. حافظ هم همینطور می بوسیده که سروده: 
چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید / ز باغ عارض ساقی هزار لاله بر آید

 

 


 



موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٤ | ٩:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

گفتمش نقاش را نقشی بکش از باجناق!
بی شرف عکس ژیانی در دل صحرا کشید.
گفتمش نقشی بکش از خواهران همسرم
عکس گرگی با نقاب بره ای زیبا کشید !
گفتم از فامیل زن نقشی بکش در یک ورق
دسته ای کوسه میان بستر دریا کشید .
گفتم امشب در میان جمع فامیل زنم
در میان خارها شاخه گلی تنها کشید .
گفتمش من یکه و آنها همه پشت همند
نخبه ای را در میان جمله اسکل ها کشید.
گفتم از اوصاف این مادرزنان چیزی بگو
جام زهر آوردو نالان دست ازاین دنیا کشید!

 

 




موضوعات مرتبط: طنز , شعر

تاريخ : پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٤ | ٩:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

روزی یک کارمند پست وقتی به نامه های آدرس نامعلوم رسیدگی می کرد متوجه نامه جالبی شد. روی پاکت این نامه با خطی لرزان نوشته شده بود: «نامه ای برای خدا!» با خود فکر کرد: «بهتر است نامه را باز کنم و بخوانم.»
در نامه این طور نوشته شده بود: «خدای عزیز! بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدیدند. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...»
کارمند اداره پست که تحت تاثیر قرار گرفته بود نامه را به همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا این که نامه ای دیگر از آن پیرزن به اداره پست رسید. روی نامه نوشته شده بود: نامه ای به خدا!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را بخوانند. مضمون نامه چنین بود: «خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند !!!

 

 




موضوعات مرتبط: آموزنده , طنز , احساس

تاريخ : سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٤ | ٢:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻔﺮ ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﮐسی ﻣﯿﺸﻦ ﻭﻟﯽ ﮐﺮﺍﯾﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ ﺑﺪﻥ! ﻗﺮﺍﺭﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺸﻦ ﻭ فرار کنن !
ﺑﻌﺪﺍﺯ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﭼﻬﺎﺭﺗﺎﺷﻮﻥ ﺩﺭﺍﯼ ﻣﺎﺷﯿﻨﻮ ﺑﺎﺯﻣﯿﮑﻦ ﻭ با سرعت ﭘﺎ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﺬﺍﺭﻥ..
ﻣﯿﺮﻥ ﺗﺎ ﻣﯿﺮﺳﻦ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﻫﯿﭽﮑﯽ ﻫﯿﭽﮑﯽ ﺭﻭ ﻧﻤﯿﺪﯾﺪ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺻﺪﺍﯼ تند تند زدن ﻧﻔﺴﺸﻮﻥ ﻣﯿﺎﺩ
ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ زد رو شونه ﺑﻐﻠﯿﺶ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﻓﮑﺮﺷﻮ بکن ﺣﺎﻻ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ داره !
بهش گفت بابا راننده منم، فقط بگین چی شده !؟

 

 




موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

شهین خانم و مهین خانم توی خیابون به هم رسیدن ،بعد از کلی احوالپرسی و چاق سلامتی ، شهین خانم پرسید :راستی از دخترت چه خبر؟ دوسالی باید باشه که ازدواج کرده ، از زندگیش راضیه ؟ بچه دار شد؟

مهین خانم یه بادی به غبغب انداخت و گفت :

آره جونم ،این پسره ، شوهرش ، مثل پروانه دور سرش می چرخه ، اون سال اول عروسی که دایم مسافرت بودن ، همه جا رو رفتن دیدن ، عید اون سال هم رفتن اروپا برای من هم یه پالتوی خیلی قشنگ آورده بود ، تو کار های خونه هم نمی گذاره دست از سیاه به سفید بزنه ،وقتی هم که حامله بود دیگه هیچی ، اینقدر بهش می رسید حالا هم که بچه اشون به دنیا اومده تا پوشک بچه رو هم این عوض میکنه ، آره شکر خدا خوشبخت شد بچه ام .

شهین خانم گفت شکر خدا ، ببینم پسرت چیکار میکنه از زنش راضیه !؟

مهین خانم یه آهی کشید و یه پشت چشم اومد که ای خواهر نگو که دلم خونه ، پسر بد بختم هر چی در میاره همش خرج مسافرت این دختره میکنه ، انگار زمین خونه اشون میخ داره اون سال اول که اصلا توی خونه بند نبودن ،اصلا فکر نمیکرد که بابا این بدبخت خرج این همه سفر رو از کجا بیاره ، بعدش هم عیدیه رفتن دبی ،دختره برا ننه اش رفته بود یه پالتو خریده بود 100 دلار، پسره شده حمال خونواده زنش، طفلک بچه ام توی خونه عین یه کلفت کار میکنه ،زنه دست از سیاه به سفید نمی زنه ، حامله که شده بود این پسره دیگه رسما شده بود زن خونه،بعد هم که زایمان کرد حتی پوشک بچه اش رو میده این پسر بد بخت عوض میکنه ،
آره خواهر طفلکم بدبخت شد !

 

 




موضوعات مرتبط: داستان , طنز

تاريخ : شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤ | ٩:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

میگن زمان جنگ سرد یکی از اروپای غربی برای بررسی وضعیت اجتماعی کمونیسم میره شوروی و به همکارهاش میگه چون سانسورچی ها نامه ها رو کنترل میکنن اگر نامه را با خودکار آبی نوشتم یعنی حرفهام واقعیت داره و ولی اگه با خودکار قرمز نوشتم کلا دروغه!
بعد از چندوقت یه نامه کلا با خودکار آبی مینویسه که:
" اینجا همه چی عالیه، آزادیِ کامله، شرایط اقتصادی و سیاسی مردم هم عالیه و مردم همه تو ناز و نعمت هستن. همه جور کالا گیر می آید و . . . . .
ولی لامذهب اینجا فقط خودکار قرمز پیدا نمیشه!



موضوعات مرتبط: داستان , طنز

تاريخ : جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤ | ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یک نوع عشق هست که خاص ایران است :" عشق خرکی". عشق خرکی به نظر من یکی از بی ریا ترین و خالص ترین عشق هاست ، بی ریا چون عاشق ماجرا جوری عشقش را ابراز می کند که معلوم است کوچکترین تلاشی برای خودنمایی ندارد و خالص چون کلا عشق یعنی بی عقلی و در این نوع چون کلا مغز عاشق پاره آجر است و رفتار، خرکی، پس یک عشق کامل است. نمونه های این نوع عشق را من زیاد می بینم مثلا زن و شوهر موتور سوار که مرد کلاه کاسکت را گذاشته روی سر زن و خودش بی کلاه زیگزاگ می راند خب معنی اش این است که اگر قرار است بمیریم بگذار تو زنده باشی و من نه یا مادرهایی که عین گنجشک می نشینند کنار طرف غذا و پس مانده ها را می خورند یا این مردهایی که با زن شان وارد واگن متراکم و مردانه مترو می شوند و رو به زن خیمه می زنند و ماتحت را دم درب واگن عینهو دربان هتل جوری قرار می دهند که به هر راهی بزنی باز هم باید سقلمه ای، تنه ای گوشه سامسونتی، نوک چتری چیزی دخیل بیچاره کنی یا مردهایی که در جنگلی، کنار خیابانی ، بوستانی، جایی، برای باد زدن جوجه روی منقل برای زن و بچه آنقدر کج شده اند که چاک باسنشان هویداست اینها همه مظاهر عشق خرکی است و فوق العاده زیبا اما برخلاف عشق های شسته رفته و شمع و گل رز و زانو زدن و حلقه را بالا بردن و اینجور مقولات این نوع عشق ها بحث تبلیغاتش ضعیف بوده عینهو برخی محصولات با کیفیت وطنی چوب بسته بندی نامناسب را خورده!

نوشته :سهند ایرانمهر

 




موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳٩٤ | ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

"شاعر بی پول"

یک شب "نصرت رحمانی" وارد کافه نادری شد و به "اخوان ثالث" گفت: من همین حالا سی تومن پول احتیاج دارم! اخوان جواب داد: من پولم کجا بود؟! برو خدا روزی ات را جای دیگری حواله کند. نصرت رحمانی رفت و بعد از مدتی برگشت و بیست تومان پول و یک خودکار به اخوان داد. اخوان گفت این پول چیه؟ تو که پول نداشتی. نصرت رحمانی گفت: از چوب رختی دم در، پالتوی تو رو ورداشتم بردم پنجاه تومن فروختم؛ چون بیش از سی تومن لازم نداشتم، بگیر! این بیست تومنم بقیه پولت! ضمنا این خودکارم توی جیب پالتوت بود!

"می رسونمت!"

یک شب که باران شدیدی می بارید، "پرویز شاپور" از "احمد شاملو" پرسید: چرا اینقدر عجله داری؟ شاملو گفت: می ترسم به آخرین اتوبوس نرسم. پرویز شاپور گفت: من می رسونمت! شاملو پرسید: مگه ماشین داری؟ شاپور گفت: نه! اما چتر دارم!


"مراعات همسر"

همسر "حمید مصدق"، لاله خانم، روی در ورودی سالن خانه شان با خط درشت نوشته بود: "حمید بیماری قلبی دارد، لطفا مراعات کنید و بیرون از خانه سیگار بکشید!" خود حمید مصدق هم میآمد بیرون سیگار می کشید و می گفت: به احترام لاله خانم است!



موضوعات مرتبط: طنز , داستان

تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

مردی، خری دیدکه درگِل گیر کرده بود و صاحب خر از بیرون کشیدن آن
خسته شده بود ...
برای کمک کردن؛ دُم خر را گرفت ، وَ زور زد،
دُم خر از جای کنده شد!
فریاد از صاحب خر برخاست که :

" تاوان بده! "
مرد برای فرار به کوچه‌ای دوید ولی بن بست بود.
خود را در خانه‌ای انداخت، زنی حامله آنجا کنار حوض خانه نشسته بود و چیزی می شست ... از آن فریاد و صدای بلندِ در ترسید و بچه اش سِقط شد!
صاحبِ خانه نیز با صاحب خر همراه شد ...
مردِ گریزان بر روی بام خانه دوید.
راهی نیافت،
از بام به کوچه‌ای فرود آمد که در آن طبیبی خانه داشت
و
جوانی پدربیمارش را در انتظار نوبت در سایه ی دیوار خوابانده بود.
مرد بر آن پیرمرد بیمار افتاد، چنان که بیمار در جا مُرد!
فرزند جوان به همراه صاحب خانه و صاحب خر به دنبال مرد افتاد...
مَرد، به هنگام فرار، در سر پیچِ کوچه با یک یهودی رهگذر سینه به سینه شد و او را به زمین انداخت، تکه چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد!
او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست ...
مردِ گریزان، به ستوه از این همه، خود رابه خانه ی قاضی رساند که پناهم ده ...
قاضی در آن ساعت با زنی شاکی خلوت کرده بود!
چون رازش را دانست، چاره ی رسوایی را در طرفداری از او یافت.
و وقتی از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به داخل خواند.
نخست از یهودی پرسید. یهودی گفت: " این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم. "
قاضی گفت : " دیه ی مسلمان بر یهودی، نصف بیشتر نیست! باید آن چشم دیگرت را نیزنابینا کند تا بتوان از او یک چشم گرفت! "
وقتی یهودی سود خود را در انصراف ازشکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکوم شد!
جوانِ پدر مرده را پیش خواند.
گفت: " این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاده، هلاکش کرده است.به طلب قصاص او آمده‌ام. "
قاضی گفت: " پدرت بیمار بوده است و ارزش زندگی بیمار نصف ارزش شخص سالم است .
حکم عادلانه این است که پدر او را زیرهمان دیوار بخوابانیم و تو بر او فرودآیی، اما طوری که فقط یک نیمه ی جانش را بگیری! "
جوان صلاح دیدکه گذشت کند، امابه سی دینار جریمه، به خاطرشکایت بی موردمحکوم شد!
چون نوبت به شوهر زنی رسید که از وحشت سقط جنین کرده بود، گفت
:
" قصاص شرعی هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد.
حال می توان آن زن را به حلال، درعقد این مرد درآورد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند، پس برای طلاق آماده
باش! "
مرد فریاد زد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به طرف در دوید ...
قاضی فریاد داد :
" هی! بایست که اکنون نوبت توست! "
صاحب خر همچنان که می دوید فریاد زد:
" من شکایتی ندارم، می روم مردانی بیاورم که شهادت دهند خر من، از
کره‌گی دُم نداشت! "

احمد شاملو



موضوعات مرتبط: طنز , آموزنده

تاريخ : دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روزی یک کارمند پست وقتی به نامه های آدرس نامعلوم رسیدگی می کرد متوجه نامه جالبی شد. روی پاکت این نامه با خطی لرزان نوشته شده بود: «نامه ای برای خدا!» با خود فکر کرد: «بهتر است نامه را باز کنم و بخوانم.»
در نامه این طور نوشته شده بود: «خدای عزیز! بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدیدند. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...»
کارمند اداره پست که تحت تاثیر قرار گرفته بود نامه را به همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا این که نامه ای دیگر از آن پیرزن به اداره پست رسید. روی نامه نوشته شده بود: نامه ای به خدا!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را بخوانند. مضمون نامه چنین بود: «خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند !



موضوعات مرتبط: آموزنده , احساس , طنز

تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


لنین درحال مرگ بود و داشت با استالین ،جانشینش، حرف می زد.
لنین گفت:« من فقط نگران یک مسئله هستم و آن این است که مردم با تو همراه نشوند. عقیده تو چیست، رفیق استالین؟»
استالین گفت:« با من همراه می شوند؛ من مطمئنم.»
لنین گفت:« امیدوارم. اما اگر با تو همراه نشدند چه؟»
استالین گفت:« اشکالی ندارد، آنوقت با تو همراه می شوند!!!

 

 




موضوعات مرتبط: طنز , آموزنده

تاريخ : دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یه عده هستن زیر یه دقیقه جواب میدن تپل درست حسابی…

آدم حس میکنه رو در رو باش وایساده قشنگ باش داره حرف میزنه…

یه عده دیر جواب میدن اما کامل و خوب…

آدم حس تبادل نامه بش دست میده…

یه عده هرچی براشون میفرستی یکی دو کلمه جواب میدن…مخصوصا اوکی…
حس حرف زدن با کر و لال به آدم دست میده…

یه عده دیگه که کلا اصن جواب نمیدن هر چی بگی…

حس نشستن سر قبر مرده و فاتحه خوندن به آدم دست میده !!!

 

 




موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زنی به شوهرش گفت:
وقتی من مردم، چند وقت بعد زن میگیری؟
مرد گفت: وقتی خاک قبرت خشک شد!
زن گفت: آیا وعده میدهی؟
مرد گفت: بله قول میدهم!
بعد از اینکه زنش فوت کرد،
هر روز مرد میرفت سر قبر تا ببیند خاکش خشک شده یا نه،
تا یکسال دید که خشک نمیشود
تا اینکه یک روز عصر رفت دید
که برادر زنش دارد روی قبر آب میریزد!
سؤال کرد چرا این کار میکنی؟
برادر زنش گفت:وصیت خواهرم را اجرا میکنم
که هر دو روز بر روی قبرش آب بریزم!!!
اینست مکر زنان…
زنده بلا، مرده ش هم بلاست..

 




موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : جمعه ۱٦ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

این پست هیچ ارزش تکنولوژیکی ندارد! اما خرکیفی این کره خر زیبا (شاید هم کره شتر!) اونقدر حس خوبی بهم داد که گفتم حتما باید با شما هم شریکش شم !

 




موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

به آشنامون خبر دادم که : 

فلانی ، متاسفانه بابات به رحمت ایزدی پیوست.

میگه : رحمت ایزدی دیگه کیه؟

میگم : نه منظورم اینه که به دیار باقی شتافت.

میگه : دیارباقی دیگه کجاست؟

میگم:یعنی دارفانی رو وداع گفت.

میگه : داره فانی چه چورداریه؟

میگم :یعنی رخت ازاین دنیابربسته

میگه :منظورت رونمی فهمم!

میگم:بابای خرت مرد.

میگه:خر ما بابا نداشت !

میگم : من چه خری ام که اومدم به توی خر خبر بِدَم !!

می گه : چه خری ؟!

مادر بزرگم که نمی دونم از کِی داشت حرفامون رو گوش می کرد ، در اومد و گفت :

ای وای ، خدا مرگم بده ! چه خر تو خری شده !!

 





موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

معروفترین پزشک متخصص قلب نیویورک فوت کرد و در مجلس ختم باشکوهش یک ماکت بزرگ قلب در پشت تابوت او قرار داده بودند که در پایان مراسم همراه با مارش عزا دریچه های آن قلب باز شد و تابوت را به درون خود فرو برد همه از این ابتکار به اعجاب و تحسین آمدند ....

ولی یکی از پزشکان در ردیف اول ناگهان شروع کرد به قهقهه و اصلا نمیتوانست خودش را کنترل کند.

عاقبت کشیش به او تذکر داد، ولی او گفت پدر روحانی، من مقصودی ندارم، فقط مجسم کردم اگر من که متخصص زنان و زایمان هستم بمیرم این صحنه چگونه اجرا میشود .

با این گفته کشیش و تمام مجلس هم بی اختیار ریسه رفتند و جلسه بهم خورد.

 




موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

در مراسم شب قدر در مسجد بزرگی در کازابلانکا، موشی در قسمت زنانه پیدا شد. زن‌ها که ترسیده بودند در تلاش برای فرار زمین خوردند و در این همهمه‌، عده‌ی زیادی از پا افتادند و زیر هجوم جمعیت ترسان ، دست‌ و پا و استخوان و سرها بود که شکست. از قسمت مردانه‌ی مسجد هم عده‌ای برای کمک وارد این بخش شدند و آن‌ها هم مجروح شدند. در کل در زیر دست‌وپای جمعیت گریزان حدود ۸۱ تن زخمی شدند!!!

خبرگزاری‌ها اما گزارش نکردند که بالاخره موش کوچکی که جست‌وخیزش ده‌ها زخمی برجا گذاشت، چه سرنوشتی پیدا کرده است!

 



موضوعات مرتبط: خبر , طنز

تاريخ : جمعه ٢٦ تیر ۱۳٩٤ | ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اگر کسی با تو نامهربانی کرد با او مهربان باش، 

اگر بی وفایی دیدی وفادار باش،

دروغ شنیدی تو راستگو باش،

اگر بدی کرد خوبی کن،

با دشمنت دوستی کن...

و

همینطور اسکل وار ادامه بده تا منهدم شی بدبخت نفهم!!!

 




موضوعات مرتبط: جملات , آموزنده , طنز

تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٤ | ٩:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

می گویند ملانصرالدین از همسایه اش دیگی را قرض گرفت . چند روز بعد دیگ را به همراه دیگی کوچک به او پس داد. وقتی همسایه قصه دیگ اضافی را پرسید ملا گفت دیگ شما در خانه ما وضع حمل کرد. چند روز بعد ، ملا دوباره برای قرض گرفتن دیگ به سراغ همسایه رفت و همسایه خوش خیال این بار دیگی بزرگتر به ملا دادبه این امید که دیگچه بزرگتری نصیبش شود. تا مدتی از ملا نصرالدین خبری نشد . همسایه به در خانه ملا رفت و سراغ دیگ خود را گرفت. ملا گفت دیگ شما در خانه ما فوت کرد. همسایه گفت مگر دیگ هم می می میرد و جواب شنید :چرا روزی که گفتم دیگ تو زاییده نگفتی که دیگ نمی زاید. دیگی که می زاید حتما مردن هم دارد. 



موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٤ | ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

می خواستم از آقایی که صاحب رستوران به نظر می اومد بپرسم که از کجا خانواده های نسبت دار با خانواده های بی نسبت رو تشخیص می ده ؟!!

هنوز سوالم رو شروع نکرده بودم که حرفم رو قطع کرد وگفت باید شناسنامه شون رو 
نشونمون بدن ، غیر از اون مادر زن شون هم باید باهاشون باشه تا خونواده نسبت دار حساب بِشَن !!

اومدم اعتراض کنم که اگه مادرزن گرامی کسی فوت کرده بود چی ؟ طرف بازم وسط حرفم
پرید که اونوقت فقط با گواهی فوت راه تون می دیم . اصلا هدف ما بزرگداشت مقام مادرزن ها است . شما زن و مرد ها می رید دنبال تفریح و خوشی خودتون ،
اونوقت مادرزن ، این موجود فداکار رو تنها با بچه ها تو خونه می ذارید !!

طرف داشت توضیح می داد که نگام افتاد به پیرزن مقنه پوش پشت دخل ، که تموم حواسش به گفتگوی ما بود . کمی بعد از حرفای گارسون فهمیدم که
این آقا داماد سرخونه و تو این رستوران هیچکاره است و صاحب رستوران هم همین پیرزن
یعنی مادرزنش است !!

خاطره ای از محمود روزبه 

 



موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤ | ٢:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

اینایی که با موبایل بهشون زنگ میزنی و یهو قطع میشه وسطش،
بعد دوباره زنگ میزنی میبینی اشغاله، میفهمی اون داره تو رو میگیره،
بعد یه کم صبر میکنی اون زنگ بزنه هیچ خبری نمیشه،
میفهمی اون زنگ زده دیده اشغاله فهمیده تو داری زنگ میزنی،
صبر کرده تو زنگ بزنی،
بعد تو دوباره زنگ میزنی میبینی اشغاله،
میفهمی صبرش تموم شده و تصمیم گرفته خودش زنگ بزنه،
دوباره صبر میکنی و همین طوری این داستان ادامه داره،
خو لامصب میبینی که من زنگ زدم از اول
قطع شد صبر کن خودم میگیرم چرا رو اعصاب خودت و خودم رژه میری؟!!!

 

 



موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤ | ۳:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

از وقتی تمدن شکل گرفت و انسان‌ها برای پاره نشدن زیر چنگال گرگ‌ها مجبور شدند به یکدیگر پناه بیاورند، سر و کله‌ی قانون و قانون‌گذار هم پیدا شد. دیگر کسی نمی‌توانست مانند زمان غارنشینی هر جایی دلش خواست نقاشی بکشد و با هر چیزی که نبضش می‌زد تولید مثل کند!  
اما انگار در یک‌سری از ممالک دنیا قانون‌هایی وضع شده است که بیشتر به شوخی شبیه است تا قانون. 


– در ویکتوریای استرالیا، برای تعویض یک لامپ سوخته باید به یک الکتریکی زنگ بزنید. خودتان مجاز به تعویض لامپ نیستید.و اگر وسط روز یکشنبه شلوارک صورتی بپوشید، قانون خشتک‌تان را سرتان می‌کشد!
– در انگلستان، قانونی هست که می‌گوید تاکسی‌های لندن مجاز به حمل سگ‌ هار یا جنازه نیستند! یک قانون مسخره‌تر حکم می‌کند، کسی حق ندارد در محل پارلمان انگلیس بمیرد.
– در فرانسه قانون آمده که کسی حق ندارد اسم خوکش را ناپلئون بگذارد. و اگر طاعون گرفته باشید حق ندارید برای نگه‌داشتن تاکسی دست تکان دهید.

– در ایالت آلاباما آمریکا، قانون‌گذاران مو را از ماست کشیده‌اند. قانونی هست مخصوص رانندگانی که در حین رانندگی از چشم‌بند استفاده کنند!
– در سان سالوادور، پایتخت السالوادور، قانون‌گذار این اجازه را به محاکم قضایی می‌دهد که برای رانندگی در حالت مستی، حتی حکم اعدام به‌وسیله‌ی جوخه‌ی آتش را صادر کنند.
– در کنتاکی آمریکا، اگر تفنگی که درازتر از ۶ فوت باشد را زیر لباس‌تان قایم کنید، قانون شکنی کرده‌اید!
– در ورمونت آمریکا، اگر زنی بخواهد دندان مصنوعی بگذارد، باید رضایت‌نامه‌ی کتبی از شوهرش بگیرد و آن‌را به دندانپزشک نشان دهد.

– در سنت لوئیس، میسوری، آمریکا، اگر شما آتش‌نشان باشید، قانون غلط می‌افتد که بخواهید زنی را که لباس شب بر تن دارد از داخل ساختمان در حال آتش نجات بدهید.
– در واشنگتن، آمریکا، اگر قُپی بیایید که پدر و مادر خرپولی دارید مرتکب جرم شده‌اید.
– در آکسفورد، اوهایو، آمریکا، اگر زنی لباس‌هایش را جلوی عکس مرد نامحرمی در بیاورد، این کار غیرمجاز است!
– در میامی، فلوریدا، آمریکا، درآوردن ادای حیوانات غیرمجاز است.
– در یکی از شهرهای مینه‌سوتا ایالات متحده اگر یک سگ دنبال گربه بگذارد و گربه از تیر چراغ برق بالا برود، خلاف قانون است و صاحب سگ جریمه می‌شود.

 

 

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net



موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳٩٤ | ۳:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دوستم میگفت که :

با عشقم ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ.

ﻧﻤﻜﺪﻭﻧﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﭘﻴﭽﻮﻧﺪنیها بود که باید سرش را بپیچونی تا نمکش بیاد.

ﻫﻲ ﺗﻜﻮﻧﺶ ﻣﻴﺪﺍﺩ، ﻧﻤﻚ ﻧﻤﻴﻮﻣﺪ.

ﺧﻴﻠﻲ ﺁﺭﻭﻡ ﺗﻮ ﮔﻮﺷﺶ ﮔﻔﺘﻢ :ﺑﭙﻴﭽﻮﻧﺶ

ﺍﻭﻧﻢ ﺍﻭﻝ ﻳﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﺮﺵ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻧﻤﻜﺪﻭﻧﻮ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﻮ ﻛﻴﻔﺶ!!!

ﻫﻴﭽﻲ ﺩﻳﮕﻪ، ﺻﺎﺣﺐ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ تعطیل کرد پرنده فروشی زد!

ﻣﻨﻢ ﻛﻪ ﺍﻻﻥ ﺗﻮ ﺗﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺎ ﻛﻔﮕﻴﺮ ﭼﻤﻦ ﻣﻴﺨﻮﺭﻡ!



موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : پنجشنبه ٤ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

راغب اصفهانی در کتاب "المحاظرات الادبا و الشعرا و البلغاء" می گه:

هُدبه بن خشرم عذری، ابن عمّ خود را کشته بود. او را برای قصاص آوردند. پسر مقتول شمشیر در دست داشت و اولیای قاتل دیه را مضاعف می کردند تا به صد هزار رسانیدند. مادر پسر ترسید که پسر به طمع مال از قصاص درگذرد پس برای تحریک فرزندش به قصاص و پشیمان نشدن گفت: ای فرزند! بالله که با خدای عهد کرده ام که اگر او را نکشی به او شوهر کنم تا هم پدرت را کشته باشد و هم مادرت را ... !!!



موضوعات مرتبط: داستان , طنز

تاريخ : یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دیشب اومدم خود کشی کنم رفتم از سوپر مارکت سره کوچمون تیغ خریدم رفتم نشستم تو حموم، وقتی که اومدم تیغ رو بکشم رو رگم یه هو دیدم که خودمون تو حموم تیغ داریم اینقدر اعصابم خورد شد که هیچی دیگه، خود کشی نکردم!



موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤ | ٤:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

سیاستمداری ولیمه گرفت و همه طرفدارانش را دعوت کرد.اطعمه فراوان بود که برق رفت.یکی گفت که تا آمدن برق همه مشغول دست زدن شوند تا مبادا کسی سفره را غارت کند. صدای کف زدن بلند بود که برق آمد. چشم همه به سفره افتاد که غارت شده بود. سیاستمدار گفت :ما که همگی دست می زدیم؛ حتما جنیان سفره را غارت کرده اند! رئیس اجنه ظاهر گشت و گفت: شما هریک با یک دستتان به گردنتان می زدید و با دست دیگر غذاها را در شکمتان می ریختید و اجنه بی تقصیر است ؟! 



موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

میرفتیم تو حموم،
یه شیرو باز میکردیم، دندونامون میریخت کف حموم از سرما!
اون یکیو باز میکردیم، مث آب سماور در حال جوش بود!
یه عر میزدیم از سوزش،
مامانمون مى زد پس کله مون که اذیت نکن، آروم بگیر.
بعد با اون صابون زرد گنده ها که مثه چرکِ خشکیده بود، میفتاد به جونمون
تا حدى که چشمامون از کاسه دربیاد!
یعنى ما از نظر مامانمون کثافتى بودیم که میخوایم در مقابل نظافت مقاومت کنیم!
بعد یه جورى چنگ میزد موهامونو که انگار داعش به شپشا حمله کرده
بعدش با شامپوى پاوه کل هیکلمونو غربال گرى میکردن!
بعد از همه اینا جان گُدازترینش کیسه کشیدن بود!
دو لایه از پوستمونو بر میداشتن،
فک میکردن چرکه! باز ادامه میدادن.
بعدِ حموم صدتا لباس تنمون میکردن،
یه روسرى به کله مون، یه یقه اسکى هم روى همش.
بعد از شدت کوفتگى و خستگى بیهوش میشدیم، میگفتن: ببین چه راحت
خوابیده!!

 




موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

سوالات روانشناسانه زیر توسط جمعی از اساتید مجرب تهیه شده و برای اولین بار با توجه به ذائقه شما و واکنش‌تان نسبت به میوه‌های مختلف پی به روحیات شما می‌برد. سوالات را پاسخ بدهید و در پایان ببینید جزو کدام دسته‌اید.

1) اگر یک گوجه فرنگی در دست داشته باشید اولین اقدام شما چه خواهد بود؟

الف) با شدت به سمت اولین نفری که دیدم پرتاب می‌کنم.
ب) آن را با چاقو نصف می‌کنم چون او یک عنصر غربی و فرنگی است.
ج) با او صحبت می‌کنم.
د) با او صحبت می‌کنم، شرایط را برایش توضیح می‌دهم و بعد نصفش می‌کنم و می‌خورم.
خ) از سر کوچه خودمان می‌خرم، وقتی گران شد می‌فروشم با پولش حزب می‌زنم.

2) اگر با یک موز مواجه شوید چه کار می‌کنید؟


الف) پوستش را می‌کَنم و خودش را می‌خورم تا درس عبرتی باشد که دیگر جوانان را به انحراف نکشد.
ب) پوستش را به بهانه ایجاد انحراف در جوانان می‌کنم و زیر پای مخالفانم می‌اندازم.
ج) از او حمایت می‌کنم.
د) یک دانه بر می‌دارم!
خ) از ونزوئلا وارد می‌کنم، میگم اینا دست چاوز بهشون خورده، یه خرده هم روش می‌کشم، می‌فروشم و با پولش حزب می‌زنم.

3) اگر یک هندوانه داشته باشید با آن چه می‌کنید؟


الف) توی سر هر کس که مخالفم است می‌ترکانم چون صدای قشنگی می‌دهد. البته من با موسیقی بالاخص کنسرت مخالفم.
ب) از سوابق زندان هندوانه‌های راه راه برای به حاشیه راندن هندوانه‌های یکرنگ استفاده می‌کنم.
ج) نگهش می‌دارم شب یلدا که آقای خاص (خوزه مورینیو) می‌آید برایمان حافظ بخواند دور هم بخوریم و هی عقد کنیم و عکس بگیریم.
د) اعلام می‌کنم: اگه اون ده بیست تا هندونه قبلی که بریدین سفید و بی‌مزه و پوچ بود امیدتون رو از دست ندین. من یه دونه دارم خودم پرورش میدم که ایشالا تا 10 سال دیگه می‌رسه.
خ) هندوانه را می‌گذارم زیر بغل دوستانم، آنها خوشحال می‌شوند و با هم حزب می‌زنیم.

4) اگر کسی به شما یک آووکادو و یک پاپایا بدهد عکس العمل شما چه خواهد بود؟


الف) چهار تا فحش می‌گذارم رویش و آووکادو و پاپایا و هر چه لایق خودش و خانواده‌اش است را به او بر می‌گردانم.
ب) این عمل شنیع را محکوم می‌کنم و علیه آووکادو و پاپایا که البته اوایل از یاران ما بودند ولی بعدا به انحراف کشیده شدند سخنرانی می‌کنم و از مسئولان ذی ربط می‌خواهم که آنها را هم مثل فیس بوک و توییتر فیلتر کنند. البته بعدا از کسانی که مطلع‌اند می‌پرسم که این آوودکادو و پاپایا اصلا چی هستند و چه معنی‌ای می‌دهند.
ج) از پاپایا و آووکادو که از نیروهای گمنام و کمتر شناخته شده هستند برای تاسیس حزب و ورود به مجلس دهم استفاده می‌کنم.
د) صبر کنین اون هندونه‌ای که دارم پرورش میدم برسه ...
خ) آووکادو و پاپایا را قبول می‌کنیم و تشکر می‌کنیم و خوشحال می‌شویم. بعد که پوست کندیم و خوردیم دیدیم گندش درآمده می‌گذاریم شان کنار می‌گوییم این میوه‌ها به ما تحمیل شده بود.


موضوعات مرتبط: متن , جملات , طنز
ادامه مطلب

تاريخ : دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net
مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net



موضوعات مرتبط: عکس , طنز
ادامه مطلب

تاريخ : یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٤ | ٤:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

گدایی هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما مرد گدا همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و گدا همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد.

تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه آن گدا را آنطور دست می‌انداختند، ناراحت شد.
در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند.
گدا پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام!
«اگر کاری که می کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.»



موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


ﺩﺯﺩ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﮐﺸﻴﺪ : ﻫﻤﻪ ﺷﻤﺎ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺑﺎﻧﮏ ﻫﺴﺘﻴﺪ، ﺣﺮﮐﺖ ﻧﮑﻨﻴﺪ . ﭘﻮﻝ ﻣﺎﻝ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺗﻌﻠﻖ ﺩﺍﺭﺩ .
ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﻴﻦ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﻴﺪﻧﺪ . ﺍﻳﻦ ﺷﻴﻮﻩ (ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺗﻔﮑﺮ )  ﻧﺎﻡ ﺩﺍﺭﺩ، ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺷﻴﻮﻩ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻥ .
ﻫﻨﮕﺎﻣﻴﮑﻪ ﻳﮏ ﺧﺎﻧﻢ ﺑﺼﻮﺭﺕ ﺗﺤﺮﻳﮏ ﺁﻣﻴﺰﯼ ﺭﻭﯼ ﻣﻴﺰ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﻴﺪ، ﺩﺯﺩ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﮐﺸﻴﺪ : ﺧﺎﻧﻢ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻴﮑﻨﻢ ﻣﺘﻤﺪﻥ ﺑﺎﺷﻴﺪ ! ﺍﻳﻦ ﻳﮏ ﺩﺯﺩﯼ ﺍﺳﺖ ﻧﻪ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﺟﻨﺴﯽ .
ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﻮﻳﻨﺪ؛ ( ﮐﺎﺭ ﮐﺸﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ ) ﺭﻭﯼ ﭼﻴﺰﯼ ﺗﻤﺮﮐﺰ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﮑﺎﺭ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺩﻳﺪﻩ ﺍﻳﺪ .
ﻫﻨﮕﺎﻣﻴﮑﻪ ﺩﺯﺩﺍﻥ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ، ﺟﻮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﺪﺭﮎ ﻟﻴﺴﺎﻧﺲ ﻣﺪﯾﺮﯾﺖ ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻧﯽ ﺩﺍﺷﺖ ( ﺑﻪ ﺩﺯﺩ ﭘﻴﺮﺗﺮ ) ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺶ ﮐﻼﺱ ﺳﻮﺍﺩ ﺩﺍﺷﺖ  ﮔﻔﺖ : ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ، ﺑﻴﺎ ﺗﺎ ﺑﺸﻤﺎﺭﻳﻢ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻳﻢ.
ﺩﺯﺩ ﭘﻴﺮﺗﺮ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ؛ » ﺗﻮ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺣﻤﻖ ﻫﺴﺘﯽ، ﺍﻳﻨﻬﻤﻪ ﭘﻮﻝ ﺷﻤﺮﺩﻥ ﺯﻣﺎﻥ
ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺯﻳﺎﺩﯼ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﺩ . ﺍﻣﺸﺐ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺧﺒﺮﻫﺎﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﮔﻔﺖ ﻣﺎ ﭼﻘﺪﺭ
ﺍﺯ ﺑﺎﻧﮏ ﺩﺯﺩﻳﺪﻩ ﺍﻳﻢ!
ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﻣﯿﮕﻮﻳﻨﺪ :( ﺗﺠﺮﺑﻪ ) . ﺍﻳﻨﺮﻭﺯﻫﺎ، ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﻭﺭﻗﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﺥ ﮐﺸﻴﺪﻩ ﻣﯿﺸﻮﺩ .
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﺯﺩﺍﻥ ﺑﺎﻧﮏ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﻣﺪﻳﺮ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﻪ ﺭﻳﻴﺲ ﺧﻮﺩﺵ ﮔﻔﺖ، ﻓﻮﺭﯼ ﺑﻪ ﭘﻠﻴﺲ ﺧﺒﺮ ﺑﺪﻫﻴﺪ . ﺍﻣﺎ ﺭﻳﻴﺲ ﺍﺵ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :  ﺗﺎﻣﻞ ﮐﻦ ! ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻣﺎ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻫﻢ 10 ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﺍﺯ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺮﺩﺍﺭﻳﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻥ 70 ﻣﻴﻠﻴﻮﻧﻰ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﺎﻧﮏ ﻧﺎﭘﺪﻳﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﺑﻴﺎﻓﺰﺍﻳﻴﻢ!
ﺍﻳﻨﺮﺍ ﻣﯿﮕﻮﻳﻨﺪ ( ﺑﺎ ﻣﻮﺝ ﺷﻨﺎ ﮐﺮﺩﻥ ) ﭘﺮﺩﻩ ﭘﻮﺷﯽ ﺑﻪ ﻭﺿﻌﻴﺖ ﻏﻴﺮﻗﺎﺑﻞ ﺑﺎﻭﺭﯼ ﺑﻪ ﻧﻔﻊ ﺧﻮﺩﺕ !
ﺭﻳﻴﺲ ﮐﻞ ﻣﯽ ﮔﻮﻳﺪ: » ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺧﻮﺏ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﺮﻣﺎﻩ ﺩﺭ ﺑﺎﻧﮏ ﺩﺯﺩﯼ ﺑﺸﻮﺩ .
ﺍﻳﻨﺮﺍ ﻣﯿﮕﻮﻳﻨﺪ (ﮐﺸﺘﻦ ﮐﺴﺎﻟﺖ) ﺷﺎﺩﯼ ﺷﺨﺼﯽ ﺍﺯ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻭﻇﻴﻔﻪ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ .
ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ، ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﺍﻋﻼﻡ ﻣﻴﮑﻨﺪ 100 ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﺩﻻﺭ ﺍﺯ ﺑﺎﻧﮏ ﺩﺯﺩﻳﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ .
ﺩﺯﺩ ﻫﺎ ﭘﻮﻟﻬﺎ ﺭﺍ ﺷﻤﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﻤﺮﺩﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪ 20 ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﻧﺪ . ﺩﺯﺩﺍﻥ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻭ ﺷﺎﮐﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ : » ﻣﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻭ ﺟﺎﻥ ﺧﻮﺩﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺘﻴﻢ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ 20 ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﮔﻴﺮﻣﺎﻥ ﺁﻣﺪ . ﺍﻣﺎ ﺭﻭﺳﺎﯼ ﺑﺎﻧﮏ 80 ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﺭﺍ ﺩﺭﻳﮏ ﺑﺸﮑﻦ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ . ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺩﺭﺱ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﺎ ﺍﻳﻨﮑﻪ
ﺩﺯﺩ ﺑﺸﻮﺩ .
ﺍﻳﻨﺮﺍ ﻣﯿﮕﻮﻳﻨﺪ ( ﺩﺍﻧﺶ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻃﻼ ﺍﺭﺯﺵ ﺩﺍﺭﺩ)
ﺭﻳﻴﺲ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﻣﯿﺨﻨﺪﻳﺪ ﺯﻳﺮﺍ ﺍﻭ ﺿﺮﺭ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﺭ ﺳﻬﺎﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﻧﮏ ﺩﺯﺩﯼ ﭘﻮﺷﺶ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﺍﻳﻨﺮﺍ ﻣﯿﮕﻮﻳﻨﺪ( ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ ﺷﻨﺎﺳﯽ وﺟﺴﺎﺭﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻄﺮ ﺗﺮﺟﻴﺢ ﺩﺍﺩﻥ)
ﺩﺯﺩﺍﻥ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﭼﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ؟

 

دزد های خنده دار بانک



موضوعات مرتبط: طنز , جملات , آموزنده , داستان

تاريخ : پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

مجری: جیگر تو چرا امروز انقدر ساکتی؟
جیگر: عاشق شدم! عاشق شدم! عاشق شدم!
مجری: بله!؟ مگه خرها هم عاشق میشن!؟
فامیل: آقای مجری با این مهریه های امروزی دیگه فقط خران که عاشق میشن!
جیگر: جیگرم! جیگرم! جیگرم!
مجری: خب حالا طرف کی هست!؟ ایشون هم مثل شما خر...ببخشید جیگره!؟
فامیل: آقای مجری حتماٌ خره که قبول کرده زن این شه دیگه!
جیگره: نه...مثل من نیست! آهوئه! آهوئه! آهوئه!
فامیل: رفتی عاشق آهو شدی الاغ!؟ تو با این اعتماد به نفست چطور سلطان جنگل نشدی!؟

 



موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بعد از نماز جماعت . شیخ میکرفون را دستش میگیره و میگه میخوام کسی را بهتون معرفی کنم که قبلا دزد بوده ،  مشروب و مخدرات مصرف میکرده و خدا الان اونرو هدایت کرده همه چی رو گذاشته کنار .بعد از او خواست که بیاد میکروفن را بگیره و خودش همه چیز را تعریف کنه که چه جوری توبه کرده بعدش طرف اومد شروع کرد به صحبت گفت:من دزدی میکردم معصیت میکردم خدا ابروم رو نبرد اما از وقتی توبه کردم این شیخ ابروم رو همه جا برده!

 




موضوعات مرتبط: مهسا نامه , طنز

تاريخ : پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

روزی دانایی وارد یک آسیاب گندم شد.
دید آسیاب به گردن یک قاطر بسته شده.
قاطر می‌چرخید و آسیاب کار می‌کرد.
به گردن قاطر یک زنگوله آویزان بود.
از آسیابان پرسید: «برای چه به گردن قاطرت زنگوله بسته‌ای؟
آسیابان گفت: «برای اینکه اگر ایستاد بدانم که قاطرم کار نمی‌کند».
مرد دانا دوباره پرسید: «خب! شاید قاطر از کار کردن ایستاد و الکی سرش را تکان داد، از کجا می‌فهمی؟»

آسیابان گفت: «برو کلک ! تو این راهها را رفته ای! . این قرطی بازیها رو به قاطر من یاد نده!!!

 



موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

امروز دلم به حال انگشت وسطی پام سوخت
طفلی خیلی مظلومه . . .

نه مث شست تو چشه
نه مث اون کنار شست بلنده
نه مث این دو تا کناری به درو دیوار می خوره!

همین طور تنها؛
زندگیش یکنواخت . . .
فقط زنده س
زندگی نمی کنه

مث خودم . . . !

 




موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : یکشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یک دانشجو، عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود.
بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد.

اما دختر خانوم  عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد.
بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه…
روزها از پی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت : ” من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت “
اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن.

ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد.
چهار سال آزگار گذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!!

نتیجه اخلاقی این ماجرا
.
.
.
.
.
.
.
.
پسرهای دانشجو هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند!!!

 




موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : یکشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یه روز به رضـــــــاشاه گفتن:کرایه درشکه خیلی گرون شده!!!
لباس مبدل شخصی پوشید،رفت میدون توپخونه.به یه درشکچی گفت:آهای تاشمرون چقد میگیری؟
درشکچی بدون اینکه بشناسه گفت:مابه نرخ دولتی کارنمیکنیم.
رضاشاه: ۵ شاهی؟
یارو:بروبالا
رضاشاه: ۱۰ شاهی؟
یارو:بروبالا
رضاشاه: ۱۵ شاهی؟
یارو:بروبالا
رضاشاه: ۳۰ شاهی؟
یارو:بزن قدش
سوارشد.یارو نگاهی به رضاشاه انداخت گفت:سربازی؟
رضاشاه:بروبالا
یارو:گروهبانی؟
رضاشاه:بروبالا
یارو:افسری؟
رضاشاه:بروبالا
یارو:فرماندهی؟
رضاشاه:بروبالا
یارو:نکنه رضاشاهی؟
رضاشاه:بزن قدش!
یارو رنگش عوض شد
یارو:منو می برید زندان؟
رضاشاه:بروبالا
یارو:تبعید میکنید؟
رضاشاه:بروبالا
یارو:اعدام می کنید؟
رضاشاه:بزن قدش !!!

 




موضوعات مرتبط: اس ام اس , جوک , طنز

تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۳:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ:
ﺷﺮﻁ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ؛
ﺍﯾﻦ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺭﻭ از ﺑﺎﻻﯼ ﮐﻮﻩ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺣﺘﯽ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺯﺵ ﮐﻢ ﺑﺸﻪ بیاری من بخورم
ﭘﺴﺮ ﺭفت و ﺑﺮﮔﺸﺖ ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩ ﺩﯾﺪ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﭘﺮﻩ!!و اونو خورد
ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﮐﺮﺩ.
ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪﻥ ﻣﺎ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﺁﺏ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﯾﺨﺖ ﻭﻟﯽ ﺣﺎﻻ ﭘﺮ ﺑﻮﺩ!
ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ: ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﻋﺸﻘﻢ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ
ﺍﺷﮏ ﺑﺮﯾﺰﻡ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺷﮑﻬﺎﻡ ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﯾﺨﺖ ولی چون کافی نبود توش شاشیدم!
شرمنده ولی این قرار بود عاشقانه بشه ولی هر کاری کردم نشد...باز هم معذرت!



موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺭﻭﺯﯼ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﺩﻭ ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭ ﺑﺎﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧد ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ
ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭ ﻧﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻔﺖ ﺧﻮﺩ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺗﭙﻞ
ﻣﭙﻞ ﺷﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﺵ ﻣﯿﺒﺮﺩ،ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭ ﻣﺎﺩﻩ ﻫﻢ
ﺑﻪ ﺟﻔﺖ ﺧﻮﺩ ﻋﺸﻖ ﻣﯿﻮﺭﺯﯾﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩ.

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺯﯾﺒﺎﺑﻮﺩ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﯿﭻ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ ﺗﺎ
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺗﻮﯼ ﺗﺨﺖ ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭ ﻣﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺟﻔﺘﺶ ﮔﻔﺖ:
ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ؟

ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭﻧﺮ:ﺍﻭﻫﻮﻡ،ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺑﯽ؟

ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭﻣﺎﺩﻩ:ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻢ ﻭﻟﯽ ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ
ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺑﺸﯽ!

ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭﻧﺮ:ﺟﻮﻥ ﺩﻟﻢ،ﺑﮕﻮ ﻋﻤﺮﻡ!

ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭﻣﺎﺩﻩ:ﻗﻮﻝ ﺑﺪﻩ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻧﺸﯽ ﻗﺮﺑﻮنت ﺑﺮﻡ

ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﻭﺯﺍﮐﻪ ﺗﻮﻣﯿﺮﯼ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﻭﺗﺎﻏﺮﻭﺏ ﺑﺮﻧﻤﯿﮕﺮﺩﯼ ﻣن ﺧﻮﻧﻪ ﺣﻮﺻﻠﻢ ﺳﺮﻣﯿﺮﻩ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﻪ ﮐﺎﺭﮐﻨﻢ!ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭﻧﺮ:ﺧﺐ؟
ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭﻣﺎﺩﻩ:ﻣﻦ ﺑﭽﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﻋﺰﯾﺰﻡ
ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭﻧﺮ:ﺗﻮﮐﻪ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﺍﺯ ﺻﺪﺍى ﻭﻧﮓ ﻭﻧﮓ ﺑﭽﻪ ﺧﻮﺷﻢ
ﻧﻤﯿﺎﺩ،ﻗﺒﻠا ﮐﻠﯽ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩﺵ ﺣﺮف ﺯﺩﯾﻢ ﻭ ﺗﻮ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﭽﻪ ﻧﯿﺎﺭﯾﻢ ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭﻣﺎﺩﻩ:ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ ﺟﻮﺟﻮ،ﻗﺮﺑﻮﻥ ﺍﻭﻥ ﺩﻡ ﺩﺭﺍﺯﺕ ﺑﺮﻡ،ﺧب ﻣﻦ ﺣﻮﺻﻠﻢ ﺳﺮﻣﯿﺮﻩ،ﭼﮐﺎﺭ ﮐﻨﻢ ﻋﺎﺧﻪ؟

ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭﻧﺮ:ﻓﺮﺩﺍ ﻣﯿﺮﻡ یه موبایل میگیرم برات وایبرو لاین و واتس اپ هم نصب میکنم تاﺳﺮﮔﺮﻡ ﺑﺸﯽ،ﺧﻮﺑﻪ؟؟
دﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭﻣﺎﺩﻩ:ﻋﺎشقتم،ﻋﺸﻘﻢ.

ﻭﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﺴﻞ ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭﻫﺎ ﻣنقرض ﺷﺪ!

حالا بشین هی باگوشیت ور برو!!!

 




موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٩:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺭﻭﺳﺮﯼ ﻭﺍ ﻣﯽ ﻛﻨﯽ، ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻋﯿﻨﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ !
ﺩﺳﺘﻪﮔﻞ ﻏﺶ ﻣﯽ ﻛﻨﺪ؛ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﭘﺸﺘﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ!

ﻛﻔﺶ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﯼ، ﻗﺎﻟﯽ ﻋﻼﻣﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ
ﺟﺎﻣﻪ ﺍﺯ ﺗﻦ ﻣﯽ ﻛﻨﯽ، ﺁﯾﯿﻨﻪ ﭼﺸﻤﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ!

ﻫﺮ ﻛﺴﯽ ﺍﺯ ﻇﻦّ ﺧﻮﺩ، ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﯾﺎﺭﺕ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﮔﺎﺯ ﺁﺗﺶ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ ! ﯾﺨﭽﺎﻝ ﺑﺮﻓﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ !

ﻣﯿﻮﻩﻫﺎ ﺑﺎ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺗﺎ ﭘﯿﺶﺩﺳﺘﯽ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺪ
ﺁﻥ ﻃﺮﻑ ﻛﺘﺮﯼ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﯾﺶ ﻓﻨﺪﻙ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ!

ﺭﻭﺑﻪﺭﻭﯾﻢ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﯽ، ﺟﺸﻦ ﺑﺮﭘﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺩﻑ ﻣﯽ ﻧﻮﺍﺯﺩ؛ ﻣﯿﺰ ﺗﻨﺒﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ!

ﺩﺭﺩ ﺩﻝﻫﺎ ﺍﺯ ﻟﺒﺖ ﺗﺎ ﮔﻮﺵِ ﻣﻦ ﺻﻒ ﻣﯽ ﻛﺸﻨﺪ
ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺁﻥ، ﭼﺸﻤﺖ ﺑﻪ ﭼﺸﻢِ ﻣﻦ ﭘﯿﺎﻣﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ !

ﻋﺸﻖِ ﻣﻦ ! ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﻜﻪ ﺩﺭﮔﯿﺮِ ﺗﻮﺍﻡ
ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻗﻠﺒﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺒﻞﻫﺎ ﻟﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ !

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﺮﭼﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺮ ﺯﺩﻥ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﺩﺵ
ﻋﺎﻗﺒﺖ ﻧﺦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﺑﺎﺩﺑﺎﺩﮎ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ !

ﻋﺸﻖ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﭘﺮ ﻗﻮ ﺻﺨﺮﻩ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺮﻭﺭﺩ
ﮔﺎﻩ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ؛ ﭼﻜّﺶ ﺑﻪ ﻣﯿﺨﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ

ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺑﻮﺳﻪﺍﯼ ﺭﺍﻩ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﻡ ﻭ
ﺣﺮﻑ ﺁﺧﺮ ﺭﺍ ﻫﻤﯿﻦ ﻟﺐﻫﺎﯼ ﻛﻮﭼﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ «!

ﻏﻼﻣﺮﺿﺎ ﻃﺮﯾﻘﯽ

 



موضوعات مرتبط: عاشقانه , شعر , طنز

تاريخ : دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۳:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

سه تا مرد مست سوار تاکسی شدن. در رو که بستن، راننده دید خیلی مستن، سریع ماشین رو روشن کرد، بعد زود خاموش کرد و گفت: "مسافران عزیز! رسیدیم به مقصد!"
مرد اولی پول می ده پیاده می شه...
مرد دومی نه تنها پول می ده، بلکه تشکر هم می کنه!
مرد سوم اما با عصبانیت تمام یه دونه محکم می زنه پس گردن راننده!
راننده می گه چرا می زنی؟
می گه: اینو زدم که درس عبرتی بشه واست، از این به بعد تند نری! داشتی هممون رو به کشتن می دادی مردیکه!!!

 




موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٥:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بازرس برای سرکشی میره آسایشگاه ﺭﻭﺍﻧﯽ:
ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﮐﻪ ﯾﻪ ﮔﻮﺷﻪﺍﯼ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺁﺭﻭﻡ ﺳﺮﺷﻮ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﻣﯿﺰﻧﻪ ﻭ ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﻣﯿﮕﻪ:
فهیمه… فهیمه … فهیمه …
بارزس ﻣﯿﭙﺮﺳﻪ : ﺍﯾﻦ یارو ﭼﺸﻪ؟
ﻣﯿﮕﻦ : ﯾﻪ ﺩﺧتری ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻪ ﺑﻪ ﺍﺳﻢ فهیمه ﮐﻪﺑﻬﺶ ﻧﺪﺍﺩﻥ , ﺍﯾﻨﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ.
بازرس میره ﻃﺒﻘﻪ ﺑﺎﻻ و ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻭﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻪ ﻗﻔﺲ ﺑﻪﻏﻞ ﻭ ﺯﻧﺠﯿﺮ بستنش، نعره ﻣﯿﺰﻧﻪ:
فهیمه… فهیمه … فهیمه …
بازرس ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻣﯿﭙﺮﺳﻪ : ﺍﯾﻦ ﯾﮑﯽﺩﯾﮕﻪ ﭼﺸﻪ ؟
ﻣﯿﮕﻦ : فهیمه رو ﺩﺍﺩﻥ به این!!



موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

نصیحت پدر بزرگم خیلی ساله تو ذهنم مونده....
میگفت : اگه مهمون خونه ای بودین و صاحب خونه براتون چای آورد رد نکنین ،
شاید این تنها چیزیه که برای پذیرایی از مهمونش داره
و اگه نخورین نمیدونه باید چیکار کنه....!
و من امروز در مهمانی چایی را رد کردم ولی صاحب خانه برایم پسته اورد!
انجا بود که فهمیدم پدر بزرگ این همه سال منو اسکول فرض کرده بود!

 




موضوعات مرتبط: طنز , آموزنده

تاريخ : جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

حافظ شیرازی:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب تبریزی:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

خانم دریایی:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورده دنیا را

نه جان و روح می بخشم، نه املاک بخارا را

مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟

و خال هندویش دیگر، ندارد ارزشی اصلاً

که با جراحی صورت ،عمل کردند خال ها را

نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پاها را

فقط می خواستند اینها، بگیرند وقت ماها را

 




موضوعات مرتبط: طنز , عاشقانه , شعر , مهسا نامه

تاريخ : پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟
اما چند ریش سفید که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده ومی‌گویند: پدرسوخته ی ملعون دروغ می‌‌گوید. مُرده.
مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند او ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی‌افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا جایزنیست!

کوچه -احمد شاملو

 



موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٦:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

دختری از کوچه باغی میگذشت
یک پسر در راه ناگه سبز گشت

در پی اش افتاد و گفتا او سلام
بعد از ان دیگر نگفت او یک کلام

دختر اما ناگهان و بی درنگ
سوی او برگشت مانند پلنگ

گفت با او بچه پروی خفن
می دهی زحمت به بانویی چو من؟

من که نامم هست آزیتای صدر
من که زیبایم مثال ماه بدر

من که در نبش خیابان بهار
میکنم در شرکت رایانه کار

دختری چون من که خیلی خانمه
بیشت و شش ساله _مجرد_دیپلمه

دختری که خانه اش در شهرک است
کوی پنجم_نبش کوچه_نمره شصت

در چه مورد با تو گردد هم کلام
با تو من حرفی ندارم والسلام!!!

 




موضوعات مرتبط: عاشقانه , شعر , طنز

تاريخ : دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٦:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

مردی حاشیه خیابان بساط پهن کرده بود،
زردآلو هر کیلو 2000 تومن،
هسته زردآلو هرکیلو 4000 تومن.
یکی پرسید چرا هسته اش از زرد الو گرونتره؟!
فروشنده گفت چون عقل آدم رو زیاد میکنه.
مرد کمی فکر کردُ گفت، یه کیلو هسته بده .
خرید و مشغول خوردن که شد با خودش گفت:
چه کاری بود، زردآلو میخریدم هم خود زردالو رو میخوردم هم هسته شو، هم ارزونتر بود.
رفتُ همین حرف رو به فروشنده گفت،
فروشنده گفت: بـله ، نگفتم عقل آدم رو زیاد میکنه ؟!
چه زود اثر کردد!!!

 




موضوعات مرتبط: طنز , آموزنده

تاريخ : یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته،
یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد!
خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه.
یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه موتور گازیه باز ازش جلو زد!

دیگه پاک قاطی می کنه با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه.
همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!!

طرف کم میاره، میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده . خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا ! من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی روی ما رو کم کردی؟!
موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه :
والله … داداش… خدا پدرت رو بیامرزه وایستادی!…کش شلوارم گیر کرده به آیینه بغلت!

نتیجه اخلاقی:
اگه می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل ملاحظه ای دارند
ببینید کش شلوارشان به کدام مسئولی گیر کرده...

 




موضوعات مرتبط: طنز , آموزنده

تاريخ : یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٤:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

روباهی از شتری پرسید : عمق این رودخانه چقدر است ؟
شتر جواب داد : تا زانو
ولی وقتی روباه توی رودخونه پرید ، آب از سرش هم گذشت.
و همانطور که در آب دست و پا میزد و غرق میشد به شتر گفت : تو که گفتی تا زانووووو !
شتر جواب داد : بله ، تا زانوی من ، نه زانوی تو !
هنگامی که از کسی مشورت میگیریم یا راهنمایی میخواهیم باید شرایط طرف مقابل و خودمان را هم در نظر بگیریم .
« لزوماً هر تجربه ای که دیگران دارند برای ما مناسب نیست »
افلاطون می گوید :
اﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﺑﻪ ﻣﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ .
ﻭ ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺑﺎ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﯼ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﺑﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﻧﺶ ! . . .
ﺁﺩﻣﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻥ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﺩ ؛
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ.

 




موضوعات مرتبط: طنز , آموزنده

تاريخ : یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٤:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

خانمی میره نجّاری،میگه : آقا هر وقت اتوبوس رد میشه کمدِ ما خیلی

میلرزه،میشه بیاید نگاه کنید؟

آقای نجار میره یکم سفت کاری میکنه،ولی درست نمیشه!

بعد خانمه میگه : آقا اصلا بشین تو کمد تا اگه اتوبوس اومد ببینی مشکل از

کجاست...!

تا آقای نجار میشینه در کمد را میبنده،شوهر اون خانم میاد خونه درِ کمدو باز

میکنه،تا مرد نجار را میبینه میگه تو اینجا چیکار میکنی؟

یارو میگه: ناموسا و و جدانا بگم منتظر اتوبوسم باورت میشه؟!



موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤ | ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

محققین دلایل چاقی ایرانیان را شناسایی کردند:

بخور حیفه
بخور مفته
بخور تبرکه
بخور دیگه گیرت نمیاد
بخور همین یه امشبه از فردا نخور
بخور مگه سالی چنبار تولده
بخور عیده
بخور عروسیه
بخور جشنه
بخور عیدفطره بعد یکماه
بخور فردا میخای روزه بگیری
بخور شیرینی نامزدیه
بخور شیرینی زایمانه
بخور میخای درس بخونی
بخور دیگه اومدیم بیرون خوش بگذرونیم
بخور اومدی مهمونی تو خونه خودت نخور

 




موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٤ | ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


قبل از ازدواج : خوابیدن تا لنگ ظهر
بعد از ازدواج : بیدار شدن زودتر از خورشید
نتیجه اخلاقی : سحر خیز شدن

قبل از ازدواج : رفتن به سفر بی اجازه
بعد از ازدواج : رفتن به حیاط با اجازه
نتیجه اخلاقی : با ادب شدن

قبل از ازدواج : خوردن بهترین غذاها بی منت
بعد از ازدواج : خوردن غذا های سوخته با منت
نتیجه اخلاقی : متواضع شدن

قبل از ازدواج : استراحت مطلق بی جر و بحث
بعد از ازدواج : کار کردن در شرایط سخت
نتیجه اخلاقی : ورزیده شدن

قبل از ازدواج : رفتن به اماکن تفریحی
بعد از ازدواج : سر زدن به فامیل خانوم
نتیجه اخلاقی : صله رحم

قبل از ازدواج : آموزش گیتار و سنتور و غیره
بعد از ازدواج : آموزش بچه داری و شستن ظرف
نتیجه اخلاقی : آموزش های کاربردی و مفید

قبل از ازدواج : گرفتن پول تو جیبی از بابا
بعد از ازدواج : دادن کل حقوق به خانوم
نتیجه اخلاقی : با سخاوت شدن

قبل از ازدواج : ایستادن در صف سینما و استخر
بعد از ازدواج : ایستادن در صف شیر و نان
نتیجه اخلاقی : آموزش ایستادگی

قبل از ازدواج : رفتن به سفرهای هفتگی
بعد از ازدواج : در حسرت رفتن به پارک سر کوچه
نتیجه اخلاقی : امنیت کامل

 




موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤ | ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

گرگ و الاغی در علفزاری گردش میکردند .

الاغ گفت :علف آبی است

گرگ گفت نه سبز است!

رفتند پیش سلطان جنگل یعنی شیر و ماجرای اختلاف را گفتند....

شیر گفت گرگ را زندانی کنید .

گرگ گفت مگه علف سبز نیست ؟!!

شیر گفت :سبزه . ولی دلیل زندان تو بحث کردنت با الاغه!

 




موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤ | ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺣﺎﺝ ﺁﻗﺎﯾﯽ ﺗﻮﯼ ﺣﺮﻓﺎﺵ ﺗﻮ ﻣﺴﺠﺪ ﮔﻔﺖ : ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺳﺎﻟﻬﺎﯼ ﻋﻤﺮﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ

ﺯﻧﯽﮔﺬﺭﺍﻧﺪﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﻧﺒﻮﺩ !

ﺁﻗﺎﯾﻮﻥ ﺣﺎﺿﺮ ﺩﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﻫﻤﻪ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﭘﭻ ﭘﭻ ﮐﺮﺩﻥ و...

ﺑﻌﺪ ﺣﺎﺝ ﺁﻗﺎ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ ﺑﻠﻪ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﺷﺪﻡ !

ﻫﻤﻪ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻧﺪ ﻭ ﺗﻮﯼ ﭼﺸﻢ ﺧﯿﻠﯿﻬﺎ ﺍﺷﮏ ﺟﻤﻊ ﺷﺪ .

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻗﺎﯾﻮﻥ ﻣﺠﻠﺲ ﻫﻤﻮﻥ ﺷﺐ ﺭﻓﺖ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﯾﺪ ﻋﯿﺎﻟﺶ ﺗﻮ ﺁﺷﭙﺰﺧﻭﻧﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﻗﯿﻤﻪ ﺣﺎﺿﺮ

ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ : ﻋﯿﺎﻝ! ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺳﺎﻟﻬﺎﯼ ﻋﻤﺮﻡ ﺭﻭ ﺗﻮﯼ

ﺁﻏﻮﺵ ﺯﻧﯽ ﮔﺬﺭﻭﻧﺪﻡ ﮐﻪﻫﻤﺴﺮﻡ ﻧﺒﻮﺩ ؟!

ﺯﻥ ﮔﻔﺖ : ﺍﻻﻥ ﭼﻪ ﺯﺭﯼ ﺯﺩﯼ ﺗﻮ!؟

ﻭ ﻣﺮﺩ ﻗﺒﻞ ﺍﺯﺍﯾﻨﮑﻪ ﺣﺮﻓﺸﻮ ﮐﺎﻣﻞ ﮐﻨﻪ ﺍﺯ ﻫﻮﺵ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻫﻨﻭﺯ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ  ﻗﺎﺑﻠﻤﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ

سرش خورده به ﻫﻮﺵ ﻧﯿﻮﻣﺪﻩ !!ﺑﺮﺍی ﺳﻼﻣﺘﻴﺶ ﺩﻋﺎﺍﻛﻨﻴﻦ

ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﺧﻼﻗﯽ :

ﺩﺭ ﺻﺤﺒﺖ ﺑﺎ برخی از ﺧﺎﻧﻮﻣﺎ بهتره ﺍﻭﻝ ﺁﺧﺮ ﻗﻀﯿﻪ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﻦ !!!

 

با تشکر از مدیر محترم وبلاگ: http://irongirls.blogfa.com/

 




موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤ | ۳:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


آقا ما یه بار مغز پروانه خوردیم رفتیم زن گرفتیم،
یعنی شیرین ترین و فرحبخش ترین لحظات عمرمون را در زندگی زناشویی تجربه کردیم...
میرفتیم سر کار ، زنمون میگفت :
چرا انقد میری سر کار؟ چرا به من نمیرسی؟

میموندیم تو خونه میگفت:
چرا نمیری سر کار؟ پس کی میخواد پول بیاره تو این خونه؟

میشستیم رو مبل میگفت:
من باید از صبح تا شب تو این خونه جون بکنم جنابعالی رو مبل لم بدی؟

پا میشدیم کمکش کنیم میگفت:
اومدی خرابکاری کنی؟

قیافه مون ژولیده پولیده بود میگفت؛
تو اصلاٌ بخاطر من به خودت نمیرسی!

به خودمون میرسیدیم میگفت:
داری خودتو برا کی خوشگل میکنی؟

از دستپختش تعریف نمیکردیم میگفت:
تو اصلاٌ قدرشناس زحمتای من نیستی!

تعریف میکردیم ، میگفت:
ها؟ چه گندی زدی که حالا با ای حرفا میخوای وجدانتو راحت کنی؟...

آقامون خدابیامرز راست میگفت:
"اگه یه روز بهت گفتن بین زن گرفتن و سرطان گرفتن یکی رو انتخاب کن ، 
اصلاٌ از اسمش نترس...
با شیمی درمانی درست میشه!!

 




موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤ | ٤:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
 “مریلین مونرو ”  هنرپیشه جوان و زیبا روی آمریکایی یک وقتی نامه ای نوشت به ” البرت انیشتین ” فیزیکدان بزرگ قرن.
متن این نامه به این شکل بود: فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !
آقای ” انیشتین ” هم طی نامه ای به مرلین مونرو نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم . واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !! 
 
با تشکر از مدیریت محترم وبلاگ :http://irongirls.blogfa.com/
 

 


موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤ | ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یک مهندس به دلیل نیافتن شغل یک کلینیک باز می کند با یک تابلو به این مضمون: درمان بیماری شما با 50 دلار. در صورت عدم موفقیت 100 دلار پرداخت می شود." 
یک دکتر برای مسخره کردن او و کسب 100 دلار به آنجا می رود و می گوید: من حس ذائقهء خود را از دست داده ام. مهندس به دستیار خود می گوید: از داروی شماره 22 سه قطره. دکتر دارو را می چشد اما آن را تف می کند و می گوید این دارو نیست که گازوییل است!
مهندس می گوید شما درمان شدید! و 50 دلار می گیرد.
چند روز بعد دکتر برای انتقام بر می گردد و می گوید که حافظه اش را از دست داده است. مهندس به دستیار خود می گوید: از داروی شماره 22 سه قطره. دکتراعتراض می کند که این داروی مربوط به ذائقه است و مهندس می گوید شما درمان شدید و 50 دلار می گیرد.
به عنوان آخرین تلاش دکترچند روز بعد مراجعه می کند و می گوید که بینایی خود را از دست داده است.
مهندس می گوید متاسفانه نمی توانم شما را درمان کنم، این 100 دلاری را بگیرید! اما دکتر اعتراض می کند که این ,یک۵۰دلاری است. مهندس می گوید شما درمان شدید و 50 دلار دیگر می گیرد.



موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : جمعه ۱٤ فروردین ۱۳٩٤ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آن‌ها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد. زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.
زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است. اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود.
هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند. در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.
در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت: «یکی از همین روزها بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنند و ما نمیفهمیم چه وقت باید از زمین بلند شیم،اون‌ وقت کار همه‌مون تمومه!!!

 




موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : جمعه ۱٤ فروردین ۱۳٩٤ | ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

چرا خیلیا فک میکنن خانومای باکلاس رانندگی بلدنیستن !؟
امروز یه دخترخانوم دیدم 
.
.
.
.
.

موهای رنگ کردش دم اسبی، ابروهاش هشتی، پوستش خیلی عالی، ساپورتش جدیدترین مدل روز...
آرایشش خلیجی.....
سرتونو درد نیارم، ماه ! خیلی ناز بود...
تو ده ثانیه یه پارک دوبل رفت درحد مایکل شوماخر....
برام سواله چرا وقتی پیاده شد مامانش "امیرعلی" صداش زد!!!

 




موضوعات مرتبط: اس ام اس , جوک , طنز

تاريخ : جمعه ۱٤ فروردین ۱۳٩٤ | ٤:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

خانوما حالشوببرن:

هر زنی ازسر هر مردی زیاد است(ژان پل سارتر)

زنان از مردان عاقل ترند چون کمتر میدانند وبیشتر میفهمند(جیمز تربر)

عوض کردن شوهر فقط عوض کردن مشکل است!(کاتلین نوریس)

مردها همه مثل هم هستند فقط چهره هایشان باهم فرق دارد تا بتوان آنها را از هم تشخیص داد!

هیچ فکرکردی چراخدا مرد رو قبل از زن آفرید؟خب معلومه قبل از خلق هرشاهکاری یه چرکنویس هم لازمه!

هرزنی برای شناخت مردان کافیست یکی از آنها راخوب بشناسدولی یک مرد اگربا تمام زنها آشنا باشد یکی از آنهارا هم خوب نمیشناسد!

بهترین مردان بزرگ همواره بدترین شوهرانند(کریستوفر مارلو)

*چرا مردان زنان باهوش را دوست دارند؟چون دو قطب غیرهمنام یکدیگر را میربایند!(کتی لت)

 



موضوعات مرتبط: طنز , آموزنده

تاريخ : پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٤ | ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ای حکیم ما را دلیلی عیان ساز تا جان فدا کنیم!
حکیم گفت: در جوانی مرا دوستی بود که باهم به مکتب می‌رفتیم
دوستم ترک تحصیل کرد و من معلم مکتب شدم ...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
حالا او پورشه دارد، من پوشه!
او اوراق مشارکت دارد و من اوراق امتحانی!
او عینک آفتابی، من عینک ته استکانی!
او بیمه‌ی زندگانی، من بیمه ی خدمات درمانی!
او سکه و ارز، من سکته و قرض!

سخنان حکیم چون بدین جا رسید مریدان نعره‌ای جانسوز زدند
و راهی کلاسهای آموزش اختلاس گشتند!

باشد که شما را پندی آموخته و به درد حکیم گرفتار نیایید

 




موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٤ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺩﺑﯿﺮﯼ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﺷﻮ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩ ﺗﻮ ﺁﺯﻣﺎﯾﺸﮕﺎﻩ … ﯾﻪ ﮐﺮﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﻣﯿﺰ ﻭ ﯾﻪ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺯ ﻣﺸﺮﻭﺑﺎﺕ ﺍﻟﮑﻠﯽ ﺭﯾﺨﺖ ﺭﻭﺵ … ﮐﺮﻡ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﺪ ! ﺑﻌﺪ ﮔﻔﺖ : ﺩﯾﺪﯾﺪ ﭼﻪ ﺑﻼﯾﯽ ﺳﺮ ﮐﺮﻡ ﺍﻭﻣﺪ؟ﭼﻪ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﯼ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﻢ؟؟ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻦ : ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺸﺮﻭﺑﺎﺕ ﺍﻟﮑﻠﯽ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ ﺗﺎ ﮐﺮﻡ ﻫﺎﯼ ﺑﺪﻧﻤﻮﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺑﺮﻥ!! ﻣﻌﻠﻤﻪ ﺩﯾﺪ ﺍﯾﻨﺎ ﺑﻪ ﺯﺑﻮﻥ ﺁﺩﻡ ﻧﻤﯿﻔﻬﻤﻦ … ﯾﻪ ﻇﺮﻑ ﭘﺮ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺟﻠﻮﯼ ﯾﻪ ﺍﻻﻍ ﻭ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﮔﻔﺖ : ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ ﺣﺘﯽ ﺍﻻﻍ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﻩ ! ﭼﻪ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﯼ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﻢ؟ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻦ : ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﻢ ﻫﺮﮐﯽ ﻧﺨﻮﺭﻩ ﺧﺮﻩ!!!

با تشکر از مدیر محترم وبلاگ:http://irongirls.blogfa.com/





موضوعات مرتبط: اس ام اس , طنز

تاريخ : یکشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٤ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مردی مورچه ای را دید که خاکهای پای کوه را جابجا می کند، به او گفت چه میکنی؟
مورچه گفت معشوقه ام گفته اگر کوه را جابجا کنی به وصال تو در خواهم آمد
مرد نگاهی کرد و گفت حتی اگر عمر نوح هم داشته باشی این کار امکان پذیر نیست
مورچه گفت خودم هم می دانم اما برای عشقم تمام سعی خود را خواهم کرد
مرد که بسیار تحت تاثیر قرار گرفته بود مورچه را له کرد و گفت: 
پس بمیر بدبخت زن ذلیل!!!

 




موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مترسک: من مغز ندارم، تو سرم پر از پوشاله!
دوروتی: اگه مغز نداری پس چه جوری حرف میزنی؟
مترسک: نمیدونم.. ولی خیلی از آدمها هم هستن که بدون مغز یه عالمه حرف میزنن!!

فرانک باوُم 

 



موضوعات مرتبط: اس ام اس , طنز , آموزنده

تاريخ : شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ | ٥:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩ ﻣﻌﺘﺎﺩﯼ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺫﺍﻥ ﻣﻐﺮﺏ
ﺳﯿﮕﺎﺭﻣﯿﮑﺸﯿﺪ !
ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭﺿﻮ
ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺴﺠﺪ
ﺑﺮﻭﻧﺪ !!!!
ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮔﺸﺎﻥ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺖ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻣﻨﻈﺮﻩ
ﺭﺍ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﭘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺭﻭ ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﻣﻌﺘﺎﺩﺵ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ؛
.
.
.
.
.
ﺗﻮﺧﺠﺎﻟﺖ ﻧﻤﯿﮑﺸﯽ
ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪﻭ ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﺗﻮ
ﺩﺍﺭﯼ ﺳﯿﮕﺎﺭ
ﻣﯿﮑﺸﯽ؟
ﻣﺮﺩ ﻣﻌﺘﺎﺩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﭘﺪﺭﺵ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ

ﺩﯾﺪﯼ ﻓﺮﻕ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﻣﻦ ﻭ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﻭ ؟!!

 



موضوعات مرتبط: طنز , آموزنده

تاريخ : جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻳﻪ ﻣﻄﻠﺒﻰ ﺑﺮﺍﻡ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ،بعد از کلی فلسفه بافی و روده درازی، ﺯﻳﺮﺵ
ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ:
ﺍﻳﺮﺍﻧﻰ ﻧﻴﺴﺘﻰ ﺍﮔﻪ ﻛﭙﻰ ﻧﻜﻨﻰ!
.
.
.
.
ﻣﻨﻢ ﻛﭙﻰ ﻧﻜﺮﺩﻡ.
.
.
.
ﺍﻻﻥ ﻣﻦ ﺩﻳﮕﻪ ﺧﺎﺭﺟﻰ ﻣﺤﺴﻮﺏ ﻣﻴﺸﻢ؟!!



موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ | ۳:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دیروز رفتم پارک دیدم یه دختره خیلی غمگین رو نیمکت نشسته و به زمین نگاه میکنه
رفتم یه گل چیدم و دادم دستش.
پرسید: ماله منه؟
گفتم بله
یه لبخند گوشه ی لبش نشست

بعد رفتم به باغبون گفتم: اون دخترو میبینی اونجا نشسته؟ هر روز میاد گلهای پارک رو میکنه!
باغبون هم با بیل افتاد دنبالش.
پس چی ؟! فکر کردی من اهل این جلف بازیام؟
فقط میخواستم ببینم یه دختره غمگین با چه سرعتی میتونه بدووه!!!

 




موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد!
صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است.
مشتری: چرا این طوطی اینقدر گران است؟
صاحب فروشگاه: این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی دارد!
مشتری: قیمت طوطی وسطی چقدر است؟‌
صاحب فروشگاه: ...
طوطی وسطی ۱۰۰۰ دلار است! برای اینکه این طوطی هر کاری را که سایر طوطی ها انجام می دهند، انجام داده و علاوه بر این توانایی نوشتن مقاله ای که در هر مسابقه ای پیروز شود را نیز دارد!!
و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسیده و صاحب فروشگاه گفت: ۴۰۰۰ دلار !
مشتری: این طوطی چه کاری می تواند انجام دهد؟
صاحب فروشگاه جواب داد: صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر ارشد صدا می زنند!

 




موضوعات مرتبط: طنز , داستان

تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


میرفتیم تو حموم
یه شیرو باز میکردیم، دندونامون میریخت کف حموم از سرما!
اون یکیو باز میکردیم، مث آب سماور در حال جوش بود!
یه عر میزدیم از سوزش،
مامانمون مى زد پس کله مون که اذیت نکن، آروم بگیر.
بعد با اون صابون زرد گنده ها که مثه چرکِ خشکیده بود، میفتاد به جونمون
تا حدى که چشمامون از کاسه دربیاد!
یعنى ما از نظر مامانمون کثافتى بودیم که میخوایم در مقابل نظافت مقاومت کنیم!
بعد یه جورى چنگ میزد موهامونو که انگار داعش به شپشا حمله کرده
بعدش با شامپوى پاوه کل هیکلمونو غربال گرى میکردن!
بعد از همه اینا جان گُدازترینش کیسه کشیدن بود!
دو لایه از پوستمونو بر میداشتن،
فک میکردن چرکه! باز ادامه میدادن.
بعدِ حموم صدتا لباس تنمون میکردن،
یه روسرى به کله مون، یه یقه اسکى هم روى همش.
بعد از شدت کوفتگى و خستگى بیهوش میشدیم، میگفتن: ببین چه راحت خوابیده!!

 



موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳ | ۳:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

الاغی دعا کرد که

صاحبش بمیرد تا از زندگی خرآنه خود خلاصی یابد ...

صاحب ، فکر الاغ را خواند و گفت : 

ای خر !!

با مرگ من ، شخص دیگری تو را میخرد و صاحب می شود ،

برای رهایی خویش ، دعا کن که از خریت خود ، بیرون شوی .....

 

" از مثنوی معنوی مولانا "



موضوعات مرتبط: اس ام اس , آموزنده , طنز

تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دختر خانمی میگفت: یک روز صبح بعد از مدتها تصمیم گرفتم برم کمی نرمش کنم.

گرمکن نارنجیمو پوشیدم و زدم بیرون.

و حالا توجه شما رو به تیکه‌های ملت غیور جلب مى کنم :

نارنگی کجا میری؟

پرتقال بدو تا نخوردمت!

هویج مگه خرگوش دنبالت کرده؟!

فانتا گازت نپره انقد بالا پایین میپری!؟

چی‌توز موتوریه!

سن ایچ و دیگر هیچ!

لینا توپی!!

اسمارتیز بقیه دوستات کجان؟

بچه‌ها! بچه ها! گارفیلد!

 



موضوعات مرتبط: اس ام اس , طنز

تاريخ : دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دو تا زن و شوهر از زندگى خسته شدند و تصمیم گرفتند با هم یکزمان خودکشى کنند. پس به بالاى بلندترین آپارتمان رفتند و مرد گفت:من از یک تا سه مى شمارم بعد هر دو همراه هم مى پریم. زن قبول کرد. مرد شمرد: ١ ٢ ٣ زن پرید اما مرد از سر جایش تکان نخورد و فقط سقوط کردن زنش را تماشا مى کرد که یکدفعه زن چترش را باز کرد به سلامتى و آرامى بر زمین نشست. سؤال این است: خائن ترینشان کدامیک بودند؟ مرد یا زنش؟!

 




موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یارو کلی تو پیام خصوصی در مورد رعایت ادب و توجه به کلمات و بارمعنایی اخلاقی بهم تذکر داده، هرچی در مورد طنز و تفاوتش با هجو و... حرف می زنم، میگه اینها توجیهه! رفتم تو قسمت پروفایل وبلاگش ببینم کیه ، دیدم نوشته:
شغل: دهن سرویس می کنم!

 




موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

امروز مادرم برای نهار مرغ سالم گذاشته بود تو فر.
بعد برای اینکه خلاقیتش رو به رخ بکشه یه چندتایی کنجشک هم گذاشته بود کنارش که هم زمان پخته بشه.
یه گنجشک هم گذاشته بود تو شیکم مرغه.
خلاصه اینکه نشستیم سر سفره .غذا رو آوردن .ما هم مشغول شدیم
داداشم قاشق رو زد تو سینه مرغه یوهویی گنجشکه توی شیکم مرغه پرید بیرون.
چنان جیغ بلندی زد که کم مانده مرغ و گنجشکها زنده بشن و بپرن.
بهش میگم چته ؟
میگه نیگاه کن این مرغ بدبخت جوجه داشته تو شیکمش.
بد موقع سرشو بریدن جوجش تو شیکمش مُرده.
هیچی دیگه از ظهر دارم تیکه های سفره رو که گاز زده بودم از لای دندونام در میارم!!

 




موضوعات مرتبط: طنز , عکس

تاريخ : یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یه روز یه نفر برای دوستش خاطره تعریف می کرده میگه:

یه بار تو جنگل گردش می کردم ، یهو یه شیره پرید جلوم .

من شروع کردم به دویدن و شیره هم دنبالم لیز میخورد و می اومد.

در همین لحظه دوستش بهش گفت: بابا تو خیلی شجاعی.من اگه جا تو بودم

شلوارم را جوری خراب می کردم که از پاچه های شلوارم بزنه بیرون!

دوستش میگه: پس فکر کردی برای چی شیره دنبالم لیز می خورد؟!!!

 




موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﮔﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻱ ﻣﻮﻓﻖ ﺑﺎﺷﻲ

ﺑﺎﺱ ﺧﺮﺕ ﺑﺮﻩ …

ﺧﺮﺕ ﺑﻴﺎﺩ …

ﺧﺮﺷﺎﻧﺲ ﺑﺎﺷﻲ …

ﺧﺮﺧﻮﻥ ﺑﺎﺷﻲ …

ﺧﺮﭘﻮﻝ ﺑﺎﺷﻲ …

ﺧﺮﺕ ﺑﺮﻭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ …

ﺍﺻﻦ ﻣﻴﺰﺍﻥ ﺧﻮﺑﻲ ﺍﻳﻦ ﺧﺮ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺩﻡ ﻫﺴﺘﺶ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻲ ﺍﻭﻥ ﻓﺮﺩ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻣﺴﺘﻘﻴﻢ ﺩﺍﺭﻩ

ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ، ﺧﺮ ﻣﺎ ﺍﺯ ﮐﺮﮔﻲ ﺩﻡ ﻧﺪﺍﺷﺖ ، ﺧﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﻄﻮﺭ !

 




موضوعات مرتبط: اس ام اس , جوک , طنز

تاريخ : جمعه ۸ اسفند ۱۳٩۳ | ۱:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

نصف حجم رمان های روسی اسم و فامیلی شخصیت هاست. لامروت ها هر دفعه هم

همدیگه رو با نام و نام خانوادگی صدا می کنن!

- آه ماریا گالوانیزووا 

. بله واسیلی ایوانف میخایلوویچ؟ 

- آیا امروز سینشا میهایلوویچ را دیده اید؟

. آه واسیلی ایوانف میخایلوویچ ... خیر! 

- ولی سرگئی نیکولایویچ لالاخف به من گفت تو سینشا میهایلوویچ را در حالی که با

ایلیا گریگوروویچ صحبت می کرد دیده ای. 

. آه واسیلی! من دوباره اسامی را قاطی کردم. یک بار دیگر از اول دیالوگ را

برویم!!

 



موضوعات مرتبط: اس ام اس , طنز

تاريخ : یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳ | ٥:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

توجه کردی باهرکی مث خودش رفتارمیکنی اعصابش میریزه بهم؟!
.
.
.
.
.
.
.
.

این نشون دهنده اینه که هیشکی نمیتونه خودشوتحمل کنه !

البته نتیجه گیری سختی نبود 
اما چرا این طوره ؟ 
چرا نمی تونیم رفتار مشابه خودمون و تحمل کنیم ؟

 




موضوعات مرتبط: اس ام اس , طنز , جملات , آموزنده

تاريخ : جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

جوانی از بیکاری رفت باغ وحش پرسید:استخدام دارید؟ یارو گفت مدرک چی داری؟ گفت دیپلم! یارو گفت یه کاری برات دارم، حقوقشم خوبه پسره قبول کرد. یارو گفت : ما اینجا میمون نداریم میتونی بری توی پوست میمون و توی قفس برای مردم ادای میمون را در بیاری! چند روزی گذشت یه روز جمعه که شلوغ شده بود، پسره توی قفس پشتک وارو میزد از میله ها بالا پائین میرفت. جوگیر شد زیادی رفت بالا از اون طرف افتاد تو قفس شیره! داد زد کمک! شیره افتاد روش دستشو گذاشت رو دهنش گفت، آبرو ریزی نکن من هم مثل خودتم فقط لیسانس دارم..!

 

با نهایت سپاس از دوست بزرگوارم: مهسای نازنین



موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

شیخ انور الحیباری، روحانی عربستانی:

زمین نمی چرخد! گردش زمین غیرممکن است. زیرا اگر میچرخید، لازم نبود به چین سفر کنیم. کافی بود هواپیمایمان در آسمان ثابت بماند تا چین به طرف ما بیاید!‌ و اگر زمین در جهت مخالف می چرخید، ما هرگز به چین نمی رسیدیم؛ چون در آنصورت چین از ما دور میشد. پس نتیجه میگیریم زمین نمیچرخد!




موضوعات مرتبط: طنز , خبر

تاريخ : چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روزی سگی دانا از کنار گروهی گربه گذر کرد. نزدیکتر که شد آنان را بسیار جدی و بی‌اعتنا به خود یافت، پس ایستاد. سپس در میان آنان گربه‌ای بزرگ و موقر برخاست، به آنان خیره شد و گفت: برادران دعا کنید، پس آن‌گاه که بی ذره‌ای تردید به دعا برخاستید و در آن اهتمام ورزیدید، بدانید که همانا از آسمان بر شما باران موش خواهد بارید.

و سگ زمانی که این سخنان را شنید در دل خندید و پیش خود گفت: این گربه‌ها چه ابله و کوته‌فکرند. به راستی که در کتاب چنین آمده، و من و پدران پیش از من نیز می‌دانستیم، که آن‌چه در اثر دعا و تضرع و ایمان خواهد بارید موش نیست، بلکه استخوان است !!


جبران خلیل جبران 



موضوعات مرتبط: طنز , آموزنده

تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مردی بر همسر خود در آشپزخانه وارد شد و از او پرسید کدام یک از فرزندان خود را بیش از دیگر فرزندانت دوست داری..!؟؟؟ همسر او گفت: همه آنها را، بزرگشان و کوچکشان، دختر و پسر، همه یکسانند و همه را به یک اندازه دوست دارم. شوهر گفت : چگونه دل تو برای همه آنها جا دارد..!؟ همسر جواب داد: این خلقت خدا است که دل مادر برای همه فرزندان خود وسعت دارد. مرد لبخندی زد و گفت: اکنون شاید بتوانی بفهمی که چگونه دل مرد برای چهار زن همزمان وسعت دارد....!! . . . خدایش بیامرزد.... روش والایی در قانع کردن داشت. لیکن موقعیتش در آشپزخانه و کنار کارد و ساطور غلـط بود....!!!

مراسم آن تازه در گذشته، صبح و بعد از ظهر فردا جهت عبرت سایرین برگزار میگردد!!



موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

سه تا داداش تنبل تن پرور شب میخواستن بخوابن
به هم میگن یکی پاشه چراغ رو خاموش کنه
کسی بلند نمیشه
باهم شرط میبندن که هرکه زودتر یه حرفی زد بلند شه چراغ رو خاموش کنه.
چند روزی شد ازشون خبری نبود تا اینکه همسایه ها در خونشون رو شکوندن سه تاشونو مرده پیدا کردن.
اولی رو غسل دادن و کفن کردن دومی رو هم غسل و کفن کردن سومی رو تا غسلش دادن گفت من زنده ام
اون دوتای دیگه هم گفتن پس پاشو برو چراغو خاموش کن!!



موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : پنجشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجری: فامیل چی داری میخونی؟
فامیل: یه مطلب درباره ایدزه
کلاه قرمزی: بده منم ببینم...
مجری: نخیر لازم نکرده،شما نباید اینجور چیزا رو ببینی
فامیل: آقای مجری "ندیدن" رو به این بچه ها یاد نده،"درست دیدن" رو یادشون بده!
مجری: بنده خودم میدونم چجوری این بچه هارو تربیت کنم!
پسرعمه: هه هه هه چقدرم که موفق بودین تا اینجا!
مجری: من همه چیزای بد رو تو این خونه ممنوع میکنم ولی نمیدونم چرا شماها میرین سراغش!
پسرعمه: آقای مجری لذتی که در انجام کارای ممنوع هست در ته دیگ ماکارونی نیست!



موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : چهارشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۳ | ۱:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

انقلابش اون که موفق شد و ثبات آورد. اسلام گراش اون که پیروزی حزب سکولار رقیب رو تبریک گفت، پلیسشم این که لامصب زبون نمی چرخه( تروخدا ماشالله بگین چشم نخورن) تونس رو می گم! خداییش تونست!

سهندایرانمهر

 




موضوعات مرتبط: طنز , عکس

تاريخ : جمعه ۱٧ بهمن ۱۳٩۳ | ٥:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ﺑﻪ ﺑﺪﻧﺴﺎﺯﻫﺎ : ﺑﺪﻭﻥ ﻗﺮﺹ ﻭ ﺁﻣﭙﻮﻝ ﻣﺎﻫﻴﺘﺎﺑﻪ ﺭﻭ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻦ ﺍﺯ ﺯﻣﻴﻦ
ﺑﻠﻨﺪ ﻛﻨﻦ
ﺑﻪ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﺍ: ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺩﺯﺩ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻳﻨﻢ ﺩﺍﺭﻩ ﺭﺍﻫﺸﻮ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻴﺪﻩ
ﺑﻪ ﭘﺰﺷﻜﺎ : میخوان بچاپن.. ﻫﻤﺸﻮﻥ ... ﺑﻼﺍﺳﺘﺜﻨﺎ
ﺑﻪ ﻣﻬﻨﺪﺳﺎ : ویرون شه ﺍﻭﻥ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻫﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﺪﺭﻙ ﺩﺍﺩﻩ
ﺑﻪ ﺷﺎﻋﺮ: ﺳﺎﻗﻴﺘﻮ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻣﻌﺮﻓﻲ ﻛﻦ ﺩﺍﺩﺍﺵ! ﭼﻲ ﻣﻴﺰﻧﻲ ﺍﻳﻨﺎﺭﻭ
ﻣﻴﻨﻮﻳﺴﻲ
ﺑﻪ کارمندا : ﺧﻮﺑﻪ ﺩﻛﺘﺮ ﻧﻴﺴﺘﻲ  ﺁﻗﺎ! ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﺩﻋﺎ ﺩﺍﺭﻱ
ﺑﻪ ﻓﻌﺎﻝ ﺳﻴﺎﺳﻲ: ﺟﺮ ﻧﺨﻮﺭﻱ ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻫﻤﺪﺭﺩﻱ ﻣﻴﻜﻨﻲ
ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻧﻲ ﺳﻴﺎﺳﻲ : ﺟﻴﻚ ﺟﻴﻚ ﻣﺴﺘﻮﻧﺖ ﺑﻮﺩ، ﻓﻜﺮ ﺯﻣﺴﺘﻮﻧﺖ نبود؟
ﺑﻪ ﻛﺎﺭﮔﺮ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﻲ: ﺁﻓﺮﻳﻦ! ﺑﺎ ﻫﻤﻴﻦ ﺳﺮﻋﺖ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺑﺪﻱ ﻳﻪ ﺭﻭﺯﻱﻣﻴﺸﻲ ﺣﻤﺎﻝ
ﺑﻪ ﻃﻨﺰ ﻧﻮﻳﺲ: ﺑﭙﺎ نترکی از خنده ﺑﺎﻧﻤﻚ



موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دختره تو اتوبوس از ایستگاه اول تا اخر دستش تو دماغشه
1ساعت بهش زل زدم بلکه خجالت بکشه
برگشته به من میگه آقا مزاحم نشو من نامزد دارم !!

 




موضوعات مرتبط: اس ام اس , جوک , طنز

تاريخ : چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یکی از دوستام تعریف می کرد :

بچه بودم ، قرار بود عموم اینا بیان خونمون ، نذری داشتیم 

بابام گفت عموت که اومد میری جلوش.

اگه شیرینی آورده بود میگی عمو خودت شیرینی هستی چرا شیرینی آوردی؟

اگه گل آورد ، میگی عمو خودت گلی چرا گل اوردی؟

منم گفتم باشه .

خلاصه عموم اومد و

دیدم واسه نذری یه گوسفند اورده!

من هم که بچه بودم میفهمی!



موضوعات مرتبط: اس ام اس , جوک , طنز

تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


دستی به خود کشیدم، آراستم تن و رخت
اذن دخول داد و بنشسته بود بر تخت

بادش چنانکه گوئی بر آسمان نشسته
فیس‌اش چنانکه گوئی شاخ زمان شکسته

روی‌اش تُرُش چنانکه سرکه زده به صورت
چنگیزخان به پیش‌اش ارحام صدر و وحدت

گفتم: سلام قربان! البته شرمسارم
یک تن ز والدین‌ام، یک عرض ساده دارم

چشم‌اش به کامپیوتر، گوش‌اش به «آی پَد» بود
در آستینش انگار، هفتاد دست رد بود

گفتم که: میل داریم پیش شما بیائیم
با همسرم در اینجا، همسایۀ شمائیم!

یک عرض ساده دارم، گر وقت میدهیدم
یا اینکه روی نوبت، در لیست مینهیدم؟

زنگ موبایل او زد، برداشت مثل مجنون
با پشت دست خود داد، فرمان به من که: بیرون!

از آخرین ملاقات، الآن دو هفته رفته
دیگر سخن نگفته، با ما درین دو هفته

استاد حجت‌الحق، عالیجناب فرزند
از راه لطف و احسان، گاهی به ما دهد پند:

«لیو. می. الاون. بابی، لیو. می. الاون. مامی!»
دیگر نه یک سلامی، دیگر نه یک کلامی

عالیجناب فرزند، هرگز نداده معیار
کز ما چقدر باشد ارث پدر طلبکار



موضوعات مرتبط: شعر , طنز , احساس

تاريخ : شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۳ | ٥:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عیب صبح زود بیدار شدن این است که چندساعت بیشتر می‌بینی آدم‌ها دارند به هم دروغ می‌گویند!!

 




موضوعات مرتبط: اس ام اس , طنز , جوک

تاريخ : شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

لطیفه جالبی بین مردم برزیل رواج دارد که نگرشی در قبال کارهای دولتی به دست می‌دهد:
دو شیر از باغ وحشی می‌گریزند و هر کدام راهی را در پیش می‌گیرند.
یکی از شیرها به یک پارک جنگلی پناه می‌برد، اما به محض آن‌که بر اثر فشار گرسنگی رهگذری را می‌خورد به دام می‌افتد.
ولی شیر دوم موفق می‌شود چند ماهی در آزادی به سر ببرد و هنگامی هم که گیر می‌افتد و به باغ وحش بازگردانده می‌شود حسابی چاق و چله است.
شیر نخست که در آتش کنجکاوی می‌سوخت از او پرسید: «کجا پنهان شده بودی که این همه مدت گیر نیفتادی؟!
شیر دوم پاسخ می‌دهد: «توی یکی از ادارات دولتی». هر سه روز در میان یکی از کارمندان اداره را می‌خوردم و کسی هم متوجه نمی‌شد !!!
«پس چطور شد که گیر افتادی؟!!!
شیر دوم پاسخ می‌دهد: «اشتباها آبدارچی را خوردم» چون تنها کسی بود که کاری انجام میداد و غیبت او را متوجه شدند!!

 




موضوعات مرتبط: طنز , داستان

تاريخ : شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ناصرالدین شاه به کریم شیره ای گفت نام ابلهان عمده تهران را بنویس ! 
کریم گفت به شرط آنکه نام هر کسی را بنویسم عصبانی نشوی و دستور قتل مرا صادر نکنی ! 
شاه به کریم شیره ای قول داد. 
کریم در اول لیست اسم ناصرالدین شاه را نوشت ! ناصرالدین شاه عصبانی شد و خطاب به کریم گفت : اگر ابلهی و حماقت مرا ثابت نکنی میر غضب را احضار می کنم تا گردنت را بزند !
کریم گفت : مگر تو براتی پنجاه هزار تومانی به پرنس ملکم خان نداده ای که برود در پاریس آن را نقد کند و بیاورد؟! 
ناصرالدین شاه گفت : بلی همین طور است. کریم گفت : من تحقیق کرده ام، پرنس همه املاک و اموال خود را در این مملکت نقد کرده و زن و فرزند و دلبستگی هم در این دیار ندارد، ‌اگر آن وجه را به دست آورد و دیگر به مملکت برنگردد و تو نتوانی به او دست یابی چه می گویی!؟ 
ناصرالدین شاه گفت : « اگر او این کار را نکرده و آن پول را پس بیاورد تو چه خواهی گفت ؟»
کریم شیره ای گفت : « آن وقت نام شما را پاک می کنم و نام او را در اول لیست می نویسم !!»


کریم شیره‌ای دلقک مشهور دربار ناصرالدین شاه قاجار بود. از رعایت ادب به شاه و مقربان درگاه و شاهزادگان معاف بود و اجازه داشت هر موقع، در هر کجا، نسبت به هر کس، هرچه دلش می‌خواهد بگوید

در زمان خفقان سیاسی ناصرالدین شاه، کریم شیره‌ای با ایهام و کنایه و با شدیدترین عبارات و الفاظ طنزآمیز از سفرهای شاه قاجار - که در آن زمان هزینه‌های زیادی را درپی داشت - انتقاد می‌کرد و باعث شادی شاهزادگان و درباریان و شخص شاه می‌شد. محبوبیتش نزد شاه باعث شد که زمانی که وی مُرد سه روز عزای عمومی اعلام شود.

کریم احتمالاً بین سنین ۱۸ و ۲۰ وارد تهران شده‌است. او در اصفهان زندگی می‌کرده‌است و همه او را با نام کریم پشه می‌شناختند (به خاطر نیش و کنایه‌هایش).

یکی از متن‌های به جای مانده از بقال‌بازی، تئاتر کریم شیره‌ای است که نسخه‌ای از آن در کتابخانه ملی تبریز موجوداست. کریم شیره‌ای انتقادهای بسیار تندی از شاه و درباریان می‌کرد از جمله، لقب‌های درباریان را به‌شدت و با کلمات زشت مسخره می‌کرد.



موضوعات مرتبط: طنز , داستان

تاريخ : جمعه ۱٠ بهمن ۱۳٩۳ | ٥:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


یک روز از یک زوج خوشبخت سوال کردم : دلیل موفقیت شما در چیست ؟ چرا هیچ وقت با هم دعوا نمی‌کنید؟
آقاهه پاسخ داد: من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کردیم
قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا در مورد مسائل کلی نظر بدهم!
گفتم: آفرین! زنده‌باد ! تو آبروی همه‌ی مردها را خریده‌ای ! من بهت افتخار می‌کنم.
حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد اونها حق اظهارنظر داره، چیه ؟
آقاهه گفت: مسائل بی‌اهمیتی مثل این که ما با کی رفت ‌و‌ آمد کنیم، چند تا بچه داشته باشیم، کجا زندگی کنیم، کی خانه بخریم، ماشین‌مان چه باشد، چی بخوریم، چی بپوشیم و ...
گفتم: پس اون مسائل کلی و مهم که تو در موردش نظر می‌دی، چیه ؟
آقاهه گفت: من در مورد مسائل بحران خاورمیانه، نوسانات دلار، قیمت نفت و اوضاع جاری مملکت نظر می‌دهم!!




موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : جمعه ۱٠ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()