بگم بخندی؟!

آن که رقص و شادی را کفر محض می داند . گو بنال و زاری کن، من دو گوش کر دارم https://t.me/negaahamkon

فاصله تا مرگ
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر

حتما که نباید
طناب دور گردنت باشد ...

یا اسلحه
روی شقیقه ات ...

گاهی یک "می رومـ"
کافیست تا بدانی ...

فاصله ات تا مرگ
یک قدم بیشتر نیست ...


بهنام محبی فر

 
دلتنگ اردیبهشت آغوش توام...!
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر


چه سوزی دارد
هوای مرداد
وقتی
که در هوای من
نیستی...


Image result for ‫آتش عشق تو در جان‬‎

 
زیر تیغ!
ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: شعر ، عاشقانه
به هرسلاح که 
خون مرا بخواهی ریخت

حلال کردمت الا،
به تیغِ بیزاری!

 
روز جهانی بوسه
ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: شعر ، عاشقانه
ای جانک من چونی یک بوسه به چند ای جان؟
یک تنگ شکر خواهم زان شکرِ قند ای جان
ای جانک خندانم من خوی تو می دانم
تو خوی شکر داری بالله که بخند ای جان
من مرد خریدارم من میل شکر دارم
ای خواجه عطارم دکان بمبند ای جان...

مولوی



 
بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر ، احساس

بعضی از آدم ها زیادی غلط دارند و بعضی غلط های زیادی!
از روی بعضی از آدم ها باید مشق نوشت
و از روی بعضی آدم ها باید جریمه نوشت
و با بعضی از آدم ها هیچ وقت تکلیفِ ما روشن نیست.

بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنیِ آن ها را بفهمیم و
بعضی از آدم ها را باید نخوانده دور انداخت...

قیصر امین پور

 


 
فقط میتوانم بگویم : فوق العاده است
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر ، جالب

مَن اگر با مَن نباشم می شَوَم تنها ترین
کیست با مَن گر شَوَم مَن باشد از مَن ماترین

مَن نمی دانم کی ام مَن ، لیک یک مَن در مَن است
آن که تکلیف مَنَش با مَن مَنِ مَن ، روشن است

مَن اگر از مَن بپرسم ای مَن ای همزاد مَن !
ای مَن غمگین مَن در لحظه های شاد مَن !

هرچه از مَن یا مَنِ مَن ، در مَنِ مَن دیده ای
مثل مَن وقتی که با مَن می شوی خندیده ای

هیچ کس با مَن ، چنان مَن مردم آزاری نکرد
این مَنِ مَن هم نشست و مثل مَن کاری نکرد

ای مَنِ با مَن ، که بی مَن ، مَن تر از مَن می شوی
هرچه هم مَن مَن کنی ، حاشا شوی چون مَن قوی

مَن مَنِ مَن ، مَن مَنِ بی رنگ و بی تأثیر نیست
هیچ کس با مَن مَنِ مَن ، مثل مَن درگیر نیست

کیست این مَن ؟ این مَنِ با مَن زمَن بیگانه تر
این مَنِ مَن مَن کنِ از مَن کمی دیوانه تر ؟

زیر باران مَن از مَن پر شدن دشوار نیست
ورنه مَن مَن کردن مَن ، از مَنِ مَن عار نیست

راستی ! این قدر مَن را از کجا آورده ام ،
بعد هر مَن بار دیگر مَن ، چرا آورده ام ؟

در دهان مَن نمی دانم چه شد افتاد مَن
مثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد من !

 



 
نقشی بکش
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: طنز ، شعر

گفتمش نقاش را نقشی بکش از باجناق!
بی شرف عکس ژیانی در دل صحرا کشید.
گفتمش نقشی بکش از خواهران همسرم
عکس گرگی با نقاب بره ای زیبا کشید !
گفتم از فامیل زن نقشی بکش در یک ورق
دسته ای کوسه میان بستر دریا کشید .
گفتم امشب در میان جمع فامیل زنم
در میان خارها شاخه گلی تنها کشید .
گفتمش من یکه و آنها همه پشت همند
نخبه ای را در میان جمله اسکل ها کشید.
گفتم از اوصاف این مادرزنان چیزی بگو
جام زهر آوردو نالان دست ازاین دنیا کشید!

 

 



 
آدم شدن
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر ، آموزنده

پدری با پسری گفت به قهر:
که تو آدم نشوی جان پدر!

حیف از آن عمر که ای بی سر و پا
در پی تربیتت کردم سر

دل فرزند از این حرف شکست
بی‌خبر از پدرش کرد سفر

رنج بسیار کشید و پس از آن
زندگى گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت والایی یافت
حاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزی بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غایت خودخواهی و کبر
نظر افکند به سراپای پدر

گفت: گفتی که تو آدم نشوی!
تو کنون حشمت و جاهم بنگر!

پیر خندید و سرش داد تکان
گفت این نکته برون شد از در

من نگفتم که تو حاکم نشوی
گفتم آدم نشوی جان پدر

"جامی"

 
 

 
چنین زنی را عاشق مشو !
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر ، احساس

عاشق زنی مشو

که می اندیشد،
که می داند،
که داناست،
که توان پرواز دارد،
به زنی که خود را باور دارد!
عاشق زنی مشو که
هنگام عشق ورزیدن، می‌خندد یا می‌گرید،
که قادر است جسمش را به روح بدل کند،
و از آن بیشتر،"عاشق شعر است"!
(اینان خطرناک‌ترین‌ها هستند)
و یا زنی که می‌تواند نیم ساعت مقابل یک نقاشی بایستد،
و یا که توان زیستن بدون موسیقی را ندارد!
عاشق زنی مشو که
پُر،
مفرح،
هشیار،
نافرمان
و جوابده است!
پیش نیاید که هرگز عاشق این چنین زنی شوی؛
چرا که وقتی عاشق زنی از این دست می‌شوی،
چه با تو بماند یا نه،
چه عاشق تو باشد یا نه،
از اینگونه زن
بازگشت به عقب، هرگز ممکن نیست!

"مارتا ریورا گاریدو"
شاعر معاصر دومینیکن

 

 
 

 
دست
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر ، عاشقانه ، احساس

زین دست که دیدار تو دل می‌برد از دست
ترسم نبرم عاقبت از دست تو جان را

سعدی

 

 

 

 

 

 


 
بوسه‌ای زان دهن تنگ بده یا بفروش!
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر ، عاشقانه ، احساس ، عکس

 

حافظ می‌گوید:

مبوس جز لب معشوق و جام می حافظ     

که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن

 

صائب تبریزی می‌سراید:

دزدی بوسه عجب دزدی پر منفعتی است  

که اگر باز ستانند دو چندان گرد

 

و فروغی بسطامی:

از لب شکّرین او بوسه به جان خریده‌ام  

زانکه حلاوتی بود جنس گران خریده را

 

حافظ در جایی دیگر می‌گوید:

بوسیدن لب یار، اوّل ز دست مگذار           

کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن


  سعدی در بیتی از طلب بوسه می‌گوید:

بوسه‌ای زان دهن تنگ بده یا بفروش        

کاین متاعی است که بخشند و بها نیز کنند


و مولانا نیز می‌سراید:

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن              

رخم را بوسه ده کاکنون همانیم

 

 

  


 
عاشقها بخوانند.
ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر ، عاشقانه ، احساس

 

 

 

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی
وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی!

وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
صبحانه مو آماده کردی و برام آوردی، پیشونیم رو بوسیدی
گفتی بهتره عجله کنی ، داره دیرت می شه
وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم
بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری
بعد از کارت زود بیا خونه!

وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم
تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری
تو درسها به بچه مون کمک کنی
وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی
بهم نگاه کردی و خندیدی!

وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی
وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم
در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم
من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود!

وقتی که 80 سالت شد ، این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری
نتونستم چیزی بگم فقط اشک در چشمام جمع شد
اون روز بهترین روز زندگی من بود ، چون تو هم گفتی که منو دوست داری!

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
چون زمانی که از دستش بدی
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید!

پابلو نرودا


 
ﺯﻣﯿﻦ ﮔﺮﺩ ﺍﺳﺖ
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر

ﭼﻪ ﺧﻮﺏ ﮐﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﺮﺩ ﺍﺳﺖ
ﻣﯽ ﺭﻭﯼ،
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ
ﺁﻥ ﺳﻮﯼ ﺯﻣﯿﻦ
ﻣﯽ ﺭﺳﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ...

" ﻋﺒﺎﺱ ﻣﻌﺮﻭﻓﯽ "

ﺯﻣﯿﻦ ﮔﺮﺩ ﺍﺳﺖ
ﺗﺎ ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﺗﻮ
ﺁﻣﺪﻥ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ...

" ﻋﻠﯿﺮﺿﺎ ﺭﻭﺷﻦ "

ﺍﮔﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﺮﺩ ﻧﺒﻮﺩ
ﺑﻪ ﺭﻓﺘﻦ
ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ ...

" ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺩﺭﻭﯾﺶ "

ﺯﻣﯿﻦ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﮔﺮﺩ ﺑﺎﺷﺪ
ﻭﮔﺮﻧﻪ
ﺗﻮ ﺍﺯ ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺭﺳﯿﺪﯼ ...

" ﺁﻧﮋﯾﻼ‌ ﻋﻄﺎﯾﯽ ﭘﯿﺮﮐﻮﻩ "

ﺯﻣﯿﻦ
ﺁﻧﻘﺪﺭﻫﺎ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ
ﮔﺮﺩ ﻧﺒﻮﺩ!
ﺍﺯ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ ﺗﺎ ﺍﻻ‌ﻥ
ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺩﻭﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺭﺩ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺷﯽ ...

" ﻣﯿﻼ‌ﺩ ﺗﻬﺮﺍﻧﯽ "

ﺗﻮ ﻧﯿﺎﻣﺪﯼ
ﭘﺲ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﺮﺩ ﻧﯿﺴﺖ
ﮔﺎﻟﯿﻠﻪ
ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ...

" ﺳﻬﯿﻞ ﻣﻠﮑﯽ "

ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﯿﺎﯾﯽ
ﻓﺮﺍﺭ ﻧﮑﻦ!
ﺯﻣﯿﻦ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﮔﺮﺩ ﺍﺳﺖ ...

" ﺭﺳﻮﻝ ﯾﻮﻧﺎﻥ "

ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺯﻣﯿﻦ
ﮔﺮﺩ ﺑﺎﺷﺪ ﯾﺎ ﻣﺴﻄﺢ
ﻭﻗﺘﯽ
ﺗﻮ ﻫﯿﭻ ﮐﺠﺎﯼ ﺁﻥ ﻧﯿﺴﺘﯽ ...

" ﺭﺿﺎ ﮐﺎﻇﻤﯽ "

 


 
خوش خیال...
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: جملات ، احساس ، شعر

در آن شهری که مردانش عصا از کور می دزدند 
من از خوش باوری آنجا محبت آرزو کردم ...

 



 
وای اگر عاشقم نباشی...
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر

لمسِ تن تو
شهوت است و گناه
حتی اگر خدا عقدمان را ببندد
داغیِ لبت ، جهنم من است
حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند
هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست
حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد...

فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است
حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس
خاتون من
حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،
یک بوسه
یک نگاه حتی ـ حرامم باد
اگر تو عاشق من نباشی ...

احمد شاملو

 



 
برگ و باد
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر

خوش به حال باد
گونه هایت را لمس می کند
و هیچ کس از او نمی پرسد که با تو چه نسبتی دارد!
کاش مرا باد می آفریدند
تو را برگ درختی خلق می کردند؛
عشق بازی برگ و باد را دیده ای؟!
در هم می پیچند و عاشق تر می شوند...

 



 
دل از کف دزدیدن
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر ، عاشقانه

ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻣﺠﻠﺴﯽ ﺍﺯ ﮊﻭﻟﻴﺪﻩ ﻧﯿﺸﺎﺑﻮﺭﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : 

ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﻓﯽ ﺍﻟﺒﺪﺍﻫﻪ ﺷﻌﺮﯼ ﺑﮕﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻩ ﺗﺎ ﮐﻠﻤﻪ " ﺩﻝ " ﺩﺭﺁﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻔﯽﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؟
ﺍﻭ ﺭﺑﺎﻋﯽ ﺯﯾﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺠﻠﺲ ﺳﺮﻭﺩ :

ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺑﺎ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺩﻝ ﺍﺯ ﮐﻔﻢ ﺩﺯﺩﯾﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ
ﻫﺮﭼﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﺩﻝ ﺳﻨﮕﺪﻝ ﻧﺸﻨﯿﺪ ﻭﺭﻓﺖ

ﮔﻔﺘﻤﺶ ﺍﯼ ﺩﻟﺮﺑﺎ ﺩﻟﺒﺮ ﺯ ﺩﻝ ﺑﺮﺩﻥ ﭼﻪ ﺳﻮﺩ؟ 
ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺩﻝ  ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ.

 



 
تصویرش کن!
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: جملات ، شعر ، آموزنده ، احساس

تمامی‌ الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و
آن نگفتیم
که به کار آید
چرا که تنها یک سخن
یک سخن در میانه نبود:
آزادی!
ما نگفتیم
تو تصویرش کن!

احمد شاملو

 

 


 
ﻫﺮ ﺯِ ﭼﺎﻩ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﯼ ﯾﻮﺳﻒ ﮐﻨﻌﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر

 ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯾﺴﺖ ﺯلیخا ، ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﻫﺮ ﺯِ ﭼﺎﻩ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﯼ ﯾﻮﺳﻒ ﮐﻨﻌﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﻋﺸﻖ ﻫﻢ ﺩﺭ ﭘَﺲِ ﭘﺴﺘﻮﺳﺖ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺳﻬﺮﺍﺏ

ﭘﺸﺖ ﺩﺭﯾﺎ ﺩﮔﺮ ﺁﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﺑﯿﮕﻨﺎﻫﯽ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﯼ ﻣﺎ ﺟُﺮﻡ ﻭ ﮔﻨﺎﻩ

ﯾﻮﺳﻒ ﺍﺯ ﭘﺎﮐﯽِ ﺧﻮﺩ ﺣﺒﺲ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

(ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﯼ ﻣﺎ . . . )ﻋﺎﻗﻞ ﺑﺎﺵ

ﯾﺎﺭﻭ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩِﻟﮑﺪﻩ ﺍﺭﺯﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺍست


 
میمیرم از جدایى
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر ، احساس

 

ماهى به آب گفتا ، من عاشق تو هستم
از لذت حضورت ، مى را نخورده مستم!
آیا تو میپذیرى ، عشق خدائیم را ؟
تا این که بر نتابى ، دیگر جدائیم را؟
آب روان به ماهى ، گفتا که باشد اما
لطفا بده مجالى ، تا صبح روز فردا
باید که خلوتى با ، افکار خود نمایم
اینجا بمان که فردا ، با پاسخت بیایم
ماهی قبول کرد و ، آب روان گذر کرد
تنها براى یک شب ، از پیش او سفر کرد
وقتى که آمدش باز ، تا این که گوید آرى
یک حجله دید و عکسى ، بر آن به یادگارى
خود را ز پیش ماهى ، دیشب که برده بودش
آن شاه ماهى عشق ، بى آب مرده بودش
نالید و یادش افتاد ، از ماهى آن صدایی
وقتى که گفت با عشق ، میمیرم از جدایى
ای کاشک آب می ماند ، آن شب کنار ماهی
ماهی دلش نمی مرد ، از درد بی وفایی
آری من و شما هم ، مانند آب و ماهی
یک لحظه غفلت از هم ، یعنی همین جدایی!


 
عشق و پیری
ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر

پیری مانع عشق نیست 

اما عشق مانع پیری است...

 



 
معنای زندگی
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر ، عاشقانه ، احساس

 

خار خندید و به گل گفت سلام
و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی نزدیک آمد،
گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت سلام...

گل اگر خار نداشت
دل اگر بی غم بود
اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ نبود،
زندگی،
عشق،
اسارت،
قهر و آشتی،
همه بی معنا بود . . . .

 



 
قهر با دریا
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر

من رودخانه‌ای را می‌شناسم

که با دریا قهر کرد

و عاشقانه

به فاضلاب ریخت!

 



 
اندامهای بیان عشق
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر ، احساس


لب ها
انگشت ها
پلک ها

انسان آسیب پذیرترین اندام ها را
برای بیان عشق انتخاب می کند!

رضا ثروتی  


 
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، احساس ، شعر

 

لایق تو کسی نیست 
جز آنکس که تو را انتخاب کند، نه امتحان
تو را نگاه کند، نه آنکه ببیند
تو را حس کند، نه این که لمس کند
تو را بسازد، نه آنکه ویران کند
تو را بیاراید، نه آنکه بیازارد
تو را بخنداند، نه آنکه برنجاند
تو را دوست بدارد و بدارد و بدارد
ﺳﺎﺩﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ، ﺍﻣﺎ ﺳﺎﺩﻩ ﻋﺒﻮﺭ ﻧﮑﻦ 
اﺯ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺍﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ !
ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩ،
ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ باز نگرد ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ کسی که ﺑﻪ رنجاندنتﻋﺎﺩﺕ دارد
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺷﺎﻫﺮﮒ ﺣﯿﺎﺗﺖ را ﺩﺭ ﺩﺳتهایش ﯾﺎﻓﺘﯽ !
ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ :
ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺍﺭﺯﺵ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺍﺭﺯشهایت ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ

 



 
بخواب ساعت!
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر ، آموزنده ، احساس

به ساعت ها بگوئید، بخوابند
بیهوده زیستن را 
نیازی به شمارش نیست

 



 
طبل عاشقی
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر ، احساس

 

عاشق نباشی حال لیلا را نمی فهمی
تنهایی تلخ زلیخا را نمی فهمی

هاجر نباشی چاه زمزم را نمی یابی
نازا نباشی درد سارا را نمی فهمی

شاید بدانی حال عیسا و صلیبش را
اما غم و اندوه عذرا را نمی فهمی

آدم شدن سهم بزرگی نیست وقتی که
در عطر و رنگ سیب، حوا را نمی فهمی

بی وقفه می کوبی به طبل عاشقی اما
عاشق ترین مخلوق دنیا را نمی فهمی

یک قطره ای در گوشه ی یک چشم می مانی
صدسال دیگر راه دریا را نمی فهمی

یا این غزل را در دلت تصدیق خواهی کرد
یا مثل من مردی و اینها را نمی فهمی.

سرخوش پارسا

 

 


 
می خواهی چه کار؟
ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر

من که خود صید تو هستم، دام می خواهی چه کار؟
بیش ازین آهوی خود را رام می خواهی چه کار؟
پشتِ سرگفتی فلانی را نمیارم به یاد
روبرو با من بگو، پیغام می خواهی چه کار؟
هرچه گفتی من همان کردم، چرا پس دشمنی؟
من دعاگوی توأم، دشنام می خواهی چه کار؟
خون من درشیشه کردی، ناگهان جانم بگیر
سربکش لاجرعه مِی را، جام می خواهی چه کار؟
کشته ی عشق تو هستم نازنین، از چون منی
صبر می خواهی چه کار، آرام می خواهی چه کار؟
پسته ی خندان ندارد قیمتی پیش لبت
با چنان چشمی دگر بادام می خوا هی چه کار؟
از کنایات نهان آکنده است ابروی تو
با چنین صنعت بگو ایهام می خواهی چه کار؟
کفتر جلدِ کسی هرگز نخواهد شد دلت
می پری زین سو به آن سو، بام می خواهی چه کار؟
من ز عشقت سوختم اما دلت با دیگری ست
یارِ چون من پخته داری، خام می خواهی چه کار؟
در زدم، در را نکردی باز و گفتی کیستی؟
از شهیدان تو هستم، نام می خواهی چه کار؟

 

افشین علا



 
راز آفرینش زن
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر ، آموزنده

 

اصلا خدا زن ها را آفریده
تا نازشان خریدار داشته باشد
زن ها آفریده شده اند تا زن باشند 
و مردها با تمامِ مردانگیشان
با تمامِ غرورشان
به پایِ بهانه هایشان بنشینند
زن ها آفریده شده اند
تا در عینِ سادگی هایِ کودکانه ی شان
تکیه گاهِ خستگی هایِ شبانه ی 
مردانه باشند

زن ها اگر زن باشند
آن هم به معنی واقعی کلمه
خدا هم گاهی 
شانه هایشان را
برایِ خستگی هایش
نیازمند می شود


 
بد پوشش
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر

 

 

محتسب، "بد پوششی" را دید و خِفتش را گرفت!
گفت : رفتارت کمی تا قسمتی هنجار نیست!

جامه هایی را که پوشیدی زیادی روشنند!
تازه شانس آورده ای، پیراهنت گلدار نیست!

گونه ها و بینی و لب را مرمت کرده ای! 
چیز اورجینال یا "آکی" در این رخسار نیست!

رفته ای با سرمه و سرخاب "میکاپیده ای!"
خوشگلی جرم است و غیر از اذیت و آزار نیست!

ای که با "ساپورت"، شهری را به آتش می کشی!!!
بشکه ی باروت و کبریت است این، شلوار نیست!!

یا نخر یا آنکه از این "سند بادی ها" بخر!
هم خوش استیل است هم پوشیدنش دشوار نیست!

چشم مارا دور دیدی، موی خود افشانده ای؟! 
چارقد سر کردنت هم بی ادا ، اطوار نیست!!

هرعذابی می کشیم از روسرى شُل بستن است!
ور نه مسوولی در این جا هیچ،سهل انگار نیست!

علت این خشکسالی، بی حجابی های توست
نقش تغییرات جوّى، اینقدر بسیار نیست!

"آدم" از این شُل حجابی های حوّا، ضربه خورد!
میوه ی ممنوعه خوردن، جرمش این مقدار نیست!

کردگار ایکاش زن ها را کچل می آفرید!
تار گیسویی نباشد روز ماهم تار نیست!

"مو پریشان" گفت: باشد زلف از ته می زنم
تا ببینم بعد از این مو، مشکلی در کار نیست..؟!


 
دل اندر دل
ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر ، عاشقانه ، مهسا نامه

میگویند در یک مجلسی از ژولیده نیشابوری پرسیدند: میتوانی فی البداهه شعری بگویی که ده تا کلمه " دل " درآن باشد و هر کدام معنای مختلفی داشته باشد.
و او رباعی زیر را در همان مجلس سرود:

دلبری با دلبری دل از کفم دزدید و رفت
هرچه کردم ناله از دل ، سنگدل ، نشنید و رفت
گفتمش: ای دلربا دلبر زدل بردن چه سود؟!
از ته دل بر من دیوانه دل ،خندید و رفت

 



 
ﺣﺮﻑ ﺁﺧﺮ ﺭﺍ ﻫﻤﯿﻦ ﻟﺐﻫﺎﯼ ﻛﻮﭼﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر ، طنز

ﺭﻭﺳﺮﯼ ﻭﺍ ﻣﯽ ﻛﻨﯽ، ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻋﯿﻨﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ !
ﺩﺳﺘﻪﮔﻞ ﻏﺶ ﻣﯽ ﻛﻨﺪ؛ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﭘﺸﺘﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ!

ﻛﻔﺶ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﯼ، ﻗﺎﻟﯽ ﻋﻼﻣﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ
ﺟﺎﻣﻪ ﺍﺯ ﺗﻦ ﻣﯽ ﻛﻨﯽ، ﺁﯾﯿﻨﻪ ﭼﺸﻤﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ!

ﻫﺮ ﻛﺴﯽ ﺍﺯ ﻇﻦّ ﺧﻮﺩ، ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﯾﺎﺭﺕ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﮔﺎﺯ ﺁﺗﺶ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ ! ﯾﺨﭽﺎﻝ ﺑﺮﻓﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ !

ﻣﯿﻮﻩﻫﺎ ﺑﺎ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺗﺎ ﭘﯿﺶﺩﺳﺘﯽ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺪ
ﺁﻥ ﻃﺮﻑ ﻛﺘﺮﯼ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﯾﺶ ﻓﻨﺪﻙ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ!

ﺭﻭﺑﻪﺭﻭﯾﻢ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﯽ، ﺟﺸﻦ ﺑﺮﭘﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺩﻑ ﻣﯽ ﻧﻮﺍﺯﺩ؛ ﻣﯿﺰ ﺗﻨﺒﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ!

ﺩﺭﺩ ﺩﻝﻫﺎ ﺍﺯ ﻟﺒﺖ ﺗﺎ ﮔﻮﺵِ ﻣﻦ ﺻﻒ ﻣﯽ ﻛﺸﻨﺪ
ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺁﻥ، ﭼﺸﻤﺖ ﺑﻪ ﭼﺸﻢِ ﻣﻦ ﭘﯿﺎﻣﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ !

ﻋﺸﻖِ ﻣﻦ ! ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﻜﻪ ﺩﺭﮔﯿﺮِ ﺗﻮﺍﻡ
ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻗﻠﺒﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺒﻞﻫﺎ ﻟﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ !

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﺮﭼﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺮ ﺯﺩﻥ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﺩﺵ
ﻋﺎﻗﺒﺖ ﻧﺦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﺑﺎﺩﺑﺎﺩﮎ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ !

ﻋﺸﻖ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﭘﺮ ﻗﻮ ﺻﺨﺮﻩ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺮﻭﺭﺩ
ﮔﺎﻩ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ؛ ﭼﻜّﺶ ﺑﻪ ﻣﯿﺨﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ

ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺑﻮﺳﻪﺍﯼ ﺭﺍﻩ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﻡ ﻭ
ﺣﺮﻑ ﺁﺧﺮ ﺭﺍ ﻫﻤﯿﻦ ﻟﺐﻫﺎﯼ ﻛﻮﭼﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ «!

ﻏﻼﻣﺮﺿﺎ ﻃﺮﯾﻘﯽ

 


 
دعوای شاعران به خاطر یک خال!
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: طنز ، عاشقانه ، شعر ، مهسا نامه

حافظ شیرازی:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب تبریزی:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

خانم دریایی:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورده دنیا را

نه جان و روح می بخشم، نه املاک بخارا را

مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟

و خال هندویش دیگر، ندارد ارزشی اصلاً

که با جراحی صورت ،عمل کردند خال ها را

نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پاها را

فقط می خواستند اینها، بگیرند وقت ماها را

 



 
زندگی شاید همین باشد
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر ، احساس

هی فلانی!
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده‌ و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی‌خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد

مهدی اخوان ثالث


 
انکار دخترانه!
ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر ، طنز

 

دختری از کوچه باغی میگذشت
یک پسر در راه ناگه سبز گشت

در پی اش افتاد و گفتا او سلام
بعد از ان دیگر نگفت او یک کلام

دختر اما ناگهان و بی درنگ
سوی او برگشت مانند پلنگ

گفت با او بچه پروی خفن
می دهی زحمت به بانویی چو من؟

من که نامم هست آزیتای صدر
من که زیبایم مثال ماه بدر

من که در نبش خیابان بهار
میکنم در شرکت رایانه کار

دختری چون من که خیلی خانمه
بیشت و شش ساله _مجرد_دیپلمه

دختری که خانه اش در شهرک است
کوی پنجم_نبش کوچه_نمره شصت

در چه مورد با تو گردد هم کلام
با تو من حرفی ندارم والسلام!!!

 



 
روزهای عاشقی
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر


روز اول بی‌هوا قلب مرا دزدید و رفت
روز دوم آمد و اسم مرا پرسید و رفت

روز سوم آخ! خالی هم کنار لب گذاشت
دانه‌ی دیوانگی را در دلم پاشید و رفت

روز چارم دانه‌اش گل داد و او با زیرکی
آن غزل را از لبم نه، از نگاهم چید و رفت

با لباس قهوه‌ای آن روز فالم را گرفت
خویش را در چشم‌های بی‌قرارم دید و رفت

فیل را هم این بلا از پا می‌اندازد خدا !
هی لب فنجان خود را پیش من بوسید و رفت

او که طرز خنده‌اش خانه خرابم کرده بود
با تبسم حال اهل خانه را پرسید و رفت

تا بچرخانم دلش را نذرها کردم ولی
جای دل، از بخت بد، دلبر خودش چرخید و رفت

زیر باران راه رفتن، گفت می‌چسبد چقدر!
با همین حالش به من حال دعا بخشید و رفت

استجابت شد چه بارانی گرفت آن‌شب ولی
بی‌ من او بارانیش را پا شد و پوشید و رفت

روز آخر بی‌دعا بی‌ابر هم باران گرفت
دید اشکم را، نمی‌دانم چرا خندید و رفت


قاسم صرافان

 


 
ﻟﺤﻈﻪٔ ﺩﻳﺪﺍﺭ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺍﺳﺖ
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر


لحظهٔ ﺩﻳﺪﺍﺭ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺍﺳﺖ

ﺑﺎﺯ ﻣﻦ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﺍﻡ، ﻣَﺴﺘﻢ

ﺑﺎﺯ ﻣﻲ ﻟﺮﺯﺩ، ﺩﻟﻢ، ﺩﺳﺘﻢ

ﺑﺎﺯ ﮔﻮﻳﻲ ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥِ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻫﺴﺘﻢ،

ﻫﺎﻱ ! نخْرﺍﺷﻲ ﺑﻪ ﻏﻔﻠﺖْ، ﮔﻮﻧﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ، ﺗﻴﻎ !

ﻫﺎﻱ ! ﻧﭙْﺮﻳﺸﻲ ﺻﻔﺎﻱِ ﺯﻟﻔﮑﻢ ﺭﺍ، ﺩﺳﺖ !

ﺁﺑﺮﻭﻳﻢ ﺭﺍ ﻧﺮﻳﺰﻱ، ﺩﻝ !

ﺍﯼ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﻣﺴﺖ !

ﻟﺤﻈﻪٔ ﺩﻳﺪﺍﺭ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺍﺳﺖ

 



 
دعوای دو درخت
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر ، آموزنده

 

میگن منبر را از چوب درخت گردو میسازند که بسیار محکم و با کیفیت است درخت گردو علاوه بر چوب مرغوب سایه و بار خوبی هم دارد
اما درخت چنار میوه ندارد سایه درست حسابی هم ندارد ازش چوبه ی دار میسازند دعوای این دو درخت در شعر شهریار شنیدنیست:
گفت با طعنه منبری به چنار
سرفرازی چه میکنی بی بار
نه مگر ننگ هر درختی تو
کز شما ساختند چوبه دار
پس بر آشفت آن درخت دلیر
رو به منبر چنین نمود اخطار
گفت گر منبر تو منبر بود
کار مردم نمی کشید به دار


 
مسلمان ارمنی!؟
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر ، آموزنده

 

واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ می دانی مسلمانی به چیست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت،هم کلید زندگیست
گفت: "زین معیار اندر شهرما، یک مسلمان هست
آن هم ارمنیست" !!؟


پروین اعتصامی

 



 
تو همانی.
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر ، احساس

این نکته رمز اگر بدانی ، دانی 
هر چیز که در جُستن آنی ، آنی 


مولانا 

 


 
فاصله
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: اس ام اس ، عاشقانه ، شعر

 

در میانِ من و تو
فاصله هاست ..

گاه می اندیشم
می توانی
تو به لبخندی
این فاصله را
برداری ...

حمید مصدق

 


 
بهار آمده غم جایز نیست
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: احساس ، شعر

دختر ِ شیخ! بهار آمده غم جایز نیست 
به دو ابروی ِ کجت اینهمه خم جایز نیست

مهربان باش و در ِ خانه به رویم بگشا 
میهمانت شده ام ظلم و ستم جایز نیست

بوسه می چسبد اگر قوری و منقل باشد 
چون لب ِ قند تو بی چایی ِ دم جایز نیست

مادرت کاش نمی رفت زیارت، دم ِ عید 
گریه و نوحه و رفتن به حرم جایز نیست

پس بزن ابر ِ سیاهی که حجابت شده است
بیشتر چهره برافروز که کم جایز نیست

بیشتر باز کن آن چاک ِ گریبان گرچه 
هرویین بیشتر از چند گرم جایز نیست

به من "استغفرالله" نگو دختر ِ خوب ! 
عربی حرف زدن های ِ عجم جایز نیست

تار ِ مویت بده بنوازم و خود مست برقص 
غیر از این موسم ِ نوروزی ِ جم جایز نیست

آسمان رقص و زمین رقص، چه کس گفته حرام؟! 
خرده بر حضرت ِ بابای ِ کرم جایز نیست

عشق بی معنی و تو سنگدل و من دلسرد 
شده است و شده ای و شده ام جایز نیست

هرچه گفتم بپذیر و دل ِ من را نشکن 
نه و نه گفتن پشت ِ سر ِ هم جایز نیست

آمدم خاستگاری، غزلم مهر ِ تو باد 
جز جواب "بله" با اهل ِ قلم جایز نیست

شهراد میدری


 
وطنم، آغوش توست...
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر ، احساس


دوستت دارم 
و از من از دلیلش نپرس،
همانطور که هیچ گلوله ای از هیچ جسدی نمی پرسد...
و از من از وطنم نپرس، 
که وطنم، آغوش توست...
و از من از نامم نپرس،
که به یادش ندارم، از آن روز که روزِ آغاز دوست داشتنت بود...
دوستت دارم و نمیدانم چرا بین دستم و دستت، رودی از سُرب روان است
دوستت دارم و نمیدانم چرا راهمان پوشیده شده از خار و خار و خار
دوستت دارم و نمیدانم چرا تو آنجا نشسته ای، وقتی که من اینجایم
و دوستت دارم که تو دار و قرار منی
و کلیدِ درهای بسته ام
و سرمایی بر همه آتش هایم...
پس از من نپرس که چرا دوستت دارم،
ای مرگ...

 نزار قبانی

 



 
لحظه‌ی دیدار تو
ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر ، احساس


لب‌های تو لب نیست! عذابی‌ست الهی
باید که عذابی بچشم گاه به گاهی

در لحظه‌ی دیدار تو، گفتم که بعید است
چشمان تو من را نکشاند به تباهی

لب‌های تو نایاب‌تر از آب حیات است
تو سوزن پنهان شده در خرمن کاهی

این کار خدا بوده که یکباره بیفتد
در تنگ بلور شب و من مثل تو ماهی

ای شاخه نبات غزل حافظ شیراز !
معشوقه‌ی مایی، چه بخواهی چه نخواهی!!

 



 
جشن آتش شاد باد
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: تبریک ، شعر ، احساس

پاس دارم ، آتش جاوید را
یادگار ، فطرت جمشید را

چند روزی مانده بودش ، تا به عید
آمد آتش ، در چنین روزی پدید

بهر او ، آتشگهی آراستند
از پلیدی و سیاهی کاستند

پس از آن ، هر سال در روزی چنین
جشن سوری ، بوده در ایران زمین

 



 
چراغت روشن
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر ، احساس


صبح امروزکسی گفت به من:
تو چقدر تنهایی ! 

گفتمش در پاسخ :
تو چقدر حساسی ؛ 
تن من گر تنهاست،
دل من با دلهاست،
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم،
یادشان دردل من ،
قلبشان منزل من...!
صافى آب مرا یادتو انداخت،رفیق!
تو دلت سبز،
لبت سرخ،
چراغت روشن!
چرخ روزیت همیشه چرخان!
نفست داغ،
تنت گرم،
دعایت با من!

 

 

سهراب سپهری

 

 

 

 


 
روزهای...
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر

روز اول بی ‌هوا قلب مرا دزدید و رفت
روز دوم آمد و اسم مرا پرسید و رفت

روز سوم... آخ! خالی هم کنار لب گذاشت 
دانه‌ی دیوانگی را در دلم پاشید و رفت!

روز چارم دانه‌اش گل داد و او با زیرکی
آن غزل را از لبم، نه از نگاهم چید و رفت

با لباس قهوه‌ای آن روز فالم را گرفت
خویش را در چشم‌ های بی ‌قرارم دید و رفت

فیل را هم این بلا از پا می ‌اندازد خدا!!!
هی لب فنجان خود را پیش من بوسید و رفت...

او که طرز خنده‌اش خانه خرابم کرده بود،
با تبسم حال اهل خانه را پرسید و رفت

تا بچرخانم دلش را نذرها کردم ولی
جای دل از بخت بد دلبر، خودش چرخید و رفت!

«زیر باران راه رفتن»، گفت می‌چسبد چقدر!
با همین حالش به من حال دعا بخشید و رفت

استجابت شد... چه بارانی گرفت آن ‌شب! ولی
بی‌ من، او بارانیش را پا شد و پوشید و رفت

روز آخر بی‌دعا، بی ‌ابر هم باران گرفت
دید اشکم را... نمی ‌دانم چرا خندید و رفت...


قاسم صرافان

 


 
خیال بافی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر ، جملات

این روزهای سخت از هر انگشتم یک هنر می بارد !
شبها می بافم خیالت را
روزها می کشم دردهای نبودنت را
و غروب ها هم ، وای غروب ها میرقصم با سازِ دلتنگی هایم …

 



 
دعایت با من!
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، شعر ، احساس

صبح امروزکسی گفت به من:
تو چقدر تنهایی !
گفتمش در پاسخ :
تو چقدر حساسی ؛
تن من گر تنهاست،
دل من با دلهاست،
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم،
یادشان دردل من ،
قلبشان منزل من…!
صافى آب مرا یادتو انداخت،رفیق!
تو دلت سبز،
لبت سرخ،
چراغت روشن!
چرخ روزیت همیشه چرخان!
نفست داغ،
تنت گرم،
دعایت با من!

سهراب سپهری

 


 
دلبر دلخواه
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر ، احساس

ای رفته زدل، رفته زبر، رفته زخاطر
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی و اندوه
در خاطر ازآن چشم سیاه تو ندارم
ای رفته زدل، راست بگو! بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم، او مرده و من سایه ی اویم..


سیمین بهبهانی

 



 
خرِ زخمیِ ابلیس
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر ، اس ام اس

تو نباشی من از آینده ی خود پیـرترم

از خرِ زخمیِ ابلیس زمین گیرترم !

تو نباشی من از اعماقِ غرورم دورم

زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم.

 


 


 
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم !
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: احساس ، عاشقانه ، شعر

نمیدانم قصه این شعر تا چه حد واقعیه ولی میگن استاد شهریار وقتی معشوقه دوران جوانی اش رو روز سیزده بدر با همسر و بچه به بغل
میبینه این شعر را می سراید:


سر و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه‌ی معشوقه‌ی خود می‌گذرم


 
شعری که بسیار دوست میدارم
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: احساس ، شعر

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

 


 
چراغ ایزد
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: آموزنده ، احساس ، شعر ، اس ام اس

چراغی را که ایزد برفروزد

هر آنکس پف کند ریشش بسوزد!

 

 

 
به عشق رسیدن صبوری می خواهد
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، عاشقانه ، شعر ، احساس

گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم

هر روز عشق بیشتر و صبرکمتر است.

  


 
آغاز آدمی
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، عاشقانه ، شعر ، احساس

عشق شادی ست 
عشق آزادی ست
عشق آغاز آدمی زادی ست


هوشنگ ابتهاج

 


 
والنتاین
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر



والنتاین، روز عشق و عشقبازیست
حقیقی نیست البته، مَجازیست

مگر یک روزه هم عاشق توان شد؟
تمام سال را یک شب جوان شد؟

کجا یک عاشقی این ادعا کرد
که حق عشق یک روزه ادا کرد ؟

تو سرما میخوری، یک هفته باید
بخوابی تا مگر وقتش سرآید

چگونه عشق را با آن تب و سوز
توان دینش ادا کردن به یک روز ؟

اگر داری خیال رفع تکلیف
بده پنجاه درصد نیز تخفیف

همان یک روزه را هم نیمه اش کن
به کادو دادنی هم بیمه اش کن

بکن با یار عشقی نیمه کاره
بگو باید که برگردم اداره !

ولی گر عاشقی را میشناسی
نباید با والنتاینش بلاسی

که عشق و عاشقی مدت ندارد
غمش روز و شب و ساعت ندارد

 


 
نسیم زلف جانان
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی
که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است
خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی
ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد
که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی
چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است
مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی
دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی
ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست
بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی
خیال چنبر زلفش فریبت می‌دهد حافظ
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی

 



 
راه خلاف دوستی
ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر ، عاشقانه ، احساس

هرچه کُنی بُکن مَکن ترک من ای نگار من
هرچه بَری بِبر مَبر سنگدلی به کار من
هرچه هِلی بِهل مَهل پرده به روی چون قمر
هرچه دَری بِدر مَدر پرده‌ی اعتبار من
هرچه کِشی بِکش مَکش باده به بزم مدعی
هرچه خوری بخور مخور خون من ای نگار من
هرچه دَهی بِده مَده زلف به باد ای صنم
هرچه نَهی بِنه مَنه پای به رهگذار من
هرچه کُشی بُکش مَکُش صید حرم که نیست خوش
هرچه شَوی بِشو مَشو تشنه بخون زار من
هر چه بُری بِبر مَبُر رشته‌ی الفت مرا
هرچه کَنی بِکن مَکن خانه‌ی اختیار من
هرچه رَوی بُرو مَرو راه خلاف دوستی
هرچه زَنی بِزَن مَزَن طعنه به روزگار من


شوریده شیرازی

 



 
خریدار یوسف
ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر ، آموزنده

گفت یوسف را چو می‌بفروختند
مصریان از شوق او می‌سوختند
چون خریداران بسی برخاستند
پنج ره هم سنگ مشکش خواستند
زان زنی پیری به خون آغشته بود
ریسمانی چند در هم رشته بود
در میان جمع آمد در خروش
گفت ای دلال کنعانی فروش
ز آرزوی این پسر سر گشته‌ام
ده کلاوه ریسمانش رشته‌ام
این زمن بستان و با من بیع کن
دست در دست منش نه بی سخن
خنده آمد مرد را، گفت ای سلیم
نیست درخورد تو این در یتیم
هست صد گنجش بها در انجمن
مه تو و مه ریسمانت ای پیرزن
پیرزن گفتا که دانستم یقین
کین پسر را کس بنفروشد بدین
لیک اینم بس که چه دشمن چه دوست
گوید این زن از خریداران اوست

 

عطار نیشابوری

 



 
چیزی سر جایش نبود!
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر ، آموزنده

شیره را از حبه ی انگور سرقت می کنند
شهد را از لانه ی زنبور سرقت می کنند

دست مالیدم به خود، چیزی سر جایش نبود!
سارقان بی پدر بدجور سرقت می کنند!

احتیاجی نیست از دیوار و در بالا روند
سارقان با "کنترل از دور" سرقت می کنند

عده ای راحت میان مبل خود لم می دهند
از طریق عده ای مزدور سرقت می کنند

روز روشن، زنده ها را از میان کوچه ها
مرده را هم نیمه شب از گور سرقت می کنند

برق را از سیم ها و آب را از لوله ها
دود را از حقه ی وافور سرقت می کنند

می برندت سوی خلوت، می کنندت پشت و رو
با زبان خوش نشد با زور سرقت می کنند!

جای اینکه سکه ای در کاسه ی کوری نهند
کاسه را هم از گدای کور سرقت می کنند

نیست چون تفریح و شادی توی این شهر بزرگ
عده ای تنها به این منظور سرقت می کنند!

خواستم دنبال مأموری روم، دیدم ولی
سارقان در پوشش مأمور سرقت می کنند...

"عمران صلاحی"


 
گذر عمر ببین
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس ، شعر

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

 


 
هندوستان عشق
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، عکس ، احساس ، شعر

گر کرده ای تجارت هندوستان عشق
دانی که ما متاع کدامین جزیره ایم؟ 


اوحدی

 


 
شرفیابی به حضور عالیجناب فرزند!
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر ، طنز ، احساس


دستی به خود کشیدم، آراستم تن و رخت
اذن دخول داد و بنشسته بود بر تخت

بادش چنانکه گوئی بر آسمان نشسته
فیس‌اش چنانکه گوئی شاخ زمان شکسته

روی‌اش تُرُش چنانکه سرکه زده به صورت
چنگیزخان به پیش‌اش ارحام صدر و وحدت

گفتم: سلام قربان! البته شرمسارم
یک تن ز والدین‌ام، یک عرض ساده دارم

چشم‌اش به کامپیوتر، گوش‌اش به «آی پَد» بود
در آستینش انگار، هفتاد دست رد بود

گفتم که: میل داریم پیش شما بیائیم
با همسرم در اینجا، همسایۀ شمائیم!

یک عرض ساده دارم، گر وقت میدهیدم
یا اینکه روی نوبت، در لیست مینهیدم؟

زنگ موبایل او زد، برداشت مثل مجنون
با پشت دست خود داد، فرمان به من که: بیرون!

از آخرین ملاقات، الآن دو هفته رفته
دیگر سخن نگفته، با ما درین دو هفته

استاد حجت‌الحق، عالیجناب فرزند
از راه لطف و احسان، گاهی به ما دهد پند:

«لیو. می. الاون. بابی، لیو. می. الاون. مامی!»
دیگر نه یک سلامی، دیگر نه یک کلامی

عالیجناب فرزند، هرگز نداده معیار
کز ما چقدر باشد ارث پدر طلبکار


 
ﺍﻧﮑﺎﺭِ ﺩﻝِ ﺣﺴﺎﺱ
ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر ، احساس

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﺯ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ ﯾﮏ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺑﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ!
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﮑﺮﺍﺭ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻧﮑﺎﺭ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﮑﺮﺍﺭِ ﺍﻧﮑﺎﺭِﻫﻤﯿﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ!
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﻮﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﮐﻨﺎﺭِ ﺳﻮﺧﺘﻦِ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ!
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺑﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺎﺧﺘﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺧﺘﻦِ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ!
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﺱ میﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ ﯾﮏ ﭘﺮﻭﺍﺯِ ﺑﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ
ﻭﺍﺳﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭِ ﺍﻧﮑﺎﺭِ ﺩﻝِ ﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ ...!

 



 
تقصیر خر
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر ، آموزنده

شنیدم که دزدی زبل نیمه شب
ربود از طویله خر مش رجب
رجب تا که شستش خبر دار شد
جهان پیش چشمش شب تار شد
درون طویله دو زانو نشست
زمین و زمان را دم فحش بست
یکی گفت تقصیر از آن توست
که قفل طویله نبستی درست
یکی گفت گیرید معمار را
بنا کرده کوتاه دیوار را
یکی گفت تقصیر از شحنه هاست
که هر روز بر پا چنین صحنه هاست
یکی گفت: نه، بوده تقصیر خر
چرا ؟ چون که می کرد اگر عر و عر
و یا یک کمی جفتک و گرد و خاک
مسلم که آن دزد می زد به چاک
شنیدم که با غیض مشدی رجب
در آن بین می گفت : یاللعجب
که هر کس به نوعی ست در اشتباه
فقط دزد در این میان بی گناه.

 



 
چکمه های کدخدا ( بسیار زیبا)
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر ، آموزنده


وای که ردپای دزد آبادی ما،
چقدر شبیه چکمه های کدخداست!
روزیکه ردپای بجا مانده،
شبیه چکمه های کدخدا بود!!
یکی میگفت:
دزد چکمه های کدخدا را دزدیده...
دیگری میگفت:
چکمه های دزد
شبیه چکمه کدخدا بوده،
و هرکسی بطریقی واقعیت را توجیه میکرد...
دیوانه ای فریاد برآورد که:
مردم !...
دزد، خود کدخداست!!!...
اهل آبادی پوزخندی زدند و گفتند:
کدخدا ! ..
به دل نگیر،
او مجنون است،
دیوانه است...
ولی فقط کدخدا فهمید
که تنها عاقل آبادی اوست..
از فردای آن روز،
دیگر کسی آن مجنون را ندید!!...
و وقتی احوالش را جویا میشدند،
کدخدا میگفت:
دزد او را کشته است!!!...
کدخدا واقعیت را میگفت؛ ولی درک مردم از واقعیت، فرسنگها فاصله داشت...
شاید هم از سرنوشت مجنون میترسیدن.

 

سیمین بهبهانی

 


 
خنده های دختر همسایه
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر

بچه تر که بودم... 
نردبان می گذاشتم بروم روی بام ، 
شاید خدا را ببینم 
خدا را که نه، 
ولی خنده های دختر همسایه ... 
برای خود (خدا)یی بود !

محمد اسکویی


 
عزاىِ جوانى
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: احساس ، شعر

من موىِ خویش نه از آن رو سیه کنم
تا باز نوجوان شوم ، از نو کنم گناه
چون جامه ها به وقتِ مصیبت سیه کنند
من موى در عزاىِ جوانى کنم سیاه


خاقانى

 

 
 

 
درد و دل خواندنی دختری ترشیده با مادرش
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر ، طنز
دختری با مادرش در رختخواب
درددل می کرد با چشمی پر آب

گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!

سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد

هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته!

مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت:

دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود
    
 


 
بز زندگی
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر ، جملات

زندگی همین است...

به یک گل می ماند

که شاد و خندان توی چمن شکفته می شود

یک بز سر می رسد،

می بلعدش ،

و همه چیز تمام می شود !!

 آنتون چخوف

 


 
آغوش بی چون و چرا
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر

کجایی دختر ِ کافه؟ بیاور زود چایت را
میان ِ سینه ی ِ نقره دو فنجان ِ طلایت را

رها کن مشتری ها را، بیا بنشین کنار ِ من
بگردان آن نگاه ِ سرکش و بی اعتنایت را

در از تو قفل کن بنویس پشت ِ شیشه تعطیل است
خودم پُر می کنم جای ِ غریب و آشنایت را

هلو و سیب و نعناع را رها کن لب بده لطفن
تعارف کن کمی قلیان ِ طعم ِ بوسه هایت را

خمار ِ خمره ی ِ چشم ِ توام پیکی لبالب کن
بزن برهم دو پلک ِ شوخ و شنگ و دلربایت را

میایی میروی بره! خرامانی و بازیگوش
نمی بینی مگر گرگی زده زل ساق ِ پایت را؟

بیاور نان ِ داغ ِ گردنت را و به همراهش
بده بی پُرس و جو پُرسی کباب ِ جوجه هایت را

سماور جوش و قوری پُر بخار و منقلت غوغا
نمایان کردی از بس آتش ِ سرخ ِ حنایت را

بزن بر قوس ِ شهرآشوب ِ خود هاشور ِ رقصا رقص
پریشان تر کن آن موهای ِ بر شانه رهایت را

چرا با من غریبی میکنی؟ ای من فدای ِ تو
به "تو" تبدیل کن عشقم پس از اینها "شما"یت را

ندارد سود لجبازی، خودت را خسته کمتر کن
به من تسلیم کن آغوش ِ بی چون و چرایت را

هر آنچه از تو گفتم لفظ بازی در تغزل بود
وگرنه هیچ کس جز من ندیده محتوایت را

*شهراد میدری*


 
آتشی در دستان یک کودک...
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر ، عکس

دوستت دارم
بی هیچ ضمانتی که از تو بخواهم
دوستت دارم
عشقی بدان سان که مرگ را بمیراند
و به عوض این اشتیاق،
تو بسوزان مرا
به آیین بودایان
تو،
ای زنی که میشناسمت
تو،
که چون آتشی هستی
در دستان یک کودک...

 



 
لبخند خاطرات
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، شعر ، جملات

مهم نیست اکنون زندگی ام چگونه میگذرد،
عاشق آن خاطراتی هستم که
تصادفی از ذهنم عبور میکنند و باعث لبخندم میشوند..

پابلو نرودا

 


 
حریر دستانت
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر ، احساس

دوستت دارم
و نگرانم روزی بگذرد
که تو تن زندگی ام را نلرزانی
و در شعر من انقلابی بر پا نکنی
و واژگانم را به آتش نکشی
دوستت دارم
و هراسانم دقایقی بگذرند،
که بر حریر دستانت دست نکشم
و چون کبوتری بر گنبدت ننشینم
و در مهتاب شناور نشوم
سخن ات شعر است
خاموشی ات شعر
و عشقت آذرخشی میان رگ هایم
چونان سرنوشت.

"نزار قبانی"


 
مرید خویش
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، شعر

یار بازیگوش ما از بس مرید خویش بود
عطسه ای فرمود و گفت: این جمله مشهور کیست؟!

 



 
سفره خالی(بسیار زیبا )
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر ، احساس

یاد دارم یک غروب سرد سرد
می گذشت از توی کوچه دوره گرد.
«دوره گردم کهنه قالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم...
گر نداری کوزه خالی میخرم»
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی زد و بغضش شکست.
«اول سال است؛ نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟»
بوی نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
صورتش دیدم که لک برداشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
سوختم دیدم که بابا پیر بود
بدتر از آن خواهرم دلگیر بود
مشکل ما درد نان تنها نبود
شاید آن لحظه خدا با ما نبود
باز آواز درشت دوره گرد
رشته ی اندیشه ام را پاره کرد
«دوره گردم کهنه قالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم»
خواهرم بی روسری بیرون دوید.
آی آقا ! سفره خالی می خرید ؟


قیصر امین پور



 
بازی با بادکنک ......
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر ، احساس ، آموزنده

اگه روزی فرزندی داشتی ...
بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگری،
برایش بادکنک بخر ...

بازی با بادکنک ......
خیلی چیزها را به کودک می‌آموزد.

به او می‌آموزد:
که باید بزرگ باشد اما سبک،
تا بتواند بالا رَود ...

به او می‌آموزد:
که چیزهای دوست داشتنی،
می‌توانند در یک آن ...
بدون هیچ دلیلی از بین بروند،
پس نباید زیاد به آن‌ها دل بست!

و مهمتر از همه به او می‌آموزد:
وقتی که چیزی را دوست دارد،
نباید آن‌قدر به آن نزدیک شود ...
و به آن فشار آورد ...
که راه نفس کشیدنش را ببندد،
زیرا ممکن است ...
آن را برای همیشه از دست دهد ...

نویسنده: ناشناس


 
غـنچه نشکـفـته
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر ، احساس

بخـت آن را کـه شـبی پـاک تـر از بـاد ِ سـحر،
بـا تـو ، ای غـنچه نشکـفـته بـیامیـزم نـیست
تـو بـه دادم بـرس ای عـشق ، که با ایـن هـمه شـوق
چـاره جـز آنکـه به آغـوش تـو بگـریـزم نـیست

"فریدون مشیری"


 
هی فلانی! زندگی شاید همین باشد ؟
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر

م.امید



 
کودتای شجاعانه
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر ، احساس

عشق 
کودتایی است
در کیمیای تن
و شورشی است شجاع
بر نظم اشیا 
و شوق تو
عادت خطرناکی است
که نمی دانم چگونه از دست آن
نجات پیدا کنم 
و عشق تو
گناه بزرگی است
که آرزو می کنم 
هیچ گاه بخشیده نشود....


سعاد الصباح



 
موی مشکی زیر روسری!
ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر ، احساس ، عاشقانه

مــوی تـــو لشگری ­ست برای ستمگریت
پیداست موی مشکی ­ات از زیر روسریت
محــصول قرن چنــدم هــجری­ ست قامتت؟
شاعر شده ­ست رودکی از لهجه­ ی دریت!

 


 
شعر زیبا و جالب
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر ، احساس ، آموزنده

ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺳﻌﺪﯼ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻋﻤﻮﺩﻱ ﻭ ﺍﻓﻘﻲ ﻳﻚ ﺟﻮﺭ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﻣﻲﺷﻮﺩ:



ﺍﺯ ﭼﻬﺮﻩ، ﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ،ﮔﻞ ﺭﺍ ،ﻣﺸﻜﻦ!
ﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ، ﺭﺥ ﻣﺮﻭ، ﺗﻮ ﺩﻳﮕﺮ ،ﺑﻪ ﭼﻤﻦ!
ﮔﻞ ﺭﺍ ،ﺗﻮ ﺩﮔﺮ، ﻣﻜﻦ ﺧﺠﻞ ،ﺍﻱ ﻣﻪ ﻣﻦ !
ﻣﺸﻜﻦ ،ﺑﻪ ﭼﻤﻦ، ﺍﻱ ﻣﻪ ﻣﻦ، ﻗﺪﺭ ﺳﺨﻦ !


 
بیدل
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، عاشقانه ، شعر

بعضی ها رهگذرند
از همان اول می آیند که بروند
می آیند که نمانند
یادت باشد هیچ وقت دل نبندی به بودنشان
چون وقتی بروند
تو می مانی و دلی که دیگر تاابد
دل نمی شود برایت ...



 
نبرد آتش و شبنم
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر ، احساس

نبردِ کوهِ آتش بود و شبنم، جنگ من با عشق
به دستِ زخم ها نسپار پشتِ بی پناهم را

کف پاهای من خونریزی خار و بیابان شد
اگر مردانه طی کردم بدونِ گریه راهم را

 



 
نمی خواهم بمیرم
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، شعر ، احساس

"نمی خواهم بمیرم"
اگر زشت و اگر زیبا
اگر دون و اگر والا
من این دنیای فانی را
هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم...

"نیما یوشیج"


 
هوای پاک
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، عاشقانه ، شعر

پاک ترین هوای دنیا...

همان لحظه ای است...

که دلهایمان هوای هم را میکند...

 



 
عشق بازی برگ و باد
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، عاشقانه ، شعر

خوش به حال باد

گونه هایت را لمس می کند

و هیچ کس از او نمی پرسد که با تو چه نسبتی دارد!

کاش مرا باد می آفریدند

تو را برگ درختی خلق می کردند؛

عشق بازی برگ و باد را دیده ای؟!

در هم می پیچند و عاشق تر می شوند...

 


 
جرات لبخند
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر ، احساس


کاش دور و بر ما این همه دلبند نبود
و دلم پبش کسی غیر خداوند نبود

آتشی بودی و هروقت تو را می دیدم
مثل اسپند دلم جای خودش بند نبود

مثل یک غنچه که از چیده شدن می ترسید
خیره بودم به تو و جرات لبخند نبود

هرچه من نقشه کشیدم به تو نزدیک شوم
کم نشد فاصله؛ تقصیر تو هر چند نبود

شدم از درس گریزان و به عشقت مشغول
بین این دو چه کنم نقطه ی پیوند نبود

مدرسه جای کسی بود که یک دغدغه داشت
جای آنها که به دنبال تو بودند نبود

بعد از آن هر که تورا دید رقیبم شد و بعد 
اتفاقی که رقم خورد خوشایند نبود

آه ای تابلوی تازه به سرقت رفته!
کاش نقاش تو این قدر هنرمند نبود

شاعر ناشناس



 
چرا بُرده؟
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر

به روزگار سگی لعنت! تو را گرفته کجا بُرده؟
من و تو همدم هم بودیم، مرا نهاده تو را برده؟
چه قدر چون شب تنهایی، قرین غربت هم بودیم
جدای صلح و جدای جنگ، جدای بُرده و نابُرده
من آمدم که کجایی تو، نیافتم چه بلایی تو
تو را که بُرده؟ کجا بُرده؟ تو را چه بُرده؟ چرا بُرده؟

سید رضا محمودی


 
چه دانستم
ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، احساس ، شعر

چه دانستم که این سودا مرا زین‌سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیحون

 



 
مگسران
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر ، احساس

شوخ چشمی چو مگس کردم و برداشت عدو
به مگسران ملامت
ز کنار شکرم!

"سعدی"

 


 
نگاه کُن!
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر ، احساس

نگاه کُن !
که غم ، درونِ دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه یِ سیاهِ سرکشم
اسیرِ دستِ آفتاب می شود

نگاه کُن!
من از ستاره ، سوختم
لبالب از ستارگانِ تب شدم
چو ماهیان سُرخ رنگِ ساده دل
ستاره چینِ برکه هایِ شب شدم .

«فروغ فرخزاد»


 
آدم نشوی !
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر ، احساس ، آموزنده

پدری با پسری گفت به قهر
که تو آدم نشوی جان پدر
حیف از آن عمر که ای بی سروپا
در پی تربیتت کردم سر
دل فرزند از این حرف شکست
بی خبر از پدرش کرد سفر
رنج بسیار کشید و پس از آن
زندگی گشت به کامش چو شکر
عاقبت شوکت والایی یافت
حاکم شهر شد و صاحب زر
چند روزی بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر
پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر
پسر از غایت خودخواهی و کبر
نظر افگند به سراپای پدر
گفت گفتی که تو آدم نشوی
تو کنون حشمت و جاهم بنگر
پیر خندید و سرش داد تکان
گفت این نکته برون شد از در
«من نگفتم که تو حاکم نشوی
گفتم آدم نشوی جان پدر»

"جامی"


 
ﺍﯾﻦ ﮔﻠﻪ !
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر

ﺩﻭﺗﺎ ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ ﻣﺸﺖ ﮐﺮﺩ ﺟﻠﻮﻡ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺍﮔﻪ ﺑﮕﯽ گل ﮐﺪﻭﻣﻪ ﻣﯿﻤﻮﻧﻢ ...

ﭼﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺳﺨﺘﯽ ﺑﻮﺩ ...
ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩﻣﻮ ﻓﺮﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ...
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﺍﺩﻧﺶ ﻣﺤﮑﻢ ﺯﺩﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺳﺖ ﭼﭙﺶ !!!
ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﮔﻠﻪ ...!!!

ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ...گل بود،،،
ﺍﺷﮑﺎﻡ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪ ﺭﻭﯼ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﻡ ...

ﺣﻮﺍﺳﺶ ﻧﺒﻮﺩ،ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺍﺷﮑﺎﻣﻮ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ...
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ تو ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻫﻢ گل بود!!!

آنکه تو را میخواهد!
به هر بهانه ای میماند!

« زنده یاد حسین پناهی »


 
حکم استالینی
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: طنز ، شعر ، جملات

وقتی استالین بگوید:"برقص"، آدم عاقل می رقصد!

نیکیتا خروشچف

 


 
روز اول دی ماه
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر ، احساس

امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش!

فروغ فرخزاد

 


 
دوری از تو یلدای من است
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر

نظر به روی تو هر بامداد 
نوروزیست
شب فراق تو هر شب که هست 
یلدایی‌ست!

سعدی


 
آزادی در کلام نزار قبانی
ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر ، احساس

«همه ی پرندگان خانه ای دارند
جز آنها که برای آزادی پرواز کردند...
آنها که روزی، دور از دیار خود
خواهند مُرد...»

 



 
ﻣﻦ ﺩﺭﺩ ﻣﺸﺘﺮﮐﻢ ﻣﺮﺍ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﮐﻦ
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر

ﻗﺼﻪ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﯽ
ﻧﻐﻤﻪ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻧﯽ
ﺻﺪﺍ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﺸﻨﻮﯼ
ﯾﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﭼﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﯽ
ﯾﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﭼﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﺪﺍﻧﯽ …
ﻣﻦ ﺩﺭﺩ ﻣﺸﺘﺮﮐﻢ
ﻣﺮﺍ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﮐﻦ

ﺩﺭﺧﺖ ﺑﺎ ﺟﻨﮕﻞ ﺳﺨﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ
ﻋﻠﻒ ﺑﺎ ﺻﺤﺮﺍ
ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﮐﻬﮑﺸﺎﻥ
ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺳﺨﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ
ﻧﺎﻣﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮ
ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻩ
ﺣﺮﻓﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮ
ﻗﻠﺒﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻩ
ﻣﻦ ﺭﯾﺸﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻪ ﺍﻡ
ﺑﺎ ﻟﺒﺎﻧﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﻟﺒﻬﺎ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻡ
ﻭ ﺩﺳﺘﻬﺎﯾﺖ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﻣﻦ ﺁﺷﻨﺎﺳﺖ
ﺩﺭ ﺧﻠﻮﺕِ ﺭﻭﺷﻦ ﺑﺎ ﺗﻮ ﮔﺮﯾﺴﺘﻪ ﺍﻡ
ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻃﺮ ﺯﻧﺪﮔﺎﻥ ,
ﻭ ﺩﺭ ﮔﻮﺭﺳﺘﺎﻥ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺍﻡ
ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﺳﺮﻭﺩﻫﺎ ﺭﺍ
ﺯﯾﺮﺍ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﮔﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﻝ
ﻋﺎﺷﻖ ﺗﺮﯾﻦِ ﺯﻧﺪﮔﺎﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ

 

شاملو