دختری با مادرش در رختخواب
درد و دل می کرد با چشمی پر آب
گفت: مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم
سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد
هیچ کس مجنون این لیلا نشد

شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته
مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت
دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود
غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن

گفت دختر مادر محبوب من!
ای رفیق مهربان و خوب من
گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا
کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟
غیر از آن روزی که گشتم همسفر

با سعید و یاسر و سینا صفر
با سه تاشان رفته بودم سینما
بگذریم از مابقی ماجرا
یک سری هم صحبت صادق شدم
او خرم کرد آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج علی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد،بله

بعد جعفر یار من عباس بود
البته وسواسی وحساس بود
بعد ازآن وسواسی پر ادعا
شد رفیقم خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم
بعدهانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو
گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری
لیک جز آن که تو را باشد پدر
دل نمی دادم به هرکس اینقدر
خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی
واقعا که پوز مادر را زدی


تاريخ : چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٥ | ٩:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
خدا دوست دارد لبى که ببوسد
نه ان لب که از ترس دوزخ بپوسد
خدا دوست دارد من و تو بخندیم
نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم





تاريخ : چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٥ | ٢:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
وقت خواب است و دلم پیش تو سرگردان است
شب بخیر ای نَفَست, شرحِ پریشانی من...!





تاريخ : شنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٥ | ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
شاید اگر سعدی مردم این زمانه را میدید، اینگونه می سرود:

بنی آدم ابزار یکدیگرند.
گهی پیچ و مهره،گهی واشرن.
یکی تازیانه ،یکی نیش مار.
یکی قفل زندان،یکی چوب دار.
یکی دیگران را، کند نردبان.
یکی میکشد بار نامردمان.
یکی اره ،تا نان مردم برد.
یکی تیغ، تا خون مردم خورد.
یکی چون قلم،خون دل میخورد.
یکی خنجر است و شکم می درد.
چو عضوی به درد آورد روزگار.
دگر عضوها،در پی کسب و کار.
خلاصه پر از نفرت و کین و آز.
یکی همچو کرکس،یکی چون گراز.
تو کز محنت دیگران بی غمی.
در این عصر نامت نهند آدمی؟؟!


تاريخ : جمعه ۱٢ آذر ۱۳٩٥ | ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
‏قطره تویى
بحر تویى
لطف تویى
قهر تویى
قند تویى
زهر تویى
بیش میازار مرا...





تاريخ : دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٥ | ٩:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
‏گر با دگران به ز منی، وای به من
ور با همه کس همچو منی، وای همه!


ابوسعید ابوالخیر




تاريخ : جمعه ۱٤ آبان ۱۳٩٥ | ۱:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
دی طبیبم دیدو 
دردم را دوا ننوشت و
گفت:
خونِ دل می‌خور
که این ساعت
نمی‌یابم دوات!

خواجوی‌کرمانی





تاريخ : دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٥ | ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
پیش بیا ، پیش بیا ، پیشتر
تا که بگویم غم دل بیشتر
دوست ترت دارم از هر چه دوست
ای تو به من از خود من خویشتر
دوست تر از آنکه بگویم چقدر
بیشتر از بیشتر از بیشتر!

قیصر امین پور





تاريخ : دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٥ | ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
تو برای من....
مانند "شنبه" ای هستی
برای پیرمرد سیگار به دستی که سالهاست می‌خواهد
از شنبه سیگار نکشد...


 



تاريخ : پنجشنبه ٦ آبان ۱۳٩٥ | ٩:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
‏چه فایده، زنی باشی 
با مو های بلند؟
وقتی آن دستی
که باید به موهایت برسد
همیشه "کوتاه" است





تاريخ : چهارشنبه ٥ آبان ۱۳٩٥ | ۱:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
وه !
چه زیبا بود؛ اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم ...
 
فروغفرخزاد
 
 



تاريخ : جمعه ۳٠ مهر ۱۳٩٥ | ٢:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
خودت باش!
اگر کسی خوشش نیامد ، نیامد.
""اینجا کارخانه مجسمه سازی نیست""


ارنستو چگوارا
 
 



تاريخ : پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
به قول سهراب سپهری:
تو مرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود یا نشود حرفی نیست
اما نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست...


تاريخ : پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
درختی خشک را مانم به صحرا
که عمری سر کند تنهای تنها

نه بارانی که آرد برگ و باری
نه برقی تا بسوزد هستیش را


 فریدون مشیری





تاريخ : پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

همیشه همه گلوله ها برای دشمن نیست
گاه بایدآخرین گلوله را
برای خودت نگه داری

دوستت دارم
آن گونه که سربازی درمحاصره ی دشمن
آخرین گلوله اش را


امید قدسی زاده

 

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
ﻋﻼﺝ ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ 
ﮐﺠﺎ ﺩﺭﺩ ﻣﺤﺒﺖ ﺭﺍ ﻣﺴﯿﺤﺎ ﭼﺎﺭﻩ ﺳﺎﺯ ﺍﻓﺘﺪ؟

 
 



تاريخ : پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
اگر روزی بمیرم
تمام کتاب هایی را که دوست دارم
با خودم خواهم برد
قبرم را از عکس کسانی که دوستشان دارم پر خواهم کرد
و خوشحال از اینکه اتاق کوچکی دارم
بی آنکه از آینده وحشتی داشته باشم
دراز می کشم
سیگاری روشن می کنم
وبرای همه دخترانی که دوست داشتم آغوششان بکشم
گریه می کنم
اما درون هر لذت ترسی بزرگ پنهان شده است
ترس از اینکه
صبح زود کسی شانه ات را تکان بدهد و بگویید:
بلند شو سابیر
باید برویم سر کار!

سابیر هاکا





تاريخ : پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٥ | ۸:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
تا تو نقاش دل تنگ منی، دقت کن
برگ ها را نکنی زرد
دلم می گیرد
 
 





تاريخ : دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
نشد یک لحظه از یادت جدا دل
زهی دل! آفرین دل! مرحبا دل!

زدستش یک دم آسایش ندارم
نمی دانم چه باید کرد با دل!؟

هزاران بارمنعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل!

به چشمانت مرا «دل» مبتلا کرد
فلاکت: دل! مصیبت: دل! بلا: دل!

از این دل داد من بستان خدایا
ز دستش تا به کِی گویم: «خدا! دل!»؟

درون سینه آهی هم ندارد
ستمکش دل! پریشان دل! گدا دل!

به تاری گردنش را بسته زلفت
فقیر و عاجز و بی دست و پا دل

بشد خاک و ز کویت برنخیزد
زهی ثابت قدم دل! باوفا دل!

ز عقل و دل دگر از من مپرسید
چو عشق آمد کجا عقل و کجا دل؟

تو «لاهـوتی» ز دل نالی؛ دل از تــو!
حیاکن! یا تو ساکت باش یا دل!


تاريخ : پنجشنبه ۸ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
معلمی گفت توانا بود هرکه...؟

دانش اموزی ادامه داد:

"توانا بود هرکه دارا بود"
ز ثروت دل پیر برنا بود
تهیدست به جایی نخواهد رسید
اگر چه شب و روز کوشا بود
ندانست فردوسی پاکزاد
که شعرش در این ملک بیجا بود
گر او را خبر بود از این روزگار
که زر بر همه چیز والا بود
نمیگفت آن شعر معروف را
"توانا بود هرکه دانا بود"


تاريخ : جمعه ٢ مهر ۱۳٩٥ | ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

باران که شدى مپرس ، این خانه کیست
سقف حرم  و مسجد و میخانه  یکیست
باران  که  شدى   ،   پیاله ها   را   نشمار
جام  و قدح  و کاسه  و  پیمانه  یکیست
باران  !  تو که  از  پیش  خدا  مى  آیی !
توضیح  بده  عاقل  و  فرزانه  یکیست ؟
بر   درگه   او   چونکه   بیفتند  به   خاک
شیر  و  شتر  و  پلنگ و  پروانه  یکیست
با  سوره ى  دل  ،   اگر  خدا  را  خواندى
حمد  و فلق  و  نعره ى  مستانه  یکیست
از  قدرت  حق  ،  هر چه  گرفتند  به  کار
در  خلقت حق ، رستم و موریانه یکیست
گر   درک  کنى   ،   خودت   خدا  را  بینى
درکش  نکنى  ،  کعبه  و  بتخانه  یکیست

 

 

Image result for ‫باران که شدی مپرس این خانه کیست‬‎



تاريخ : جمعه ٢ مهر ۱۳٩٥ | ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
در تولد یک سالگی پسرش نوشت: 
پسرم، یک بهار، یک تابستان، یک پاییز
و یک زمستان را دیدی...
زین پس همه چیز تکراریست
جز محبت و مهربانی ...





تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٥ | ٢:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

استاد شهریار در پی یک شکست عشقی ترم آخر پزشکی دانشگاه را رها میکند و ترک تحصیل مینماید.یعنی حدود 6 ماه قبل از اخذ مدرک دکتری از دانشگاه به دلیل شکست عشقی انصراف میدهد.

او که به خواستگاری دختری از آشنایان میرود چون وضع مالی مناسبی نداشته و در ابتدا مشهور هم نبوده جواب رد میشنود.

استاد ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺗﺎ 47 ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﺠﺮﺩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻋﺸﻖ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍﺵ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ...

ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﺶ ﺭﻓﺖ، به ﺍﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺩ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﻣﺎﻝ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﯽ ﺑﻬﺮﻩ بوﺩ!

ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ در ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺳﯿﺰﺩﻩ به ﺩﺭ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﯿﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻭ بچه ﺑﻪ ﺑﻐﻞ ﺩﯾﺪ ، ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺳﺮﻭﺩ که واقعاً معرکه است :

ﺳﺮ ﻭ ﻫﻤﺴﺮ ﻧﮕﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﮔﺮﻭ ﺑﻮﺩ ﺳﺮﻡ

ﺗﻮ ﺷﺪﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭘﯿﺮﯼ؛ ﭘﺴﺮﻡ

ﺗﻮ ﺟﮕﺮﮔﻮﺷﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﺑﺮﯾﺪﯼ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ

ﻣﻦ ﺑﯿﭽﺎﺭکﻩ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺟﮕﺮﻡ

ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻧﺮﺍﻧﺪﻡ ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻫﻮﺳﯽ

ﻫﻮﺱ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﺍﻧﻪ ﺳﺮﻡ

ﭘﺪﺭﺕ ﮔﻮﻫﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺭ ﻭ ﺳﯿﻢ ﻓﺮﻭﺧﺖ

ﭘﺪﺭ ﻋﺸﻖ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﺭﻡ

ﻋﺸﻖ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﺣﺴﻦ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﻫﻨﺮ

ﻋﺠﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﻧﯿﺮﺯﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺳﯿﻢ ﻭ ﺯﺭﻡ

ﺳﯿﺰﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ

ﻣﻦ ﺧﻮﺩ ﺁﻥ ﺳﯿﺰﺩﻫﻢ ﮐﺰ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﻡ

ﺗﺎ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﺩﺭﺵ ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻨﻢ ﻋﻬﺪ ﻗﺪﯾﻢ

ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﮔﺬﺭﻡ.

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٥ | ٢:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
شتاب خواستنت 
این چنین که می بالد
به دوری تو مگر می توان شکیبا شد؟





تاريخ : جمعه ٢٦ شهریور ۱۳٩٥ | ۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود،
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب،
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا!»
 
 فروغ فرخزاد 


تاريخ : پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
جایزه‌ی اسکار بهترین تعریف از غربت میرسه به مولانا که میگه :
"غربت " آن است که با جمعی و جانانت نیست





تاريخ : چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٥ | ۱:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
تو به اندازه‌ی تنهایی من، خوش‌بختی
من به اندازه‌ی زیبایی تو، غمگینم


حمید مصدّق


تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٥ | ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
یاد تو زخمی به قلبم میزند هرشب ولی
با نوازش های تو یکشب مداوا میشوم

کنج آغوشت اگرجایم دهی امشب مرا
من پر آوازه ترین معشوق دنیا میشوم





تاريخ : جمعه ۱٢ شهریور ۱۳٩٥ | ۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
تو نیستی که ببینی 
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست
از تو می گویم

تو نیستی که ببینی
چگونه از دیوار
جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی
دل رمیده ی من
به جز خیال تو
هرچیز را رها کرده است


فریدون مشیری


تاريخ : شنبه ٦ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
از زلزله و عشق، خبر کس ندهد

آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای.....

شفیعی کدکنی





تاريخ : شنبه ٦ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()


مولانا:
ای برادر تو همان اندیشه ای
ما بقی تو استخوان و ریشه ای





تاريخ : شنبه ٦ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
تو که یک روز 
پراکنده نبودست دلت
صورت حال پراکنده دلان
کی دانی؟!

"سعدی"
 
 



تاريخ : شنبه ٦ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
ناله را
هر چند می‌خواهم
که پنهان بَرکِشم
سینه می‌گوید
که من تنگ آمدم
فریاد کن...


امیرخسرو دهلوی





تاريخ : پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
بی بوسه هم به قلبِ تو ره می توان سپرد
از کوچه باغِ جنگلیِ پشتِ گردنت!





تاريخ : دوشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
هر سربازی در جیب‌هایش
در موهایش و لای دکمه‌های یونیفورمش ؛
زنی را به میدان جنگ می‌برد...
آمار کشته های جنگ...
همیشه غلط بوده است !
هر گلوله دونفر را از پا در می‌آورد...
سرباز...
و دختری که در سینه‌اش می‌تپد...





تاريخ : دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٥ | ٢:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
جان من و جان تو
گویی که یکی بودست
سوگند بدین یک جان
کز غیر تو بی زارم!


 


تاريخ : جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥ | ۱:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
ﺷﻌﺮی از "ایرج میرزا"


ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺭﻫﯽ ﻣﺮﺍ ﮔﺬﺭ ﺑﻮﺩ
ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺭﻩ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﺮ ﺑﻮﺩ

ﺍﺯ ﺧﺮ ﺗﻮ ﻧﮕﻮ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﮔﻬﺮ ﺑﻮﺩ
ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺐ ﺩﺍﻧﺶ ﻭ ﻫﻨﺮ ﺑﻮﺩ

ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ
ﻓﺮﻣﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﺑﺎﺷﺪ ﻋﺎﻟﯽ

ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﺎ ﺧﺮﯼ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ
ﺁﺩﻡ ﺷﻮ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺻﻔﺎﮐﻦ

ﮔﻔﺘﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﻭ ﻣﺮﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ
ﺯﺧﻢ ﺗﻦ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﻭﺍ ﮐﻦ

ﻧﻪ ﻇﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﻮﺩﯾﻢ
ﻧﻪ ﺍﻫﻞ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﮑﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ

ﺭﺍﺿﯽ ﭼﻮ ﺑﻪ ﺭﺯﻕ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺍﺯ ﺳﻔﺮﮤ ﮐﺲ ﻧﺎﻥ نَرُﺑﻮﺩﯾﻢ

ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐُﺸﺪ ﺧﺮﯼ ﺭﺍ؟
ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺑَﺮﺩ ﺯ ﺗﻦ ﺳﺮﯼ ﺭﺍ؟

ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﻢ ﻓﺮﻭﺷﺪ ؟
ﯾﺎ ﺑﻬﺮ ﻓﺮﯾﺐِ ﺧﻠﻖ ﮐﻮﺷﺪ ؟

ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺭﺷﻮﻩ ﺧﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﯾﺎ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟

ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﭘﯿﻤﺎﻥ؟
ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺮﺩ ﻧﺎﻥ؟

ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺨﻨﺶ ﻫﻤﻪ ﻣﺘﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﻓﺮﻣﺎﯾﺶ ﺍﻭ ﻫﻤﻪ ﯾﻘﯿﻦ ﺍﺳﺖ

ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺯ ﺁﺩﻣﯽ ﺳﺮﯼ ﺗﻮ
ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪ ﻣﺎ ﺧﺮﯼ ﺗﻮ

ﺑﻨﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﺁﺭﺯﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ
ﺑﺮ ﺧﺎﻟﻖ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ

ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺧﺮﯾﺖ
ﺟﺎﺭﯼ ﺑﺸﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﯿﺖ . . .
 


تاريخ : دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٥ | ۸:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
جالب است 
ثبت احوال همه چیز را
در شناسنامه ام نوشته است
به جز
احوالم!!

حسین پناهی





تاريخ : یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٥ | ٩:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
عبادت بی صداقت حقه بازیست
اساس مسجدش بتخانه سازیست
چـرا انسان نمی‌خـواهد بـداند
وضـوی بی‌صداقت آب بازیست ...





تاريخ : جمعه ۱٥ امرداد ۱۳٩٥ | ٢:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

خار خندید و به گل گفت سلام
و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی نزدیک آمد،
گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت سلام...
گل اگر خار نداشت
دل اگر بی غم بود
اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ نبود،
زندگی،
عشق،
اسارت،
قهر و آشتی،
همه بی معنا بود


تاريخ : جمعه ۱٥ امرداد ۱۳٩٥ | ۱:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
پدرم می گوید از سولماز بگذر 
که رنج می آورد
مادرم گریه می کند از سولماز بگذر
که مرگ می آورد
خواهرهایم به من نگاه می کنند... باخشم
که ذلیل دختری شده ام
آه سولماز...
این ها چه می دانند که عاشق سولماز بودن چه درد شیرینی است...
به کوه می گویم سولماز را می خواهم
جواب می دهد من هم...
به دریا می گویم سولماز را می خواهم
جواب می دهد من هم...
در خواب می گویم سولماز را می خواهم
جواب می شنوم من هم...
اگر یک روز به خدا بگویم سولماز را می خواهم...
زبانم لال... چه جواب خواهد داد؟


نادر ابراهیمی


تاريخ : پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
باران که شدى مپرس ، این خانه کیست
سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست
باران که شدى، پیاله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست
باران ! تو که از پیش خدا مى آیی
توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست...
بر درگه او چونکه بیفتند به خاک
شیر و شتر و پلنگ و پروانه یکیست
با سوره ى دل ، اگر خدارا خواندى
حمد و فلق و نعره ى مستانه یکیست
این بى خردان،خویش ، خدا مى دانند
اینجا سند و قصه و افسانه یکیست
از قدرت حق ، هرچه گرفتند به کار
در خلقت حق، رستم و موریانه یکیست
گر درک کنى خودت خدا را بینى
درکش نکنى، کعبه و بتخانه یکیست ...


تاريخ : چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٥ | ٢:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
معلمی گفت توانا بود هرکه..؟
دانش اموزی ادامه داد؛
"توانا بود هرکه دارا بود"
ز ثروت دل پیر برنا بود

تهی دست به جایی نخواهد رسید
اگر چه شب و روز کوشا بود

ندانست فردوسی پاکزاد
که شعرش در این ملک بیجا بود

گر او را خبر بود از این روزگار
که زر بر همه چیز والا بود

نمیگفت آن شعر معروف را
"توانا بود هرکه دانا بود



تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()





شما که سواد داری،
لیسانس داری ، روزنامه خوونی
با بزرگون میشینی،
حرف میزنی ، همه چی میدونی
شما که کله ت پُره،
واسه هر چی که میگن جواب داری،
در نمیمونی
بگو از چیه که من دلم گرفته …!
راه میرم دلم گرفته،
می شینم دلم گرفته،
گریه می کنم ، می خندم،
پا میشم ، دلم گرفته !


محمد صالح اعلا






فردا اگر ز راه نمیآمد
من تا ابد کنار تو میماندم
من تا ابد ترانهء عشقم را
در آفتاب عشق تو میخواندم


فروغ فرخزاد



تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٥ | ٩:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()




گاهی برای رفتن زود است
گاهی دیر
من
همیشه این دو زمان را
اشتباه گرفته ام
تو
همیشه به موقع رفته ای
و باز این ساعت لعنتی
کوک نیست
مثل ساز تو
وحال من . . .



تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٥ | ٩:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
وقت خواب است و دلم 
پیش تو سرگردان است
شب بخیر ای نَفَست
شرحِ پریشانی من...!


ناصر حامدی





تاريخ : سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٥ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
از من جدا مشو که توأم نور دیده‌ای
آرام جان و مونس قلب رمیده‌ای

از درگه تو دست ندارند عاشقان
پیراهن صبوری ایشان دریده‌ای

حافظ
 
 



تاريخ : سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
شعری جالب که همه ما خواندیم و شنیدیم، و خواندن مجدد آن بارها و بارها
 خالی از لطف نیست:


آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدارش نمایید که بس خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند

آنکس که نداند و نخواهد که بداند
حیف است چنین جانوری زنده بماند!


ابن یمین


تاريخ : دوشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٥ | ٩:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

من خویشاوند هر انسانی هستم ، که خنجری در آستین پنهان نمی‌کند
نه ابرو درهم می‌کشد ،
نه لبخندش ترفند ِ تجاوز به حق ِنان و سایه‌بان ِ دیگران است.
نه ایرانی را به غیرایرانی ترجیح می‌دهم نه ایرانی را به ایرانی.
من یک لرِ بلوچِ کردِ فارسم،
یک فارس-‌زبان ِ ترک،
یک افریقایی اروپایی استرالیایی امریکاییِ آسیایی‌ام،
یک سیاه‌پوستِ زردپوستِ سرخ‌پوستِ سفیدم
که نه تنها با خودم و دیگران کمترین مشکلی ندارم
بلکه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس می‌کنم.
من انسانی هستم میان انسان‌های دیگر
بر سیارهٔ مقدس زمین،
که بدون حضور دیگران معنایی ندارم.
ترجیح می‌دهم شعر شیپور باشد،
نه لالایی ...

احمد شاملو


تاريخ : یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
نمی خواستم نام چنگیز را بدانم
نمی خواستم نام نادر را بدانم
نام شاهان را
محمد خواجه و تیمور لنگ ،
نام خفت دهنده گان را نمی خواستم و
خفت چشنده گان را .
می خواستم نام تو را بدانم .
و تنها نامی را که می خواستم
ندانستم .


احمد شاملو


تاريخ : یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥ | ٢:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()


ﭼﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺍﻗﻮﺍﻡ ﻭ ﺧﻮﯾﺸﺎﻥ.
ﮐﻪ ﮔﺮﺩﯾﺪ ﺟﻤﻌﺸﺎﻥ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ.
ﭼﺮﺍ ﻓﺎﻣﯿﻠﻬﺎ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺟﺪﺍﯾﻨﺪ.
ﭼﺮﺍ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺣﺪ ﺑﯽ ﻭﻓﺎﯾﻨﺪ.
ﭼﺮﺍ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺯ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﯾﺰﺩ
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻣﯽ ﺳﺘﯿﺰﺩ.
ﭼﺮﺍ ﺩﺧﺘﺮ ﺯ ﻣﺎﺩﺭ ﻧﻨﮓ ﺩﺍﺭﺩ.
ﭘﺪﺭ ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺟﻨﮓ ﺩﺍﺭﺩ.
ﭼﺮﺍ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﮐﯿﻤﯿﺎ ﺷﺪ
ﺭﻓﺎﻗﺘﻬﺎﯼ ﺩﯾﺮﯾﻨﻪ ﺭﯾﺎ ﺷﺪ.
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻏﻨﯿﺎ ﻫﻢ ﻟﺬﺗﯽ ﻧﯿﺴﺖ.
ﻓﻘﯿﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﻋﺰﺗﯽ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺑﻪ ﻇﺎﻫﺮ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎﻣﺎﻥ ﮐﺎﺥ ﺷﺎﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺩﺭﻭﻧﺶ ﯾﮏ ﺟﻬﺎﻥ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻭ ﺁﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺩﺭ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎ ﮐﺎﺷﯽ ﻭ ﺳﻨﮓ ﺍﺳﺖ‌
ﻭﻟﯽ ﻫﺮ ﺧﺎﻧﻪ ﯾﮏ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺟﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﺩﮔﺮ ﺍﺯ ﺑﺬﻝ ﻭ ﺑﺨﺸﺸﻬﺎ ﺍﺛﺮ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺯ ﺍﻧﺼﺎﻑ ﻭ ﻣﺮﻭﺗﻬﺎ ﺧﺒﺮ ﻧﯿﺴﺖ.
ﻋﻤﻮﺟﺎﻥ، ﺧﺎﻟﻪ ﺟﺎﻥ، ﺩﯾﮕﺮ ﻧﮕﻮﺋﯿﻢ.
ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﮒ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﺋﯿﻢ.
ﯾﮑﯽ ﺣﺞ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺳﺎﻟﯽ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺑﺎﺭ.
ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺵ ﻧﺎﺩﺍﺭ ﻭ ﻧﺎﭼﺎﺭ.
ﯾﮑﯽ ﺑﺎ ﺳﻮﺩ ﺍﻣﻮﺍﻝ ﻧﺰﻭﻟﯽ.
ﺭﻭﺩ ﻣﮑﻪ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﻗﺒﻮﻟﯽ.
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺮﺑﻼ ﻭ ﺷﺎﻡ ﮔﻮﯾﺪ.
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻓﺨﺮ ﺑﺮ ﺍﻗﻮﺍﻡ ﮔﻮﯾﺪ.
ﯾﮑﯽ ﻧﺎﺯﺩ ﺑﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻭ ﺑﻪ ﺑﺎﻏﺶ.
ﯾﮑﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﮑﺒﺮ ﺩﺭ ﺩﻣﺎﻏﺶ.
ﯾﮑﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ.
ﻓﻘﻂ ﻣﺜﻞ ﺑﺘﯽ ﺍﺯ ﺯﻫﺮﻣﺎﺭ ﺍﺳﺖ.
ﺧﻼﺻﻪ ﻭﺿﻊ ﺗﻌﺮﯾﻔﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ.
ﻫﻤﮕﯽ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺳﻮﺍﺭﯾﻢ.


تاريخ : شنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٥ | ۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
مــردها وقتی عاشق می شوند
به دنیا می آیند
و زن ها
عاشق که می شوند می میرند!


ویسلاوا شیمبورسکا





تاريخ : سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٥ | ٩:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ 
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
دانی که پس از عمر چه ماند باقی ؟
مهر است و محبت است و باقی همه هیچ





تاريخ : سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٥ | ۸:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
بی خبر از هم خوابیدن چه سود؟
برمزار مردگان خویش نالیدن چه سود؟
زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
ورنه بر مزارش آب پاشیدن چه سود؟
گر نرفتی خانه اش تا زنده بود
خانه صاحب عزا خوابیدن چه سود؟
گر نپرسی حال من تا زنده ام
گریه و زاری و نالیدن چه سود؟
زنده را در زندگی قدرش بدان
ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود؟
گر نکردی یاد من تا زنده ام
سنگ مرمر روی قبرم وانهادن ها چه سود؟


شیخ بهایی





تاريخ : دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٥ | ٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

روشو کرد این ور سعدی گفت:
بوسه‌ای زان دهن تنگ بده یا بفروش.


روشو کرد اون ور حافظ گفت:
بوسه‌ای چند برآمیز به دشنامی چند.

تا این دو تا درگیر بودند، دیدند طرف رفته و مولانا تکیه داده به دیوار روبرو داره لبخند میزنه میگه:

بوسه‌ای داد مرا دلبر عیار و برفت
چه شدی چونک یکی داد بدادی شش و هفت!

 

 




تاريخ : پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٥ | ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
من خنده زنم بر دل؛ دل خنده زند بر من
اینجاست که می خندد، دیوانه به دیوانه...!


وحشی بافقی





تاريخ : پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٥ | ٩:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی

هر لحظه به دام دگری پا بستی

گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم

آیا تو چنان که می نمایی هستی



خیام





تاريخ : چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٥ | ٩:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
یک بوسه طلب کردم و گفتی رمضان است
گفتی شدنی نیست که این جرم، گران است

با بوسه فقط روزه ی ما می رود از دست
چون نحوه ی بوسیدنت از راه ِدهان است

ماه ِرمضان...بوسه؟!...چرا روزه ی شک دار؟
"آنرا که عیان است چه حاجت به بیان است"

باطل شودم روزه، مکن این همه اصرار
این بوسه برای من و تو جمله زیان است

هر نکته به جای خود و هر کار به وقتش
زیبایی ِبوسه، به خدا بعد ِاذان است

حرف ِتو متین است ولی حرف ِمن این است
شیرینی ِافطار و سحر، قند ِلبان است

سی بوسه سحرگاه، و سی بوسه به افطار
سی روز چو سر شد، مهِ شوّال عیان است..


تاريخ : چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٥ | ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
بیزارم از زبان
زبان تلخ
زبان تند
از زبان دستور
از زبان کنایه
با من
به زبان اشاره
سخن بگو


تاريخ : چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٥ | ۱:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺧﺎﻙ ﺷﻮﺩ ﺣﺴﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ
ﺧﻮﺏ ﻭ ﺑﺪ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﺩ ﻭﺍﻱ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ
ﻗﺮﻋﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻣﻦ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﺩﮔﺮﻱ
ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩ ﺗﻴﺮ ﺍﺟﻞ ﺑﺮ ﭘﺮ ﻭ ﺑﺎﻝ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ
ﻣﺎﻝ ﺩﻧﻴﺎ ﻧﺸﻮﺩ ﺳﺪ ﺭﻩ ﻣﺮﮒ ﻛﺴﻲ
ﮔﻴﺮﻡ ﻛﻪ ﻛﻞ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ....
ﻫﺮ ﻣﺮﺩ ﺷﺘﺮﺑﺎﻥ ﺍﻭﯾﺲ ﻗﺮﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﻫﺮ ﺷﯿﺸﻪ ﯼ ﮔﻠﺮﻧﮓ ﻋﻘﯿﻖ ﯾﻤﻨﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﻫﺮ ﺳﻨﮓ ﻭ ﮔﻠﯽ ﮔﻮﻫﺮ ﻧﺎﯾﺎﺏ ﻧﮕﺮﺩﺩ
ﻫﺮ ﺍﺣﻤﺪ ﻭ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺭﺳﻮﻝ ﻣﺪﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻩ ﺩﻻﻥ ﭘﻨﺪ ﻣﺪﻩ ﺧﻮﯾﺶ ﻣﯿﺎﺯﺍﺭ
ﺯﯾﺮﺍ ﮐﻪ ﺍﺑﻮﺟﻬﻞ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺷﺪﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻧﮑﻨﺪ ﺭﺣﻢ
ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺷﺪﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ ...


تاريخ : چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٥ | ۱:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
با کدامین شانه بهتر میکنی دیوانه ام:

موی تو شانه کنم یا
سر نهی بر شانه ام؟





تاريخ : یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٥ | ٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
انسان
گاهی انقدر
تنها میشود و با
خودش حرف میزند
که تبدیل میشود به دو نفر.

پاتریک دوویت





تاريخ : شنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٥ | ٩:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
گفتم به کام وصلت، خواهم رسید روزی
گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی!





تاريخ : شنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٥ | ٢:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
بعد از تو
آن چه سمت چپِ سینۀ من است
دل نیست
بلکه
" موزۀ درد معاصر " است


احسان پرسا

 


تاريخ : جمعه ۱۱ تیر ۱۳٩٥ | ۳:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٥ | ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
بهار هم رفت...
تابستان یعنی
آشتی دوباره ی دست های تو با طبیعت
مگر سر جنگ داری بانو؟!
هر سال با تیر می آیی...!





تاريخ : چهارشنبه ٢ تیر ۱۳٩٥ | ۱:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
تو همان جرعه آبی که نشد وقت سحر
بزنم لب به تو و زود اذان را گفتند

محمد شیخی


تاريخ : سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳٩٥ | ٢:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
زمین خاک بود
آسمان نیز خاک شدەاست
و مردمانی پاک
زندە زندە
عاقبت خاک خواهند شد

امیدکلهر





تاريخ : شنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٥ | ٢:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
یاد تو می وَزَد
ولی
بی خَبرَم زِ جای تو...!


حسین منزوی


تاريخ : جمعه ٢۸ خرداد ۱۳٩٥ | ٩:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
من تا الان نمیدونستم مثنوی هفتاد من چیه.
فکر میکردم به خاطر طولانی بودن یا وزین بودن مثنویه !
ولی این شعر مولوی داستان هفتاد من مثنوی را روشن میکنه . . .


مثنوی هفتاد "من" مولوی:

مَن(۱) اگر با مَن(٢) نباشم میشَوَم تنهاترین

کیست با مَن(٣) گر شَوَم مَن(۴) باشد از مَن(۵) ماترین

مَن(۶) نمیدانم کی‌اَم مَن(٧) لیک یک مَن(٨) در مَن(٩) است

آن که تکلیف مَنَ(١۰) اَش با مَن(١١) مَنِ(١٢) مَن(١٣) روشن است

مَن(١۴) اگر از مَن(١۵) بپرسم ای مَن(١۶) ای همزاد مَن(١٧)

ای مَنِ(١٨) غمگین مَن(١٩) در لحظه‌های شاد مَن(٢۰)

هرچه از مَن(٢١) یا مَنِ(٢٢) مَن(٢٣) در مَنِ(٢۴) مَن(٢۵) دیده‌ای

مثل مَن(٢۶) وقتی که با مَن(٢٧) میشوی، خندیده‌ای

هیچ کس با مَن(٢٨) چنان مَن(٢٩) مردم آزاری نکرد

این مَنِ(٣۰) مَن(٣١) هم نشست و مثل مَن(٣٢) کاری نکرد

ای مَنِ(٣٣) با مَن(٣۴) که بی مَن(٣۵) مَن(٣۶) تر از مَن(٣٧) میشوی

هرچه هم مَن(٣٨) مَن(٣٩)کنی، حاشا شوی چون مَن(۴۰) قوی

مَن(۴١) مَنِ(۴٢) مَن(۴٣) مَن(۴۴) مَنِ(۴۵) بی‌رنگ و بی‌تأثیر نیست

هیچ کس با مَن(۴۶) مَنِ(۴۷) مَن(۴۸) مثل مَن(۴۹) درگیر نیست

کیست این مَن(۵۰)؟ این مَنِ(۵۱) با مَن(۵۲) زِ مَن(۵۳) بیگانه‌تر

این مَنِ(۵۴) مَن(۵۵) مَن(۵۶) کُنِ از مَن(۵۷) کمی دیوانه‌تر ؟

زیر بارانِ مَن(۵۸) از مَن(۵۹) پُر شدن دشوار نیست

ورنه مَن(۶۰) مَن (۶۱) کردنِ مَن(۶۲) از مَنِ(۶۳) مَن(۶۴) عار نیست

راستی . . . این قدر مَن(۶۵) را از کجا آورده‌ام !!؟

بعد هر مَن(۶۶) بار دیگر مَن(۶۷) چرا آورده‌ام !!؟

در دهانِ مَن(۶۸) نمیدانم چه شد، افتاد مَن(۶۹)

مثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد من(۷۰) !!


تاريخ : جمعه ٢۸ خرداد ۱۳٩٥ | ٢:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
تو همان جرعه ى آبى که نشد وقت سحر
بزنم لب به تو و زود اذان را گفتند


محمد شیخی





تاريخ : دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٥ | ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
شایــد
سخت ترین رابطه
این باشد که
دو انســان مغرور
عاشق هم باشند...!


آنجلو آنتونیونی





تاريخ : یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٥ | ٢:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
قصد رفتن کرده ای تا باز هم گویم بمان
بار دیگر میکنم خواهش ولی اصرار ، نه!




تاريخ : یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٥ | ۱:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
دست مزن! چشم ببستم دو دست
راه مرو! چشم،دو پایم شکست
حرف مزن! قطع نمودم سخن
نطق مکن!چشم ببستم دهن
هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن
لال شوم،کور شوم،کر شوم
لیک محال است که من خر شوم!!!





تاريخ : جمعه ٢۱ خرداد ۱۳٩٥ | ٢:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
گیرند همه روزه و من گیسویت
جویند همه هلال و من ابرویت

از جمله این دوازده ماه تمام
یک ماه مبارک است آنهم رویت


واعظ خوانساری





تاريخ : چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٥ | ٢:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
رمضان نزدیک است
راستی...
حسرت تو را خوردن
روزه را باطل نمیکند...؟!


علی قاضی نظام





تاريخ : چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٥ | ۱:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
در تضادند غم من و پریشانی تو
سفره فقر من و سفره ی مهمانی تو
روزی آید که خدا حکم کند مابین
پینه دست من و پینه پیشانی تو


 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٥ | ٢:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
هیچ ﮔﺎﻩ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎﯼ ﭘﺮ ﺩﻟﯿﻞ ﺭﺍ
ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ!
ﻣﺜلا ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﮐﻪ می گوﯾﻨﺪ:
ﻋﺎﺷﻖ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺷﺪﻡ
ﯾﺎ ﺩﯾﮕﺮﯼ می گوﯾﺪ:
ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺶ
ﯾﺎ ﭼﻪ می داﻧﻢ ﻫﺮﭼﻪ!
ﺍﺻﻼ ﻣﻌﻨﯽ ﻧﺪﺍﺭد!
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ می پرﺳﺪ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ؟
ﺑﺎﯾﺪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﻨﯽ
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﯽ
ﻭ ﺑﮕﻮﯾﯽ:
ﭼﻮﻥ ﺩﻭﺳﺘﺶ دارم...


تاريخ : سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٥ | ٢:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد ...

فروغ فرخزاد





تاريخ : دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٥ | ٩:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
بعد از چند ماه تو خیابون دیدمش...
گفتم خوبى ؟
راستى جواب نامه هام ،
تلفن ها ، پیام هام ؟!
گفت وقت نداشتم!
سرمو انداختم پایین که برم
پرسید مگه تو هنوز ؟!
حرفشو قطع کردمو گفتم
منم مثل تو ، وقت نداشتم
گفت وقتِ چى؟
گفتم وقت براى فراموشیت...

علیرضا احمدی





تاريخ : شنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
میگویند تنهایی پوست آدم را کلفت می کند
میگویند عشق دل آدم را نازک می کند
میگویند درد آدم را پیر می کند
آدمها خیلی چیزها می گویند
و من امروز
کرگدن دل نازکی هستم, که پیر شده است!

مهدی صادقی
 



تاريخ : جمعه ۱٤ خرداد ۱۳٩٥ | ٩:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
گر بی تو یک دو روز صبورم عجب مدار 
چون شاخ نو بریده، ندارم خبر هنوز

مسیح کاشانی





تاريخ : چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٥ | ٩:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

اگر تمام شب را
به خاطر از دست دادنِ خورشید
گریه کنی
لذت دیدن ستاره ها را هم
از دست خواهی داد


شکسپیر

 

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٥ | ٩:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
همواره یا دیر آمدم یا زود
یعنی
هر بار بی‌هنگام شد
وقتی رسیدم 

حسین منزوی





تاريخ : دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٥ | ٩:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
چشم به رهت دوخته ام
باز که شاید

بازآیی و برهانیم از
چشم به راهی...

شهریار





تاريخ : دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٥ | ٩:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
دلتنگ که شدی
برای دو
نفر چای دارچین بریز!
سهم خودت را با یاد من
تنها بنوش...
و بگذار سهم من
به عادت همیشگی
از دهن بیفتد...!
 
 



تاريخ : یکشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٥ | ۱:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
دوشَت 
به خواب دیدم و
گفتم خوش آمدی
ای خوش ترین خوش آمده
بار دگر بیا


هوشنگ ابتهاج


تاريخ : چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

چه کیفی دارد 
کسی باشد
که وقتی نام کوچکت را 
از ته دل صدا می زند
لبخندی رویِ لبانت نقش ببندد
و تو آرام بگویی جانم



تاريخ : یکشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
مپرس از من چرا
در پیله ی مهر تو
محبوسم

که عشق
از پیله های مرده هم
پروانه میسازد

فاضل نظری





تاريخ : یکشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٥ | ٢:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
خیالت
گاه به در می زند
گاه به دیوار....
خیالت که به در می زند
دلم می لرزد
به دیوار که می زند
زلزله می شود
تمام تنم می لرزد ...

 



تاريخ : شنبه ۱ خرداد ۱۳٩٥ | ٩:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
داشت عباس قلی خان پسری
پسر بی ادب و بی هنری

اسم او بود علی مردان خان
کُلفت خانه زِ دَستش به اَمان

پشت کالسکه یِ مردم می جَست
دل کالسکه نشین را می خَست

هر سَحرگه دم در بر لب جو
بود چون کرم به گِل رفته فرو

بسکه بود آن پسره خیره و بد
همه از او بَدشان می آمد

✨هر چه می گفت لَله، لَج می کرد
دَهَنَش را به ننه ،کَج می کرد

هر کجا لانه ی گنجشکی بود
بچه گنجشک درآوردی زود

هر چه می دادند می گفت کَمَست
مادرش مات که این چه شکمست

نه پدر راضی از او نه مادر
نه معلم نه ننه نه نوکر

ای پسر جان من این قصه بخوان
تو مشو مثل علی مردان خان

ایرج میرزا


تاريخ : شنبه ۱ خرداد ۱۳٩٥ | ٩:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
شیخی به زنی فاحشه گفتا: مستی
هر لحظه به دام دگری پا بستی

گفت: شیخا هر آنچه گویی هستم
آیا تو چنان که می نمایی هستی؟!


خیام







تاريخ : جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۱:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟

صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت هم کلید زندگیست

گفت؛زین معیار اندر شهر ما
یک مسلمان هست آن هم ارمنیست!

پروین اعتصامی

 



تاريخ : جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۱:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
گاهی گذشت می‌کنیم
گاهی گذر...!
و،ای کاش
می‌فهمیدند فرق این دو را...

ناظم حکمت

 



تاريخ : چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٩:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()


روزی به رهی مرا گذر بود / خوابیده به ره جناب خر بود
از خر تو نگو که چون گهر بود / چون صاحب دانش و هنر بود
گفتم که جناب در چه حالی / فرمود که وضع باشد عالی
گفتم که بیا خری رها کن / آدم شو و بعد از این صفاکن
گفتا که برو مرا رها کن / زخم تن خویش را دوا کن
خر صاحب عقل و هوش باشد / دور از عمل وحوش باشد
نه ظلم به دیگری نمودیم / نه اهل ریا و مکر بودیم
راضی چو به رزق خویش بودیم / از سفرۀ کس نان نه ربودیم
دیدی تو خری کشد خری را؟ / یا آنکه برد ز تن سری را؟
دیدی تو خری که کم فروشد ؟ / یا بهر فریب خلق کوشد ؟
دیدی تو خری که رشوه خوار است؟ / یا بر خر دیگری سوار است؟
دیدی تو خری شکسته پیمان؟ / یا آنکه ز دیگری برد نان؟
دیدی تو خری که در زمانه؟ / خرهای دیگر پیش روانه
یا آنکه خری ز روی تزویر / خرهای دیگر کشد به زنجیر؟
هرگز تو شنیده ای که یک خر؟ / با زور و فریب گشته سرور
خر دور ز قیل و قال باشد / نارو زدنش محال باشد
خر معدن معرفت کمال است / غیر از خریت ز خر محال است
تزویر و ریا و مکر و حیله / منسوخ شدست در طویله
دیدم سخنش همه متین است / فرمایش او همه یقین است
گفتم که ز آدمی سری تو / هرچند به دید ما خری تو
بنشستم و آرزو نمودم / بر خالق خویش رو نمودم
ای کاش که قانون خریت / جاری بشود به هر ولایت


فیروز بشیری


 



تاريخ : چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٢:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
شادی، پروانه ایست 
 که هر چه تقلا کنی نمی توانی آن را شکار کنی ...
باید آرام باشی تا روی شانه ات بنشیند .
 
 





تاريخ : چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۱:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
حواست باشه چی آرزو میکنی..
چون ممکنه بهش برسی...!





تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٩:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
رفته بودم سرِ کوچه دو عدد نان بخرم
و کمی جنس بفرموده ی مامان بخرم
از قضا چشم من افتاد به یک دوشیزه
قصد کردم قدحی " ناز "از ایشان بخرم
ناز از دلبر طنّاز ،خریدن دارد
بهترآن است که از دافِ پری سان! بخرم
بس که ابروی"تتو" با مژه اش سِت شده بود
مانده بودم چه از آن سرو خرامان بخرم
لبِ غرق رُژ و گیسوی فَشن را باید..
شده حتّی به شبی رفتنِ زندان،بخرم
بی خیالِ رصد"گشت"شدم یک لحظه
تااگرهم شده با چنگ و دندان بخرم...
که به خود آمده،دیدم به سرش شالی نیست!
به کجا میروم اینگونه شتابان! بخرم!
نکند دوره چهل سال عقب برگشته
یا که من آمدم از عهد رضاخان بخرم!
باتعجّب و کمی دلهره گفتم ؛بانو!
بهرتان روسری اندازه ی " روبان"! بخرم؟
گفت؛ با لحن زنانه " برو گم شو عوضی"!
پسر "مش صفرم"!، آمده ام نان بخرم!!!


تاريخ : دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
پیچ حیـران ز خم موی تو طراحی شد!
پس عجب نیست اگر کشته فراوان دارد!


مرتضی درویشی

 



تاريخ : دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۱:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
فکرَش را بکن
چه مرگ قشنگی می تواند باشد!
تو از کوچه مرا صدا بزنی
و من از شدت شوق
در و پنجره را با هم قاطی کنم!!

 



تاريخ : یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٩:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.