«هیچ حواسم نبود، دو فنجان ریختم …»
 
 آلیستر دانیل


موضوعات مرتبط: داستان

تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٦ | ٢:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

در نزدیکی روستای ملا نصرالدین مکان مرتفعی بود که شبها باد می وزید و فوق العاده سرد می شد.

دوستان ملا به او گفتند:

اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می دهیم و گرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.

ملا نصرالدین  قبول کرد. شب به آنجا رفت و تا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که برگشت گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.

گفتند یعنی از هیچ آتشی استفاده نکردی؟

ملا گفت: نه! نزدیک ترین شعله به من در یکی از دهات اطراف بود که گویا شمعی در آنجا روشن بود.

دوستان گفتند: همان آتش تو را گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.

ملا نصرالدین  قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید.

دوستان یکی یکی آمدند اما نشانی از ناهار نبود.

گفتند: انگار نهاری در کار نیست.

ملا نصرالدین  گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده، دو سه ساعت دیگر هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.

ملا نصرالدین  گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم.

دوستانش به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید.

دیدند ملا نصرالدین  یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.

گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند.

ملا نصرالدین  گفت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند، شما هم بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود...!



موضوعات مرتبط: داستان , طنز

تاريخ : پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٦ | ۸:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بزرگ مردی ایرانی ﻣﻴﮕﻔﺖ:
ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﺗﺤﺼﻴﻼﺗﻢ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ، ﺩﺭ ﻳﻚ ﻛﺎﺭ ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺑﺎ ﻳﻚ ﺩﺧﺘﺮ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎﻳﻲ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﻭ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ
ﻓﻴﻠﻴﭗ، ﻛﻪ ﻧﻤﻴﺸﻨﺎﺧﺘﻤﺶ ﻫﻤﮕﺮﻭﻩ ﺷﺪﻡ . ﺍﺯ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ:
ﻓﻴﻠﻴﭗ ﺭﻭ ﻣﻴﺸﻨﺎﺳﻲ؟
ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﮔﻔﺖ :
ﺁﺭﻩ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮﻱ ﻛﻪ ﻣﻮﻫﺎﻱ ﺑﻠﻮﻧﺪ ﻗﺸﻨﮕﻲ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺭﺩﻳﻒ ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ ﮔﻔﺘﻢ:
ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﻛﻴﻮ ﻣﻴﮕﻲ
ﮔﻔﺖ:
ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺵ ﺗﻴﭗ ﻛﻪ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﻴﻜﻲ ﺗﻨﺶ ﻣﻴﻜﻨﻪ
ﮔﻔﺘﻢ:
ﺑﺎﺯﻡ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ ﻣﻨﻈﻮﺭﺕ ﻛﻴﻪ؟ ﮔﻔﺖ:
ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮﻱ ﻛﻪ ﻛﻴﻒ ﻭ ﻛﻔﺸﺶ ﺭﻭ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺳﺖ ﻣﻴﻜﻨﻪ
ﺑﺎﺯﻡ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻛﻲ ﺑﻮﺩ ! ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ تن ﺻﺪﺍﺷﻮ ﻳﻜﻢ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻓﻴﻠﻴﭗ ﺩﻳﮕﻪ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻲ ﻛﻪ ﺭﻭﻱ ﻭﻳﻠﭽﺮ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ ...
ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻛﻴﻮ ﻣﻴﮕﻪ ﻭﻟﻲ ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺑﺎﻭﺭﻱ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ ﻓﻜﺮ ...
ﺁﺩﻡ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻣﺜﺒﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﻛﻪ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﻭﻳﮋﮔﻲ ﻫﺎﻱ ﻣﻨﻔﻲ ﻭ ﻧﻘﺺ ﻫﺎ ﭼﺸﻢ ﭘﻮﺷﻲ ﻛﻨﻪ ... ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺑﻪ ﻣﺜﺒﺖ ﺩﻳﺪﻥ
ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ، ﺍﮔﺮ ﻛﺎﺗﺮﻳﻦ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﻓﻴﻠﻴﭗ ﻣﻴﭙﺮﺳﻴﺪ ﭼﻲ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ؟
ﺣﺘﻤﺎ ﺳﺮﻳﻊ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ:
ﻫﻤﻮﻥ ﻣﻌﻠﻮﻟﻪ ﺩﻳﮕﻪ !!
ﻭﻗﺘﻲ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﻳﺪﮔﺎﻩ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﻛﺮﺩﻡ ، ﺧﻴﻠﻲ ﺧﺠﺎﻟﺖ
ﻛﺸﻴﺪﻡ ...

 

 




موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤ | ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

شهین خانم و مهین خانم توی خیابون به هم رسیدن ،بعد از کلی احوالپرسی و چاق سلامتی ، شهین خانم پرسید :راستی از دخترت چه خبر؟ دوسالی باید باشه که ازدواج کرده ، از زندگیش راضیه ؟ بچه دار شد؟

مهین خانم یه بادی به غبغب انداخت و گفت :

آره جونم ،این پسره ، شوهرش ، مثل پروانه دور سرش می چرخه ، اون سال اول عروسی که دایم مسافرت بودن ، همه جا رو رفتن دیدن ، عید اون سال هم رفتن اروپا برای من هم یه پالتوی خیلی قشنگ آورده بود ، تو کار های خونه هم نمی گذاره دست از سیاه به سفید بزنه ،وقتی هم که حامله بود دیگه هیچی ، اینقدر بهش می رسید حالا هم که بچه اشون به دنیا اومده تا پوشک بچه رو هم این عوض میکنه ، آره شکر خدا خوشبخت شد بچه ام .

شهین خانم گفت شکر خدا ، ببینم پسرت چیکار میکنه از زنش راضیه !؟

مهین خانم یه آهی کشید و یه پشت چشم اومد که ای خواهر نگو که دلم خونه ، پسر بد بختم هر چی در میاره همش خرج مسافرت این دختره میکنه ، انگار زمین خونه اشون میخ داره اون سال اول که اصلا توی خونه بند نبودن ،اصلا فکر نمیکرد که بابا این بدبخت خرج این همه سفر رو از کجا بیاره ، بعدش هم عیدیه رفتن دبی ،دختره برا ننه اش رفته بود یه پالتو خریده بود 100 دلار، پسره شده حمال خونواده زنش، طفلک بچه ام توی خونه عین یه کلفت کار میکنه ،زنه دست از سیاه به سفید نمی زنه ، حامله که شده بود این پسره دیگه رسما شده بود زن خونه،بعد هم که زایمان کرد حتی پوشک بچه اش رو میده این پسر بد بخت عوض میکنه ،
آره خواهر طفلکم بدبخت شد !

 

 




موضوعات مرتبط: داستان , طنز

تاريخ : شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤ | ٩:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

میگن زمان جنگ سرد یکی از اروپای غربی برای بررسی وضعیت اجتماعی کمونیسم میره شوروی و به همکارهاش میگه چون سانسورچی ها نامه ها رو کنترل میکنن اگر نامه را با خودکار آبی نوشتم یعنی حرفهام واقعیت داره و ولی اگه با خودکار قرمز نوشتم کلا دروغه!
بعد از چندوقت یه نامه کلا با خودکار آبی مینویسه که:
" اینجا همه چی عالیه، آزادیِ کامله، شرایط اقتصادی و سیاسی مردم هم عالیه و مردم همه تو ناز و نعمت هستن. همه جور کالا گیر می آید و . . . . .
ولی لامذهب اینجا فقط خودکار قرمز پیدا نمیشه!



موضوعات مرتبط: داستان , طنز

تاريخ : جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤ | ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

چارلی چاپلین می گوید : با پدرم سیرک رفته بودیم توی صف خرید بلیط زن وشوهری با چهار فرزندشان جلوی ما بودند که با هیجان زیادی درمورد شعبده بازی هایی که قراربود ببینند،صحبت می کردند.
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند،متصدی باجه، قیمت بلیط ها را به آنها اعلام کرد.

ناگهان رنگ صورت مرد تغییرکرد و نگاهی به همسرش انداخت.معلوم بود که مرد پول کافی نداشت و نمی دانست چه بکند و به بچه هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید.ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس صد دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که بهت زده به پدرم نگاه می کرد گفت: متشکرم آقا.
مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد
بعد از این که آنها داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم. آن سیرک زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم.

 

 





موضوعات مرتبط: داستان , احساس , آموزنده

تاريخ : دوشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٤ | ۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻏﺬﺍﺧﻮﺭﯼ ﻫﺎﯼ ﺑﯿﻦ ﺭﺍﻩ، ﺑﺮ ﺳﺮ ﺩﺭ ﻭﺭﻭﺩﯼ ﺍﺵ ﺑﺎ ﺧﻂ ﺩﺭﺷﺖ
ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :
" ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﮑﺎﻥ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﻞ ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ، ﻣﺎ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻧﻮﻩ ﯼ ﺷﻤﺎ
ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﮐﺮﺩ !
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﺎ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺗﺎﺑﻠﻮ، ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻠﺶ ﺭﺍ ﻓﻮﺭﺍً ﭘﺎﺭﮎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻭﺍﺭﺩ
ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺷﺪ .
ﻧﺎﻫﺎﺭ ﻣﻔﺼﻠﯽ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻧﻮﺵ ﺟﺎﻥ ﮐﺮﺩ.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻏﺬﺍ، ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﮐﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﻭﺩ؛ ﻭﻟﯽ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ
ﭘﯿﺸﺨﺪﻣﺖ ﺑﺎ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺑﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎﻻ، ﺟﻠﻮﯾﺶ ﺳﺒﺰ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ : ﻣﮕﺮ ﺷﻤﺎ ﻧﻨﻮﺷﺘﻪ ﺍﯾﺪ ﭘﻮﻝ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻧﻮﻩ ﯼ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ
ﮔﺮﻓﺖ؟ !
ﭘﯿﺸﺨﺪﻣﺖ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ :
ﭼﺮﺍ ﻗﺮﺑﺎﻥ، ﻣﺎ ﭘﻮﻝ ﻏﺬﺍﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻧﻮﻩ ﺗﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ؛ ﻭﻟﯽ
ﺍﯾﻦ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ﺷﻤﺎﺳﺖ !
ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ، ﺣﻘﯿﻘﺘﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﻃﻨﺰ ﺑﯿﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﮐﺎﻣﻼً ﻣﺼﺪﺍﻕ
ﺩﺍﺭﺩ ! ...
ﻭ ﺁﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻣﺎ ﮐﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﯿﻢ ﮐﻪ ﺁﯾﻨﺪﮔﺎﻥ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻪ
ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻦ ﺑﻬﺎﯼ ﺁﻥ ﺷﻮﻧﺪ :
ﻣﺜﻞ ﻣﺼﺮﻑ ﮔﺮﺍﯾﯽ، ﻣﺜﻞ ﺗﺨﺮﯾﺐ ﻣﺤﯿﻂ ﺯﯾﺴﺖ، ﻣﺜﻞ ﺟﻨﮕﻞ ﺯﺩﺍﯾﯽ، ﻣﺜﻞ
ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﺯﺍﯾﯽ، ﻣﺜﻞ ﻣﺼﺮﻑ ﺑﻲ ﺭﻭﻳﻪ ﻯِ ﺁﺏ، ﻣﺜﻞ ﺧﻴﻠﻰ ﺍﺯ ﭼﻴﺰﻫﺎﻯ
ﺩﻳﮕﻪ .....
ﻛﺎﺵ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ، ﻛﻤﻰ ﺍﻧﺪﻳﺸﻪ ﻛﻨﻴﻢ ...



موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 آنتون چخوف 

همین چند روز پیش، پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .
به او گفتم : بنشینید می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟
– چهل روبل .
– نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید.
شما دو ماه برای من کار کردید.
– دو ماه و پنج روز
– دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب "کولیا" نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید. سه تعطیلی . . . "یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد.
– سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. "کولیا" چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید فقط "وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید.
دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و یک‌ ‌روبل، درسته؟
چشم چپ "یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا" قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.
– و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید .
فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم.
موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما "کولیا" از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان
باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های "وانیا" فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید.
پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم.
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید…
" یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا" نجواکنان گفت: من نگرفتم.
– امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام .
– خیلی خوب شما، شاید?
– از چهل ویک بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند. چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره !
– من فقط مقدار کمی گرفتم . در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر.
– دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . یکی و یکی.
– یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
– به آهستگی گفت: متشکّرم!
– جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
– پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟
– به خاطر پول.
– یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟
– در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.
– آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.
ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.
بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم:
در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود.

 




موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

جوانی از قبیله ای خواهان دختری از قبیله دشمن میشود و چون به خواستگاریش میرود، پدر دختر شرط عروسی را آوردن نی ای که پرتاب می کند معلوم کرده و غافل از اینکه نی به سمتی پرتاب میشود که در پشت آن تپه، عده ای از افراد قبیله اش را برای کشتن جوان گمارده بود . . .

 

 




موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

"شاعر بی پول"

یک شب "نصرت رحمانی" وارد کافه نادری شد و به "اخوان ثالث" گفت: من همین حالا سی تومن پول احتیاج دارم! اخوان جواب داد: من پولم کجا بود؟! برو خدا روزی ات را جای دیگری حواله کند. نصرت رحمانی رفت و بعد از مدتی برگشت و بیست تومان پول و یک خودکار به اخوان داد. اخوان گفت این پول چیه؟ تو که پول نداشتی. نصرت رحمانی گفت: از چوب رختی دم در، پالتوی تو رو ورداشتم بردم پنجاه تومن فروختم؛ چون بیش از سی تومن لازم نداشتم، بگیر! این بیست تومنم بقیه پولت! ضمنا این خودکارم توی جیب پالتوت بود!

"می رسونمت!"

یک شب که باران شدیدی می بارید، "پرویز شاپور" از "احمد شاملو" پرسید: چرا اینقدر عجله داری؟ شاملو گفت: می ترسم به آخرین اتوبوس نرسم. پرویز شاپور گفت: من می رسونمت! شاملو پرسید: مگه ماشین داری؟ شاپور گفت: نه! اما چتر دارم!


"مراعات همسر"

همسر "حمید مصدق"، لاله خانم، روی در ورودی سالن خانه شان با خط درشت نوشته بود: "حمید بیماری قلبی دارد، لطفا مراعات کنید و بیرون از خانه سیگار بکشید!" خود حمید مصدق هم میآمد بیرون سیگار می کشید و می گفت: به احترام لاله خانم است!



موضوعات مرتبط: طنز , داستان

تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

کوزه گری هر روز صبح از رودخانه با کوزه هایش برای روستا آب می آورد وقتی کوزه گر به روستا برمی گشت، دو کوزه همراهش بود که یکی از کوزه ها ترکی کوچک داشت و مقداری از آب آن خارج می شد.
کوزه سالم به خود افتخار می کرد چون آب را کامل می رساند اما کوزه ترک خورده شرمنده بود چرا که او فقط نیمی از کارش را درست انجام می داد.

کوزه ترک خورده بالاخره نتوانست این وضع را تحمل کند و به کوزه گر گفت: « چرا مرا دور نمی اندازی ؟من با این ترک بدرد نمی خورم»؟

کوزه گر گفت : امروز وقتی داریم به روستا بر می گردیم ، در مسیر برگشتمان به گل ها خوب نگاه کن .

کوزه آنها را دید واز قشنگی آنها تعریف کرد وگفت حالا منظورت چیست؟

کوزه گر گفت : ماه هاست که تو به این گل ها آب می دهی . ایرادی که فکر می کنی داری ، روستای ما را تغییر داده و آن را زیباتر کرده است.

کوزه ترک خورده گفت: پس در تمام این مدت که احساس بیهودگی می کردم، نقص من کار مهم تری انجام می داد!

 



موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: «پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی. دوستدار تو پدر.»
چند روز بعد، پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: «پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.»
4 صبح فردای آن روز، 12 نفر از مأموران اف بی آی و افسران پلیس محلی وارد مزرعه شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: «پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار. این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم.»

 

 




موضوعات مرتبط: داستان , جالب

تاريخ : یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

پادشاهی از وزیر خود خشمگین شد به همین دلیل او را به زندان انداخت. مدتی بعد وضع اقتصاد کشور رو به وخامت گذاشت. بنابراین مردم از پادشاه خود ناراضی شدند و پادشاه هرکاری برای جلب رضایت آنها نمود، موفق نمی شد. لذا دستور داد وزیر را از زندان بیاورند. هنگامی که وزیر در محضر او حاضر شد گفت: مدتی است که مردم از من روی گردان شده اند، اگر توانستی رضایت آنها را جلب کنی من نیز از گناه تو می گذرم.

وزیر گفت: من دستور شما را اجرا خواهم کرد، فقط از شما می خواهم تعدادی سرباز به من بدهید. شاه گفت: نبینم که از راه اعمال خشونت بر مردم وارد شوی. سرباز برای چه می خواهی؟ وزیر گفت: من هرگز هدف سرکوب کردن ندارم. شاه با شنیدن این حرف تعدادی سرباز به وزیرش داد. شب هنگام وزیر به  هر کدام از سربازان لباس مبدل دزدان را پوشاند و به  هر کدام دستور داد که به تمام خانه ها بروند  و  از هر خانه چیزی  بدزدند به طوری که آن چیز نه  زیاد بی ارزش باشد و نه زیاد با ارزش تا به مردم ضرر چندانی وارد نشود  و  همچنین کاغذی به آنها داد و گفت در هر  مکانی که  دزدی می کنید این کاغذ را قرار دهید.

روی کاغذ چنین نوشته شده بود: هدف  ما  تصاحب قصر امپراطوری و حکومت بر مردم است. سربازان نیز مطابق دستور  وزیر عمل کردند. مردم نیز با خواندن آن کاغذ  دور هم جمع شدند.

نفر اول گفت: درست است که  در  زمان حکومت پادشاه وقت با وخامت اقتصادی روبه رو شدیم، اما هرگز پادشاه به دزدی اموال ما اقدام نمی کند. این دزدان اکنون که قدرتی ندارند توانسته اند  اموال ما را بدزدند، وای به روزی که به حاکمیت دست یابند. نفر دوم نیز گفت: درست است، قدر این شاه را باید دانست و از او حمایت نمود تا از شر  این دزدان مصون بمانیم. و همه حرف  های یکدیگر را تایید کردند و  بنابراین تصمیم گرفتند از شاه حمایت کنند.



موضوعات مرتبط: داستان

تاريخ : یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٤ | ۳:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

شاگردی از استاد پرسید: منطق چیست؟!

استاد کمی فکر کرد و جواب داد: گوش کنید، مثالی می زنم، دو مرد، پیش من می آیند. یکی تمیز و دیگری کثیف! من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند. شما فکر می کنید، کدام یک این کار را انجام دهند؟!

هر دو شاگرد یک زبان جواب دادند: خوب مسلما کثیفه!

استاد گفت: نه، تمیزه. چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند. پس چه کسی حمام می کند؟!

حالا پسرها می گویند: تمیزه!

استاد جواب داد: نه، کثیفه، چون او به حمام احتیاج دارد. و باز پرسید:
خوب، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند؟!

یک بار دیگر شاگردها گفتند: کثیفه!

استاد گفت: اما نه ، البته که هر دو! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد؟!

بچه ها با سر درگمی جواب دادند: هر دو!

استاد این بار توضیح می دهد: نه، هیچ کدام! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!

شاگردان با اعتراض گفتند: بله درسته، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم؟! هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است…

استاد در پاسخ گفت: خوب پس متوجه شدید، این یعنی: منطق!!!

خاصیت منطق بسته به این است که چه چیزی را بخواهی ثابت کنی!

 



موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : جمعه ٩ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مردان قبیله سرخ پوست در امریکا از رییس جدید می پرسن:
آیا زمستان سختی در پیش است؟

رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده :
«برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید»

بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه:

«آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»
پاسخ: «اینطور به نظر میاد»،

پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:
«شما نظرقبلی تون رو تایید می کنید؟»
پاسخ: «صد در صد»،

رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر جمع کنند.

بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:
«آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»
پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!

رییس: از کجا می دونید؟
پاسخ : چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!

خیلی وقتها ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم .

 

 




موضوعات مرتبط: آموزنده , داستان

تاريخ : سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ﺩﺭ ﺳﺎﻟﻦ ﻏﺬﺍﺧﻮﺭﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎ
ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻗﺮﻣﺰ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﻬﺮﻩﺍﺵ ﭘﯿﺪﺍﺳﺖ ﺍﺭﻭﭘﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ،ﺳﯿﻨﯽ
ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﻭ ﺳﺮ ﻣﯿﺰ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﺪ . ﺳﭙﺲ ﯾﺎﺩﺵ
ﻣﯽﺍﻓﺘﺪ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﺩ ﻭ ﭼﻨﮕﺎﻝ ﺑﺮﻧﺪﺍﺷﺘﻪ، ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺗﺎﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ
ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ .
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﻣﯽﮔﺮﺩﺩ، ﺑﺎ ﺷﮕﻔﺘﯽ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ
ﺳﯿﺎﻩﭘﻮﺳﺖ، ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ ﺍﻫﻞ ﻧﺎﻑ ﺁﻓﺮﯾﻘﺎ ( ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ... ﺑﻪ
ﻗﯿﺎﻓﻪﺍﺵ ) ، ﺁﻧﺠﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺍﺯ ﻇﺮﻑ ﻏﺬﺍﯼ
ﺍﻭﺳﺖ ! ﺏﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ، ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ
ﺳﺮﮔﺸﺘﮕﯽ ﻭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻭﺟﻮﺩ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽﮐﻨﺪ .
ﺍﻣﺎ ﺑﻪﺳﺮﻋﺖ ﺍﻓﮑﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﻭ ﻓﺮﺽ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ
ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺁﻓﺮﯾﻘﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﺁﺩﺍﺏ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻨﮥ ﺍﻣﻮﺍﻝ ﺷﺨﺼﯽ
ﻭ ﺣﺮﯾﻢ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﺁﺷﻨﺎ ﻧﯿﺴﺖ. ﺍﻭ ﺣﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ
ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﻮﻝ ﮐﺎﻓﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪ ﻭﻋﺪﮤ
ﻏﺬﺍﯾﯽﺍﺵ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ .ﺩﺭ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ، ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﺟﻠﻮﯼ ﻣﺮﺩ
ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺣﺎﻟﺘﯽ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﺪ . ﺟﻮﺍﻥ
ﺁﻓﺮﯾﻘﺎﯾﯽ ﻧﯿﺰ ﺑﺎﻟﺐﺨﻨﺪﯼ ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯽﺩﻫﺪ .ﺩﺧﺘﺮ
ﺍﺭﻭﭘﺎﯾﯽ ﺳﻌﯽ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻨﺪ؛ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﻧﻬﺎﯾﺖ ﻟﺬﺕ
ﻭ ﺍﺩﺏ ﺑﺎ ﻣﺮﺩ ﺳﯿﺎﻩ ﺳﻬﯿﻢ ﺷﻮﺩ .ﺏﻪ ﺍﯾﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ، ﻣﺮﺩ ﺳﺎﻻﺩ ﺭﺍ
ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ، ﺯﻥ ﺳﻮﭖ ﺭﺍ، ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺑﺨﺸﯽ ﺍﺯ ﺗﺎﺱ ﮐﺒﺎﺏ ﺭﺍ
ﺑﺮﻣﯽﺩﺍﺭﻧﺪ، ﻭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﺎﺳﺖ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﭘﺎﯼ
ﻣﯿﻮﻩ ﺭﺍ. ﻫﻤﮥ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﻫﺎﯼ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ؛ ﻣﺮﺩ
ﺑﺎ ﮐﻤﺮﻭﯾﯽ ﻭ ﺯﻥ ﺭﺍﺣﺖ، ﺩﻟﮕﺮﻡﮐﻨﻨﺪﻩ ﻭ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻟﺒﺨﻨﺪ
ﻣﯽﺯﻧﻨﺪ .ﺁﻧﻬﺎ ﻧﺎﻫﺎﺭﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻥ ﺍﺭﻭﭘﺎﯾﯽ ﺑﻠﻨﺪ
ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺗﺎ ﻗﻬﻮﻩ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ .
ﻭ ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﻤﯽ ﺁﻧﻮﺭﺗﺮ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻣﺮﺩ ﺳﯿﺎﻩﭘﻮﺳﺖ، ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ
ﻣﯿﺰ ﺑﻐﻠﯽ ﮐﺎﭘﺸﻦ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﭘﺸﺘﯽ
ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ، ﻭ ﻇﺮﻑ ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺳﺖﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﯾﮑﯽ ﻣﯿﺰ
ﻣﺎﻧﺪﻩﺍﺳﺖ !
ﺗﻮﺿﯿﺢ ﭘﺎﺋﻮﻟﻮ ﮐﻮﺋﻠﯿﻮ :
ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﮥ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ
ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎ ﺗﺮﺱ ﻭ ﺍﺣﺘﯿﺎﻁ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ
ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﻣﯽﺩﺍﻧﻨﺪ . ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﮥ ﺍﯾﻦ ﺁﺩﻡﻫﺎ ﺗﻘﺪﯾﻢ
ﻣﯽﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﯿﺖﻫﺎﯼ ﺧﻮﺑﺸﺎﻥ، ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﺎﻻ ﻧﮕﺎﻩ
ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺳَﺮﻭَﺭﯼ ﺩﺍﺭﻧﺪ . ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺏ
ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﮥ ﻣﺎ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﯿﺶﺩﺍﻭﺭﯼﻫﺎ ﺭﻫﺎ ﮐﻨﯿﻢ، ﻭﮔﺮﻧﻪ
ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺩﺍﺭﺩ ﻣﺜﻞ ﮐﻮﺗﻪ ﻓﮑﺮﺍﻥ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﮐﻨﯿﻢ؛
ﻣﺜﻞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﯿﭽﺎﺭﮤ ﺍﺭﻭﭘﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﺩﺭ ﺑﺎﻻﺗﺮﯾﻦ ﻧﻘﻄﮥ
ﺗﻤﺪﻥ ﺍﺳﺖ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺁﻓﺮﯾﻘﺎﯾﯽِ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﺍﺩ
ﺍﺯﻏﺬﺍﻳﺶ ﺑﺨﻮﺭﺩ .
ﺯﻣﻴﻦ ﺑﻬﺸﺖ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ...ﺭﻭﺯﻳﻜﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﻋﻴﺐ
ﻧﻴﺴﺖ ﺟﺰ ﻗﻀﺎﻭﺕﻭﻣﺴﺨﺮﻩ ﻛﺮﺩﻥ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ !... ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﮔﻨﺎﻩ
ﻧﻴﺴﺖ ﺟﺰ ﺣﻖ ﺍﻟﻨﺎﺱ !.. ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺛﻮﺍﺏ ﻧﻴﺴﺖ ﺟﺰ ﺧﺪﻣﺖ ﺑﻪ
ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ . !... ﻫﯿﭻ ﻛﺲ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﻧﻴﺴﺖ ﺍﻻ ﺩﺭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻰ ﻭ
ﺍﻧﺴﺎﻧﻴﺖ !... ﻫﻴﭻ ﺩﻳﻨﻰ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺷﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻧﻴﺖ ﻧﻴﺴﺖ !... ﻫﻴﭻ
ﭼﻴﺰ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻪ ﻧﻤﻲ ﻣﺎﻧﺪ ﺟﺰ ﻋﺸﻖ !...ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ



موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده , احساس , متن

تاريخ : یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻣﺮﺩﯼ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ، ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﯼ ﮐﺎﻓﺮ ﺩﺍﺷﺖ .
ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻭ ﻫﺮ ﺷﺐ ، ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﮐﺎﻓﺮ ﺭﺍ ﻟﻌﻦ ﻭ ﻧﻔﺮﯾﻦ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ:
ﺧﺪﺍﯾﺎ ... ﺟﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﮐﺎﻓﺮ ﻣﺮﺍ ﺑﮕﯿﺮ ﻭ ﻣﺮﮔﺶ ﺭﺍ
ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﻦ !...
 ﻣﺮﺩ ﮐﺎﻓﺮ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪ !
ﺯﻣﺎﻥ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺁﻥ ﻓﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﻔﺮﯾﻦ ﻣﯿﮑﺮﺩ ، ﺧﻮﺩﺵ
ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ . ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﻏﺬﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﺪ . ﻭﻟﯽ
ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺩﺭ ﮐﻤﺎﻝ ﺗﻌﺠﺐ ﺳﺮ ﻣﻮﻗﻊ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺣﺎﺿﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ

ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺳﺮ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ : ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﮐﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﺕ ﺭﺍ
ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﺮﺩﯼ ، ﻏﺬﺍﯼ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﺣﺎﺿﺮ ﻭ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻭ
ﻟﻌﻨﺖ ﺑﺮ ﺁﻥ ﮐﺎﻓﺮ ﺧﺪﺍﻧﺸﻨﺎﺱ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﺎﺳﺪ .
ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﺮﻭﺩ ﻭ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ ، ﺩﯾﺪ ﺍﯾﻦ
ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﮐﺎﻓﺮ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻏﺬﺍ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ .ﺍﺯ ﺁﻥ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻗﺼﻪ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﺳﺮ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ:
ﺧﺪﺍﯾﺎ ... ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺗﯿﮑﻪ ﯼ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺭﺍ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﮐﺮﺩﯼ
ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻏﺬﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ !... ﻣﻦ ﺗﺎﺯﻩ ﺣﮑﻤﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ
ﭼﺮﺍ ﺟﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﺮﻓﺘﯽ !

ﺟﻬﻞ ﺍﻣﺮﯼ ﺫﺍﺗﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﺻﺮﺍﻃﯽ ، ﺭﺍﻫﺶ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﻤﯽ
ﮐﻨﺪ !

حکایات گلستان سعدی



موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٤ | ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

راغب اصفهانی در کتاب "المحاظرات الادبا و الشعرا و البلغاء" می گه:

هُدبه بن خشرم عذری، ابن عمّ خود را کشته بود. او را برای قصاص آوردند. پسر مقتول شمشیر در دست داشت و اولیای قاتل دیه را مضاعف می کردند تا به صد هزار رسانیدند. مادر پسر ترسید که پسر به طمع مال از قصاص درگذرد پس برای تحریک فرزندش به قصاص و پشیمان نشدن گفت: ای فرزند! بالله که با خدای عهد کرده ام که اگر او را نکشی به او شوهر کنم تا هم پدرت را کشته باشد و هم مادرت را ... !!!



موضوعات مرتبط: داستان , طنز

تاريخ : یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

می گویند در قدیم دزد سر گردنه هم معرفت داشت....
روزی دزدی در مجلسی پر ازدحام با زیرکی کیسه ی سکه ی مردی غافل را می دزدد، هنگامی که به خانه رسید کیسه را باز کرد دید در بالای سکه ها کاغذیست که بر آن نوشته است: 
خدایا به برکت این دعا سکه های مرا حفاظت بفرما..
اندکی اندیشه کرد سپس کیسه را به صاحبش باز گرداند.
دوستانش او را سرزنش کردند که چرا این همه پول را از دست داد.
دزدکیسه در پاسخ گفت:
صاحب کیسه باور داشت که دعا دارایی او را نگهبان است. او بر این دعا به خدا اعتقاد نموده است .
من دزد دارایی او بودم نه دزد دین او.
اگر کیسه او را پس نمیدادم، باورش بر دعا و خدا سست می شد.ان گاه من دزد باورهای او هم بودم.
واین دور از انصاف است



موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت.

در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد.

یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز کرد، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد.

وقتی همسایه صدای در زدن او راشنید خوشحال شد وپیش خود فکر کرداین بار دیگر برای دعوا آمده است.

وقتی در را بازکرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت :

" هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت میکند که از آن بیشتر دارد..."

 




موضوعات مرتبط: آموزنده , داستان , متن

تاريخ : شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

 دوستی تعریف میکرد:

یه روز به همسرم گفتم :
«همیشه برای من سوال بوده که چرا تو همیشه ابتدا سر و ته سوسیس را با چاقو می‌زنی، بعد آن را داخل ماهیتابه می‌اندازی! »
او گفت: «علتش را نمی‌دانم ؛این چیزی است که وقتی بچه بودم، از مادرم یاد گرفتم.»
چند هفته بعد وقتی خانواده همسرم را دیدم، از مادرش پرسیدم که ؛
چرا سر و ته سوسیس را قبل از سرخ کردن، صاف می‌کند ؟
او گفت:
«خودم هم دلیل خاصی برایش نداشتم هیچ‌وقت، اما چون دیدم مادرم این کار را می‌کند، خودم هم همیشه همان را انجام دادم.»
طاقتم تمام شد و با مادربزرگ همسرم تماس گرفتم تا بفهمم که چرا
سر و ته سوسیس را می‌زده ؟!
او وقتی قضیه را فهمید، خندید و گفت :
«در سال‌های دوری که از آن حرف می‌زنی، من در آشپزخانه فقط یک ماهیتابه کوچک داشتم و چون سوسیس داخلش جا نمی‌شد، مجبور بودم سر و ته آن را بزنم تا کوتاه‌تر شود... همین !!! »

ما گاهی به چیزهایی آداب و رسوم می‌گوییم که ریشه آن اتفاقی مانند این داستان است.

 




موضوعات مرتبط: آموزنده , داستان

تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


ﺩﺯﺩ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﮐﺸﻴﺪ : ﻫﻤﻪ ﺷﻤﺎ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺑﺎﻧﮏ ﻫﺴﺘﻴﺪ، ﺣﺮﮐﺖ ﻧﮑﻨﻴﺪ . ﭘﻮﻝ ﻣﺎﻝ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺗﻌﻠﻖ ﺩﺍﺭﺩ .
ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﻴﻦ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﻴﺪﻧﺪ . ﺍﻳﻦ ﺷﻴﻮﻩ (ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺗﻔﮑﺮ )  ﻧﺎﻡ ﺩﺍﺭﺩ، ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺷﻴﻮﻩ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻥ .
ﻫﻨﮕﺎﻣﻴﮑﻪ ﻳﮏ ﺧﺎﻧﻢ ﺑﺼﻮﺭﺕ ﺗﺤﺮﻳﮏ ﺁﻣﻴﺰﯼ ﺭﻭﯼ ﻣﻴﺰ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﻴﺪ، ﺩﺯﺩ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﮐﺸﻴﺪ : ﺧﺎﻧﻢ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻴﮑﻨﻢ ﻣﺘﻤﺪﻥ ﺑﺎﺷﻴﺪ ! ﺍﻳﻦ ﻳﮏ ﺩﺯﺩﯼ ﺍﺳﺖ ﻧﻪ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﺟﻨﺴﯽ .
ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﻮﻳﻨﺪ؛ ( ﮐﺎﺭ ﮐﺸﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ ) ﺭﻭﯼ ﭼﻴﺰﯼ ﺗﻤﺮﮐﺰ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﮑﺎﺭ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺩﻳﺪﻩ ﺍﻳﺪ .
ﻫﻨﮕﺎﻣﻴﮑﻪ ﺩﺯﺩﺍﻥ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ، ﺟﻮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﺪﺭﮎ ﻟﻴﺴﺎﻧﺲ ﻣﺪﯾﺮﯾﺖ ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻧﯽ ﺩﺍﺷﺖ ( ﺑﻪ ﺩﺯﺩ ﭘﻴﺮﺗﺮ ) ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺶ ﮐﻼﺱ ﺳﻮﺍﺩ ﺩﺍﺷﺖ  ﮔﻔﺖ : ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ، ﺑﻴﺎ ﺗﺎ ﺑﺸﻤﺎﺭﻳﻢ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻳﻢ.
ﺩﺯﺩ ﭘﻴﺮﺗﺮ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ؛ » ﺗﻮ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺣﻤﻖ ﻫﺴﺘﯽ، ﺍﻳﻨﻬﻤﻪ ﭘﻮﻝ ﺷﻤﺮﺩﻥ ﺯﻣﺎﻥ
ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺯﻳﺎﺩﯼ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﺩ . ﺍﻣﺸﺐ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺧﺒﺮﻫﺎﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﮔﻔﺖ ﻣﺎ ﭼﻘﺪﺭ
ﺍﺯ ﺑﺎﻧﮏ ﺩﺯﺩﻳﺪﻩ ﺍﻳﻢ!
ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﻣﯿﮕﻮﻳﻨﺪ :( ﺗﺠﺮﺑﻪ ) . ﺍﻳﻨﺮﻭﺯﻫﺎ، ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﻭﺭﻗﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﺥ ﮐﺸﻴﺪﻩ ﻣﯿﺸﻮﺩ .
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﺯﺩﺍﻥ ﺑﺎﻧﮏ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﻣﺪﻳﺮ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﻪ ﺭﻳﻴﺲ ﺧﻮﺩﺵ ﮔﻔﺖ، ﻓﻮﺭﯼ ﺑﻪ ﭘﻠﻴﺲ ﺧﺒﺮ ﺑﺪﻫﻴﺪ . ﺍﻣﺎ ﺭﻳﻴﺲ ﺍﺵ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :  ﺗﺎﻣﻞ ﮐﻦ ! ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻣﺎ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻫﻢ 10 ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﺍﺯ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺮﺩﺍﺭﻳﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻥ 70 ﻣﻴﻠﻴﻮﻧﻰ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﺎﻧﮏ ﻧﺎﭘﺪﻳﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﺑﻴﺎﻓﺰﺍﻳﻴﻢ!
ﺍﻳﻨﺮﺍ ﻣﯿﮕﻮﻳﻨﺪ ( ﺑﺎ ﻣﻮﺝ ﺷﻨﺎ ﮐﺮﺩﻥ ) ﭘﺮﺩﻩ ﭘﻮﺷﯽ ﺑﻪ ﻭﺿﻌﻴﺖ ﻏﻴﺮﻗﺎﺑﻞ ﺑﺎﻭﺭﯼ ﺑﻪ ﻧﻔﻊ ﺧﻮﺩﺕ !
ﺭﻳﻴﺲ ﮐﻞ ﻣﯽ ﮔﻮﻳﺪ: » ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺧﻮﺏ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﺮﻣﺎﻩ ﺩﺭ ﺑﺎﻧﮏ ﺩﺯﺩﯼ ﺑﺸﻮﺩ .
ﺍﻳﻨﺮﺍ ﻣﯿﮕﻮﻳﻨﺪ (ﮐﺸﺘﻦ ﮐﺴﺎﻟﺖ) ﺷﺎﺩﯼ ﺷﺨﺼﯽ ﺍﺯ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻭﻇﻴﻔﻪ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ .
ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ، ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﺍﻋﻼﻡ ﻣﻴﮑﻨﺪ 100 ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﺩﻻﺭ ﺍﺯ ﺑﺎﻧﮏ ﺩﺯﺩﻳﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ .
ﺩﺯﺩ ﻫﺎ ﭘﻮﻟﻬﺎ ﺭﺍ ﺷﻤﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﻤﺮﺩﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪ 20 ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﻧﺪ . ﺩﺯﺩﺍﻥ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻭ ﺷﺎﮐﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ : » ﻣﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻭ ﺟﺎﻥ ﺧﻮﺩﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺘﻴﻢ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ 20 ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﮔﻴﺮﻣﺎﻥ ﺁﻣﺪ . ﺍﻣﺎ ﺭﻭﺳﺎﯼ ﺑﺎﻧﮏ 80 ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﺭﺍ ﺩﺭﻳﮏ ﺑﺸﮑﻦ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ . ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺩﺭﺱ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﺎ ﺍﻳﻨﮑﻪ
ﺩﺯﺩ ﺑﺸﻮﺩ .
ﺍﻳﻨﺮﺍ ﻣﯿﮕﻮﻳﻨﺪ ( ﺩﺍﻧﺶ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻃﻼ ﺍﺭﺯﺵ ﺩﺍﺭﺩ)
ﺭﻳﻴﺲ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﻣﯿﺨﻨﺪﻳﺪ ﺯﻳﺮﺍ ﺍﻭ ﺿﺮﺭ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﺭ ﺳﻬﺎﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﻧﮏ ﺩﺯﺩﯼ ﭘﻮﺷﺶ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﺍﻳﻨﺮﺍ ﻣﯿﮕﻮﻳﻨﺪ( ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ ﺷﻨﺎﺳﯽ وﺟﺴﺎﺭﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻄﺮ ﺗﺮﺟﻴﺢ ﺩﺍﺩﻥ)
ﺩﺯﺩﺍﻥ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﭼﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ؟

 

دزد های خنده دار بانک



موضوعات مرتبط: طنز , جملات , آموزنده , داستان

تاريخ : پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

” قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و …
این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.
توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .
چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .
تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان ، یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.
از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و …
در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.
وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.
به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .
اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.
ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.
محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.
هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !
اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .
انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد
این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .
باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم  ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

 



موضوعات مرتبط: داستان , عاشقانه , آموزنده , احساس
ادامه مطلب

تاريخ : پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

شکارچی پرنده سگ جدیدی خریده بود، سگی که ویژگی منحصر به فردی داشت. این سگ میتوانست روی آب راه برود. شکارچی وقتی این را دید نمی توانست باور کند و خیلی مشتاق بود که این را به دوستانش بگوید. برای همین یکی از دوستانش را به شکار مرغابی در برکه ای آن اطراف دعوت کرد.

او و دوستش شکار را شروع کردند و چند مرغابی شکار کردند. بعد به سگش دستور داد که مرغابی های شکار شده را جمع کند. در تمام مدت چند ساعت شکار، سگ روی آب می دوید و مرغابی ها را جمع می کرد. صاحب سگ انتظار داشت دوستش درباره این سگ شگفت انگیز نظری بدهد یا اظهار تعجب کند، اما دوستش چیزی نگفت.

در راه برگشت، او از دوستش پرسید آیا متوجه چیز عجیبی در مورد سگش شده است؟ دوستش پاسخ داد: آره، در واقع، متوجه چیز غیرمعمولی شدم. سگ تو نمی تواند شنا کند.!!!

نکته: بعضی از افراد همیشه به ابعاد و نکات منفی توجه دارند. و نقاط مثبت را نمیبینند.اینگونه نباشید.

 




موضوعات مرتبط: آموزنده , داستان

تاريخ : پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

چهار نفر بودند. اسمشان اینها بود.

  همه کس

یک کسی

هر کسی

هیچ کسی

کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند، هرکسی می توانست این کار را بکند ولی هیچ کس اینکار را نکرد. یک کسی عصبانی شد چرا که این کار کار همه کس بود اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد.

سرانجام داستان این طوری شد هرکسی، یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد!!؟

حالا ما جزء کدامش هستیم؟

 




موضوعات مرتبط: داستان

تاريخ : سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 موسی مندلسون پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت.موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند.

دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید :
- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت :
- بله، شما چه عقیده ای دارید؟
- من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت: «همسر تو گوژپشت خواهد بود»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن»فرمتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید. او سال های سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.   
 
 



موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

مرد فقیری از بودا سوال کرد
چرا من اینقدر فقیرهستم؟
بودا پاسخ داد: چونکه تو یادنگرفته ای که بخشش کنی
مرد پاسخ داد : من چیزی ندارم که ببخشم
بودا پاسخ داد: چرا! 
محدود چیزهایی داری 
یک صورت که میتوانی لبخند بر آن داشته باشی 
یک دهان که می توانی از دیگران تمجید کنی وحرف خوب بزن
یک قلب که می توانی بروی دیگران بگشایی 
چشمانی که میتوانی با آنها به دیگران با نیت خوب نگاه کنی 
یک بدن که با آن می توانی به دیگران کمک کنی
فقر واقعی فقر روحی ست.

دل آدما خیلی ساده گرم میشود:

به یک دلخوشی کوچک ،
به یک احوالپرسی ساده 
به یک دلداری کوتاه 
به یک تکان دادن سر یعنی ، تو را می فهمم ..
به یک گوش دادن خالی ، بدون داوری و نظر دادن
به یک همراه شدن کوچک 
به یک پرسش : روزگارت چگونه است ؟
به یک دعوت کوچک، به صرف یک فنجان قهوه !
به یک وقت گذاشتن برای تو 
به شنیدن یک کلمه ؛ من کنارت هستم 
به یک هدیه ی بی مناسبت 
به یک دوستت دارم بی دلیل 
به یک غافلگیری :
به یک خوشحال کردن کوچک 
به یک نگاه .
به یک شاخه گل .
فقط همین 
سخت نیست. ببخشید تا کائنات ببخشد.

 



موضوعات مرتبط: آموزنده , داستان

تاريخ : چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٩:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ اینگونه ﺷﮑﺎﺭ می کنند :
ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﯼ برنده مقداری ﺧﻮﻥ می ریزند ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ داده 
ﻭ ﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ می کنند.

ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ می بیند، یخ را به طمع ﺧﻮﻥ ﻟﯿﺲ ﻣﯿﺰﻧﺪ. 
ﯾﺦ روی تیغه کم کم ﺁﺏ می شود ﻭ ﺗﯿﻐﻪ ی تیز، ﺯﺑﺎﻥ سرد و بی حس 
شده ی ﮔﺮﮒ ﺭﺍ می بُرد.

ﮔﺮﮒ ﺧﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ می بیند ﻭ به ﺗﺼﻮﺭ و خیال این که ﺷﮑﺎﺭ و طعمه
ﺧﻮﺑﯽ پیدا کرده ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻟﯿﺲ می زند؛

اما نمی داند یا نمی خواهد بداند که با آن حرص وصف ناشدنی و شهوت
سیری ناپذیر، دارد ﺧﻮﻥ ﺧﻮﺩش ﺭﺍ می خورد!

ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺍﺯ آن ﮔﺮﮒ زبان بسته ﺧﻮﻥ می رود تا به دست خودش کشته می شود. 
نه گلوله ای شلیک می شود،

و نه حتی نیزه ای پرتاب!

اما گرگ با همه غرورش سرنگون میشود!

حال بد نیست بدانیم که طمع، شهوت، پول، قدرت ، تکبر، فخرفروشی، 
حب جاه و مقام و احساس بى نیازى و بی مسؤولیتی درقبال هم نوع 
میتواند هر انسانى رو به سرنوشت این گرگ قطبی گرفتار کند...

هلاکت به دست خودمان،

نه گلوله ای، نه نیزه ای ...

این حکایت خیلی از ما انسانهاست.

 




موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺩﺧﺘﺮﺧﺎﻧﻤﯽ ﺯﻳﺒﺎ ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺭﺋﻴﺲ ﺷﺮﻛﺖ ﺍﻣﺮﻳﻜﺎﯾﯽ ﺝ ﭖ ﻣﻮﺭﮔﺎﻥ ﻧﺎﻣﻪﺍﯼ ﺑﺪﻳﻦ ﻣﻀﻤﻮﻥ ﻧﻮﺷﺖ :
ﻣﻦ 24ﺳﺎﻝ ﺩﺍﺭﻡ. ﺟﻮﺍﻥ،ﺯﻳﺒﺎ،ﺧﻮﺵﺍﻧﺪﺍﻡ،ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺗﺤﺼﯿﻼﺕ ﺁﮐﺎﺩﻣﯿﮏ ﻫﺴﺘﻢ ....
ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﺑﺎﻣﺮﺩﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺷﻤﺎﺩﺭﺁﻣﺪﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؟
ﺟﻮﺍﺏ ﻣﺪﻳﺮﺷﺮﻛﺖ ﻣﻮﺭﮔﺎﻥ :
ﺍﺯ ﺩﻳﺪ ﻳﮏ ﺗﺎﺟﺮ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺎﺷﻤﺎ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﺁﻧﭽﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭﺳﺮ ﺩﺍﺭﻳﺪ ﻣﺒﺎﺩﻟﻪ ﻣﻨﺼﻔﺎﻧﻪ " ﺯﻳﺒﺎﺋﯽ " ﺑﺎ " ﭘﻮﻝ " ﺍﺳت
ﺯﻳﺒﺎﯾﯽ ﺷﻤﺎ ﺭﻓﺘﻪﺭﻓﺘﻪ ﻣﺤﻮﻣﻴﺸﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﭘﻮﻝ ﻣﻦ ﺑﻌﻴﺪ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺑﺎﺩﺭﻭﺩ .
ﺩﺭﺁﻣﺪ ﻣﻦ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﻓﺖ ﺍﻣﺎ ﭼﯿﻦ ﻭﭼﺮﻭﮎ ﻭﭘﯿﺮﯼ ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ ﺯﯾﺒﺎﺋﯽ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪﺷﺪ .
ﻣﻦ ﻳﮏ " ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﺷﺪ " ﻫﺴﺘﻢ ﺍﻣﺎ ﺷﻤﺎ ﯾﮏ " ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ ﺭﻭﺑﻪ ﺯﻭﺍﻝ ." ﭘﺲ ﺁﺩﻡ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﻧﺎﺩﺍﻥ ﻧﻴﺴﺖ ﺑﺎﺷﻤﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﺪ. ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﺎﺍﻣﺜﺎﻝ ﺷﻤﺎ ﻗﺮﺍﺭﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻳﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻫﺮﮔﺰ .
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﺋﯽ ﮐﺎﻻﻫﺎﯼ ﺑﺎﺍﺭﺯﺷﯽ ﻣﺜﻞ " ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ، ﭘﺎﮐﺪﺍﻣﻨﯽ، ﺷﻌﻮﺭ، ﺍﺧﻼﻕ، ﺗﻌﻬﺪ،ﺻﺪﺍﻗﺖ، ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ، ﺣﻤﺎﯾﺖ ﻭﻋﺸﻖ " ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﻣﻦ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﺷﺪ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﯾﻦ ﻣﻌﺎﻣﻠﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻧﯿﺰﺳﻮﺩ ﺍﻭﺭ ﺍﺳﺖ ....
ﻭﺍﯾﻦ ﮐﻞ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺯﻧﺪﮔﯿﺴﺖ.

 

با تشکر از مهساخانم :http://irongirls.blogfa.com/

 




موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

هنگامی که لیلی و مجنون ده ساله بودند روزی مجنون در مکتب خانه پشت سر لیلی نشسته بود .

استاد سوالی را از لیلی پرسید ، لیلی جوابی نداد ، مجنون از پشت سر آهسته جواب را در گوش لیلی گفت اما لیلی هیچ نگفت .

استاد دوباره سوال خود را پرسید و باز مجنون در گوش لیلی و باز لیلی هیچ نگفت و بعد از بار سوم استاد لیلی را خواند و چوب را بر پای لیلی بست و او را فلک کرد .

لیلی گریه نکرد و هیچ نگفت. بعد از کلاس ، لیلی با پای کبود لنگ لنگ قدم بر می داشت که مجنون عصبانی دستش را بر بازوی لیلی زد و گفت:

دیوانه ، مگر کر بودی که آنچه را به تو گفتم نشنیدی و یا لال که به استاد نگفتی . لیلی اشکش در آمد و دوید و رفت .

استاد که شاهد این منظره بود پیش رفت و گفت :
لیلی نه کر بود و نه لال ، از عشق شنیدن دوباره صدای تو ، فلک را تحمل کرد و دم بر نیاورد ،

اما از ضربه اهسته دست تو اشکش در آمد ، من اگر او را به فلک بستم استادش بودم و حق تنبیه او را داشتم اما تو عشق او بودی و هیچ حقی برای سرزنش کردنش نداشتی . مجنون کاش می فهمیدی که لیلی کر شد تا تو باز گویی.

 




موضوعات مرتبط: عاشقانه , داستان , احساس

تاريخ : دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

مردفقیرى بودکه همسرش از ماست کره میساخت و او آنرا به یکى از بقالی های شهر میفروخت،آن زن کره ها را بصورت دایره های یک کیلویى میساخت. مردپس ازفروختن کره ها،در مقابل مایحتاج خانه رامیخرید. 
روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامیکه آنها را وزن کرد، اندازه هر کره 900 گرم بود،او از مردفقیر عصبانى شدو روز بعد به مردفقیر گفت: دیگر از تو کره نمیخرم،تو کره را بعنوان یک کیلو به من میفروختى در حالیکه وزن آن 900 گرم است. مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: ما ترازویی نداریم،بنابراین یک کیلو شکر ازشما خریدیم و آن یک کیلو شکر شما را بعنوان وزنه قرار دادیم! مرد بقال از شرمندگی نمیدانست چه بگوید ...!!!! 
یقین داشته باش که: به اندازه خودت برای تو اندازه گرفته میشود.

 



موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٤ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد!
صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است.
مشتری: چرا این طوطی اینقدر گران است؟
صاحب فروشگاه: این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی دارد!
مشتری: قیمت طوطی وسطی چقدر است؟‌
صاحب فروشگاه: ...
طوطی وسطی ۱۰۰۰ دلار است! برای اینکه این طوطی هر کاری را که سایر طوطی ها انجام می دهند، انجام داده و علاوه بر این توانایی نوشتن مقاله ای که در هر مسابقه ای پیروز شود را نیز دارد!!
و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسیده و صاحب فروشگاه گفت: ۴۰۰۰ دلار !
مشتری: این طوطی چه کاری می تواند انجام دهد؟
صاحب فروشگاه جواب داد: صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر ارشد صدا می زنند!

 




موضوعات مرتبط: طنز , داستان

تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پادشاهی دیدکه خدمتکاری بسیار شاد است ، از او علت شاد بودنش را پرسید. خدمتکار گفت : قربان همسر و فرزندی دارم و غذایی برای خوردن و لباسی برای پوشیدن و بدین سبب من راضی و شادم. پادشاه موضوع را به وزیر گفت . وزیر هم گفت: قربان چون او عضو گروه ۹۹ نیست بدان جهت شاد است ، پادشاه پرسید گروه ۹۹ دیگر چیست؟ وزیر گفت : قربان یک کیسه برنج را با ۹۹ سکه طلا جلو خانه وی قرار دهید ، و چنین هم شد . خدمتکار وقتی به خانه برگشت با دیدن کیسه وسکه ها بسیار شادشد و شروع به شمردن کرد ، ۹۹ سکه ؟؟ و بارها شمرد و تعجب کرد که چرا۱۰۰ تا نیست، همه جا را زیر و رو کرد ولی اثری از یک سکه نبود ، او ناراحت شد و تصمیم گرفت از فردا بیشتر کار کند تا یک سکه طلای دیگر پس انداز کند ، او از صبح تا شب سخت کار میکرد،و دیگر خوشحال نبود.وزیر هم که با پادشاه او را زیر نظر داشت گفت : قربان او اکنون عضو گروه ۹۹ است و اعضای این گرو کسانیند که زیاد دارند اما شاد و راضی نیستند.
خوشبختی در سه جمله است:
تجربه از دیروز ، استفاده از امروز، امید به فردا
ولی ما با سه جمله دیگر زندگی را تباه میکنیم:
حسرت دیروز ، اتلاف امروز ، ترس از فردا.



موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مردی نابینا زیر درختی بر سر دو راهی نشسته بود

پادشاهی نزد او آمد، از اسب پیاده شد و ادای احترام کرد و گفت:
قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟ »

پس از او وزیر پادشاه نزد مرد نابینا رسید و بدون ادای احترام گفت:
آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌

سپس سربازی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ 
احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟؟؟

هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد. مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید: 
به چه می خندی؟

نابینا پاسخ داد:
اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود. 
مرد دوم وزیر او بود 
و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.

مرد با تعجب از نابینا پرسید:
چگونه متوجه شدی؟
مگر تو نابینا نیستی؟ 
نابینا پاسخ داد:

فرق است میان آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد… 
ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد.

طرز رفتار هر کس نشانه شخصیت اوست...
نه سفیدی بیانگر زیبایی است.. 
و نه سیاهی نشانه زشتی..
شرافت انسان به اخلاقش هست

 




موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دوره جنگ جهانی دوم یک افسر نازی آلمانی به پاریس آمد و از نقاشی های پیکاسو بازدید کرد.
وقتی چشمش به تابلوی "گرنیکا" ی پیکاسو افتاد که درمورد جنگ جهانی دوم کشیده بود ، با آن ترکیب عجیب رنگ ها، آشوب و بی نظمی که در آن تابلو هست 
به پیکاسو گفت: این کار شماست؟
پیکاسو در پاسخ به او گفت: 
نه، ....این کارِ شماست!

 



موضوعات مرتبط: اس ام اس , داستان

تاريخ : چهارشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۳ | ۱:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

سه تابچه تو خونه بودن اولی عشق نام داشت دومی محبت نام داشت و سومی دوستت دارم بود . یک روز پدرشان عشق و محبت رابه بازار بردحالا بگو کی خونه مونده؟
نشنیدم بازم بگو؟واقعاً؟!

 




موضوعات مرتبط: اس ام اس , عاشقانه , داستان

تاريخ : یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

مردی به دربار کریم خان زند میرود و با ناله و فریاد میخواهد تا کریمخان را ملاقات کند...
خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را میشنود و دستور میدهد که مرد را به حضورش ببرند.
مرد به حضور خان زند میرسد و کریم خان از وی میپرسد:
چه شده است چنین ناله و فریاد می کنی؟
مرد می گوید دزد، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!
خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟!
مرد میگوید: خوابیده بودم!
خان میگوید: خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟
مرد در این لحظه آن چنان پاسخی میدهد که استدلالش در تاریخ ماندگار میشود و سرمشق آزادی خواهان میگردد. مرد میگوید:
خوابیده بودم، چون فکر میکردم تو بیداری..!
خان بزرگ زند لحظه ای سکوت میکند و دستور جبران خسارت اورا میدهد.



موضوعات مرتبط: آموزنده , داستان

تاريخ : دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

لطیفه جالبی بین مردم برزیل رواج دارد که نگرشی در قبال کارهای دولتی به دست می‌دهد:
دو شیر از باغ وحشی می‌گریزند و هر کدام راهی را در پیش می‌گیرند.
یکی از شیرها به یک پارک جنگلی پناه می‌برد، اما به محض آن‌که بر اثر فشار گرسنگی رهگذری را می‌خورد به دام می‌افتد.
ولی شیر دوم موفق می‌شود چند ماهی در آزادی به سر ببرد و هنگامی هم که گیر می‌افتد و به باغ وحش بازگردانده می‌شود حسابی چاق و چله است.
شیر نخست که در آتش کنجکاوی می‌سوخت از او پرسید: «کجا پنهان شده بودی که این همه مدت گیر نیفتادی؟!
شیر دوم پاسخ می‌دهد: «توی یکی از ادارات دولتی». هر سه روز در میان یکی از کارمندان اداره را می‌خوردم و کسی هم متوجه نمی‌شد !!!
«پس چطور شد که گیر افتادی؟!!!
شیر دوم پاسخ می‌دهد: «اشتباها آبدارچی را خوردم» چون تنها کسی بود که کاری انجام میداد و غیبت او را متوجه شدند!!

 




موضوعات مرتبط: طنز , داستان

تاريخ : شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ناصرالدین شاه به کریم شیره ای گفت نام ابلهان عمده تهران را بنویس ! 
کریم گفت به شرط آنکه نام هر کسی را بنویسم عصبانی نشوی و دستور قتل مرا صادر نکنی ! 
شاه به کریم شیره ای قول داد. 
کریم در اول لیست اسم ناصرالدین شاه را نوشت ! ناصرالدین شاه عصبانی شد و خطاب به کریم گفت : اگر ابلهی و حماقت مرا ثابت نکنی میر غضب را احضار می کنم تا گردنت را بزند !
کریم گفت : مگر تو براتی پنجاه هزار تومانی به پرنس ملکم خان نداده ای که برود در پاریس آن را نقد کند و بیاورد؟! 
ناصرالدین شاه گفت : بلی همین طور است. کریم گفت : من تحقیق کرده ام، پرنس همه املاک و اموال خود را در این مملکت نقد کرده و زن و فرزند و دلبستگی هم در این دیار ندارد، ‌اگر آن وجه را به دست آورد و دیگر به مملکت برنگردد و تو نتوانی به او دست یابی چه می گویی!؟ 
ناصرالدین شاه گفت : « اگر او این کار را نکرده و آن پول را پس بیاورد تو چه خواهی گفت ؟»
کریم شیره ای گفت : « آن وقت نام شما را پاک می کنم و نام او را در اول لیست می نویسم !!»


کریم شیره‌ای دلقک مشهور دربار ناصرالدین شاه قاجار بود. از رعایت ادب به شاه و مقربان درگاه و شاهزادگان معاف بود و اجازه داشت هر موقع، در هر کجا، نسبت به هر کس، هرچه دلش می‌خواهد بگوید

در زمان خفقان سیاسی ناصرالدین شاه، کریم شیره‌ای با ایهام و کنایه و با شدیدترین عبارات و الفاظ طنزآمیز از سفرهای شاه قاجار - که در آن زمان هزینه‌های زیادی را درپی داشت - انتقاد می‌کرد و باعث شادی شاهزادگان و درباریان و شخص شاه می‌شد. محبوبیتش نزد شاه باعث شد که زمانی که وی مُرد سه روز عزای عمومی اعلام شود.

کریم احتمالاً بین سنین ۱۸ و ۲۰ وارد تهران شده‌است. او در اصفهان زندگی می‌کرده‌است و همه او را با نام کریم پشه می‌شناختند (به خاطر نیش و کنایه‌هایش).

یکی از متن‌های به جای مانده از بقال‌بازی، تئاتر کریم شیره‌ای است که نسخه‌ای از آن در کتابخانه ملی تبریز موجوداست. کریم شیره‌ای انتقادهای بسیار تندی از شاه و درباریان می‌کرد از جمله، لقب‌های درباریان را به‌شدت و با کلمات زشت مسخره می‌کرد.



موضوعات مرتبط: طنز , داستان

تاريخ : جمعه ۱٠ بهمن ۱۳٩۳ | ٥:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روباهی از شتری پرسید :
«عمق این رودخانه چه اندازه است؟»

شتر جواب داد: « تا زانو »
ولی وقتی روباه توی رودخانه پرید، آب از سرش هم گذشت و همین طور که دست و پا می‌زد به شتر گفت: 
«تو که گفتی تا زانو ! »

شتر جواب داد: « بله، تا زانوی من، نه زانوی تو »

هنگامی که از کسی مشورت می‌گیریم یا راهنمایی می‌خواهیم باید شرایط طرف مقابل و خودمان را هم در نظر بگیریم.

لزوما" هر تجربه‌ای که دیگران دارند برای ما مناسب نیست...



موضوعات مرتبط: طنز , داستان , آموزنده

تاريخ : دوشنبه ٦ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ساعت آخر بود، ...

دخترک گوشه کلاس تنها و آرام نشسته و به چهره مهربان معلم چشم دوخته. یکی از بچه ها می خواهد چیزی بخورد که معلم می فهمد.

با مهربانی می گوید :

بچّه ها زنگ آخره ! اگه سر کلاس چیزی بخورین نمی تونین توی خونه غذای خوشمزه مامانتون رو بخورین!

چند نفر با خنده و شوخی می گویند اگه غذا نداشتیم چی؟

دخترک در گوشه کلاس آرام زمزمه می کند: اگه مامان نداشتیم چی ... ؟!



موضوعات مرتبط: متن , احساس , داستان

تاريخ : شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روزی روزگاری الاغ های دهی از پالان دوزشان ناراضی بودند و شاکی، زیرا پالانی که برایشان میدوخت پشت شان را زخمی میکرد
در نهایت تصمیم گرفتند که جایی جمع شوند و دعایی بکنند تا شاید پالان دوز دیگری به ده شان بیاید.
دعاهایشان قبول درگاه آمد و پالان دوزی جدید وارد دهشان گشت .
اما چه فایده که این پالان دوز هم لنگه همان پالان دوز سابق... 
پالان راحتی بر تن خر ها نمیدوخت.
بازهم تصمیم گرفتند که جمع شوند و برای آمدن پالان دوز جدید دعایی بکنند
 که این بار نیزدعایشان مقبول گردید و پالان دوز جدید هم آمد، اما افسوس که باز هم پالان شان راحت نبود و پشتشان همچنان زخمی...
هی جمع شدند و هی دعا کردند و این پالاندوز آمد و آن پالاندوز رفت
اما زخم پشتشان خوب نشد که هیچ بدتر هم شد
تا اینکه تصمیم گرفتند جمع شوند واین بار نه برای رهایی از پالان دوز بلکه برای رهایی از خریت خود دعایی بکنند...




موضوعات مرتبط: داستان

تاريخ : پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻧﮕﺎﻩ ﻫﺎ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﭘﺮﺩﻩ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ نمایش ﻓﻴﻠﻢ
ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ . ﺩﺭ ﺁﻏﺎﺯ، ﻓﻴﻠﻢ ﺳﻘﻒ ﻳﮏ ﺍﺗﺎﻕ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ
ﻣﻴﺪﺍﺩ . ﺩﻭ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺳﻘﻒ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﻮﺩ، ﺳﻪ
ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ، ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﻭ ... ﻫﺸﺖ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻭﻝ
ﻓﻴﻠﻢ ﻓﻘﻂ ﺳﻘﻒ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﻮﺩ؛
ﺻﺪﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺣﺎﺿﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﺮﮎ
ﺳﻴﻨﻤﺎ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ
ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ یک شخص ﻗﻄﻊ ﻧﺨﺎﻋﻲ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ ﺭﻭﻯ ﺗﺨﺖ
ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺯﯾﺮﻧﻮﯾﺲ ﺷﺪ:
ﺍﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎ ۸ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯾﻦ فرد
ﺑﻮﺩ ﻭ ﺷﻤﺎ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﺪ همین زمان کوتاه را تحمل کنید.



موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده , احساس

تاريخ : پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پدر روزنامه میخواند اما پسر کوچکش مزاحمش میشد
پدر صفحه ای از روزنامه باعکس نقشه جهان قطعه قطعه کرد،به پسر داد و گفت:
ببینم میتوانی جهان را دقیقا همان طور که هست بچینی؟
میدانست پسرش تمام روز گرفتار اینکار است
اما یک ربع بعد پسر با نقشه کامل برگشت 
پدر پرسید:جغرافی بلدی؟چگونه این نقشه را چیدی؟
پسر گفت:نه.پشت این صفحه عکس یک آدم بود.
وقتی آن آدم را دوباره ساختم،دنیا را هم ساختم...

 



موضوعات مرتبط: آموزنده , متن , داستان

تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مردی میره پیش کشیش تا اعتراف کنه. 
می گه:من در زمان جنگ جهانی دوم به یک مرد در خانه خودم پناه دادم.
کشیش می گه: خوب این که گناه نیست!
مرد می گه: ولی من بهش گفتم برای هر یک هفته ای که در خانه من بمونه باید ۵ دلار بپردازه.
کشیش می گه: درسته که کارت خوب نبوده، ولی تو با نیت خوبی این کار روانجام دادی.
مرد می گه: اوه! متشکرم! خیالم راحت شد. فقط یه سوال دیگه…
کشیش می گه: بگو فرزندم.

مرد می گه: آیا باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟!!!

 




موضوعات مرتبط: داستان , طنز

تاريخ : دوشنبه ٢٢ دی ۱۳٩۳ | ٤:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

میدانید ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ چگونه ﺷﮑﺎﺭ میکنند ؟
رﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﯼ برنده مقداری ﺧﻮﻥ میریزند ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ داده ﻭ ﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ میکنند ...
ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ میبیند و ﺧﻮﻥ ﺭﺍ ﻟﯿﺲ ﻣﯿﺰﻧﺪ ...
ﯾﺦ روی تیغه کم کم ﺁﺏ میشود ﻭ ﺗﯿﻐﻪ ی تیز ،ﺯﺑﺎﻥ ﮔﺮﮒ ﺭﺍ میبُرد ...
ﮔﺮﮒ ﺧﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ میبیند ﻭ به ﺗﺼﻮﺭ و خیال این که ﺷﮑﺎﺭ و طعمه ﺧﻮﺑﯽ پیدا کرده ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻟﯿﺲ میزند ؛اما نمیداند یا نمیخواهد بداند که با آن حرص وصف ناشدنی و شهوت سیری ،دارد ﺧﻮﻥ ﺧﻮﺩش ﺭﺍ میخورد !
ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺍﺯ ﮔﺮﮒ ﺧﻮﻥ میرود تا به دست خودش کشته میشود ...
نه گلوله ای شلیک میشود و نه نیزه ای پرتاب !
اما گرگ با همه غرورش سرنگون میشود !
"مراقب باش که داری به چه هدفی و چه روشی به امید رسیدن به چه مقصدی جلو میری و زندگی میکنی"

 




موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : دوشنبه ٢٢ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد ! کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد ! پس برای این که حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد ، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود ! مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند ، اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد ، سعی می کرد روی خاک ها بایستد ! روستایی ها همین طور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا این که به لبه ی چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد !
مشکلات مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم : اول این که اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود !




موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

در روزگاری نه چندان دور وزیر شاه عباس به او گفت: قوت(غذای) بیشتر مردم فقیر ماست است و ماست بند ها نیز مرتب قیمت ماست را بالا می برند. حکمی صادر فرمائید که قیمت ماست ها زیاد نشود…. تا به مردم بیچاره فشار وارد نیاید.

پادشاه نیز امر می کند که قیمت ماست نباید از فلان مقدار بیشتر شود.
از این ماجرا مدتی میگذرد تا اینکه روزی به پادشاه خبر می دهند که ماست بند های شهر دو نوع ماست می فروشند.
ماست شاه عباسی که به قیمت اعلام شده به فروش می رود و ماستی که به قیمت بالا تر عرضه میگردد.

پس از این خبر پادشاه یک روز با لباس مبدل به بازار می رود و طلب ماست می کند. ماست بند می گوید: چه ماستی می خواهی؟
پادشاه با تعجب می پرسد: ماست می خواهم دیگر! چه فرقی می کند؟

ماست بند می گوید: گوئی تازه به این مملکت آمدی؟! در این ولایت دو نوع ماست داریم. ماست شاه عباسی که همان دوغی است که در جلوی در است و به قیمت اعلام شده به فروش می رود و ماستی هم پشت دکان داریم که ماستی سفت و آب رفته است و قیمتش بالاتر از قیمت اعلام شده است. حالا از کدام می خواهی؟

پادشاه دستور می دهد که ماست بند را وارونه از در دکان آویزان کنند و کمرش را محکم ببندند و تمام ماست های آب بسته را در پاچه های شلوارش بریزند و بعد پاچه هایش را محکم ببندند و آن قدر در آن حالت بماند تا تمام آب ماست ها کشیده شود.

بعد از این حکم تمام ماست بندها از ترس شاه ماست های خود را در کیسه کردند و مقابل در دکان آویختند.

این شد که از آن پس هر کسی که کاری را از روی ترس و اجبار انجام می دهد می گویند که:
فلانی ماستش را کیسه کرده است!



موضوعات مرتبط: آموزنده , داستان

تاريخ : جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳ | ٥:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روزی جراح قلبی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد!

تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح قلب گفت:

من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم! در حقیقت من هم به ماشین زندگی میبخشم!
حال چطور درآمد سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟!

جراح قلب نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت :
اگر می خواهی درآمدت صد برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!



موضوعات مرتبط: آموزنده , داستان

تاريخ : جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستانهای روانی رفتیم ...
بیرون بیمارستان غُلغله بود
چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند

چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می دادند

وارد حیاط بیمارستان که شدیم ، دیدیم جایی است آرام و پردرخت. بیماران روی نیمکتها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت وگو میکردند

بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت:
من می روم روی نیمکت دیگری مینشینم که شما راحت تر بتوانید صحبت کنید
پروانه زیبایی روی زمین نشسته بود ، بیماری پروانه را نگاه می کرد و نگران بود که مبادا زیر پا لِه شود

آمد آهسته پروانه را برداشت و کف دستش گذاشت تا پرواز کند و برود .
ما بالاخره نفهمیدیم

بیمارستان روانی اینور دیوار است یا آنور دیوار؟



موضوعات مرتبط: آموزنده , داستان , احساس

تاريخ : چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


شیخ حسن جهرمی می‌گوید: در سالی که گذارم به جندی‌شاپور افتاد، سخنی از محمد مهتاب شنیدم که تا گور بر من تازیانه می‌زند.
دیدمش که زیر آفتاب تموز نشسته، نخ می‌ریسد و ترانه‌ زمزمه می‌کند. بدو گفتم ای مرد خدا، مرا عاشقی بیاموز .
مهتاب گفت: نخست بگو آیا هرگز خطی خوش، تو را مدهوش کرده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز شکفتن گلی در باغچۀ خانه‌ات تو را از غصه‌های بی‌شمار فارغ کرده است؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی؟ گفتم: نه. گفت: هرگز زیر نم‌نم باران، آواز خوانده‌ای؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز به آسمان نگریسته‌ای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون فرو نشانی؟ گفتم: نه. گفت: هرگز خندۀ کودکی نازنین، تو را به خلسۀ شوق برده است؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز غزلی یا بیتی یا سخنی فصیح، چندان تو را بی‌خود کرده است که اگر نشسته‌ای برخیزی و اگر ایستاده‌ای بنشینی؟ گفتم: نه. گفت: هرگز زلالی آب یا بلندی سرو یا نرمی گلبرگ یا کوشش مورچه‌ای، اشک شوق از دیدۀ تو سرازیر کرده است؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز شده است که بخندی چون دیگری خندان است و بگریی چون دیگری گریان است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز بر سیبی یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف می‌کنی، چشم دوخته‌ای؟ گفتم: نه. گفت: هرگز عاشق کتابی یا نقشی یا نگاری یا آموزگاری شده‌ای؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز دست بر روی خویش کشیده‌ای و با چشم و گوش و ابروی خویش معاشقت کرده‌ای؟ گفتم: نه. گفت: از من دور شو ای ملعون که سنگ را عاشقی می‌توان آموخت، تو را نه!



موضوعات مرتبط: آموزنده , احساس , داستان

تاريخ : پنجشنبه ٤ دی ۱۳٩۳ | ٤:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

رﻭﺯی ﻳﻚ ﻣﺮﺩ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ پسر ﻛﻮﭼﻜﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻩ ﺑﺮﺩ
ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﺪ ﻣﺮﺩمی ﻛﻪ ﺩﺭ آنجا ﺯﻧﺪگی میﻛﻨﻨﺪ ﭼﻘﺪﺭ ﻓﻘﻴﺮ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
آﻥ ﺩﻭ ﻳﻚ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﻭﺯ ﺩﺭﺧﺎﻧﻪ ﻣﺤﻘﺮ ﻳﻚ ﺭﻭﺳﺘﺎیی ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﻭ ﺩﺭ پایان ﺳﻔﺮ ﻣﺮﺩ ﺍﺯ پسرش
پرسید: ﻧﻈﺮﺕ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻣﺴﺎﻓﺮﺗﻤﺎﻥ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟

پسر پاسخ ﺩﺍﺩ: ﻋﺎلی ﺑﻮﺩ پدر!
پدر پرسید: آﻳﺎ ﺑﻪ ﺯﻧﺪگی آﻧﻬﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﻛﺮﺩی؟
پسر پاسخ ﺩﺍﺩ: ﺑﻠﻪ پدر!

پدر پرﺳﻴﺪ: ﭼﻪ ﭼﻴﺰی ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺳﻔﺮ ﻳﺎﺩ ﮔﺮفتی؟

پسر کمى ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ آﺭﺍمی ﮔﻔﺖ: ﻓﻬﻤﻴﺪم
ﻣﺎ ﺩﺭ ﺣﻴﺎﻃﻤﺎﻥ ﻳﻚ ﻓﻮﺍﺭﻩ ﺩﺍﺭﻳﻢ ﻭ آﻧﻬﺎ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ‌ﺍى ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻛﻪ ﻧﻬﺎﻳﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ،
ﻣﺎ ﺩﺭ ﺣﻴﺎﻃﻤﺎﻥ ﻓﺎﻧﻮﺱ‌های ﺗﺰئینی ﺩﺍﺭﻳﻢ ﻭ آﻧﻬﺎ ﺳﺘﺎﺭﮔﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻧﺪ،
ﺣﻴﺎﻁ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺩﻳﻮﺍﺭﻫﺎﻳﺶ ﻣﺤﺪﻭﺩ می‌ﺷﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻍ آﻧﻬﺎ بی‌ﺍﻧﺘﻬﺎﺳﺖ!

ﺑﺎ ﺷﻨﻴﺪﻥ ﺣﺮﻓﻬﺎى پسر ﺯﺑﺎﻥ ﻣﺮﺩ ﺑﻨﺪ آﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ.

ﺑﻌﺪ پسر ﺑﭽﻪ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻛﺮﺩ: ﻣﺘﺸﻜﺮم پدر ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ
ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍدى ﻛﻪ ﻣﺎ ﭼﻘﺪﺭ ﻓﻘﻴﺮ ﻫﺴﺘﻴﻢ!

ﺍﻧﺪﺭﻭﻣﺘﻴﻮﺱ :
یکی ﺯﻳﺒﺎیی ﻣﻨﻈﺮﻩ ﺭﺍ می‌بیند ﻭ ﺩﻳﮕﺮی کثیفی پنجره ﺭﺍ.
ﺍﻳﻦ ﺷﻤﺎ ﻫﺴﺘﻴﺪ ﻛﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ می‌ﻛﻨﻴﺪ ﭼﻪ ﭼﻴﺰی ﺭﺍ ﺑﺒﻴﻨﻴﺪ ﻭ ﺑﻪ ﭼﻪ ﭼﻴﺰی ﺑﻴﻨﺪﻳﺸﻴﺪ..



موضوعات مرتبط: آموزنده , داستان

تاريخ : پنجشنبه ٤ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مرﺩ ﻓﻘﯿﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮐﺮﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ.
ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮﯾﻰ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ.
ﻣﺮﺩ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺑﻘﺎﻟﻰ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﯾﺤﺘﺎﺝ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﯾﺪ.
ﺭﻭﺯﻯ ﻣﺮﺩ ﺑﻘﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺷﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﻨﺪ.
ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﺮﺩ، ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﺮ ﮐﺮﻩ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ.
ﺍﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻋﺼﺒﺎﻧﻰ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ:
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﻧﻤﻰ ﺧﺮﻡ، ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺘﻰ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ ﻭﺯﻥ ﺁﻥ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ.
ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ ﻭ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻣﺎ ﺗﺮﺍﺯﻭﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﺮﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻭﺯﻧﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻰ ﺩﺍﺩﯾﻢ.
ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ: ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﻰ ﮔﯿﺮﯾﻢ.

 




موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دیل کارنگی در یک سخنرانی در سمینارش !؟
کلام را با در دست گرفتن یک اسکناس صد دلاری شروع کرد ،
او پرسید : چه کسی این صد دلار را می خواهد ؟
تمام دست ها بالا رفت ،
او گفت : من این صد دلار را به یکی از شما می دهم !؟
اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم !!!
او اسکناس را مچاله کرد و پرسید : 
چه کسی هنوز این را می خواهد ؟
باز هم تمام دست ها بالا بودند ، 
او جواب داد خوب ، اگر این کار را کنم چه ؟
او پول را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد ،
بعد آن را برداشت و گفت :
مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنها را می خواهد ؟
بازهم تمام دستها بالا بودند ،
سپس گفت :
هیچ اهمیتی ندارد که من با پول چه کردم !؟
شما هنوز هم آن را می خواستید ،
چون ارزشش کم نشد و هنوز هم صد دلار می ارزید ...
اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم ، مچاله می شویم !!!
و با تصمیم هایی که می گیریم و حوادثی که به سراغ ما می آیند ،
آلوده می شویم !!!
و ما فکر می کنیم که بی ارزش شده ایم !؟
اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد ،
شما هرگز و تحت هیچ شرایطی ارزش خود را از دست نمی دهید ،
کثیف یا تمیز ، مچاله یا چین دار ، 
شما هنوز ،
برای کسانی که شما را واقعا دوستتان دارند ، بسیار ارزشمند هستید ...



موضوعات مرتبط: آموزنده , داستان

تاريخ : یکشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۳ | ٤:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

تو شمال شهر و یه جای لرد نشین یه شهری تو آمریکا ، یه قنادی باز شد .. فقط پولدارا میتونستن اونجا خرید کنن ، یه روز که تعدادی از پولدارا تو قنادی در حال خرید بودن ، یه گدای ژنده پوش وارد شد و تموم جیبهاشو گشت ، یه سنت پیدا کرد و گذاشت رو میز ، گفت اینو شیرینی بهم بده !!!! مدیر قنادی با دیدن این صحنه جلو اومد و به اون فقیر تعظیم کرد و با خوشحالی و لبخند ازش حال پرسید و گفت : قربان ! خیلی خوش اومدید و قنادی ما رو مزین فرمودید ... پولتون رو بردارید و هر چقدر شیرینی دوست دارید انتخاب کنین !!!امروز مجانیه اینجا ...
پولدارا ازین حرکت ناراحت شدن و اعتراض کردن که چرا با ما اینجوری برخورد نکرده ای تا حالا ؟ مدیر قنادی گفت : شما هم اگه مثل این آقا ، تموم داراییتون رو ، رو میز میذاشتین ، جلوتون تعظیم میکردم ... کاش همه ی ما دارایی هامون رو ، که توانایی های ماست ، رو میکردیم تا دنیا جلومون تعظیم کنه ...



موضوعات مرتبط: احساس , داستان , آموزنده

تاريخ : شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۳ | ٤:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

{در روز محشر که مردگان همه از درون قبرها بیرون می آمدند }....چقدر دلم به حال دخترک بی ریخت و قواره زردنبوئی سوخت که شبیه به لیموی شیرینی که آبش را تا آخرین قطره چلانده و کشیده باشند، زار و نزار در آن حیص و بیص وانفسا، دامن جوانکی را سفت چسبیده بود و شنیدم که می گفت :"نورالله من همان خدیجه خودت می باشم، یادت هست در آن شب تاریخی در باغچه حاجی فتح الله زیر درخت یاسمن و در آن مهتاب و بوی گل با هم قرار گذاشتیم که در این دنیای آخرت همدیگر را پیدا کنیم و الی الابد از هم جدا نشویم؟" ولی جوانک سخت حاشا می کرد و اصرار داشت که:"سرکار خانوم، قطعا من را اشتباه گرفته اید!" و عاقبت چون لجاجت آن بیچاره را دید دامن کفن را بچابکی خلاص نموده و حالا ندو کی بدو!

"صحرای محشر" - محمد علی جمالزاده

 



موضوعات مرتبط: داستان , طنز

تاريخ : یکشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

معلمی به یک پسر هفت ساله ریاضی درس می‌داد. یک روز که پسر پیش معلم آمده بود، معلم می‌خواست شمارش و جمع را به پسرک آموزش دهد. معلم از پسر پرسید: «اگر من یک سیب، با یک سیب دیگه و یک سیب دیگه به تو بدهم، چند تا سیب داری؟»
پسرک کمی فکر کرد و با اطمینان گفت: «چهار!»
معلم که نگران شده بود انتظار یک جواب درست را داشت؛ سه. معلم با ناامیدی با خود فکر کرد: «شاید بچه درست گوش نکرده باشه.»
او به پسر گفت: «پسرم، با دقت گوش کن. اگر من یک سیب با یک سیب دیگه و دوباره یک سیب دیگه به تو بدم، تو چند تا سیب داری؟»
پسر ناامیدی را در چشمان معلم می‌دید. او این بار با انگشتانش حساب کرد. پسر سعی داشت جواب مورد نظر معلم را پیدا کند تا بلکه خوشحالی را در صورت او ببیند اما جواب باز هم چهار بود و این بار با شک و تردید جواب داد: «چهار.»
یأس بر صورت معلم باقی ماند. او به خاطر آورد که پسرک توت فرنگی خیلی دوست دارد. با خودش فکر کرد شاید او سیب دوست ندارد و این باعث می‌شود نتواند در شمارش تمرکز کند. معلم با این فکر، مشتاق و هیجان زده از پسر پرسید: «اگر من یک توت فرنگی و یک توت فرنگی دیگه و یک توت فرنگی دیگه به تو بدم، چند تا توت فرنگی داری؟»
پسر که خوشحالی را بر صورت معلم می‌دید و دوست داشت این خوشحالی ادامه یابد دوباره با انگشتانش حساب کرد و با لبخندی از روی شک و تردید گفت: «سه؟»
معلم لبخند پیروزمندانه‌ای بر چهره داشت. او موفق شده بود. اما برای اطمینان، دوباره پرسید: «حالا اگه من یک سیب و یک سیب دیگه و یک سیب دیگه به تو بدم، چند تا سیب داری؟»
پسر بدون مکث جواب داد: «چهار!»
معلم مات و مبهوت مانده بود. با عصبانیت پرسید: «چرا چهار سیب؟»
پسر با صدایی ضعیف و مردد گفت: «آخه من یک سیب هم تو کیفم دارم.»
وقتی کسی جوابی به شما می‌دهد که متفاوت از آنچه می‌باشد که شما انتظار دارید، سریع نتیجه‌گیری نکنید که او اشتباه می‌کند. شاید ابعاد و زوایایی از موضوع وجود دارد که شما درباره آنها هنوز فکر نکرده‌اید یا شناخت ندارید.



موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : پنجشنبه ٦ آذر ۱۳٩۳ | ۳:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ ، ﻳﮏ ﺟﻔﺖ ﮐﻔﺶ ﺧﺮﻳﺪﻡ ﮐﻪ ﺭﻧﮕﺶ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ ،
ﺍﻣﺎ ﺍﻧﺪﮐﻲ ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﮐﺮﺩ. 
ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ: ﮐﻤﻲ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺭﺩ، ﺟﺎ
ﺑﺎﺯﻣﻲ ﮐﻨﺪ . 
ﺧﺮﻳﺪﻡ ، ﭘﻮﺷﻴﺪﻡ ، ﺧﻴﻠﻲ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﻣﺎ ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ ، ﻓﻘﻂ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻫﺎﻱ ﭘﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﺳﺎﺧﺖ .
ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ، ﺑﻬﺮ ﺣﺎﻝ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻧﮕﻲ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ ، ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮﻫﺎﻱ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻣﻲ ﭘﻮﺷﻢ !
ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮﻫﺎﻱ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻫﻢ ، ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﮐﺮﺩ.
ﻣﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﮐﻔﺸﯽ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ، ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺮﻧﮓ ﺑﻮﺩ ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻣﯽ ﺧﺮﯾﺪﻡ، ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺮﯾﺪﻡ ﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻧﮕﻬﺶ ﻣﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ !
"ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺳﺖ" 
ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻧﮕﻬﺶ ﺩﺍﺷﺖ . 
ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻃﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻭ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ
ﺣﻤﻠﺶ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﯼ ﺩﻟﺨﻮﺍﻩ ﺗﺒﺪﯾﻞ
ﺷﻮﺩ.
ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﮐﺮﺩﻧﺶ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩ!
ﺍﻣﺮﻭﺯ،
ﮐﻔﺶ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﺍﻧداختم.....

ناشناس

 



موضوعات مرتبط: احساس , داستان

تاريخ : پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


امروز صبح شیطان را دیدم .
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت.
گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند.
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!
گفتم:
به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
گفت:
من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که :
همانا تو خود پدر منی



موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

حکایات دهم آبان، خرها در صدراسلام

عمل خوب مرا بلیس
کودکی با معلم خود گفت: در خواب می دیدم گویا به گه آلوده شدم و تو به عسل. گفت: این عمل بد تو است و آن عمل صالح من. گفت: تمام خواب را بشنو؛ تو داشتی مرا می لیسیدی و من تورا. گفت: دور شو که خدا لعنت ات کند.

ترازو و درهم
از شخصی چند درهم دزدیدند. کسی گفت: چرا غصه می خوری؟ روز قیامت در ترازوی تو باشد. گفت: اتفاقا ترازوی مرا هم دزدیدند.

اخلاق الاعراب
به اعرابی گفتند: آیا شاد می شوی که اهل بهشت باشی ولی انتقام خون خویش نگیری؟ گفت: برعکس! می خواهم انتقام خون را بگیرم و ننگ از خود دور کنم و با فرعون به جهنم بروم.

کی می گه خر نیست؟
شخصی به در خانه مردی آمد و از او خری به امانت خواست. پالانی بیرون آورد و گفت: بیرون شو که همه خرند، بر پشت هر کس خواستی بگذار و برو.

( حکایات از محاضرات راغب اصفهانی)



موضوعات مرتبط: داستان , طنز

تاريخ : یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳ | ٤:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روز اول بی‌هوا قلب مرا دزدید و رفت
روز دوم آمد و اسم مرا پرسید و رفت
روز سوم آخ! خالی هم کنار لب گذاشت 
دانه‌ی دیوانگی را در دلم پاشید و رفت
روز چارم دانه‌اش گل داد و او با زیرکی
آن غزل را از لبم نه از نگاهم چید و رفت
با لباس قهوه‌ای آن روز فالم را گرفت
خویش را در چشم‌های بی‌قرارم دید و رفت
فیل را هم این بلا از پا می‌اندازد خدا !
هی لب فنجان خود را پیش من بوسید و رفت
او که طرز خنده‌اش خانه خرابم کرده بود
با تبسم حال اهل خانه را پرسید و رفت
تا بچرخانم دلش را نذرها کردم ولی
جای دل، از بخت بد، دلبر خودش چرخید و رفت
زیر باران راه رفتن، گفت می‌چسبد چقدر!
با همین حالش به من حال دعا بخشید و رفت
استجابت شد چه بارانی گرفت آن‌شب ولی
بی‌ من او بارانیش را پا شد و پوشید و رفت
روز آخر بی‌دعا بی‌ابر هم باران گرفت
دید اشکم را نمی‌دانم چرا خندید و رفت؟

ناشناس

 



موضوعات مرتبط: عاشقانه , شعر , داستان

تاريخ : جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دوانتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.

یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.

مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است.

کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "

مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. "

موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.

مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم.

این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟

 




موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ،
بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم.
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا،
پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ،
جوان با اشاره... به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد،
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند
پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند،
پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود!

 





موضوعات مرتبط: طنز , داستان

تاريخ : دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

حکیمی ، روزی با خداوند مکالمه ای داشت :
" خداوندا ! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند ؟ "

خداوند آن حکیم را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد مرد نگاهی به داخل انداخت ، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف غذا بود ، و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد !

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر و مریض حال بودند ، به نظر قحطی زده می آمدند ، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازو هایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند ،

اما از آن جایی که این دسته ها از بازو هایشان بلند تر بود ، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود بگذارند

حکیم با دیدن این صحنه و عذاب آنها غمگین شد ، 
خداوند گفت : " تو جهنم را دیدی ! "

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خداوند در را باز کرد ، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود ، یک میز گرد با یک ظرف غذا روی آن افراد دور میز ، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند ،

ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده ، می گفتند و می خندیدند ،

حکیم گفت : " نمی فهمم ! "

خداوند جواب داد : " ساده است ! می بینی ؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند ، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند ! "

 




موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۳ | ٥:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


روزی در یک قبلیه افریقایی انسان شناسی پیشنهاد یک بازی را به بچه ها آن قبلیه میدهد. بازی از این قرار بود : او با قرار دادن یک سبد پر از میوه در نزدیکی یک درخت به آنها گفت: بچه ها مسابقه میزاریم که هرکس زودتر به سبد میوه های خوشمزه رسید برنده سبد میوه است . هنگامی که او به آنها شرح داد با کمال تعجب دید که آنها در یک زمان دست یکدیگر را گرفتند و با هم بسوی سبد رفته سپس با هم نشسته و باهم لذت از خوردن میوه ها بردند. انسان شناس متعحب از آنها پرسید که چرا آنها دست به این کار زدند در حالیکه یک نفر به تنهائی می توانست تمام میوه ها را برای خود بردارد. 
کودکان به او گفتند "اوبونتو "چگونه امکان دارد که یکی از ما خوشحال بشود در حالیکه بقیه ما غمگین هستند''؟
نام اوبونتو از یکی از مفاهیم آفریقای جنوبی به معنی «انسانیت نسبت به دیگران» گرفته شده است . 





موضوعات مرتبط: آموزنده , داستان

تاريخ : یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند ! 

بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است، به دو قور باغه دیگر گفتند که چاره ای نیست! شما به زودی خواهید مُرد...

دو قورباغه این حرف ها را نادیده گرفتند و کوشیدند که از گودال بیرون بپرند اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید. شما خواهید مُرد .

پس از مدتی یکی از دو قورباغه دست از تلاش برداشت و مُرد اما قورباغه دیگر همچنان به تلاش خود ادامه داد تا بیرون آمد و موفق شد!

وقتی از گودال بیرون آمد، معلوم شد که قورباغه نا شنواست ! در واقع او تمام این مدت فکر می کرده که دیگران بالای سرگودال او را تشویق میکنند!  




موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده , عکس

تاريخ : چهارشنبه ٩ مهر ۱۳٩۳ | ۳:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺟﻤﻠﻪ ﺣﮑﯿﻤﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﻃﻼ ﺑﺪﻫﻨﺪ .
ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺰﺭﻋﻪﺍﯼ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻧﻮﺩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺷﺘﻦ ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺍﺳﺖ.

ﺍﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﺟﻠﻮ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ، ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﻃﻮﻝ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ ﻭ ﺛﻤﺮ ﺩﻫﺪ، ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﭼﻪﺍﻣﯿﺪﯼ ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻣﯽ ﮐﺎﺭﯼ؟ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﺎﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﺎ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﻣﺎ ﻣﯽﮐﺎﺭﯾﻢ ﺗﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ.

ﺍﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﺏ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺧﻮﺷﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺟﻮﺍﺑﺖ ﺣﮑﯿﻤﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﻃﻼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ. ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﺧﻨﺪﯾد، ﺍﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﭼﺮﺍ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ؟

ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﺛﻤﺮﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻣﻦ ﺍﻻﻥ ﺛﻤﺮ ﺩﺍﺩ.
ﺍﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺧﻨﺪﯾﺪ، ﺍﻧﻮ ﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻨﺒ‌‌ﺎﺭ ﭼﺮﺍ ﺧﻨﺪﯾﺪﯼ؟

ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺳﺎﻟﯽ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺛﻤﺮ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻣﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭ ﺛﻤﺮ ﺩﺍﺩ .
ﺍﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ .
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ
ﺳﺮﻭﺭﻡ ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻋﺠﻠﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺭﻓﺘﯿﺪ؟
انوﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﮔﻔﺖ: ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪﻡ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺧﺰانه را خالی میکرد!

 



موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 مردی از آلمان شرقی به سیبریا فرستاده شد تا آن جا کار کند. این مرد می دانست که سانسورچی ها نامه هایش را می خوانند. به همین خاطر با دوستانش قراری گذاشت. گفت که اگر نامه ای که از من می گیرید با جوهر آبی نوشته شده باشد یعنی آن چه که من در نامه نوشته ام درست است. اگر با جوهر قرمز نوشته باشم نادرست. بعد از یک ماه، دوستانش اولین نامه را از طرف وی دریافت کردند. همه ی متن با جوهر آبی نوشته شده بود. در نامه آمده بود: «این جا همه چیز عالی است. مغازه ها پر از غذاهای خوشمزه است. سینماها فیلم های خوب غربی پخش می کند. آپارتمان ها بزرگ و مجلل است. اما تنها چیزی که این جا نمی توان خرید، جوهر قرمز است!




موضوعات مرتبط: داستان

تاريخ : یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳ | ۳:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﻗﺘﻞ ﻧﺰﺩ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺰﺭﮒ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﻗﺼﺎﺹ ﺑﻮﺩﻧﺪ .

ﻗاﺗﻞ ﺍﺯ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺘﯽ ﻣﻬﻢ ﺩﺭﻗﺒﺎﻝ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﮐﺮﺩ ...

ﺷﺎﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ؟
ﻗﺎﺗﻞ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻧﻤﻮﺩ : ﺍﯾﻦ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ

ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﺳﭙﻬﺴﺎﻻﺭ ﺁﺭﺍﺩ ﺁﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﺁﺭﺍﺩ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩ: ﺑﻠﻪ ﺳﺮﻭﺭﻡ

ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺸﻨﺎﺳﯽ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﺪ ﺣﮑﻢ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺗﻮ ﺍﺟﺮﺍ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ! 
ﺁﺭﺍﺩ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩ : ﺿﻤﺎﻧﺘﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ

ﻗﺎﺗﻞ ﺭﻓﺖ، ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺁﺭﺍﺩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﮑﻢ ﺑﺮ ﺍﻭ ﺍﺟﺮﺍ ﻧﺸﻮﺩ
ﺍﻧﺪﮐﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻏﺮﻭﺏ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻗﺎﺗﻞ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﯿﻦ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺟﻼﺩ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ ...

ﺷﺎﻩ ﺑﺰﺭﮒ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺘﯽ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﯽ؟
ﻗﺎﺗﻞ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﻭﻓﺎﯼ ﺑﻪ ﻋﻬﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ

ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺍﺯ ﺁﺭﺍﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩﯼ ؟
ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺧﯿﺮ ﺭﺳﺎﻧﯽ ﻭ ﻧﯿﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﻧﯿﺰ ﻣﺘﺄﺛﺮ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ:

ﻣﺎ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ ﺯﯾﺮﺍ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺑﺨﺸﺶ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ

این مطلب رو گذاشتم زیرا میترسم بگویند گذشته ایران از یاد رفت…

 


 



موضوعات مرتبط: آموزنده , داستان

تاريخ : جمعه ٤ مهر ۱۳٩۳ | ٥:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پسری ﺑﺎ ﭘﺪﺭ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭﺵ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﻟﮑﺴﻮﺯ ﺑﻪ ﻧﻤﺎﺯ
ﺟﻤﻌﻪ ﻣﯿﺮﻓﺖ .
ﺩﺭ ﯾﮏ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﺮﻣﺰ ﭘﺴﺮﯼ ﻫﻤﺴﻦ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ
ﮐﻪ ﻟﻨﮓ ﻣﯿﻔﺮﻭﺧﺖ .
ﭘﺴﺮ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﮕﺎﻩ ﻋﺎﻗﻞ ﺍﻧﺪﺭ ﺳﻔﯿﻪ ﺑﻪ
ﻟﻨﮓ ﻓﺮﻭﺵ ﮔﻔﺖ : ﺍﻻﻥ ﻭﻗﺖ ﻧﻤﺎﺯ ﺟﻤﻌﻪ ﺍﺳﺖ
ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯿﺮﻭﯼ ﻧﻤﺎﺯ ﺟﻤﻌﻪ
ﭘﺴﺮ ﻟﻨﮓ ﻓﺮﻭﺵ ﮔﻔﺖ : ﺗﻮ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﻦ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ , ﻣﻦ ﯾﮏ ﺳﺎﻝ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﻋﺒﺎﺩﺕ
ﻣﯿﮑﻨﻢ ,
ﺷﮑﻢ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﺻﺮﺍﻁ ﺍﻟﻤﺴﺘﻘﯿﻢ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ
ﺍﺩﺍ ﮐﻨﺪ ,
ﺳﻼﻡ ﻣﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺳﺎﻥ ﻭ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻮ
ﻟﻨﮓ ﻧﻤﯽ ﺧﺮﯼ ....



موضوعات مرتبط: آموزنده , داستان

تاريخ : دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


در کتابی آورده اند که روزی پیرمردی دانا و مهربان ﺗﺨﻢ ﻋﻘﺎﺑﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭﻻﻧﻪ ﻣﺮﻍ ﻫﺎﯾﺶ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻋﻘﺎﺏ در لانه مرغان بدنیا آمد و در زیر سایه ی پر مهر پیرمرد پرورش یافت وقتی ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺷﺪ اول جوجه ﻣﺮﻍ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﮐﻤﯽ ﺑﻌﺪ ﺧﻮﺩ ﻣﺮﻍ ﻫﺎ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺧﻮﺭﺩ ﺳﭙﺲ ﭘﺮ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﻓﺖ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺭﯾﺶ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﻫﻢ گند زد ﺑﻪ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺁﻣﻮﺯﻧﺪﻩ ی ﻣﺎ !



موضوعات مرتبط: طنز , داستان

تاريخ : چهارشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۳ | ٢:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روزی در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشی کنند.

او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر غذا را نقاشی خواهند کرد. ولی وقتی یکی از دانش آموزان نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد، معلم شوکه شد.

او تصویر یک دست را کشیده بود، ولی این دست چه کسی بود؟

بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم تعجب کردند. یکی از بچه ها گفت: "من فکر می کنم این دست خداست که به ما غذا می رساند. یکی دیگر گفت: شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد

هر کس نظری می داد تا این که معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید: این دست چه کسی است؟

وی در حالی که خجالت می کشید، آهسته جواب داد: خانم معلم، این دست شماست. معلم به یاد آورد از وقتی که این دانش آموز پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد.



موضوعات مرتبط: داستان , احساس

تاريخ : شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.

بچه ماشین بهش زد و فرار کرد.

پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.
خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم

پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.
اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت:

این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.

صبح روز بعد…

همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید !!!



موضوعات مرتبط: آموزنده , احساس , داستان

تاريخ : چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پسرک جلوی خانومی را میگیرد و با التماس میگوید :

خانم !

تو رو خدا یه شاخه گل بخرید

زن در حالی که گل را از دستش میگرفت

نگاه پسرک را روی کفش هایش حس کرد , چه کفش های قشنگی دارید!

زن لبخندی زد و گفت:برادرم برایم خریده است دوست داشتی جای من بودی؟

پسرک بی هیچ درنگی محکم گفت : نه ولی دوست داشتم جای برادرت بودم !

تا من هم برای خواهرم کفش می خریدم... 



موضوعات مرتبط: احساس , داستان

تاريخ : پنجشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

-آلفردو: گوش کن تا برات یه قصه بگم:
"روزی روزگاری سلطانی ضیافتی ترتیب داد که همه‌ی شاهزاده خانم‌ های قلمرو اش در اون حضور داشتن. یکی از نگهبان‌ها به‌ نام بَستا دختر سلطان رو دید، که قشنگ‌ترین دختر اون سرزمین بود. فوری عاشق‌ اش شد؛ اما یه سرباز بیچاره در مقابل دختر سلطان چه‌کاری از دستش برمیاد؟
سرباز یه روز ترتیبی داد که بتونه با اون دختر ملاقات کنه و بهش گفت که دیگه بدون اون نمی‌تونه زندگی کنه. شاهزاده خانم، که تحت تأثیر عمق احساس اون قرار گرفته بود گفت: اگه بتونی صد شبانه روز زیر ایوون اتاق من منتظر بمونی بعدش مال تو می‌شم.
و سرباز به اونجا رفت و ایستاد. یک روز، دو روز، ده روز، بیست روز... هر بعدازظهر شاهزاده خانم از پنجره اون رو می‌دید؛ اما سربازِ عاشق از جاش تکون نخورد. بارون بارید، باد اومد، برف بارید؛ پرنده ها رو سرش کثیف کاری کردن، زنبور ها نیشش زدن، اما اون جُمب نخورد... بعد از نود شب، اون لاغر و رنگ‌پریده شده بود. از درد اشک می‌ریخت؛ اما نمی‌تونست اونا رو پس بزنه. حتی دیگه نایِ اینو نداشت که بخوابه. و شاهزاده خانم هم‌چنان اون رو تماشا می‌کرد...
درست در شبِ نود و نهم سرباز از جاش بلند شد، صندلی‌شو برداشت، و از اون‌جا رفت!"
-سالواتوره(توتو): چه طور ممکنه؟ درست در آخرِ کار؟
-آلفردو: آره توتو، درست در آخرِ کار. از من نپرس که معنی این چیه، من نمیدونم، اگه تو فهمیدی، بگو تا منم بدونم...

سینما پارادیزو / جوزپه تورناتوره 



موضوعات مرتبط: عاشقانه , احساس , داستان

تاريخ : چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا به او گفت:چرا اینقدر نگرانی؟گفت:گوسفندانم را رها کرده‌ام و آمده‌ام نان بخرم،می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کنند!نانوا گفت:چرا گوسفندانت رابه خدا نسپرده‌ای؟گفت:سپرده‌ام،اما او خدای«گرگها»هم هست!!! 



موضوعات مرتبط: داستان , جملات , آموزنده

تاريخ : جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﭘﺴﺮ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯾﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰ ﻧﺸﺴﺖ .
ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻏﺶ ﺭﻓﺖ.
ﭘﺴﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺷﮑﻼﺗﯽ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟
ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﮔﻔﺖ 50 ﺳﻨﺖ . ﭘﺴﺮﮎ ﭘﻮﻝ ﺧﺮﺩﻫﺎﯾﺶ
ﺭﺍ ﺷﻤﺮﺩ
ﺑﻌﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺑﺴﺘﯽ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟
ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯿﺰﻫﺎ ﭘﺮﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻋﺪﻩ ﻧﯿﺰ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎ ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﮕﯽ ﮔﻔﺖ :35 ﺳﻨﺖ
ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ.
ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﯾﮏ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﺴﺎﺏ ﺭﺍ ﺑﻪ
ﭘﺴﺮﮎ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ،ﭘﺴﺮ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﭘﻮﻟﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ..
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﯿﺰ ﺭﻓﺖ
ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺵ ﮔﺮﻓﺖ ،ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺩﺭﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﺸﻘﺎﺏ ﺧﺎﻟﯽ 15 ﺳﻨﺖ ﺍﻧﻌﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺷﮑﻼﺗﯽ ﺑﺨﺮﺩ . 



موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده , احساس

تاريخ : شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۳ | ٥:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


ﻣﺪﯾﺮ : ﭘﺴﺮ ﺷﻤﺎ ﺍﺧﺮﺍﺟﻪ !
ﭘﺪﺭ: ﺍﺧﻪ ﭼﺮﺍ؟ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﭘﺪﺭﺵ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﻟﯿﻠﺶ ﺭﻭ ﺑﺪﻭﻧﻢ !
ﻣﺪﯾﺮ : ﺷﺮﻡ ﺍﻭﺭﻩ ! ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺩﻭﺭﻩ ﮐﺎﺭﯾﻢ ﻫﺮﮔﺰﺑﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ 
ﭘﺪﺭ: ﻣﺤﺾ ﺭﺿﺎﯼ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﯿﻦ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ؟ ﺍﻭﻥ ﺑﭽﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ .ﺍﺧﻪ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ؟ ﮐﺘﮏ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﻧﻤﺮﻩ ﺻﻔﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ؟ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻓﺤﺶ ﺩﺍﺩﻩ! ﺍﺧﻪ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ !
ﻣﺪﯾﺮ : ﺑﭽﻪ ﺷﻤﺎ …
ﭘﺪﺭ: ﺑﭽﻪ ﻣﻦ ﭼﯽ؟
ﻣﺪﯾﺮ : ﺑﭽﻪ ﺷﻤﺎ ﺟﻠﻮﯼ ﻫﯿﺠﺪﻩ ﺟﻔﺖ ﭼﺸﻢ . ﺑﻪ ﻣﻌﻠﻤﺶ ﮔﻔﺘﻪ :
ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ ﻋﺸﻘﻢ ! ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺑﭽﻪ ﮐﻼﺱ ﺩﻭﻡ ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ﺑﻌﯿﺪﻩ ….
ﭘﺪﺭ ﭘﺮﯾﺪ ﻭﺳﻂ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﻣﺪﯾﺮ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﺗﻨﺪﯼ ﮔﻔﺖ : ﺳﻌﻴﺪ ﺍﻻﻥ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﻣﺪﯾﺮ :ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺩﻓﺘﺮ !
ﭘﺪﺭ ﺳﺮﯾﻊ ﺍﺯ ﺟﺎﯾﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ . ﺳﻌﻴﺪ ﺁﻧﺠﺎ ﻧﺒﻮﺩ ﭼﺸﻢ ﭼﺮﺧﺎﻧﺪ .
ﺭﻭﯼ ﺭﺩﯾﻒ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎ ﮐﯿﻒ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺖ !
 ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬ سفیدی روی نیمکتش ﺑﺎ ﺧﻂ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﺳﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﯼ ﺳﻌﻴﺪ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ :
ﭼﺸﻢ ﻫﺎﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺒﯿﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ. ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ ﺑﺎﺑﺎ .



موضوعات مرتبط: داستان , عاشقانه , احساس

تاريخ : شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۳ | ۳:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روزی جراح قلبی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد!

تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح قلب گفت:

من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم!
در حقیقت من هم به ماشین زندگی میبخشم!
حال چطور درآمد سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟!

جراح قلب نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت :
اگر می خواهی درآمدت صد برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!

 

 

 

موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد همه گفتند تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید از مرغ برایش سوپ درست کردند و گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند گاو را برای مراسم ترحیم کشتند و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می کرد و به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر می کرد.



موضوعات مرتبط: داستان

تاريخ : جمعه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

در روزگاری نه چندان دور وزیر شاه عباس به او گفت: قوت(غذای) بیشتر مردم فقیر ماست است و ماست بند ها نیز مرتب قیمت ماست را بالا می برند. حکمی صادر فرمائید که قیمت ماست ها زیاد نشود…. تا به مردم بیچاره فشار وارد نیاید.

پادشاه نیز امر می کند که قیمت ماست نباید از فلان مقدار بیشتر شود.
از این ماجرا مدتی میگذرد تا اینکه روزی به پادشاه خبر می دهند که ماست بند های شهر دو نوع ماست می فروشند.
ماست شاه عباسی که به قیمت اعلام شده به فروش می رود و ماستی که به قیمت بالا تر عرضه میگردد.

پس از این خبر پادشاه یک روز با لباس مبدل به بازار می رود و طلب ماست می کند. ماست بند می گوید: چه ماستی می خواهی؟
پادشاه با تعجب می پرسد: ماست می خواهم دیگر! چه فرقی می کند؟

ماست بند می گوید: گوئی تازه به این مملکت آمدی؟! در این ولایت دو نوع ماست داریم. ماست شاه عباسی که همان دوغی است که در جلوی در است و به قیمت اعلام شده به فروش می رود و ماستی هم پشت دکان داریم که ماستی سفت و آب رفته است و قیمتش بالاتر از قیمت اعلام شده است. حالا از کدام می خواهی؟

پادشاه دستور می دهد که ماست بند را وارونه از در دکان آویزان کنند و کمرش را محکم ببندند و تمام ماست های آب بسته را در پاچه های شلوارش بریزند و بعد پاچه هایش را محکم ببندند و آن قدر در آن حالت بماند تا تمام آب ماست ها کشیده شود.

بعد از این حکم تمام ماست بندها از ترس شاه ماست های خود را در کیسه کردند و مقابل در دکان آویختند.

این شد که از آن پس هر کسی که کاری را از روی ترس و اجبار انجام می دهد می گویند که:
فلانی ماستش را کیسه کرده است!



موضوعات مرتبط: داستان

تاريخ : جمعه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یک پسر تگزاسی برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از این فروشگاهای بزرگ که همه چیز می فروشند (Everything under a roof) در ایالت کالیفرنیا می رود .

مدیر فروشگاه به او می گوید :
یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم می گیریم.

در پایان اولین روز کاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند مشتری داشته است ؟

پسر پاسخ داد که یک مشتری .

مدیر با تعجب گفت: تنها یک مشتری ...؟! بی تجربه ترین متقاضیان در اینجا حدقل 10 تا 20 فروش در روز دارند .

حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است ؟

پسر گفت: 134,999.50 دلار ....

مدیر تقریبا فریاد کشید : 134,999.50 دلار .....؟!

مگه چی فروختی ؟

پسر گفت : اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری 4 بلبرینگه. یعد پرسیدم کجا میرید ماهیگیری؟ گفت : خلیج پشتی .

من هم گفتم : پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم .

بعد پرسیدم: ماشین تان چیست و آیا میتواند این قایق را بکشد؟ که گفت هوندا سیویک .

پس منهم یک بلیزر 4WD به او پیشنهاد دادم که او هم خرید .

مدیر با تعجب پرسید : او آمده بود که یک قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی ؟

پسر به آرامی گفت :

نه ، او آمده بود یک بسته قرص سردرد بخرد که من گفتم : بیا برای آخر هفته ات یک برنامه ماهیگیری ترتیب بدهیم شاید سردردت بهتر شد ...!



موضوعات مرتبط: داستان

تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بسیار قدیمى بودند.
هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او می رفت.
یک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى می کردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم می شود فوتبال بازى کرد یا نه؟»
بهمن گفت: «خسرو جان، تو بهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر می دهم.»
چند روز بعد بهمن از دنیا رفت.
یک شب، نیمه هاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمک زن را دید که نام او را صدا می زد: خسرو، خسرو…
خسرو گفت: کیه؟
: منم، بهمن.
:”تو بهمن نیستى، بهمن مرده!
:باور کن من خود بهمنم…
: تو الان کجایی؟
بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم.
خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.
بهمن گفت: اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است.
و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمی هایمان که مرده اند نیز اینجا هستند.
حتى مربى سابقمان هم اینجاست. و باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم
و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست.
و از همه بهتر این که می توانیم هر چقدر دلمان می خواهد فوتبال بازى کنیم
و هرگز خسته نمی شویم. در حین بازى هم هیچ کس آسیب نمی بیند.
خسرو گفت: عالیه! حتى خوابش را هم نمی دیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چیه؟
بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته!
 


موضوعات مرتبط: داستان

تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مردى در هواى گرم تابستان از تشنگى له له می زد ، بچهاى را در میان کوچهاى دید، از او خواست مقدارى آب برایش بیاورد. او گفت: دوغ داریم.

گفت: بیاور! او یک ظرف دوغ آورد.

مرد تشنه دوباره دوغ خواست، او رفت و دوباره یک ظرف دوغ آورد و به آن مرد داد.

آن مرد که شرمنده محبت او شده بود گفت: خیلى به شما زحمت دادم.

کودک گفت: زحمتى نیست، زیرا ما این دوغ را لازم نداشتیم، چون موش مرده در آن افتاده بود. آن مرد در حالىکه ظرف پر از دوغ را در دستش داشتبا عصبانیتبه زمین انداخت. کودک فریاد زد: مامان این آقا ظرفى را که در میان آن غذاى سگ را مىدادیم به زمین انداخت و شکست!
 


موضوعات مرتبط: داستان

تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!

بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.

دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.

آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است.

توضیح پائولو کوئلیو:

من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.

چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و هم‌زمان می‌اندیشید: «این اروپایی‌ها عجب خُل‌هایی هستند!»



موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٥:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. 
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام
همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید



موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳ | ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پی مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت! 

پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد. 

همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که...؟
 


موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳ | ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند.
همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند.
شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.
اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند.
چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید.
گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه یک معجزه! جرگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود.
خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت.
پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.
چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود.
جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد.
اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت.

چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن.
یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین.
همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد.
چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.
جریان آب خشک شده بود.
چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند.
اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است.
اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود.

خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت.
دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:

یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.

و بر بال دیگرش نوشتند:

هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.
 


موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳ | ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که « والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟ اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده ومی‌گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می‌‌گوید. مُرده.مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی‌افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا جایز نیست !
 


موضوعات مرتبط: داستان , طنز

تاريخ : شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳ | ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.

آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”


یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.

مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار او (پسر) را خوشحال می کنه.

بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، ” عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم— قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.

اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، ” مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد 

“شیرینه”
 


موضوعات مرتبط: داستان , عاشقانه

تاريخ : شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳ | ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. 
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. 
به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن." 
لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ..." 
خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید"، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن." 
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.." 
آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند .... 
او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ...
اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. 
او در همان یک روز زندگی کرد. 
فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست!"
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است. 
امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟
 


موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳ | ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پسری نابینا بدلیل مشکلات زندگی گدایی می کرد .کنار خیابان نشسته بود و کلاهی جلوی پاهای خود گذاشته بود . همراهش یک تخته سیاه بود که روی آن نوشته شده بود:
"نابینا هستم، کمکم کنید!" 
یک روز گذشت،اما فقط چند سکه در کلاه پسر انداخته شد.پسر با این سکه ها یک نان کوچک برای خودش خرید و روز دوم همچنان در کنار خیابان نشست 
معلم دانشگاه از کنارش گذشت، با همدردی در کلاه پسر پولی انداخت. وقتی که نگاهش به جمله روی تخته سیاه افتاد، چند دقیقه با خود فکر کرد و جمله قبلی را پاک کرد و کلمات دیگری نوشت 
بعد از آن، پسر نابینا متوجه شد که افراد بیشتری به او برای تهیه غذا لباس و غیره کمک می کنند .روز دوم با شنیدن صدای قدم زدن مرد صدای پایش را شناخت و از او پرسید:جناب آقا، می دانم شما کیستید ؟ دیروز به من کمک کردید. از شما تشکر می کنم. اگر ممکن است بگویید چه اتفاقی افتاده است ؟ 
مرد خندید و گفت:تغییرات کوچکی روی تخته سیاه دادم و نوشتم :
"امروز روز زیبایی است.اما من نمی توانم آن راببینم"
 


خانمی وارد داروخانه میشه و به دکتر داروساز میگه که به سیانور احتیاج داره! داروسازه میگه واسه چی سیانور می‌‌خوای؟
خانمه توضیح میده که لازمه شوهرش را مسموم کنه!
چشم‌های داروسازه چهارتا می شه و میگه: خدا رحم کنه! خانوم من نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر خلاف قوانینه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد...
هر دوی ما را زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر از این نمیشه! نه خانوم، نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد.
بعد از این حرف خانمه دستش رو میبره داخل کیفش و از اون یه عکس میآره بیرون... عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام می‌خوردند. داروسازه به عکسه نگاه می کنه و میگه: چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟!
 


موضوعات مرتبط: داستان

تاريخ : شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳ | ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی " پرسید: 
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟ 
آقای کی گفت:البته !اگر کوسه ها آدم بودند 
توی دریا برای ماهی هاجعبه های محکمی میساختند 
همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند 
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد 
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند 
برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد 
گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند 
چون که 
گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است 
برای ماهی ها مدرسه می ساختند 
وبه آنها یاد می دادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند 
درس اصلی ماهی ها اخلاق بود 
به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است 
که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند 
به ماهی کوچولو یاد می دادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند 
وچه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند 
آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میایید 
اگر کوسه ها آدم بودند 
در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت 
از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند 
ته دریا نمایشنامه یی روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان 
شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند 
همراه نمایش آهنگهای محسور کننده یی هم می نواختند که بی اختیار 
ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند 
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت 
که به ماهیها می آموخت 
"زندگی واقعی در شکم کوسه ها اغاز میشود"

"برتولد برشت"
 


موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳ | ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



می گویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند. وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند .

همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد. بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :” بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته.” مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی ، بلکه با تغییر چشم اندازت میتوانی دنیا را به کام خود درآوری. تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان ارزانترین و موثرترین روش میباشد
__________________
اندیشه های خود را شکل ببخشید,
در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند.
خواسته های خود را عملی سازیدو گرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند



موضوعات مرتبط: آموزنده , داستان

تاريخ : جمعه ۸ فروردین ۱۳٩۳ | ۳:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو <شام آخر > دچار مشکل بزرگی شد :

می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند ٬ تصویر میکرد ! کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا کند

روزی در یک مراسم سرود دسته جمعی ٬ تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان یافت . جوان را به کارگاهش دعوت کرد و ازچهره اش اتود ها و طرح هائی برداشت .

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبا تمام شده بود٬ اما داوینچی هنوز برای یهودا سمبل بدی ٬ مدل مناسبی پیدا نکرده بود .کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار میاورد که :

نقاشی دیواری را زودتر تمام کند . نقاش پس از روزها جستجو ٬ جوان شکسته و ژنده پوش مستی را درجوی آبی یافت ٬بزحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند ٬ چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت ! گدای مست را که درست نمی فهمید چه خبر است، بکلیسا آوردند . دستیاران سر پا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی ٬ گناه و خود پرستی که بخوبی بر آن چهره نقش بسته بودند ٬ نسخه بر داری کرد ! وقتی کارش تمام شد گدا ٬ که دیگر مستی از سرش پریده بود ٬ با چشمهای باز و آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت : من این تابلو را قبلا دیده ام !! داوینچی شگفت زده پرسید : کی و کجا ؟ گدا گفت سه سال قبل ٬ پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم ! موقعی که در یک گروه سرود آواز میخواندم ٬ زندگی پر از رویایی داشتم ٬ هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره ملکوتی عیسی سمبل نیکی بشوم.

می توان گفت نیکی و بدی یک چهره دارند !‌
همه چیز به این بستگی دارد که هر کدام چه موقع سر راه و انتخاب انسان قرار گیرد !
 


موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : پنجشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۳ | ٥:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یک بازرگان موفق و ثروتمند ،از یک ماهی گیر شاد که در روستایی در مکزیک زندگی می کرد و هرروز تعدادکمی ماهی صید می کرد و می فروخت پرسید : چقدر طول می کشد تا چند تا ماهی بگیری ؟
ماهی گیر پاسخ داد: : مدت خیلی کمی

بازرگان گفت : چرا وقت بیشتری نمی گذاری تا تعداد بیشتری ماهی صید کنی؟

پاسخ شنید: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است .

بازرگان متعجب پرسید : پس بقیه وقتت را چیکار می کنی؟

ماهی گیر جواب داد: با بچه ها یم گپ می زنم . با آن ها بازی میکنم . با دوستانم گیتار می زنم .

بازرگان به او گفت : اگر تعداد بیشتری ماهی بگیری می توانی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد آن
قایق های دیگری خریداری کنی آن وقت تعداد زیادی قایق برای ماهیگیری خواهی داشت .

بعد شرکتی تاسیس می کنی و این دهکده کوچک را ترک می کنی و به مکزیکوسیتی می روی و
بعدها به نیویورک وبه مرور آدم مهمی می شوی .
ماهی گیر پرسید : این کار چه مدتی طول می کشد و پاسخ شنید : حدودا بیست سال .


و بازرگان ادامه داد: در یک موقعیت مناسب سهام شرکتت را به قیمت بالا میفروشی و این کار میلیون ها دلار نصیبت می کند.

ماهی گیر پرسید : بعد چه اتفاقی می افتد ؟
بازرگان حواب داد : بعد زمان باز نشستگیت فرا می رسد . به یک دهکده ی ساحلی می روی برای تفریح ماهی گیری میکنی . زمان بیشتری با همسر وخانواده ات می گذرانی و با دوستانت گیتار می زنی و خوش میگذرانی.

ماهی گیر با تعجب به بازرگان نگاه کرد
اما آیا بازرگان معنای نگاه ماهی گیر را فهمید؟
 


موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : پنجشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۳ | ٢:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود : برای پدر.
پدر با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند.
:
پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. ما مخفیانه عقد کردیم و او به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه.
اون چشمان منو به روی حقیقت باز کرد و به من گفت که مواد مخدر و مشروب واقعا به کسی صدمه نمی زنه. ما گیاه خش...اش رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام معتادها و بیمارا می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و اون بهتر بشه.... اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من ١۵ سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی. لطفا بدنبال من نیا ! 
با عشق،
از طرف پسرت،
... پدر بعد از خوندن نامه عرق سردی رو که رو پیشونیش نشسته بود بود رو پاک کرد انگار که دنیا رو روی سرش خراب کرده بودند ... با خودش گفت آخه خدایا ... نتونست چیز دیگه ای به زبون بیاره ... روی زمین نشست و کاغذی رو که در دست داشت رو برگردوند ... 


موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده
ادامه مطلب

تاريخ : چهارشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت
با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.
بچه ماشین بهش زد و فرار کرد.
پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.
پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.
خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم
پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.
اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت:
این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.

صبح روز بعد…
همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید.


موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : سه‌شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۳ | ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت.
سگ هم کیسه را گرفت و رفت.

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.
قصاب به دنبالش راه افتاد.
سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد.
قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.

اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد.
قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. این کار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.
قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا به حال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه.

پائولو کوئلیو

نتیجه اخلاقی: اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود. و دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید، بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است. سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهم تر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم
 


موضوعات مرتبط: داستان , طنز

تاريخ : سه‌شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از
یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی
پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک
معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و
دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه
حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه
سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با
چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون
آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را
بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما
اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.
این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه
بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان
تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه
انداخت. ولی چیزی نگفت !
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.
تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟
اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :
1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.
2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.
3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند
تا پدرش به زندان نیفتد.
و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :
دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت
و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش
لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های
دیگر غیر ممکن بود.
در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم
نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود
سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است!!



موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : دوشنبه ٤ فروردین ۱۳٩۳ | ٥:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺩﺍﺭ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﻮﺩﻡ !
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﯾﻪ ﻗﺒﺾ ﺍﻭﺭﺩ ﺁﺧﺮﺍﯼ
ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺎﻧﮑﯽ ﺑﻮﺩ ، ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻦ .
ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ ﻭﻗﺘﺶ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﺎﯾﺖ ﻫﺎﺭﻭ
ﺑﺴﺘﯿﻢ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺎﺭ ﻣﻦ ﺑﺮﯾﺰﻡ !
ﮔﻔﺖ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﭘﺴﺮ ﮐﯿﻢ !
ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﮕﯽ؟ !
ﮔﻔﺘﻢ ﭘﺴﺮ ﻫﺮ ﮐﯽ ﺑﺎﺷﯽ ! ﺳﺎﻋﺖ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﺎﻧﮏ ﺗﻤﻮﻡ
ﺷﺪﻩ ﻭ ﺳﺎﯾﺘﻮ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ !
ﯾﻪ ﭘﻨﺞ ﺩﯾﻘﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﻭﻣﺪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﮐﻬﻨﻪ
ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺭﻧﺠﻮﺩﻩ
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺑﺎﺑﺎﺷﻪ ...
ﺑﻠﻨﺪﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺗﺤﻮﯾﻠﺸﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻗﺒﺾ
ﻭ ﭘﻮﻟﺸﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮔﻔﺘﻢ :
ﭼﺸﻢ ﺗﻪ ﻗﺒﻀﻮ ﻣﻬﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺶ ..
ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﺸﻮ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﻢ ...
ﭘﺴﺮﻩ ﮔﻔﺖ ﺩﯾﺪﯼ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﻧﻪ ﺑﮕﯽ
ﺑﻬﺶ !
ﺑﻌﺪﺵ ﺧﻨﺪﯾﺪ ...
ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻣﻦ ﻣﯿﺎﻡ
ﺍﻭﻣﺪ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻢ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﺍﺯﺕ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ
ﺟﻠﻮﯼ ﺑﭽﻢ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﮐﺮﺩﯼ !
ﮔﻔﺘﻢ :
ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺗﻮ ﻧﺒﻮﺩ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺑﭽﺖ ﺑﻮﺩ ...
ﺍﺯ ﺩﯾﺪﮔﺎﻩ ﺑﭽﻪ ﭘﺪﺭ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩﯾﻪ ﮐﻪ ﺣﻼﻝ
ﻣﺸﮑﻼﺗﻪ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ
ﺧﻮﺏ ﻧﺒﻮﺩ ﻃﺮﺯ ﻓﮑﺮﺵ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩ !
ﭘــﺪﺭ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺑﻲ ﺟﺎﻳﻲ ﻧﺪﺍﺭﻱ ﻭ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ
ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻳﺖ ﻧﻴﺴﺖ ....
ﺑﻲ ﻣِﻨَﺖ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻏﺮﻳﺒﮕﻲ ﻫﺎﻳﺖ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﻱ ﺗﺎ ﭘﺪﺭ
ﺑﺎﺷﻲ ...
ﻭ ﭘﺸﺖ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻳﺖ ﻓﻘﻂ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﻲ ﮐﻨﻲ ...



موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : دوشنبه ٤ فروردین ۱۳٩۳ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()