بگم بخندی؟!

آن که رقص و شادی را کفر محض می داند . گو بنال و زاری کن، من دو گوش کر دارم https://t.me/negaahamkon

یک لبخند زندگی مرا نجات داد!
ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: داستان ، احساس ، آموزنده

بسیاری از مردم کتاب «شازده کوچولو» اثر آنتوان دوسنت اگزوپری را می‌شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازی ها جنگید و کشته شد.

قبل از شروع جنگ جهانی دوم سنت اگزوپری در اسپانیا علیه دیکتاتوری فرانکو می‌جنگید. او تجربه‌های حیرت‌آور خود را در مجموعه‌‌ای به نام لبخند گردآوری کرده است. در یکی از خاطراتش می‌نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند. او می نویسد: «مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم. جیب‌هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباس‌هایم را گشته بودند در رفته باشد. یکی پیدا کردم و با دست‌های لرزان آن را به لب‌هایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم. از میان نرده‌‌ها به زندانبان نگاه کردم. او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود.»

فریاد زدم: «هی رفیق کبریت داری؟»

به من نگاه کرد شانه‌هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیک‌تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی‌اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمی‌دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر اینکه خیلی به او نزدیک بودم و نمی‌توانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصلۀ بین دل‌های ما را پر کرد. می‌دانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی‌خواهد ولی گرمای لبخند من از میله‌ها گذشت و به او رسید و روی لب‌های او هم لبخندی شکفت. سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشم‌هایم نگاه کرد و لبخند زد.

من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم. نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود پرسید: «بچه داری؟» با دست های لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده‌ام را به او نشان دادم و گفتم: «آره ایناهاش». او هم عکس بچه‌هایش را به من نشان داد و دربارۀ نقشه‌ها و آرزوهایی که برای آن‌ها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشم‌هایم هجوم آورد گفتم که می‌ترسم دیگر هرگز خانواده‌ام را نبینم. دیگر نبینم که بچه‌هایم چطور بزرگ می‌شوند. چشم های او هم پر از اشک شدند.

 ناگهان بی‌آنکه حرفی بزند، قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا به بیرون زندان و جادۀ پشتی آن که به شهر منتهی می‌شد هدایت کرد. نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت. بی‌آنکه کلمه‌ای حرف بزند!

 یک لبخند زندگی مرا نجات داد!


 
عکسی شایسته تعظیم
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: عکس ، احساس

مرضیه ابراهیمی قربانی اسید پاشی اصفهان.

عکس سراپا غرورو قدرت و سرشار از امید و زندگیست

به احترامش سر تعظیم فرود می آورم.

 

 



 
زندگیِ جهنمی
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: متن ، احساس

مهم نیست چه چیز به یک زن بدهی، هر چه بدهی آنرا بهتر می‌سازد:
نطفه‌ای به او بده فرزندی به تو خواهد بخشید
خانه‌ای به او بده، از آن کاشانه‌ای خواهد ساخت
لبخندی به او بده، قلبش را به تو خواهد بخشید 
زن آنچه را به او بدهند تکثیر می‌کند. و پژواک می‌بخشد.
پس اگر به او یک زندگیِ جهنمی بدهی، تعجب نکن که از آن جهنمی بزرگتر برایت بسازد!!

 

 



 
زندگی را دست نخورده برای مرگ مگذار !
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: احساس ، جملات

زندگی را ورق بزن ...
هر فصلش را خوب بخوان ،
در فصل کاشت با بهار برقص ،
در فصل داشت با تابستان بچرخ ،
پس از برداشت در پاییز ،
روی برگها قدم بزن ...
با زمستان کنار کرسی بنشین ،
شاهنامه بخوان ...
استکان استکان چای را ،
به سلامتی نفس کشیدنت بنوش !
مبادا مبادا مبادا ...
زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری ... !

 

 


 


 
بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر ، احساس

بعضی از آدم ها زیادی غلط دارند و بعضی غلط های زیادی!
از روی بعضی از آدم ها باید مشق نوشت
و از روی بعضی آدم ها باید جریمه نوشت
و با بعضی از آدم ها هیچ وقت تکلیفِ ما روشن نیست.

بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنیِ آن ها را بفهمیم و
بعضی از آدم ها را باید نخوانده دور انداخت...

قیصر امین پور

 


 
نامه ای برای خدا
ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: آموزنده ، طنز ، احساس

 

روزی یک کارمند پست وقتی به نامه های آدرس نامعلوم رسیدگی می کرد متوجه نامه جالبی شد. روی پاکت این نامه با خطی لرزان نوشته شده بود: «نامه ای برای خدا!» با خود فکر کرد: «بهتر است نامه را باز کنم و بخوانم.»
در نامه این طور نوشته شده بود: «خدای عزیز! بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدیدند. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...»
کارمند اداره پست که تحت تاثیر قرار گرفته بود نامه را به همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا این که نامه ای دیگر از آن پیرزن به اداره پست رسید. روی نامه نوشته شده بود: نامه ای به خدا!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را بخوانند. مضمون نامه چنین بود: «خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند !!!

 

 



 
در قفس را باز بگذار پرنده اگر عاشقت باشد روی شانه ات مینشیند
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: احساس ، عکس


 
چنین زنی را عاشق مشو !
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر ، احساس

عاشق زنی مشو

که می اندیشد،
که می داند،
که داناست،
که توان پرواز دارد،
به زنی که خود را باور دارد!
عاشق زنی مشو که
هنگام عشق ورزیدن، می‌خندد یا می‌گرید،
که قادر است جسمش را به روح بدل کند،
و از آن بیشتر،"عاشق شعر است"!
(اینان خطرناک‌ترین‌ها هستند)
و یا زنی که می‌تواند نیم ساعت مقابل یک نقاشی بایستد،
و یا که توان زیستن بدون موسیقی را ندارد!
عاشق زنی مشو که
پُر،
مفرح،
هشیار،
نافرمان
و جوابده است!
پیش نیاید که هرگز عاشق این چنین زنی شوی؛
چرا که وقتی عاشق زنی از این دست می‌شوی،
چه با تو بماند یا نه،
چه عاشق تو باشد یا نه،
از اینگونه زن
بازگشت به عقب، هرگز ممکن نیست!

"مارتا ریورا گاریدو"
شاعر معاصر دومینیکن

 

 
 

 
"عشق به مادر" هر غیر ممکنی را ممکن میکند .
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: خبر ، احساس ، متن

 

"چن شین یین" که ساکن "چونگ کینگ" در جنوب غربی چین است زمانی که هفت سال بیشتر نداشت در اثر برق گرفتگی دو دستش را از دست داد. از آن زمان او یاد گرفته که کارهایش را با پا انجام دهد. او با پاهایش غذا درست می کند، کشاورزی می کند و از همه مهم تر از مادر ۹۱ سالۀ پیر و بیمار خود مراقبت می‌کند. پدر چن وقتی او ۲۰ ساله بود از دنیا رفت و بسیاری از کارهای خانه به دوش او افتاد و مادر چن هم در سال‌های اخیر به دلیل کهولت سن ضعیف و از انجام امور خانه عاجز شد. یک ماه قبل مادر پیر چن کاملا زمین گیر و از انجام کارهای روزمره ناتوان شد و او با وجود معلولیت دو پا از او هم مراقبت می‌کند. 
گرچه چن در حال حاضر در شرایط سختی قرار دارد ولی حاضر نیست از کسی کمک بخواهد؛ او اکنون علاوه بر رسیدگی به کارهای مزرعه و دام‌ها و انجام امور خانه خودش غذا درست می کند حتی بدون داشتن دست در حالی که قاشق را با دندان هایش گرفته غذا در دهان مادر می گذارد. 
انجام امور روزمره با پا برای این معلول چینی چندان هم بدون دردسر نیست؛ او هیچگاه نمی تواند جوراب به پا کند و این در موقع زمستان و سرد شدن هوا برای او مشکل ساز می شود و حتی در انجام کارهایش نیز اخلال ایجاد می‌کند.

 

 

 


 
تنهایی
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: جملات ، احساس

وقتی انسان ها از تنهایی می نالند،
منظورشان این نیست که اطرافشان خلوت است،
بلکه منظورشان این است که هیچ کس نمی فهمد چه می گویند...

 آیزایا برلین


 
زنده باد چهل سالگی!
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: متن ، جالب ، احساس

 

نوشته ای از”اوریانا فالاچی” در وصف چهل سالگی:
من از اینکه چهل ساله هستم کیف میکنم.
چهل سال زندگیم را مثل مشروب خوشمزه مینوشم.
چهل سالگی سن زیبایی است.
چهل ویکسال، چهل و دو سال، چهل و سه ،چهار، پنج... همه زیبا هستند. برای اینکه آدم احساس آزادی میکند. احساس میکند یاغی شده است. برای اینکه اضطراب انتظار تمام شده. غم سراشیبی هم هنوز شروع نشده. احساس روشنی میکنیم.
عاقبت در چهل سالگی حس میکنیم که مغزمان کار میکند.
اگر در آن سن، مذهبی هستیم، دیگر مذهبی هستیم.
اگر اعتقاد نداریم، نداریم.
اگر شک و تردید داریم، بدون خجالت شک و تردید داریم.
از تمسخر جوانها واهمه نداریم، چون ما هم جوان هستیم.
از سرزنش بزرگها وحشت نداریم، چون ما هم آدم بزرگ هستیم.
از گناه نمیترسیم چون درک کرده ایم که گناه فقط یک نقطه نظر است.
از اطاعت نکردن وحشت نداریم، برای اینکه فهمیده ایم اطاعت کردن کار احمقانه ای است.
از تنبیه نمیترسیم، چون به این نتیجه رسیده ایم که دوست داشتن عیب نیست.
وقتی قرار است عاشق شویم میشویم،
وقتی از هم جدا میشویم، آنرا با منطق قبول میکنیم.... زنده باد چهل سالگی

 

 



 
دست
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر ، عاشقانه ، احساس

زین دست که دیدار تو دل می‌برد از دست
ترسم نبرم عاقبت از دست تو جان را

سعدی

 

 

 

 

 

 


 
خوشبختی...
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: جملات ، احساس

وقتى گرسنه اى،یه لقمه نون خوشبختیه ..

وقتى تشنه اى،یه قطره آب خوشبختیه ...

وقتى خوابت میاد،یه چرت کوچیک خوشبختیه...

 

 

  


 
شما هم دلتون میخواد؟!
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عکس ، عاشقانه ، احساس

    


 
"ثروتمند زندگی کنیم به جای آنکه ثروتمند بمیریم"
ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: داستان ، احساس ، آموزنده

چارلی چاپلین می گوید : با پدرم سیرک رفته بودیم توی صف خرید بلیط زن وشوهری با چهار فرزندشان جلوی ما بودند که با هیجان زیادی درمورد شعبده بازی هایی که قراربود ببینند،صحبت می کردند.
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند،متصدی باجه، قیمت بلیط ها را به آنها اعلام کرد.

ناگهان رنگ صورت مرد تغییرکرد و نگاهی به همسرش انداخت.معلوم بود که مرد پول کافی نداشت و نمی دانست چه بکند و به بچه هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید.ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس صد دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که بهت زده به پدرم نگاه می کرد گفت: متشکرم آقا.
مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد
بعد از این که آنها داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم. آن سیرک زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم.

 

 




 
بوسه‌ای زان دهن تنگ بده یا بفروش!
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر ، عاشقانه ، احساس ، عکس

 

حافظ می‌گوید:

مبوس جز لب معشوق و جام می حافظ     

که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن

 

صائب تبریزی می‌سراید:

دزدی بوسه عجب دزدی پر منفعتی است  

که اگر باز ستانند دو چندان گرد

 

و فروغی بسطامی:

از لب شکّرین او بوسه به جان خریده‌ام  

زانکه حلاوتی بود جنس گران خریده را

 

حافظ در جایی دیگر می‌گوید:

بوسیدن لب یار، اوّل ز دست مگذار           

کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن


  سعدی در بیتی از طلب بوسه می‌گوید:

بوسه‌ای زان دهن تنگ بده یا بفروش        

کاین متاعی است که بخشند و بها نیز کنند


و مولانا نیز می‌سراید:

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن              

رخم را بوسه ده کاکنون همانیم

 

 

  


 
عاشقها بخوانند.
ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر ، عاشقانه ، احساس

 

 

 

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی
وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی!

وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
صبحانه مو آماده کردی و برام آوردی، پیشونیم رو بوسیدی
گفتی بهتره عجله کنی ، داره دیرت می شه
وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم
بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری
بعد از کارت زود بیا خونه!

وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم
تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری
تو درسها به بچه مون کمک کنی
وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی
بهم نگاه کردی و خندیدی!

وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی
وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم
در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم
من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود!

وقتی که 80 سالت شد ، این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری
نتونستم چیزی بگم فقط اشک در چشمام جمع شد
اون روز بهترین روز زندگی من بود ، چون تو هم گفتی که منو دوست داری!

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
چون زمانی که از دستش بدی
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید!

پابلو نرودا


 
دامن عجیب لمپارد برای کمپین خیریه
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: آموزنده ، احساس ، جالب

فرانک لمپارد، هافبک انگلیسی نیویورک سیتی، همراه با هم تیمی هایش در یک کمپین خیریه برای کمک به بیماران مبتلا به سرطان سینه شرکت کرد.براساس رسم این کمپین، آنها باید یک دامن صورتی رنگ می پوشیدند که قرعه به نام لمپارد و 5 هم تیمی دیگرش افتاد.



 
نامه ای برای خدا!
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: آموزنده ، احساس ، طنز

روزی یک کارمند پست وقتی به نامه های آدرس نامعلوم رسیدگی می کرد متوجه نامه جالبی شد. روی پاکت این نامه با خطی لرزان نوشته شده بود: «نامه ای برای خدا!» با خود فکر کرد: «بهتر است نامه را باز کنم و بخوانم.»
در نامه این طور نوشته شده بود: «خدای عزیز! بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدیدند. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...»
کارمند اداره پست که تحت تاثیر قرار گرفته بود نامه را به همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا این که نامه ای دیگر از آن پیرزن به اداره پست رسید. روی نامه نوشته شده بود: نامه ای به خدا!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را بخوانند. مضمون نامه چنین بود: «خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند !


 
قلب و ذهن من با توست
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، احساس ، جملات

می تونی یک نفر رو از ذهنت پاک کنی
ولی بیرون انداختنش از قلبت
یک داستانِ دیگه ست!

 چارلی کافمن 

 

 

 


 
خیال راحت
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عکس ، احساس


 
دونده ی دوی استقامت
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، متن ، احساس

از وقتی که دوستم مرا ترک کرده است،
کاری ندارم به جز راه رفتن!
راه می روم تا فراموش کنم...
راه می روم،
می گریزم،
دور می شوم
دوستم دیگر برنمی گردد،
اما من حالا
دونده ی دوی استقامت شده ام!

شل سیلور استاین

 

 


 
شاهکار تنهایی
ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، احساس

 

تنهاﻳــﻲ،

ﺷﺎﻫﮑﺎﺭی می سازد، ﺑﻪ ﻧﺎﻡِ ﺩﻳﻮﺍﻧگی !

ﻭ ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﺷﺎﻫﮑـﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﻴﻤﺖِ ﻫﻤﻪٔ ﻓﺼﻠﻬﺎﻱِ ﻗﺸﻨﮓِ ﺯﻧﺪگی ام، ﺧﺮﻳﺪه ﺍﻡ 

ﺗﻮ ﻫﺮ ﭼﻪ می خواهی، ﻣـﺮﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ:

ﺩﻳﻮﺍﻧـﻪ، ﺧﻮﺩ ﺧـﻮﺍﻩ، ﺑﻲ ﺍﺣﺴﺎﺱ ....

ﻧﻤﻴﻔﺮﻭﺷﻢ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ﺍﻡ ﺭﺍ 

ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺩﻟﻢ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﺩ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺑﺰﻧﺪ؛

ﺍﻣﺎ 

ﻣﻦ ﺟﻠﻮیِ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﺭﺍ می ﮔﻴﺮﻡ،

ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻣـﻦ 

ﺧﺪﺍیِ ﺳﮑﻮﺕ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ؛

بگذار خیال کنند غرور هستم،

‌من «دوستَت دارم» را،

به هر کسی، تقدیم نمی کنم.....

ﺧﻔﻘﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻡ ﺗﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶِ ﺍﻫﺎلیِ دنیا،

ﺧﻂ خطی ﻧﺸﻮﺩ....

 

 

 


 
سخت ترین کار دنیا
ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، جملات ، احساس

 

لذّت دنیا

داشتنِ کسى ست،

که دوست داشتن را بلد است.

به همین سادگى ....

این روزها ،

گفتنِ دوستت دارم! آنقدر ساده است که،

می شود آنرا از هر رهگذری شنید!

اما فهمش

یکی از سخت ترین کارهایِ دنیاست !

 

 


 
دیگه چه باید گفت؟!
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: احساس


 
آمدن و رفتن در بی خیالی
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، احساس

گفتم :می دانی غمگین تر از این که بیایی و کسی از اومدنت خوشحال نشه چیه؟
گفت : بری و کسی متوجه رفتنت نشه !

 

 



 
لذت های کوچک زندگی
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: جملات ، آموزنده ، احساس



هوای توی گل فروشی؛
خاروندن رد کش جوراب؛
دیر میرسی سرکار و رییس هنوز نیومده؛
خنکی اون طرف بالش؛
اسم عطر تو بپرسن؛
لیسیدن انگشتهای پفکی؛
وقتی نوزادی انگشتتو محکم بگیره؛
بوی تن نوزاد؛
وقتی خوابی یکی پتو بندازه روت؛
مغز کاهو؛
حرف زدن بچه باخودش وقتی داره تنهایی بازی میکنه؛
اخر سفر بشینی همه عکس هایی رو که گرفتی نگاه کنی؛
وقتی کسی بهت میگه صدای خندت رو دوست داره؛
وقتی خندت میگیره و خندتو نگه میداری؛
بچه ها بازیشونو نگه دارن تا از کوچه رد بشی؛
با پای برهنه روی شن های خیس ساحل قدم می زنی؛
بوی چمن خیس...

زندگی رو ساده بگیرین و از این همه لذت های کوچک زندگی خوشبختی رو احساس کنید...

 

 



 
خوش خیال...
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: جملات ، احساس ، شعر

در آن شهری که مردانش عصا از کور می دزدند 
من از خوش باوری آنجا محبت آرزو کردم ...

 



 
مرد عاشق
ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: خبر ، احساس ، عاشقانه

یک استرالیایی با وجود سوختن صورت نامزدش اما با او ازدواج کرد و هم اکنون برای گذراندن ماه عسل در جزایر مالدیو به سر می برند.انتشار این خبر در شبکه های اجتماعی موجی از تحسین کاربران را به دنبال داشت.

"توریا" دختر استرالیایی که در مزون لباس فعالیت می کرد در آتش سوزی جنگل های استرالیا در سال 2011 میلادی، 80 درصد از بدنش سوخت اما حدود 100 عمل جراحی نتوانست چهره قبلی اش را برگرداند.
با این حال "مایکل هوسکین" تصمیم گرفت بدون توجه به چهره فعلی نامزدش، به رابطه عاطفی اش ادامه دهد و ازدواج کنند.
این مرد استرالیایی حتی از شغل خود در پلیس استرالیا هم استعفا داد و به کار کوچکی و 4 ساعت کار در روز اکتفا کرد تا زمان بیشتری را در کنار همسرش باشد.

 
 
 
 

 
چه خواستنی...
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: اس ام اس ، عاشقانه ، احساس

شاید یک روز،
یک نفر،
یک جوری آدم را بخواهد 
که خواستنش به این راحتی ها تمام نشود.

سیلویا پلات 

 


 
چه میتوان گفت؟ فقط نگاه کن
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عکس ، احساس


 
وزن نگاه
ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: جملات ، احساس ، آموزنده

زندگی،

وزنِ نگاهی است،

که درخاطره ها می ماند...

 



 
ماندگاری محبت ورزی
ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: احساس ، جملات

ایمان داشته باش که؛

کوچکترین محبت ها،

از ضعیف ترین حافظه ها پاک نمی شود ...

 ویکتور هوگو


 
دوستان ناب
ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: متن ، احساس ، آموزنده

 

این نوشته سروش صحت خیلی زیباست :
دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه‌ ایست.
هول هولکی و دم دستی.
برای رفع تکلیف .
اما خستگی‌ات را رفع نمی‌کنند.
دل آدم را باز نمی‌کند. خاطره نمی‌شود.
دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.
پر از رنگ و بو.
این دوستی‌ها جان می دهند برای خاطره‌های دمِ دستی..
این چای خارجی را می‌ریزی در فنجان،
می‌نشینی با شکلات فندقی می‌خوری و فکر می‌کنی خوشحال‌ترین آدم روی زمینی.
فقط نمی‌دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دو ساعت می‌شود رنگ قیر... سیاه ...
دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است.
باید نرم دم بکشد.
باید انتظارش را بکشی.
باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی.
باید صبر کنی.
آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی.
باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.
خوب نگاهش کنی.
عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته، جرعه جرعه بنوشی‌اش و زندگی کنی...
زندگی تان پر از دوستان ناب . . .


 
مداوای یک عقاب زخمی (اورگان آمریکا)
ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عکس ، احساس


 
ﻫﻴﭻ ﺩﻳﻨﻰ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺷﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻧﻴﺖ ﻧﻴﺴﺖ
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: داستان ، آموزنده ، احساس ، متن

 

ﺩﺭ ﺳﺎﻟﻦ ﻏﺬﺍﺧﻮﺭﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎ
ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻗﺮﻣﺰ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﻬﺮﻩﺍﺵ ﭘﯿﺪﺍﺳﺖ ﺍﺭﻭﭘﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ،ﺳﯿﻨﯽ
ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﻭ ﺳﺮ ﻣﯿﺰ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﺪ . ﺳﭙﺲ ﯾﺎﺩﺵ
ﻣﯽﺍﻓﺘﺪ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﺩ ﻭ ﭼﻨﮕﺎﻝ ﺑﺮﻧﺪﺍﺷﺘﻪ، ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺗﺎﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ
ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ .
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﻣﯽﮔﺮﺩﺩ، ﺑﺎ ﺷﮕﻔﺘﯽ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ
ﺳﯿﺎﻩﭘﻮﺳﺖ، ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ ﺍﻫﻞ ﻧﺎﻑ ﺁﻓﺮﯾﻘﺎ ( ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ... ﺑﻪ
ﻗﯿﺎﻓﻪﺍﺵ ) ، ﺁﻧﺠﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺍﺯ ﻇﺮﻑ ﻏﺬﺍﯼ
ﺍﻭﺳﺖ ! ﺏﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ، ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ
ﺳﺮﮔﺸﺘﮕﯽ ﻭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻭﺟﻮﺩ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽﮐﻨﺪ .
ﺍﻣﺎ ﺑﻪﺳﺮﻋﺖ ﺍﻓﮑﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﻭ ﻓﺮﺽ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ
ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺁﻓﺮﯾﻘﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﺁﺩﺍﺏ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻨﮥ ﺍﻣﻮﺍﻝ ﺷﺨﺼﯽ
ﻭ ﺣﺮﯾﻢ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﺁﺷﻨﺎ ﻧﯿﺴﺖ. ﺍﻭ ﺣﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ
ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﻮﻝ ﮐﺎﻓﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪ ﻭﻋﺪﮤ
ﻏﺬﺍﯾﯽﺍﺵ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ .ﺩﺭ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ، ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﺟﻠﻮﯼ ﻣﺮﺩ
ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺣﺎﻟﺘﯽ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﺪ . ﺟﻮﺍﻥ
ﺁﻓﺮﯾﻘﺎﯾﯽ ﻧﯿﺰ ﺑﺎﻟﺐﺨﻨﺪﯼ ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯽﺩﻫﺪ .ﺩﺧﺘﺮ
ﺍﺭﻭﭘﺎﯾﯽ ﺳﻌﯽ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻨﺪ؛ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﻧﻬﺎﯾﺖ ﻟﺬﺕ
ﻭ ﺍﺩﺏ ﺑﺎ ﻣﺮﺩ ﺳﯿﺎﻩ ﺳﻬﯿﻢ ﺷﻮﺩ .ﺏﻪ ﺍﯾﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ، ﻣﺮﺩ ﺳﺎﻻﺩ ﺭﺍ
ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ، ﺯﻥ ﺳﻮﭖ ﺭﺍ، ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺑﺨﺸﯽ ﺍﺯ ﺗﺎﺱ ﮐﺒﺎﺏ ﺭﺍ
ﺑﺮﻣﯽﺩﺍﺭﻧﺪ، ﻭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﺎﺳﺖ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﭘﺎﯼ
ﻣﯿﻮﻩ ﺭﺍ. ﻫﻤﮥ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﻫﺎﯼ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ؛ ﻣﺮﺩ
ﺑﺎ ﮐﻤﺮﻭﯾﯽ ﻭ ﺯﻥ ﺭﺍﺣﺖ، ﺩﻟﮕﺮﻡﮐﻨﻨﺪﻩ ﻭ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻟﺒﺨﻨﺪ
ﻣﯽﺯﻧﻨﺪ .ﺁﻧﻬﺎ ﻧﺎﻫﺎﺭﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻥ ﺍﺭﻭﭘﺎﯾﯽ ﺑﻠﻨﺪ
ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺗﺎ ﻗﻬﻮﻩ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ .
ﻭ ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﻤﯽ ﺁﻧﻮﺭﺗﺮ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻣﺮﺩ ﺳﯿﺎﻩﭘﻮﺳﺖ، ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ
ﻣﯿﺰ ﺑﻐﻠﯽ ﮐﺎﭘﺸﻦ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﭘﺸﺘﯽ
ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ، ﻭ ﻇﺮﻑ ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺳﺖﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﯾﮑﯽ ﻣﯿﺰ
ﻣﺎﻧﺪﻩﺍﺳﺖ !
ﺗﻮﺿﯿﺢ ﭘﺎﺋﻮﻟﻮ ﮐﻮﺋﻠﯿﻮ :
ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﮥ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ
ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎ ﺗﺮﺱ ﻭ ﺍﺣﺘﯿﺎﻁ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ
ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﻣﯽﺩﺍﻧﻨﺪ . ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﮥ ﺍﯾﻦ ﺁﺩﻡﻫﺎ ﺗﻘﺪﯾﻢ
ﻣﯽﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﯿﺖﻫﺎﯼ ﺧﻮﺑﺸﺎﻥ، ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﺎﻻ ﻧﮕﺎﻩ
ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺳَﺮﻭَﺭﯼ ﺩﺍﺭﻧﺪ . ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺏ
ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﮥ ﻣﺎ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﯿﺶﺩﺍﻭﺭﯼﻫﺎ ﺭﻫﺎ ﮐﻨﯿﻢ، ﻭﮔﺮﻧﻪ
ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺩﺍﺭﺩ ﻣﺜﻞ ﮐﻮﺗﻪ ﻓﮑﺮﺍﻥ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﮐﻨﯿﻢ؛
ﻣﺜﻞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﯿﭽﺎﺭﮤ ﺍﺭﻭﭘﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﺩﺭ ﺑﺎﻻﺗﺮﯾﻦ ﻧﻘﻄﮥ
ﺗﻤﺪﻥ ﺍﺳﺖ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺁﻓﺮﯾﻘﺎﯾﯽِ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﺍﺩ
ﺍﺯﻏﺬﺍﻳﺶ ﺑﺨﻮﺭﺩ .
ﺯﻣﻴﻦ ﺑﻬﺸﺖ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ...ﺭﻭﺯﻳﻜﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﻋﻴﺐ
ﻧﻴﺴﺖ ﺟﺰ ﻗﻀﺎﻭﺕﻭﻣﺴﺨﺮﻩ ﻛﺮﺩﻥ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ !... ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﮔﻨﺎﻩ
ﻧﻴﺴﺖ ﺟﺰ ﺣﻖ ﺍﻟﻨﺎﺱ !.. ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺛﻮﺍﺏ ﻧﻴﺴﺖ ﺟﺰ ﺧﺪﻣﺖ ﺑﻪ
ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ . !... ﻫﯿﭻ ﻛﺲ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﻧﻴﺴﺖ ﺍﻻ ﺩﺭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻰ ﻭ
ﺍﻧﺴﺎﻧﻴﺖ !... ﻫﻴﭻ ﺩﻳﻨﻰ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺷﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻧﻴﺖ ﻧﻴﺴﺖ !... ﻫﻴﭻ
ﭼﻴﺰ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻪ ﻧﻤﻲ ﻣﺎﻧﺪ ﺟﺰ ﻋﺸﻖ !...ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ


 
متهم با دیدن قاضی از هم پاشید!
ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: خبر ، آموزنده ، احساس

 یک مظنون به سرقت در آمریکا زمانی که در دادگاه حاضر شد و قاضی پرونده را دید به گریه افتاد، چون یادش آمد که او همکلاسی دوران تحصیلش بوده است. آرتور بوث، ۴۹ ساله در جلسه‌ای از دادگاه در میامی حاضر شد که قرار بود در آن تصمیم قاضی درباره درخواست آزادی‌اش به قید وثیقه اعلام شود.میندی گلیزر، قاضی دادگاه به او گفت "متاسفم که تو را اینجا می‌بینم. همیشه دوست داشتم بدانم چه وضعی داری."


متهم با دیدن قاضی از هم پاشید! (+عکس)

گلیزر به حاضران در دادگاه گفت که بوث "بهترین بچه مدرسه" بوده است.
متهم بعد از شنیدن این حرف‌های قاضی آهی کشید و به گریه افتاد.
قاضی در پایان جلسه دادگاه خطاب به متهم گفت: "موفق باشید آقا، امیدوارم که پرونده‌تان ختم به خیر شود و زندگی قانونمندی در پیش بگیرید."
قاضی در نهایت وثیقه‌ای ۴۳ هزار دلاری برای بوث تعیین کرد.

 
کاشتن یا کشتن؟!
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: احساس ، جملات

دستم بوی گل می داد.

مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند.

اما هیچ کس فکر نکرد شاید من شاخه گلی کاشته باشم!

 



 
تصویرش کن!
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: جملات ، شعر ، آموزنده ، احساس

تمامی‌ الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و
آن نگفتیم
که به کار آید
چرا که تنها یک سخن
یک سخن در میانه نبود:
آزادی!
ما نگفتیم
تو تصویرش کن!

احمد شاملو

 

 


 
تو کی هستی؟
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: احساس

از یه دختر بچه ی دوست داشتنی پرسیدند: تو ایرانی هستی یا کرد یا ترک؟ 

دخترک پاسخ داد: من گرسنه هستم!




 
اندوه نبودنت
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: اس ام اس ، عاشقانه ، احساس

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی

اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم

اندوه بزرگی ست چه باشی، چه نباشی

 



 
چه بگویم که نگفتنم بهتر است
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عکس ، احساس


 
عشق سال‌های پیری
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، احساس

همیشه گفته‌اند هیچ‌وقت برای عاشقی دیر نیست. جرج کربی ۱۰۳ ساله و دورن لاکی ۹۱ ساله طی مراسمی در جنوب انگلستان با یکدیگر ازدواج کردند. این زوج اکنون لقب پیرترین زوج جهان را در اختیار خود دارند. مجموع سن عروس و داماد ۱۹۴ سال می‌شود که رقمی بی‌همتا در جهان است.

 



 
در تو می نگرم
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، احساس
قیامتم که به دیوان حشر پیش آرند

میان آن همه تشویش

در تو می نگرم

 

 
گذر عمر ببین...
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عکس ، احساس


 
آخرین آرزو
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عکس ، احساس ، متن
یک زن بیمار و در حال مرگ هلندی آخرین آرزویش دیدن تابلو پرتره رامبراند بود. یک خیریه هلندی هزینه انتقال او را از بیمارستان با آمبولانس به موزه آمستردام را متقبل شد تا این گونه آخرین آرزویش تحقق یابد.

یک زن بیمار و در حال مرگ هلندی آخرین آرزویش دیدن تابلو پرتره رامبراند بود. یک خیریه هلندی هزینه انتقال او را از بیمارستان با آمبولانس به موزه آمستردام را متقبل شد تا این گونه آخرین آرزویش تحقق یابد.


 
میمیرم از جدایى
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر ، احساس

 

ماهى به آب گفتا ، من عاشق تو هستم
از لذت حضورت ، مى را نخورده مستم!
آیا تو میپذیرى ، عشق خدائیم را ؟
تا این که بر نتابى ، دیگر جدائیم را؟
آب روان به ماهى ، گفتا که باشد اما
لطفا بده مجالى ، تا صبح روز فردا
باید که خلوتى با ، افکار خود نمایم
اینجا بمان که فردا ، با پاسخت بیایم
ماهی قبول کرد و ، آب روان گذر کرد
تنها براى یک شب ، از پیش او سفر کرد
وقتى که آمدش باز ، تا این که گوید آرى
یک حجله دید و عکسى ، بر آن به یادگارى
خود را ز پیش ماهى ، دیشب که برده بودش
آن شاه ماهى عشق ، بى آب مرده بودش
نالید و یادش افتاد ، از ماهى آن صدایی
وقتى که گفت با عشق ، میمیرم از جدایى
ای کاشک آب می ماند ، آن شب کنار ماهی
ماهی دلش نمی مرد ، از درد بی وفایی
آری من و شما هم ، مانند آب و ماهی
یک لحظه غفلت از هم ، یعنی همین جدایی!


 
در برابر چشم ماه
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عکس ، احساس


 
هر چه عاشق پیر تر عشقش جوانتر
ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: متن ، احساس

روزی استاد شهریار نامه ای دریافت کرد که روی پاکت یا داخل آن نشانی از فرستنده اش نبود.
در نامه نوشته شده بود:
عکست را در مجله ای دیدم خیلی شکسته شده ای، سخت متاثر شدم. گفتم: خدای من این چهره ی دلداه ی من است؟ این همان شهریار است؟ این قیافه ی نجیب و دوست داشتنی دانشجوی چهل سال پیش مدرسه دار الفنون است؟ نه من خواب می بینم. سخت اشک ریختم.
و روز بعد استاد پاسخ نامه دوست جوانیش را که پری خطاب می کرد چنین سرود:

“پیر اگر باشم چه غم، عشقم جوان است ای پری
وین جوانی هم هنوزش عنفوان است ای پری
هر چه عاشق پیر تر عشقش جوانتر ای عجب
دل دهد تاوان اگر تن ناتوان است ای پری
پیل ماه و سال را پهلو نمی کردم تهی
با غمت پهلو زدم، غم پهلوان است ای پری
هر کتاب تازه ای کز ناز داری خود بخوان
من حریفی کهنه ام درسم روان است ای پری
یاد ایامی که دل ها بود لبریز امید
آن اوان هم عمر بود این هم اوان است ای پری
روح سهراب جوان از آسمان ها هم گذشت
نوشدارویش، هنوز از پی دوان است ای پری

 


 
نگران مادر
ساعت ٤:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عکس ، احساس
عمل جراحی یک کوآلا در باغ وحش کویینزلند استرالیا

عمل جراحی یک کوآلا در باغ وحش کویینزلند استرالیا


 
ﯾﮏ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻣﺤﺒﺖ
ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: اس ام اس ، احساس ، عاشقانه

 

 

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺁﺩﻣﻬﺎ
ﺑﺰﺭﮔﻪ
ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺰﺭﮒ ...
ﺷﺎﯾﺪﻡ ﺑﻪ ﻭﺳﻌﺖ ﯾﮏ ﺩﺭﯾﺎ ﺍﺳﺖ،
ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺮ ﮐﺮﺩﻧﺶ
ﯾﮏ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻣﺤﺒﺖ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ !


ﮔﺎﺑﺮﯾﻞ ﮔﺎﺭﺳﯿﺎ ﻣﺎﺭﮐز


 
گل خشکیده
ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: داستان ، عاشقانه ، آموزنده ، احساس

 

” قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و …
این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.
توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .
چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .
تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان ، یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.
از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و …
در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.
وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.
به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .
اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.
ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.
محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.
هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !
اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .
انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد
این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .
باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم  ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

 


 
معنای زندگی
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر ، عاشقانه ، احساس

 

خار خندید و به گل گفت سلام
و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی نزدیک آمد،
گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت سلام...

گل اگر خار نداشت
دل اگر بی غم بود
اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ نبود،
زندگی،
عشق،
اسارت،
قهر و آشتی،
همه بی معنا بود . . . .

 



 
اندامهای بیان عشق
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر ، احساس


لب ها
انگشت ها
پلک ها

انسان آسیب پذیرترین اندام ها را
برای بیان عشق انتخاب می کند!

رضا ثروتی  


 
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، احساس ، شعر

 

لایق تو کسی نیست 
جز آنکس که تو را انتخاب کند، نه امتحان
تو را نگاه کند، نه آنکه ببیند
تو را حس کند، نه این که لمس کند
تو را بسازد، نه آنکه ویران کند
تو را بیاراید، نه آنکه بیازارد
تو را بخنداند، نه آنکه برنجاند
تو را دوست بدارد و بدارد و بدارد
ﺳﺎﺩﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ، ﺍﻣﺎ ﺳﺎﺩﻩ ﻋﺒﻮﺭ ﻧﮑﻦ 
اﺯ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺍﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ !
ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩ،
ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ باز نگرد ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ کسی که ﺑﻪ رنجاندنتﻋﺎﺩﺕ دارد
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺷﺎﻫﺮﮒ ﺣﯿﺎﺗﺖ را ﺩﺭ ﺩﺳتهایش ﯾﺎﻓﺘﯽ !
ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ :
ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺍﺭﺯﺵ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺍﺭﺯشهایت ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ

 



 
بخواب ساعت!
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر ، آموزنده ، احساس

به ساعت ها بگوئید، بخوابند
بیهوده زیستن را 
نیازی به شمارش نیست

 



 
آدما نمی دونند کدامین لحظات زندگی براشون خاطره میشود
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: جملات ، احساس


 
طبل عاشقی
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر ، احساس

 

عاشق نباشی حال لیلا را نمی فهمی
تنهایی تلخ زلیخا را نمی فهمی

هاجر نباشی چاه زمزم را نمی یابی
نازا نباشی درد سارا را نمی فهمی

شاید بدانی حال عیسا و صلیبش را
اما غم و اندوه عذرا را نمی فهمی

آدم شدن سهم بزرگی نیست وقتی که
در عطر و رنگ سیب، حوا را نمی فهمی

بی وقفه می کوبی به طبل عاشقی اما
عاشق ترین مخلوق دنیا را نمی فهمی

یک قطره ای در گوشه ی یک چشم می مانی
صدسال دیگر راه دریا را نمی فهمی

یا این غزل را در دلت تصدیق خواهی کرد
یا مثل من مردی و اینها را نمی فهمی.

سرخوش پارسا

 

 


 
درد تنهایی
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: اس ام اس ، احساس

 

معنای تنهایی را،

کوهی می‌داند،

که یک سلام ساده‌ی تو را،

صد بار،

پاسخ می‌گوید...

 


 
دو گروه مردم
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: آموزنده ، احساس

 

پدرم مى گفت:
مردم ٢ گروه هستند ،
بخشنده ها و گیرنده ها...
گیرنده ها بهتر مى خورند،
اما...
بخشنده ها بهتر مى خوابند-

توماس مارلو

 



 
لبخند گرم
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، احساس

 


شهامـت مـی خواهـد،

سـرد باشـی،

امـا ...

گـرم لبـخند بزنـی ...

 

فـروغ فرخـزاد

 

 

 
روز آقام مبارک
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: جملات ، احساس

حبیب (جشید مشایخی) : چرا نیومدی در ِ دکان ؟

مجید (بهروز وثوقی) : امروز جمعه اس ، تعطیله

حبیب : امروز دوشنبه اس ، خیلی داریم تا جمعه !

مجید : نه خیر ! تو اون تقویمه که آقام اون سال خودش با دستایِ خودش بهم عیدی داد

امروز جمعه اس.

حبیب : اون تقویم باطله !

مجید : واسه من جمعه جمعه ی آقامه ، شنبه شنبه یِ آقامه. خواه مــُرده خواه زنده!

 

 


 
روز پدر مبارک
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: تبریک ، احساس

 

چقدر جای سوره ای به نام "پدر" خالی ست...

که این گونه آغاز شود:

قسم بر پینه ی دستانت،

که بوی نان می داد.

و قسم بر چشمانِ همیشه نگرانت...

قسم بر بغضِ فرو خورده ات،

که شانه ی کوه را لرزاند.

و قسم بر غربتت،

وقتی هیچ بهشتی زیر پایت نیست...

 

 
زندگی شاید همین باشد
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر ، احساس

هی فلانی!
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده‌ و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی‌خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد

مهدی اخوان ثالث


 
مگه میشه؟
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: اس ام اس ، عاشقانه ، احساس

همش میگن: دار بزن خاطرات کسی رو که تو رو تنها گذاشت و رفت!

 



 
بهار ، هدیه مادرم
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: اس ام اس ، عاشقانه ، احساس

روسری ات را بردار تا ببینم بر شب موهایت چند زمستان برف نشسته تا من به بهار برسم مادر! 





 
گربه بیش از دیگران در فکر آزادی پرندهٔ محبوس است
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عکس ، احساس


 
زندگی آنقدر زیبا است که برای درک آن به چیزی غیر از یک قلب پذیرا نیازی نداریم
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عکس ، احساس


 
لیلی کر!
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، داستان ، احساس

هنگامی که لیلی و مجنون ده ساله بودند روزی مجنون در مکتب خانه پشت سر لیلی نشسته بود .

استاد سوالی را از لیلی پرسید ، لیلی جوابی نداد ، مجنون از پشت سر آهسته جواب را در گوش لیلی گفت اما لیلی هیچ نگفت .

استاد دوباره سوال خود را پرسید و باز مجنون در گوش لیلی و باز لیلی هیچ نگفت و بعد از بار سوم استاد لیلی را خواند و چوب را بر پای لیلی بست و او را فلک کرد .

لیلی گریه نکرد و هیچ نگفت. بعد از کلاس ، لیلی با پای کبود لنگ لنگ قدم بر می داشت که مجنون عصبانی دستش را بر بازوی لیلی زد و گفت:

دیوانه ، مگر کر بودی که آنچه را به تو گفتم نشنیدی و یا لال که به استاد نگفتی . لیلی اشکش در آمد و دوید و رفت .

استاد که شاهد این منظره بود پیش رفت و گفت :
لیلی نه کر بود و نه لال ، از عشق شنیدن دوباره صدای تو ، فلک را تحمل کرد و دم بر نیاورد ،

اما از ضربه اهسته دست تو اشکش در آمد ، من اگر او را به فلک بستم استادش بودم و حق تنبیه او را داشتم اما تو عشق او بودی و هیچ حقی برای سرزنش کردنش نداشتی . مجنون کاش می فهمیدی که لیلی کر شد تا تو باز گویی.

 



 
محکم باش
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، احساس

 

چقدر اشتباه میکنند
آنهایی که میگویند:
مرد باید قد بلند باشد...
چشم و ابرو مشکی باشد...
ته ریش داشته باشد...و...
من که میگویم :
مرد باید با وجود تمام غرورش، مهربان باشد...
باوجود تمام لجبازیهایش،
وفادار باشد...
با وجود تمام خستگیهایش، صبور باشد...
با تمام وجود سختیهایش، عاشق باشد...
مرد باید محکم باشد

 



 
عشق پشت در است
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، جملات ، احساس

 

عشق که بر در خانه ات کوبید
زود در را باز نکن
بعضى ها مثل کودکان
در را زده و فرار مى کنند..

مورات مونگان

 


 
تو همانی.
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر ، احساس

این نکته رمز اگر بدانی ، دانی 
هر چیز که در جُستن آنی ، آنی 


مولانا 

 


 
آفریده ای برای کم کردن روی عشق
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: متن ، آموزنده ، احساس ، عاشقانه

می گویند...
به زنان نباید بال و پر داد، می پرند!
اما زنان فقط پروازهای عاشقانه را دوست دارند، بی دلیل نمی پرند...

می گویند...
به زن نگویید دوستت دارم، خودش را می گیرد!
اما زنان فقط دستان عشقشان را می گیرند و می گویند ،دوستشان دارند...

می گویند...
نباید به زنان توجه زیاد کرد، خودشان را گم می کنند!
اما زنان وقتی گم می شوند که عشقشان بی توجهی کند...

زن جنس عجیبی است!
چشم هایش را که می بندی، دید دلش بیشتر می شود...
دلش را که می شکنی باران لطافت از چشم هایش سرازیر...
زن انگار آفریده شده تا روی عشق را کم کند!

 

 


 
خیلیها از خیلیها
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: متن ، جملات ، احساس

ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﻏﯿﺮﻃﺒﯿﻌﯽ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﻭ ﻣﮑﺚ
ﻣﯿﮑﻨﻪ ، ﺑﺪﻭﻥ " ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻪ "
ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺍﺻﻼ ﺍﺷﮏ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﻧﻤﯿﺎﺩ ، ﺑﺪﻭﻥ
ﺧﯿﻠﯽ " ﺗﻮو ﺩﺍﺭﻩ "
ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺯﯾﺎﺩ ﻣﯿﺨﻨﺪﻩ ، ﺑﺪﻭﻥ " خیلی ﺯﺧﻢ
ﺧﻮﺭﺩﻩ "
ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ همه ﭼﯿﺰ ﺑﯽ ﺗﻮجه است ، ﺑﺪﻭﻥ
" ﺯﻣﺎﻧﯽ ، ﺯﯾﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺣﺪ ، ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻩ "
ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ در ﺍﺣﻮﺍﻝ ﭘﺮﺳﯽ، ﻫﯽ ﻣﯿﮕﻪ: ﺷُﮑـــﺮ
ﺑﺪ ﻧﯿﺴﺘﻢ ، ﺑﺪﻭﻥ " ﺩﺭوﻍ ﻣﯿﮕﻪ ، ﻧﻪ ﺣﺎﻟﺶ ﺧﻮﺑﻪ ﻧﻪ
ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﺵ "
ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﻓﯿﻠﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ، ﺑﺪﻭﻥ " ﺍﺯ ﻧﻈﺮ
ﻋﺎﻃﻔﯽ ، ﮐﻤﺒﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ "
ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺯﯾﺎﺩ ﺁﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﮑﻨﻪ ، ﺑﺪﻭﻥ
" ﺩﺭﺩﻫﺎﺷﻮ ، خیلیها نمی فهمن "
ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺍﺯ ﺩﯾﺪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻗﺎﯾﻢ ﻣﯿﮑﻨﻪ
ﺑﺪﻭﻥ " ﺍﺯ خیلیها ﺿﺮﺑﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ "
اگه دیدى کسى زیاد میخوابه بدون "خیلى تنهاست"
ﻣﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﻣﯿﺒﯿﻨﯿﻢ ، ﻭﻟـــﯽ ﺗﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﮑﻨﯿﻢ...


 
هوای تو
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، احساس ، اس ام اس

هوای خوب ندارد
دلی که کرده
هوایت!

حسین منزوی

 


 
شکر کن
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: آموزنده ، احساس

 

وقتی داری ظرف میشویی !
دعا کن ...
شُکر کن ...
به خاطر اینکه ظرفهایی رو داری که بشویی 

یعنی غذایی درکار بوده ،
یعنی کسی رو سیر کردی ،
یعنی با محبت با عشق از یکی دونفر مراقبت کردی ،

یعنی براشون آشپزی کردی , میز چیدی ،

تصور کن که:

چند میلیون نفر در این لحظه ظرفی برای شستن ندارن؟
یا کسی رو ندارن که براش میز بچینن.

 



 
بهار آمده غم جایز نیست
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: احساس ، شعر

دختر ِ شیخ! بهار آمده غم جایز نیست 
به دو ابروی ِ کجت اینهمه خم جایز نیست

مهربان باش و در ِ خانه به رویم بگشا 
میهمانت شده ام ظلم و ستم جایز نیست

بوسه می چسبد اگر قوری و منقل باشد 
چون لب ِ قند تو بی چایی ِ دم جایز نیست

مادرت کاش نمی رفت زیارت، دم ِ عید 
گریه و نوحه و رفتن به حرم جایز نیست

پس بزن ابر ِ سیاهی که حجابت شده است
بیشتر چهره برافروز که کم جایز نیست

بیشتر باز کن آن چاک ِ گریبان گرچه 
هرویین بیشتر از چند گرم جایز نیست

به من "استغفرالله" نگو دختر ِ خوب ! 
عربی حرف زدن های ِ عجم جایز نیست

تار ِ مویت بده بنوازم و خود مست برقص 
غیر از این موسم ِ نوروزی ِ جم جایز نیست

آسمان رقص و زمین رقص، چه کس گفته حرام؟! 
خرده بر حضرت ِ بابای ِ کرم جایز نیست

عشق بی معنی و تو سنگدل و من دلسرد 
شده است و شده ای و شده ام جایز نیست

هرچه گفتم بپذیر و دل ِ من را نشکن 
نه و نه گفتن پشت ِ سر ِ هم جایز نیست

آمدم خاستگاری، غزلم مهر ِ تو باد 
جز جواب "بله" با اهل ِ قلم جایز نیست

شهراد میدری


 
وطنم، آغوش توست...
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر ، احساس


دوستت دارم 
و از من از دلیلش نپرس،
همانطور که هیچ گلوله ای از هیچ جسدی نمی پرسد...
و از من از وطنم نپرس، 
که وطنم، آغوش توست...
و از من از نامم نپرس،
که به یادش ندارم، از آن روز که روزِ آغاز دوست داشتنت بود...
دوستت دارم و نمیدانم چرا بین دستم و دستت، رودی از سُرب روان است
دوستت دارم و نمیدانم چرا راهمان پوشیده شده از خار و خار و خار
دوستت دارم و نمیدانم چرا تو آنجا نشسته ای، وقتی که من اینجایم
و دوستت دارم که تو دار و قرار منی
و کلیدِ درهای بسته ام
و سرمایی بر همه آتش هایم...
پس از من نپرس که چرا دوستت دارم،
ای مرگ...

 نزار قبانی

 



 
لحظه‌ی دیدار تو
ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر ، احساس


لب‌های تو لب نیست! عذابی‌ست الهی
باید که عذابی بچشم گاه به گاهی

در لحظه‌ی دیدار تو، گفتم که بعید است
چشمان تو من را نکشاند به تباهی

لب‌های تو نایاب‌تر از آب حیات است
تو سوزن پنهان شده در خرمن کاهی

این کار خدا بوده که یکباره بیفتد
در تنگ بلور شب و من مثل تو ماهی

ای شاخه نبات غزل حافظ شیراز !
معشوقه‌ی مایی، چه بخواهی چه نخواهی!!

 



 
فراموشت نکرده ام
ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، احساس ، آموزنده

 

وقتی می‌ گویم:

دیگر به سراغم نیا!

فکر نکن که فراموشت کرده‌ ام

یا دیگر دوستت ندارم،

نه، من فقط فهمیدم:

وقتی دلت با من نیست،

بودنت مشکلی را حل نمی‌ کند،

تنها دلتنگ ترم میکند...!

 

رومن گاری

 


 
زیبایی رابطه ها
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، جملات ، احساس

رابطه ها
زمانی زیباتر میشوند
که
هر دو نفر پذیرنده دیروز ...
پشتیبان امروز ...
و
مشوق فردای همدیگر باشند...

 



 
جشن آتش شاد باد
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: تبریک ، شعر ، احساس

پاس دارم ، آتش جاوید را
یادگار ، فطرت جمشید را

چند روزی مانده بودش ، تا به عید
آمد آتش ، در چنین روزی پدید

بهر او ، آتشگهی آراستند
از پلیدی و سیاهی کاستند

پس از آن ، هر سال در روزی چنین
جشن سوری ، بوده در ایران زمین

 



 
چراغت روشن
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر ، احساس


صبح امروزکسی گفت به من:
تو چقدر تنهایی ! 

گفتمش در پاسخ :
تو چقدر حساسی ؛ 
تن من گر تنهاست،
دل من با دلهاست،
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم،
یادشان دردل من ،
قلبشان منزل من...!
صافى آب مرا یادتو انداخت،رفیق!
تو دلت سبز،
لبت سرخ،
چراغت روشن!
چرخ روزیت همیشه چرخان!
نفست داغ،
تنت گرم،
دعایت با من!

 

 

سهراب سپهری

 

 

 

 


 
مرگ در رویا
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: جملات ، احساس

 

آدم که غرق شود

قطعا میمیرد!

چه در دریا ...

چه در رویا ...

 



 
انسان باشیم
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: آموزنده ، احساس


 
آغوش خاک
ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، عاشقانه ، احساس

اگر می دانستم
انسانها را
به خاک می سپارند...
خاک میشدم
تا تو را
به من بسپارند...

 



 
صلح...
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: احساس ، آموزنده

 

آلوارو مونرو  ماتادور معروف اسپانیایى

وقتی فهمید که حیوان نمى خواهد با او بجنگد،

در گوشه ای ازمیدان نشست و شروع به گریستن کرد . . .

او فهمید این حیوان با چشمان اشکبارش « صلح » را جستجو می کند.

به" نگاه معصوم" این حیوان نگاه کنید، گاهی شعور یک حیوان بیشتر ازما

انسانهاست...!!

 



 
حالا ما که هیچ ! اما امیدوارم عکس های شما توی سال جدید ۲ نفره باشه !
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس ، احساس ، عاشقانه


 
مهربانی بیاموزیم
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس ، احساس


 
بدترین نوع اعتیاد
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: آموزنده ، جملات ، احساس

چه قدر دردناک است

این مشکل که همیشه برای فرار از دست یک آدم،

به آدم دیگری پناه برده ایم ...

اعتیاد به آدم ها بدترین نوع اعتیاد است.

ریچارد یاتس


 
نیمه شب
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، عاشقانه ، احساس

ساعت از نیمه شب گذشته است و من به این می اندیشم :

اگر کاری که ” عشق ” با من کرد با تو می کرد

چند روز دوام می آوردی ؟

 



 
می ترسم...
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، عاشقانه ، احساس

می ترسم...
می ترسم تو بیایی..
ولی
من به نداشتنت عادت کرده باشم...

 



 
عشق ...
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس ، احساس


 
دیوار تنهایی
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، عاشقانه ، احساس

گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی،
بلکه ببینی چه کسی برای دیدنت دیوار را خراب میکند!

 



 
از سگ بیاموزیم
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: آموزنده ، احساس


گفت: به سلامتی سگ!
گفتم چرا سگ؟!؟!
گفت: چون هر چی امروز بهش سنگ بزنی ، لقمه ای رو که دیروز بهش دادی از یادش نمیره، ولی آدما لقمه رو میگیرن و جوابشو با سنگ زدن میدن...!
سگ ، هر گرگی ببینه واق واق میکنه و واسش فرقی نمیکنه گله ی خودشه یا گوسفندهای دهِ بالا ؛ ولی آدما گرگ رو میفرستن سراغ گله های هم!
سگ وقتی بوی تورو بشناسه لیس میزنه تو رو و دم تکون میده واست ، واسش فرقی نداره چقدر پول تو جیباته!
سگ با هیچ دزدی رو هم نمیریزه تا ساکت بمونه و بیان خونت رو خالی کنن ، ولی آدما!
حتی اگه یه روزی بفروشیش ممکنه با صاحب جدیدشم خو بگیره، اما اگه تو رو ببینه پاچتو نمیگیره...
سگ اگه بدونه پول گوشت نداری یه جوری با نون خشک هم خودشو سیر می کنه، ولی از پیشت نمیره...!
و از همه مهمتر سگ اگه بفهمه دوستش داری با وفا میشه ، آدما هار ...!

 


 
احساس گریه...
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس ، احساس


 
فریب قوی
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: جملات ، احساس ، آموزنده

 

زن ها فریب کارترینند ...
همه چیزشان را پنهان می کنند 
تنهایی را 
دلتنگی را 
گریه ها را 
دوست داشتن را .....
زن ها قویترینند ...
هنگام شکستن صدایشان در نمی آید
درد که دارند به خود نمیپیچند 
نهایت تسکین درد یک زن ...
گریه های یواشکی ست ...

  

پیشاپیش ۸ مارس روز جهانی زن بر همه ی زنان سرزمینم مبارک 

 


 
دعایت با من!
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، شعر ، احساس

صبح امروزکسی گفت به من:
تو چقدر تنهایی !
گفتمش در پاسخ :
تو چقدر حساسی ؛
تن من گر تنهاست،
دل من با دلهاست،
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم،
یادشان دردل من ،
قلبشان منزل من…!
صافى آب مرا یادتو انداخت،رفیق!
تو دلت سبز،
لبت سرخ،
چراغت روشن!
چرخ روزیت همیشه چرخان!
نفست داغ،
تنت گرم،
دعایت با من!

سهراب سپهری

 


 
دلبر دلخواه
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر ، احساس

ای رفته زدل، رفته زبر، رفته زخاطر
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی و اندوه
در خاطر ازآن چشم سیاه تو ندارم
ای رفته زدل، راست بگو! بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم، او مرده و من سایه ی اویم..


سیمین بهبهانی

 



 
فاصله بین ثانیه ها
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، احساس ، عاشقانه

نمی دانم فاصله بین ثانیه ها چه نامیده می شود، ولی همیشه در آن فواصل زمانی به تو فکر می کنم.

سالوادور پلاسن