وقتی تصمیم می گیری یک احساس را به سرانجامی به نام " ازدواج " برسانی، اولین حرکت مفید این است که از خودت بپرسی :

" آیا واقعاً باور داری که تا سنین پیری از سخن گفتن با این زن، لذت 
خواهی برد ؟ " 
" سخن گفتن " و نه " همخوابگی " !
تمامی مسائل دیگر در ازدواج موقت و گذرا است.
تا زمانی که دو نفر حرفی برای گفتن و گوشی برای شنیدن دارند، می شود به عمر ارتباطشان امید داشت ...

فردریش نیچه

 

 

 



موضوعات مرتبط: متن , آموزنده

تاريخ : یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٤ | ٤:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

خودت را به یک آدم شریف تبدیل کن،
در این صورت می توانی مطمئن باشی 
که یک آدم رذل در جهان کم تر خواهد شد.

توماس کارلایل

 

 

 



موضوعات مرتبط: جملات , آموزنده

تاريخ : شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٤ | ٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بزرگ مردی ایرانی ﻣﻴﮕﻔﺖ:
ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﺗﺤﺼﻴﻼﺗﻢ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ، ﺩﺭ ﻳﻚ ﻛﺎﺭ ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺑﺎ ﻳﻚ ﺩﺧﺘﺮ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎﻳﻲ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﻭ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ
ﻓﻴﻠﻴﭗ، ﻛﻪ ﻧﻤﻴﺸﻨﺎﺧﺘﻤﺶ ﻫﻤﮕﺮﻭﻩ ﺷﺪﻡ . ﺍﺯ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ:
ﻓﻴﻠﻴﭗ ﺭﻭ ﻣﻴﺸﻨﺎﺳﻲ؟
ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﮔﻔﺖ :
ﺁﺭﻩ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮﻱ ﻛﻪ ﻣﻮﻫﺎﻱ ﺑﻠﻮﻧﺪ ﻗﺸﻨﮕﻲ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺭﺩﻳﻒ ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ ﮔﻔﺘﻢ:
ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﻛﻴﻮ ﻣﻴﮕﻲ
ﮔﻔﺖ:
ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺵ ﺗﻴﭗ ﻛﻪ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﻴﻜﻲ ﺗﻨﺶ ﻣﻴﻜﻨﻪ
ﮔﻔﺘﻢ:
ﺑﺎﺯﻡ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ ﻣﻨﻈﻮﺭﺕ ﻛﻴﻪ؟ ﮔﻔﺖ:
ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮﻱ ﻛﻪ ﻛﻴﻒ ﻭ ﻛﻔﺸﺶ ﺭﻭ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺳﺖ ﻣﻴﻜﻨﻪ
ﺑﺎﺯﻡ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻛﻲ ﺑﻮﺩ ! ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ تن ﺻﺪﺍﺷﻮ ﻳﻜﻢ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻓﻴﻠﻴﭗ ﺩﻳﮕﻪ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻲ ﻛﻪ ﺭﻭﻱ ﻭﻳﻠﭽﺮ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ ...
ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻛﻴﻮ ﻣﻴﮕﻪ ﻭﻟﻲ ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺑﺎﻭﺭﻱ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ ﻓﻜﺮ ...
ﺁﺩﻡ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻣﺜﺒﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﻛﻪ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﻭﻳﮋﮔﻲ ﻫﺎﻱ ﻣﻨﻔﻲ ﻭ ﻧﻘﺺ ﻫﺎ ﭼﺸﻢ ﭘﻮﺷﻲ ﻛﻨﻪ ... ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺑﻪ ﻣﺜﺒﺖ ﺩﻳﺪﻥ
ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ، ﺍﮔﺮ ﻛﺎﺗﺮﻳﻦ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﻓﻴﻠﻴﭗ ﻣﻴﭙﺮﺳﻴﺪ ﭼﻲ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ؟
ﺣﺘﻤﺎ ﺳﺮﻳﻊ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ:
ﻫﻤﻮﻥ ﻣﻌﻠﻮﻟﻪ ﺩﻳﮕﻪ !!
ﻭﻗﺘﻲ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﻳﺪﮔﺎﻩ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﻛﺮﺩﻡ ، ﺧﻴﻠﻲ ﺧﺠﺎﻟﺖ
ﻛﺸﻴﺪﻡ ...

 

 




موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤ | ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

روزی یک کارمند پست وقتی به نامه های آدرس نامعلوم رسیدگی می کرد متوجه نامه جالبی شد. روی پاکت این نامه با خطی لرزان نوشته شده بود: «نامه ای برای خدا!» با خود فکر کرد: «بهتر است نامه را باز کنم و بخوانم.»
در نامه این طور نوشته شده بود: «خدای عزیز! بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدیدند. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...»
کارمند اداره پست که تحت تاثیر قرار گرفته بود نامه را به همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا این که نامه ای دیگر از آن پیرزن به اداره پست رسید. روی نامه نوشته شده بود: نامه ای به خدا!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را بخوانند. مضمون نامه چنین بود: «خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند !!!

 

 




موضوعات مرتبط: آموزنده , طنز , احساس

تاريخ : سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٤ | ٢:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پدری با پسری گفت به قهر:
که تو آدم نشوی جان پدر!

حیف از آن عمر که ای بی سر و پا
در پی تربیتت کردم سر

دل فرزند از این حرف شکست
بی‌خبر از پدرش کرد سفر

رنج بسیار کشید و پس از آن
زندگى گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت والایی یافت
حاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزی بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غایت خودخواهی و کبر
نظر افکند به سراپای پدر

گفت: گفتی که تو آدم نشوی!
تو کنون حشمت و جاهم بنگر!

پیر خندید و سرش داد تکان
گفت این نکته برون شد از در

من نگفتم که تو حاکم نشوی
گفتم آدم نشوی جان پدر

"جامی"

 
 


موضوعات مرتبط: شعر , آموزنده

تاريخ : شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤ | ٩:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

چارلی چاپلین می گوید : با پدرم سیرک رفته بودیم توی صف خرید بلیط زن وشوهری با چهار فرزندشان جلوی ما بودند که با هیجان زیادی درمورد شعبده بازی هایی که قراربود ببینند،صحبت می کردند.
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند،متصدی باجه، قیمت بلیط ها را به آنها اعلام کرد.

ناگهان رنگ صورت مرد تغییرکرد و نگاهی به همسرش انداخت.معلوم بود که مرد پول کافی نداشت و نمی دانست چه بکند و به بچه هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید.ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس صد دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که بهت زده به پدرم نگاه می کرد گفت: متشکرم آقا.
مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد
بعد از این که آنها داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم. آن سیرک زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم.

 

 





موضوعات مرتبط: داستان , احساس , آموزنده

تاريخ : دوشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٤ | ۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻏﺬﺍﺧﻮﺭﯼ ﻫﺎﯼ ﺑﯿﻦ ﺭﺍﻩ، ﺑﺮ ﺳﺮ ﺩﺭ ﻭﺭﻭﺩﯼ ﺍﺵ ﺑﺎ ﺧﻂ ﺩﺭﺷﺖ
ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :
" ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﮑﺎﻥ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﻞ ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ، ﻣﺎ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻧﻮﻩ ﯼ ﺷﻤﺎ
ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﮐﺮﺩ !
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﺎ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺗﺎﺑﻠﻮ، ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻠﺶ ﺭﺍ ﻓﻮﺭﺍً ﭘﺎﺭﮎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻭﺍﺭﺩ
ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺷﺪ .
ﻧﺎﻫﺎﺭ ﻣﻔﺼﻠﯽ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻧﻮﺵ ﺟﺎﻥ ﮐﺮﺩ.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻏﺬﺍ، ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﮐﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﻭﺩ؛ ﻭﻟﯽ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ
ﭘﯿﺸﺨﺪﻣﺖ ﺑﺎ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺑﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎﻻ، ﺟﻠﻮﯾﺶ ﺳﺒﺰ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ : ﻣﮕﺮ ﺷﻤﺎ ﻧﻨﻮﺷﺘﻪ ﺍﯾﺪ ﭘﻮﻝ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻧﻮﻩ ﯼ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ
ﮔﺮﻓﺖ؟ !
ﭘﯿﺸﺨﺪﻣﺖ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ :
ﭼﺮﺍ ﻗﺮﺑﺎﻥ، ﻣﺎ ﭘﻮﻝ ﻏﺬﺍﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻧﻮﻩ ﺗﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ؛ ﻭﻟﯽ
ﺍﯾﻦ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ﺷﻤﺎﺳﺖ !
ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ، ﺣﻘﯿﻘﺘﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﻃﻨﺰ ﺑﯿﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﮐﺎﻣﻼً ﻣﺼﺪﺍﻕ
ﺩﺍﺭﺩ ! ...
ﻭ ﺁﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻣﺎ ﮐﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﯿﻢ ﮐﻪ ﺁﯾﻨﺪﮔﺎﻥ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻪ
ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻦ ﺑﻬﺎﯼ ﺁﻥ ﺷﻮﻧﺪ :
ﻣﺜﻞ ﻣﺼﺮﻑ ﮔﺮﺍﯾﯽ، ﻣﺜﻞ ﺗﺨﺮﯾﺐ ﻣﺤﯿﻂ ﺯﯾﺴﺖ، ﻣﺜﻞ ﺟﻨﮕﻞ ﺯﺩﺍﯾﯽ، ﻣﺜﻞ
ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﺯﺍﯾﯽ، ﻣﺜﻞ ﻣﺼﺮﻑ ﺑﻲ ﺭﻭﻳﻪ ﻯِ ﺁﺏ، ﻣﺜﻞ ﺧﻴﻠﻰ ﺍﺯ ﭼﻴﺰﻫﺎﻯ
ﺩﻳﮕﻪ .....
ﻛﺎﺵ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ، ﻛﻤﻰ ﺍﻧﺪﻳﺸﻪ ﻛﻨﻴﻢ ...



موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

اﻧﺴﺎن ﮐﻪ ﻏﺮق ﺷﻮد ﻗﻄﻌﺎً می میرد !
ﭼﻪ در درﯾﺎ
ﭼﻪ در روﯾﺎ
چه در دروغ
ﭼﻪ در ﮔﻨﺎﻩ
چه در خوشی
چه در قدرت
چه در جهل
چه در انکار
چه در حسد
چه در بخل
چه در کینه
چه در انتقام

 

 




موضوعات مرتبط: جملات , آموزنده

تاريخ : پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

پولدارى؛
منش است و ربطى به میزان دارایى ندارد...

گدایى؛ 
صفت است ربطى به بى پولى ندارد...

دانایى؛ 
فهم و شعور است و ربطى به مدرک تحصیلى ندارد...

نادانى؛
یاوه گویى است و ربطى به زیاده گویى ندارد...

دشمن؛
نمایشى از کمبودها و ضعف هاى خویش است و ربطى به بدسرشتى و بدخواهى طرف مقابل ندارد...

یار؛
همدلى است و ربطى به همراهى و پر کردن کمبود ندارد

 

 




موضوعات مرتبط: آموزنده , جملات

تاريخ : پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 آنتون چخوف 

همین چند روز پیش، پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .
به او گفتم : بنشینید می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟
– چهل روبل .
– نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید.
شما دو ماه برای من کار کردید.
– دو ماه و پنج روز
– دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب "کولیا" نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید. سه تعطیلی . . . "یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد.
– سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. "کولیا" چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید فقط "وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید.
دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و یک‌ ‌روبل، درسته؟
چشم چپ "یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا" قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.
– و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید .
فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم.
موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما "کولیا" از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان
باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های "وانیا" فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید.
پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم.
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید…
" یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا" نجواکنان گفت: من نگرفتم.
– امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام .
– خیلی خوب شما، شاید?
– از چهل ویک بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند. چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره !
– من فقط مقدار کمی گرفتم . در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر.
– دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . یکی و یکی.
– یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
– به آهستگی گفت: متشکّرم!
– جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
– پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟
– به خاطر پول.
– یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟
– در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.
– آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.
ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.
بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم:
در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود.

 




موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

جوانی از قبیله ای خواهان دختری از قبیله دشمن میشود و چون به خواستگاریش میرود، پدر دختر شرط عروسی را آوردن نی ای که پرتاب می کند معلوم کرده و غافل از اینکه نی به سمتی پرتاب میشود که در پشت آن تپه، عده ای از افراد قبیله اش را برای کشتن جوان گمارده بود . . .

 

 




موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

مردی، خری دیدکه درگِل گیر کرده بود و صاحب خر از بیرون کشیدن آن
خسته شده بود ...
برای کمک کردن؛ دُم خر را گرفت ، وَ زور زد،
دُم خر از جای کنده شد!
فریاد از صاحب خر برخاست که :

" تاوان بده! "
مرد برای فرار به کوچه‌ای دوید ولی بن بست بود.
خود را در خانه‌ای انداخت، زنی حامله آنجا کنار حوض خانه نشسته بود و چیزی می شست ... از آن فریاد و صدای بلندِ در ترسید و بچه اش سِقط شد!
صاحبِ خانه نیز با صاحب خر همراه شد ...
مردِ گریزان بر روی بام خانه دوید.
راهی نیافت،
از بام به کوچه‌ای فرود آمد که در آن طبیبی خانه داشت
و
جوانی پدربیمارش را در انتظار نوبت در سایه ی دیوار خوابانده بود.
مرد بر آن پیرمرد بیمار افتاد، چنان که بیمار در جا مُرد!
فرزند جوان به همراه صاحب خانه و صاحب خر به دنبال مرد افتاد...
مَرد، به هنگام فرار، در سر پیچِ کوچه با یک یهودی رهگذر سینه به سینه شد و او را به زمین انداخت، تکه چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد!
او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست ...
مردِ گریزان، به ستوه از این همه، خود رابه خانه ی قاضی رساند که پناهم ده ...
قاضی در آن ساعت با زنی شاکی خلوت کرده بود!
چون رازش را دانست، چاره ی رسوایی را در طرفداری از او یافت.
و وقتی از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به داخل خواند.
نخست از یهودی پرسید. یهودی گفت: " این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم. "
قاضی گفت : " دیه ی مسلمان بر یهودی، نصف بیشتر نیست! باید آن چشم دیگرت را نیزنابینا کند تا بتوان از او یک چشم گرفت! "
وقتی یهودی سود خود را در انصراف ازشکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکوم شد!
جوانِ پدر مرده را پیش خواند.
گفت: " این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاده، هلاکش کرده است.به طلب قصاص او آمده‌ام. "
قاضی گفت: " پدرت بیمار بوده است و ارزش زندگی بیمار نصف ارزش شخص سالم است .
حکم عادلانه این است که پدر او را زیرهمان دیوار بخوابانیم و تو بر او فرودآیی، اما طوری که فقط یک نیمه ی جانش را بگیری! "
جوان صلاح دیدکه گذشت کند، امابه سی دینار جریمه، به خاطرشکایت بی موردمحکوم شد!
چون نوبت به شوهر زنی رسید که از وحشت سقط جنین کرده بود، گفت
:
" قصاص شرعی هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد.
حال می توان آن زن را به حلال، درعقد این مرد درآورد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند، پس برای طلاق آماده
باش! "
مرد فریاد زد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به طرف در دوید ...
قاضی فریاد داد :
" هی! بایست که اکنون نوبت توست! "
صاحب خر همچنان که می دوید فریاد زد:
" من شکایتی ندارم، می روم مردانی بیاورم که شهادت دهند خر من، از
کره‌گی دُم نداشت! "

احمد شاملو



موضوعات مرتبط: طنز , آموزنده

تاريخ : دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

فرانک لمپارد، هافبک انگلیسی نیویورک سیتی، همراه با هم تیمی هایش در یک کمپین خیریه برای کمک به بیماران مبتلا به سرطان سینه شرکت کرد.براساس رسم این کمپین، آنها باید یک دامن صورتی رنگ می پوشیدند که قرعه به نام لمپارد و 5 هم تیمی دیگرش افتاد.




موضوعات مرتبط: آموزنده , احساس , جالب

تاريخ : جمعه ٢۳ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

کوزه گری هر روز صبح از رودخانه با کوزه هایش برای روستا آب می آورد وقتی کوزه گر به روستا برمی گشت، دو کوزه همراهش بود که یکی از کوزه ها ترکی کوچک داشت و مقداری از آب آن خارج می شد.
کوزه سالم به خود افتخار می کرد چون آب را کامل می رساند اما کوزه ترک خورده شرمنده بود چرا که او فقط نیمی از کارش را درست انجام می داد.

کوزه ترک خورده بالاخره نتوانست این وضع را تحمل کند و به کوزه گر گفت: « چرا مرا دور نمی اندازی ؟من با این ترک بدرد نمی خورم»؟

کوزه گر گفت : امروز وقتی داریم به روستا بر می گردیم ، در مسیر برگشتمان به گل ها خوب نگاه کن .

کوزه آنها را دید واز قشنگی آنها تعریف کرد وگفت حالا منظورت چیست؟

کوزه گر گفت : ماه هاست که تو به این گل ها آب می دهی . ایرادی که فکر می کنی داری ، روستای ما را تغییر داده و آن را زیباتر کرده است.

کوزه ترک خورده گفت: پس در تمام این مدت که احساس بیهودگی می کردم، نقص من کار مهم تری انجام می داد!

 



موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روزی یک کارمند پست وقتی به نامه های آدرس نامعلوم رسیدگی می کرد متوجه نامه جالبی شد. روی پاکت این نامه با خطی لرزان نوشته شده بود: «نامه ای برای خدا!» با خود فکر کرد: «بهتر است نامه را باز کنم و بخوانم.»
در نامه این طور نوشته شده بود: «خدای عزیز! بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدیدند. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...»
کارمند اداره پست که تحت تاثیر قرار گرفته بود نامه را به همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا این که نامه ای دیگر از آن پیرزن به اداره پست رسید. روی نامه نوشته شده بود: نامه ای به خدا!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را بخوانند. مضمون نامه چنین بود: «خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند !



موضوعات مرتبط: آموزنده , احساس , طنز

تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


لنین درحال مرگ بود و داشت با استالین ،جانشینش، حرف می زد.
لنین گفت:« من فقط نگران یک مسئله هستم و آن این است که مردم با تو همراه نشوند. عقیده تو چیست، رفیق استالین؟»
استالین گفت:« با من همراه می شوند؛ من مطمئنم.»
لنین گفت:« امیدوارم. اما اگر با تو همراه نشدند چه؟»
استالین گفت:« اشکالی ندارد، آنوقت با تو همراه می شوند!!!

 

 




موضوعات مرتبط: طنز , آموزنده

تاريخ : دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



موضوعات مرتبط: جملات , آموزنده

تاريخ : یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

برای موفق شدن از سه مرحله باید گذشت:
ابتدا مورد تمسخر واقع می شوی؛
سپس با خشونت به مخالفت با تو می پردازند؛
سرانجام به تو ایمان می آورند.

آرتور شوپنهار

 



موضوعات مرتبط: جملات , آموزنده

تاريخ : جمعه ۱٦ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



هوای توی گل فروشی؛
خاروندن رد کش جوراب؛
دیر میرسی سرکار و رییس هنوز نیومده؛
خنکی اون طرف بالش؛
اسم عطر تو بپرسن؛
لیسیدن انگشتهای پفکی؛
وقتی نوزادی انگشتتو محکم بگیره؛
بوی تن نوزاد؛
وقتی خوابی یکی پتو بندازه روت؛
مغز کاهو؛
حرف زدن بچه باخودش وقتی داره تنهایی بازی میکنه؛
اخر سفر بشینی همه عکس هایی رو که گرفتی نگاه کنی؛
وقتی کسی بهت میگه صدای خندت رو دوست داره؛
وقتی خندت میگیره و خندتو نگه میداری؛
بچه ها بازیشونو نگه دارن تا از کوچه رد بشی؛
با پای برهنه روی شن های خیس ساحل قدم می زنی؛
بوی چمن خیس...

زندگی رو ساده بگیرین و از این همه لذت های کوچک زندگی خوشبختی رو احساس کنید...

 

 




موضوعات مرتبط: جملات , آموزنده , احساس

تاريخ : شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

شاگردی از استاد پرسید: منطق چیست؟!

استاد کمی فکر کرد و جواب داد: گوش کنید، مثالی می زنم، دو مرد، پیش من می آیند. یکی تمیز و دیگری کثیف! من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند. شما فکر می کنید، کدام یک این کار را انجام دهند؟!

هر دو شاگرد یک زبان جواب دادند: خوب مسلما کثیفه!

استاد گفت: نه، تمیزه. چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند. پس چه کسی حمام می کند؟!

حالا پسرها می گویند: تمیزه!

استاد جواب داد: نه، کثیفه، چون او به حمام احتیاج دارد. و باز پرسید:
خوب، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند؟!

یک بار دیگر شاگردها گفتند: کثیفه!

استاد گفت: اما نه ، البته که هر دو! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد؟!

بچه ها با سر درگمی جواب دادند: هر دو!

استاد این بار توضیح می دهد: نه، هیچ کدام! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!

شاگردان با اعتراض گفتند: بله درسته، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم؟! هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است…

استاد در پاسخ گفت: خوب پس متوجه شدید، این یعنی: منطق!!!

خاصیت منطق بسته به این است که چه چیزی را بخواهی ثابت کنی!

 



موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : جمعه ٩ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

در برابر هر زن زیبا، مرد بدبختی هم هست که از بودن با او خسته شده است! زیبایی یکی از ملزومات عاشق شدن در ذهنِ تمام ِمردان است، اما زنی که تنها زیباست و از داشتن قدرت درک عاجز است ، به زودی برای مردش تبدیل به یکی از وسایل گوشه و کنار منزل ، می شود! عادی و گاهی هم کسالت بار .

آروین د. یالوم

 

 

 



موضوعات مرتبط: آموزنده , جملات

تاريخ : پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳٩٤ | ٩:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مردان قبیله سرخ پوست در امریکا از رییس جدید می پرسن:
آیا زمستان سختی در پیش است؟

رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده :
«برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید»

بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه:

«آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»
پاسخ: «اینطور به نظر میاد»،

پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:
«شما نظرقبلی تون رو تایید می کنید؟»
پاسخ: «صد در صد»،

رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر جمع کنند.

بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:
«آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»
پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!

رییس: از کجا می دونید؟
پاسخ : چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!

خیلی وقتها ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم .

 

 




موضوعات مرتبط: آموزنده , داستان

تاريخ : سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

بدترین حالتِ ماجرا این است که طاقتمان تمام شود و به روی خودمان نیاوریم،

و تا زمانِ مرگ ادامه دهیم!

خیلی ها اینگونه زندگی می کنند،

دست اندازِ کم طاقتی را رد کرده اند و افتاده اند توی سرازیریِ عادت...

اوریانا فالاچی

 

 

 



موضوعات مرتبط: جملات , آموزنده

تاريخ : پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 چه قدر دردناک است این مشکل،

که همیشه برای فرار،

از دست یک "آدم" به " آدم" دیگری پناه برده ایم ...

اعتیاد به آدم ها بدترین نوع اعتیاد است .

ریچارد یاتس 

 

 



موضوعات مرتبط: جملات , آموزنده

تاريخ : چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مردم میگویند که درد کشیدن آدم را شریف و پاک می کند ؛ این یک دروغ است، درد فقط آدمی را بی رحم می کند!!


سامرست موام

 

 



موضوعات مرتبط: جملات , آموزنده

تاريخ : چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زندگی،

وزنِ نگاهی است،

که درخاطره ها می ماند...

 




موضوعات مرتبط: جملات , احساس , آموزنده

تاريخ : دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤ | ٩:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

این نوشته سروش صحت خیلی زیباست :
دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه‌ ایست.
هول هولکی و دم دستی.
برای رفع تکلیف .
اما خستگی‌ات را رفع نمی‌کنند.
دل آدم را باز نمی‌کند. خاطره نمی‌شود.
دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.
پر از رنگ و بو.
این دوستی‌ها جان می دهند برای خاطره‌های دمِ دستی..
این چای خارجی را می‌ریزی در فنجان،
می‌نشینی با شکلات فندقی می‌خوری و فکر می‌کنی خوشحال‌ترین آدم روی زمینی.
فقط نمی‌دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دو ساعت می‌شود رنگ قیر... سیاه ...
دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است.
باید نرم دم بکشد.
باید انتظارش را بکشی.
باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی.
باید صبر کنی.
آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی.
باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.
خوب نگاهش کنی.
عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته، جرعه جرعه بنوشی‌اش و زندگی کنی...
زندگی تان پر از دوستان ناب . . .



موضوعات مرتبط: متن , احساس , آموزنده

تاريخ : شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٤ | ٢:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید: نمی دانم چرا مردم مرا خسیس میپندارند...؟! کشیش گفت بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم...
خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی, اما در مورد من چی؟ من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟
می دانی جواب گاو چه بود؟
جوابش این بود:
شاید علتش این باشد که "هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم"

 




موضوعات مرتبط: آموزنده , متن

تاريخ : جمعه ٢٦ تیر ۱۳٩٤ | ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

توی یک جمع نشسته بودم بی‌حوصله بودم. مجله‌ای برداشتم ورق زدم،مداد لای آن را برداشتم همینکه توی دلم خواندم سه عمودی
یکی گفت: بلند بگو
گفتم یک واژه‌ی سه حرفیه، از همه چیز برتر است
حاج آقا گفت: پول
تازه عروس مجلس گفت: عشق
شوهرش گفت: یار
کودک دبستانی گفت: علم
حاج آقا پشت سر هم گفت: پول اگه نمی‌شه طلا، سکه 
گفتم: حاج آقا اینها نمی‌شه 
گفت: پس بنویس مال
گفتم: حاج آقا بازم نمی‌شه 
گفت: جاه
خسته شدم با تلخی گفتم : نه نمی‌شه 
دیدم ساکت شد 
مادر بزرگ پیر گفت: عمر
سیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت: کار
محسن خندید و گفت: وام
یکی از آن میان بلند گفت: وقت
یکی گفت: آدم
دوباره یکی گفت: خدا
خنده تلخی کردم و مداد را گذاشتم سرجایش ولی دریافتم، هرکس جدول زندگی خود را دارد، تا شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی حتی یک واژه‌ی سه حرفی آن هم درست در نمی‌آید.
... 
شاید کودک پابرهنه بگوید کفش
کشاورز بگوید برف
لال بگوید سخن
ناشنوا بگوید نوا
نابینا بگوید نور

ومن هنوز در اندیشه‌ام

واژه‌ی سه حرفی جدول زندگی من چیست؟

 




موضوعات مرتبط: آموزنده , جملات

تاريخ : جمعه ٢٦ تیر ۱۳٩٤ | ٢:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ﺩﺭ ﺳﺎﻟﻦ ﻏﺬﺍﺧﻮﺭﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎ
ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻗﺮﻣﺰ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﻬﺮﻩﺍﺵ ﭘﯿﺪﺍﺳﺖ ﺍﺭﻭﭘﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ،ﺳﯿﻨﯽ
ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﻭ ﺳﺮ ﻣﯿﺰ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﺪ . ﺳﭙﺲ ﯾﺎﺩﺵ
ﻣﯽﺍﻓﺘﺪ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﺩ ﻭ ﭼﻨﮕﺎﻝ ﺑﺮﻧﺪﺍﺷﺘﻪ، ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺗﺎﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ
ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ .
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﻣﯽﮔﺮﺩﺩ، ﺑﺎ ﺷﮕﻔﺘﯽ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ
ﺳﯿﺎﻩﭘﻮﺳﺖ، ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ ﺍﻫﻞ ﻧﺎﻑ ﺁﻓﺮﯾﻘﺎ ( ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ... ﺑﻪ
ﻗﯿﺎﻓﻪﺍﺵ ) ، ﺁﻧﺠﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺍﺯ ﻇﺮﻑ ﻏﺬﺍﯼ
ﺍﻭﺳﺖ ! ﺏﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ، ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ
ﺳﺮﮔﺸﺘﮕﯽ ﻭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻭﺟﻮﺩ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽﮐﻨﺪ .
ﺍﻣﺎ ﺑﻪﺳﺮﻋﺖ ﺍﻓﮑﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﻭ ﻓﺮﺽ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ
ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺁﻓﺮﯾﻘﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﺁﺩﺍﺏ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻨﮥ ﺍﻣﻮﺍﻝ ﺷﺨﺼﯽ
ﻭ ﺣﺮﯾﻢ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﺁﺷﻨﺎ ﻧﯿﺴﺖ. ﺍﻭ ﺣﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ
ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﻮﻝ ﮐﺎﻓﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪ ﻭﻋﺪﮤ
ﻏﺬﺍﯾﯽﺍﺵ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ .ﺩﺭ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ، ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﺟﻠﻮﯼ ﻣﺮﺩ
ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺣﺎﻟﺘﯽ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﺪ . ﺟﻮﺍﻥ
ﺁﻓﺮﯾﻘﺎﯾﯽ ﻧﯿﺰ ﺑﺎﻟﺐﺨﻨﺪﯼ ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯽﺩﻫﺪ .ﺩﺧﺘﺮ
ﺍﺭﻭﭘﺎﯾﯽ ﺳﻌﯽ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻨﺪ؛ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﻧﻬﺎﯾﺖ ﻟﺬﺕ
ﻭ ﺍﺩﺏ ﺑﺎ ﻣﺮﺩ ﺳﯿﺎﻩ ﺳﻬﯿﻢ ﺷﻮﺩ .ﺏﻪ ﺍﯾﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ، ﻣﺮﺩ ﺳﺎﻻﺩ ﺭﺍ
ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ، ﺯﻥ ﺳﻮﭖ ﺭﺍ، ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺑﺨﺸﯽ ﺍﺯ ﺗﺎﺱ ﮐﺒﺎﺏ ﺭﺍ
ﺑﺮﻣﯽﺩﺍﺭﻧﺪ، ﻭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﺎﺳﺖ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﭘﺎﯼ
ﻣﯿﻮﻩ ﺭﺍ. ﻫﻤﮥ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﻫﺎﯼ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ؛ ﻣﺮﺩ
ﺑﺎ ﮐﻤﺮﻭﯾﯽ ﻭ ﺯﻥ ﺭﺍﺣﺖ، ﺩﻟﮕﺮﻡﮐﻨﻨﺪﻩ ﻭ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻟﺒﺨﻨﺪ
ﻣﯽﺯﻧﻨﺪ .ﺁﻧﻬﺎ ﻧﺎﻫﺎﺭﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻥ ﺍﺭﻭﭘﺎﯾﯽ ﺑﻠﻨﺪ
ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺗﺎ ﻗﻬﻮﻩ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ .
ﻭ ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﻤﯽ ﺁﻧﻮﺭﺗﺮ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻣﺮﺩ ﺳﯿﺎﻩﭘﻮﺳﺖ، ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ
ﻣﯿﺰ ﺑﻐﻠﯽ ﮐﺎﭘﺸﻦ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﭘﺸﺘﯽ
ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ، ﻭ ﻇﺮﻑ ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺳﺖﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﯾﮑﯽ ﻣﯿﺰ
ﻣﺎﻧﺪﻩﺍﺳﺖ !
ﺗﻮﺿﯿﺢ ﭘﺎﺋﻮﻟﻮ ﮐﻮﺋﻠﯿﻮ :
ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﮥ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ
ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎ ﺗﺮﺱ ﻭ ﺍﺣﺘﯿﺎﻁ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ
ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﻣﯽﺩﺍﻧﻨﺪ . ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﮥ ﺍﯾﻦ ﺁﺩﻡﻫﺎ ﺗﻘﺪﯾﻢ
ﻣﯽﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﯿﺖﻫﺎﯼ ﺧﻮﺑﺸﺎﻥ، ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﺎﻻ ﻧﮕﺎﻩ
ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺳَﺮﻭَﺭﯼ ﺩﺍﺭﻧﺪ . ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺏ
ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﮥ ﻣﺎ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﯿﺶﺩﺍﻭﺭﯼﻫﺎ ﺭﻫﺎ ﮐﻨﯿﻢ، ﻭﮔﺮﻧﻪ
ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺩﺍﺭﺩ ﻣﺜﻞ ﮐﻮﺗﻪ ﻓﮑﺮﺍﻥ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﮐﻨﯿﻢ؛
ﻣﺜﻞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﯿﭽﺎﺭﮤ ﺍﺭﻭﭘﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﺩﺭ ﺑﺎﻻﺗﺮﯾﻦ ﻧﻘﻄﮥ
ﺗﻤﺪﻥ ﺍﺳﺖ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺁﻓﺮﯾﻘﺎﯾﯽِ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﺍﺩ
ﺍﺯﻏﺬﺍﻳﺶ ﺑﺨﻮﺭﺩ .
ﺯﻣﻴﻦ ﺑﻬﺸﺖ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ...ﺭﻭﺯﻳﻜﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﻋﻴﺐ
ﻧﻴﺴﺖ ﺟﺰ ﻗﻀﺎﻭﺕﻭﻣﺴﺨﺮﻩ ﻛﺮﺩﻥ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ !... ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﮔﻨﺎﻩ
ﻧﻴﺴﺖ ﺟﺰ ﺣﻖ ﺍﻟﻨﺎﺱ !.. ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺛﻮﺍﺏ ﻧﻴﺴﺖ ﺟﺰ ﺧﺪﻣﺖ ﺑﻪ
ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ . !... ﻫﯿﭻ ﻛﺲ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﻧﻴﺴﺖ ﺍﻻ ﺩﺭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻰ ﻭ
ﺍﻧﺴﺎﻧﻴﺖ !... ﻫﻴﭻ ﺩﻳﻨﻰ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺷﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻧﻴﺖ ﻧﻴﺴﺖ !... ﻫﻴﭻ
ﭼﻴﺰ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻪ ﻧﻤﻲ ﻣﺎﻧﺪ ﺟﺰ ﻋﺸﻖ !...ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ



موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده , احساس , متن

تاريخ : یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

همه دوست دارند که به بهشت بروند

ولی کسی دوست ندارد که بمیرد!!!

 




موضوعات مرتبط: اس ام اس , جملات , آموزنده

تاريخ : جمعه ۱٩ تیر ۱۳٩٤ | ٢:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 یک مظنون به سرقت در آمریکا زمانی که در دادگاه حاضر شد و قاضی پرونده را دید به گریه افتاد، چون یادش آمد که او همکلاسی دوران تحصیلش بوده است. آرتور بوث، ۴۹ ساله در جلسه‌ای از دادگاه در میامی حاضر شد که قرار بود در آن تصمیم قاضی درباره درخواست آزادی‌اش به قید وثیقه اعلام شود.میندی گلیزر، قاضی دادگاه به او گفت "متاسفم که تو را اینجا می‌بینم. همیشه دوست داشتم بدانم چه وضعی داری."


متهم با دیدن قاضی از هم پاشید! (+عکس)

گلیزر به حاضران در دادگاه گفت که بوث "بهترین بچه مدرسه" بوده است.
متهم بعد از شنیدن این حرف‌های قاضی آهی کشید و به گریه افتاد.
قاضی در پایان جلسه دادگاه خطاب به متهم گفت: "موفق باشید آقا، امیدوارم که پرونده‌تان ختم به خیر شود و زندگی قانونمندی در پیش بگیرید."
قاضی در نهایت وثیقه‌ای ۴۳ هزار دلاری برای بوث تعیین کرد.


موضوعات مرتبط: خبر , آموزنده , احساس

تاريخ : پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٤ | ٢:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

تمامی‌ الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و
آن نگفتیم
که به کار آید
چرا که تنها یک سخن
یک سخن در میانه نبود:
آزادی!
ما نگفتیم
تو تصویرش کن!

احمد شاملو

 

 



موضوعات مرتبط: جملات , شعر , آموزنده , احساس

تاريخ : چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اگر کسی با تو نامهربانی کرد با او مهربان باش، 

اگر بی وفایی دیدی وفادار باش،

دروغ شنیدی تو راستگو باش،

اگر بدی کرد خوبی کن،

با دشمنت دوستی کن...

و

همینطور اسکل وار ادامه بده تا منهدم شی بدبخت نفهم!!!

 




موضوعات مرتبط: جملات , آموزنده , طنز

تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٤ | ٩:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

طولانی ترین مسیر نه فاصله زمین تا کهکشانهاست

نه وسعت دریاها و بیابانهاست

طولانی ترین مسیر فاصله فهم نادان از داناست

و این چه مسیر سخت و طاقت فرسائیست !

 




موضوعات مرتبط: جملات , آموزنده

تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٤ | ٢:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net




زنده بودن و زندگی کردن با هم فرق دارد. زنده بودن یعنی راکد بودن. یعنی همانطور که نفستان را حبس کرده‌اید، اجازه بدهید جریان شما را از فرازونشیب‌های خود عبور دهد. 
یعنی ثابت ایستادن روی پله‌برقی که به سمت بالا در حرکت است. یعنی اجازه بدهید دیگران شما را به سمت خط پایان بکشانند.

زندگی کردن چیزی متفاوت با این است. زندگی کردن یعنی بند آوردن نفس کسی، گاهی قطع شدن نفس خودتان و اینکه گاهی اصلاً یادتان برود که نفس بکشید. این درست متضاد زنده بودن است، چون زندگی کردن همیشه نزدیک‌تر به مرگ است.
زندگی کردن یعنی اجازه ندهید ریتم زندگی، شما را تسلیم خود کند. زندگی کردن یعنی هیچ لحظه‌ای را از دست ندهید. یعنی آنقدر جیغ بزنید که به نفس‌نفس بیفتید و آنقدر بخندید که نفستان بند بیاید. یعنی آنقدر گریه کنید که دیگر نفسی برایتان باقی نماند. یعنی حس کنید که همه چیز در یک لحظه تمام خواهد شد و برای آن آماده باشید. 
زنده بودن یعنی نفس کشیدن، زندگی کردن یعنی یادتان برود نفس را از ریه بیرون بدهید.
زنده بودن یک تپش قلب است، زندگی کردن قلبی تپنده.
زنده بودن یک وضعیت است، زندگی کردن یعنی گذر کردن از همه وضعیت‌ها.
زنده بودن آسان است، زندگی کردن دشوار.
زنده بودن یک هدیه است، زندگی کردن یعنی وجود داشتن.
زنده بودن یعنی چشمانی مراقب و محتاط، زندگی کردن یعنی هیچوقت نبستن چشم‌ها.
زنده بودن یعنی پوستتان، زندگی کردن یعنی بیرون پریدن از پوستتان.
زنده بودن یعنی روزها پشت سر هم، زندگی کردن یعنی طلوع‌ها تا غروب‌های آفتاب.
زنده بودن یعنی راحتی، زندگی کردن یعنی گذشتن از مرز منطقه امن خود.
زنده بودن رایگان است، زندگی کردن یعنی خرج کردن هر لحظه.
زنده بودن یعنی انجام سهم خودتان از زندگی، زندگی کردن یعنی داشتن میلیون‌ها سهم.
زنده بودن قابل درک است، زندگی کردن یعنی همیشه به دنبال پاسخ بودن.



موضوعات مرتبط: متن , جملات , آموزنده

تاريخ : یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤ | ۱:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻣﺮﺩﯼ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ، ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﯼ ﮐﺎﻓﺮ ﺩﺍﺷﺖ .
ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻭ ﻫﺮ ﺷﺐ ، ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﮐﺎﻓﺮ ﺭﺍ ﻟﻌﻦ ﻭ ﻧﻔﺮﯾﻦ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ:
ﺧﺪﺍﯾﺎ ... ﺟﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﮐﺎﻓﺮ ﻣﺮﺍ ﺑﮕﯿﺮ ﻭ ﻣﺮﮔﺶ ﺭﺍ
ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﻦ !...
 ﻣﺮﺩ ﮐﺎﻓﺮ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪ !
ﺯﻣﺎﻥ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺁﻥ ﻓﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﻔﺮﯾﻦ ﻣﯿﮑﺮﺩ ، ﺧﻮﺩﺵ
ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ . ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﻏﺬﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﺪ . ﻭﻟﯽ
ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺩﺭ ﮐﻤﺎﻝ ﺗﻌﺠﺐ ﺳﺮ ﻣﻮﻗﻊ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺣﺎﺿﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ

ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺳﺮ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ : ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﮐﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﺕ ﺭﺍ
ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﺮﺩﯼ ، ﻏﺬﺍﯼ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﺣﺎﺿﺮ ﻭ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻭ
ﻟﻌﻨﺖ ﺑﺮ ﺁﻥ ﮐﺎﻓﺮ ﺧﺪﺍﻧﺸﻨﺎﺱ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﺎﺳﺪ .
ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﺮﻭﺩ ﻭ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ ، ﺩﯾﺪ ﺍﯾﻦ
ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﮐﺎﻓﺮ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻏﺬﺍ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ .ﺍﺯ ﺁﻥ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻗﺼﻪ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﺳﺮ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ:
ﺧﺪﺍﯾﺎ ... ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺗﯿﮑﻪ ﯼ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺭﺍ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﮐﺮﺩﯼ
ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻏﺬﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ !... ﻣﻦ ﺗﺎﺯﻩ ﺣﮑﻤﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ
ﭼﺮﺍ ﺟﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﺮﻓﺘﯽ !

ﺟﻬﻞ ﺍﻣﺮﯼ ﺫﺍﺗﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﺻﺮﺍﻃﯽ ، ﺭﺍﻫﺶ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﻤﯽ
ﮐﻨﺪ !

حکایات گلستان سعدی



موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٤ | ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 هنگامی که مهمانان سرشناسی به ملاقاتش آمده بودند و همسرش از او خواست لباس رسمی بپوشد :

اگر میخواهند مرا ببینند من اینجا هستم .
ولی اگر میخواهند لباسهایم را ببینند درب کمد را باز کنید و کت و شلوارهایم را نشانشان دهید .

 




موضوعات مرتبط: جملات , آموزنده

تاريخ : دوشنبه ۱ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست برخیز تا بگریند.

خدایا خودم مراقب دشمنانم هستم تو مراقب دوستانم باش !

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد ، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید.

به تعظیم مردم این زمانه اعتماد نکن ، تعظیم آنان همانند خم شدن دوسرکمان است که هرچه بهم نزدیک ترشوند تیرش کشنده تراست.

 



موضوعات مرتبط: جملات , آموزنده

تاريخ : دوشنبه ۱ تیر ۱۳٩٤ | ٩:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

یک فامیلی داشتم، 
پلوی غذایش را خالی می خورد، 
گوشت و مرغش را می گذاشت آخر کار، می گفت:
می خواهم خوشمزگی اش بماند زیر زبانم.

همیشه هم پلو را که می خورد سیر می شد، گوشت و مرغ غذا می ماند گوشه ی بشقابش،  نه از خوردن آن پلو لذت می برد، نه دیگر ولعی داشت برای خوردن گوشت و مرغش، برای جاهای خوشمزه ی غذا...

زندگی هم همینجوری ست.

گاهی شرایط ِ ناجور زندگی را تحمل می کنیم، و لحظه های خوبش را می گذاریم برای بعد، برای روزی که مشکلات تمام شود.هیچ کداممان زندگی در لحظه را بلد نیستیم.

همه ی خوشی ها را حواله می کنیم برای فرداها، برای روزی که قرار است دیگر مشکلی نباشد، 
غافل از اینکه زندگی دست و پنجه نرم کردن با همین مشکلات است.
یک روزی به خودمان می آییم می بینیم یک عمر در حال خوردن پلو خالی ِ زندگی مان بوده ایم و گوشت و مرغ لحظه ها، دست نخورده مانده گوشه ی بشقاب.
دیگر نه حالی هست، نه میل و حوصله ایی.



موضوعات مرتبط: متن , جملات , آموزنده

تاريخ : چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

می گویند در قدیم دزد سر گردنه هم معرفت داشت....
روزی دزدی در مجلسی پر ازدحام با زیرکی کیسه ی سکه ی مردی غافل را می دزدد، هنگامی که به خانه رسید کیسه را باز کرد دید در بالای سکه ها کاغذیست که بر آن نوشته است: 
خدایا به برکت این دعا سکه های مرا حفاظت بفرما..
اندکی اندیشه کرد سپس کیسه را به صاحبش باز گرداند.
دوستانش او را سرزنش کردند که چرا این همه پول را از دست داد.
دزدکیسه در پاسخ گفت:
صاحب کیسه باور داشت که دعا دارایی او را نگهبان است. او بر این دعا به خدا اعتقاد نموده است .
من دزد دارایی او بودم نه دزد دین او.
اگر کیسه او را پس نمیدادم، باورش بر دعا و خدا سست می شد.ان گاه من دزد باورهای او هم بودم.
واین دور از انصاف است



موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

امید را از نجاری آموختم که 
مغازه اش آتش گرفت و زغال فروشی باز کرد...

 




موضوعات مرتبط: جملات , آموزنده

تاريخ : شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

دعواکن، ولی با کاغذت 
اگر از کسی ناراحتی یک کاغذ بردار و یک مداد 
هرچه خواستی به او بگویی، روی کاغذ بنویس 
خواستی هم داد بکشی؛ تنها سایز کلماتت را بزرگ کن نه صدایت را.

آرام که شدی، برگرد و کاغذت را نگاه کن، 
آنوقت خودت قضاوت کن. 
حالا میتوانی تمام خشم نوشته هایت را با پاک کن عزیزت پاک کنی.

دلی هم نشکسته ای، وجدانت را نیازرده ای... 
خرجش همان مداد و پاک کن بود، نه بغض و پشیمانی. 
گاهی میتوان از کوره خشم پخته تر بیرون آمد

 




موضوعات مرتبط: آموزنده , متن

تاريخ : شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت.

در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد.

یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز کرد، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد.

وقتی همسایه صدای در زدن او راشنید خوشحال شد وپیش خود فکر کرداین بار دیگر برای دعوا آمده است.

وقتی در را بازکرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت :

" هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت میکند که از آن بیشتر دارد..."

 




موضوعات مرتبط: آموزنده , داستان , متن

تاريخ : شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

 دوستی تعریف میکرد:

یه روز به همسرم گفتم :
«همیشه برای من سوال بوده که چرا تو همیشه ابتدا سر و ته سوسیس را با چاقو می‌زنی، بعد آن را داخل ماهیتابه می‌اندازی! »
او گفت: «علتش را نمی‌دانم ؛این چیزی است که وقتی بچه بودم، از مادرم یاد گرفتم.»
چند هفته بعد وقتی خانواده همسرم را دیدم، از مادرش پرسیدم که ؛
چرا سر و ته سوسیس را قبل از سرخ کردن، صاف می‌کند ؟
او گفت:
«خودم هم دلیل خاصی برایش نداشتم هیچ‌وقت، اما چون دیدم مادرم این کار را می‌کند، خودم هم همیشه همان را انجام دادم.»
طاقتم تمام شد و با مادربزرگ همسرم تماس گرفتم تا بفهمم که چرا
سر و ته سوسیس را می‌زده ؟!
او وقتی قضیه را فهمید، خندید و گفت :
«در سال‌های دوری که از آن حرف می‌زنی، من در آشپزخانه فقط یک ماهیتابه کوچک داشتم و چون سوسیس داخلش جا نمی‌شد، مجبور بودم سر و ته آن را بزنم تا کوتاه‌تر شود... همین !!! »

ما گاهی به چیزهایی آداب و رسوم می‌گوییم که ریشه آن اتفاقی مانند این داستان است.

 




موضوعات مرتبط: آموزنده , داستان

تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زندگی رو زیاد جدی نگیر

چون هرگز از اون زنده بیرون نمی ری!

البرت هوبارد

 

 



موضوعات مرتبط: آموزنده , جملات

تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زمـانـی کـه بـخواهیـد وصـیـت نـامـه بـنـویسید مـتـوجـه خـواهیـد شـد تـنها کـسی

کـه سهمـی از دارایـیـتان نـدارد، خـودتـان هـستید 

پـس تـا زنـده هـستیـد... 

نـسبت بـه خـود سـخاوت داشتـه بـاشیـد.




موضوعات مرتبط: آموزنده , جملات

تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


ﺩﺯﺩ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﮐﺸﻴﺪ : ﻫﻤﻪ ﺷﻤﺎ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺑﺎﻧﮏ ﻫﺴﺘﻴﺪ، ﺣﺮﮐﺖ ﻧﮑﻨﻴﺪ . ﭘﻮﻝ ﻣﺎﻝ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺗﻌﻠﻖ ﺩﺍﺭﺩ .
ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﻴﻦ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﻴﺪﻧﺪ . ﺍﻳﻦ ﺷﻴﻮﻩ (ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺗﻔﮑﺮ )  ﻧﺎﻡ ﺩﺍﺭﺩ، ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺷﻴﻮﻩ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻥ .
ﻫﻨﮕﺎﻣﻴﮑﻪ ﻳﮏ ﺧﺎﻧﻢ ﺑﺼﻮﺭﺕ ﺗﺤﺮﻳﮏ ﺁﻣﻴﺰﯼ ﺭﻭﯼ ﻣﻴﺰ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﻴﺪ، ﺩﺯﺩ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﮐﺸﻴﺪ : ﺧﺎﻧﻢ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻴﮑﻨﻢ ﻣﺘﻤﺪﻥ ﺑﺎﺷﻴﺪ ! ﺍﻳﻦ ﻳﮏ ﺩﺯﺩﯼ ﺍﺳﺖ ﻧﻪ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﺟﻨﺴﯽ .
ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﻮﻳﻨﺪ؛ ( ﮐﺎﺭ ﮐﺸﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ ) ﺭﻭﯼ ﭼﻴﺰﯼ ﺗﻤﺮﮐﺰ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﮑﺎﺭ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺩﻳﺪﻩ ﺍﻳﺪ .
ﻫﻨﮕﺎﻣﻴﮑﻪ ﺩﺯﺩﺍﻥ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ، ﺟﻮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﺪﺭﮎ ﻟﻴﺴﺎﻧﺲ ﻣﺪﯾﺮﯾﺖ ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻧﯽ ﺩﺍﺷﺖ ( ﺑﻪ ﺩﺯﺩ ﭘﻴﺮﺗﺮ ) ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺶ ﮐﻼﺱ ﺳﻮﺍﺩ ﺩﺍﺷﺖ  ﮔﻔﺖ : ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ، ﺑﻴﺎ ﺗﺎ ﺑﺸﻤﺎﺭﻳﻢ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻳﻢ.
ﺩﺯﺩ ﭘﻴﺮﺗﺮ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ؛ » ﺗﻮ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺣﻤﻖ ﻫﺴﺘﯽ، ﺍﻳﻨﻬﻤﻪ ﭘﻮﻝ ﺷﻤﺮﺩﻥ ﺯﻣﺎﻥ
ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺯﻳﺎﺩﯼ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﺩ . ﺍﻣﺸﺐ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺧﺒﺮﻫﺎﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﮔﻔﺖ ﻣﺎ ﭼﻘﺪﺭ
ﺍﺯ ﺑﺎﻧﮏ ﺩﺯﺩﻳﺪﻩ ﺍﻳﻢ!
ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﻣﯿﮕﻮﻳﻨﺪ :( ﺗﺠﺮﺑﻪ ) . ﺍﻳﻨﺮﻭﺯﻫﺎ، ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﻭﺭﻗﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﺥ ﮐﺸﻴﺪﻩ ﻣﯿﺸﻮﺩ .
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﺯﺩﺍﻥ ﺑﺎﻧﮏ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﻣﺪﻳﺮ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﻪ ﺭﻳﻴﺲ ﺧﻮﺩﺵ ﮔﻔﺖ، ﻓﻮﺭﯼ ﺑﻪ ﭘﻠﻴﺲ ﺧﺒﺮ ﺑﺪﻫﻴﺪ . ﺍﻣﺎ ﺭﻳﻴﺲ ﺍﺵ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :  ﺗﺎﻣﻞ ﮐﻦ ! ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻣﺎ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻫﻢ 10 ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﺍﺯ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺮﺩﺍﺭﻳﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻥ 70 ﻣﻴﻠﻴﻮﻧﻰ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﺎﻧﮏ ﻧﺎﭘﺪﻳﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﺑﻴﺎﻓﺰﺍﻳﻴﻢ!
ﺍﻳﻨﺮﺍ ﻣﯿﮕﻮﻳﻨﺪ ( ﺑﺎ ﻣﻮﺝ ﺷﻨﺎ ﮐﺮﺩﻥ ) ﭘﺮﺩﻩ ﭘﻮﺷﯽ ﺑﻪ ﻭﺿﻌﻴﺖ ﻏﻴﺮﻗﺎﺑﻞ ﺑﺎﻭﺭﯼ ﺑﻪ ﻧﻔﻊ ﺧﻮﺩﺕ !
ﺭﻳﻴﺲ ﮐﻞ ﻣﯽ ﮔﻮﻳﺪ: » ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺧﻮﺏ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﺮﻣﺎﻩ ﺩﺭ ﺑﺎﻧﮏ ﺩﺯﺩﯼ ﺑﺸﻮﺩ .
ﺍﻳﻨﺮﺍ ﻣﯿﮕﻮﻳﻨﺪ (ﮐﺸﺘﻦ ﮐﺴﺎﻟﺖ) ﺷﺎﺩﯼ ﺷﺨﺼﯽ ﺍﺯ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻭﻇﻴﻔﻪ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ .
ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ، ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﺍﻋﻼﻡ ﻣﻴﮑﻨﺪ 100 ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﺩﻻﺭ ﺍﺯ ﺑﺎﻧﮏ ﺩﺯﺩﻳﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ .
ﺩﺯﺩ ﻫﺎ ﭘﻮﻟﻬﺎ ﺭﺍ ﺷﻤﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﻤﺮﺩﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪ 20 ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﻧﺪ . ﺩﺯﺩﺍﻥ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻭ ﺷﺎﮐﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ : » ﻣﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻭ ﺟﺎﻥ ﺧﻮﺩﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺘﻴﻢ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ 20 ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﮔﻴﺮﻣﺎﻥ ﺁﻣﺪ . ﺍﻣﺎ ﺭﻭﺳﺎﯼ ﺑﺎﻧﮏ 80 ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﺭﺍ ﺩﺭﻳﮏ ﺑﺸﮑﻦ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ . ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺩﺭﺱ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﺎ ﺍﻳﻨﮑﻪ
ﺩﺯﺩ ﺑﺸﻮﺩ .
ﺍﻳﻨﺮﺍ ﻣﯿﮕﻮﻳﻨﺪ ( ﺩﺍﻧﺶ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻃﻼ ﺍﺭﺯﺵ ﺩﺍﺭﺩ)
ﺭﻳﻴﺲ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﻣﯿﺨﻨﺪﻳﺪ ﺯﻳﺮﺍ ﺍﻭ ﺿﺮﺭ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﺭ ﺳﻬﺎﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﻧﮏ ﺩﺯﺩﯼ ﭘﻮﺷﺶ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﺍﻳﻨﺮﺍ ﻣﯿﮕﻮﻳﻨﺪ( ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ ﺷﻨﺎﺳﯽ وﺟﺴﺎﺭﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻄﺮ ﺗﺮﺟﻴﺢ ﺩﺍﺩﻥ)
ﺩﺯﺩﺍﻥ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﭼﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ؟

 

دزد های خنده دار بانک



موضوعات مرتبط: طنز , جملات , آموزنده , داستان

تاريخ : پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

صاحبِ بیمارترین افکار و خشن ترین قلبها مردانی هستند که زود به زود عاشق می شوند.

روسکین

 

 



موضوعات مرتبط: جملات , آموزنده

تاريخ : پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

” قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و …
این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.
توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .
چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .
تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان ، یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.
از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و …
در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.
وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.
به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .
اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.
ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.
محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.
هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !
اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .
انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد
این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .
باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم  ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

 



موضوعات مرتبط: داستان , عاشقانه , آموزنده , احساس
ادامه مطلب

تاريخ : پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

شکارچی پرنده سگ جدیدی خریده بود، سگی که ویژگی منحصر به فردی داشت. این سگ میتوانست روی آب راه برود. شکارچی وقتی این را دید نمی توانست باور کند و خیلی مشتاق بود که این را به دوستانش بگوید. برای همین یکی از دوستانش را به شکار مرغابی در برکه ای آن اطراف دعوت کرد.

او و دوستش شکار را شروع کردند و چند مرغابی شکار کردند. بعد به سگش دستور داد که مرغابی های شکار شده را جمع کند. در تمام مدت چند ساعت شکار، سگ روی آب می دوید و مرغابی ها را جمع می کرد. صاحب سگ انتظار داشت دوستش درباره این سگ شگفت انگیز نظری بدهد یا اظهار تعجب کند، اما دوستش چیزی نگفت.

در راه برگشت، او از دوستش پرسید آیا متوجه چیز عجیبی در مورد سگش شده است؟ دوستش پاسخ داد: آره، در واقع، متوجه چیز غیرمعمولی شدم. سگ تو نمی تواند شنا کند.!!!

نکته: بعضی از افراد همیشه به ابعاد و نکات منفی توجه دارند. و نقاط مثبت را نمیبینند.اینگونه نباشید.

 




موضوعات مرتبط: آموزنده , داستان

تاريخ : پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

از گورخره پرسیدم:
«تو سفیدی و راه‌راه سیاه داری،
یا اینکه سیاهی و راه‌راه سفید داری؟»

گورخره به جای جواب دادن پرسید:
«تو خوبی فقط عادت های بد داری،
یا بدی و چند تا عادت خوب داری؟
ساکتی بعضی وقت ها شیطونی،
یا شیطونی بعضی وقت ها ساکت می‌شی؟
ذاتاً خوشحالی بعضی روزها ناراحتی،
یا ذاتاً افسرده ای بعضی روزها خوشحالی؟
لباس هات تمیزن فقط پیرهنت کثیفه،
یا کثیفن و شلوارت تمیزه؟»
گورخر پرسید و پرسید،
و باز هم پرسید و پرسید و پرسید.

دیگه هیچ وقت از گورخرها درباره‌ی راه‌راهاشون
چیزی نمی‌پرسم.

شل سیلور استاین

والپیپر گورخر


موضوعات مرتبط: جملات , آموزنده

تاريخ : یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

به ساعت ها بگوئید، بخوابند
بیهوده زیستن را 
نیازی به شمارش نیست

 




موضوعات مرتبط: شعر , آموزنده , احساس

تاريخ : یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجلس میهمانی بود...

پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود...

اما وقتی که بلند شد، 
عصای خویش را بر عکس بر زمین نهاد...

و چون دسته عصا بر زمین بود، 
تعادل کامل نداشت...

دیگران فکر کردند که او چون پیر شده، دیگر حواس خویش را از دست داده

و متوجه نیست که عصایش را بر عکس بر زمین نهاده...

به همین خاطر 
صاحبخانه با حالتی که خالی از تمسخر نبود،
به وی گفت:

پس چرا عصایت را بر عکس گرفته ای؟!

پیر مرد آرام و متین پاسخ داد:

زیرا انتهایش خاکی است!

می خواهم فرش خانه تان خاکی نشود..

 



موضوعات مرتبط: آموزنده , متن

تاريخ : پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 موسی مندلسون پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت.موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند.

دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید :
- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت :
- بله، شما چه عقیده ای دارید؟
- من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت: «همسر تو گوژپشت خواهد بود»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن»فرمتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید. او سال های سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.   
 
 



موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

چه ایده بدی بوده، دایره ای ساختنِ ساعت!
احساس می کنی همیشه فرصت تکرار هست...
اما ساعت دروغ می گوید؛ 
زمان دور یک دایره نمی چرخد!
زمان بر روی خطی مستقیم می دود،
و هیچگاه،
هیچگاه،
هیچگاه باز نمی گردد ...
ایده ساختن ساعت به شکل دایره، 
ایده جادوگری فریبکار بوده است!
ساعتِ خوب، ساعت شنی است!
هر لحظه به تو یادآوری می کند که 
دانه ای که افتاد دیگر باز نمی گردد.
اگر روزی خانه بزرگی داشته باشم،
به جای همه دکورها و مجسمه ها و ستون ها،
ساعت شنی بزرگی برای آن خواهم ساخت،
و می گویم
در آن ساعت شنی، 
آنقدر شن بریزند که تخلیه اش به اندازه متوسط عمر یک انسان طول بکشد...!
تا هر لحظه که روبرویش می ایستم به یاد بیاورم که زمان،
«خط» است نه «دایره»!
و زمان رفته دیگر باز نمی گردد...!

 



موضوعات مرتبط: متن , آموزنده

تاريخ : یکشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

پدرم مى گفت:
مردم ٢ گروه هستند ،
بخشنده ها و گیرنده ها...
گیرنده ها بهتر مى خورند،
اما...
بخشنده ها بهتر مى خوابند-

توماس مارلو

 




موضوعات مرتبط: آموزنده , احساس

تاريخ : یکشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

اگر پشت سر یک زن بد شنیدید
بدانید دو حالت دارد :
اگر گوینده مرد است بی شک توانایی به دست آوردن او را نداشته است
!!! اگر زن است بدانید توانایی رقابت با او را نداشته !!

 




موضوعات مرتبط: آموزنده , جملات

تاريخ : پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

اصلا خدا زن ها را آفریده
تا نازشان خریدار داشته باشد
زن ها آفریده شده اند تا زن باشند 
و مردها با تمامِ مردانگیشان
با تمامِ غرورشان
به پایِ بهانه هایشان بنشینند
زن ها آفریده شده اند
تا در عینِ سادگی هایِ کودکانه ی شان
تکیه گاهِ خستگی هایِ شبانه ی 
مردانه باشند

زن ها اگر زن باشند
آن هم به معنی واقعی کلمه
خدا هم گاهی 
شانه هایشان را
برایِ خستگی هایش
نیازمند می شود



موضوعات مرتبط: عاشقانه , شعر , آموزنده

تاريخ : چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

فقط ۲ چیز تو دنیا هست که باید نگرانش باشی: این که ببینی سالمی یا مریضی! اگه سالمی که نگرانی نداره... اگه مریضی ۲ چیز هست که باید نگرانش باشی: این که میمیری یا زنده میمونی! اگه زنده میمونی که نگرانی نداره... اگه میمیری ۲ چیز هست که باید نگرانش باشی: این که میری بهشت یا جهنم! اگه میری بهشت که نگرانی نداره! اگه میری جهنم..... اونجا اونقدر آشنا میبینی که اصلاً جای نگرانی نیست! پس هیچ چیز ارزش نگرانی نداره شاد باش...

 




موضوعات مرتبط: آموزنده , متن , مهسا نامه

تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۳:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

خشم اسیدی است که به ظرف خود بیشتر از کسى که به آن پاشیده می شود ضرر میزند.

ماهاتما گاندی

 



موضوعات مرتبط: جملات , آموزنده

تاريخ : یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۳:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ییش از ۲۰ متخصصِ روابط زناشویی برای مجله علمِ روابط می نویسند و سامانتا جول یکی از آنهاست. او همراه همسرش تصمیم گرفته است که به جای عهد های سنتی، سر خطبه عقد، با جمع آوری بخشی از تحقیقات دانشگاهی، به ۱۰ سوگند علمی دست یابند که با زندگی نسل جدید همخوانی داشته باشد. این جملات و البته تصاویر زیبا را در ادامه ی این پست لاپلاس ببینید و روح خود را شاد کنید!

۱- من سوگند می خورم که به تو احترام بگذارم و قدر تو را آنطور که الان هستی و به هر نحوی که شخصیت تو در آینده رشد و تغییر کرد بدانم...

۲- من سوگند می خورم که پشتیبانِ و محافظ استقلال تو باشم چون با وجود آنکه زندگی ما به هم گره خورده است ولی انتخاب ها و تصمیمات تو متعلق به خودت است...

۳ - من سوگند می خورم که با تمام وجود بتوانم آرزوها، امیال و حتی ترس و رویاهای ترا عمیقاً درک کنم...

۴ – سوگند می خورم که همواره در جستجوی تحقق آرزوها و نیازمندی های تو باشم نه به خاطر آنکه وظیفه من است بلکه به خاطر اینکه تحقق شادی تو برای من مطبوع و خوشایند است...

5- من سوگند می خورم که در هر جایی که به من نیاز داشته باشی، با تو و در کنار تو باشم و هیچگاه تنهایت نگذارم...

6- من سوگند می خورم که همواره تو را در دستیابی به اهداف و آرزوهایت یاری دهم؛ از تو در لحظات سختی و روزهای سخت حمایت کنم و در کنارت، پیروزی ها و موفقیت های تو را با تو جشن بگیریم...

7- من سوگند می خورم تا زندگی مشترکمان را همواره هیجان انگیز، پر ماجرا و پر از شور و شوق نگاه دارم...

8- من سوگند می خورم که در لحظات سخت و دشوار زندگی مان و هنگامی که با مشکلی مواجه می شویم، ثابت قدم و استوار باشم و همواره ایمان داشته باشم که با هم، می توانیم بر هر مشکلی غلبه کنیم...

9- من سوگند می خورم که همواره با تو از روی مهربانی و محبت رفتار کنم و نه از روی عدالت! چرا که ما با هم یک تیم هستیم، از الان و تا همیشه...

10- من سوگند می خورم که در هر روز، به خودم و تو یادآوری نمایم که چقدر در زندگی، انسان خوشبخت و خوش شانسی هستم که چون تویی را دارم...

 




موضوعات مرتبط: متن , آموزنده , جملات

تاريخ : یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۳:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

خانم "باربارا دی آنجلس" در کتاب لحظه‌های ناب زندگی مطلب جالبی به شرح زیر بیان می‌کند : اول دلم لک زده بود که بتوانم دبیرستان را تمام کنم و به دانشگاه بروم. بعد داشتم می‌مردم که دانشگاه را تمام کنم و سر کار بروم. بعد آرزویم این بود که ازدواج کنم و بچه‌دار شوم. بعد همیشه منتظر بودم که بچه‌هایم بزرگ شوند و به مدرسه بروند و من بتوانم دوباره مشغول کار شوم. بعد آرزو داشتم که بازنشسته شوم و حالا دارم می‌میرم که یک دفعه متوجه شدم: « اصلاً یادم رفته بود زندگی کنم! » شاد باشیم و احساس خوشبختی را به "اگر" هایمان موکول نکنیم زیرا "اگر"ها پایان ناپذیرند و عمر ما فانی... و به یاد داشته باشیم زندگی یک سفر است ، هدف نیست... تنها دو روز در سال است که نمیتوانی هیچ کاری انجام دهی: یکی دیروز ! یکی فردا ! پس همه امروزها را زندگی کن و از آن لذت ببر. من همه ی خوبان را به خدای خوبی ها می سپارم...

عمر زاهد همه طى شد " به تمناى بهشت "

او ندانست که در " ترک تمناست" بهشت

این چه حرفیست که در "عالم بالاست بهشت"

هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت

 




موضوعات مرتبط: آموزنده , متن , مهسا نامه

تاريخ : شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

پیری و جوانی پی هم چون شب و روزند
ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم

 سعدی

 




موضوعات مرتبط: اس ام اس , آموزنده

تاريخ : جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٩:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

مرد فقیری از بودا سوال کرد
چرا من اینقدر فقیرهستم؟
بودا پاسخ داد: چونکه تو یادنگرفته ای که بخشش کنی
مرد پاسخ داد : من چیزی ندارم که ببخشم
بودا پاسخ داد: چرا! 
محدود چیزهایی داری 
یک صورت که میتوانی لبخند بر آن داشته باشی 
یک دهان که می توانی از دیگران تمجید کنی وحرف خوب بزن
یک قلب که می توانی بروی دیگران بگشایی 
چشمانی که میتوانی با آنها به دیگران با نیت خوب نگاه کنی 
یک بدن که با آن می توانی به دیگران کمک کنی
فقر واقعی فقر روحی ست.

دل آدما خیلی ساده گرم میشود:

به یک دلخوشی کوچک ،
به یک احوالپرسی ساده 
به یک دلداری کوتاه 
به یک تکان دادن سر یعنی ، تو را می فهمم ..
به یک گوش دادن خالی ، بدون داوری و نظر دادن
به یک همراه شدن کوچک 
به یک پرسش : روزگارت چگونه است ؟
به یک دعوت کوچک، به صرف یک فنجان قهوه !
به یک وقت گذاشتن برای تو 
به شنیدن یک کلمه ؛ من کنارت هستم 
به یک هدیه ی بی مناسبت 
به یک دوستت دارم بی دلیل 
به یک غافلگیری :
به یک خوشحال کردن کوچک 
به یک نگاه .
به یک شاخه گل .
فقط همین 
سخت نیست. ببخشید تا کائنات ببخشد.

 



موضوعات مرتبط: آموزنده , داستان

تاريخ : چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٩:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

سخن بزرگان: اگه یه روزی فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباب بازی دیگه ای براش بادکنک میخرم. بازی با بادکنک خیلی چیزها رو به بچه یاد میده.... بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک،تا بتونه بالاتر بره. بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی میتونن توی یه لحظه،حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه ومهم تر ازهمه بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره، نباید اونقدر بهش نزدیک بشه وبهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده . و اینکه وقتی یه نفر و خیلی واسه خودت بزرگ کنی در اخر میترکه و تو صورت خودت میخوره.میخوام ببینه بادکنک با این که تمام زندگیش بسته به یه نخ هست اما بازم توی هوا میرقصه.

 




موضوعات مرتبط: آموزنده , متن , مهسا نامه

تاريخ : دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٩:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ اینگونه ﺷﮑﺎﺭ می کنند :
ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﯼ برنده مقداری ﺧﻮﻥ می ریزند ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ داده 
ﻭ ﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ می کنند.

ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ می بیند، یخ را به طمع ﺧﻮﻥ ﻟﯿﺲ ﻣﯿﺰﻧﺪ. 
ﯾﺦ روی تیغه کم کم ﺁﺏ می شود ﻭ ﺗﯿﻐﻪ ی تیز، ﺯﺑﺎﻥ سرد و بی حس 
شده ی ﮔﺮﮒ ﺭﺍ می بُرد.

ﮔﺮﮒ ﺧﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ می بیند ﻭ به ﺗﺼﻮﺭ و خیال این که ﺷﮑﺎﺭ و طعمه
ﺧﻮﺑﯽ پیدا کرده ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻟﯿﺲ می زند؛

اما نمی داند یا نمی خواهد بداند که با آن حرص وصف ناشدنی و شهوت
سیری ناپذیر، دارد ﺧﻮﻥ ﺧﻮﺩش ﺭﺍ می خورد!

ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺍﺯ آن ﮔﺮﮒ زبان بسته ﺧﻮﻥ می رود تا به دست خودش کشته می شود. 
نه گلوله ای شلیک می شود،

و نه حتی نیزه ای پرتاب!

اما گرگ با همه غرورش سرنگون میشود!

حال بد نیست بدانیم که طمع، شهوت، پول، قدرت ، تکبر، فخرفروشی، 
حب جاه و مقام و احساس بى نیازى و بی مسؤولیتی درقبال هم نوع 
میتواند هر انسانى رو به سرنوشت این گرگ قطبی گرفتار کند...

هلاکت به دست خودمان،

نه گلوله ای، نه نیزه ای ...

این حکایت خیلی از ما انسانهاست.

 




موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

نصیحت پدر بزرگم خیلی ساله تو ذهنم مونده....
میگفت : اگه مهمون خونه ای بودین و صاحب خونه براتون چای آورد رد نکنین ،
شاید این تنها چیزیه که برای پذیرایی از مهمونش داره
و اگه نخورین نمیدونه باید چیکار کنه....!
و من امروز در مهمانی چایی را رد کردم ولی صاحب خانه برایم پسته اورد!
انجا بود که فهمیدم پدر بزرگ این همه سال منو اسکول فرض کرده بود!

 




موضوعات مرتبط: طنز , آموزنده

تاريخ : جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻗﻄﺮﻩ ﻋﺴﻠﯽ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩ.. ﻣﻮﺭﭼﻪ ﯼ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭼﺸﯿﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﻭﺩ ﺍﻣﺎ ﻣﺰﻩ ﯼ ﻋﺴﻞ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺍﻋﺠﺎﺏ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﺑﻮﺩ،ﭘﺲ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﺟﺮﻋﻪ ﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻮﺷﯿﺪ ... ﺑﺎﺯ ﻋﺰﻡ ﺭﻓﺘﻦ ﮐﺮﺩ، ﺍﻣﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺍﺯ ﻟﺒﻪ ﻋﺴﻞ ﮐﻔﺎﯾﺖ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻣﺰﻩ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﻫﺪ، ﭘﺲ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻋﺴﻞ ﺑﯿﺎﻧﺪﺍﺯﺩ ﺗﺎ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﺩ ... ﻣﻮﺭﭼﻪ ﺩﺭ ﻋﺴﻞ ﻏﻮﻃﻪ ﻭﺭ ﺷﺪ ﻭ ﻟﺬﺕ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ ...ﺍﻣﺎ ﺍﻓﺴﻮﺱ ﮐﻪ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﻮﺩ،ﭘﺎﻫﺎﯾﺶ ﺧﺸﮏ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﺣﺮﮐﺖ ﻧﺪﺍﺷﺖ ... ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﻣﺎﻧﺪ ﺗﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﻧﻬﺎﯾﺘﺎ ﻣﺮﺩ .... ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺣﮑﻤﺎﺀ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: ﺩﻧﯿﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﺟﺰ ﻗﻄﺮﻩ ﻋﺴﻠﯽ ﺑﺰﺭﮒ! ﭘﺲ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﻪ ﻧﻮﺷﯿﺪﻥ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﮐﻤﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﮐﺘﻔﺎ ﮐﺮﺩ ﻧﺠﺎﺕ ﻣﯽ ﯾﺎﺑﺪ،ﻭ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﺭ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺁﻥ ﻏﺮﻕ ﺷﺪ ﻫﻼﮎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ...

 

با تقدیر بسیار از مهسا خانم http://irongirls.blogfa.com/

 

 




موضوعات مرتبط: آموزنده , متن

تاريخ : چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٥:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

مردی حاشیه خیابان بساط پهن کرده بود،
زردآلو هر کیلو 2000 تومن،
هسته زردآلو هرکیلو 4000 تومن.
یکی پرسید چرا هسته اش از زرد الو گرونتره؟!
فروشنده گفت چون عقل آدم رو زیاد میکنه.
مرد کمی فکر کردُ گفت، یه کیلو هسته بده .
خرید و مشغول خوردن که شد با خودش گفت:
چه کاری بود، زردآلو میخریدم هم خود زردالو رو میخوردم هم هسته شو، هم ارزونتر بود.
رفتُ همین حرف رو به فروشنده گفت،
فروشنده گفت: بـله ، نگفتم عقل آدم رو زیاد میکنه ؟!
چه زود اثر کردد!!!

 




موضوعات مرتبط: طنز , آموزنده

تاريخ : یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته،
یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد!
خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه.
یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه موتور گازیه باز ازش جلو زد!

دیگه پاک قاطی می کنه با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه.
همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!!

طرف کم میاره، میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده . خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا ! من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی روی ما رو کم کردی؟!
موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه :
والله … داداش… خدا پدرت رو بیامرزه وایستادی!…کش شلوارم گیر کرده به آیینه بغلت!

نتیجه اخلاقی:
اگه می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل ملاحظه ای دارند
ببینید کش شلوارشان به کدام مسئولی گیر کرده...

 




موضوعات مرتبط: طنز , آموزنده

تاريخ : یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٤:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

روباهی از شتری پرسید : عمق این رودخانه چقدر است ؟
شتر جواب داد : تا زانو
ولی وقتی روباه توی رودخونه پرید ، آب از سرش هم گذشت.
و همانطور که در آب دست و پا میزد و غرق میشد به شتر گفت : تو که گفتی تا زانووووو !
شتر جواب داد : بله ، تا زانوی من ، نه زانوی تو !
هنگامی که از کسی مشورت میگیریم یا راهنمایی میخواهیم باید شرایط طرف مقابل و خودمان را هم در نظر بگیریم .
« لزوماً هر تجربه ای که دیگران دارند برای ما مناسب نیست »
افلاطون می گوید :
اﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﺑﻪ ﻣﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ .
ﻭ ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺑﺎ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﯼ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﺑﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﻧﺶ ! . . .
ﺁﺩﻣﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻥ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﺩ ؛
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ.

 




موضوعات مرتبط: طنز , آموزنده

تاريخ : یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٤:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم که یک روز ابری پوشیدمش و موقع بازگشت به خانه باران گرفت ... گلی شد .
و من بی خیال پی اش را نگرفتم به هوای اینکه هر وقت بشویم پاک می شود 
ولی نشد ...
بعدها هر چه شستمش پاک نشد ؛
حتی یکبار به خشکشویی دادم که بشویند ولی فایده نداشت !!!
آقایی که توی خشکشویی کار میکرد گفت :
"این لباس چِرک مرده شده!"
گفت :
"بعضی لکه ها دیر که شود ، می میرند ؛ باید تا زنده اند پاک شوند !"
چرک مُرده شد ...
و حسرت دوباره پوشیدنش را به دلم گذاشت !
بعید نیست اگر بگویم دل آدم هم کم ندارد از لباس سفید !
حواست که نباشد لکه می شود ؛
وقتی لکه شد اگر پی اش را نگیری ، می شود چرک ...
به قول صاحب خشکشویی "لکه را تا تازه است ، تا زنده است ، باید شست و پاک کرد ...!"
مواظب دلهای خودمون ودلهای همدیگرباشیم.

 

احمد شاملو ( با تشکر از دوست بزرگوارم:رقیه خانم )

 

 




موضوعات مرتبط: جملات , متن , آموزنده

تاريخ : جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۳:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺩﺧﺘﺮﺧﺎﻧﻤﯽ ﺯﻳﺒﺎ ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺭﺋﻴﺲ ﺷﺮﻛﺖ ﺍﻣﺮﻳﻜﺎﯾﯽ ﺝ ﭖ ﻣﻮﺭﮔﺎﻥ ﻧﺎﻣﻪﺍﯼ ﺑﺪﻳﻦ ﻣﻀﻤﻮﻥ ﻧﻮﺷﺖ :
ﻣﻦ 24ﺳﺎﻝ ﺩﺍﺭﻡ. ﺟﻮﺍﻥ،ﺯﻳﺒﺎ،ﺧﻮﺵﺍﻧﺪﺍﻡ،ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺗﺤﺼﯿﻼﺕ ﺁﮐﺎﺩﻣﯿﮏ ﻫﺴﺘﻢ ....
ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﺑﺎﻣﺮﺩﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺷﻤﺎﺩﺭﺁﻣﺪﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؟
ﺟﻮﺍﺏ ﻣﺪﻳﺮﺷﺮﻛﺖ ﻣﻮﺭﮔﺎﻥ :
ﺍﺯ ﺩﻳﺪ ﻳﮏ ﺗﺎﺟﺮ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺎﺷﻤﺎ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﺁﻧﭽﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭﺳﺮ ﺩﺍﺭﻳﺪ ﻣﺒﺎﺩﻟﻪ ﻣﻨﺼﻔﺎﻧﻪ " ﺯﻳﺒﺎﺋﯽ " ﺑﺎ " ﭘﻮﻝ " ﺍﺳت
ﺯﻳﺒﺎﯾﯽ ﺷﻤﺎ ﺭﻓﺘﻪﺭﻓﺘﻪ ﻣﺤﻮﻣﻴﺸﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﭘﻮﻝ ﻣﻦ ﺑﻌﻴﺪ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺑﺎﺩﺭﻭﺩ .
ﺩﺭﺁﻣﺪ ﻣﻦ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﻓﺖ ﺍﻣﺎ ﭼﯿﻦ ﻭﭼﺮﻭﮎ ﻭﭘﯿﺮﯼ ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ ﺯﯾﺒﺎﺋﯽ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪﺷﺪ .
ﻣﻦ ﻳﮏ " ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﺷﺪ " ﻫﺴﺘﻢ ﺍﻣﺎ ﺷﻤﺎ ﯾﮏ " ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ ﺭﻭﺑﻪ ﺯﻭﺍﻝ ." ﭘﺲ ﺁﺩﻡ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﻧﺎﺩﺍﻥ ﻧﻴﺴﺖ ﺑﺎﺷﻤﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﺪ. ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﺎﺍﻣﺜﺎﻝ ﺷﻤﺎ ﻗﺮﺍﺭﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻳﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻫﺮﮔﺰ .
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﺋﯽ ﮐﺎﻻﻫﺎﯼ ﺑﺎﺍﺭﺯﺷﯽ ﻣﺜﻞ " ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ، ﭘﺎﮐﺪﺍﻣﻨﯽ، ﺷﻌﻮﺭ، ﺍﺧﻼﻕ، ﺗﻌﻬﺪ،ﺻﺪﺍﻗﺖ، ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ، ﺣﻤﺎﯾﺖ ﻭﻋﺸﻖ " ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﻣﻦ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﺷﺪ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﯾﻦ ﻣﻌﺎﻣﻠﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻧﯿﺰﺳﻮﺩ ﺍﻭﺭ ﺍﺳﺖ ....
ﻭﺍﯾﻦ ﮐﻞ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺯﻧﺪﮔﯿﺴﺖ.

 

با تشکر از مهساخانم :http://irongirls.blogfa.com/

 




موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

آدمهای منفی به پیچ و خم جاده می اندیشند...
آدمهای مثبت به زیبای های طول جاده....
عاقبت هر دو به مقصد میرسن....
یکی با حسرت....
ودیگری با لذت........

 



موضوعات مرتبط: جملات , آموزنده

تاريخ : سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٤:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 مردی درحال مرگ بود وقتیکه متوجه مرگش شد خدا رابا جعبه ای دردست دید

خدا : وقت رفتنه

مرد : به این زودی؟ من نقشه های زیادی داشتم

خدا : متاسفم ولی وقت رفتنه

مرد : درجعبه ات چی دارید؟

خدا : متعلقات تورا

مرد : متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من ؛ لباسهام پولهایم و...

خدا : آنهادیگر مال تو نیستند آنهامتعلق به زمین هستند

مرد : خاطراتم چی؟

خدا : آنهامتعلق به زمان هستند

مرد : خانواده و دوستانم؟

خدا : نه ، آنهاموقتی بودند

مرد : زن و بچه هایم؟

خدا : آنهامتعلق به قلبت بود

مرد : پس وسایل داخل جعبه حتما بدنم هستند؟

خدا : نه ؛ آن متعلق به گردوغبار هستند

مرد : پس مطمئنا روحم است؟

خدا : اشتباه می کنی روح تو متعلق به من است

مرد بااشک درچشمهایش و باترس زیاد جعبه دردست خدا راگرفت و بازکرد ؛ دید خالی

است! مرد دل شکسته گفت : من هرگز چیزی نداشتم؟

خدا : درسته ، تومالک هیچ چیز نبودی!

مرد : پس من چی داشتم؟

خدا : لحظات زندگی مال تو بود ؛ هرلحظه که زندگی کردی مال تو بود . زندگی فقط

لحظه ها هستند قدر لحظه هارا بدانیم و لحظه هارا دوست داشته باشیم



موضوعات مرتبط: آموزنده , متن

تاريخ : پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

هر کسى به طریقى ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ مى کنه ، و انتخاب روش خودکشى، ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ

ﺧﻮﺩﺷﻪ...!

ﯾﮑﯽ ، ﺩﯾﮕﻪ ﺷﯿﮏ، ﻧﻤﯽ ﭘﻮﺷﻪ..

ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ، ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ..

ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﻤﯿﺪﻩ..

یکی دیگه ب خودش نمیرسه...

ﯾﮑﯽ مدام ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪﻩ..

ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ، عکس ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻩ...!

یکی محبت نمی کنه ...!

یکی دیگه محبت نمیپذیره ...!

و..... اینگونه است ک ﺍﮐﺜﺮ ﺁﺩﻣﻬﺎ در ٣٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻧﺪ و ﺩﺭ ٨٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻓﻦ

میشوند...!

پائولو کوئیلو 

با تقدیر از مهسا خانم عزیز:http://irongirls.blogfa.com/

 



موضوعات مرتبط: متن , جملات , آموزنده

تاريخ : پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤ | ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

"ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ" ﯾﻌﻨﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤﺖ؛
ﭼﻮﻥ ﻣﻔﯿﺪﯼ
"ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽ" ﯾﻌﻨﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤﺖ؛
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﻣﻔﯿﺪ ﻧﺒﺎﺷﯽ

ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﮔﺮﺍﻥﻗﯿﻤﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﺴﺎﺕ ﻣﻬﻢ، ﻭﺍﺑﺴﺘﻪﺍﻡ، ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺟﻌﺒﻪﯼ ﺁﺑﺮﻧﮓ ﺑﯽﺧﺎﺻﯿﺘﯽ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻮﺩﮐﯿﻢ ﺍﺳﺖ ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ...
ﻣﻦ ﺑﻪ ﻣﯿﺰی ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﭘﺸﺖ ﺁﻥ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﻢ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪﺍﻡ، ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮔﻠﺪﺍﻥ ﮐﻮﭼﮏ ﮐﺎﮐﺘﻮﺳﯽ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪﺍﻡ، ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ...
ﻣﻦ ﺑﻪ ﮐﺘﺎﺑﻬﺎﯼ ﻣﺪﯾﺮﯾﺘﯽ ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪﺍﻡ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪﺍﻡ،ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﮐﺘﺎﺏﻫﺎﯼ شاملوی ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰﻡ ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ...

ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽﻫﺎ ﺭﺍ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﻭﺍﻟﺪﯾﻦ ﻣﯽﺁﻣﻮﺯﻧﺪ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽﻫﺎ ﺍﻧﻌﮑﺎﺱ "ﺧﻮﺩ ﻭﺍقعی من" ﻫﺴﺘﻨﺪ...

به کسی که دوستش داری ""دلبسته"" باش نه وابسته!!!

حسن ریوندی



موضوعات مرتبط: متن , آموزنده

تاريخ : سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

وقت‌هایی هست که لباس‌ها
از بدن‌ها انسان‌ترند...

ژان فولان

 

 

 



موضوعات مرتبط: آموزنده , جملات , عکس

تاريخ : دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٤ | ۳:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

چقدر احمقانه هست !
از یک قهوه تلخ انتظار فال شیرین داشتن!!!

 




موضوعات مرتبط: جملات , آموزنده

تاريخ : یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤ | ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

میان پرواز تا پرتاب تفاوت از زمین تا آسمان است،پرواز که کنی، آنجا میرسی که خودت می خواهی اما پرتابت که کنند، آنجا می روی که آنان می خواهند. پس پرواز را بیاموز...!!! پرنده ای که "پرواز" بلد نیست، به "قفس" می گوید، "تقدیر" !

 

با تشکر از مدیر محترم وبلاگ: http://irongirls.blogfa.com/

 




موضوعات مرتبط: آموزنده , جملات

تاريخ : یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤ | ۳:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

من، موجودی هستم که

درباره‌اش هیچ چیز نمی‌دانم.

می‌دانم که چشمانم بازند،

چون اشک‌هایشان بی‌وقفه سرازیرند..

ساموئل بکت

 



موضوعات مرتبط: آموزنده , جملات

تاريخ : یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤ | ٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اگر مغزِ خالی هم مثلِ شکمِ خالی سر و صدا می کرد، 

انسان خیلی عاقل تر از اینها بود!

موریس مترلینگ

  



موضوعات مرتبط: جملات , آموزنده

تاريخ : یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ﺍﺯ ﺻﻤﯿﻢ ﻗﻠﺒﻢ ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﯾﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺏ
ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﻤﻮﻥ ﺑﯿﻮﻓﺘﻪ ...
ﯾﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﮐﻪ ﻣﺪﺕ ﻫﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮﺵ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﯾﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﻤﻮﻥ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺗﻬﺶ ﺷﺎﺩ ﮐﻨﻪ
ﯾﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺫﻭﻕ ﻧﻔﺲ ﺗﻮﻭ ﺳﯿﻨﻤﻮﻥ
ﺣﺒﺲ ﮐﻨﻪ ...
ﻣﺜﻞ ﺑﭽﻪ ﮔﯽ ﻫﺎﻣﻮﻥ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻫﺪﯾﻪ ﺗﻮﻭ ﻣﺪﺭﺳﻪ
ﺫﻭﻕ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ ...
ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺩﻝ ﻫﻤﻪ ﺷﺎﺩ ﺑﺎﺷﻪ
ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﺭﻭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻨﻪ ...
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮﻭ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﻣﯿﺮﻡ ﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻫﺎ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯ
ﻣﺸﺘﺮﯾﻦ ﯾﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ...
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺭﺯﻕ ﻭ ﺭﻭﺯﯼ ﻭﺳﯿﻊ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﻋﻨﺎﯾﺖ
ﮐﻦ ...
ﺧﺪﺍﯾﺎ ... ﺩﻝ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﺑﻬﺎﺭ ﺳﺒﺰ ﮐﻦ
ﺍﻟﻬﯽ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺧﻨﺪﻩ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺎﺗﻮﻥ ﺑﺎﺷﻪ
ﺍﻟﻬﯽ ﻧﻔﺴﻬﺎﺗﻮﻥ ﮔﺮﻡ ﺑﺎﺷﻪ
ﺍﻟﻬﯽ ﺳﻔﺮﻩ ﺩﻟﺘﻮﻥ ﺁﮐﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﺍﻣﯿﺪ ﺑﺎﺷﻪ
ﺍﻟﻬﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯﺗﻮﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﻭ ﺷﺎﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﺩﯾﺮﻭﺯﺗﻮﻥ ﺑﺎﺷﻪ
ﺍﻟﻬﯽ ﺍﯾﻦ ﺩﻋﺎﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺻﻤﯿﻢ ﻗﻠﺒﻢ ﮐﺮﺩﻡ ﻫﻤﺶ
ﻣﺴﺘﺠﺎﺏ ﺑﺸﻪ



موضوعات مرتبط: آموزنده , جملات

تاريخ : یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤ | ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

گاهی اوقات بهتر است حقیقت را نفهمیم

و همان طور احمق بمانیم !

چون ذات حقیقت ،

همیشه به نوعی تلخ است ...


اوریانا فالاچی

 




موضوعات مرتبط: آموزنده , جملات

تاريخ : جمعه ٢۱ فروردین ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
آینده کتابیست که امروز مینویسی!
چیزی بنویس که در آینده از خواندن آن لذت ببری ...
 


موضوعات مرتبط: اس ام اس , آموزنده , جملات

تاريخ : پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٤ | ٥:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

جایى که براى کرم ابریشم آخر دنیاست،
پروانه به دنیا مى آید.

ریچارد باخ

 

 



موضوعات مرتبط: جملات , آموزنده

تاريخ : چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤ | ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

میگن منبر را از چوب درخت گردو میسازند که بسیار محکم و با کیفیت است درخت گردو علاوه بر چوب مرغوب سایه و بار خوبی هم دارد
اما درخت چنار میوه ندارد سایه درست حسابی هم ندارد ازش چوبه ی دار میسازند دعوای این دو درخت در شعر شهریار شنیدنیست:
گفت با طعنه منبری به چنار
سرفرازی چه میکنی بی بار
نه مگر ننگ هر درختی تو
کز شما ساختند چوبه دار
پس بر آشفت آن درخت دلیر
رو به منبر چنین نمود اخطار
گفت گر منبر تو منبر بود
کار مردم نمی کشید به دار



موضوعات مرتبط: شعر , آموزنده

تاريخ : چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤ | ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ما انسان ها مثل مدادرنگی هستیم...
شاید رنگ مورد علاقه یکدیگرنباشیم
اما روزی ...
برای کامل کردن نقاشیمان؛ 
دنبال هم خواهیم گشت !...به شرطی که اینقدر نتراشیم همدیگر را تا حد نابودی.

 




موضوعات مرتبط: جملات , آموزنده

تاريخ : سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٤ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

شاید درست زندگی کردن رایادمان ندادند،
که دیر فهمیدیم :
کسی که سیگار می کشد ، معتاد نیست!
کسی که موهایش را بلوند میکند ، فاحشه نیست!
کسی که بنز سوار می شود ، دزد نیست!
کسی که میخندد ،جلف یا بی غم نیست!
کسی که درس نمی خواند ، خنگ نیست!
کسی که سکوت می کند ، لال نیست!
کسی که بهسوی تو دست دراز می کند ،لزو ما دوست نیست!
کسی که تو را می بوسد ، عاشقت نیست!
و....

 



موضوعات مرتبط: آموزنده , جملات

تاريخ : سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٤ | ۳:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اگر من و تو هرکدام یک سیب داشته باشیم و آنها را باهم مبادله کنیم بازهم هر کدام یک سیب خواهیم داشت، اما اگر هر کدام یک ایده داشته باشیم و آنها را باهم مبادله کنیم در آخر هر کدام دو ایده خواهیم داشت.

جورج برنارد شاو 

 



موضوعات مرتبط: آموزنده , جملات

تاريخ : سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٤ | ٢:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد.

قلبم پرجمعیت‌ترین شهر دنیاست.

زندگی بدون آب از گلوی ماهی پایین نمی‌رود.

فواره و قوه جاذبه از سربه سر گذاشتن هم سیر نمی‌شوند.

همه مردم جهان به یک زبان سکوت میکنند.

 




موضوعات مرتبط: جملات , آموزنده

تاريخ : دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤ | ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یه عاشق میگه : اگه اتفاقی برات بیفته میمیرم! 

اما

یه رفیق میگه: اگه بمیرم هم نمیذارم برات اتفاقی بیفته

 




موضوعات مرتبط: اس ام اس , جملات , آموزنده

تاريخ : یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤ | ٢:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ازدرختان جنگل پرسیدند :چرا شما با این عظمت از تکه آهنی به نام تبر می رنجید؟

درختان پاسخ دادند: رنج ما از تبر نیست، بلکه از دسته آن است که از خود ماست!

 




موضوعات مرتبط: آموزنده , جملات

تاريخ : شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ می دانی مسلمانی به چیست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت،هم کلید زندگیست
گفت: "زین معیار اندر شهرما، یک مسلمان هست
آن هم ارمنیست" !!؟


پروین اعتصامی

 




موضوعات مرتبط: شعر , آموزنده

تاريخ : جمعه ۱٤ فروردین ۱۳٩٤ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

خانوما حالشوببرن:

هر زنی ازسر هر مردی زیاد است(ژان پل سارتر)

زنان از مردان عاقل ترند چون کمتر میدانند وبیشتر میفهمند(جیمز تربر)

عوض کردن شوهر فقط عوض کردن مشکل است!(کاتلین نوریس)

مردها همه مثل هم هستند فقط چهره هایشان باهم فرق دارد تا بتوان آنها را از هم تشخیص داد!

هیچ فکرکردی چراخدا مرد رو قبل از زن آفرید؟خب معلومه قبل از خلق هرشاهکاری یه چرکنویس هم لازمه!

هرزنی برای شناخت مردان کافیست یکی از آنها راخوب بشناسدولی یک مرد اگربا تمام زنها آشنا باشد یکی از آنهارا هم خوب نمیشناسد!

بهترین مردان بزرگ همواره بدترین شوهرانند(کریستوفر مارلو)

*چرا مردان زنان باهوش را دوست دارند؟چون دو قطب غیرهمنام یکدیگر را میربایند!(کتی لت)

 



موضوعات مرتبط: طنز , آموزنده

تاريخ : پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٤ | ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

تفاوت زندانبان با من در این بود، 
هرگاه او پنجره سلول ام را باز می کرد،
این او بود که تاریکی و ظلمت را می دید اما من نور و روشنایی را.


از کتاب خاطرات نلسون ماندلای فقید از 27 سال زندان 

 




موضوعات مرتبط: آموزنده , جملات

تاريخ : سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٤ | ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

زندگی‌ مانند یک پتوی کوتاه است.
آن را بالا می‌کشید، انگشت شستتان بیرون می زند؛
آن را پایین می‌کشید شانه‌هایتان از سرما می لرزد...

آدم های وسواسی؛
مدام در حال تست اندازه پتو هستند و زندگی را نمی فهمند!
ولی‌ آدم‌های شاد؛
زانوهای خود را کمی‌ خم میکنند و شب راحتی‌ را سپری می کنند.

«ماریون هاوارد»

 



موضوعات مرتبط: آموزنده , جملات

تاريخ : سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٤ | ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

مردفقیرى بودکه همسرش از ماست کره میساخت و او آنرا به یکى از بقالی های شهر میفروخت،آن زن کره ها را بصورت دایره های یک کیلویى میساخت. مردپس ازفروختن کره ها،در مقابل مایحتاج خانه رامیخرید. 
روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامیکه آنها را وزن کرد، اندازه هر کره 900 گرم بود،او از مردفقیر عصبانى شدو روز بعد به مردفقیر گفت: دیگر از تو کره نمیخرم،تو کره را بعنوان یک کیلو به من میفروختى در حالیکه وزن آن 900 گرم است. مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: ما ترازویی نداریم،بنابراین یک کیلو شکر ازشما خریدیم و آن یک کیلو شکر شما را بعنوان وزنه قرار دادیم! مرد بقال از شرمندگی نمیدانست چه بگوید ...!!!! 
یقین داشته باش که: به اندازه خودت برای تو اندازه گرفته میشود.

 



موضوعات مرتبط: داستان , آموزنده

تاريخ : سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٤ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

می گویند...
به زنان نباید بال و پر داد، می پرند!
اما زنان فقط پروازهای عاشقانه را دوست دارند، بی دلیل نمی پرند...

می گویند...
به زن نگویید دوستت دارم، خودش را می گیرد!
اما زنان فقط دستان عشقشان را می گیرند و می گویند ،دوستشان دارند...

می گویند...
نباید به زنان توجه زیاد کرد، خودشان را گم می کنند!
اما زنان وقتی گم می شوند که عشقشان بی توجهی کند...

زن جنس عجیبی است!
چشم هایش را که می بندی، دید دلش بیشتر می شود...
دلش را که می شکنی باران لطافت از چشم هایش سرازیر...
زن انگار آفریده شده تا روی عشق را کم کند!

 

 



موضوعات مرتبط: متن , آموزنده , احساس , عاشقانه

تاريخ : سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٤ | ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()