بگم بخندی؟!

آن که رقص و شادی را کفر محض می داند . گو بنال و زاری کن، من دو گوش کر دارم https://t.me/negaahamkon

روزهای رفته
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: عکس

Image result for ‫عکس زیبا و احساسی‬‎

 


 
یاد عشقت
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: عاشقانه


همچنان
با یاد عشقت می‌تپد درسینه
دل
مهربانی های
تو سدّی به راه مردن است

 
دیوانه
ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: عکس

Image result for ‫چشم خود بستم که دیگر‬‎

 


 
آدرس
ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: جوک
امروز از یارو آدرس سخت پرسیدم
یه ذره فکر کرده میگه:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
میشه نری !!

 
دوست داشتن!!
ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: جوک
خانومه 
واسه همسرش فرستاده:
دوستت ندارم اندازه اقیانوس،
چون یه روز خشک میشه...
دوستت ندارم اندازه خورشید،
چون یه روز خاموش میشه...
دوستت ندارم اندازه باران،
چون زود قطع میشه...

دوستت دارم به اندازه روت،
که هیچ وقت کم نمیشه!!

 
اعتراف
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: طنز
مردی برای اعتراف نزد کشیش رفت.
«پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم»

«مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم»

«اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد»

«خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی
بنابر این بخشیده می شوی»

«اوه پدر این خیلی عالیه.خیالم راحت شد.حالا میتونم سئوال دیگه هم بپرسم؟»

«چی می خوای بپرسی پسرم؟»

«به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟»

 
دلبری چون قرص ماه
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

وصف حال مردها پس از فوت همسر:

مردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند

بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند !

خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند !

دشت داغ سینــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند

چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــی شوند

خاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــی ! تر می کنند

روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کنند

دیده را از خون دل ، دریای احمـــــر مــــی کنند !

در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیـــــر !!

بر رخ ناهیـد و مینـــــا و صنــــــوبر می کنند !

بعدِ چنـــدی کز وفات جانگــــــداز ! او گذشـــت

بابت تسلیّت خــود ! فکـــر دیگـــــر مـــی کنند

دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال

جانشیـــــن بی بدیل یار و همســــــر می کنند

کــج نیندیشید !! فکــر همســــــر دیگر نیَند !

از برای بچه هاشان ، فکر مـــادر مـــی کنند !


 
دیدگاه
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: داستان ، آموزنده
در بین آلمانی ها قصه ای هست که این چنین بیان می شود :

مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده ، شک کرد که همسایه اش
 آن را دزدیده باشد ، برای همین، تمام روز او را زیر نظر گرفت!
متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یک دزد راه می رود ،
مثل دزدی که میخواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند، 
آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض
 کند، نزد قاضی برود و شکایت کند ، اما همین که وارد خانه شد، تبرش را پیدا
 کرد!

زنش آن را جابه جا کرده بود،
مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او
مثل یک آدم شریف راه می رود، حرف می زند، و رفتار میکند!

 
یک لبخند زندگی مرا نجات داد!
ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: داستان ، احساس ، آموزنده

بسیاری از مردم کتاب «شازده کوچولو» اثر آنتوان دوسنت اگزوپری را می‌شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازی ها جنگید و کشته شد.

قبل از شروع جنگ جهانی دوم سنت اگزوپری در اسپانیا علیه دیکتاتوری فرانکو می‌جنگید. او تجربه‌های حیرت‌آور خود را در مجموعه‌‌ای به نام لبخند گردآوری کرده است. در یکی از خاطراتش می‌نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند. او می نویسد: «مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم. جیب‌هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباس‌هایم را گشته بودند در رفته باشد. یکی پیدا کردم و با دست‌های لرزان آن را به لب‌هایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم. از میان نرده‌‌ها به زندانبان نگاه کردم. او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود.»

فریاد زدم: «هی رفیق کبریت داری؟»

به من نگاه کرد شانه‌هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیک‌تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی‌اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمی‌دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر اینکه خیلی به او نزدیک بودم و نمی‌توانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصلۀ بین دل‌های ما را پر کرد. می‌دانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی‌خواهد ولی گرمای لبخند من از میله‌ها گذشت و به او رسید و روی لب‌های او هم لبخندی شکفت. سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشم‌هایم نگاه کرد و لبخند زد.

من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم. نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود پرسید: «بچه داری؟» با دست های لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده‌ام را به او نشان دادم و گفتم: «آره ایناهاش». او هم عکس بچه‌هایش را به من نشان داد و دربارۀ نقشه‌ها و آرزوهایی که برای آن‌ها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشم‌هایم هجوم آورد گفتم که می‌ترسم دیگر هرگز خانواده‌ام را نبینم. دیگر نبینم که بچه‌هایم چطور بزرگ می‌شوند. چشم های او هم پر از اشک شدند.

 ناگهان بی‌آنکه حرفی بزند، قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا به بیرون زندان و جادۀ پشتی آن که به شهر منتهی می‌شد هدایت کرد. نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت. بی‌آنکه کلمه‌ای حرف بزند!

 یک لبخند زندگی مرا نجات داد!


 
ﭼﻪ ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ؟
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: طنز

ﺷﺮﻟﻮﮎ ﻫﻮﻟﻤﺰ ﮐﺎﺭﺁﮔﺎﻩ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﻭ ﻣﻌﺎﻭﻧﺶ ﻭﺍﺗﺴﻮﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺻﺤﺮﺍ ﻧﻮﺭﺩﯼ ﻭ ﺷﺐ ﻫﻢ ﭼﺎﺩﺭﯼ ﺯﺩﻧﺪ ﻭ ﺯﯾﺮ ﺁﻥ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻧﺪ .

ﻧﯿﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﺷﺐ ﻫﻮﻟﻤﺰ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﮕﺮﯾﺴﺖ. ﺑﻌﺪ ﻭﺍﺗﺴﻮﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﺎﻻ ﺑﯿﻨﺪﺍﺯ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮ ﭼﻪ ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ؟

ﻭﺍﺗﺴﻮﻥ ﮔﻔﺖ: ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﻬﺎ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ .

ﻫﻮﻟﻤﺰ ﮔﻔﺖ: ﭼﻪ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؟

ﻭﺍﺗﺴﻮﻥ ﮔﻔﺖ : ﺍﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﺎ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺣﻘﯿﺮﯾﻢ .

ﺍﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺷﻨﺎﺳﯽ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ ﮐﻪ ﺯﻫﺮﻩ ﺩﺭ ﺑﺮﺝ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻭﺍﯾﻞ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ .

ﺍﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﻓﯿﺰﯾﮑﯽ، ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﺮﯾﺦ ﺩﺭ ﻣﺤﺎﺫﺍﺕ ﻗﻄﺐ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺪﻭﺩ ﺳﻪ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﺎﺷﺪ .

ﺷﺮﻟﻮﮎ ﻫﻮﻟﻤﺰ ﻗﺪﺭﯼ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻭﺍﺗﺴﻮﻥ ﺗﻮ ﺍﺣﻤﻘﯽ ﺑﯿﺶ ﻧﯿﺴﺘﯽ .

ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﻭﻝ ﻭ ﻣﻬﻤﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﺍﯾﻨﺴﺖ

ﮐﻪ ﭼﺎﺩﺭ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﻧﺪ.

ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﻬﺎ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﺟﻮﺍﺏ ﻭ ﺭﺍﻩ ﺣﻞ ﮐﻨﺎﺭ دست ماست، اما ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺩﺳﺘﻬﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ.

 

 



 
لبخند بزن !!
ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: طنز
امروز تصمیم گرفتم ازخونه که اومدم بیرون به همه لبخند بزنم و این هم نتایجش :

به یک دختر خانم لبخند زدم گفت : مرتیکه از سنت خجالت نمی کشى ؟!!

به یک آقا پسر جوان لبخند زدم گفت : پدرجان من اینکاره نیستم !

به یک پیرزن لبخند زدم گفت : مگه خودت مادر ندارى ؟!!

به یک پیرمرد لبخند زدم گفت : رو آب بخندى ، منو مسخره می کنى ؟!!

به یه خانم میانسال لبخند زدم با کیفش زد تو سرم !

به یه آخوندى لبخند زدم گفت : استغفر الله !

به یه آقاى محترم لبخند زدم گفت : برو به قبر بابات بخند !

به بابام لبخند زدم میگه : کره خر پول کم آوردی یا زن میخوای ؟!!

به مامانم لبخند میزنم میگه : پدر سوخته با دوست دخترت قرار داری ؟

حالا بازهم بگین لبخند بزن !!


 
مثل یک آدم
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: جملات
حالا که ما یاد گرفته ایم در هوا مثل یک پرنده پرواز کنیم
و در دریا مثل یک ماهى شنا کنیم
فقط یک چیز باقى میماند،
اینکه بتوانیم مثل یک آدم روى زمین زندگى کنیم!

جرج برنارد شاو

 
دوست داشتن خاص
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: عاشقانه ، متن

بعضی آدم‌ها را نمی‌شود داشت؛ فقط می‌شود یک جورِ خاصی دوستشان داشت.
 بعضی آدم‌ها اصلاً برای این نیستند که برای تو باشند یا تو برای آن‌ها. 
اصلاً به آخرش فکر نمی‌کنی. آن‌ها برای این هستند که دوستشان بداری! 
آن هم نه دوست‌داشتنِ معمولی نه حتی عشق، یک جورِ خاصی دوست‌داشتن
 که اصلاً هم کم نیست. این آدم‌ها حتی وقتی که دیگر نیستند هم در کنج دلت
 تا ابد یک جورِ خاص دوست داشته خواهند شد




 
سنت دیرین
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: متن ، جالب
خانم باربارا والترز که از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریکاست
 سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به 
نقش های جنسیتی در کابل تهیه کرد. در سفری که به افغانستان داشت متوجه 
شده بود که زنان همواره و بطور سنتی 5 قدم عقب تر از همسرانشان راه 
می روند.

خانم والترز اخیرا نیز سفری به کابل داشت ملاحظه کرد که هنوز هم زنان پشت
 سر همسران خود قدم بر می دارند و...
علی رغم کنار زدن رژیم طالبان، زنان شادمانه سنت قدیمی را پاس می دارند.

خانم والترز به یکی از این زنان نزدیک شده و می پرسد: چرا شما زنان اینقدر
 خوشحالید از اینکه سنت دیرین را که زمانی برای از میان برداشتنش تلاش
 می کردید همچنان ادامه می دهید؟
این زن مستقیم به چشمان خانم والترز خیره شده و می گوید:
"بخاطر مین های زمینی!"

 
زرنگ
ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: جوک
یارو نشسته بود لب دریا گفت: خدایا...
یا منو بکش یا کمکم کن..
یک دفعه موج بزرگی میاد سمتش فرار میکنه...
میگه:
.
.

نگا نگا واسه کشتن چه زرنگه!




 
ناموس پرست
ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: طنز
نشسته بودم جلوی تاکسی...
یه دخترو پسرم عقب نشسته بودن که یه دفعه دختره جیغ کشید
 "دستتو بکش کثافت"!
.
.
.
راننده ناموس پرست هم کوبید رو ترمز پسره رو از ماشین کشید پایینو یه دل سیر
با زنجیر و آچار جک زدش خونین و مالین انداختش گوشه پیاده رو ...
سوار ماشین که شد دختره گفت خوب کاری کردی... آشغال دستشو تا ته کرده
 بود تو دماغش!!!

 
فاصله تا مرگ
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر

حتما که نباید
طناب دور گردنت باشد ...

یا اسلحه
روی شقیقه ات ...

گاهی یک "می رومـ"
کافیست تا بدانی ...

فاصله ات تا مرگ
یک قدم بیشتر نیست ...


بهنام محبی فر

 
دلتنگ اردیبهشت آغوش توام...!
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر


چه سوزی دارد
هوای مرداد
وقتی
که در هوای من
نیستی...


Image result for ‫آتش عشق تو در جان‬‎

 
اسید پاشی در یک منزل مسکونی!
ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: طنز
صبح امروز ساعت 8:30 پس از اینکه مرد خانه برای 8 ساعت منزل راترک کرد
 زن 32 ساله اش به نام توران پس از اینکه از رفتن شوهرش مطمئن شد به اتاق 
بچه ها رفت و دید که هر دو کودک خردسالش در خواب هستند بعد بدون اینکه آنها
 را بیدار کند در اتاق را بسته و به آشپزخانه رفته و ظرف اسید که همسرش برای
 باز کردن لوله فاضلاب خریداری کرده بود را برداشته و اقدام به پاشیدن آن در کاسه
 توالت کرد که منجر به باز شدن گرفتگی توالت گردید!
 توران خیلی زن تمیزی است.آفرین توران
بچه ها توران رو تشویق کنید

 
زیر تیغ!
ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: شعر ، عاشقانه
به هرسلاح که 
خون مرا بخواهی ریخت

حلال کردمت الا،
به تیغِ بیزاری!

 
تصویر در تصویر
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: عکس ، جالب
درنگاه اول تصویر خرگوش و سگ و گربه می بینید....
اما وقتی تصویر را بزرگ می کنید متوجه زحمت عکاس میشوید.




 
عکسی شایسته تعظیم
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: عکس ، احساس

مرضیه ابراهیمی قربانی اسید پاشی اصفهان.

عکس سراپا غرورو قدرت و سرشار از امید و زندگیست

به احترامش سر تعظیم فرود می آورم.

 

 



 
دلیل قانع کننده
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: طنز
پسره میره خواستگاری بهش میگن شما شغل ثابت هم دارین؟

میگه امام جمعه تهران بعد از سی سال هنوز موقته تو از من شغل ثابت میخوای؟

میگن بابای عروس تا حالا اینجوری قانع نشده بوده الان واسه پسره پراید خریده

 
کوتاه‌ترین داستان غم‌انگیز دنیا
ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: داستان

«هیچ حواسم نبود، دو فنجان ریختم …»
 
 آلیستر دانیل

 
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم!!
ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: عکس


 
← صفحه بعد