وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،
 
نگفتم عزیزم ، این کار را نکن ...
 
نگفتم برگرد
 
و یک بار دیگر به من فرصت بده ....
 
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه ،
 
رویم را برگرداندم....
 
حالا او رفته ، و من
 
تمام چیزهایی را که نگفتم ، می شنوم...
 
نگفتم عزیزم متاسفم ،
 
چون من هم مقّصر بودم...!
 
نگفتم اختلاف ها را کنار بگذاریم ،
 
چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.
 
گفتم اگر راهت را انتخاب کرده ای،
 
من آن را سد نخواهم کرد....
 
حالا او رفته ،
 
حالا او رفته ، و من
 
تمام چیزهایی را که نگفتم ، می شنوم....
 
او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم
 
نگفتم اگر تو نباشی
 
زندگی ام بی معنی خواهد بود....
 
فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد...
 
اما حالا ، تنها کاری که می کنم
 
گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم...!
 
نگفتم بارانی ات را درآر...
 
قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم
 
نگفتم جاده بیرون خانه
 
طولانی و خلوت و بی انتهاست
 
گفتم خدانگهدار ، موفق باشی،
 
خدا به همراهت .... او رفت
 
و مرا تنها گذاشت
 
تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم....

"شل سیلوراستاین"
 


موضوعات مرتبط: شعر

تاريخ : جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱ | ۱:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()