بگم بخندی؟!

آن که رقص و شادی را کفر محض می داند . گو بنال و زاری کن، من دو گوش کر دارم https://t.me/negaahamkon

آره ، آره ، حواستون باشه ؛ “زنده می خوامش”
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: طنز

یکی از فانتزیام اینه که بچه هام یه دو قلوی پسر و دختر بشن ! بعد اسم دوتاشونو بذارم “رها” … بعد وقتی که دعواشون میشه بزنن تو سر و کله ی هم ، منم داد بزنم بگم : رها ، رهارو رها کن !


یکی از فانتزیام اینه که یه روز که دارم با یه پالتوی مشکی و بلند از تو خیابون رد میشم ببینم یه نفرو میخواد ماشین زیر بگیره ، بپرم پرتش کنم اون ورو نجاتش بدم ، بعد طرف که بلند میشه ببینه دارم قدم زنان دور میشم ، داد بزنه بگه ببخشید شما ؟؟؟ منم یه لحظه وایسمو بدونه اینکه برگردم سرمو یکم بچرخونمو یه لبخند بزنمو بگم “یه رهگذر” بعد همون موقع تو افق محو بشم …


یکی از فانتزیام اینه که با یه دختر فقیر رفیق بشم و باهاش تیریپ ازدواج بریزم ، بعد که فهمید عاشقشم بگه که دختر بزرگترین تاجر ایرانه و داشت منو تست می‌کرده 
بعد منم ناراحت بشمو رابطه رو کات کنم !!


یکی از فانتزیام اینه دوماد بشم  بعد وختی که عاقد داره زِر میزنه ازَم بپرسه وکیلم ؟ بعد من یه لبخند ملیح بزنم تا بخوام بگم بعله یهوو یکی داد بزنه نـــــــه!! بعد مجلس واسه 1 دقیقه متشنج بشه بعد من داد بزنم کی هستی خودتو نشون بده !! بعد یهوو از بین جمعیت دوس دختر سابقم بیاد بیرون و بگه منم ! هنوز دوست دارم !! بعد دست همدیگه رو بگیریم و از مجلس خارج شیم بعد نامزدم منو دوس دخترمو از پشت با ضربات مکرر چاقو از پای در بیاره ...


یکی از فانتزیام اینه روز آخر ترم که نشستـم سر کلاس استاد موقعی که داره حضور غیاب میکنه،،،
اسمِ منو بخونه بعد با صدای پر از درد و خسته بگم: "حاضر"
بعد استاد بگه آقا شما 7 جلسه غیبت داشتی حذفی این درس و ایشاا ... ترم بعد،بعد بلند شم و استاد و نگاه کنم همینجوری که کلاس رفته تو سکوت آروم آروم برم سمت استاد ... بعد که رسیدم جلوی استاد بگم:
ببین! منو از حذف کردن میترسونی ؟
بعد محکم بکوبم رو میز داد بزنم دِ لعنتی حرف بزن...
منو از حذف کردن میترسونی ؟
بعد بچه ها میان جدام کنن منو از استاد دور کنن همینجوری که دارم از کلاس میرم بیرون داد میزنم :
برو از خدا بترس ...
من چیزی واسه از دست دادن ندارم ...
من زندگیم و باختم لعنتی ... !! 


یکی از فانتزیام اینه که یه پیرمرد پولدار تصادف کنه و من برسونمش بیمارستان و نجاتش بدم ، اونم با بچه هاش مشکل داشته باشه و تمام زندگیشو به نام من بزنه و بمیره ؛ وقتی بچه هاش منو پیدا میکنن که پولارو بگیرن ، همه پولارو بندازم جلوشون بگم بردارید نامردها ، اونی که با ارزش بود پدرتون بود …


یکی از فانتزیام اینه که یه روز سوار مترو بشم بعد ترن توی تونل گیر کنه و دچار حادثه بشه اونوقت من با مشت بزنم حفاظ اون چکُشی که تو واگنها هست رو بشکنم بعد باهاش شیشه رو بشکنم بپرم بیرون و چراغ قوه ام رو از توی جیبم دربیارم روشن کنم و به بقیه بگم : از این طرف دنبال من بیاید ، منم میریم سمت ایستگاه توپخونه اونجا حتما نیروی کمکی هست !


بعد یه فانتزی دیگه دارم : یه جا که خیلی شلوغه گوشیم زنگ بخوره بگم : آره ، آره ، حواستون باشه ؛ “زنده می خوامش”


یکی از فانتزیام اینه که
تغیر چهره بدم پاشم برم سربازی...
بعد از اینکه 2 سال تموم شد برم پیش مسئول پادگانو واسش جریانو بگم...
طرف اشک تو چشماش جم شه بگه:
تو دختری؟ تو.. تو از صدتا مردم مردتری
من یه پوزخند تلخ بزنم و جواب بدم:
بازی روزگاره...
بعد در حالی که ساکمو دنبال خودم رو زمین می کشم تو افق محو بشم..


یکی از فانتزیام اینه که
اون دسته ای که تیریپ خفن روشنفکری برمیدارن و میگن باید به هر عقیده ای احترام گذاشت رو بندازم وسط یه قبیله تو اعماق جنگل آمازون که اعتقاد دارن غریبه هارو باید خورد !
تا نسلشون برای همیشه محو بشه
ببینم همچنان نظرشون همونه !