بگم بخندی؟!

آن که رقص و شادی را کفر محض می داند . گو بنال و زاری کن، من دو گوش کر دارم https://t.me/negaahamkon

دلیل قانع کننده
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: طنز
پسره میره خواستگاری بهش میگن شما شغل ثابت هم دارین؟

میگه امام جمعه تهران بعد از سی سال هنوز موقته تو از من شغل ثابت میخوای؟

میگن بابای عروس تا حالا اینجوری قانع نشده بوده الان واسه پسره پراید خریده

 
کوتاه‌ترین داستان غم‌انگیز دنیا
ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: داستان

«هیچ حواسم نبود، دو فنجان ریختم …»
 
 آلیستر دانیل

 
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم!!
ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: عکس


 
وقتی میگه تو یه تکه از وجود منی!
ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: عکس


 
تست
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: طنز
ﺍﺯ ﺁﺯﻣﺎﯾﺸﮕﺎﻩ با یک خانم تماس میگیرن و ﻣﯿﮕﻦ : ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺟﻮﺍﺏ ﺁﺯﻣﺎﯾﺶ 
همسرتون ﺑﺎ یک نفر ﺩﯾﮕﻪ ﻗﺎﻃﯽ ﺷﺪﻩ ! ﺍﻻﻥ ﻣﺎ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯿﻢ ﺷﻮﻫﺮﺗﻮﻥ ﺁﻟﺰﺍﯾﻤﺮ ﺩﺍﺭﻩ
 ﯾﺎ ﺍﯾﺪﺯ

خانم میگه : ﺧﻮﺏ ﺍﻻﻥ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﻢ ؟

ﺩﮐﺘﺮ : ﺑﺎ ﺷﻮﻫﺮﺕ ﺑﺮﻭ ﭘﺎﺭﮎ ﻭﻟﺶ ﮐﻦ ﺍﮔﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻓﺮﺍﺭﮐﻦ !!

 
خلاقیت اگه گُل کنه گُلش میشه این
ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: عکس


 
برنج روزی فقط یک قاشق !
ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: طنز
رفتم دکتر تغذیه گفت: برنج روزی فقط یک قاشق !
منم رفتم اینو خریدم




 
لیوان شکسته
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: طنز
مردی پس از طلاق گرفتن از همسر خود با او تماس گرفت
و گفت: خانم ببخشیداشتباه کردملطفا مرا ببخشو به خانه برگرد
زن در جواب گفت : آیا در کنارت یک لیوان داری؟
مرد گفت: بله دارم!
زن گفت: اکنون آن را محکم بر زمین بکوب.
مرد چنان کرد که زن گفته بود.
سپس زن گفت: حالا که دیدی آن لیوان شکسته و هزار تکه شده، آیا میتوانی
 تکه هایش را جمع کنی و دوباره بسازی؟
مرد در پاسخ گفت: نه نشکسه لیوان استیل بود!!
و زن پاسخ داد: خدا لعنتت کنه.. عصر بیا دنبالم!!
 
 

Image result for ‫لیوان کریستال‬‎


 
ماچ مژه
ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: عاشقانه
سهند ایرانمهر

ننه، خدا بیامرز این آخریا مژه نداشت، بچه که بودم بهش گفتم :ننه! بابابزرگ
نمیترسه پلک بدون مژه رو می بینه؟" 
می گفت:"بترسه؟ کجایی ببینی چطور روزی صد تا ماچ ازین چشما میگیره". 

 

 

 
روز جهانی بوسه
ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: شعر ، عاشقانه
ای جانک من چونی یک بوسه به چند ای جان؟
یک تنگ شکر خواهم زان شکرِ قند ای جان
ای جانک خندانم من خوی تو می دانم
تو خوی شکر داری بالله که بخند ای جان
من مرد خریدارم من میل شکر دارم
ای خواجه عطارم دکان بمبند ای جان...

مولوی



 
گرمای شمع
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: داستان ، طنز

در نزدیکی روستای ملا نصرالدین مکان مرتفعی بود که شبها باد می وزید و فوق العاده سرد می شد.

دوستان ملا به او گفتند:

اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می دهیم و گرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.

ملا نصرالدین  قبول کرد. شب به آنجا رفت و تا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که برگشت گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.

گفتند یعنی از هیچ آتشی استفاده نکردی؟

ملا گفت: نه! نزدیک ترین شعله به من در یکی از دهات اطراف بود که گویا شمعی در آنجا روشن بود.

دوستان گفتند: همان آتش تو را گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.

ملا نصرالدین  قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید.

دوستان یکی یکی آمدند اما نشانی از ناهار نبود.

گفتند: انگار نهاری در کار نیست.

ملا نصرالدین  گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده، دو سه ساعت دیگر هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.

ملا نصرالدین  گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم.

دوستانش به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید.

دیدند ملا نصرالدین  یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.

گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند.

ملا نصرالدین  گفت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند، شما هم بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود...!


 
عسلم!
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: اس ام اس ، جوک

 

اومدم توی چت به دختر خالم بگم «salam khoobi»
دستم خورد به «a» شد «asalam khoobi»
.
.
.
.
.
.
.
.
.

الان خبر دادن از ذوق غش کرده،
بهش سرم وصل کردن.
مادرش اینام اومدن خونمون تاریخ عقد رو مشخص کن!!!


 
تصور کن بابامو!
ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: اس ام اس ، جوک

دیشب به دوست دخترم اس دادم گفتم :چی شام خوردی عشقم؟
گفت عدس پلو با ماست
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

دیدم شامش چقدر شبیه شام ما بوده 
نگاکردم دیدم اشتباه به بابام اس دادم !!!


 
چنین بزرگان باده پرستی داریم ما
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: طنز

 

من نمی فهمم غرق در بوسه کردن چه صیغه ای است؟ مگر صورت طرف باتلاق گاوخونی است که بوسه های ما عین گل بنفشه توی آن غرق شود. بوسه باران کردن که تکلیفش از همان اول معلوم است. یعنی چلپ چلپ با لبهامان صورت معشوق را خیس کنیم! یعنی چه اینها؟ بوسه را بر سر و روی یار با دقت می نشانند، به سمتش پرت نمی کنند. درست مثل یک خاتم کار. یک جواهر ساز.

اگر این کار را بلد نیستید و نیاز به تمرین دارید همین فردا صبح به اولین خرازی که رسیدید یک مشت ستاره کوچک رنگی بخرید، پشت هر کدام یک کم چسب مایع بزنید بعد سعی کنید با دقت هرچه تمامتر به کمک لبهایتان آن را روی کاغذی که به دیوار زده اید بچسبانید! همینطور گتره ای نه. هر ستاره را اول ببینید. حسش کنید. با آن ارتباط برقرار کنید بعد آرام روی لبهایتان بگذارید و بچسبانید درست تنگ ستاره قبلی. پهلو به پهلو! هیچ جای صفحه نباید خالی بماند.

وقتی خوب در این کار استاد شوید متوجه خواهید شد که بوسیدن صورت معشوق/معشوقه با این کیفیت چه انرژی مضاعفی به هر دوتان می دهد. شک نکنید که جای هر بوسه، یک گل می شکفد و آنقدر از بوی آن مست می شوید که فکر میکنید از کودکی مست به دنیا آمده اید. حافظ هم همینطور می بوسیده که سروده: 
چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید / ز باغ عارض ساقی هزار لاله بر آید

 

 


 


 
کوه یخم من که رو آب شدم شناور
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عکس


 
نحوه ی شب بخیر گفتن دخترا !
ساعت ٤:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: اس ام اس ، جوک

 

ﺩﺧﺘﺮ :  ﺑﺮﻭ بخواب ﻋﺰﯾﺰﻡ، ﺧﺴﺘﻪ ﺍﯼ!

ﭘﺴﺮ : ﺑﺎﺷﻪ ﺷﺒﺖ ﺑﺨﯿﺮ.

ﺩﺧﺘﺮ : ﺷﺒﺖ ﺑﺨﯿﺮ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ 

ﭘﺴﺮ : ﻣﻨﻢ ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ، ﺷﺐ ﺧﻮﺵ 

ﺩﺧﺘﺮ : ﺧﻮﺏ ﺑﺨﻮﺍﺑﯽ، ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ

ﭘﺴﺮ : ﻣﻨﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ 

ﺩﺧﺘﺮ : خواب منو ببینیا 

ﭘﺴﺮ : ﺧﺐ..

ﺩﺧﺘﺮ : ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﯼ؟!

ﭘﺴﺮ : ﻧﻪ ﻋﺰﯾﺰﻡ، ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ!

ﺩﺧﺘﺮ : ﺑﺎﺷﻪ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺑﺨﻮﺍﺏ. ﻗﺮﺑﻮﻥ ﭼﺸﺎﯼ ﻧﺎﺯﺕ ﺑﺮﻡ! 

ﭘﺴﺮ : ...

ﺩﺧﺘﺮ : ﭼﯽ ﺷﺪﯼ؟ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﯼ؟

ﭘﺴﺮ : ﻧﻪ، ﻭﻟﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﺸﺘﺎﻗﻢ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ!

ﺩﺧﺘﺮ : ﺁﺧﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﺪﺍﺩﯼ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺷﺪﻡ!

ﭘﺴﺮ : ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ ﻋﺰﯾﺰﻡ. ﺷﺒﺖ ﺑﺨﯿﺮ

ﺩﺧﺘﺮ : ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ، ﺷﺒﺖ ﺑﺨﯿﺮ 

ﭘﺴﺮ : ﻣﻨﻢ 

ﺩﺧﺘﺮ : ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﯼ؟

ﭘﺴﺮ : ...

ﺩﺧﺘﺮ : ﭼﺮﺍ جواب نمیدی؟!

ﭘﺴﺮ : ...

ﺩﺧﺘﺮ : ﭼﺮﺍ ﮔﻮﺷﯿﺖ ﺧﺎﻣﻮﺷﻪ؟!

ﭘﺴﺮ : ...

ﺩﺧﺘﺮ : ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺷﺪﻡ ﺍﻻﻥ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻢ ﺧﻮﻧﺘﻮﻥ!!!

 

 



 
حرفی برای گفتن
ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: متن ، آموزنده

 

وقتی تصمیم می گیری یک احساس را به سرانجامی به نام " ازدواج " برسانی، اولین حرکت مفید این است که از خودت بپرسی :

" آیا واقعاً باور داری که تا سنین پیری از سخن گفتن با این زن، لذت 
خواهی برد ؟ " 
" سخن گفتن " و نه " همخوابگی " !
تمامی مسائل دیگر در ازدواج موقت و گذرا است.
تا زمانی که دو نفر حرفی برای گفتن و گوشی برای شنیدن دارند، می شود به عمر ارتباطشان امید داشت ...

فردریش نیچه

 

 

 


 
الرژی فصلی
ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: اس ام اس ، جوک

اخه دیگه یه الرژی فصلی چیه مردم با اونم کلاس میزارن
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

طرف با یه لحنی میگه الرژی فصلی دارم انگار به تنهایی قهرمان سه دوره از جام ملت های اروپاست!!!!

 

 




 
زندگیِ جهنمی
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: متن ، احساس

مهم نیست چه چیز به یک زن بدهی، هر چه بدهی آنرا بهتر می‌سازد:
نطفه‌ای به او بده فرزندی به تو خواهد بخشید
خانه‌ای به او بده، از آن کاشانه‌ای خواهد ساخت
لبخندی به او بده، قلبش را به تو خواهد بخشید 
زن آنچه را به او بدهند تکثیر می‌کند. و پژواک می‌بخشد.
پس اگر به او یک زندگیِ جهنمی بدهی، تعجب نکن که از آن جهنمی بزرگتر برایت بسازد!!

 

 



 
آدم شریف
ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: جملات ، آموزنده

خودت را به یک آدم شریف تبدیل کن،
در این صورت می توانی مطمئن باشی 
که یک آدم رذل در جهان کم تر خواهد شد.

توماس کارلایل

 

 

 


 
دیدی؟ تموم شد!
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: اس ام اس ، جوک

گفتم: من بلد نیستم دروغ بگم.
گفت: بلدی نمیخواد که، چشماتو ببند و دهنتو باز کن.
یهو یاد مامانم افتادم، اون موقعا هر وقت میخواس اون شربت قرمز بدمزه ها رو بریزه توو حلقمون میگفت: چشماتو ببند، جلو دماغتم بگیر. بعد اون قاشقو میبرد توو دهنم و یه جوری میریخت که مزه اش نپیچه توو دهنم بلافاصله هم لیوان آب میچسبوند به لبامو و میگفت: دیدی؟ تموم شد!

 

 



 
زندگی را دست نخورده برای مرگ مگذار !
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: احساس ، جملات

زندگی را ورق بزن ...
هر فصلش را خوب بخوان ،
در فصل کاشت با بهار برقص ،
در فصل داشت با تابستان بچرخ ،
پس از برداشت در پاییز ،
روی برگها قدم بزن ...
با زمستان کنار کرسی بنشین ،
شاهنامه بخوان ...
استکان استکان چای را ،
به سلامتی نفس کشیدنت بنوش !
مبادا مبادا مبادا ...
زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری ... !

 

 


 


 
به چشمای تو...
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عکس


 
بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر ، احساس

بعضی از آدم ها زیادی غلط دارند و بعضی غلط های زیادی!
از روی بعضی از آدم ها باید مشق نوشت
و از روی بعضی آدم ها باید جریمه نوشت
و با بعضی از آدم ها هیچ وقت تکلیفِ ما روشن نیست.

بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنیِ آن ها را بفهمیم و
بعضی از آدم ها را باید نخوانده دور انداخت...

قیصر امین پور

 


 
ﭼﻪ ﺩﻳﺪﮔﺎﻫﻲ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻓﻴﺎﻧﻤﻮﻥ ﺩﺍﺭﻳﻢ؟
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: داستان ، آموزنده

بزرگ مردی ایرانی ﻣﻴﮕﻔﺖ:
ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﺗﺤﺼﻴﻼﺗﻢ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ، ﺩﺭ ﻳﻚ ﻛﺎﺭ ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺑﺎ ﻳﻚ ﺩﺧﺘﺮ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎﻳﻲ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﻭ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ
ﻓﻴﻠﻴﭗ، ﻛﻪ ﻧﻤﻴﺸﻨﺎﺧﺘﻤﺶ ﻫﻤﮕﺮﻭﻩ ﺷﺪﻡ . ﺍﺯ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ:
ﻓﻴﻠﻴﭗ ﺭﻭ ﻣﻴﺸﻨﺎﺳﻲ؟
ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﮔﻔﺖ :
ﺁﺭﻩ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮﻱ ﻛﻪ ﻣﻮﻫﺎﻱ ﺑﻠﻮﻧﺪ ﻗﺸﻨﮕﻲ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺭﺩﻳﻒ ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ ﮔﻔﺘﻢ:
ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﻛﻴﻮ ﻣﻴﮕﻲ
ﮔﻔﺖ:
ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺵ ﺗﻴﭗ ﻛﻪ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﻴﻜﻲ ﺗﻨﺶ ﻣﻴﻜﻨﻪ
ﮔﻔﺘﻢ:
ﺑﺎﺯﻡ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ ﻣﻨﻈﻮﺭﺕ ﻛﻴﻪ؟ ﮔﻔﺖ:
ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮﻱ ﻛﻪ ﻛﻴﻒ ﻭ ﻛﻔﺸﺶ ﺭﻭ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺳﺖ ﻣﻴﻜﻨﻪ
ﺑﺎﺯﻡ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻛﻲ ﺑﻮﺩ ! ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ تن ﺻﺪﺍﺷﻮ ﻳﻜﻢ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻓﻴﻠﻴﭗ ﺩﻳﮕﻪ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻲ ﻛﻪ ﺭﻭﻱ ﻭﻳﻠﭽﺮ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ ...
ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻛﻴﻮ ﻣﻴﮕﻪ ﻭﻟﻲ ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺑﺎﻭﺭﻱ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ ﻓﻜﺮ ...
ﺁﺩﻡ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻣﺜﺒﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﻛﻪ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﻭﻳﮋﮔﻲ ﻫﺎﻱ ﻣﻨﻔﻲ ﻭ ﻧﻘﺺ ﻫﺎ ﭼﺸﻢ ﭘﻮﺷﻲ ﻛﻨﻪ ... ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺑﻪ ﻣﺜﺒﺖ ﺩﻳﺪﻥ
ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ، ﺍﮔﺮ ﻛﺎﺗﺮﻳﻦ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﻓﻴﻠﻴﭗ ﻣﻴﭙﺮﺳﻴﺪ ﭼﻲ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ؟
ﺣﺘﻤﺎ ﺳﺮﻳﻊ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ:
ﻫﻤﻮﻥ ﻣﻌﻠﻮﻟﻪ ﺩﻳﮕﻪ !!
ﻭﻗﺘﻲ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﻳﺪﮔﺎﻩ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﻛﺮﺩﻡ ، ﺧﻴﻠﻲ ﺧﺠﺎﻟﺖ
ﻛﺸﻴﺪﻡ ...

 

 



 
← صفحه بعد صفحه قبل →