به هرسلاح که 
خون مرا بخواهی ریخت

حلال کردمت الا،
به تیغِ بیزاری!


موضوعات مرتبط: شعر , عاشقانه

تاريخ : یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٦ | ۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
درنگاه اول تصویر خرگوش و سگ و گربه می بینید....
اما وقتی تصویر را بزرگ می کنید متوجه زحمت عکاس میشوید.





موضوعات مرتبط: عکس , جالب

تاريخ : چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٦ | ٩:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مرضیه ابراهیمی قربانی اسید پاشی اصفهان.

عکس سراپا غرورو قدرت و سرشار از امید و زندگیست

به احترامش سر تعظیم فرود می آورم.

 

 




موضوعات مرتبط: عکس , احساس

تاريخ : چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٦ | ٩:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
پسره میره خواستگاری بهش میگن شما شغل ثابت هم دارین؟

میگه امام جمعه تهران بعد از سی سال هنوز موقته تو از من شغل ثابت میخوای؟

میگن بابای عروس تا حالا اینجوری قانع نشده بوده الان واسه پسره پراید خریده


موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٦ | ٩:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

«هیچ حواسم نبود، دو فنجان ریختم …»
 
 آلیستر دانیل


موضوعات مرتبط: داستان

تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٦ | ٢:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



موضوعات مرتبط: عکس

تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٦ | ٢:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



موضوعات مرتبط: عکس

تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٦ | ۱:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
ﺍﺯ ﺁﺯﻣﺎﯾﺸﮕﺎﻩ با یک خانم تماس میگیرن و ﻣﯿﮕﻦ : ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺟﻮﺍﺏ ﺁﺯﻣﺎﯾﺶ 
همسرتون ﺑﺎ یک نفر ﺩﯾﮕﻪ ﻗﺎﻃﯽ ﺷﺪﻩ ! ﺍﻻﻥ ﻣﺎ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯿﻢ ﺷﻮﻫﺮﺗﻮﻥ ﺁﻟﺰﺍﯾﻤﺮ ﺩﺍﺭﻩ
 ﯾﺎ ﺍﯾﺪﺯ

خانم میگه : ﺧﻮﺏ ﺍﻻﻥ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﻢ ؟

ﺩﮐﺘﺮ : ﺑﺎ ﺷﻮﻫﺮﺕ ﺑﺮﻭ ﭘﺎﺭﮎ ﻭﻟﺶ ﮐﻦ ﺍﮔﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻓﺮﺍﺭﮐﻦ !!


موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٦ | ٩:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



موضوعات مرتبط: عکس

تاريخ : شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٦ | ۳:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
رفتم دکتر تغذیه گفت: برنج روزی فقط یک قاشق !
منم رفتم اینو خریدم





موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩٦ | ٤:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
مردی پس از طلاق گرفتن از همسر خود با او تماس گرفت
و گفت: خانم ببخشیداشتباه کردملطفا مرا ببخشو به خانه برگرد
زن در جواب گفت : آیا در کنارت یک لیوان داری؟
مرد گفت: بله دارم!
زن گفت: اکنون آن را محکم بر زمین بکوب.
مرد چنان کرد که زن گفته بود.
سپس زن گفت: حالا که دیدی آن لیوان شکسته و هزار تکه شده، آیا میتوانی
 تکه هایش را جمع کنی و دوباره بسازی؟
مرد در پاسخ گفت: نه نشکسه لیوان استیل بود!!
و زن پاسخ داد: خدا لعنتت کنه.. عصر بیا دنبالم!!
 
 

Image result for ‫لیوان کریستال‬‎



موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٦ | ٩:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
سهند ایرانمهر

ننه، خدا بیامرز این آخریا مژه نداشت، بچه که بودم بهش گفتم :ننه! بابابزرگ
نمیترسه پلک بدون مژه رو می بینه؟" 
می گفت:"بترسه؟ کجایی ببینی چطور روزی صد تا ماچ ازین چشما میگیره". 

 

 


موضوعات مرتبط: عاشقانه

تاريخ : جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩٦ | ٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
ای جانک من چونی یک بوسه به چند ای جان؟
یک تنگ شکر خواهم زان شکرِ قند ای جان
ای جانک خندانم من خوی تو می دانم
تو خوی شکر داری بالله که بخند ای جان
من مرد خریدارم من میل شکر دارم
ای خواجه عطارم دکان بمبند ای جان...

مولوی




موضوعات مرتبط: شعر , عاشقانه

تاريخ : جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩٦ | ٢:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

در نزدیکی روستای ملا نصرالدین مکان مرتفعی بود که شبها باد می وزید و فوق العاده سرد می شد.

دوستان ملا به او گفتند:

اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می دهیم و گرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.

ملا نصرالدین  قبول کرد. شب به آنجا رفت و تا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که برگشت گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.

گفتند یعنی از هیچ آتشی استفاده نکردی؟

ملا گفت: نه! نزدیک ترین شعله به من در یکی از دهات اطراف بود که گویا شمعی در آنجا روشن بود.

دوستان گفتند: همان آتش تو را گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.

ملا نصرالدین  قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید.

دوستان یکی یکی آمدند اما نشانی از ناهار نبود.

گفتند: انگار نهاری در کار نیست.

ملا نصرالدین  گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده، دو سه ساعت دیگر هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.

ملا نصرالدین  گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم.

دوستانش به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید.

دیدند ملا نصرالدین  یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.

گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند.

ملا نصرالدین  گفت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند، شما هم بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود...!



موضوعات مرتبط: داستان , طنز

تاريخ : پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٦ | ۸:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()