دیروز از یه خانمی پرسیدم: تو که شوهر داری چرا دوستپسرداری؟
گفت: وااااا چه ربطی داره، مگه کسی که تلویزیون داره سینما نمیره؟
یعنی استدلالش از پهنا تو حلق هر کی که قانع نشده!!
ﺍﻻنم ﺍﺯ ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺭﻓﺘﯽ ﺗﺎﯾﻠﻨﺪ ﺧﺎﻧﻮﻣﺖ ﺭﻭ ﻫﻤﺮﺍﺕ ﺑﺮﺩﯼ؟
ﮔﻔﺖ ﻣﮕﻪ ﺁﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺮﻩ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺳﺎﻧﺪﻭﯾﭻ میبره؟!
ملت چه منطقی شدن!بیدارى منطق و استدلال موج میزنه تو کشور..



تاريخ : شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻏﺬﺍﺧﻮﺭﯼ ﻫﺎﯼ ﺑﯿﻦ ﺭﺍﻩ، ﺑﺮ ﺳﺮ ﺩﺭ ﻭﺭﻭﺩﯼ ﺍﺵ ﺑﺎ ﺧﻂ ﺩﺭﺷﺖ
ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :
" ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﮑﺎﻥ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﻞ ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ، ﻣﺎ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻧﻮﻩ ﯼ ﺷﻤﺎ
ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﮐﺮﺩ !
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﺎ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺗﺎﺑﻠﻮ، ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻠﺶ ﺭﺍ ﻓﻮﺭﺍً ﭘﺎﺭﮎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻭﺍﺭﺩ
ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺷﺪ .
ﻧﺎﻫﺎﺭ ﻣﻔﺼﻠﯽ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻧﻮﺵ ﺟﺎﻥ ﮐﺮﺩ.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻏﺬﺍ، ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﮐﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﻭﺩ؛ ﻭﻟﯽ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ
ﭘﯿﺸﺨﺪﻣﺖ ﺑﺎ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺑﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎﻻ، ﺟﻠﻮﯾﺶ ﺳﺒﺰ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ : ﻣﮕﺮ ﺷﻤﺎ ﻧﻨﻮﺷﺘﻪ ﺍﯾﺪ ﭘﻮﻝ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻧﻮﻩ ﯼ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ
ﮔﺮﻓﺖ؟ !
ﭘﯿﺸﺨﺪﻣﺖ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ :
ﭼﺮﺍ ﻗﺮﺑﺎﻥ، ﻣﺎ ﭘﻮﻝ ﻏﺬﺍﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻧﻮﻩ ﺗﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ؛ ﻭﻟﯽ
ﺍﯾﻦ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ﺷﻤﺎﺳﺖ !
ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ، ﺣﻘﯿﻘﺘﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﻃﻨﺰ ﺑﯿﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﮐﺎﻣﻼً ﻣﺼﺪﺍﻕ
ﺩﺍﺭﺩ ! ...
ﻭ ﺁﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻣﺎ ﮐﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﯿﻢ ﮐﻪ ﺁﯾﻨﺪﮔﺎﻥ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻪ
ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻦ ﺑﻬﺎﯼ ﺁﻥ ﺷﻮﻧﺪ :
ﻣﺜﻞ ﻣﺼﺮﻑ ﮔﺮﺍﯾﯽ، ﻣﺜﻞ ﺗﺨﺮﯾﺐ ﻣﺤﯿﻂ ﺯﯾﺴﺖ، ﻣﺜﻞ ﺟﻨﮕﻞ ﺯﺩﺍﯾﯽ، ﻣﺜﻞ
ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﺯﺍﯾﯽ، ﻣﺜﻞ ﻣﺼﺮﻑ ﺑﻲ ﺭﻭﻳﻪ ﻯِ ﺁﺏ، ﻣﺜﻞ ﺧﻴﻠﻰ ﺍﺯ ﭼﻴﺰﻫﺎﻯ
ﺩﻳﮕﻪ .....
ﻛﺎﺵ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ، ﻛﻤﻰ ﺍﻧﺪﻳﺸﻪ ﻛﻨﻴﻢ ...



تاريخ : شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

سنگین تر از آنم که با گریه سبک شوم ،
.
.
.
.
.
.
.
.
.
باید حتما برم دسشویى !

 

 



تاريخ : شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٤ | ٩:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٤ | ٢:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

حافظ می‌گوید:

مبوس جز لب معشوق و جام می حافظ     

که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن

 

صائب تبریزی می‌سراید:

دزدی بوسه عجب دزدی پر منفعتی است  

که اگر باز ستانند دو چندان گرد

 

و فروغی بسطامی:

از لب شکّرین او بوسه به جان خریده‌ام  

زانکه حلاوتی بود جنس گران خریده را

 

حافظ در جایی دیگر می‌گوید:

بوسیدن لب یار، اوّل ز دست مگذار           

کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن


  سعدی در بیتی از طلب بوسه می‌گوید:

بوسه‌ای زان دهن تنگ بده یا بفروش        

کاین متاعی است که بخشند و بها نیز کنند


و مولانا نیز می‌سراید:

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن              

رخم را بوسه ده کاکنون همانیم

 

 

  



تاريخ : جمعه ۳٠ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

تو چین اگه شکست عشقی بخوری بدبخت میشی
.
.
.
.
.
.
.

لا مصب هر طرف رو که نگاه کنی قیافه عشقت میاد جلوی صورتت !!!

 

 




تاريخ : جمعه ۳٠ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ۳٠ امرداد ۱۳٩٤ | ٤:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ۳٠ امرداد ۱۳٩٤ | ٤:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ۳٠ امرداد ۱۳٩٤ | ٤:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

اﻧﺴﺎن ﮐﻪ ﻏﺮق ﺷﻮد ﻗﻄﻌﺎً می میرد !
ﭼﻪ در درﯾﺎ
ﭼﻪ در روﯾﺎ
چه در دروغ
ﭼﻪ در ﮔﻨﺎﻩ
چه در خوشی
چه در قدرت
چه در جهل
چه در انکار
چه در حسد
چه در بخل
چه در کینه
چه در انتقام

 

 




تاريخ : پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

 

دقت کردین میری زیربارون دهنتو مثل کروکدیل باز میکنی که یه قطره بارون بره تو دهنت ، نمیره !؟
.
.
.
.
.

حالا داری بایکی صحبت میکنی ، یه تف کوچولو ازدهنش میاد بیرون، صاف میره تو لوزوالمعدت!!!

 

 




تاريخ : پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

پولدارى؛
منش است و ربطى به میزان دارایى ندارد...

گدایى؛ 
صفت است ربطى به بى پولى ندارد...

دانایى؛ 
فهم و شعور است و ربطى به مدرک تحصیلى ندارد...

نادانى؛
یاوه گویى است و ربطى به زیاده گویى ندارد...

دشمن؛
نمایشى از کمبودها و ضعف هاى خویش است و ربطى به بدسرشتى و بدخواهى طرف مقابل ندارد...

یار؛
همدلى است و ربطى به همراهى و پر کردن کمبود ندارد

 

 




تاريخ : پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

 

 

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی
وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی!

وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
صبحانه مو آماده کردی و برام آوردی، پیشونیم رو بوسیدی
گفتی بهتره عجله کنی ، داره دیرت می شه
وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم
بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری
بعد از کارت زود بیا خونه!

وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم
تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری
تو درسها به بچه مون کمک کنی
وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی
بهم نگاه کردی و خندیدی!

وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی
وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم
در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم
من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود!

وقتی که 80 سالت شد ، این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری
نتونستم چیزی بگم فقط اشک در چشمام جمع شد
اون روز بهترین روز زندگی من بود ، چون تو هم گفتی که منو دوست داری!

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
چون زمانی که از دستش بدی
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید!

پابلو نرودا



تاريخ : پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٤ | ۱:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ﺯﻥ ﺯﯾﺒﺎﺋﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﺳﺘﺮﺍﻟﻴﺎ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﺑﺎﺯﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﺐ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﻭﺿﻤﻨﺎ ﻭﺍﺩﺍﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﺍﺩﺏ ﻭﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺑﺘﮑﺎﺭﯼ ﺑﺨﺮﺝ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩ :

ﻧﺤﻮﻩ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﻭ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﺷﻤﺎ ﺭﻭﯼ ﻗﯿﻤﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﺍﺛﺮ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ :

ﯾﮏ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﻗﻬﻮﻩ = ﭘﻨﺞ ﺩﻻﺭ
ﯾﮏ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﻗﻬﻮﻩ ﻟﻄﻔﺎ = ۴ ﺩﻻﺭﻭ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﻨﺖ
ﺻﺒﺢ ﺑﺨﻴﺮ ، ﻳﻚ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﻗﻬﻮﻩ ﻟﻄﻔﺎ = 4 ﺩﻻﺭ
ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﺧﯿﺮ ، ﺭﻭﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ، ﯾﮏ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﻗﻬﻮﻩ ﻟﻄﻔا = 3/5 ﺩﻻﺭ

ﯾﮏ هموطن ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯﻣﺎﺟﺮﺍ ﺑﺎﺧﺒﺮﺷﺪ 
ﺑﻤﺤﺾ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﮐﺎﻓﯽﺷﺎپ ﺻﺎﺣﺐ ﮐﺎﻓﻪ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﺑﻮﺳﯿﺪ! ﻭ ﮔﻔﺖ :

ﺻﺒﺤﯽ ﺷﻮﻣﺎ ﺑﺨﯿﺮ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺧﺎﻧﻮﻡ . 
ﺣﺎﻟتون خوبه؟ ماﻣﺎﻥ ﺑﺎﺑﺎ ﭼﻄﻮﺭﻥ ؟ ﭼﻪ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﺷﺪست ﺍﻣﺮﻭﺯ . ﻗﺮﺑﻮﻧﯽ ﺩﺳﺘﺘﻮﻥ ، 
ﻣﯽ ﺷِﺩ ﻟﻄﻒ و محبت کنید یه ﻓﻨﺠوﻥ ﻗﻬﻮﻩ به ﻣﻦ بدید؟ 
من ﻧﺮﺳﯿﺪﻩ اینجا ﻋﺎﺷﻘﯽ ﮐﺎﻓﯽشاپتون ﺷﺪﻡ .

ﻫﯿﭽﯽ ﺁﻗﺎ ، ﯾﮏ ﻗﻬﻮﻩ ﻣﺠﺎﻧﯽ ﺧﻮﺭﺩ ، ﭘﻨﺞ ﺩﻻﺭ ﻫﻢ ﺩﺳﺘﯽ ﮔﺮﻓﺖ!!!

 

 




تاريخ : پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٤ | ۱:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

رتبه کنکورم اومده...
از قلم چی زنگ زدن میگن چهار میلیون بهت میدیم
نگو میومدی کلاسای ما !!!

 

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٤ | ۱:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net



تاريخ : پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٤ | ۱:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net



تاريخ : پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٤ | ۱:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٤ | ۱:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 آنتون چخوف 

همین چند روز پیش، پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .
به او گفتم : بنشینید می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟
– چهل روبل .
– نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید.
شما دو ماه برای من کار کردید.
– دو ماه و پنج روز
– دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب "کولیا" نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید. سه تعطیلی . . . "یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد.
– سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. "کولیا" چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید فقط "وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید.
دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و یک‌ ‌روبل، درسته؟
چشم چپ "یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا" قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.
– و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید .
فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم.
موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما "کولیا" از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان
باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های "وانیا" فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید.
پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم.
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید…
" یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا" نجواکنان گفت: من نگرفتم.
– امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام .
– خیلی خوب شما، شاید?
– از چهل ویک بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند. چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره !
– من فقط مقدار کمی گرفتم . در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر.
– دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . یکی و یکی.
– یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
– به آهستگی گفت: متشکّرم!
– جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
– پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟
– به خاطر پول.
– یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟
– در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.
– آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.
ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.
بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم:
در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود.

 




تاريخ : چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

جوانی از قبیله ای خواهان دختری از قبیله دشمن میشود و چون به خواستگاریش میرود، پدر دختر شرط عروسی را آوردن نی ای که پرتاب می کند معلوم کرده و غافل از اینکه نی به سمتی پرتاب میشود که در پشت آن تپه، عده ای از افراد قبیله اش را برای کشتن جوان گمارده بود . . .

 

 




تاريخ : چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

تجربه نشون داده
.
.
.
.
.
.
.

اگه دیدی یه دختر تو پروفایلش،
از بالای کمر عکس گذاشت بدون که قد کوتاهه!
اگه از بالای گردن گذاشت بدون چاقه!
اگه دیدی فقط از چشماش عکس گرفته فــرار کن، فقط فـرار کن!!!

 




تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

"شاعر بی پول"

یک شب "نصرت رحمانی" وارد کافه نادری شد و به "اخوان ثالث" گفت: من همین حالا سی تومن پول احتیاج دارم! اخوان جواب داد: من پولم کجا بود؟! برو خدا روزی ات را جای دیگری حواله کند. نصرت رحمانی رفت و بعد از مدتی برگشت و بیست تومان پول و یک خودکار به اخوان داد. اخوان گفت این پول چیه؟ تو که پول نداشتی. نصرت رحمانی گفت: از چوب رختی دم در، پالتوی تو رو ورداشتم بردم پنجاه تومن فروختم؛ چون بیش از سی تومن لازم نداشتم، بگیر! این بیست تومنم بقیه پولت! ضمنا این خودکارم توی جیب پالتوت بود!

"می رسونمت!"

یک شب که باران شدیدی می بارید، "پرویز شاپور" از "احمد شاملو" پرسید: چرا اینقدر عجله داری؟ شاملو گفت: می ترسم به آخرین اتوبوس نرسم. پرویز شاپور گفت: من می رسونمت! شاملو پرسید: مگه ماشین داری؟ شاپور گفت: نه! اما چتر دارم!


"مراعات همسر"

همسر "حمید مصدق"، لاله خانم، روی در ورودی سالن خانه شان با خط درشت نوشته بود: "حمید بیماری قلبی دارد، لطفا مراعات کنید و بیرون از خانه سیگار بکشید!" خود حمید مصدق هم میآمد بیرون سیگار می کشید و می گفت: به احترام لاله خانم است!



تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

مردی، خری دیدکه درگِل گیر کرده بود و صاحب خر از بیرون کشیدن آن
خسته شده بود ...
برای کمک کردن؛ دُم خر را گرفت ، وَ زور زد،
دُم خر از جای کنده شد!
فریاد از صاحب خر برخاست که :

" تاوان بده! "
مرد برای فرار به کوچه‌ای دوید ولی بن بست بود.
خود را در خانه‌ای انداخت، زنی حامله آنجا کنار حوض خانه نشسته بود و چیزی می شست ... از آن فریاد و صدای بلندِ در ترسید و بچه اش سِقط شد!
صاحبِ خانه نیز با صاحب خر همراه شد ...
مردِ گریزان بر روی بام خانه دوید.
راهی نیافت،
از بام به کوچه‌ای فرود آمد که در آن طبیبی خانه داشت
و
جوانی پدربیمارش را در انتظار نوبت در سایه ی دیوار خوابانده بود.
مرد بر آن پیرمرد بیمار افتاد، چنان که بیمار در جا مُرد!
فرزند جوان به همراه صاحب خانه و صاحب خر به دنبال مرد افتاد...
مَرد، به هنگام فرار، در سر پیچِ کوچه با یک یهودی رهگذر سینه به سینه شد و او را به زمین انداخت، تکه چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد!
او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست ...
مردِ گریزان، به ستوه از این همه، خود رابه خانه ی قاضی رساند که پناهم ده ...
قاضی در آن ساعت با زنی شاکی خلوت کرده بود!
چون رازش را دانست، چاره ی رسوایی را در طرفداری از او یافت.
و وقتی از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به داخل خواند.
نخست از یهودی پرسید. یهودی گفت: " این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم. "
قاضی گفت : " دیه ی مسلمان بر یهودی، نصف بیشتر نیست! باید آن چشم دیگرت را نیزنابینا کند تا بتوان از او یک چشم گرفت! "
وقتی یهودی سود خود را در انصراف ازشکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکوم شد!
جوانِ پدر مرده را پیش خواند.
گفت: " این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاده، هلاکش کرده است.به طلب قصاص او آمده‌ام. "
قاضی گفت: " پدرت بیمار بوده است و ارزش زندگی بیمار نصف ارزش شخص سالم است .
حکم عادلانه این است که پدر او را زیرهمان دیوار بخوابانیم و تو بر او فرودآیی، اما طوری که فقط یک نیمه ی جانش را بگیری! "
جوان صلاح دیدکه گذشت کند، امابه سی دینار جریمه، به خاطرشکایت بی موردمحکوم شد!
چون نوبت به شوهر زنی رسید که از وحشت سقط جنین کرده بود، گفت
:
" قصاص شرعی هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد.
حال می توان آن زن را به حلال، درعقد این مرد درآورد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند، پس برای طلاق آماده
باش! "
مرد فریاد زد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به طرف در دوید ...
قاضی فریاد داد :
" هی! بایست که اکنون نوبت توست! "
صاحب خر همچنان که می دوید فریاد زد:
" من شکایتی ندارم، می روم مردانی بیاورم که شهادت دهند خر من، از
کره‌گی دُم نداشت! "

احمد شاملو



تاريخ : دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دختره ﻗﯿﺎﻓﺶ ﻣﺜﻞ ﻻﺳﺘﯿﮏ ﭘﻨﭽﺮ ماشین ژیان ﻣﯿﻤﻮﻧﻪ ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﭘﺴﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ :
،
،
ﺷﺒﺎﻫﺘﯽ ﺍﺳﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ
،
،
،

پسره ﻫﻢ ﮐﺎﻣﻨﺖ گذاشته ﮐﻪ :
ﺁﺭﻩ ﺑﻪ ﺟﻔﺘﺘﻮﻥ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ!!!

 

 




تاريخ : دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ٢۳ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

فرانک لمپارد، هافبک انگلیسی نیویورک سیتی، همراه با هم تیمی هایش در یک کمپین خیریه برای کمک به بیماران مبتلا به سرطان سینه شرکت کرد.براساس رسم این کمپین، آنها باید یک دامن صورتی رنگ می پوشیدند که قرعه به نام لمپارد و 5 هم تیمی دیگرش افتاد.




تاريخ : جمعه ٢۳ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

کوزه گری هر روز صبح از رودخانه با کوزه هایش برای روستا آب می آورد وقتی کوزه گر به روستا برمی گشت، دو کوزه همراهش بود که یکی از کوزه ها ترکی کوچک داشت و مقداری از آب آن خارج می شد.
کوزه سالم به خود افتخار می کرد چون آب را کامل می رساند اما کوزه ترک خورده شرمنده بود چرا که او فقط نیمی از کارش را درست انجام می داد.

کوزه ترک خورده بالاخره نتوانست این وضع را تحمل کند و به کوزه گر گفت: « چرا مرا دور نمی اندازی ؟من با این ترک بدرد نمی خورم»؟

کوزه گر گفت : امروز وقتی داریم به روستا بر می گردیم ، در مسیر برگشتمان به گل ها خوب نگاه کن .

کوزه آنها را دید واز قشنگی آنها تعریف کرد وگفت حالا منظورت چیست؟

کوزه گر گفت : ماه هاست که تو به این گل ها آب می دهی . ایرادی که فکر می کنی داری ، روستای ما را تغییر داده و آن را زیباتر کرده است.

کوزه ترک خورده گفت: پس در تمام این مدت که احساس بیهودگی می کردم، نقص من کار مهم تری انجام می داد!

 



تاريخ : چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﭼﻪ ﺧﻮﺏ ﮐﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﺮﺩ ﺍﺳﺖ
ﻣﯽ ﺭﻭﯼ،
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ
ﺁﻥ ﺳﻮﯼ ﺯﻣﯿﻦ
ﻣﯽ ﺭﺳﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ...

" ﻋﺒﺎﺱ ﻣﻌﺮﻭﻓﯽ "

ﺯﻣﯿﻦ ﮔﺮﺩ ﺍﺳﺖ
ﺗﺎ ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﺗﻮ
ﺁﻣﺪﻥ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ...

" ﻋﻠﯿﺮﺿﺎ ﺭﻭﺷﻦ "

ﺍﮔﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﺮﺩ ﻧﺒﻮﺩ
ﺑﻪ ﺭﻓﺘﻦ
ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ ...

" ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺩﺭﻭﯾﺶ "

ﺯﻣﯿﻦ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﮔﺮﺩ ﺑﺎﺷﺪ
ﻭﮔﺮﻧﻪ
ﺗﻮ ﺍﺯ ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺭﺳﯿﺪﯼ ...

" ﺁﻧﮋﯾﻼ‌ ﻋﻄﺎﯾﯽ ﭘﯿﺮﮐﻮﻩ "

ﺯﻣﯿﻦ
ﺁﻧﻘﺪﺭﻫﺎ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ
ﮔﺮﺩ ﻧﺒﻮﺩ!
ﺍﺯ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ ﺗﺎ ﺍﻻ‌ﻥ
ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺩﻭﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺭﺩ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺷﯽ ...

" ﻣﯿﻼ‌ﺩ ﺗﻬﺮﺍﻧﯽ "

ﺗﻮ ﻧﯿﺎﻣﺪﯼ
ﭘﺲ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﺮﺩ ﻧﯿﺴﺖ
ﮔﺎﻟﯿﻠﻪ
ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ...

" ﺳﻬﯿﻞ ﻣﻠﮑﯽ "

ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﯿﺎﯾﯽ
ﻓﺮﺍﺭ ﻧﮑﻦ!
ﺯﻣﯿﻦ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﮔﺮﺩ ﺍﺳﺖ ...

" ﺭﺳﻮﻝ ﯾﻮﻧﺎﻥ "

ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺯﻣﯿﻦ
ﮔﺮﺩ ﺑﺎﺷﺪ ﯾﺎ ﻣﺴﻄﺢ
ﻭﻗﺘﯽ
ﺗﻮ ﻫﯿﭻ ﮐﺠﺎﯼ ﺁﻥ ﻧﯿﺴﺘﯽ ...

" ﺭﺿﺎ ﮐﺎﻇﻤﯽ "

 



تاريخ : چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 



تاريخ : چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

حکیمی ﺭﺍ ﭘﺮﺳــﯿﺪﻧﺪ: ﭼﻪ موقع ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﻨﺎﺳﺐ تر ﺍﺳﺖ؟
حکیم ﮔﻔﺖ: ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﺨﺺ ﺗﻮﺍﻧﺎ ﺷﻮﺩ!!
ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: ﺗﻮﺍﻧﺎ ﺍﺯ نظر ثروت؟
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﻧﻪ !
ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺗﻮﺍﻧﺎ ﺍﺯ نظر جسمی؟
ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ !
ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: ﺗﻮﺍﻧﺎ ﺍﺯ نظر عقلی؟
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: نه!
ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: ﺍُسکولمون ﮐﺮﺩﯼ؟
ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﺁﺭﯼ!

 

 




تاريخ : چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
یک توریست آسیایی در حال بازی با حباب در میدان قدیمی شهر پراگ – جمهوری چک 
 


تاريخ : چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٤ | ۳:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

حیوون خوونگی فقط مورچه !!










سروصدا نمیکنن ،جیش نمی کنن، رسیدگی نمیخوان، آروم خونه رو جارو میکنن گشنه‌شونم بشه یه چیزی از رو فرش برمیدارن میخورن!!!

 

 




تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روزی یک کارمند پست وقتی به نامه های آدرس نامعلوم رسیدگی می کرد متوجه نامه جالبی شد. روی پاکت این نامه با خطی لرزان نوشته شده بود: «نامه ای برای خدا!» با خود فکر کرد: «بهتر است نامه را باز کنم و بخوانم.»
در نامه این طور نوشته شده بود: «خدای عزیز! بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدیدند. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...»
کارمند اداره پست که تحت تاثیر قرار گرفته بود نامه را به همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا این که نامه ای دیگر از آن پیرزن به اداره پست رسید. روی نامه نوشته شده بود: نامه ای به خدا!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را بخوانند. مضمون نامه چنین بود: «خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند !



تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٤ | ٢:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٤ | ٢:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


لنین درحال مرگ بود و داشت با استالین ،جانشینش، حرف می زد.
لنین گفت:« من فقط نگران یک مسئله هستم و آن این است که مردم با تو همراه نشوند. عقیده تو چیست، رفیق استالین؟»
استالین گفت:« با من همراه می شوند؛ من مطمئنم.»
لنین گفت:« امیدوارم. اما اگر با تو همراه نشدند چه؟»
استالین گفت:« اشکالی ندارد، آنوقت با تو همراه می شوند!!!

 

 




تاريخ : دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٤ | ٢:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اتوبوس حامل زنان تصادف میکنه وتمام زنان کشته میشن 
همه شوهران خوشحال بودن به جز یک نفر که همش خودشو به زمین میزد وگریه میکرد
بهش گفتن توحتما زنت روخیلی دوست میداشتی؟
طرف میگه : نه ، آخه زن من از اتوبوس جا مونده بود!!!

 

 




تاريخ : یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

چشمم افتاد به یه دختر خیلی خوشگل

رو به آسمان کردم و گفتم:
خدایا. حکمت این زنان چیه که بعضیهاشون را اینقدر خوشگل آفریدیشون

.

.

.

.

.

.

.

ندا آمد و یه کشیده گذاشت تو گوشم که چسبیدم به دیوار، گفت: 
دفعه آخرت باشه که چش چرونی میکنی ها !

راستی بهتون نگفته بودم؛ ندا ..... زنمه!!!



تاريخ : یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

می تونی یک نفر رو از ذهنت پاک کنی
ولی بیرون انداختنش از قلبت
یک داستانِ دیگه ست!

 چارلی کافمن 

 

 

 



تاريخ : یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یه عده هستن زیر یه دقیقه جواب میدن تپل درست حسابی…

آدم حس میکنه رو در رو باش وایساده قشنگ باش داره حرف میزنه…

یه عده دیر جواب میدن اما کامل و خوب…

آدم حس تبادل نامه بش دست میده…

یه عده هرچی براشون میفرستی یکی دو کلمه جواب میدن…مخصوصا اوکی…
حس حرف زدن با کر و لال به آدم دست میده…

یه عده دیگه که کلا اصن جواب نمیدن هر چی بگی…

حس نشستن سر قبر مرده و فاتحه خوندن به آدم دست میده !!!

 

 




تاريخ : یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یه روباهی از یه شتر میپرسه عمق این رودخانه چقدره ؟
شتر جواب میده تا زانو .
ولی وقتی روباهِ توی رودخونه میپره میبینه آب از سرش هم گذشته و همینطور که داشته دست و پا میزده میگه : تو که گفتی تا زانو !؟

شتره میگه خوب تا زانوی من ، نه زانوی تو !!!

 

 




تاريخ : یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

میگن حدود یک سوم عمر هر انسانی در خواب میگذرد. رو همین حساب ،دوستم که هیچی نداشت رفته بود یه لباس خواب خیلی گرون و یه تخت خیلی عالی خریده بود. می‌گفت اقلاً یک سوم عمرمو شاهانه زندگی کنم !

 



تاريخ : شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤ | ٩:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

کمک‌کردن به دیگران تنها مختص به انسان‌ها نیست. در این عکس  بچه مرغ دریایی به پدرش کمک می‌کند تا از چنگال عقاب رهایی پیدا کند. گویا این عکس را بهترین عکس  فداکاری در سال ۲۰۱۵ لقب داده‌اند.

 

 




تاريخ : جمعه ۱٦ امرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

درسته که در مورد انار میگن :

صد دانه یاقوت       دسته به دسته

با نظم و ترتیب      یکجا نشسته

ولی اگه از حق نگذریم باید بگم که انصافا تخمه ی آفتابگردون
به مراتب با نظم و ترتیب بیشتری نسبت به انار یکجا نشسته
حیف که استعدادش به چشم نیومده!!!

 



تاريخ : جمعه ۱٦ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

طرف مرغداری باز میکنه روز اول سر یه مرغ رو میکنه.
به بقیه مرغا میگه که اگه کسی تا فردا سه تا تخم نذاره این بلا سرش میاد.
فردا میاد میبینه همه سه تا تخم گذاشتن
اما یکی دوتا گذاشته میگه میخوای سرتو ببرم؟
میگه آقا به خدا من خروسم میفهمی؟؟ خروس!!

 




تاريخ : جمعه ۱٦ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زنی به شوهرش گفت:
وقتی من مردم، چند وقت بعد زن میگیری؟
مرد گفت: وقتی خاک قبرت خشک شد!
زن گفت: آیا وعده میدهی؟
مرد گفت: بله قول میدهم!
بعد از اینکه زنش فوت کرد،
هر روز مرد میرفت سر قبر تا ببیند خاکش خشک شده یا نه،
تا یکسال دید که خشک نمیشود
تا اینکه یک روز عصر رفت دید
که برادر زنش دارد روی قبر آب میریزد!
سؤال کرد چرا این کار میکنی؟
برادر زنش گفت:وصیت خواهرم را اجرا میکنم
که هر دو روز بر روی قبرش آب بریزم!!!
اینست مکر زنان…
زنده بلا، مرده ش هم بلاست..

 




تاريخ : جمعه ۱٦ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

برای موفق شدن از سه مرحله باید گذشت:
ابتدا مورد تمسخر واقع می شوی؛
سپس با خشونت به مخالفت با تو می پردازند؛
سرانجام به تو ایمان می آورند.

آرتور شوپنهار

 



تاريخ : جمعه ۱٦ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

از وقتی که دوستم مرا ترک کرده است،
کاری ندارم به جز راه رفتن!
راه می روم تا فراموش کنم...
راه می روم،
می گریزم،
دور می شوم
دوستم دیگر برنمی گردد،
اما من حالا
دونده ی دوی استقامت شده ام!

شل سیلور استاین

 

 



تاريخ : جمعه ۱٦ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

این پست هیچ ارزش تکنولوژیکی ندارد! اما خرکیفی این کره خر زیبا (شاید هم کره شتر!) اونقدر حس خوبی بهم داد که گفتم حتما باید با شما هم شریکش شم !

 




تاريخ : پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

به بعضی دخترا باید گفت :
عزیزم پاشو صورتتو بشور 2 دقیقه اومدیم خودتو ببینیم!!!

 




تاريخ : پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٤ | ٩:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

وقتـی یه دختـر لاغر میشه :
وای عـزیزم شبیه باربی شدی
.
.
.
وقتی یه پسـر لاغر میشه :
خـاک بـر سر معتادت کنن!

از کی معتـاد شدی؟

چـی میکشی بدبخت؟؟!

 




تاريخ : پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٤ | ٩:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 ﺑﻪ عمه ﺍﻡ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﺑﺎ ﮐﻠﯽ ﺫﻭﻕ ﻭ ﺷﻮﻕ ﮔﻔﺘﻢ :
عمه! ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﯿﺎﻡ ﺍﻭﻥ ﺟﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ
ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ میگه : ﺧﻮﺏ ﺍﯾﻦ ﺟﺎ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺮﯼ ﭘﯿﺸﺶ؟!!
اینجاست که میفهمم فحش هایی که به عمه میدن بی دلیل نیست!



تاريخ : پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٤ | ٩:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٤ | ٩:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

جاشوا : بابا چرا رو این مغازه نوشته ورود سگ ها و یهودیا ممنوعه ؟
گوییدو : چون اونا نمی خوان سگها و یهودیا برن تو مغازشون دلشون نمی خواد . هر کی هر کاری دلش بخواد می کنه. یه مغازه ی ابزار فروشی اونجاست که روش نوشته ورود اسپانیاییا و اسب ها ممنوعه. جلوتر یه دراگ استوره که روش نوشته ورود چینی ها و کانگورو ممنوعه بعضی از مردم از بعضی چیزا خوششون نمیاد.
جاشوا : اما ما اجازه می دیم همه به "کتابفروشیمون" وارد بشن .
گوییدو : نه ما هم از حالا بع بعد یه تابلو می زنیم . تو از چی خوشت نمیاد ؟
جاشوا : عنکبوت
گوییدو : من از چنگیز خان مغول خوشم نمیاد . خوب ما هم از فردا یه تابلو می زنیم و روش می نویسیم ورود عنکبوت و چنگیز خان مغول ممنوع !

 

 




تاريخ : چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٤ | ۳:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دیشب سرم درد میکرد
از بابام خواهش کردم که برود داروخونه برام مسکن بگیرد
.
.
.
.
.
.
.
.

گفت: اگه من حوصله داروخونه رفتن داشتم که تو الان اینجا نبودی !!!

 

 


 


تاريخ : چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٤ | ۱:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

با هزار امید و آرزو از دوست دخترم می پرسم : از کجا بدونم منو واسه خودم دوست داری؟ برگشته می گه :قیافه و هیکل که نداری ، بچه مایه دار هم که نیستی ، اخلاقتم که گنده ،  به جز خودت چیزی واسه دوست داشتن نمی مونه عزیز دلم!

 




تاريخ : چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٤ | ۱:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

میدونید چرا لب گوسفند تو کله پاچه نیست ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خدایییش اگه بود روت میشد به کله پاچه فروش بگی آقا یه لب بده!
 مخصوصا اگه یارو سیبیل کلفت هم باشه! 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺍﺯ ﻗﻠﺒﻢ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ : ﭼﻪ ﮐﻨﻢ ﻭﻗﺘﻰ ﺩﻟﻢ ﺗﻨﮓ
ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺳﺘﻢ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻭ ﺟﻔﺎﯼ ﯾﺎﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ؟
.
.
.
.
.
ﮔﻔﺖ :ﺑﺒﯿﻦ ﮐﺎﺭﻣﻦ ﺧﻮﻥ ﺭﺳﺎﻧﻰ ﺑﻪ ﺑﺪﻧﻪ ،
ﺍﺯ ﻣﻦ ﭼﺮﺕ ﻭ ﭘﺮﺕ ﻧﭙﺮﺱ !
ﺯﯾﺎﺩ ﺯﺭ ﺑﺰﻧﯽ ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻭﺍﯾﻤﯿﺴﻢ ﺗﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ
ﺣﺮﻓﻬﺎ ﻧﺰﻧﯽ!!!
ﺍﺻﻦ ﺍﺯ ﻗﻠﺒﻢ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ!

 

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

تنهاﻳــﻲ،

ﺷﺎﻫﮑﺎﺭی می سازد، ﺑﻪ ﻧﺎﻡِ ﺩﻳﻮﺍﻧگی !

ﻭ ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﺷﺎﻫﮑـﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﻴﻤﺖِ ﻫﻤﻪٔ ﻓﺼﻠﻬﺎﻱِ ﻗﺸﻨﮓِ ﺯﻧﺪگی ام، ﺧﺮﻳﺪه ﺍﻡ 

ﺗﻮ ﻫﺮ ﭼﻪ می خواهی، ﻣـﺮﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ:

ﺩﻳﻮﺍﻧـﻪ، ﺧﻮﺩ ﺧـﻮﺍﻩ، ﺑﻲ ﺍﺣﺴﺎﺱ ....

ﻧﻤﻴﻔﺮﻭﺷﻢ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ﺍﻡ ﺭﺍ 

ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺩﻟﻢ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﺩ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺑﺰﻧﺪ؛

ﺍﻣﺎ 

ﻣﻦ ﺟﻠﻮیِ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﺭﺍ می ﮔﻴﺮﻡ،

ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻣـﻦ 

ﺧﺪﺍیِ ﺳﮑﻮﺕ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ؛

بگذار خیال کنند غرور هستم،

‌من «دوستَت دارم» را،

به هر کسی، تقدیم نمی کنم.....

ﺧﻔﻘﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻡ ﺗﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶِ ﺍﻫﺎلیِ دنیا،

ﺧﻂ خطی ﻧﺸﻮﺩ....

 

 

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤ | ٢:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

لذّت دنیا

داشتنِ کسى ست،

که دوست داشتن را بلد است.

به همین سادگى ....

این روزها ،

گفتنِ دوستت دارم! آنقدر ساده است که،

می شود آنرا از هر رهگذری شنید!

اما فهمش

یکی از سخت ترین کارهایِ دنیاست !

 

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤ | ٢:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

شوهره با زنش دعواش میشه از خونه میزنه بیرون....

بعد یکساعت تلفن میزنه به زنش....

زنش: بله؟...چته؟

شوهر: می دونی الان کجام؟

زنش: کجا ول میگردی ؟ خبر مرگ!

شوهر : طلا فروشیه تو خیابون امام یادته که از یه جفت النگو خوشت اومده بود؟

زنش:آره عزیزم..آره عشقم ....آره زندگیم...یادمه..

شوهر :دوتا مغازه اینورترش دارم فلافل میخورم!!!

 

 




تاريخ : دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺘﯿﺪ ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺯﻧﻬﺎ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯿﺪ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ
ﺁﻧﻬﺎﺭﺍ ﺣﺪﺱ ﺑﺰﻧﯿﺪ؟
.
.
.

ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻣﺜﺎﻝ ﺍﮔﻪ ﯾﻪ ﻟﻨﮕﻪ ﺩﻣﭙﺎﯾﯽ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﺎﺷﻪ
ﯾﻌﻨﯽ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﻪ!!!

    



تاريخ : دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

صبح از خواب بیدار شدم از اتاق اومدم بیرون بلند داد زدم :
صبح همگی بخیر.سلام زززززززززندگی!

خواهرم: زهر مار وحشی چته؟
داداشم: بدبخت صبح ندیده باز با کی قرار داری؟
مادرم: خدا مرگت بده بچه زهرم رفت.
بابام: اگه این این همه سالو صرف یه گوسفند میکردم الان یه گله گوسفند داشتم!
خودم :با این سگ مرگی میگی زندگی !؟

 



تاريخ : دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
ﭘﺴﺮﻩ ﺭﻓﺘﻪ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺖ ﻭﺳﻂ ﺑﯿﺎﺑﻮﻧﺎﯼ ﺑﻨﺪﺭ ﻋﺒﺎﺱ , ﺧﯿﺲ ﻋﺮﻕ , ﺳﺮ ﺩﮐﻞ ﻫﺎﯼ ﻧﻔﺘﯽ , ﺗﺎ ﺯﺍﻧﻮ ﺗﻮ ﮔﺎﺯﻭﺋﯿﻞ !!!
.
.
.
.
.
.
.
.

ﻧﺎﻣﺰﺩﺵ ﺑﺮﺍﺵ sms ﺯﺩﻩ :
ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻗﻬﻠﻢ چلا ﺩﯾﺸﺐ ﺑﻮﺱ نفلستادی؟!!!
 
 


تاريخ : دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﺑﻮﺩﻡ،ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻐﻞ ﺩﺳﺘﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﯾﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﺁﺩﺍﻣﺲ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﯿﻔﺶ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ، ﯾﮑﯽ ﺧﻮﺩﺵ ﺧﻮﺭﺩ، ﯾﮑﯽ ﻫﻢ ﺩﺍﺩ ﺑﻪ ﻣﻦ، ﺑﻌﺪﺵ ﯾﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﻫﻢ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﻢ، ﯾﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ!
ﻣﻨﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﺷﺪﻡ، ﮐﺎﻏﺬ ﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ
ﻧﻮﺷﺘﻪ
.
.
.
.
.
ﺟﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﻣﺴﻮﺍﮎ ﺑﺰﻥ !!!

 




تاريخ : یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

گفتم :می دانی غمگین تر از این که بیایی و کسی از اومدنت خوشحال نشه چیه؟
گفت : بری و کسی متوجه رفتنت نشه !

 

 




تاريخ : یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: «پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی. دوستدار تو پدر.»
چند روز بعد، پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: «پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.»
4 صبح فردای آن روز، 12 نفر از مأموران اف بی آی و افسران پلیس محلی وارد مزرعه شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: «پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار. این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم.»

 

 




تاريخ : یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٤ | ۳:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

پادشاهی از وزیر خود خشمگین شد به همین دلیل او را به زندان انداخت. مدتی بعد وضع اقتصاد کشور رو به وخامت گذاشت. بنابراین مردم از پادشاه خود ناراضی شدند و پادشاه هرکاری برای جلب رضایت آنها نمود، موفق نمی شد. لذا دستور داد وزیر را از زندان بیاورند. هنگامی که وزیر در محضر او حاضر شد گفت: مدتی است که مردم از من روی گردان شده اند، اگر توانستی رضایت آنها را جلب کنی من نیز از گناه تو می گذرم.

وزیر گفت: من دستور شما را اجرا خواهم کرد، فقط از شما می خواهم تعدادی سرباز به من بدهید. شاه گفت: نبینم که از راه اعمال خشونت بر مردم وارد شوی. سرباز برای چه می خواهی؟ وزیر گفت: من هرگز هدف سرکوب کردن ندارم. شاه با شنیدن این حرف تعدادی سرباز به وزیرش داد. شب هنگام وزیر به  هر کدام از سربازان لباس مبدل دزدان را پوشاند و به  هر کدام دستور داد که به تمام خانه ها بروند  و  از هر خانه چیزی  بدزدند به طوری که آن چیز نه  زیاد بی ارزش باشد و نه زیاد با ارزش تا به مردم ضرر چندانی وارد نشود  و  همچنین کاغذی به آنها داد و گفت در هر  مکانی که  دزدی می کنید این کاغذ را قرار دهید.

روی کاغذ چنین نوشته شده بود: هدف  ما  تصاحب قصر امپراطوری و حکومت بر مردم است. سربازان نیز مطابق دستور  وزیر عمل کردند. مردم نیز با خواندن آن کاغذ  دور هم جمع شدند.

نفر اول گفت: درست است که  در  زمان حکومت پادشاه وقت با وخامت اقتصادی روبه رو شدیم، اما هرگز پادشاه به دزدی اموال ما اقدام نمی کند. این دزدان اکنون که قدرتی ندارند توانسته اند  اموال ما را بدزدند، وای به روزی که به حاکمیت دست یابند. نفر دوم نیز گفت: درست است، قدر این شاه را باید دانست و از او حمایت نمود تا از شر  این دزدان مصون بمانیم. و همه حرف  های یکدیگر را تایید کردند و  بنابراین تصمیم گرفتند از شاه حمایت کنند.



تاريخ : یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٤ | ۳:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



هوای توی گل فروشی؛
خاروندن رد کش جوراب؛
دیر میرسی سرکار و رییس هنوز نیومده؛
خنکی اون طرف بالش؛
اسم عطر تو بپرسن؛
لیسیدن انگشتهای پفکی؛
وقتی نوزادی انگشتتو محکم بگیره؛
بوی تن نوزاد؛
وقتی خوابی یکی پتو بندازه روت؛
مغز کاهو؛
حرف زدن بچه باخودش وقتی داره تنهایی بازی میکنه؛
اخر سفر بشینی همه عکس هایی رو که گرفتی نگاه کنی؛
وقتی کسی بهت میگه صدای خندت رو دوست داره؛
وقتی خندت میگیره و خندتو نگه میداری؛
بچه ها بازیشونو نگه دارن تا از کوچه رد بشی؛
با پای برهنه روی شن های خیس ساحل قدم می زنی؛
بوی چمن خیس...

زندگی رو ساده بگیرین و از این همه لذت های کوچک زندگی خوشبختی رو احساس کنید...

 

 




تاريخ : شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

شاگردی از استاد پرسید: منطق چیست؟!

استاد کمی فکر کرد و جواب داد: گوش کنید، مثالی می زنم، دو مرد، پیش من می آیند. یکی تمیز و دیگری کثیف! من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند. شما فکر می کنید، کدام یک این کار را انجام دهند؟!

هر دو شاگرد یک زبان جواب دادند: خوب مسلما کثیفه!

استاد گفت: نه، تمیزه. چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند. پس چه کسی حمام می کند؟!

حالا پسرها می گویند: تمیزه!

استاد جواب داد: نه، کثیفه، چون او به حمام احتیاج دارد. و باز پرسید:
خوب، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند؟!

یک بار دیگر شاگردها گفتند: کثیفه!

استاد گفت: اما نه ، البته که هر دو! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد؟!

بچه ها با سر درگمی جواب دادند: هر دو!

استاد این بار توضیح می دهد: نه، هیچ کدام! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!

شاگردان با اعتراض گفتند: بله درسته، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم؟! هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است…

استاد در پاسخ گفت: خوب پس متوجه شدید، این یعنی: منطق!!!

خاصیت منطق بسته به این است که چه چیزی را بخواهی ثابت کنی!

 



تاريخ : جمعه ٩ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

  



تاريخ : جمعه ٩ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

در آن شهری که مردانش عصا از کور می دزدند 
من از خوش باوری آنجا محبت آرزو کردم ...

 




تاريخ : پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

نگاهت همچون باران است و قلبم همچون کویر…

و می دانی که کویر بدون باران زنده است… 

پس برو پی کارت ...

چیه؟ حتما همیشه نباید جملات فلسفی باشه!!!!

 

 




تاريخ : پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یکی از فانتزیام اینه که با لحن جدی و خسته به یه دکتر بگم: لطفا حاشیه نرو دکتر!
بعد بلند شم و از پنجره مطبش به افق خیره بشم و بگم: فقط بگو چقدر فرصت دارم و چند روز دیگه زنده می مونم؟
.
.
.
.

لامصب خیلی کلاس داره
ولی هر بار فقط شیاف مینویسه !!! 

 

 




تاريخ : پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مرد به خدا گفت :چرا زن رو آفریدی؟

خدا میگه:واسه اینکه تو خوشت بیاد!

میگه:چرا چشمش رو خمار کردی؟

خدا میگه:واسه اینکه تو خوشت بیاد

میگه:چرا موهاشو ابریشمی کردی؟

خدا میگه:واسه اینکه تو خوشت بیاد!

میگه:چرا عقلشو یک کم کمتر آفریدی!؟

خدا میگه: واسه اینکه از تو خوشش بیاد!!!

 



تاريخ : پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳٩٤ | ٩:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

در برابر هر زن زیبا، مرد بدبختی هم هست که از بودن با او خسته شده است! زیبایی یکی از ملزومات عاشق شدن در ذهنِ تمام ِمردان است، اما زنی که تنها زیباست و از داشتن قدرت درک عاجز است ، به زودی برای مردش تبدیل به یکی از وسایل گوشه و کنار منزل ، می شود! عادی و گاهی هم کسالت بار .

آروین د. یالوم

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳٩٤ | ٩:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤ | ۳:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مردان قبیله سرخ پوست در امریکا از رییس جدید می پرسن:
آیا زمستان سختی در پیش است؟

رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده :
«برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید»

بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه:

«آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»
پاسخ: «اینطور به نظر میاد»،

پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:
«شما نظرقبلی تون رو تایید می کنید؟»
پاسخ: «صد در صد»،

رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر جمع کنند.

بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:
«آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»
پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!

رییس: از کجا می دونید؟
پاسخ : چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!

خیلی وقتها ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم .

 

 




تاريخ : سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

این تصویر، متعلق است به تابلوی معروف «آنژلوس»، اثر «ژان فرانسوا میله» نقاش فرانسوی که احتمالا حد فاصل سال‌های ۱۸۵۷ تا ۱۸۵۹ کشیده شده است. بر خلاف ظاهر ساده‌اش، موضوع اصلی این نقاشی همواره محل اختلاف بوده است. گروهی آن را یک زوج کشاورز می‌خوانند که پس از پایان کار روزانه در مزرعه سیب‌زمینی، مشغول دعای پایان روز هستند. ویکی پدیای انگلیسی این روایت را ارجحیت داده و حتی نمای کوچک کلیسا در پس زمینه تصویر را نشانه به صدا درآمد ناقوس پایان روز کاری و دعای پایان روز قلمداد کرده است. همچنین در مورد رابطه احتمالی زن و مرد، از یک زوج گرفته تا «ارباب و رعیت» گمانه‌زنی شده است. با این حال، عجیب‌ترین نظر را «سالوادور دالی» در مورد تابلو ارایه کرد.
دالی اصرار داشت که این دو نفر، زوجی هستند که کودک خردسال خود را در خاک دفن کرده و مشغول دعا خواندن بر سر قبر او هستند! این ادعای دالی واکنش‌های زیادی برانگیخت و موج غالب با آن از سر مخالفت درآمد. با این حال دالی اصرار داشت که چشمان‌‌اش سایه تابوت کودک را در زیر خاک تشخیص می‌دهد. سرانجام به اصرار دالی، موزه لوور پذیرفت که نقاشی را تحت آزمایش‌هایی با اشعه X قرار دهد. نتیجه شگفت‌انگیز بود، آزمایش‌ها سایه یک تابوت کوچک را در زیر خاک نشان دادند!
                                                    



تاريخ : دوشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٤ | ٩:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یک استرالیایی با وجود سوختن صورت نامزدش اما با او ازدواج کرد و هم اکنون برای گذراندن ماه عسل در جزایر مالدیو به سر می برند.انتشار این خبر در شبکه های اجتماعی موجی از تحسین کاربران را به دنبال داشت.

"توریا" دختر استرالیایی که در مزون لباس فعالیت می کرد در آتش سوزی جنگل های استرالیا در سال 2011 میلادی، 80 درصد از بدنش سوخت اما حدود 100 عمل جراحی نتوانست چهره قبلی اش را برگرداند.
با این حال "مایکل هوسکین" تصمیم گرفت بدون توجه به چهره فعلی نامزدش، به رابطه عاطفی اش ادامه دهد و ازدواج کنند.
این مرد استرالیایی حتی از شغل خود در پلیس استرالیا هم استعفا داد و به کار کوچکی و 4 ساعت کار در روز اکتفا کرد تا زمان بیشتری را در کنار همسرش باشد.

 
 
 
 


تاريخ : دوشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٤ | ٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

شاید یک روز،
یک نفر،
یک جوری آدم را بخواهد 
که خواستنش به این راحتی ها تمام نشود.

سیلویا پلات 

 



تاريخ : یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

تعدادی استاد دانشگاه رو دعوت کردن به فرودگاه و اونا رو توی یک هواپیما
نشوندن و وقتی درهای هواپیما رو بستن از بلندگو بهشون اعلام کردن که:
این هواپیما ساخت دانشجوهای شماست !
وقتی اساتید این خبرو شنیدن همه از دم اقدام به فرار کردن!
همه رفتن به سمت در خروجی جز یه استاد که خیلی ریلکس نشسته بود 
پرسیدن : چرا نشستی؟ نگو که نمی ترسی!
استاد با خونسردی گفت :
اگه این هواپیما ساخت دانشجوهای من باشه عمرا اگه روشن بشه !!!

 



تاريخ : یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پدر زنم اس داده : هلو …
ساعت ۸ دم در حاضر باش میام دنبالت !
منم که فکر کردم اشتباهی اس داده و ازش گاف گرفتم ، جواب دادم :
باشه شفتالوی من … مانتو خوشگلمو میپوشم میام ، عجیجم …!!!
جواب داد : مرتیکه بی شعور ، هلو یعنی سلام !
آخه تو کی میخوای آدم شی ؟
سی چهل سالت رد شده ، من چه گناهی کردم که تو دامادمی !!!

 

 


 




تاريخ : یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دختر خانم با کمالاتی در هنگام رانندگی میخواسته دست انداز را رد کنه ، هول شده، واسه دست انداز بوق زده بره کنار !
دست انداز از خنده صاف شد!!

واسه همین لازمه که
به خانوما باید گفت:


حالا افسر گواهینامه داد ، تو چرا قبول کردی !؟؟

 

 



تاريخ : یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 



تاريخ : جمعه ٢ امرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 



تاريخ : جمعه ٢ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

بدترین حالتِ ماجرا این است که طاقتمان تمام شود و به روی خودمان نیاوریم،

و تا زمانِ مرگ ادامه دهیم!

خیلی ها اینگونه زندگی می کنند،

دست اندازِ کم طاقتی را رد کرده اند و افتاده اند توی سرازیریِ عادت...

اوریانا فالاچی

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 به بابا بزرگم گفتم : امشب پیشت میمونم تا از تنهایی نترسی و تا منم کنارتم

کسی جرات نداره بیاد دزدی

گفت نه دیگه گذشت اون زمانیکه دزد از سگ میترسید!!!

 



تاريخ : پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یارو  زنگ زده رادیو .

میگه: به اوباما بگید اگرصدتا موشک به تهران بزنید مااز

جایمان تکان نمیخوریم.

مجری:احسنت به این هموطن شجاع و مایه افتخار. از کجا تماس میگیرین؟

یارو : از شیراز !!!

 




تاريخ : پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()