چه قدر دردناک است این مشکل،

که همیشه برای فرار،

از دست یک "آدم" به " آدم" دیگری پناه برده ایم ...

اعتیاد به آدم ها بدترین نوع اعتیاد است .

ریچارد یاتس 

 

 



تاريخ : چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مردم میگویند که درد کشیدن آدم را شریف و پاک می کند ؛ این یک دروغ است، درد فقط آدمی را بی رحم می کند!!


سامرست موام

 

 



تاريخ : چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤ | ۳:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٤ | ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

لمسِ تن تو
شهوت است و گناه
حتی اگر خدا عقدمان را ببندد
داغیِ لبت ، جهنم من است
حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند
هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست
حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد...

فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است
حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس
خاتون من
حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،
یک بوسه
یک نگاه حتی ـ حرامم باد
اگر تو عاشق من نباشی ...

احمد شاملو

 




تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٤ | ٩:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

به آشنامون خبر دادم که : 

فلانی ، متاسفانه بابات به رحمت ایزدی پیوست.

میگه : رحمت ایزدی دیگه کیه؟

میگم : نه منظورم اینه که به دیار باقی شتافت.

میگه : دیارباقی دیگه کجاست؟

میگم:یعنی دارفانی رو وداع گفت.

میگه : داره فانی چه چورداریه؟

میگم :یعنی رخت ازاین دنیابربسته

میگه :منظورت رونمی فهمم!

میگم:بابای خرت مرد.

میگه:خر ما بابا نداشت !

میگم : من چه خری ام که اومدم به توی خر خبر بِدَم !!

می گه : چه خری ؟!

مادر بزرگم که نمی دونم از کِی داشت حرفامون رو گوش می کرد ، در اومد و گفت :

ای وای ، خدا مرگم بده ! چه خر تو خری شده !!

 





تاريخ : دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

خوش به حال باد
گونه هایت را لمس می کند
و هیچ کس از او نمی پرسد که با تو چه نسبتی دارد!
کاش مرا باد می آفریدند
تو را برگ درختی خلق می کردند؛
عشق بازی برگ و باد را دیده ای؟!
در هم می پیچند و عاشق تر می شوند...

 




تاريخ : دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

معروفترین پزشک متخصص قلب نیویورک فوت کرد و در مجلس ختم باشکوهش یک ماکت بزرگ قلب در پشت تابوت او قرار داده بودند که در پایان مراسم همراه با مارش عزا دریچه های آن قلب باز شد و تابوت را به درون خود فرو برد همه از این ابتکار به اعجاب و تحسین آمدند ....

ولی یکی از پزشکان در ردیف اول ناگهان شروع کرد به قهقهه و اصلا نمیتوانست خودش را کنترل کند.

عاقبت کشیش به او تذکر داد، ولی او گفت پدر روحانی، من مقصودی ندارم، فقط مجسم کردم اگر من که متخصص زنان و زایمان هستم بمیرم این صحنه چگونه اجرا میشود .

با این گفته کشیش و تمام مجلس هم بی اختیار ریسه رفتند و جلسه بهم خورد.

 




تاريخ : دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زندگی،

وزنِ نگاهی است،

که درخاطره ها می ماند...

 




تاريخ : دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤ | ٩:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یک روز صبح در کشور آلــــــمان

یک روز صبح در کشور آلمان مردمی که برای خرید شیر آمده بودند ، در کمال تعجب دیدند شیری که تا دیروز 1 یورو فروخته میشد ، امروز 1.5 یورو عرضه میشود . هیچ کس سرو صداو اغتشاشی نکرد اما ، هیچ کس هم شیر نخرید.

بطری های شیر به کارخانه مرجوع شد و همان شب آنگلا مرکل از تلویزیون رسمی آلمان بصورت زنده از مردمان کشورش بابت این گرانی عذر خواهی کرد و از فردا شیر دوباره به قیمت 1 یورو توزیع شد ...!!!!

یک روز صبح در کشور ایـــــــران

یک روز صبح در کشور ایران مردمی که برای خرید شیر آمده بودند ، در کمال تعجب دیدند شیری که تا دیروز 350 تومان فروخته میشد ، امروز 750 تومان عرضه میشود . همه کس سرو صداو اغتشاشی کردند اما ، همه هم صف گرفتند .هم شیر خریدند و حتی از نیاز روزانه نیز بیشتر خریدند !!

پاکت های شیر به کارخانه مرجوع نشد و همه به فروش رسید حتی در بازار نایاب نیز شد و فردای همان روز مجددا قیمت شیر افزایش پیدا کرد و به 1350 تومان رسید و همچنان مردم خریدند و کسی هم عذرخواهی نکرد و شیر نیز توزیع شد .....!!!!



تاريخ : دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤ | ۱:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ایمان داشته باش که؛

کوچکترین محبت ها،

از ضعیف ترین حافظه ها پاک نمی شود ...

 ویکتور هوگو



تاريخ : دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤ | ۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پلیس آلمان یک سنجاب عصبی را به "جرم" تعقیب یک زن دستگیر کرد. این اتفاق زمانی روی داد که یک زن جوان آلمانی در تماسی غیرعادی و اورژانسی برای رهایی از دست یک سنجاب مهاجم از پلیس کمک خواست.افسر پلیس بعد از دستگیری سنجاب مهاجم، او را به اداره پلیس منتقل کرد.در خبری که پلیس آلمان منتشر کرده، آمده است که این سنجاب کوچک دستگیر و بازداشت شد.پلیس آلمان همچنین اعلام کرده است این سنجاب عصبی به یک مرکز بازپروری فرستاده می‌شود تا نیروی ازدست‌رفته‌ی خود را دوباره به دست بیاورد.در همین رابطه یک زیست شناس معتقد است :حیوانات هم گاهی از کوره در می‌روند.

 




تاريخ : شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٤ | ٢:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

می‌دونی خوبی ماشین نداشتن چیه؟
چی؟
اینکه دیگه نگران پیدا کردن جاپارک نیستی. 
آره ها. 
حالا میدونی بدیش چیه؟
چی؟
اینکه دیگه نگران پیدا کردن جاپارک نیستی. تمام روزو وقت داری که به بدبختی های واقعیت فکر کنی!!!

 

 



تاريخ : شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٤ | ٢:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

این نوشته سروش صحت خیلی زیباست :
دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه‌ ایست.
هول هولکی و دم دستی.
برای رفع تکلیف .
اما خستگی‌ات را رفع نمی‌کنند.
دل آدم را باز نمی‌کند. خاطره نمی‌شود.
دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.
پر از رنگ و بو.
این دوستی‌ها جان می دهند برای خاطره‌های دمِ دستی..
این چای خارجی را می‌ریزی در فنجان،
می‌نشینی با شکلات فندقی می‌خوری و فکر می‌کنی خوشحال‌ترین آدم روی زمینی.
فقط نمی‌دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دو ساعت می‌شود رنگ قیر... سیاه ...
دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است.
باید نرم دم بکشد.
باید انتظارش را بکشی.
باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی.
باید صبر کنی.
آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی.
باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.
خوب نگاهش کنی.
عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته، جرعه جرعه بنوشی‌اش و زندگی کنی...
زندگی تان پر از دوستان ناب . . .



تاريخ : شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٤ | ٢:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

در مراسم شب قدر در مسجد بزرگی در کازابلانکا، موشی در قسمت زنانه پیدا شد. زن‌ها که ترسیده بودند در تلاش برای فرار زمین خوردند و در این همهمه‌، عده‌ی زیادی از پا افتادند و زیر هجوم جمعیت ترسان ، دست‌ و پا و استخوان و سرها بود که شکست. از قسمت مردانه‌ی مسجد هم عده‌ای برای کمک وارد این بخش شدند و آن‌ها هم مجروح شدند. در کل در زیر دست‌وپای جمعیت گریزان حدود ۸۱ تن زخمی شدند!!!

خبرگزاری‌ها اما گزارش نکردند که بالاخره موش کوچکی که جست‌وخیزش ده‌ها زخمی برجا گذاشت، چه سرنوشتی پیدا کرده است!

 



تاريخ : جمعه ٢٦ تیر ۱۳٩٤ | ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید: نمی دانم چرا مردم مرا خسیس میپندارند...؟! کشیش گفت بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم...
خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی, اما در مورد من چی؟ من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟
می دانی جواب گاو چه بود؟
جوابش این بود:
شاید علتش این باشد که "هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم"

 




تاريخ : جمعه ٢٦ تیر ۱۳٩٤ | ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

توی یک جمع نشسته بودم بی‌حوصله بودم. مجله‌ای برداشتم ورق زدم،مداد لای آن را برداشتم همینکه توی دلم خواندم سه عمودی
یکی گفت: بلند بگو
گفتم یک واژه‌ی سه حرفیه، از همه چیز برتر است
حاج آقا گفت: پول
تازه عروس مجلس گفت: عشق
شوهرش گفت: یار
کودک دبستانی گفت: علم
حاج آقا پشت سر هم گفت: پول اگه نمی‌شه طلا، سکه 
گفتم: حاج آقا اینها نمی‌شه 
گفت: پس بنویس مال
گفتم: حاج آقا بازم نمی‌شه 
گفت: جاه
خسته شدم با تلخی گفتم : نه نمی‌شه 
دیدم ساکت شد 
مادر بزرگ پیر گفت: عمر
سیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت: کار
محسن خندید و گفت: وام
یکی از آن میان بلند گفت: وقت
یکی گفت: آدم
دوباره یکی گفت: خدا
خنده تلخی کردم و مداد را گذاشتم سرجایش ولی دریافتم، هرکس جدول زندگی خود را دارد، تا شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی حتی یک واژه‌ی سه حرفی آن هم درست در نمی‌آید.
... 
شاید کودک پابرهنه بگوید کفش
کشاورز بگوید برف
لال بگوید سخن
ناشنوا بگوید نوا
نابینا بگوید نور

ومن هنوز در اندیشه‌ام

واژه‌ی سه حرفی جدول زندگی من چیست؟

 




تاريخ : جمعه ٢٦ تیر ۱۳٩٤ | ٢:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺧﺪﺍﻳﺎ! ﻣﻴﺸﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﻛﻪ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻡ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﻴﺪﺍﺭ

ﻧﺸﻢ؟ 

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

ظهر ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﻢ؟!
ﭼﯿﻪ ؟ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺩﺍﺷﺘﯿﻦ ﺑﻤﯿﺮﻡ؟ 
مگه جای شما رو تنگ کردم؟؟
واقعا که!!
ملت چه بد ذات شدن!

 



تاريخ : جمعه ٢٦ تیر ۱۳٩٤ | ٢:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮدم ﺁﻣﭙﻮﻝ ﺑﺰﻧﻢ

ﺗﺎ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﺳﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻔﺮ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺑﺎﻻ ﺳﺮﻡ .

ﺍﺯ مسوول ﺗﺰﺭﯾﻘﺎت ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ : ﺍﯾﻨﺎ کی هستن؟

ﮔﻔﺖ: ﮐﺎﺭ ﺍﻣﻮﺯ هستن... ﺍﻭﻣﺪﻥ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮﻥ !

ﻫﯿﭽﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺳﺮﯾﻊ ﭘﺎﺷﺪﻡ ﺷﻠﻮﺍﺭﻣﻮ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺑﺎﻻ !

ﻭﺍللا ... ﺑﺎﺳﻨﻪ ... ﻧﻬﻀﺖ ﺳﻮﺍﺩ ﺁﻣﻮﺯﯼ ﮐﻪ ﻧﯿﺲ!!!

 




تاريخ : جمعه ٢٦ تیر ۱۳٩٤ | ٢:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عدم امنیت چیست ؟

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

عدم امنیت یعنی توی یه توالت باشی که فاصله سنگ توالتش تا در، بیش از 1 متر باشه، درش قفل نداشته باشه، و رو به بیرون باز بشه، همش باید نیم خیز و آماده، مثل خط شروع دوی سرعت حالت بگیری که کسی یهویی وارد نشه!!!

 




تاريخ : جمعه ٢٦ تیر ۱۳٩٤ | ٢:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زوجین خارجی موقع دیدن فیلم عروسیشون:

آخی … یادت میاد اون شب چقدر خوش گذشت؟
هیچ وقت یادم نمیره
دوستت دارم

حالا زوجین ایرانی موقع دیدن فیلم عروسیشون:
ببین خواهرت چقدر داره ضایع میرقصه
شلوار پسر عموت داره میافته از پاش
این ایکبیری رو ببین با ننه اش نشسته داره غیبت میکنه
از خودت و خانواده ات متنفرم

 




تاريخ : پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

به درجه ای از تنهایی رسیدم که خودم به خودم زنگ میزنم،میبینم اشغاله.
فحش میدم و قطع میکنم!!!
تازه من خوبم!
یه دوست دارم،دوتا خط داره،با خودش اس بازی میکنه
یه بار خودش به خودش گفت:عزیزم رسیدی خبر بده!
بعد یادش رفت خبر بده، تا صبح از نگرانی خوابش نبرده!!!

 




تاريخ : پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اگر روزی خیانت دیدی بدان قیمتت بالاست...
اگر روزی ترکت کردند بدان باتو بودن لیاقت میخواهد...
خلاصه هردفعه ضایعت کردند خودت را یه جور قانع کن !!!

 




تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٤ | ۱:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٤ | ۱:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٤ | ٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٤ | ۱:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ﺩﺭ ﺳﺎﻟﻦ ﻏﺬﺍﺧﻮﺭﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎ
ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻗﺮﻣﺰ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﻬﺮﻩﺍﺵ ﭘﯿﺪﺍﺳﺖ ﺍﺭﻭﭘﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ،ﺳﯿﻨﯽ
ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﻭ ﺳﺮ ﻣﯿﺰ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﺪ . ﺳﭙﺲ ﯾﺎﺩﺵ
ﻣﯽﺍﻓﺘﺪ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﺩ ﻭ ﭼﻨﮕﺎﻝ ﺑﺮﻧﺪﺍﺷﺘﻪ، ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺗﺎﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ
ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ .
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﻣﯽﮔﺮﺩﺩ، ﺑﺎ ﺷﮕﻔﺘﯽ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ
ﺳﯿﺎﻩﭘﻮﺳﺖ، ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ ﺍﻫﻞ ﻧﺎﻑ ﺁﻓﺮﯾﻘﺎ ( ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ... ﺑﻪ
ﻗﯿﺎﻓﻪﺍﺵ ) ، ﺁﻧﺠﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺍﺯ ﻇﺮﻑ ﻏﺬﺍﯼ
ﺍﻭﺳﺖ ! ﺏﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ، ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ
ﺳﺮﮔﺸﺘﮕﯽ ﻭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻭﺟﻮﺩ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽﮐﻨﺪ .
ﺍﻣﺎ ﺑﻪﺳﺮﻋﺖ ﺍﻓﮑﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﻭ ﻓﺮﺽ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ
ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺁﻓﺮﯾﻘﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﺁﺩﺍﺏ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻨﮥ ﺍﻣﻮﺍﻝ ﺷﺨﺼﯽ
ﻭ ﺣﺮﯾﻢ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﺁﺷﻨﺎ ﻧﯿﺴﺖ. ﺍﻭ ﺣﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ
ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﻮﻝ ﮐﺎﻓﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪ ﻭﻋﺪﮤ
ﻏﺬﺍﯾﯽﺍﺵ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ .ﺩﺭ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ، ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﺟﻠﻮﯼ ﻣﺮﺩ
ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺣﺎﻟﺘﯽ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﺪ . ﺟﻮﺍﻥ
ﺁﻓﺮﯾﻘﺎﯾﯽ ﻧﯿﺰ ﺑﺎﻟﺐﺨﻨﺪﯼ ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯽﺩﻫﺪ .ﺩﺧﺘﺮ
ﺍﺭﻭﭘﺎﯾﯽ ﺳﻌﯽ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻨﺪ؛ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﻧﻬﺎﯾﺖ ﻟﺬﺕ
ﻭ ﺍﺩﺏ ﺑﺎ ﻣﺮﺩ ﺳﯿﺎﻩ ﺳﻬﯿﻢ ﺷﻮﺩ .ﺏﻪ ﺍﯾﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ، ﻣﺮﺩ ﺳﺎﻻﺩ ﺭﺍ
ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ، ﺯﻥ ﺳﻮﭖ ﺭﺍ، ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺑﺨﺸﯽ ﺍﺯ ﺗﺎﺱ ﮐﺒﺎﺏ ﺭﺍ
ﺑﺮﻣﯽﺩﺍﺭﻧﺪ، ﻭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﺎﺳﺖ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﭘﺎﯼ
ﻣﯿﻮﻩ ﺭﺍ. ﻫﻤﮥ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﻫﺎﯼ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ؛ ﻣﺮﺩ
ﺑﺎ ﮐﻤﺮﻭﯾﯽ ﻭ ﺯﻥ ﺭﺍﺣﺖ، ﺩﻟﮕﺮﻡﮐﻨﻨﺪﻩ ﻭ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻟﺒﺨﻨﺪ
ﻣﯽﺯﻧﻨﺪ .ﺁﻧﻬﺎ ﻧﺎﻫﺎﺭﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻥ ﺍﺭﻭﭘﺎﯾﯽ ﺑﻠﻨﺪ
ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺗﺎ ﻗﻬﻮﻩ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ .
ﻭ ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﻤﯽ ﺁﻧﻮﺭﺗﺮ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻣﺮﺩ ﺳﯿﺎﻩﭘﻮﺳﺖ، ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ
ﻣﯿﺰ ﺑﻐﻠﯽ ﮐﺎﭘﺸﻦ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﭘﺸﺘﯽ
ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ، ﻭ ﻇﺮﻑ ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺳﺖﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﯾﮑﯽ ﻣﯿﺰ
ﻣﺎﻧﺪﻩﺍﺳﺖ !
ﺗﻮﺿﯿﺢ ﭘﺎﺋﻮﻟﻮ ﮐﻮﺋﻠﯿﻮ :
ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﮥ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ
ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎ ﺗﺮﺱ ﻭ ﺍﺣﺘﯿﺎﻁ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ
ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﻣﯽﺩﺍﻧﻨﺪ . ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﮥ ﺍﯾﻦ ﺁﺩﻡﻫﺎ ﺗﻘﺪﯾﻢ
ﻣﯽﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﯿﺖﻫﺎﯼ ﺧﻮﺑﺸﺎﻥ، ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﺎﻻ ﻧﮕﺎﻩ
ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺳَﺮﻭَﺭﯼ ﺩﺍﺭﻧﺪ . ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺏ
ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﮥ ﻣﺎ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﯿﺶﺩﺍﻭﺭﯼﻫﺎ ﺭﻫﺎ ﮐﻨﯿﻢ، ﻭﮔﺮﻧﻪ
ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺩﺍﺭﺩ ﻣﺜﻞ ﮐﻮﺗﻪ ﻓﮑﺮﺍﻥ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﮐﻨﯿﻢ؛
ﻣﺜﻞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﯿﭽﺎﺭﮤ ﺍﺭﻭﭘﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﺩﺭ ﺑﺎﻻﺗﺮﯾﻦ ﻧﻘﻄﮥ
ﺗﻤﺪﻥ ﺍﺳﺖ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺁﻓﺮﯾﻘﺎﯾﯽِ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﺍﺩ
ﺍﺯﻏﺬﺍﻳﺶ ﺑﺨﻮﺭﺩ .
ﺯﻣﻴﻦ ﺑﻬﺸﺖ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ...ﺭﻭﺯﻳﻜﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﻋﻴﺐ
ﻧﻴﺴﺖ ﺟﺰ ﻗﻀﺎﻭﺕﻭﻣﺴﺨﺮﻩ ﻛﺮﺩﻥ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ !... ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﮔﻨﺎﻩ
ﻧﻴﺴﺖ ﺟﺰ ﺣﻖ ﺍﻟﻨﺎﺱ !.. ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺛﻮﺍﺏ ﻧﻴﺴﺖ ﺟﺰ ﺧﺪﻣﺖ ﺑﻪ
ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ . !... ﻫﯿﭻ ﻛﺲ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﻧﻴﺴﺖ ﺍﻻ ﺩﺭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻰ ﻭ
ﺍﻧﺴﺎﻧﻴﺖ !... ﻫﻴﭻ ﺩﻳﻨﻰ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺷﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻧﻴﺖ ﻧﻴﺴﺖ !... ﻫﻴﭻ
ﭼﻴﺰ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻪ ﻧﻤﻲ ﻣﺎﻧﺪ ﺟﺰ ﻋﺸﻖ !...ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ



تاريخ : یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻣﺠﻠﺴﯽ ﺍﺯ ﮊﻭﻟﻴﺪﻩ ﻧﯿﺸﺎﺑﻮﺭﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : 

ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﻓﯽ ﺍﻟﺒﺪﺍﻫﻪ ﺷﻌﺮﯼ ﺑﮕﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻩ ﺗﺎ ﮐﻠﻤﻪ " ﺩﻝ " ﺩﺭﺁﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻔﯽﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؟
ﺍﻭ ﺭﺑﺎﻋﯽ ﺯﯾﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺠﻠﺲ ﺳﺮﻭﺩ :

ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺑﺎ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺩﻝ ﺍﺯ ﮐﻔﻢ ﺩﺯﺩﯾﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ
ﻫﺮﭼﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﺩﻝ ﺳﻨﮕﺪﻝ ﻧﺸﻨﯿﺪ ﻭﺭﻓﺖ

ﮔﻔﺘﻤﺶ ﺍﯼ ﺩﻟﺮﺑﺎ ﺩﻟﺒﺮ ﺯ ﺩﻝ ﺑﺮﺩﻥ ﭼﻪ ﺳﻮﺩ؟ 
ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺩﻝ  ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ.

 




تاريخ : یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

سرم توى گوشیم بود مامانم گفت:

پاشو به گلدونها آب بده .
بدون اینکه سرمو بلند کنم جواب دادم:
بذار تو این ماه مبارک حال گیاهان کویرى رو درک کنن!
.
.
.
.
.

کسى میدونه چجورى میشه اثر دمپایى رو از روى صورت برطرف کرد؟!

 




تاريخ : یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٤ | ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ﺩﯾﺮﻭﺯ، ﺩﻭست دخترِ رفیقم امیر ﺑﻬﻢ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ.
ﮔﻔﺖ : ﺳﻼﻡ، ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﻬﻢ ﯾﻪ ﮐﻤﮑﯽ ﮐﻨﯽ !
گفتم : ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ
ﮔﻔﺖ  : به نظرت امیر S6 ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﯾﺎ iphone6 gold ؟
ﻓﺮﺩﺍ ﺗﻮﻟﺪﺷﻪ... ﻣﻮﻧﺪﻡ کدومش را ﻭﺍﺳﺶ ﺑﮕﯿﺮﻡ !!!
ﺑﻌﺪ ﻣﻦ بدبخت... ﺩﯾﺮﻭﺯ
فلش ﺩﻭﺳﺖ دخترم ﺗﻮ جیبم، ﺟﺎ ﻣﻮﻧﺪ . . .
ﺳﺎﻋﺖ 3 ﻧﺼﻔﻪ ﺷﺐ، ﺑﻬﻢ ﺍﺱ ﺩﺍﺩﻩ : ﻓِﻠﺸـﻮ ﭘﯿﭽﻮﻧﺪﯼ ﺩﯾﮕﻪ ؟ ﻓِﻠﺸﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ!!!



تاريخ : شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٤ | ٩:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

تو آمریکا کارخونه صابون سازی بوده ک گاهی دستگاه ایراد میداده و بسته بندی خالی رد میکرده، بدون اینکه توش صابون بذاره و همینطور خالی میرفته تو بازار باعث نارضایتی میشده .اومدن چند میلیون دلار هزینه کردن لیزر گذاشتن سر راه دستگاه که بسته بندی های خالی رو اتوماتیک بر میداشت

.
.
.

یه کارخونه کاملا مشابه تو ایران همین مشکلو داشته
میان شصت هزار تومن هزینه میکنن یه پنکه میذارن سر راه دستگاه
بسته بندی های خالی رو با باد پرت میکرده کنار!!!

 



 



تاريخ : شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٤ | ۳:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 دیروز تولد بابام بود و منم پول نداشتم واسش چیزی بگیرم . واسه همین رفتم کولرو خاموش کردم

وقتی اومد خونه و دید کولر خاموشه اشک تو چشماش جمع شده بود

و توی همون حالت گفت: کار کی بوده ؟

منم گفتم : قابلی نداشت بابا ، تولدت مبارک فک کنم خیییلی خوشش اومد!



تاريخ : شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٤ | ٢:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پسری که از اون سر شهرمیکوبه میاد تو رو ببینه
پسری که همه جا بدون ترس دستشو دور کمرت حلقه میکنه،
پسری که وقتی ناراحتی قلقلکت میده که بخندی!
پسری که موقع رانندگی دستاتو میگیره
پسری که برات پاستیل و شکلات میخره!
پسری که موهات و از جلو چشمات کنار میزنه
این پسر نیست!
انقد دختر بازی کرده دیگه حرفه ای شده...!
لطفا اطلاع رسانی کنید آگاهی ها بره بالا!!!

 




تاريخ : شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٤ | ٢:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

همه دوست دارند که به بهشت بروند

ولی کسی دوست ندارد که بمیرد!!!

 




تاريخ : جمعه ۱٩ تیر ۱۳٩٤ | ٢:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ۱٩ تیر ۱۳٩٤ | ۱:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


راست یا دروغ مهم نیست

تو فقط با من حرف بزن

چشمانت زیر نویس می کنند!!!

 




تاريخ : جمعه ۱٩ تیر ۱۳٩٤ | ۱:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 نیمه شب از قلبم پرسیدم: چرا اندکی خواب هم به چشمان من نمی آید؟

 گفت: چون بعداز ظهر مثل خر خوابیدی! الکی هم ادای عاشقارو درنیار!

واقعا از قلبم انتظار نداشتم!

 




تاريخ : پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٤ | ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٤ | ٢:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 یک مظنون به سرقت در آمریکا زمانی که در دادگاه حاضر شد و قاضی پرونده را دید به گریه افتاد، چون یادش آمد که او همکلاسی دوران تحصیلش بوده است. آرتور بوث، ۴۹ ساله در جلسه‌ای از دادگاه در میامی حاضر شد که قرار بود در آن تصمیم قاضی درباره درخواست آزادی‌اش به قید وثیقه اعلام شود.میندی گلیزر، قاضی دادگاه به او گفت "متاسفم که تو را اینجا می‌بینم. همیشه دوست داشتم بدانم چه وضعی داری."


متهم با دیدن قاضی از هم پاشید! (+عکس)

گلیزر به حاضران در دادگاه گفت که بوث "بهترین بچه مدرسه" بوده است.
متهم بعد از شنیدن این حرف‌های قاضی آهی کشید و به گریه افتاد.
قاضی در پایان جلسه دادگاه خطاب به متهم گفت: "موفق باشید آقا، امیدوارم که پرونده‌تان ختم به خیر شود و زندگی قانونمندی در پیش بگیرید."
قاضی در نهایت وثیقه‌ای ۴۳ هزار دلاری برای بوث تعیین کرد.


تاريخ : پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٤ | ٢:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دستم بوی گل می داد.

مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند.

اما هیچ کس فکر نکرد شاید من شاخه گلی کاشته باشم!

 




تاريخ : چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

تمامی‌ الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و
آن نگفتیم
که به کار آید
چرا که تنها یک سخن
یک سخن در میانه نبود:
آزادی!
ما نگفتیم
تو تصویرش کن!

احمد شاملو

 

 



تاريخ : چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

این پیکره ملکه نفرتیتی ( دست چپ) که در ورودی شهر سمالوط در مصر نصب شده باعث خنده و مسخره در کشور شده. می گن هنرمند هزاران سال پیش با امکانات ناچیز آن زمان چنان پیکره ای ساخته (دست راست)  و هنرمند امروزی با این همه امکانات، چنین چیزی. اون قدر مسخره کردن تا آخر شهرداری اومد برش داشت!

 




تاريخ : چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٤ | ٤:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٤ | ۳:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٤ | ٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺟﻪ آنهایی که ﻣﯿﮕﻦ ﮔﻮﺟﻪ ﺳﺒﺰ ﻋﺸﻘﺸﻮﻧﻪ ...

ﻋﺸﻘﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ 12 ﻣﺎﻩ ﺳﺎﻝ  ، ﯾﮏ ﻣﺎﻩ ﭘﯿﺸﺖ ﺑﺎﺷﻪ

ﺍﻭﻧﻢ ﺍﮔﻪ ﭘﻮﻟﺸﻮ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﻋﺸﻖ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ !!!

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺳﯿﺐ ﺯﻣﯿﻨﯽ ﺳﺮﺥ ﮐﺮﺩﻩ

که ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺋﻤﯿﺶ ﻣﻨﻮ ﮐﺸﺘﻪ !!!

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٤ | ٩:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اگر کسی با تو نامهربانی کرد با او مهربان باش، 

اگر بی وفایی دیدی وفادار باش،

دروغ شنیدی تو راستگو باش،

اگر بدی کرد خوبی کن،

با دشمنت دوستی کن...

و

همینطور اسکل وار ادامه بده تا منهدم شی بدبخت نفهم!!!

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٤ | ٩:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٤ | ٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دختره بهم اس داده : جدیدا یه طورایی شدی...

میگم:چطوری؟

میگه:خوبم مرسی!!!



تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٤ | ٢:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

طولانی ترین مسیر نه فاصله زمین تا کهکشانهاست

نه وسعت دریاها و بیابانهاست

طولانی ترین مسیر فاصله فهم نادان از داناست

و این چه مسیر سخت و طاقت فرسائیست !

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٤ | ٢:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٤ | ۱:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

می گویند ملانصرالدین از همسایه اش دیگی را قرض گرفت . چند روز بعد دیگ را به همراه دیگی کوچک به او پس داد. وقتی همسایه قصه دیگ اضافی را پرسید ملا گفت دیگ شما در خانه ما وضع حمل کرد. چند روز بعد ، ملا دوباره برای قرض گرفتن دیگ به سراغ همسایه رفت و همسایه خوش خیال این بار دیگی بزرگتر به ملا دادبه این امید که دیگچه بزرگتری نصیبش شود. تا مدتی از ملا نصرالدین خبری نشد . همسایه به در خانه ملا رفت و سراغ دیگ خود را گرفت. ملا گفت دیگ شما در خانه ما فوت کرد. همسایه گفت مگر دیگ هم می می میرد و جواب شنید :چرا روزی که گفتم دیگ تو زاییده نگفتی که دیگ نمی زاید. دیگی که می زاید حتما مردن هم دارد. 



تاريخ : دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٤ | ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ترجیح میدم مجرد باشم

و به ازدواج فکر کنم

تا اینکه ازدواج کنم و به مجردیم فکر کنم

 



تاريخ : دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٤ | ٢:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()




تاريخ : دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٤ | ٢:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

از یه دختر بچه ی دوست داشتنی پرسیدند: تو ایرانی هستی یا کرد یا ترک؟ 

دخترک پاسخ داد: من گرسنه هستم!





تاريخ : یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯾﺴﺖ ﺯلیخا ، ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﻫﺮ ﺯِ ﭼﺎﻩ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﯼ ﯾﻮﺳﻒ ﮐﻨﻌﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﻋﺸﻖ ﻫﻢ ﺩﺭ ﭘَﺲِ ﭘﺴﺘﻮﺳﺖ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺳﻬﺮﺍﺏ

ﭘﺸﺖ ﺩﺭﯾﺎ ﺩﮔﺮ ﺁﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﺑﯿﮕﻨﺎﻫﯽ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﯼ ﻣﺎ ﺟُﺮﻡ ﻭ ﮔﻨﺎﻩ

ﯾﻮﺳﻒ ﺍﺯ ﭘﺎﮐﯽِ ﺧﻮﺩ ﺣﺒﺲ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

(ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﯼ ﻣﺎ . . . )ﻋﺎﻗﻞ ﺑﺎﺵ

ﯾﺎﺭﻭ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩِﻟﮑﺪﻩ ﺍﺭﺯﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺍست



تاريخ : یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 دیشب دستخط بچگی هامو بردم داروخونه،

.
.
.
.
.
.
.
.
دو بسته قرص استامینوفن کدئین بهم داد!!
تازه گفت خیلی هاشو ما نداریم باید بری هلال احمر!!!

 




تاريخ : یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤ | ٢:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

می خواستم از آقایی که صاحب رستوران به نظر می اومد بپرسم که از کجا خانواده های نسبت دار با خانواده های بی نسبت رو تشخیص می ده ؟!!

هنوز سوالم رو شروع نکرده بودم که حرفم رو قطع کرد وگفت باید شناسنامه شون رو 
نشونمون بدن ، غیر از اون مادر زن شون هم باید باهاشون باشه تا خونواده نسبت دار حساب بِشَن !!

اومدم اعتراض کنم که اگه مادرزن گرامی کسی فوت کرده بود چی ؟ طرف بازم وسط حرفم
پرید که اونوقت فقط با گواهی فوت راه تون می دیم . اصلا هدف ما بزرگداشت مقام مادرزن ها است . شما زن و مرد ها می رید دنبال تفریح و خوشی خودتون ،
اونوقت مادرزن ، این موجود فداکار رو تنها با بچه ها تو خونه می ذارید !!

طرف داشت توضیح می داد که نگام افتاد به پیرزن مقنه پوش پشت دخل ، که تموم حواسش به گفتگوی ما بود . کمی بعد از حرفای گارسون فهمیدم که
این آقا داماد سرخونه و تو این رستوران هیچکاره است و صاحب رستوران هم همین پیرزن
یعنی مادرزنش است !!

خاطره ای از محمود روزبه 

 



تاريخ : یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤ | ٢:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net




زنده بودن و زندگی کردن با هم فرق دارد. زنده بودن یعنی راکد بودن. یعنی همانطور که نفستان را حبس کرده‌اید، اجازه بدهید جریان شما را از فرازونشیب‌های خود عبور دهد. 
یعنی ثابت ایستادن روی پله‌برقی که به سمت بالا در حرکت است. یعنی اجازه بدهید دیگران شما را به سمت خط پایان بکشانند.

زندگی کردن چیزی متفاوت با این است. زندگی کردن یعنی بند آوردن نفس کسی، گاهی قطع شدن نفس خودتان و اینکه گاهی اصلاً یادتان برود که نفس بکشید. این درست متضاد زنده بودن است، چون زندگی کردن همیشه نزدیک‌تر به مرگ است.
زندگی کردن یعنی اجازه ندهید ریتم زندگی، شما را تسلیم خود کند. زندگی کردن یعنی هیچ لحظه‌ای را از دست ندهید. یعنی آنقدر جیغ بزنید که به نفس‌نفس بیفتید و آنقدر بخندید که نفستان بند بیاید. یعنی آنقدر گریه کنید که دیگر نفسی برایتان باقی نماند. یعنی حس کنید که همه چیز در یک لحظه تمام خواهد شد و برای آن آماده باشید. 
زنده بودن یعنی نفس کشیدن، زندگی کردن یعنی یادتان برود نفس را از ریه بیرون بدهید.
زنده بودن یک تپش قلب است، زندگی کردن قلبی تپنده.
زنده بودن یک وضعیت است، زندگی کردن یعنی گذر کردن از همه وضعیت‌ها.
زنده بودن آسان است، زندگی کردن دشوار.
زنده بودن یک هدیه است، زندگی کردن یعنی وجود داشتن.
زنده بودن یعنی چشمانی مراقب و محتاط، زندگی کردن یعنی هیچوقت نبستن چشم‌ها.
زنده بودن یعنی پوستتان، زندگی کردن یعنی بیرون پریدن از پوستتان.
زنده بودن یعنی روزها پشت سر هم، زندگی کردن یعنی طلوع‌ها تا غروب‌های آفتاب.
زنده بودن یعنی راحتی، زندگی کردن یعنی گذشتن از مرز منطقه امن خود.
زنده بودن رایگان است، زندگی کردن یعنی خرج کردن هر لحظه.
زنده بودن یعنی انجام سهم خودتان از زندگی، زندگی کردن یعنی داشتن میلیون‌ها سهم.
زنده بودن قابل درک است، زندگی کردن یعنی همیشه به دنبال پاسخ بودن.



تاريخ : یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤ | ۱:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دوست دخترم فهمیده که با خواهرش هم دوست شدم . میخوان با هم بیان به نامزدم بگن ! خیلی بد میشه .آخه نامزدم همکلاسی زنمه !!!

 




تاريخ : شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤ | ۳:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 وقتی که دیگر دلواپس آن نباشیم که در چشم محبوبمان چگونه دیده شویم، 

معنایش این است که دیگر عاشق نیستیم!

میلان کوندرا

 




تاريخ : شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤ | ۳:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 بعضی وقت ها به جای جر و بحث کردن

فقط به طرف نگاه می کنم و تعجب می کنم که

این حجم وسیع بی عقلی و نفهمی

چطور توی کله ای به این کوچکی جا شده ؟!!!

 

 



تاريخ : شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤ | ۳:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

اینایی که با موبایل بهشون زنگ میزنی و یهو قطع میشه وسطش،
بعد دوباره زنگ میزنی میبینی اشغاله، میفهمی اون داره تو رو میگیره،
بعد یه کم صبر میکنی اون زنگ بزنه هیچ خبری نمیشه،
میفهمی اون زنگ زده دیده اشغاله فهمیده تو داری زنگ میزنی،
صبر کرده تو زنگ بزنی،
بعد تو دوباره زنگ میزنی میبینی اشغاله،
میفهمی صبرش تموم شده و تصمیم گرفته خودش زنگ بزنه،
دوباره صبر میکنی و همین طوری این داستان ادامه داره،
خو لامصب میبینی که من زنگ زدم از اول
قطع شد صبر کن خودم میگیرم چرا رو اعصاب خودت و خودم رژه میری؟!!!

 

 



تاريخ : شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤ | ۳:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻣﺮﺩﯼ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ، ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﯼ ﮐﺎﻓﺮ ﺩﺍﺷﺖ .
ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻭ ﻫﺮ ﺷﺐ ، ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﮐﺎﻓﺮ ﺭﺍ ﻟﻌﻦ ﻭ ﻧﻔﺮﯾﻦ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ:
ﺧﺪﺍﯾﺎ ... ﺟﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﮐﺎﻓﺮ ﻣﺮﺍ ﺑﮕﯿﺮ ﻭ ﻣﺮﮔﺶ ﺭﺍ
ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﻦ !...
 ﻣﺮﺩ ﮐﺎﻓﺮ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪ !
ﺯﻣﺎﻥ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺁﻥ ﻓﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﻔﺮﯾﻦ ﻣﯿﮑﺮﺩ ، ﺧﻮﺩﺵ
ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ . ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﻏﺬﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﺪ . ﻭﻟﯽ
ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺩﺭ ﮐﻤﺎﻝ ﺗﻌﺠﺐ ﺳﺮ ﻣﻮﻗﻊ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺣﺎﺿﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ

ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺳﺮ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ : ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﮐﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﺕ ﺭﺍ
ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﺮﺩﯼ ، ﻏﺬﺍﯼ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﺣﺎﺿﺮ ﻭ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻭ
ﻟﻌﻨﺖ ﺑﺮ ﺁﻥ ﮐﺎﻓﺮ ﺧﺪﺍﻧﺸﻨﺎﺱ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﺎﺳﺪ .
ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﺮﻭﺩ ﻭ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ ، ﺩﯾﺪ ﺍﯾﻦ
ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﮐﺎﻓﺮ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻏﺬﺍ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ .ﺍﺯ ﺁﻥ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻗﺼﻪ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﺳﺮ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ:
ﺧﺪﺍﯾﺎ ... ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺗﯿﮑﻪ ﯼ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺭﺍ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﮐﺮﺩﯼ
ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻏﺬﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ !... ﻣﻦ ﺗﺎﺯﻩ ﺣﮑﻤﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ
ﭼﺮﺍ ﺟﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﺮﻓﺘﯽ !

ﺟﻬﻞ ﺍﻣﺮﯼ ﺫﺍﺗﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﺻﺮﺍﻃﯽ ، ﺭﺍﻫﺶ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﻤﯽ
ﮐﻨﺪ !

حکایات گلستان سعدی



تاريخ : پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٤ | ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یه دوست پسر دارم...
که نه تیپ داره نه قیافه و نه خوش تیپه و نه جذاب!
ولی با کل دنیا عوضش نمیکنم!
چون اون یه دل مهربون داره!
و
.
.
.
.
.

یه پورشه مدل 2014 قرمز که البته کنار در سمت چپش یه خط افتاده!
ولی اون خش اونقده زیاد نیس که به رابطمون خدشه ای وارد کنه !!!!

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٤ | ٤:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ زنت ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﻪ
ﭼﻮﻥ ﺗﻮﺑﺎﻫﺎﺵ ﺧﻮﺑﯽ ،
ﻣﺜﻞ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ
ﮔﺮﮒ ﺗﻮ ﺭﻭ ﻧﺨﻮﺭﻩ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺍﻭﻧﻮ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﯼ !!!



تاريخ : پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٤ | ٤:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٤ | ۳:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net




تاريخ : پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٤ | ۳:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net



تاريخ : پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٤ | ۳:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺁﺧﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﻮﺩ ، ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺮﻡ ﺧﻮﻧﻪ،ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻮﻣﺎﯼ
ﻫﻤﮑﺎﺭﻡ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ :
ﻣﻨﻮ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﻦ ؟!!!
ﻣﻨﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻡ " ﺁﺭﻩ، ﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﺯﻥ ﺩﺍﺭﻡ ! ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﺴﺎﻟﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﯿﺎﯼ ؟
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ " ﺁﻗﺎﯼ ﻣﺤﺘﺮﻡ، ﻣﻦ ﻣﺎﺷﯿﻨﻢ ﺧﺮﺍﺏ ﺷﺪﻩ ، ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﯿﺪ، ﺷﺎﺭﮊﻡ ﮐﻤﻪ ، ﮔﻔﺘﻢ ﺷﻤﺎ شماره ﻣﻨﻮ ﺑﮕﯿﺮﯾﻦ !

.
.
.
.
.

ﺧﺪﺍ ﻟﻌﻨﺖ ﮐﻨﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺴﺎنی ﺭﻭ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ پستهای ﮐﻤﺒﻮﺩ ﺷﻮﻫﺮﻭ ﻣﯿﺬﺍﺭﻥ ،...
ﺁﺩﻡ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﻗﺎﻃﯽ ﻣﯿﮑﻨﻪ!




تاريخ : چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳٩٤ | ٩:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

  



تاريخ : سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳٩٤ | ۳:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

از وقتی تمدن شکل گرفت و انسان‌ها برای پاره نشدن زیر چنگال گرگ‌ها مجبور شدند به یکدیگر پناه بیاورند، سر و کله‌ی قانون و قانون‌گذار هم پیدا شد. دیگر کسی نمی‌توانست مانند زمان غارنشینی هر جایی دلش خواست نقاشی بکشد و با هر چیزی که نبضش می‌زد تولید مثل کند!  
اما انگار در یک‌سری از ممالک دنیا قانون‌هایی وضع شده است که بیشتر به شوخی شبیه است تا قانون. 


– در ویکتوریای استرالیا، برای تعویض یک لامپ سوخته باید به یک الکتریکی زنگ بزنید. خودتان مجاز به تعویض لامپ نیستید.و اگر وسط روز یکشنبه شلوارک صورتی بپوشید، قانون خشتک‌تان را سرتان می‌کشد!
– در انگلستان، قانونی هست که می‌گوید تاکسی‌های لندن مجاز به حمل سگ‌ هار یا جنازه نیستند! یک قانون مسخره‌تر حکم می‌کند، کسی حق ندارد در محل پارلمان انگلیس بمیرد.
– در فرانسه قانون آمده که کسی حق ندارد اسم خوکش را ناپلئون بگذارد. و اگر طاعون گرفته باشید حق ندارید برای نگه‌داشتن تاکسی دست تکان دهید.

– در ایالت آلاباما آمریکا، قانون‌گذاران مو را از ماست کشیده‌اند. قانونی هست مخصوص رانندگانی که در حین رانندگی از چشم‌بند استفاده کنند!
– در سان سالوادور، پایتخت السالوادور، قانون‌گذار این اجازه را به محاکم قضایی می‌دهد که برای رانندگی در حالت مستی، حتی حکم اعدام به‌وسیله‌ی جوخه‌ی آتش را صادر کنند.
– در کنتاکی آمریکا، اگر تفنگی که درازتر از ۶ فوت باشد را زیر لباس‌تان قایم کنید، قانون شکنی کرده‌اید!
– در ورمونت آمریکا، اگر زنی بخواهد دندان مصنوعی بگذارد، باید رضایت‌نامه‌ی کتبی از شوهرش بگیرد و آن‌را به دندانپزشک نشان دهد.

– در سنت لوئیس، میسوری، آمریکا، اگر شما آتش‌نشان باشید، قانون غلط می‌افتد که بخواهید زنی را که لباس شب بر تن دارد از داخل ساختمان در حال آتش نجات بدهید.
– در واشنگتن، آمریکا، اگر قُپی بیایید که پدر و مادر خرپولی دارید مرتکب جرم شده‌اید.
– در آکسفورد، اوهایو، آمریکا، اگر زنی لباس‌هایش را جلوی عکس مرد نامحرمی در بیاورد، این کار غیرمجاز است!
– در میامی، فلوریدا، آمریکا، درآوردن ادای حیوانات غیرمجاز است.
– در یکی از شهرهای مینه‌سوتا ایالات متحده اگر یک سگ دنبال گربه بگذارد و گربه از تیر چراغ برق بالا برود، خلاف قانون است و صاحب سگ جریمه می‌شود.

 

 

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net



تاريخ : سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳٩٤ | ۳:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

  زمستان تمام شده و بهار آمده بود . تکه یخ کنار سنگ بزرگ جای خوبی برای خواب داشت؛ از میان شاخه های درخت نوری را دید. با خوشحالی به خورشید نگاه کرد و با صدای بلند گفت: سلام خورشید..‏.من تا الأن دوستی نداشته ام با من دوست می شوی‏؟خورشید گفت:‏"سلام‏' اما...‏"  یخ با نگرانی گفت:‏"اما چی‏؟‏‏"‏ خورشید گفت: "تو نباید به من نگاه کنی‏‏‏; باور کن من دوست خوبی برای تو نیستم. اگر من باشم تو نیستی‏!‏ می میری.می فهمی‏‏"‏ یخ گفت: چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی‏ ؟چه فایده که کسی را دوست داشته باشی ولی نگاهش نکنی‏‏‏"‏ روزها یخ به آفتاب نگاه کرد و کوچک و کوچک تر شد؛یک روز خورشید بیدار شد و تکه یخ را ندید؛از جای یخ جوی کوچکی جاری شده بود- چند روز بعد از همان جا گلی زیبا به شکل خورشید رویید- هر جا که می رفت گل هم با او می چرخید و به او نگاه می کرد. گل آفتابگردان هنوز عاشق خورشید است.

 



تاريخ : دوشنبه ۸ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺳﻼﻣﺘﯽ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪ ﻋﺸﻘﺶ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ

ﺭﻓﺖ ﺭﻭﺑﺮﻭﺵ ﻧﺸﺴﺖ

 ﺍﺷﮑﺎﺷﻮ ﺑﺎﺩﺳﺘﺶ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ﮔﻔﺖ :

ﮔﺮﯾﻪ ﻧﮑﻦ آرایشت پاک میشه ﺷﺒﯿﻪ ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻣﯿﺸﯽ!!!

 




تاريخ : دوشنبه ۸ تیر ۱۳٩٤ | ٩:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بازدیدکنندگان موزه ای در شانگهای در حال دیدن یک فیلم چهار بعدی



تاريخ : دوشنبه ۸ تیر ۱۳٩٤ | ٤:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی

اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم

اندوه بزرگی ست چه باشی، چه نباشی

 




تاريخ : یکشنبه ٧ تیر ۱۳٩٤ | ٩:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

به سلامتی پسری که داشته داخل پاساژ گشت میزده
چشمش افتاد به دو تا دختر
سرشو انداخت پایین
.
.
.
.
.
.
.

چون 2 تا خوشگلتر و داف تر از طبقه پایین داشتن رد میشدن!!!

 




تاريخ : یکشنبه ٧ تیر ۱۳٩٤ | ٩:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند

بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند !

خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند !

دشت داغ سینــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند

چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــی شوند

خاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــی ! تر می کنند

روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کنند

دیده را از خون دل ، دریای احمـــــر مــــی کنند !

در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیـــــر !!

بر رخ ناهیـد و مینـــــا و صنــــــوبر می کنند !

بعدِ چنـــدی کز وفات جانگــــــداز ! او گذشـــت

بابت تسلیّت خــود ! فکـــر دیگـــــر مـــی کنند

دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال

جانشیـــــن بی بدیل یار و همســــــر می کنند

کــج نیندیشید !! فکــر همســــــر دیگر نیَند !

از برای بچه هاشان ، فکر مـــادر مـــی کنند!!!

 




تاريخ : یکشنبه ٧ تیر ۱۳٩٤ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 مرد هندی با استفاده از آب شهرداری در حال حمام کردن در یکی از خیابان های کولکاتا



تاريخ : یکشنبه ٧ تیر ۱۳٩٤ | ٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
بارش شدید باران در شهر ابیجان - بزرگترین شهر کشور آفریقایی ساحل عاج



تاريخ : شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤ | ٤:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
یک مرد پاکستانی در حال خنک کردن خود در گرمای شدید کراچی پاکستان. گرما در پاکستان باعث مرگ بیش از 800 نفر شده است.

یک مرد پاکستانی در حال خنک کردن خود در گرمای شدید کراچی پاکستان. گرما در پاکستان باعث مرگ بیش از 400 نفر شده است.



تاريخ : شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤ | ٤:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

شماره ناشناس:
-سلام خوشگله، دوست پسر داری!؟
-بله شما؟
-من باباتم، صبر کن بیام خونه به حسابت میرسم...


شماره ناشناس بعدی:
-دوست پسر داری!؟
-نه نه اصلا!
-من دوست پسرتم.... واقعا که!
-عزیزم بخدا فکر کردم که بابامه !!
-درست فکر کردی صبر کن بیام خونه!



تاريخ : جمعه ٥ تیر ۱۳٩٤ | ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مراسم حمام بزها در شهر



تاريخ : جمعه ٥ تیر ۱۳٩٤ | ٢:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ٤ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دوستم میگفت که :

با عشقم ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ.

ﻧﻤﻜﺪﻭﻧﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﭘﻴﭽﻮﻧﺪنیها بود که باید سرش را بپیچونی تا نمکش بیاد.

ﻫﻲ ﺗﻜﻮﻧﺶ ﻣﻴﺪﺍﺩ، ﻧﻤﻚ ﻧﻤﻴﻮﻣﺪ.

ﺧﻴﻠﻲ ﺁﺭﻭﻡ ﺗﻮ ﮔﻮﺷﺶ ﮔﻔﺘﻢ :ﺑﭙﻴﭽﻮﻧﺶ

ﺍﻭﻧﻢ ﺍﻭﻝ ﻳﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﺮﺵ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻧﻤﻜﺪﻭﻧﻮ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﻮ ﻛﻴﻔﺶ!!!

ﻫﻴﭽﻲ ﺩﻳﮕﻪ، ﺻﺎﺣﺐ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ تعطیل کرد پرنده فروشی زد!

ﻣﻨﻢ ﻛﻪ ﺍﻻﻥ ﺗﻮ ﺗﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺎ ﻛﻔﮕﻴﺮ ﭼﻤﻦ ﻣﻴﺨﻮﺭﻡ!



تاريخ : پنجشنبه ٤ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
فعالیت کوه آتشفشانی در جزیره کارو اندونزی

فعالیت کوه آتشفشانی در جزیره کارو اندونزی



تاريخ : چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

چه زیباگفت :

اگرروزی تصمیم به محاسبه ثروتت گرفتى پولهایت رانشمار.

کافی است قطره اشکى برروی گونه ات بریزی.

تعداد دستانی که آنرا پاک میکنند ثروت توست.

 




تاريخ : چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

همیشه گفته‌اند هیچ‌وقت برای عاشقی دیر نیست. جرج کربی ۱۰۳ ساله و دورن لاکی ۹۱ ساله طی مراسمی در جنوب انگلستان با یکدیگر ازدواج کردند. این زوج اکنون لقب پیرترین زوج جهان را در اختیار خود دارند. مجموع سن عروس و داماد ۱۹۴ سال می‌شود که رقمی بی‌همتا در جهان است.

 




تاريخ : سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳٩٤ | ٩:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
دانشجویان آکسفورد شادمان از پایان یافتن ترم تحصیلی و امتحان ها در حال پرش به رودخانه

دانشجویان آکسفورد شادمان از پایان یافتن ترم تحصیلی و امتحان ها در حال پرش به رودخانه



تاريخ : سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳٩٤ | ۱:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 ﺍﻭﻣﺪﻥ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﯽ ﺣﮑﻤﺖ ﻧﯿﺴﺖ ... .

ﯾﺎ ﻣﯿﺸﻪ ﻓﺮﺩ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﯾﺎ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﺭﺱ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ

از دیگران شکایت نمی کنم بلکه خودم را تغییر میدهم، چرا که کفش پوشیدن

راحتتر از فرش کردن دنیاست.

عشق انسان را داغ میکند و دوست داشتن انسان را پخته میکند! هرداغی روزی

سرد میشود ولی هیچ پخته ای دیگرخام نمیشود .

 


 



تاريخ : سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳٩٤ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
قیامتم که به دیوان حشر پیش آرند

میان آن همه تشویش

در تو می نگرم

 


تاريخ : دوشنبه ۱ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ۱ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 هنگامی که مهمانان سرشناسی به ملاقاتش آمده بودند و همسرش از او خواست لباس رسمی بپوشد :

اگر میخواهند مرا ببینند من اینجا هستم .
ولی اگر میخواهند لباسهایم را ببینند درب کمد را باز کنید و کت و شلوارهایم را نشانشان دهید .

 




تاريخ : دوشنبه ۱ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ۱ تیر ۱۳٩٤ | ٩:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست برخیز تا بگریند.

خدایا خودم مراقب دشمنانم هستم تو مراقب دوستانم باش !

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد ، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید.

به تعظیم مردم این زمانه اعتماد نکن ، تعظیم آنان همانند خم شدن دوسرکمان است که هرچه بهم نزدیک ترشوند تیرش کشنده تراست.

 



تاريخ : دوشنبه ۱ تیر ۱۳٩٤ | ٩:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()