این مرد ابراهیم یوسل است که در سال ۲۰۱۳ پدرش از سرطان ریه فوت کرده است. بارها به پدربزرگش، همسرش و خانواده‌اش قول داده است که سیگار را ترک کند. چندین بار قسم خورده است اما آن را شکسته است. آخر سر به فکر قفس سر افتاده است که نتواند سیگار را به لبش برساند. اون  قفلش منو کشته!

 



تاريخ : یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

راغب اصفهانی در کتاب "المحاظرات الادبا و الشعرا و البلغاء" می گه:

هُدبه بن خشرم عذری، ابن عمّ خود را کشته بود. او را برای قصاص آوردند. پسر مقتول شمشیر در دست داشت و اولیای قاتل دیه را مضاعف می کردند تا به صد هزار رسانیدند. مادر پسر ترسید که پسر به طمع مال از قصاص درگذرد پس برای تحریک فرزندش به قصاص و پشیمان نشدن گفت: ای فرزند! بالله که با خدای عهد کرده ام که اگر او را نکشی به او شوهر کنم تا هم پدرت را کشته باشد و هم مادرت را ... !!!



تاريخ : یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

حاج خانوم چند تا اولاد دارین؟

پیرزن:5 تا بچه داشتم !

خبرنگار: مگه الان دیگه نداریشون؟! حاج خانووم!

پیرزن: نه .دو تاشون اسیر شدن. سه تاشونم مفقود الاثر.

خبرنگار: ماشالله به این شیرزن صبور ! کدوم منطقه اسیر یا مفقودالاثر شدن؟

مادر: دو تا شون دختر بودن ، شوهر کردن اسیر شدن!!!

سه تاش هم پسر بودن ، زن گرفتن مفقودالاثرن!!!



تاريخ : یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

درست مثل ازدواج، پدیده طلاق هم یک موضوع کاملا طبیعی است اما به گفته کسانیکه از شریک زندگیشان جدا شده اند سخت ترین قسمت این جدایی تعیین تکلیف بر سر وسایل مشترک زندگی هست!
در ادامه تصاویری از راه حل یک خانم عصبانی برای تعیین تکلیف وسایل مشترک هنگام جدایی از همسرش را مشاهده میکنید!

 

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دیشب اومدم خود کشی کنم رفتم از سوپر مارکت سره کوچمون تیغ خریدم رفتم نشستم تو حموم، وقتی که اومدم تیغ رو بکشم رو رگم یه هو دیدم که خودمون تو حموم تیغ داریم اینقدر اعصابم خورد شد که هیچی دیگه، خود کشی نکردم!



تاريخ : شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤ | ٤:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

از یارو می پرسن این شعر از کیه؟

“سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز”

می گه نمی دونم یه راهنمایی بکنید…

می گن اسم شاعر توی خود شعر هست.

می گه: آهان فهمیدم، جواد نکونام!



تاريخ : شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤ | ٤:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

سیاستمداری ولیمه گرفت و همه طرفدارانش را دعوت کرد.اطعمه فراوان بود که برق رفت.یکی گفت که تا آمدن برق همه مشغول دست زدن شوند تا مبادا کسی سفره را غارت کند. صدای کف زدن بلند بود که برق آمد. چشم همه به سفره افتاد که غارت شده بود. سیاستمدار گفت :ما که همگی دست می زدیم؛ حتما جنیان سفره را غارت کرده اند! رئیس اجنه ظاهر گشت و گفت: شما هریک با یک دستتان به گردنتان می زدید و با دست دیگر غذاها را در شکمتان می ریختید و اجنه بی تقصیر است ؟! 



تاريخ : شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
منطقه ماکوکو در لاگوس نیجریه . این شهر مشابه ونیز ایتالیا است

منطقه ماکوکو در لاگوس نیجریه . این شهر مشابه ونیز ایتالیا است



تاريخ : شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

جشنواره مقدس پودر رنگ در کلکلته هند



تاريخ : شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
یک زن بیمار و در حال مرگ هلندی آخرین آرزویش دیدن تابلو پرتره رامبراند بود. یک خیریه هلندی هزینه انتقال او را از بیمارستان با آمبولانس به موزه آمستردام را متقبل شد تا این گونه آخرین آرزویش تحقق یابد.

یک زن بیمار و در حال مرگ هلندی آخرین آرزویش دیدن تابلو پرتره رامبراند بود. یک خیریه هلندی هزینه انتقال او را از بیمارستان با آمبولانس به موزه آمستردام را متقبل شد تا این گونه آخرین آرزویش تحقق یابد.



تاريخ : شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ٢٩ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

کارمنده میره پیش رییس اداره میگه :
این حقوقی که به من میدین خیلی کمه من دوازده تا بچه دارم.
.
.
.
.
.
.
.
.

رییس میگه : این حقوقی که میگیری بخاطر فعالیتت توی اداره است ، نه فعالیت توی خونه!!!

 



تاريخ : جمعه ٢٩ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

اعصاب چیست ؟

چیزی است که هیچکس ندارد و توقع دارند که تو حتما 
داشته باشی !!

توقع چیست ؟
چیزی است که همه دارند و تونباید داشته باشی !!

 



تاريخ : جمعه ٢٩ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

محله فقیر نشین شهر کوزون در فیلیپین



تاريخ : جمعه ٢٩ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ماهى به آب گفتا ، من عاشق تو هستم
از لذت حضورت ، مى را نخورده مستم!
آیا تو میپذیرى ، عشق خدائیم را ؟
تا این که بر نتابى ، دیگر جدائیم را؟
آب روان به ماهى ، گفتا که باشد اما
لطفا بده مجالى ، تا صبح روز فردا
باید که خلوتى با ، افکار خود نمایم
اینجا بمان که فردا ، با پاسخت بیایم
ماهی قبول کرد و ، آب روان گذر کرد
تنها براى یک شب ، از پیش او سفر کرد
وقتى که آمدش باز ، تا این که گوید آرى
یک حجله دید و عکسى ، بر آن به یادگارى
خود را ز پیش ماهى ، دیشب که برده بودش
آن شاه ماهى عشق ، بى آب مرده بودش
نالید و یادش افتاد ، از ماهى آن صدایی
وقتى که گفت با عشق ، میمیرم از جدایى
ای کاشک آب می ماند ، آن شب کنار ماهی
ماهی دلش نمی مرد ، از درد بی وفایی
آری من و شما هم ، مانند آب و ماهی
یک لحظه غفلت از هم ، یعنی همین جدایی!



تاريخ : پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

دیشب یکی از فامیلامون اومده بود خونمون

یه دختر ۳ ساله بامزه داشتن.

دختره همش زل زده بود به من ول نمیکرد ،

منم اومدم بخندونمش خودمو شکل موش کردم...

یهو گفت:وا، چرا خل و چل بازی درمیاری؟ از اولشم گفتم مثل دیوونه ها هستیا

واسههمین همش نگات میکردم!!!



تاريخ : پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٤ | ٥:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٤ | ٥:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٤ | ٥:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

یک فامیلی داشتم، 
پلوی غذایش را خالی می خورد، 
گوشت و مرغش را می گذاشت آخر کار، می گفت:
می خواهم خوشمزگی اش بماند زیر زبانم.

همیشه هم پلو را که می خورد سیر می شد، گوشت و مرغ غذا می ماند گوشه ی بشقابش،  نه از خوردن آن پلو لذت می برد، نه دیگر ولعی داشت برای خوردن گوشت و مرغش، برای جاهای خوشمزه ی غذا...

زندگی هم همینجوری ست.

گاهی شرایط ِ ناجور زندگی را تحمل می کنیم، و لحظه های خوبش را می گذاریم برای بعد، برای روزی که مشکلات تمام شود.هیچ کداممان زندگی در لحظه را بلد نیستیم.

همه ی خوشی ها را حواله می کنیم برای فرداها، برای روزی که قرار است دیگر مشکلی نباشد، 
غافل از اینکه زندگی دست و پنجه نرم کردن با همین مشکلات است.
یک روزی به خودمان می آییم می بینیم یک عمر در حال خوردن پلو خالی ِ زندگی مان بوده ایم و گوشت و مرغ لحظه ها، دست نخورده مانده گوشه ی بشقاب.
دیگر نه حالی هست، نه میل و حوصله ایی.



تاريخ : چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یکی از دوستام تو اتوبان با یکی تصادف کرده بود.

تو تصادف هیچکدوم چیزیشون نشد؛

بعد پیاده شدن همدیگه رو مث سگ زدن

الان سه هفته ست دوتایی تو بیمارستان بسترین !!!

 



تاريخ : چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

قایقرانی مرد هندو در رود یامونا (هند)



تاريخ : چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
عکس انداختن با آخرین کرگدن نر بازمانده در پارک ملی لایکیپیا در کنیا

 عکس انداختن با آخرین کرگدن نر بازمانده در پارک ملی لایکیپیا در کنیا



تاريخ : چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روزی استاد شهریار نامه ای دریافت کرد که روی پاکت یا داخل آن نشانی از فرستنده اش نبود.
در نامه نوشته شده بود:
عکست را در مجله ای دیدم خیلی شکسته شده ای، سخت متاثر شدم. گفتم: خدای من این چهره ی دلداه ی من است؟ این همان شهریار است؟ این قیافه ی نجیب و دوست داشتنی دانشجوی چهل سال پیش مدرسه دار الفنون است؟ نه من خواب می بینم. سخت اشک ریختم.
و روز بعد استاد پاسخ نامه دوست جوانیش را که پری خطاب می کرد چنین سرود:

“پیر اگر باشم چه غم، عشقم جوان است ای پری
وین جوانی هم هنوزش عنفوان است ای پری
هر چه عاشق پیر تر عشقش جوانتر ای عجب
دل دهد تاوان اگر تن ناتوان است ای پری
پیل ماه و سال را پهلو نمی کردم تهی
با غمت پهلو زدم، غم پهلوان است ای پری
هر کتاب تازه ای کز ناز داری خود بخوان
من حریفی کهنه ام درسم روان است ای پری
یاد ایامی که دل ها بود لبریز امید
آن اوان هم عمر بود این هم اوان است ای پری
روح سهراب جوان از آسمان ها هم گذشت
نوشدارویش، هنوز از پی دوان است ای پری

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

میرفتیم تو حموم،
یه شیرو باز میکردیم، دندونامون میریخت کف حموم از سرما!
اون یکیو باز میکردیم، مث آب سماور در حال جوش بود!
یه عر میزدیم از سوزش،
مامانمون مى زد پس کله مون که اذیت نکن، آروم بگیر.
بعد با اون صابون زرد گنده ها که مثه چرکِ خشکیده بود، میفتاد به جونمون
تا حدى که چشمامون از کاسه دربیاد!
یعنى ما از نظر مامانمون کثافتى بودیم که میخوایم در مقابل نظافت مقاومت کنیم!
بعد یه جورى چنگ میزد موهامونو که انگار داعش به شپشا حمله کرده
بعدش با شامپوى پاوه کل هیکلمونو غربال گرى میکردن!
بعد از همه اینا جان گُدازترینش کیسه کشیدن بود!
دو لایه از پوستمونو بر میداشتن،
فک میکردن چرکه! باز ادامه میدادن.
بعدِ حموم صدتا لباس تنمون میکردن،
یه روسرى به کله مون، یه یقه اسکى هم روى همش.
بعد از شدت کوفتگى و خستگى بیهوش میشدیم، میگفتن: ببین چه راحت
خوابیده!!

 




تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یک راننده در شهر مکزیکو سیتی



تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پیری مانع عشق نیست 

اما عشق مانع پیری است...

 




تاريخ : دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

می گویند در قدیم دزد سر گردنه هم معرفت داشت....
روزی دزدی در مجلسی پر ازدحام با زیرکی کیسه ی سکه ی مردی غافل را می دزدد، هنگامی که به خانه رسید کیسه را باز کرد دید در بالای سکه ها کاغذیست که بر آن نوشته است: 
خدایا به برکت این دعا سکه های مرا حفاظت بفرما..
اندکی اندیشه کرد سپس کیسه را به صاحبش باز گرداند.
دوستانش او را سرزنش کردند که چرا این همه پول را از دست داد.
دزدکیسه در پاسخ گفت:
صاحب کیسه باور داشت که دعا دارایی او را نگهبان است. او بر این دعا به خدا اعتقاد نموده است .
من دزد دارایی او بودم نه دزد دین او.
اگر کیسه او را پس نمیدادم، باورش بر دعا و خدا سست می شد.ان گاه من دزد باورهای او هم بودم.
واین دور از انصاف است



تاريخ : دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

سوالات روانشناسانه زیر توسط جمعی از اساتید مجرب تهیه شده و برای اولین بار با توجه به ذائقه شما و واکنش‌تان نسبت به میوه‌های مختلف پی به روحیات شما می‌برد. سوالات را پاسخ بدهید و در پایان ببینید جزو کدام دسته‌اید.

1) اگر یک گوجه فرنگی در دست داشته باشید اولین اقدام شما چه خواهد بود؟

الف) با شدت به سمت اولین نفری که دیدم پرتاب می‌کنم.
ب) آن را با چاقو نصف می‌کنم چون او یک عنصر غربی و فرنگی است.
ج) با او صحبت می‌کنم.
د) با او صحبت می‌کنم، شرایط را برایش توضیح می‌دهم و بعد نصفش می‌کنم و می‌خورم.
خ) از سر کوچه خودمان می‌خرم، وقتی گران شد می‌فروشم با پولش حزب می‌زنم.

2) اگر با یک موز مواجه شوید چه کار می‌کنید؟


الف) پوستش را می‌کَنم و خودش را می‌خورم تا درس عبرتی باشد که دیگر جوانان را به انحراف نکشد.
ب) پوستش را به بهانه ایجاد انحراف در جوانان می‌کنم و زیر پای مخالفانم می‌اندازم.
ج) از او حمایت می‌کنم.
د) یک دانه بر می‌دارم!
خ) از ونزوئلا وارد می‌کنم، میگم اینا دست چاوز بهشون خورده، یه خرده هم روش می‌کشم، می‌فروشم و با پولش حزب می‌زنم.

3) اگر یک هندوانه داشته باشید با آن چه می‌کنید؟


الف) توی سر هر کس که مخالفم است می‌ترکانم چون صدای قشنگی می‌دهد. البته من با موسیقی بالاخص کنسرت مخالفم.
ب) از سوابق زندان هندوانه‌های راه راه برای به حاشیه راندن هندوانه‌های یکرنگ استفاده می‌کنم.
ج) نگهش می‌دارم شب یلدا که آقای خاص (خوزه مورینیو) می‌آید برایمان حافظ بخواند دور هم بخوریم و هی عقد کنیم و عکس بگیریم.
د) اعلام می‌کنم: اگه اون ده بیست تا هندونه قبلی که بریدین سفید و بی‌مزه و پوچ بود امیدتون رو از دست ندین. من یه دونه دارم خودم پرورش میدم که ایشالا تا 10 سال دیگه می‌رسه.
خ) هندوانه را می‌گذارم زیر بغل دوستانم، آنها خوشحال می‌شوند و با هم حزب می‌زنیم.

4) اگر کسی به شما یک آووکادو و یک پاپایا بدهد عکس العمل شما چه خواهد بود؟


الف) چهار تا فحش می‌گذارم رویش و آووکادو و پاپایا و هر چه لایق خودش و خانواده‌اش است را به او بر می‌گردانم.
ب) این عمل شنیع را محکوم می‌کنم و علیه آووکادو و پاپایا که البته اوایل از یاران ما بودند ولی بعدا به انحراف کشیده شدند سخنرانی می‌کنم و از مسئولان ذی ربط می‌خواهم که آنها را هم مثل فیس بوک و توییتر فیلتر کنند. البته بعدا از کسانی که مطلع‌اند می‌پرسم که این آوودکادو و پاپایا اصلا چی هستند و چه معنی‌ای می‌دهند.
ج) از پاپایا و آووکادو که از نیروهای گمنام و کمتر شناخته شده هستند برای تاسیس حزب و ورود به مجلس دهم استفاده می‌کنم.
د) صبر کنین اون هندونه‌ای که دارم پرورش میدم برسه ...
خ) آووکادو و پاپایا را قبول می‌کنیم و تشکر می‌کنیم و خوشحال می‌شویم. بعد که پوست کندیم و خوردیم دیدیم گندش درآمده می‌گذاریم شان کنار می‌گوییم این میوه‌ها به ما تحمیل شده بود.


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

سعدی یه جوری گفته “ای ساربان آهسته ران” که هرکی ندونه فکر میکنه

شترها 180 کیلومتر در ساعت میرفتن!

 




تاريخ : دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


موز از آمریکای جنوبی با هواپیمای اختصاصی میاد کیلویی پنج هزار تومن.

گوجه سبز از ورامین با وانت حسن خشتک میاد کیلویی پانزده هزار تومن!!!



تاريخ : دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
تاريخ : یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٤ | ٤:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بدون شرح...



تاريخ : یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٤ | ٤:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مرد ژاپنی در حال قدم زدن با لاک پشت 19 ساله اش در خیابانی در توکیو



تاريخ : یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٤ | ٤:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
عمل جراحی یک کوآلا در باغ وحش کویینزلند استرالیا

عمل جراحی یک کوآلا در باغ وحش کویینزلند استرالیا



تاريخ : یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٤ | ٤:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

امید را از نجاری آموختم که 
مغازه اش آتش گرفت و زغال فروشی باز کرد...

 




تاريخ : شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

دعواکن، ولی با کاغذت 
اگر از کسی ناراحتی یک کاغذ بردار و یک مداد 
هرچه خواستی به او بگویی، روی کاغذ بنویس 
خواستی هم داد بکشی؛ تنها سایز کلماتت را بزرگ کن نه صدایت را.

آرام که شدی، برگرد و کاغذت را نگاه کن، 
آنوقت خودت قضاوت کن. 
حالا میتوانی تمام خشم نوشته هایت را با پاک کن عزیزت پاک کنی.

دلی هم نشکسته ای، وجدانت را نیازرده ای... 
خرجش همان مداد و پاک کن بود، نه بغض و پشیمانی. 
گاهی میتوان از کوره خشم پخته تر بیرون آمد

 




تاريخ : شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت.

در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد.

یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز کرد، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد.

وقتی همسایه صدای در زدن او راشنید خوشحال شد وپیش خود فکر کرداین بار دیگر برای دعوا آمده است.

وقتی در را بازکرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت :

" هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت میکند که از آن بیشتر دارد..."

 




تاريخ : شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 بازی یک کودک بروندیایی در شهر بوجومبارا پایتخت  کشور ناآرام بروندی



تاريخ : شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بدون شرح!



تاريخ : شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

نوجوان بنگلادشی در حال نشان دادن نایلون حاوی ماهی های کوچکش



تاريخ : جمعه ٢٢ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


 

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺩﺍﺷﺖ ﺳﻴﺐ ﺯﻣﻴﻨﻰ ﺳﺮﺥ ﻣﻴﮑﺮﺩ ،ﺑﺎ ﻗﻴﺎﻓﻪ ﺍﻯ
ﻣﻈﻠﻮﻣﺎﻧﻪ ﺑﺸﻘﺎﺏ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻢ ﭘﻴﺸﺶ ﻣﻴﮕﻢ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺩﻭﺗﺎ
ﺳﻴﺐ ﺯﻣﻴﻨﻰ ﺑﻬﻢ ﻣﻴﺪﻯ ؟
ﺩﻭﺗﺎ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺷﻮ ﺑﻬﻢ ﺩﺍﺩﻩ ﻣﻴﮕﻪ ﺑﺮﻭ ﺩﻳﮕﻪ ...
ﺣﺎﻻ ﻣﻦ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺳﺲ ﺑﺰﻧﻢ ﻳﺎ ﭘﻤﺎﺩ ﺳﻮﺧﺘﮕﻰ؟!

 



تاريخ : پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

 

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺁﺩﻣﻬﺎ
ﺑﺰﺭﮔﻪ
ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺰﺭﮒ ...
ﺷﺎﯾﺪﻡ ﺑﻪ ﻭﺳﻌﺖ ﯾﮏ ﺩﺭﯾﺎ ﺍﺳﺖ،
ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺮ ﮐﺮﺩﻧﺶ
ﯾﮏ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻣﺤﺒﺖ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ !


ﮔﺎﺑﺮﯾﻞ ﮔﺎﺭﺳﯿﺎ ﻣﺎﺭﮐز



تاريخ : پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

جشنواره جنگ گوجه فرنگی در کلمبیا



تاريخ : چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

 دوستی تعریف میکرد:

یه روز به همسرم گفتم :
«همیشه برای من سوال بوده که چرا تو همیشه ابتدا سر و ته سوسیس را با چاقو می‌زنی، بعد آن را داخل ماهیتابه می‌اندازی! »
او گفت: «علتش را نمی‌دانم ؛این چیزی است که وقتی بچه بودم، از مادرم یاد گرفتم.»
چند هفته بعد وقتی خانواده همسرم را دیدم، از مادرش پرسیدم که ؛
چرا سر و ته سوسیس را قبل از سرخ کردن، صاف می‌کند ؟
او گفت:
«خودم هم دلیل خاصی برایش نداشتم هیچ‌وقت، اما چون دیدم مادرم این کار را می‌کند، خودم هم همیشه همان را انجام دادم.»
طاقتم تمام شد و با مادربزرگ همسرم تماس گرفتم تا بفهمم که چرا
سر و ته سوسیس را می‌زده ؟!
او وقتی قضیه را فهمید، خندید و گفت :
«در سال‌های دوری که از آن حرف می‌زنی، من در آشپزخانه فقط یک ماهیتابه کوچک داشتم و چون سوسیس داخلش جا نمی‌شد، مجبور بودم سر و ته آن را بزنم تا کوتاه‌تر شود... همین !!! »

ما گاهی به چیزهایی آداب و رسوم می‌گوییم که ریشه آن اتفاقی مانند این داستان است.

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

- شما موفقیت خودتون را مدیون کی هستید؟

- همه موفقیتهامو مدیون خانواده شوهرم هستم !

چون تمام تلاشمو کردم تا با دیدن موفقیتهای من ، چششون درآد !!!



تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زندگی رو زیاد جدی نگیر

چون هرگز از اون زنده بیرون نمی ری!

البرت هوبارد

 

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زمـانـی کـه بـخواهیـد وصـیـت نـامـه بـنـویسید مـتـوجـه خـواهیـد شـد تـنها کـسی

کـه سهمـی از دارایـیـتان نـدارد، خـودتـان هـستید 

پـس تـا زنـده هـستیـد... 

نـسبت بـه خـود سـخاوت داشتـه بـاشیـد.




تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

آه! ای کاش می شد
با قدری شعر و ذره ای عشق،
نفرت را از جهان پاک کرد..

پابلو نرودا

 



تاريخ : دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٤ | ۳:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 از دوستانی که واسه شغل و مغازشون کارت چاپ میکنن،

خواهشمندم ضخامتش رو نازک تر بگیرن که راحت تر بره لای دندون!!!

 




تاريخ : دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

- تو جیب جا میشه؟

- نه

- جون داره ؟ 

- نه !

- اووووووووخی ! چلا مُولده؟!

 





تاريخ : دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

گدایی هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما مرد گدا همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و گدا همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد.

تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه آن گدا را آنطور دست می‌انداختند، ناراحت شد.
در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند.
گدا پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام!
«اگر کاری که می کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.»



تاريخ : یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net



تاريخ : یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

میدونید چرا لب گوسفند تو کله پاچه نیست ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.

خدایییش اگه بود روت میشد به کله پاچه فروش بگی آقا یه لب بده!!!



تاريخ : پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


ﺩﺯﺩ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﮐﺸﻴﺪ : ﻫﻤﻪ ﺷﻤﺎ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺑﺎﻧﮏ ﻫﺴﺘﻴﺪ، ﺣﺮﮐﺖ ﻧﮑﻨﻴﺪ . ﭘﻮﻝ ﻣﺎﻝ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺗﻌﻠﻖ ﺩﺍﺭﺩ .
ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﻴﻦ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﻴﺪﻧﺪ . ﺍﻳﻦ ﺷﻴﻮﻩ (ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺗﻔﮑﺮ )  ﻧﺎﻡ ﺩﺍﺭﺩ، ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺷﻴﻮﻩ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻥ .
ﻫﻨﮕﺎﻣﻴﮑﻪ ﻳﮏ ﺧﺎﻧﻢ ﺑﺼﻮﺭﺕ ﺗﺤﺮﻳﮏ ﺁﻣﻴﺰﯼ ﺭﻭﯼ ﻣﻴﺰ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﻴﺪ، ﺩﺯﺩ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﮐﺸﻴﺪ : ﺧﺎﻧﻢ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻴﮑﻨﻢ ﻣﺘﻤﺪﻥ ﺑﺎﺷﻴﺪ ! ﺍﻳﻦ ﻳﮏ ﺩﺯﺩﯼ ﺍﺳﺖ ﻧﻪ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﺟﻨﺴﯽ .
ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﻮﻳﻨﺪ؛ ( ﮐﺎﺭ ﮐﺸﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ ) ﺭﻭﯼ ﭼﻴﺰﯼ ﺗﻤﺮﮐﺰ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﮑﺎﺭ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺩﻳﺪﻩ ﺍﻳﺪ .
ﻫﻨﮕﺎﻣﻴﮑﻪ ﺩﺯﺩﺍﻥ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ، ﺟﻮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﺪﺭﮎ ﻟﻴﺴﺎﻧﺲ ﻣﺪﯾﺮﯾﺖ ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻧﯽ ﺩﺍﺷﺖ ( ﺑﻪ ﺩﺯﺩ ﭘﻴﺮﺗﺮ ) ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺶ ﮐﻼﺱ ﺳﻮﺍﺩ ﺩﺍﺷﺖ  ﮔﻔﺖ : ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ، ﺑﻴﺎ ﺗﺎ ﺑﺸﻤﺎﺭﻳﻢ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻳﻢ.
ﺩﺯﺩ ﭘﻴﺮﺗﺮ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ؛ » ﺗﻮ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺣﻤﻖ ﻫﺴﺘﯽ، ﺍﻳﻨﻬﻤﻪ ﭘﻮﻝ ﺷﻤﺮﺩﻥ ﺯﻣﺎﻥ
ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺯﻳﺎﺩﯼ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﺩ . ﺍﻣﺸﺐ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺧﺒﺮﻫﺎﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﮔﻔﺖ ﻣﺎ ﭼﻘﺪﺭ
ﺍﺯ ﺑﺎﻧﮏ ﺩﺯﺩﻳﺪﻩ ﺍﻳﻢ!
ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﻣﯿﮕﻮﻳﻨﺪ :( ﺗﺠﺮﺑﻪ ) . ﺍﻳﻨﺮﻭﺯﻫﺎ، ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﻭﺭﻗﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﺥ ﮐﺸﻴﺪﻩ ﻣﯿﺸﻮﺩ .
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﺯﺩﺍﻥ ﺑﺎﻧﮏ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﻣﺪﻳﺮ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﻪ ﺭﻳﻴﺲ ﺧﻮﺩﺵ ﮔﻔﺖ، ﻓﻮﺭﯼ ﺑﻪ ﭘﻠﻴﺲ ﺧﺒﺮ ﺑﺪﻫﻴﺪ . ﺍﻣﺎ ﺭﻳﻴﺲ ﺍﺵ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :  ﺗﺎﻣﻞ ﮐﻦ ! ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻣﺎ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻫﻢ 10 ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﺍﺯ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺮﺩﺍﺭﻳﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻥ 70 ﻣﻴﻠﻴﻮﻧﻰ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﺎﻧﮏ ﻧﺎﭘﺪﻳﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﺑﻴﺎﻓﺰﺍﻳﻴﻢ!
ﺍﻳﻨﺮﺍ ﻣﯿﮕﻮﻳﻨﺪ ( ﺑﺎ ﻣﻮﺝ ﺷﻨﺎ ﮐﺮﺩﻥ ) ﭘﺮﺩﻩ ﭘﻮﺷﯽ ﺑﻪ ﻭﺿﻌﻴﺖ ﻏﻴﺮﻗﺎﺑﻞ ﺑﺎﻭﺭﯼ ﺑﻪ ﻧﻔﻊ ﺧﻮﺩﺕ !
ﺭﻳﻴﺲ ﮐﻞ ﻣﯽ ﮔﻮﻳﺪ: » ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺧﻮﺏ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﺮﻣﺎﻩ ﺩﺭ ﺑﺎﻧﮏ ﺩﺯﺩﯼ ﺑﺸﻮﺩ .
ﺍﻳﻨﺮﺍ ﻣﯿﮕﻮﻳﻨﺪ (ﮐﺸﺘﻦ ﮐﺴﺎﻟﺖ) ﺷﺎﺩﯼ ﺷﺨﺼﯽ ﺍﺯ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻭﻇﻴﻔﻪ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ .
ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ، ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﺍﻋﻼﻡ ﻣﻴﮑﻨﺪ 100 ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﺩﻻﺭ ﺍﺯ ﺑﺎﻧﮏ ﺩﺯﺩﻳﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ .
ﺩﺯﺩ ﻫﺎ ﭘﻮﻟﻬﺎ ﺭﺍ ﺷﻤﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﻤﺮﺩﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪ 20 ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﻧﺪ . ﺩﺯﺩﺍﻥ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻭ ﺷﺎﮐﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ : » ﻣﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻭ ﺟﺎﻥ ﺧﻮﺩﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺘﻴﻢ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ 20 ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﮔﻴﺮﻣﺎﻥ ﺁﻣﺪ . ﺍﻣﺎ ﺭﻭﺳﺎﯼ ﺑﺎﻧﮏ 80 ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﺭﺍ ﺩﺭﻳﮏ ﺑﺸﮑﻦ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ . ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺩﺭﺱ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﺎ ﺍﻳﻨﮑﻪ
ﺩﺯﺩ ﺑﺸﻮﺩ .
ﺍﻳﻨﺮﺍ ﻣﯿﮕﻮﻳﻨﺪ ( ﺩﺍﻧﺶ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻃﻼ ﺍﺭﺯﺵ ﺩﺍﺭﺩ)
ﺭﻳﻴﺲ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﻣﯿﺨﻨﺪﻳﺪ ﺯﻳﺮﺍ ﺍﻭ ﺿﺮﺭ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﺭ ﺳﻬﺎﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﻧﮏ ﺩﺯﺩﯼ ﭘﻮﺷﺶ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﺍﻳﻨﺮﺍ ﻣﯿﮕﻮﻳﻨﺪ( ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ ﺷﻨﺎﺳﯽ وﺟﺴﺎﺭﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻄﺮ ﺗﺮﺟﻴﺢ ﺩﺍﺩﻥ)
ﺩﺯﺩﺍﻥ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﭼﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ؟

 

دزد های خنده دار بانک



تاريخ : پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

صاحبِ بیمارترین افکار و خشن ترین قلبها مردانی هستند که زود به زود عاشق می شوند.

روسکین

 

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

” قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و …
این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.
توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .
چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .
تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان ، یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.
از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و …
در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.
وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.
به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .
اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.
ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.
محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.
هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !
اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .
انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد
این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .
باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم  ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

 



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

شکارچی پرنده سگ جدیدی خریده بود، سگی که ویژگی منحصر به فردی داشت. این سگ میتوانست روی آب راه برود. شکارچی وقتی این را دید نمی توانست باور کند و خیلی مشتاق بود که این را به دوستانش بگوید. برای همین یکی از دوستانش را به شکار مرغابی در برکه ای آن اطراف دعوت کرد.

او و دوستش شکار را شروع کردند و چند مرغابی شکار کردند. بعد به سگش دستور داد که مرغابی های شکار شده را جمع کند. در تمام مدت چند ساعت شکار، سگ روی آب می دوید و مرغابی ها را جمع می کرد. صاحب سگ انتظار داشت دوستش درباره این سگ شگفت انگیز نظری بدهد یا اظهار تعجب کند، اما دوستش چیزی نگفت.

در راه برگشت، او از دوستش پرسید آیا متوجه چیز عجیبی در مورد سگش شده است؟ دوستش پاسخ داد: آره، در واقع، متوجه چیز غیرمعمولی شدم. سگ تو نمی تواند شنا کند.!!!

نکته: بعضی از افراد همیشه به ابعاد و نکات منفی توجه دارند. و نقاط مثبت را نمیبینند.اینگونه نباشید.

 




تاريخ : پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مسواک زدن دندان های اسب آبی باغ وحش اوزاکا ژاپن



تاريخ : پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
شش هزار فیلیپینی با پوشیدن تی شرت های زرد و سیاه صحنه لبخند درست کردند و نام خود را در کتاب رکوردهای گینس به عنوان بازسازی بزرگ ترین صحنه لبخند ثبت کردند

شش هزار فیلیپینی با پوشیدن تی شرت های زرد و سیاه صحنه لبخند درست کردند و نام خود را در کتاب رکوردهای گینس به عنوان بازسازی بزرگ ترین صحنه لبخند ثبت کردند



تاريخ : پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

خار خندید و به گل گفت سلام
و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی نزدیک آمد،
گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت سلام...

گل اگر خار نداشت
دل اگر بی غم بود
اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ نبود،
زندگی،
عشق،
اسارت،
قهر و آشتی،
همه بی معنا بود . . . .

 




تاريخ : چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 اهای دختری که قرار بود تو دانشگاه به هم برخورد کنیم ، برگه هات بریزه زمین بعدش من جمعش کنم بدم بهت ، بعد عاشقت بشم. من تو کنکور گند زدم، منتظر من نباش الان پیش اوس ممد دارم بنایی میکنم!!!

 




تاريخ : چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب اما هزار شب است که پشیمانم که چرا یک شب عاشقی نکرده ام

 




تاريخ : چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

من رودخانه‌ای را می‌شناسم

که با دریا قهر کرد

و عاشقانه

به فاضلاب ریخت!

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

از سوی شهرداری پاریس «حدود یک میلیون قفل به وزن چهل و پنج تن از پل عشاق پاریس برداشته می‌شود»

پل عابر پیاده «پون دز آر»، یا پل هنرها یکی از پل‌های عابر پیاده در پاریس پایتخت فرانسه که به پل عشاق نیز معروف است، مدت‌ها است زیارتگاه گردش‌گرانی است که می‌خواهند با بستن یک قفل به نرده‌های فلزی آن عشق خود را جاودانه کنند.
روز دوشنبه اول ژوئن، ماموران شروع به برداشتن صدها هزار قفلی کردند که عشاق، بر دیواره «پون دز آر»، در پاریس بسته بودند زیرا سنگینی این سمبل‌های عشق، بنای قرن نوزدهمی پل را در معرض خطر قرار داده است.

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﺮﺩﻡ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ, ﮔﻔﺘﻢ ﻫﻤﯿﻨﺠﺎ ﺗﻮ ﺣﯿﺎﻁ ﺑﭽﺮﺥ
ﺗﺎ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﻡ .
ﺑﻌﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺩﯾﺪﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺯﯾﺮ ﺁﻻﭼﯿﻖ ﺑﺎ ۷- ۸ ﺗﺎ ﺩﺧﺘﺮ،
ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﭼﺎﯾﯽ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺟﻮﻭﻧﯿﺶ ﺗﻌﺮﯾﻒ
ﻣﯿﮑﻨﻪ .
ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﺗﻮ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﮐﺎﻏﺬ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻪ
ﺑﯿﺎ ﺑﺮﺍﺕ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﮔﺮﻓﺘﻢ, ﻓﻘﻂ ﺍﯾﻦ ۲ ﺗﺎ ﮐﻪ ﺟﻠﻮﺵ
ﻋﻼﻣﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺷﻮﻫﺮ ﺩﺍﺭﻧﺎ !!!

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

مجری: جیگر تو چرا امروز انقدر ساکتی؟
جیگر: عاشق شدم! عاشق شدم! عاشق شدم!
مجری: بله!؟ مگه خرها هم عاشق میشن!؟
فامیل: آقای مجری با این مهریه های امروزی دیگه فقط خران که عاشق میشن!
جیگر: جیگرم! جیگرم! جیگرم!
مجری: خب حالا طرف کی هست!؟ ایشون هم مثل شما خر...ببخشید جیگره!؟
فامیل: آقای مجری حتماٌ خره که قبول کرده زن این شه دیگه!
جیگره: نه...مثل من نیست! آهوئه! آهوئه! آهوئه!
فامیل: رفتی عاشق آهو شدی الاغ!؟ تو با این اعتماد به نفست چطور سلطان جنگل نشدی!؟

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دوست دارم که:

 اونقدر بخندی که صدای خنده هات بشه زیباترین موسیقی کائنات.

 از شادی اونقدر پر بشی که سرریزش همه ی مردم دنیارو سیراب کنه

 روزیت اونقدر زیاد بشه که مجرایی باشی برای رسوندن روزی خیلیا

همیشه بهترین افکار به سراغت بیان و تو درست ترین تصمیماتو بگیری

 




تاريخ : دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بابا داشت روزنامه میخوند بچه گفت: بابا بیا بازی! بابا که حوصله بازی نداشت ی تیکه از روزنامه رو که نقشه دنیا بود رو تیکه تیکه کرد وگفت فرض کن پازله درستش کن! چند دقیقه بعد بچه درستش کرد .بابا باتعجب پرسید: توکه نقشه دنیارو بلدنیستی چطور درستش کردی؟ بچه گفت: پشت نقشه چند آدم را نشان میداد.ادمای پشت روزنامه رو درست کردم دنیا خودش درست شد...!!!

 




تاريخ : دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


لب ها
انگشت ها
پلک ها

انسان آسیب پذیرترین اندام ها را
برای بیان عشق انتخاب می کند!

رضا ثروتی  



تاريخ : دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

دیشب به مامانم میگم یه دختری هست خیلی منو دوست داره چیکار کنم…؟

میگه بیخیالش شو...

میگم چرا ؟

میگه چون کسی که تو رو دوست داره حتما یه ایرادی داره!

 



تاريخ : یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

از گورخره پرسیدم:
«تو سفیدی و راه‌راه سیاه داری،
یا اینکه سیاهی و راه‌راه سفید داری؟»

گورخره به جای جواب دادن پرسید:
«تو خوبی فقط عادت های بد داری،
یا بدی و چند تا عادت خوب داری؟
ساکتی بعضی وقت ها شیطونی،
یا شیطونی بعضی وقت ها ساکت می‌شی؟
ذاتاً خوشحالی بعضی روزها ناراحتی،
یا ذاتاً افسرده ای بعضی روزها خوشحالی؟
لباس هات تمیزن فقط پیرهنت کثیفه،
یا کثیفن و شلوارت تمیزه؟»
گورخر پرسید و پرسید،
و باز هم پرسید و پرسید و پرسید.

دیگه هیچ وقت از گورخرها درباره‌ی راه‌راهاشون
چیزی نمی‌پرسم.

شل سیلور استاین

والپیپر گورخر


تاريخ : یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

لایق تو کسی نیست 
جز آنکس که تو را انتخاب کند، نه امتحان
تو را نگاه کند، نه آنکه ببیند
تو را حس کند، نه این که لمس کند
تو را بسازد، نه آنکه ویران کند
تو را بیاراید، نه آنکه بیازارد
تو را بخنداند، نه آنکه برنجاند
تو را دوست بدارد و بدارد و بدارد
ﺳﺎﺩﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ، ﺍﻣﺎ ﺳﺎﺩﻩ ﻋﺒﻮﺭ ﻧﮑﻦ 
اﺯ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺍﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ !
ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩ،
ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ باز نگرد ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ کسی که ﺑﻪ رنجاندنتﻋﺎﺩﺕ دارد
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺷﺎﻫﺮﮒ ﺣﯿﺎﺗﺖ را ﺩﺭ ﺩﺳتهایش ﯾﺎﻓﺘﯽ !
ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ :
ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺍﺭﺯﺵ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺍﺭﺯشهایت ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ

 




تاريخ : یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

به ساعت ها بگوئید، بخوابند
بیهوده زیستن را 
نیازی به شمارش نیست

 




تاريخ : یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یک گرگ و توله گرگ در باغ وحشی در جمهوری چک

 




تاريخ : یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٤ | ٥:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ماهیگیر چینی



تاريخ : یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٤ | ٥:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجلس میهمانی بود...

پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود...

اما وقتی که بلند شد، 
عصای خویش را بر عکس بر زمین نهاد...

و چون دسته عصا بر زمین بود، 
تعادل کامل نداشت...

دیگران فکر کردند که او چون پیر شده، دیگر حواس خویش را از دست داده

و متوجه نیست که عصایش را بر عکس بر زمین نهاده...

به همین خاطر 
صاحبخانه با حالتی که خالی از تمسخر نبود،
به وی گفت:

پس چرا عصایت را بر عکس گرفته ای؟!

پیر مرد آرام و متین پاسخ داد:

زیرا انتهایش خاکی است!

می خواهم فرش خانه تان خاکی نشود..

 



تاريخ : پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زن به شوهرش میگه: تو هندوستان یک زن رو به قیمت یک گوسفند فروختند؛ به نظر تو این بی‌انصافی نیست؟! شوهره میگه: نه اگه زن خوبی ‌باشه ‌می‌ارزه!

 




تاريخ : پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بعد از نماز جماعت . شیخ میکرفون را دستش میگیره و میگه میخوام کسی را بهتون معرفی کنم که قبلا دزد بوده ،  مشروب و مخدرات مصرف میکرده و خدا الان اونرو هدایت کرده همه چی رو گذاشته کنار .بعد از او خواست که بیاد میکروفن را بگیره و خودش همه چیز را تعریف کنه که چه جوری توبه کرده بعدش طرف اومد شروع کرد به صحبت گفت:من دزدی میکردم معصیت میکردم خدا ابروم رو نبرد اما از وقتی توبه کردم این شیخ ابروم رو همه جا برده!

 




تاريخ : پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
شستن اسب برنده مسابقات اسب سواری در کنتاکی آمریکا

شستن اسب برنده مسابقات اسب سواری در کنتاکی آمریکا



تاريخ : پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

خیلی وقتا موجها بی ساحلند، قاصدکها بی مقصدند و رها ، و ما آدما تنها و بدون

سرزمین ! 

موجها ،قاصدکها و ما آدما دنبال یه آغوشیم که به اون پناه ببریم تا آرام بگیریم....! 

 




تاريخ : چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دیشب گارسون تو رستوران از بانویی محترم و های کلاس پرسید: پیتزاتونو 12

تیکه کنم یا6 تیکه؟؟؟

بانوی جنتل وومن! گفت: وای نه 12 تیکه زیاده ! نمیتونم بخورم !

همون 6 تیکه ش کنید!!!

 




تاريخ : چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﭘﺴﺮﺍﻳﻲ ﮐﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻥ ﺗﻮ ﺍﻳﻨﺘﺮﻧﺖ ﻣﺦ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺭﻭ ﺑﺰﻧﻦ ﺑﺪﻡ ﻣﻴﺎﺩ.

ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻧﻮﻣﺎﻳﻲ ﮐﻪ ﻣﻮﺍﻓﻘﻦ ﺷﻤﺎﺭﺷﻮﻧﻮ ﺑﺰﺍﺭﻥ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻴﻢ!!!

 




تاريخ : چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

عاشق نباشی حال لیلا را نمی فهمی
تنهایی تلخ زلیخا را نمی فهمی

هاجر نباشی چاه زمزم را نمی یابی
نازا نباشی درد سارا را نمی فهمی

شاید بدانی حال عیسا و صلیبش را
اما غم و اندوه عذرا را نمی فهمی

آدم شدن سهم بزرگی نیست وقتی که
در عطر و رنگ سیب، حوا را نمی فهمی

بی وقفه می کوبی به طبل عاشقی اما
عاشق ترین مخلوق دنیا را نمی فهمی

یک قطره ای در گوشه ی یک چشم می مانی
صدسال دیگر راه دریا را نمی فهمی

یا این غزل را در دلت تصدیق خواهی کرد
یا مثل من مردی و اینها را نمی فهمی.

سرخوش پارسا

 

 



تاريخ : چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٤ | ۸:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

چهار نفر بودند. اسمشان اینها بود.

  همه کس

یک کسی

هر کسی

هیچ کسی

کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند، هرکسی می توانست این کار را بکند ولی هیچ کس اینکار را نکرد. یک کسی عصبانی شد چرا که این کار کار همه کس بود اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد.

سرانجام داستان این طوری شد هرکسی، یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد!!؟

حالا ما جزء کدامش هستیم؟

 




تاريخ : سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 موسی مندلسون پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت.موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند.

دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید :
- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت :
- بله، شما چه عقیده ای دارید؟
- من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت: «همسر تو گوژپشت خواهد بود»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن»فرمتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید. او سال های سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.   
 
 



تاريخ : سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

سی چندسال پیش در سوم خرداد از رادیو اعلام شد:

شنوندگان عزیز توجه فرمایید! خرمشهر آزاد شد.

وامروز مصادف با سوم خرداد باز هم در رادیو اعلام شد: شنوندگان عزیز بنزین ازاد شد!!! 



تاريخ : سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

معنای تنهایی را،

کوهی می‌داند،

که یک سلام ساده‌ی تو را،

صد بار،

پاسخ می‌گوید...

 



تاريخ : دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

روزی دانایی وارد یک آسیاب گندم شد.
دید آسیاب به گردن یک قاطر بسته شده.
قاطر می‌چرخید و آسیاب کار می‌کرد.
به گردن قاطر یک زنگوله آویزان بود.
از آسیابان پرسید: «برای چه به گردن قاطرت زنگوله بسته‌ای؟
آسیابان گفت: «برای اینکه اگر ایستاد بدانم که قاطرم کار نمی‌کند».
مرد دانا دوباره پرسید: «خب! شاید قاطر از کار کردن ایستاد و الکی سرش را تکان داد، از کجا می‌فهمی؟»

آسیابان گفت: «برو کلک ! تو این راهها را رفته ای! . این قرطی بازیها رو به قاطر من یاد نده!!!

 



تاريخ : دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دختران گرامی عضو در شبکه های مجازی!

ﺗﺎ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮﺗﻮﻥ ﺩﻋﻮﺍﺗﻮﻥ ﻣﯿﺸﻪ
ﺳﺮﯾﻊ ﻧﯿﺎﯾﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺰﻧﯿﺪ ...single
ﯾﮑﻢ ﺟﻨﺒﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻦ !
ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺩﻋﻮﺍﻡ ﻣﯿﺸﻪ ﻣﯿﺎﻡ ﺑﺰﻧﻢ yatim ؟!

 



تاريخ : دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یه عروس و داماد میرن مسافرت، مادر داماد هم باهاشون میره. عروس می پرسه: اسم این مسافرت چیه؟ داماد میگه: ماه عسل. میگه: پس مادرت چیه؟ میگه: زنبور عسل!!!

 




تاريخ : دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

نمایش عمومی 1600 پاندای مقوایی در سئول



تاريخ : دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

امروز دلم به حال انگشت وسطی پام سوخت
طفلی خیلی مظلومه . . .

نه مث شست تو چشه
نه مث اون کنار شست بلنده
نه مث این دو تا کناری به درو دیوار می خوره!

همین طور تنها؛
زندگیش یکنواخت . . .
فقط زنده س
زندگی نمی کنه

مث خودم . . . !

 




تاريخ : یکشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

چه ایده بدی بوده، دایره ای ساختنِ ساعت!
احساس می کنی همیشه فرصت تکرار هست...
اما ساعت دروغ می گوید؛ 
زمان دور یک دایره نمی چرخد!
زمان بر روی خطی مستقیم می دود،
و هیچگاه،
هیچگاه،
هیچگاه باز نمی گردد ...
ایده ساختن ساعت به شکل دایره، 
ایده جادوگری فریبکار بوده است!
ساعتِ خوب، ساعت شنی است!
هر لحظه به تو یادآوری می کند که 
دانه ای که افتاد دیگر باز نمی گردد.
اگر روزی خانه بزرگی داشته باشم،
به جای همه دکورها و مجسمه ها و ستون ها،
ساعت شنی بزرگی برای آن خواهم ساخت،
و می گویم
در آن ساعت شنی، 
آنقدر شن بریزند که تخلیه اش به اندازه متوسط عمر یک انسان طول بکشد...!
تا هر لحظه که روبرویش می ایستم به یاد بیاورم که زمان،
«خط» است نه «دایره»!
و زمان رفته دیگر باز نمی گردد...!

 



تاريخ : یکشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یک دانشجو، عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود.
بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد.

اما دختر خانوم  عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد.
بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه…
روزها از پی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت : ” من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت “
اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن.

ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد.
چهار سال آزگار گذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!!

نتیجه اخلاقی این ماجرا
.
.
.
.
.
.
.
.
پسرهای دانشجو هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند!!!

 




تاريخ : یکشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

پدرم مى گفت:
مردم ٢ گروه هستند ،
بخشنده ها و گیرنده ها...
گیرنده ها بهتر مى خورند،
اما...
بخشنده ها بهتر مى خوابند-

توماس مارلو

 




تاريخ : یکشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

خانمه دوقلو حامله بوده، نه ماهش تموم میشه اما نمیزاد.
از شکمش عکس رنگی میگیرن میبینن پسره بند ناف دختره رو گرفته و میگه : بی غیرتم اگه بذارم لخت بری بیرون!




تاريخ : یکشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مردی عاشق به زنش میگه :                 

میخوای خورشید من باشی؟

زنش میگه :معلومه که میخوام.

مرد میگه : پس 150 میلیون کیلومتر از من دور شو!!!

 



تاريخ : شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

وقتی یه دختر یه پسری رو دوست داره هیچ کسی از این موضوع خبر نداره به جز خود دختره.
ولی وقتی یه پسری عاشق یه دختری میشه همه از این موضوع خبر دارن به جز خود دختره.

 




تاريخ : شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()