ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺑُﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ بقالی ﯾﻪ ﺩﻭﻧﻪ
لواشک ﺧﺮﯾﺪﻡ،
ﺭﻓﺘﻢ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺩﻭﺗﺎﺳﺖ ﭼﺴﺒﯿﺪﻥ ﺑﻬﻢ !!
ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ دیگه ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﭼﺸﻤﮕﯿﺮﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘم!

 

 

 

میدونم که الان دهانها آب افتاده!



تاريخ : پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺭﻭﺯﻱ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﺍﺯ ﺷﯿﺨﯽ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﻋﺎﺷﻖ
ﯾﮑﺪﯾﮕﺮﻧﺪ ﻭﻟﻲ ﻋﻼﻗﻪ ﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻧﻤﯿﮑﻨﻨﺪ ! ؟
.
.
.
.

ﺷﯿﺦﻗﻮﻃﻲ ﻛﺒﺮﻳﺘﻲ ﺍﺯ ﺟﻴﺐ ﺩﺭﺍﻭﺭﺩ ﺳﻪ ﻧﺦ
ﻛﺒﺮﻳﺖ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺩﻭ ﻧﺦ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺭ ﻗﻮﻃﻲ
ﻧﻬﺎﺩ ﺁﻥ ﻳﻚ ﻧﺦ ﺭﺍ ﻧﺼﻒ ﻛﺮﺩ ﻭﺑﺎ ﺁﻥ ﻧﺼﻔﻪ ﻛﻪ ﻧﻮﻙ
ﺗﻴﺰﻱ ﺩﺍﺷﺖ ﻻﻱ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺗﻤﻴﺰ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﻣﯿﮕﯽ ﭼﮑﺎﺭ ﮐﻨﻢ؟؟!!!

 




تاريخ : پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٩:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

تو ﻋﺮﺑﺴﺘﺎﻥ ﻭﻗﺘﻰ ﻫﻮﺍ ﺩﻭ ﻧﻔﺮﻩ ﺳﺖ ﻫﻴﭻ ﮐﺎﺭ ﺧﺎﺻﻰ ﻧﻤﻴﮑﻨﻦ ، ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﻴﺸﻦ ﻫﻮﺍ ﭘﻨﺞ ﻧﻔﺮﻩ ﺑﺸﻪ , ﺑﺎ ۴ تا ﺯﻧﺎﺷﻮﻥ ﺑﺮﻥ ﺑﻴﺮﻭﻥ !
ای بابا اونام زندگیشون سخته ها .

 




تاريخ : پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٩:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بدترین عادات را عشق تو به من آموخت، به من آموخت که شبی هزار بار فال قهوه بگیرم و به عطاران و طالع بینان پناه برم ، به من آموخت که از خانه بیرون زنم و پیاده رو ها را متر کنم و صورتت را در باران ها جستجو کنم و در نور ماشین ها و در لباس های ناشناختگان ، عشقت به من چیز هایی آموخت که روی آن ها حسابی هرگز باز نکرده بودم...
و اینچنین تو را می برد به جاهای ناشناخته در ته ته جانت و اعماق روحت.

 

نزار قبانی

 



تاريخ : پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٩:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

من که خود صید تو هستم، دام می خواهی چه کار؟
بیش ازین آهوی خود را رام می خواهی چه کار؟
پشتِ سرگفتی فلانی را نمیارم به یاد
روبرو با من بگو، پیغام می خواهی چه کار؟
هرچه گفتی من همان کردم، چرا پس دشمنی؟
من دعاگوی توأم، دشنام می خواهی چه کار؟
خون من درشیشه کردی، ناگهان جانم بگیر
سربکش لاجرعه مِی را، جام می خواهی چه کار؟
کشته ی عشق تو هستم نازنین، از چون منی
صبر می خواهی چه کار، آرام می خواهی چه کار؟
پسته ی خندان ندارد قیمتی پیش لبت
با چنان چشمی دگر بادام می خوا هی چه کار؟
از کنایات نهان آکنده است ابروی تو
با چنین صنعت بگو ایهام می خواهی چه کار؟
کفتر جلدِ کسی هرگز نخواهد شد دلت
می پری زین سو به آن سو، بام می خواهی چه کار؟
من ز عشقت سوختم اما دلت با دیگری ست
یارِ چون من پخته داری، خام می خواهی چه کار؟
در زدم، در را نکردی باز و گفتی کیستی؟
از شهیدان تو هستم، نام می خواهی چه کار؟

 

افشین علا




تاريخ : پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

اگر پشت سر یک زن بد شنیدید
بدانید دو حالت دارد :
اگر گوینده مرد است بی شک توانایی به دست آوردن او را نداشته است
!!! اگر زن است بدانید توانایی رقابت با او را نداشته !!

 




تاريخ : پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

واسه مردی بمیر که واست...

.

.

.

.

.

.

.

عابر بانکشو دربیاره ، بچپونه تو کیفت!

ها چیه ؟
خوب تب کنه که چی بشه ؟!
واست آب و نون میشه؟
تب کنه پول و لباس و مسافرت میشه واسه تو؟
یه کم واقع بین باش!!!



تاريخ : چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٩:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ﺗﻮ ﻣﺘﺮﻭ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ :آزادی ﻣﯿﺨﺎﻡ ﺑﺮﻡ.

ﮔﻔﺘﻢ: ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻄﺖ ﺭﻭ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﯽ،

ﺍﻭﻧﻢ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﯿﻔﺶ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺳﯿﻢ ﮐﺎﺭﺕ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﺮﺍﻧﺴﻞ ﺑﻬﺘﺮﻩ ﯾﺎ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﻭﻝ ؟!
.
.
.
.
.
.
.
.
میگن 32 نفر از مسافرا خودشونو تو مترو در حال حرکت پرت کردن پایین !

 



تاريخ : چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٩:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

اصلا خدا زن ها را آفریده
تا نازشان خریدار داشته باشد
زن ها آفریده شده اند تا زن باشند 
و مردها با تمامِ مردانگیشان
با تمامِ غرورشان
به پایِ بهانه هایشان بنشینند
زن ها آفریده شده اند
تا در عینِ سادگی هایِ کودکانه ی شان
تکیه گاهِ خستگی هایِ شبانه ی 
مردانه باشند

زن ها اگر زن باشند
آن هم به معنی واقعی کلمه
خدا هم گاهی 
شانه هایشان را
برایِ خستگی هایش
نیازمند می شود



تاريخ : چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یه روز به رضـــــــاشاه گفتن:کرایه درشکه خیلی گرون شده!!!
لباس مبدل شخصی پوشید،رفت میدون توپخونه.به یه درشکچی گفت:آهای تاشمرون چقد میگیری؟
درشکچی بدون اینکه بشناسه گفت:مابه نرخ دولتی کارنمیکنیم.
رضاشاه: ۵ شاهی؟
یارو:بروبالا
رضاشاه: ۱۰ شاهی؟
یارو:بروبالا
رضاشاه: ۱۵ شاهی؟
یارو:بروبالا
رضاشاه: ۳۰ شاهی؟
یارو:بزن قدش
سوارشد.یارو نگاهی به رضاشاه انداخت گفت:سربازی؟
رضاشاه:بروبالا
یارو:گروهبانی؟
رضاشاه:بروبالا
یارو:افسری؟
رضاشاه:بروبالا
یارو:فرماندهی؟
رضاشاه:بروبالا
یارو:نکنه رضاشاهی؟
رضاشاه:بزن قدش!
یارو رنگش عوض شد
یارو:منو می برید زندان؟
رضاشاه:بروبالا
یارو:تبعید میکنید؟
رضاشاه:بروبالا
یارو:اعدام می کنید؟
رضاشاه:بزن قدش !!!

 




تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۳:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

فقط ۲ چیز تو دنیا هست که باید نگرانش باشی: این که ببینی سالمی یا مریضی! اگه سالمی که نگرانی نداره... اگه مریضی ۲ چیز هست که باید نگرانش باشی: این که میمیری یا زنده میمونی! اگه زنده میمونی که نگرانی نداره... اگه میمیری ۲ چیز هست که باید نگرانش باشی: این که میری بهشت یا جهنم! اگه میری بهشت که نگرانی نداره! اگه میری جهنم..... اونجا اونقدر آشنا میبینی که اصلاً جای نگرانی نیست! پس هیچ چیز ارزش نگرانی نداره شاد باش...

 




تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۳:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍباﮐﺴﯽ ﺑﺰﻥ ﮐﻪ
ﺑﺎﺟﻐﺮﺍﻓﯿﺎﯼ ﮐﻠﻤﺎﺗﺖ ﺁﺷﻨﺎﺳﺖ!
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﯾﮏ ﮐﻮﻩ ﯾﺨﯽ ﻣﯽﺷﻮﯼ
،ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﺷﻮﺩوﺁﺑﺖ ﮐﻨﺪ..
ﺁﺭﺍﻡ
ﺁﺭﺍﻡ
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ میداندﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ میکنی
ﯾﻌﻨﯽ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺖ ﺟﺎﯾﯽ ﮔﯿﺮﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ
"ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﺗﻮﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﺪ.

 




تاريخ : دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ:
ﺷﺮﻁ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ؛
ﺍﯾﻦ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺭﻭ از ﺑﺎﻻﯼ ﮐﻮﻩ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺣﺘﯽ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺯﺵ ﮐﻢ ﺑﺸﻪ بیاری من بخورم
ﭘﺴﺮ ﺭفت و ﺑﺮﮔﺸﺖ ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩ ﺩﯾﺪ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﭘﺮﻩ!!و اونو خورد
ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﮐﺮﺩ.
ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪﻥ ﻣﺎ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﺁﺏ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﯾﺨﺖ ﻭﻟﯽ ﺣﺎﻻ ﭘﺮ ﺑﻮﺩ!
ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ: ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﻋﺸﻘﻢ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ
ﺍﺷﮏ ﺑﺮﯾﺰﻡ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺷﮑﻬﺎﻡ ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﯾﺨﺖ ولی چون کافی نبود توش شاشیدم!
شرمنده ولی این قرار بود عاشقانه بشه ولی هر کاری کردم نشد...باز هم معذرت!



تاريخ : دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

آدمایی که از رابطه های طولانی میان بیرون خطرناکن …
چون اونا میفهمن ،
میشه یه چیزایی رو از دست داد، و نمرد !


ژوان هریس

 




تاريخ : یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٩:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زنگ زدم به جایی برای کار کردن.

صاحب کار بهم گفت :در ازای

15 روز کار و 15 روز استراحت در ماه مبلغ 600 هزار تومان حقوق.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺍﻭﻥ ۱۵ ﺭﻭﺯ ﺭﻭ ﻫﻢ ﻧﯿﺎﻡ ﻣﺎﻫﯽ ۳۰۰ ﺗﻮﻣﻦ؟!

ﻫﯿﭽﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﯾﮑﻢ ﻓﺤﺶ ﻫﺎﯼ ﺟﺪﯾﺪ ﺍﺯﺵ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻢ!

 




تاريخ : یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٤:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

برام اس ام اس اومده... از اتاق دویدم سمت گوشیم مامانم تا منو دیده میگه : اس ام اس اومده برات، استخوون که پرت نکردن!!
.
.
.

.

.
.

.

نابود شدم...میفهمى؟!

 




تاريخ : یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٤:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ﺩﺭ ﻳﮏ ﻓﻴﻠﻢ ﺧﺎﺭﺟﻲ ﺯﻧﻲ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻳﮏ ﺳﻴﻠﻲ
ﺯﺩ .
ﺷﻮﻫﺮﺵ ﮔﻔﺖ : ﻋﺰﻳﺰ ﺩﻟﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﭼﻲ ﻣﻴﺰﻧﻲ؟
ﮔﻔﺖ : ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺑﺒﻴﻨﻢ ﭼﻘﺪ ﺩﻭﺳﻢ ﺩﺍﺭﻱ !
ﺷﻮﻫﺮ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻳﮏ ﻋﺎﻟﻤﻪ ﺑﻮﺳﺶ ﮐﺮﺩ.
ﺯﻥ ﺍﻳﺮﺍﻧﻲ ﺍﻳﻦ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺗﻘﻠﻴﺪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻳﮏ ﺳﻴﻠﻲ
ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺯﺩ .
.
.
.
.
.
.

ﺯﻥ ﺭﺍ ﻭﻗﺘﻲ ﻏﺴﻞ ﻣﻴﺪﺍﺩﻧﺪ ﻫﻨﻮﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﻪ ﻟﺐ
ﺩﺍﺷﺖ.
ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺳﻮﻱ ﺍﻭﺳﺖ.

 




تاريخ : یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۳:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

خشم اسیدی است که به ظرف خود بیشتر از کسى که به آن پاشیده می شود ضرر میزند.

ماهاتما گاندی

 



تاريخ : یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۳:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ییش از ۲۰ متخصصِ روابط زناشویی برای مجله علمِ روابط می نویسند و سامانتا جول یکی از آنهاست. او همراه همسرش تصمیم گرفته است که به جای عهد های سنتی، سر خطبه عقد، با جمع آوری بخشی از تحقیقات دانشگاهی، به ۱۰ سوگند علمی دست یابند که با زندگی نسل جدید همخوانی داشته باشد. این جملات و البته تصاویر زیبا را در ادامه ی این پست لاپلاس ببینید و روح خود را شاد کنید!

۱- من سوگند می خورم که به تو احترام بگذارم و قدر تو را آنطور که الان هستی و به هر نحوی که شخصیت تو در آینده رشد و تغییر کرد بدانم...

۲- من سوگند می خورم که پشتیبانِ و محافظ استقلال تو باشم چون با وجود آنکه زندگی ما به هم گره خورده است ولی انتخاب ها و تصمیمات تو متعلق به خودت است...

۳ - من سوگند می خورم که با تمام وجود بتوانم آرزوها، امیال و حتی ترس و رویاهای ترا عمیقاً درک کنم...

۴ – سوگند می خورم که همواره در جستجوی تحقق آرزوها و نیازمندی های تو باشم نه به خاطر آنکه وظیفه من است بلکه به خاطر اینکه تحقق شادی تو برای من مطبوع و خوشایند است...

5- من سوگند می خورم که در هر جایی که به من نیاز داشته باشی، با تو و در کنار تو باشم و هیچگاه تنهایت نگذارم...

6- من سوگند می خورم که همواره تو را در دستیابی به اهداف و آرزوهایت یاری دهم؛ از تو در لحظات سختی و روزهای سخت حمایت کنم و در کنارت، پیروزی ها و موفقیت های تو را با تو جشن بگیریم...

7- من سوگند می خورم تا زندگی مشترکمان را همواره هیجان انگیز، پر ماجرا و پر از شور و شوق نگاه دارم...

8- من سوگند می خورم که در لحظات سخت و دشوار زندگی مان و هنگامی که با مشکلی مواجه می شویم، ثابت قدم و استوار باشم و همواره ایمان داشته باشم که با هم، می توانیم بر هر مشکلی غلبه کنیم...

9- من سوگند می خورم که همواره با تو از روی مهربانی و محبت رفتار کنم و نه از روی عدالت! چرا که ما با هم یک تیم هستیم، از الان و تا همیشه...

10- من سوگند می خورم که در هر روز، به خودم و تو یادآوری نمایم که چقدر در زندگی، انسان خوشبخت و خوش شانسی هستم که چون تویی را دارم...

 




تاريخ : یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۳:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺭﻭﺯﯼ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﺩﻭ ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭ ﺑﺎﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧد ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ
ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭ ﻧﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻔﺖ ﺧﻮﺩ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺗﭙﻞ
ﻣﭙﻞ ﺷﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﺵ ﻣﯿﺒﺮﺩ،ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭ ﻣﺎﺩﻩ ﻫﻢ
ﺑﻪ ﺟﻔﺖ ﺧﻮﺩ ﻋﺸﻖ ﻣﯿﻮﺭﺯﯾﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩ.

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺯﯾﺒﺎﺑﻮﺩ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﯿﭻ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ ﺗﺎ
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺗﻮﯼ ﺗﺨﺖ ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭ ﻣﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺟﻔﺘﺶ ﮔﻔﺖ:
ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ؟

ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭﻧﺮ:ﺍﻭﻫﻮﻡ،ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺑﯽ؟

ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭﻣﺎﺩﻩ:ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻢ ﻭﻟﯽ ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ
ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺑﺸﯽ!

ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭﻧﺮ:ﺟﻮﻥ ﺩﻟﻢ،ﺑﮕﻮ ﻋﻤﺮﻡ!

ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭﻣﺎﺩﻩ:ﻗﻮﻝ ﺑﺪﻩ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻧﺸﯽ ﻗﺮﺑﻮنت ﺑﺮﻡ

ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﻭﺯﺍﮐﻪ ﺗﻮﻣﯿﺮﯼ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﻭﺗﺎﻏﺮﻭﺏ ﺑﺮﻧﻤﯿﮕﺮﺩﯼ ﻣن ﺧﻮﻧﻪ ﺣﻮﺻﻠﻢ ﺳﺮﻣﯿﺮﻩ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﻪ ﮐﺎﺭﮐﻨﻢ!ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭﻧﺮ:ﺧﺐ؟
ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭﻣﺎﺩﻩ:ﻣﻦ ﺑﭽﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﻋﺰﯾﺰﻡ
ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭﻧﺮ:ﺗﻮﮐﻪ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﺍﺯ ﺻﺪﺍى ﻭﻧﮓ ﻭﻧﮓ ﺑﭽﻪ ﺧﻮﺷﻢ
ﻧﻤﯿﺎﺩ،ﻗﺒﻠا ﮐﻠﯽ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩﺵ ﺣﺮف ﺯﺩﯾﻢ ﻭ ﺗﻮ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﭽﻪ ﻧﯿﺎﺭﯾﻢ ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭﻣﺎﺩﻩ:ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ ﺟﻮﺟﻮ،ﻗﺮﺑﻮﻥ ﺍﻭﻥ ﺩﻡ ﺩﺭﺍﺯﺕ ﺑﺮﻡ،ﺧب ﻣﻦ ﺣﻮﺻﻠﻢ ﺳﺮﻣﯿﺮﻩ،ﭼﮐﺎﺭ ﮐﻨﻢ ﻋﺎﺧﻪ؟

ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭﻧﺮ:ﻓﺮﺩﺍ ﻣﯿﺮﻡ یه موبایل میگیرم برات وایبرو لاین و واتس اپ هم نصب میکنم تاﺳﺮﮔﺮﻡ ﺑﺸﯽ،ﺧﻮﺑﻪ؟؟
دﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭﻣﺎﺩﻩ:ﻋﺎشقتم،ﻋﺸﻘﻢ.

ﻭﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﺴﻞ ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭﻫﺎ ﻣنقرض ﺷﺪ!

حالا بشین هی باگوشیت ور برو!!!

 




تاريخ : شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٩:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

برای آنکه کمی، حتی شده کمی زندگی کرد، دو تولد لازم است :
تولد جسم و سپس تولد روح. 
هر دو تولد مانند کنده شدن هستند. 
تولد اول بدن را به این دنیا می افکند 
و تولد دوم روح را به آسمان . 
 تولد دوم من زمانی بود که تو را دیدم .....

کریستین بوبن 

 




تاريخ : شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٢:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

خانم "باربارا دی آنجلس" در کتاب لحظه‌های ناب زندگی مطلب جالبی به شرح زیر بیان می‌کند : اول دلم لک زده بود که بتوانم دبیرستان را تمام کنم و به دانشگاه بروم. بعد داشتم می‌مردم که دانشگاه را تمام کنم و سر کار بروم. بعد آرزویم این بود که ازدواج کنم و بچه‌دار شوم. بعد همیشه منتظر بودم که بچه‌هایم بزرگ شوند و به مدرسه بروند و من بتوانم دوباره مشغول کار شوم. بعد آرزو داشتم که بازنشسته شوم و حالا دارم می‌میرم که یک دفعه متوجه شدم: « اصلاً یادم رفته بود زندگی کنم! » شاد باشیم و احساس خوشبختی را به "اگر" هایمان موکول نکنیم زیرا "اگر"ها پایان ناپذیرند و عمر ما فانی... و به یاد داشته باشیم زندگی یک سفر است ، هدف نیست... تنها دو روز در سال است که نمیتوانی هیچ کاری انجام دهی: یکی دیروز ! یکی فردا ! پس همه امروزها را زندگی کن و از آن لذت ببر. من همه ی خوبان را به خدای خوبی ها می سپارم...

عمر زاهد همه طى شد " به تمناى بهشت "

او ندانست که در " ترک تمناست" بهشت

این چه حرفیست که در "عالم بالاست بهشت"

هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت

 




تاريخ : شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

 

محتسب، "بد پوششی" را دید و خِفتش را گرفت!
گفت : رفتارت کمی تا قسمتی هنجار نیست!

جامه هایی را که پوشیدی زیادی روشنند!
تازه شانس آورده ای، پیراهنت گلدار نیست!

گونه ها و بینی و لب را مرمت کرده ای! 
چیز اورجینال یا "آکی" در این رخسار نیست!

رفته ای با سرمه و سرخاب "میکاپیده ای!"
خوشگلی جرم است و غیر از اذیت و آزار نیست!

ای که با "ساپورت"، شهری را به آتش می کشی!!!
بشکه ی باروت و کبریت است این، شلوار نیست!!

یا نخر یا آنکه از این "سند بادی ها" بخر!
هم خوش استیل است هم پوشیدنش دشوار نیست!

چشم مارا دور دیدی، موی خود افشانده ای؟! 
چارقد سر کردنت هم بی ادا ، اطوار نیست!!

هرعذابی می کشیم از روسرى شُل بستن است!
ور نه مسوولی در این جا هیچ،سهل انگار نیست!

علت این خشکسالی، بی حجابی های توست
نقش تغییرات جوّى، اینقدر بسیار نیست!

"آدم" از این شُل حجابی های حوّا، ضربه خورد!
میوه ی ممنوعه خوردن، جرمش این مقدار نیست!

کردگار ایکاش زن ها را کچل می آفرید!
تار گیسویی نباشد روز ماهم تار نیست!

"مو پریشان" گفت: باشد زلف از ته می زنم
تا ببینم بعد از این مو، مشکلی در کار نیست..؟!



تاريخ : جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

پیری و جوانی پی هم چون شب و روزند
ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم

 سعدی

 




تاريخ : جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٩:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ببین عزیزم!
من یدفه قید قرمه سبزی رو زدم...
دو دفعه هم قید ته دیگ ماکارونی رو زدم...
تو که دیگه تو زندگیم ازینا بالاتر نیستی که!!!

 



تاريخ : جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٥:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

میگویند در یک مجلسی از ژولیده نیشابوری پرسیدند: میتوانی فی البداهه شعری بگویی که ده تا کلمه " دل " درآن باشد و هر کدام معنای مختلفی داشته باشد.
و او رباعی زیر را در همان مجلس سرود:

دلبری با دلبری دل از کفم دزدید و رفت
هرچه کردم ناله از دل ، سنگدل ، نشنید و رفت
گفتمش: ای دلربا دلبر زدل بردن چه سود؟!
از ته دل بر من دیوانه دل ،خندید و رفت

 




تاريخ : جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٤:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

مرد فقیری از بودا سوال کرد
چرا من اینقدر فقیرهستم؟
بودا پاسخ داد: چونکه تو یادنگرفته ای که بخشش کنی
مرد پاسخ داد : من چیزی ندارم که ببخشم
بودا پاسخ داد: چرا! 
محدود چیزهایی داری 
یک صورت که میتوانی لبخند بر آن داشته باشی 
یک دهان که می توانی از دیگران تمجید کنی وحرف خوب بزن
یک قلب که می توانی بروی دیگران بگشایی 
چشمانی که میتوانی با آنها به دیگران با نیت خوب نگاه کنی 
یک بدن که با آن می توانی به دیگران کمک کنی
فقر واقعی فقر روحی ست.

دل آدما خیلی ساده گرم میشود:

به یک دلخوشی کوچک ،
به یک احوالپرسی ساده 
به یک دلداری کوتاه 
به یک تکان دادن سر یعنی ، تو را می فهمم ..
به یک گوش دادن خالی ، بدون داوری و نظر دادن
به یک همراه شدن کوچک 
به یک پرسش : روزگارت چگونه است ؟
به یک دعوت کوچک، به صرف یک فنجان قهوه !
به یک وقت گذاشتن برای تو 
به شنیدن یک کلمه ؛ من کنارت هستم 
به یک هدیه ی بی مناسبت 
به یک دوستت دارم بی دلیل 
به یک غافلگیری :
به یک خوشحال کردن کوچک 
به یک نگاه .
به یک شاخه گل .
فقط همین 
سخت نیست. ببخشید تا کائنات ببخشد.

 



تاريخ : چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٩:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

سخن بزرگان: اگه یه روزی فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباب بازی دیگه ای براش بادکنک میخرم. بازی با بادکنک خیلی چیزها رو به بچه یاد میده.... بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک،تا بتونه بالاتر بره. بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی میتونن توی یه لحظه،حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه ومهم تر ازهمه بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره، نباید اونقدر بهش نزدیک بشه وبهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده . و اینکه وقتی یه نفر و خیلی واسه خودت بزرگ کنی در اخر میترکه و تو صورت خودت میخوره.میخوام ببینه بادکنک با این که تمام زندگیش بسته به یه نخ هست اما بازم توی هوا میرقصه.

 




تاريخ : دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٩:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

آسیابان: هرچه داریم از پادشاه است

زن آسیابان: چه می گوئی مرد؟ ما که چیزی نداریم!

آسیابان: آن هم از پادشاه است...!

مرگِ یزدگِرد -بهرامِ بیضائی

  



تاريخ : جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

خارجیشما چطور اختلاس میکنید؟

ایرانیاین پروژه ی رفاهی و عمرانی رو میبینی؟

خارجیمن که چیزی نمیبینم!

ایرانیاها قربون دهنت!همین چهل میلیارد خرج ور داشته !

 




تاريخ : جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زن وشوهر دعواشون میشه مرده زنگ می زنه به مادرش

میگه : مامان من میخوام چند روز بیام خونه تون و زنم را تنبیه کنم

مادر میگه : نه پسرم، زنت نیاز به یک تنبیه بزرگتر داره من میام خونه تون !!!

 




تاريخ : چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ایرانیه میره پاریس .

میبینه یه مردی بزنش میگه: اون خورشید و افتاب رو میبینی؟

زنه میگه:  اره

فرانسویه به زنش میگه: تو واسم مثل اونا هستی.

مرد ایرانی میاد ایران میگه بذار زنمو خوشحال کنم

بهش میگه: تو اون خورشید و افتاب رو میبینی؟

زنه میگه :پ ن پ مثل ننت کورم!!!

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۳:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پیمانه ام ز رعشه ى پیرى به خاک ریخت
بعد از هزار دور که نوبت به من رسید

صائب تبریزى

 



تاريخ : دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۳:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

میگن سرانه مطالعه در ایران 18دقیقه بیشتر نیست.

ﺍﮔﻪ ﻫﻤﺖ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻣﯽﺗﻮﻧﯿﻢ ﺭﮐﻮﺭﺩ ﺑﺰﻧﯿﻢ

ﻭ ﺳﺮﺍﻧﻪٔ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪٔ ﮐﺸﻮﺭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺻﻔﺮ ﺑﺮﺳﻮﻧﯿﻢ!

ﻓﻘﻂ ﮐﺎﻓﯿﻪ ﺗﺎﺑﻠﻮﯼ ﻣﻐﺎﺯﻩﻫﺎ ﺭﻭ ﻧﺨﻮﻧﯿﻢ!

 




تاريخ : دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۳:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺭﻭﺳﺮﯼ ﻭﺍ ﻣﯽ ﻛﻨﯽ، ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻋﯿﻨﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ !
ﺩﺳﺘﻪﮔﻞ ﻏﺶ ﻣﯽ ﻛﻨﺪ؛ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﭘﺸﺘﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ!

ﻛﻔﺶ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﯼ، ﻗﺎﻟﯽ ﻋﻼﻣﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ
ﺟﺎﻣﻪ ﺍﺯ ﺗﻦ ﻣﯽ ﻛﻨﯽ، ﺁﯾﯿﻨﻪ ﭼﺸﻤﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ!

ﻫﺮ ﻛﺴﯽ ﺍﺯ ﻇﻦّ ﺧﻮﺩ، ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﯾﺎﺭﺕ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﮔﺎﺯ ﺁﺗﺶ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ ! ﯾﺨﭽﺎﻝ ﺑﺮﻓﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ !

ﻣﯿﻮﻩﻫﺎ ﺑﺎ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺗﺎ ﭘﯿﺶﺩﺳﺘﯽ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺪ
ﺁﻥ ﻃﺮﻑ ﻛﺘﺮﯼ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﯾﺶ ﻓﻨﺪﻙ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ!

ﺭﻭﺑﻪﺭﻭﯾﻢ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﯽ، ﺟﺸﻦ ﺑﺮﭘﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺩﻑ ﻣﯽ ﻧﻮﺍﺯﺩ؛ ﻣﯿﺰ ﺗﻨﺒﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ!

ﺩﺭﺩ ﺩﻝﻫﺎ ﺍﺯ ﻟﺒﺖ ﺗﺎ ﮔﻮﺵِ ﻣﻦ ﺻﻒ ﻣﯽ ﻛﺸﻨﺪ
ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺁﻥ، ﭼﺸﻤﺖ ﺑﻪ ﭼﺸﻢِ ﻣﻦ ﭘﯿﺎﻣﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ !

ﻋﺸﻖِ ﻣﻦ ! ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﻜﻪ ﺩﺭﮔﯿﺮِ ﺗﻮﺍﻡ
ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻗﻠﺒﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺒﻞﻫﺎ ﻟﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ !

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﺮﭼﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺮ ﺯﺩﻥ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﺩﺵ
ﻋﺎﻗﺒﺖ ﻧﺦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﺑﺎﺩﺑﺎﺩﮎ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ !

ﻋﺸﻖ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﭘﺮ ﻗﻮ ﺻﺨﺮﻩ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺮﻭﺭﺩ
ﮔﺎﻩ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ؛ ﭼﻜّﺶ ﺑﻪ ﻣﯿﺨﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ

ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺑﻮﺳﻪﺍﯼ ﺭﺍﻩ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﻡ ﻭ
ﺣﺮﻑ ﺁﺧﺮ ﺭﺍ ﻫﻤﯿﻦ ﻟﺐﻫﺎﯼ ﻛﻮﭼﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ «!

ﻏﻼﻣﺮﺿﺎ ﻃﺮﯾﻘﯽ

 



تاريخ : دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۳:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 


شهامـت مـی خواهـد،

سـرد باشـی،

امـا ...

گـرم لبـخند بزنـی ...

 

فـروغ فرخـزاد

 

 


تاريخ : یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ اینگونه ﺷﮑﺎﺭ می کنند :
ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﯼ برنده مقداری ﺧﻮﻥ می ریزند ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ داده 
ﻭ ﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ می کنند.

ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ می بیند، یخ را به طمع ﺧﻮﻥ ﻟﯿﺲ ﻣﯿﺰﻧﺪ. 
ﯾﺦ روی تیغه کم کم ﺁﺏ می شود ﻭ ﺗﯿﻐﻪ ی تیز، ﺯﺑﺎﻥ سرد و بی حس 
شده ی ﮔﺮﮒ ﺭﺍ می بُرد.

ﮔﺮﮒ ﺧﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ می بیند ﻭ به ﺗﺼﻮﺭ و خیال این که ﺷﮑﺎﺭ و طعمه
ﺧﻮﺑﯽ پیدا کرده ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻟﯿﺲ می زند؛

اما نمی داند یا نمی خواهد بداند که با آن حرص وصف ناشدنی و شهوت
سیری ناپذیر، دارد ﺧﻮﻥ ﺧﻮﺩش ﺭﺍ می خورد!

ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺍﺯ آن ﮔﺮﮒ زبان بسته ﺧﻮﻥ می رود تا به دست خودش کشته می شود. 
نه گلوله ای شلیک می شود،

و نه حتی نیزه ای پرتاب!

اما گرگ با همه غرورش سرنگون میشود!

حال بد نیست بدانیم که طمع، شهوت، پول، قدرت ، تکبر، فخرفروشی، 
حب جاه و مقام و احساس بى نیازى و بی مسؤولیتی درقبال هم نوع 
میتواند هر انسانى رو به سرنوشت این گرگ قطبی گرفتار کند...

هلاکت به دست خودمان،

نه گلوله ای، نه نیزه ای ...

این حکایت خیلی از ما انسانهاست.

 




تاريخ : یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

به بعضی ها باید گفت :
عزیزم من پین کد نیستم که بهت سه بار فرصت بدم!

 




تاريخ : یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

سه تا مرد مست سوار تاکسی شدن. در رو که بستن، راننده دید خیلی مستن، سریع ماشین رو روشن کرد، بعد زود خاموش کرد و گفت: "مسافران عزیز! رسیدیم به مقصد!"
مرد اولی پول می ده پیاده می شه...
مرد دومی نه تنها پول می ده، بلکه تشکر هم می کنه!
مرد سوم اما با عصبانیت تمام یه دونه محکم می زنه پس گردن راننده!
راننده می گه چرا می زنی؟
می گه: اینو زدم که درس عبرتی بشه واست، از این به بعد تند نری! داشتی هممون رو به کشتن می دادی مردیکه!!!

 




تاريخ : یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٥:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

حبیب (جشید مشایخی) : چرا نیومدی در ِ دکان ؟

مجید (بهروز وثوقی) : امروز جمعه اس ، تعطیله

حبیب : امروز دوشنبه اس ، خیلی داریم تا جمعه !

مجید : نه خیر ! تو اون تقویمه که آقام اون سال خودش با دستایِ خودش بهم عیدی داد

امروز جمعه اس.

حبیب : اون تقویم باطله !

مجید : واسه من جمعه جمعه ی آقامه ، شنبه شنبه یِ آقامه. خواه مــُرده خواه زنده!

 

 



تاريخ : شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بازرس برای سرکشی میره آسایشگاه ﺭﻭﺍﻧﯽ:
ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﮐﻪ ﯾﻪ ﮔﻮﺷﻪﺍﯼ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺁﺭﻭﻡ ﺳﺮﺷﻮ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﻣﯿﺰﻧﻪ ﻭ ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﻣﯿﮕﻪ:
فهیمه… فهیمه … فهیمه …
بارزس ﻣﯿﭙﺮﺳﻪ : ﺍﯾﻦ یارو ﭼﺸﻪ؟
ﻣﯿﮕﻦ : ﯾﻪ ﺩﺧتری ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻪ ﺑﻪ ﺍﺳﻢ فهیمه ﮐﻪﺑﻬﺶ ﻧﺪﺍﺩﻥ , ﺍﯾﻨﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ.
بازرس میره ﻃﺒﻘﻪ ﺑﺎﻻ و ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻭﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻪ ﻗﻔﺲ ﺑﻪﻏﻞ ﻭ ﺯﻧﺠﯿﺮ بستنش، نعره ﻣﯿﺰﻧﻪ:
فهیمه… فهیمه … فهیمه …
بازرس ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻣﯿﭙﺮﺳﻪ : ﺍﯾﻦ ﯾﮑﯽﺩﯾﮕﻪ ﭼﺸﻪ ؟
ﻣﯿﮕﻦ : فهیمه رو ﺩﺍﺩﻥ به این!!



تاريخ : شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اقا ﻧﻤُﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺑالاﺧﺮﻩ ﺩﯾﺪﯾﻢ 2 ﻧﻔﺮ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻦ ﻣﺎﻝ ﺍﻭﻧﺎ ﺑﺎﺷﻢ ﺩﺍﺭﻥ ﺩﻋﻮﺍ ﻣﯿﮑﻨﻦ ...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
البته ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﺑﻮﺩنا ولی بازم واسه شروع خوبه!!!

 




تاريخ : شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مرد:عزیزم آماده شدی بریم؟!

.

.

.

.

.

زن: عزیزم گفتم 5 دقیقه ی دیگه آماده ام،

احتیاجی نیست هر نیم ساعت صدام کنی!!!



تاريخ : شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

نصیحت پدر بزرگم خیلی ساله تو ذهنم مونده....
میگفت : اگه مهمون خونه ای بودین و صاحب خونه براتون چای آورد رد نکنین ،
شاید این تنها چیزیه که برای پذیرایی از مهمونش داره
و اگه نخورین نمیدونه باید چیکار کنه....!
و من امروز در مهمانی چایی را رد کردم ولی صاحب خانه برایم پسته اورد!
انجا بود که فهمیدم پدر بزرگ این همه سال منو اسکول فرض کرده بود!

 




تاريخ : جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

چقدر جای سوره ای به نام "پدر" خالی ست...

که این گونه آغاز شود:

قسم بر پینه ی دستانت،

که بوی نان می داد.

و قسم بر چشمانِ همیشه نگرانت...

قسم بر بغضِ فرو خورده ات،

که شانه ی کوه را لرزاند.

و قسم بر غربتت،

وقتی هیچ بهشتی زیر پایت نیست...

 


تاريخ : جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روزی ایوب و لقمان خواستند دقایقی با اینترنت ایران مشغول باشند.
.
.
.
.
.
.
.
.

بعد از ده دقیقه ایوب صبرش را از دست داد لقمان هم ادبش را !



تاريخ : جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یه تبلیغ خوندم داغونم کرد . . . 
روغن مار ، صد در صد گیاهی !!

 




تاريخ : جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٤:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

حافظ شیرازی:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب تبریزی:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

خانم دریایی:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورده دنیا را

نه جان و روح می بخشم، نه املاک بخارا را

مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟

و خال هندویش دیگر، ندارد ارزشی اصلاً

که با جراحی صورت ،عمل کردند خال ها را

نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پاها را

فقط می خواستند اینها، بگیرند وقت ماها را

 




تاريخ : پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دو تا خانم تو محل کارشون داشتند با هم صحبت می کردند ...

اولی : دیشب، شب خیلی خوبی برای من بود. تو چه طور؟

دومی : مال من که فاجعه بود. شوهرم وقتی رسید خونه ظرف سه دقیقه شام خورد و بعد از دو دقیقه رفت تو رخت خواب و خوابش برد. به تو چه جوری گذشت ؟

اولی : خیلی شاعرانه و جالب بود. شوهرم وقتی رسید خونه گفت که تا من یه دوش می گیرم تو هم لباساتو عوض کن بریم بیرون شام. شام رو که خوردیم تا خونه پیاده برگشتیم و وقتی رسیدم منزل شوهرم خونه رو با روشن کردن شمع رویایی کرد.

 گفت وگوی همسران این دو زن :

شوهر اولی : دیروزت چه طوری گذشت ؟

شوهر دومی : عالی بود. وقتی رسیدم خونه شام روی میز آشپزخونه آماده بود. شام رو خوردم و بعدش رفتم خوابیدم. داستان تو چه جوری بود ؟

شوهر اولی : رسیدم خونه شام نداشتیم، برق رو قطع کرده بودند چون صورت حسابشو پرداخت نکرده بودم بنابراین مجبور شدیم بریم بیرون شام بخوریم. شام هم بیش از اندازه گرون تموم شد و مجبور شدیم تا خونه پیاده برگردیم. وقتی رسیدم خونه یادم افتاد که برق نداریم و مجبور شدم چند تا شمع روشن کنم !!!

با تشکر از دوست عزیزم مهسا خانم :http://irongirls.blogfa.com/

  




تاريخ : پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

هی فلانی!
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده‌ و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی‌خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد

مهدی اخوان ثالث



تاريخ : چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٦:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟
اما چند ریش سفید که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده ومی‌گویند: پدرسوخته ی ملعون دروغ می‌‌گوید. مُرده.
مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند او ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی‌افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا جایزنیست!

کوچه -احمد شاملو

 



تاريخ : چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٦:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻗﻄﺮﻩ ﻋﺴﻠﯽ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩ.. ﻣﻮﺭﭼﻪ ﯼ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭼﺸﯿﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﻭﺩ ﺍﻣﺎ ﻣﺰﻩ ﯼ ﻋﺴﻞ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺍﻋﺠﺎﺏ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﺑﻮﺩ،ﭘﺲ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﺟﺮﻋﻪ ﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻮﺷﯿﺪ ... ﺑﺎﺯ ﻋﺰﻡ ﺭﻓﺘﻦ ﮐﺮﺩ، ﺍﻣﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺍﺯ ﻟﺒﻪ ﻋﺴﻞ ﮐﻔﺎﯾﺖ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻣﺰﻩ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﻫﺪ، ﭘﺲ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻋﺴﻞ ﺑﯿﺎﻧﺪﺍﺯﺩ ﺗﺎ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﺩ ... ﻣﻮﺭﭼﻪ ﺩﺭ ﻋﺴﻞ ﻏﻮﻃﻪ ﻭﺭ ﺷﺪ ﻭ ﻟﺬﺕ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ ...ﺍﻣﺎ ﺍﻓﺴﻮﺱ ﮐﻪ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﻮﺩ،ﭘﺎﻫﺎﯾﺶ ﺧﺸﮏ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﺣﺮﮐﺖ ﻧﺪﺍﺷﺖ ... ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﻣﺎﻧﺪ ﺗﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﻧﻬﺎﯾﺘﺎ ﻣﺮﺩ .... ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺣﮑﻤﺎﺀ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: ﺩﻧﯿﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﺟﺰ ﻗﻄﺮﻩ ﻋﺴﻠﯽ ﺑﺰﺭﮒ! ﭘﺲ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﻪ ﻧﻮﺷﯿﺪﻥ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﮐﻤﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﮐﺘﻔﺎ ﮐﺮﺩ ﻧﺠﺎﺕ ﻣﯽ ﯾﺎﺑﺪ،ﻭ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﺭ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺁﻥ ﻏﺮﻕ ﺷﺪ ﻫﻼﮎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ...

 

با تقدیر بسیار از مهسا خانم http://irongirls.blogfa.com/

 

 




تاريخ : چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٥:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

شماره ناشناس:
-سلام خوشگله، دوست پسر داری!؟
-بله شما؟
-من باباتم، صبر کن بیام خونه به حسابت میرسم!


شماره ناشناس بعدی:
دوست پسر داری!؟
نه نه اصلا!
من دوست پسرتم.... واقعا که!
عزیزم بخدا فکر کردم که بابامه !
درست فکر کردی صبر کن بیام خونه!!!

 



تاريخ : سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٤:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دقت کردین زن و شوهرای ایرونی وقتی با هم خوبن به هم میگن:
دیونه !
غلط کردی!
بیشعور!
خل و چل!

وقتی با هم بد میشن :
شما خودت فرمودی
نخیر آقای محترم
هر طور میلتونه خانم محترم!

 




تاريخ : سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۳:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

طرف ﻋﮑﺴﺸﻮ ﺭﻭ ﭘﺎﮐﺖ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﻨﺪﺍﺯﻥ ﻫﻤﻪ
ﺳﯿﮕﺎﺭﻭ ﺗﺮﮎ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﺗﻮ ﭘﺮﻭﻓﺎﯾﻠﺶ
ﻧﻮﺷﺘﻪ: ﺑﻪ ﻣﻦ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﻧﺸﻮ ﻣﻦ ﻣﻮﻧﺪﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ!
یعنی اعتماد به نفسه تو رو خر داشت الان سلطان جنگل بود!

 




تاريخ : سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٢:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

حاضرم با توپ پلاستیکی بازی کنم ...بهم بگن کودک...
اما..... حاضر نیستم با قلب دختری بازی کنم... تا بهم بگن
مرد....!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

خدا کنه با این پست ...یکی دوتا مخ بزنم!

الهی به امید خودت!

 




تاريخ : دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

همش میگن: دار بزن خاطرات کسی رو که تو رو تنها گذاشت و رفت!

 




تاريخ : دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

دختری از کوچه باغی میگذشت
یک پسر در راه ناگه سبز گشت

در پی اش افتاد و گفتا او سلام
بعد از ان دیگر نگفت او یک کلام

دختر اما ناگهان و بی درنگ
سوی او برگشت مانند پلنگ

گفت با او بچه پروی خفن
می دهی زحمت به بانویی چو من؟

من که نامم هست آزیتای صدر
من که زیبایم مثال ماه بدر

من که در نبش خیابان بهار
میکنم در شرکت رایانه کار

دختری چون من که خیلی خانمه
بیشت و شش ساله _مجرد_دیپلمه

دختری که خانه اش در شهرک است
کوی پنجم_نبش کوچه_نمره شصت

در چه مورد با تو گردد هم کلام
با تو من حرفی ندارم والسلام!!!

 




تاريخ : دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٦:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عمو جون ، درد نداره شل کن . . . .. . . تلخ ترین و بزرگ ترین دروغ تاریخ در تزریقات

دورانِ طفولیت!

 




تاريخ : دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٦:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٥:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

مردی حاشیه خیابان بساط پهن کرده بود،
زردآلو هر کیلو 2000 تومن،
هسته زردآلو هرکیلو 4000 تومن.
یکی پرسید چرا هسته اش از زرد الو گرونتره؟!
فروشنده گفت چون عقل آدم رو زیاد میکنه.
مرد کمی فکر کردُ گفت، یه کیلو هسته بده .
خرید و مشغول خوردن که شد با خودش گفت:
چه کاری بود، زردآلو میخریدم هم خود زردالو رو میخوردم هم هسته شو، هم ارزونتر بود.
رفتُ همین حرف رو به فروشنده گفت،
فروشنده گفت: بـله ، نگفتم عقل آدم رو زیاد میکنه ؟!
چه زود اثر کردد!!!

 




تاريخ : یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

برای اینکه تو مهمونى نشون بدهید با کلاس هستید علاوه بر اینکه موز بر نمیدارید ، یک سیب بردارید پوست بکنید نصفشو نخورید!!!




تاريخ : یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اگـــر برای کسی مهم باشی

او همیشه راهی برای وقت گذاشتن با تو پیدا خواهد کرد

نــه بهانه ای برای فرار

و نه دروغــی برای توجیـه...

ارنستو ساباتو



تاريخ : یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

از مدیر بانک مرکزی سوال کردن :
چرا کارت زودتر از وجه نقد از دستگاه عابر بانک بیرون میاد؟

جواب داد:
چون این ملت تا پول میبینن ، کارت که هیچ ، اصلا همه چی یادشون میره!!!
خداییش اینو دیگه راست گفته!

 




تاريخ : یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻗﺴﻤﺖ رفتن به ﻛﻮﻫﻨﻮﺭﺩﻱ در ﺻﺒﺢ ، ﺍﻭﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺍی هست که

.
.
.
.
.

ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻣﯿﺸﯽ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﻮﻧﺪﯼ!!!

 




تاريخ : یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته،
یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد!
خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه.
یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه موتور گازیه باز ازش جلو زد!

دیگه پاک قاطی می کنه با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه.
همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!!

طرف کم میاره، میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده . خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا ! من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی روی ما رو کم کردی؟!
موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه :
والله … داداش… خدا پدرت رو بیامرزه وایستادی!…کش شلوارم گیر کرده به آیینه بغلت!

نتیجه اخلاقی:
اگه می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل ملاحظه ای دارند
ببینید کش شلوارشان به کدام مسئولی گیر کرده...

 




تاريخ : یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٤:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

شیر سلطان جنگل میخواست ازدواج کنه همه حیوونا رو دعوت کرد.

تو مراسم یه موش هم حضور داشت و هی از میون جمع فریاد میزد: 
تبریک میگم داداش . مبارکه داداش. ایشاله خوشبخت بشی داداش.

یهو یه ببر عصبانی شد موشه رو گرفت و سرش داد زد: 
تو یه موش فسقلی چطور به خودت اجازه میدی شیر رو داداش خودت خطاب کنی؟

موش گفت: عصبانی نشو داداش، آخه منم قبل از اینکه ازدواج کنم یه شیر بودم !!!!

 




تاريخ : یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٤:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

روباهی از شتری پرسید : عمق این رودخانه چقدر است ؟
شتر جواب داد : تا زانو
ولی وقتی روباه توی رودخونه پرید ، آب از سرش هم گذشت.
و همانطور که در آب دست و پا میزد و غرق میشد به شتر گفت : تو که گفتی تا زانووووو !
شتر جواب داد : بله ، تا زانوی من ، نه زانوی تو !
هنگامی که از کسی مشورت میگیریم یا راهنمایی میخواهیم باید شرایط طرف مقابل و خودمان را هم در نظر بگیریم .
« لزوماً هر تجربه ای که دیگران دارند برای ما مناسب نیست »
افلاطون می گوید :
اﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﺑﻪ ﻣﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ .
ﻭ ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺑﺎ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﯼ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﺑﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﻧﺶ ! . . .
ﺁﺩﻣﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻥ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﺩ ؛
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ.

 




تاريخ : یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٤:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

من مطمئنم حتی ﺍﮔﻪ ﺷﺎﻋﺮ ﺑﻪ ﺻﺮﺍﺣﺖ میﮔﻔﺖ:
ﻋﺰﯾﺯﻡ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﺕ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ بیا ﺑﺮﯾﻡ بیرون ﻗﻠﻴﻮﻥ ﺑﻜﺸﻴﻢ
.
.

ﺑﺎﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺩﺑﻴﺎﺕ ﻣﻴﮕﻔﺖ:
ﻣﻨﻈﻮﺭ ﺷﺎﻋﺮ ﻋﺸﻖ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﺳﺖ!

 




تاريخ : شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم که یک روز ابری پوشیدمش و موقع بازگشت به خانه باران گرفت ... گلی شد .
و من بی خیال پی اش را نگرفتم به هوای اینکه هر وقت بشویم پاک می شود 
ولی نشد ...
بعدها هر چه شستمش پاک نشد ؛
حتی یکبار به خشکشویی دادم که بشویند ولی فایده نداشت !!!
آقایی که توی خشکشویی کار میکرد گفت :
"این لباس چِرک مرده شده!"
گفت :
"بعضی لکه ها دیر که شود ، می میرند ؛ باید تا زنده اند پاک شوند !"
چرک مُرده شد ...
و حسرت دوباره پوشیدنش را به دلم گذاشت !
بعید نیست اگر بگویم دل آدم هم کم ندارد از لباس سفید !
حواست که نباشد لکه می شود ؛
وقتی لکه شد اگر پی اش را نگیری ، می شود چرک ...
به قول صاحب خشکشویی "لکه را تا تازه است ، تا زنده است ، باید شست و پاک کرد ...!"
مواظب دلهای خودمون ودلهای همدیگرباشیم.

 

احمد شاملو ( با تشکر از دوست بزرگوارم:رقیه خانم )

 

 




تاريخ : جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۳:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 1) دوستت دارم

2) 70% تخفیف

3) چقد لاغر شدی

این آخری کشته هم داشته!

 




تاريخ : پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺍﺯ ﺁﺯﻣﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﺯﻧﻪ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻦ.

ﻣﯿﮕﻦ : ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺟﻮﺍﺏ ﺁﺯﻣﺎﯾﺶ ﺷﻮﻫﺮﺗﻮﻥ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﻗﺎﻃﯽ ﺷﺪﻩ ﺍﻻﻥ ﻣﺎ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯿﻢ

ﺷﻮﻫﺮﺗﻮﻥ ﺁﻟﺰﺍﯾﻤﺮ ﺩﺍﺭﻩ ﯾﺎ ﺍﯾﺪﺯ!

ﺯﻧﻪ : ﺧﻮﺏ ﺍﻻﻥ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﻢ؟

ﺩﮐﺘﺮ : ﺑﺎ ﺷﻮﻫﺮﺕ ﺑﺮﻭ ﭘﺎﺭﮎ ﻭﻟﺶ ﮐﻦ ﺍﮔﻪ راه خونه را یادش اومد ﻓﺮﺍﺭﮐﻦ!!!

 




تاريخ : چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺩﺧﺘﺮﺧﺎﻧﻤﯽ ﺯﻳﺒﺎ ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺭﺋﻴﺲ ﺷﺮﻛﺖ ﺍﻣﺮﻳﻜﺎﯾﯽ ﺝ ﭖ ﻣﻮﺭﮔﺎﻥ ﻧﺎﻣﻪﺍﯼ ﺑﺪﻳﻦ ﻣﻀﻤﻮﻥ ﻧﻮﺷﺖ :
ﻣﻦ 24ﺳﺎﻝ ﺩﺍﺭﻡ. ﺟﻮﺍﻥ،ﺯﻳﺒﺎ،ﺧﻮﺵﺍﻧﺪﺍﻡ،ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺗﺤﺼﯿﻼﺕ ﺁﮐﺎﺩﻣﯿﮏ ﻫﺴﺘﻢ ....
ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﺑﺎﻣﺮﺩﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺷﻤﺎﺩﺭﺁﻣﺪﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؟
ﺟﻮﺍﺏ ﻣﺪﻳﺮﺷﺮﻛﺖ ﻣﻮﺭﮔﺎﻥ :
ﺍﺯ ﺩﻳﺪ ﻳﮏ ﺗﺎﺟﺮ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺎﺷﻤﺎ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﺁﻧﭽﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭﺳﺮ ﺩﺍﺭﻳﺪ ﻣﺒﺎﺩﻟﻪ ﻣﻨﺼﻔﺎﻧﻪ " ﺯﻳﺒﺎﺋﯽ " ﺑﺎ " ﭘﻮﻝ " ﺍﺳت
ﺯﻳﺒﺎﯾﯽ ﺷﻤﺎ ﺭﻓﺘﻪﺭﻓﺘﻪ ﻣﺤﻮﻣﻴﺸﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﭘﻮﻝ ﻣﻦ ﺑﻌﻴﺪ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺑﺎﺩﺭﻭﺩ .
ﺩﺭﺁﻣﺪ ﻣﻦ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﻓﺖ ﺍﻣﺎ ﭼﯿﻦ ﻭﭼﺮﻭﮎ ﻭﭘﯿﺮﯼ ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ ﺯﯾﺒﺎﺋﯽ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪﺷﺪ .
ﻣﻦ ﻳﮏ " ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﺷﺪ " ﻫﺴﺘﻢ ﺍﻣﺎ ﺷﻤﺎ ﯾﮏ " ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ ﺭﻭﺑﻪ ﺯﻭﺍﻝ ." ﭘﺲ ﺁﺩﻡ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﻧﺎﺩﺍﻥ ﻧﻴﺴﺖ ﺑﺎﺷﻤﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﺪ. ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﺎﺍﻣﺜﺎﻝ ﺷﻤﺎ ﻗﺮﺍﺭﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻳﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻫﺮﮔﺰ .
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﺋﯽ ﮐﺎﻻﻫﺎﯼ ﺑﺎﺍﺭﺯﺷﯽ ﻣﺜﻞ " ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ، ﭘﺎﮐﺪﺍﻣﻨﯽ، ﺷﻌﻮﺭ، ﺍﺧﻼﻕ، ﺗﻌﻬﺪ،ﺻﺪﺍﻗﺖ، ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ، ﺣﻤﺎﯾﺖ ﻭﻋﺸﻖ " ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﻣﻦ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﺷﺪ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﯾﻦ ﻣﻌﺎﻣﻠﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻧﯿﺰﺳﻮﺩ ﺍﻭﺭ ﺍﺳﺖ ....
ﻭﺍﯾﻦ ﮐﻞ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺯﻧﺪﮔﯿﺴﺖ.

 

با تشکر از مهساخانم :http://irongirls.blogfa.com/

 




تاريخ : چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

آدمهای منفی به پیچ و خم جاده می اندیشند...
آدمهای مثبت به زیبای های طول جاده....
عاقبت هر دو به مقصد میرسن....
یکی با حسرت....
ودیگری با لذت........

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٤:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

امروز تو خیابون دو تا دختر از کنارم رد میشدن که چشمشون افتاد به تابلو ﺗﺒﻠﯿﻐﺎﺕ ﺩﺭﺑﻬﺎﯼ ﺿﺪﺳﺮقت .

ﺑﻌﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺪﯼ یکیشون به اون یکی ﮔﻔﺖ :

ﺍﯾﻨﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﭼﻘﺪ ﺑﯿﮑﺎﺭﻥ ! ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﻫﺴﺖ ﮐﯽ ﻣﯿﺎﺩ ﺩﺭ ﺑﺪﺯﺩﻩ ؟!

چند ساعته دارم نون و شامپو میخورم تا آروم شم!

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٤:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

کامبیز 33ﺗﺎ ﺁﺑﻤﯿﻮﻩ ﺩﺍﺭﻩ 20 ﺗﺎﺷﻮ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﺣﺎﻻ کامبیز ﭼﯽ ﺩﺍﺭﻩ!؟
افرین ﺩﺭﺳﺘﻪ کامبیز ﺟﯿﺶ ﺩﺍﺭﻩ!

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٤:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()