تاريخ : شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روز از عمر کوتاهش می نالید,
می خواست سال باشد!
سال از عمر کوتاهش می نالید,
می خواست قرن باشد!
قرن پیر می خواست
ثانیه باشد !
او خسته بود ..."



تاريخ : جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳ | ۱:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

هرگـز با احمق ها بحث نکنیـد .

آنها اول شما را تا سطح خودشان پایین می کشـند ،

بعـد با تجربه ی یک عمر زندگـی در آن سطح ،

شما را شکسـت می دهند !

 مــارک توایــن

 



تاريخ : جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


بیا منصف باشیم !
معامله ای عاشقانه
تو برایِ همیشه رویِ مبلِ کنارِ اتاق بنشین
و من 
تا به ابد به دورِ حضورت می گردم!
تو برایِ همیشه بارانی بپوش 
من تا همیشه باران می شوم می بارم 
به لحظه هایت
تو بغض کن
من اشک می شوم
تو بخند
من شوق می شوم
تو ببین
من از نگاهت
مست می شوم
بیا منصف باشیم !
تو برایم تب کن
من برایت 
می میرم ...



تاريخ : جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


زندگى همین است ...
اراده ى راسخ تان را در ترک سیگار تحسین مى کنید
و بعد یک صبحِ سردِ زمستانى تصمیم مى گیرید
چهار کیلومتر پیاده بروید 
تا یک پاکت سیگار بخرید!

 آنا گاوالدا



تاريخ : جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زن و شوهر نابینایش.




تاريخ : جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

- ﺩﺭﮐﺪﺍﻡ ﺟﻨﮓ ﻧﺎﭘﻠﺌﻮﻥ ﻣﺮﺩ؟
ﺩﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺟﻨﮕﺶ

- ﺍﻋﻼﻣﯿﻪ ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﺩﺭﮐﺠﺎ ﺍﻣﻀﺎﺷﺪ؟
ﺩﺭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺻﻔﺤﻪ

- ﻋﻠﺖ ﺍﺻﻠﯽ ﻃﻼﻕ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ

- ﻋﻠﺖ ﺍﺻﻠﯽ ﻋﺪﻡ ﻣﻮﻓﻘﯿﺘﻬﺎ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﺍﻣﺘﺤﺎﻧﺎﺕ

- ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺩﺭﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺧﻮﺭﺩ؟
ﻧﻬﺎﺭ ﻭ ﺷﺎﻡ

- ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻪ ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺳﯿﺐ ﺍﺳﺖ؟
ﻧﯿﻤﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﺳﯿﺐ

-ﺍﮔﺮ ﯾﮏ ﺳﻨﮓ ﻗﺮﻣﺰ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﯿﻨﺪﺍﺯﯾﺪ ﭼﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ؟
ﺧﯿﺲ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ

- ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻫﺸﺖ ﺭﻭﺯ ﻧﺨﻮﺍﺑﺪ؟
ﻣﺸﮑﻠﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺷﺒﻬﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﺪ.

 




تاريخ : جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

می دونی تفاوت لبخند تو با لبخند من چیه؟

تو وقتی شادی میخندی،

من وقتی تو شادی میخندم .

 




تاريخ : جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺑﺤﺚ ﻭ ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮﯾﯽ .. ، ﺍﻭﻧﯽ
ﮐﻪ ﺍﻭﻝ ﻣﻌﺬﺭﺕ
ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﻨﻪ ، ﺷﺠﺎﻉ
ﺗﺮﯾﻨﻪ …
ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﻭﻝ ﻣﯿﺒﺨﺸﻪ ، ﻗﻮﯼ ﺗﺮﯾﻨﻪ …
ﻭ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯿﮑﻨﻪ ،
ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺗﺮﯾﻨﻪ …

 

 


ﺑﻪ ﻫﺮﮐﺴﯽ ﻣﺤﺒﺖ ﮐﻨﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﺎﺧﺘﯽ ﻭ
ﺑﻪ ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺑﺪﯼ
ﮐﻨﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺎﺧﺘﯽ ؛
ﭘﺲ ﺑﺴﺎﺯ ﻭ ﻧﺒﺎﺯ !

 


ﻗﺪﺭﺕ ﮐﻠﻤﺎﺗﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺑﺒﺮ ﻧﻪ ﺻﺪﺍﯾﺖ
ﺭﺍ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﺭﺷﺪ ﮔﻠﻬﺎ
ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻧﻪ ﺭﻋﺪ ﻭ ﺑﺮﻕ !

 


 ﺻﻔﺮ ﺑﺎﺵ !!!
ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ
ﺣﻀﻮﺭﺵ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ
ﻫﺮ ﻋﺪﺩﯼ ،
ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺩﻩ ﻫﺎ ﻭ ﺻﺪﻫﺎ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﺭﺯﺵ
ﻣﯿﺒﺨﺸﺪ ….


ﺳﻮﺯﺵ ﺷﻼﻗﯽ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭﻡ ﮐﻨﺪ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ
ﻧﻮﺍﺯﺵ ﺩﺳﺘﯽ
ﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﮐﻨﺪ ..

 


ﺍﺑﺮﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﺩﻟﮕﺮﻡ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺑﻪ
ﻓﺮﺩﯼ ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﻩ ،
ﺍﺭﺯﺷﺶ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺳﺎﻋﺘﻬﺎ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻭ
ﺗﻤﺠﯿﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ
ﮐﺎﻣﯿﺎﺑﯽ ﺍﻭﺳﺖ …

 


ﺻﺪﺍﻗﺖ، ﯾﮏ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﮔﺮﺍﻥ ﻗﯿﻤﺖ
ﺍﺳﺖ
ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺍﺭﺯﺍﻥ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ
ﺑﺎﺵ



تاريخ : جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺷـــــﺮﻡ ﻣﯿﮑﻨﻢ!! 
ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯿﺨــــﻮﺍﻫﻢ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻧﺒﺎﺷﻢ! 
ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﯼ ﺑﺎﺷﻢ ﭘﺎ ﺭﻭﯼ ﯾﻮﻧــــﺠﻪ ﻫﺎ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ!
ﺍﻣــــﺎ ﺩﻟـــــﯽ ﺭﺍ ﺩﻓﻦ ﻧﮑﻨﻢ! 
ﮔﺮﮔﯽ ﺑﺎﺷﻢ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺪﺭﻡ ﺍﻣــــﺎ ﺑﺪﺍﻧﻢ، ﮐﺎﺭﻡ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺫﺍﺕ ﺍﺳﺖ، ﻧﻪ ﻫـــــﻮﺱ! 
ﺧﻔﺎﺵ ﺑﺎﺷﻢ، ﮐﻪ ﺷﺒﻬﺎ ﮔﺮﺩﺵ ﮐﻨﻢ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﮐﻮﺭ...
ﺍﻣﺎ ﺧـــــﻮﺍﺑﯽ ﺭﺍ ﭘﺮﭘﺮ ﻧﮑﻨـــﻢ! 
ﮐﻼﻏﯽ ﺑﺎﺷﻢ ﮐﻪ ﻗﺎﺭﻗﺎﺭ ﮐﻨﻢ.... 
ﺍﻣﺎ ﭘﺮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺭﻧﮓ ﻧﮑﻨــــﻢ ﻭ ﺩﻟﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﺪﺳـــﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﻡ! 
ﭼﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﻢ ﺷﺎﯾـــﺪ...
ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺗﻮﻫﯿــــــﻦ...ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ "ﺍﻧﺴــــﺎﻥ" ﺧﻄﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ!



تاريخ : پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺑﺮﮔﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﻧﺼﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :

ﻣﻦ 50 هزار تومان ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ ﺯﯾﺮﺍ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ، ﻫﺮ ﮐﺴﻰ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﺑﯿﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﺩﺭﺱ ﻓﻼﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﺪﺍ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ.

ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺮﮔﻪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﻭ ﻣﺒﻠﻎ 50 هزار ﺍﺯ ﺟﯿﺒﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺁﺩﺭﺱ ﻣﻰ ﺑﺮﺩ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﭘﯿﺮﺯﻧﯽ ﺳﺎﻛﻦ ﻣﻨﺰﻝ است ، ﺷﺨﺺ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﻣﻴﺪﻫﺪ،

ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺷﻤﺎ ﻧﻔﺮ 12 ﻫﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ ﺁﻣﺪﯾﺪ ﻭ ﺍﺩﻋﺎ ﻣﻴﻜﻨﻴﺪ ﭘﻮﻟﻢ ﺭﺍ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻳﺪ.

ﺟﻮﺍﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪﻯ ﺯﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ خروجی ﺣﺮﮐﺖ ﻛﺮﺩ، ﭘﻴﺮﺯﻥ ﻛﻪ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﭘﺴﺮﻡ، ﻭﺭﻗﻪ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻩ ﻛﻦ،

ﭼﻮﻥ ﻣﻦ ﻧﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﻭ ﻧﻪ ﺳﻮﺍﺩ ﻧﻮﺷﺘﻨﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻫﻤﺪﺭﺩﻯ ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﻣﻦ، ﻣﻦ ﺭﺍ ﺩﻟﮕﺮﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﺧﻴﺮ ﺩﻧﻴﺎ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ.




تاريخ : پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

پلیس اومده بود توو خیابون و به ماشینایی که خلاف پارک کرده بودن توی بلندگو تذکر میداد :

پیکان ! 
راننده پیکان !!! ... 
حیف گواهینامه که به تو دادن!

پراید !
پراید زود حرکت کن ، آخه تو توی کدوم آموزشگاهی گواهینامه گرفتی؟!

راننده مینی بوس!!!اینجا جای پارک کردنه؟!

و تا اینکه رسید به یه پورشه
تن صداش رو آورد پایین و با یه لحن خیلی مهربون گفت: 
پورشه......!!!!! تو دیگه چرا گلم ؟!



تاريخ : چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

نبردهای زندگی همیشه به سود قویترین ها و سریعترین ها پایان نمی پذیرد! دیر یا زود، بُرد با کسی است که بردن را باور دارد!

ناپلئون هیل

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

به بابام میگم :
.
.
.
.
.
.
.
.
.
این گوشی موبایلتو 3 ساله که داری قدیمی شده بنداز دور،
یکی دیگه بگیر ...
میگه : اگه اینجوریه که تو رو هم 20 ساله دارم اول باید تو رو بندازم دور!!
تو زندگیم اینجوری قانع نشده بودم !!



تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پزشک عصای سپیدی به دستم داد ...
اما من ، نابینــا نیستم !

فقط چشم هایم به جز تو
چیز دیگری نمیبیند ... !!!



تاريخ : دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳ | ٤:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

این کودک حتی در تصاویر سونوگرافی و قبل از تولد نیز لبخند میزد. لبخندی به پهنای صورت، این اولین تصویر ثبت شده از نوزادی است که حتی پیش از ورودش به این دنیا به تمامی آن چیزی که انتظارش را می کشید لبخند می زد.

این نوزاد بریتانیایی که "لئو" نام دارد از زمان تولدش تا کنون هیچ گاه خنده از روی صورتش محو نشده است، به همین دلیل والدینش اعتقاد دارند او شادترین نوزاد جهان است. تمامی تصاویری که از سونوگرافی هفته 31 به بعد دوران بارداری مادر لئو موجود است به نوعی این ایده را تأیید می کند، زیرا به طرز شگفت انگیزی جنین در رحم مادرش همواره لبخندی به لب داشته است.

اما به گفته مادرش این سونوگرافی ها تازه شروع ماجرای عجیب و دوست داشتنی و لئو است، این نوزاد پس از تولد همیشه و همه حال حتی در زمان خواب خنده بر لب دارد. با گذشت پنج ماه از تولد لئو، نامش به عنوان شادترین نوزاد بریتانیا بر سر زبان ها افتاده و تصاویرش دست به دست شده است. این نوزاد خندان به چنان شهرتی دست پیدا کرده است که بسیاری از شرکت های تبلیغاتی خواستار استفاده از تصاویر او هستند.

 




تاريخ : دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳ | ٤:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اگر کفشت پایت را می زد

و از ترس قضاوت مردم پابرهنه نشدی

و درد را به پایت تحمیل کردی ،

دیگر در مورد آزادی شعار نده !

آلبـر کامـو 

 




تاريخ : شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ٢۳ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مردها ....
به سه گروه تقسیم می‌شوند،
خوش قیافه‌ها
، باهوش‌ها 
و ....اکثریت!

اف. جی. بنسون



تاريخ : جمعه ٢۳ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


مردى به دادگسترى شکایت مى کند که همسرش مریم از شیر دادن به فرزندشان، بنیامین امتناع مى کند-
پرونده جریان قانونى و مراحل تشریفاتى را طى مى کند و حکم قطعی صادر مى شود-
مأمور دادگسترى براى ابلاغِ حکم به دربِ خانه مریم رفته و او را به اسم و مشخصات صدا مى کند-
مریم سراسیمه و بی تاب تا بداند چه حکمى براى او از دادگسترى رسیده...
وقتى مأمور حکم را مى خواند،
مریم قهقهه سر مى دهد و از خنده ریسه مى رود...
بنیامین در سربازخانه خدمت نظام را طى مى کند!!

برداشت از کتابِ داوری هاى عجیبِ تاریخ



تاريخ : جمعه ٢۳ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


به سلامتی پسری که تیپ و قیافش به روزه
.
.
.
ولی…….
.
.
.
.
.
.
غیرتش مال زمان پدرشه…!



تاريخ : جمعه ٢۳ آبان ۱۳٩۳ | ۳:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺻﺒﺢ ﺑﻬﻢ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻧﺮﻭ ﻣﻨﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺰﺍﺭ!!

ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻣﻨﻢ ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﻡ دانشگاهﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﻔﻬﻤﯽ...

.
.
.
.
.
.
.
.
.
" ﻣﻦ " ﻭ ﭘﺘﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺻﺒﺢ !!



تاريخ : جمعه ٢۳ آبان ۱۳٩۳ | ۱:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

سه تا از شایع ترین دلایل چاقی بین ایرانی ها...

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بخور حیفه... بخور مفته... بخور نذره!!



تاريخ : جمعه ٢۳ آبان ۱۳٩۳ | ۱:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دویست سال پیش وقتی امریکایی ها در لجن و کثافت زندگی می کردند ایرانی ها مسواک میزدند!
دویست سال بعد وقتی امریکایی ها کره ی ماه را فتح کردند
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ایرانیان همچنان مسواک میزدند!!!
آخه بهداشت خیلی مهمه!
میفهمی؟



تاريخ : جمعه ٢۳ آبان ۱۳٩۳ | ۱:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ٢۳ آبان ۱۳٩۳ | ۱:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ٢۳ آبان ۱۳٩۳ | ۱:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

قبول دارین بعضی ها
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
سادگیشونم از زرنگیشونه !



تاريخ : جمعه ٢۳ آبان ۱۳٩۳ | ۱:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ٢۳ آبان ۱۳٩۳ | ۱:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

یاروکارشناس تو شبکه iFilm نشسته میگه بتمن و سوپرمن خیالی ان !

سریالای ایرانی قشنگن که زندگیِ واقعیه !
.
.
.
.
.
.
.
.
آخه عزیز من،برادر من،
یارو با مقنعه میره حموم چیش واقعیه ؟!!



تاريخ : جمعه ٢۳ آبان ۱۳٩۳ | ۱:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

گزارشگر: دوست خوبم ارزیابی شما از سال‌های ریاست مهندس ضرغامی بر صداوسیما چیه؟
- این ١٠ سال، دهه طلایی زندگی من بود... (گریه) من در این ١٠‌سال معنی زندگی رو فهمیدم.خونه خریدم، زن گرفتم، ماشین خریدم...

گزارشگر: از مدیر جدید چه انتظاری دارید؟
- همین فرمونو برن. آقا بهشون بگید همین فرمونو ادامه بدن. سنگرو خالی نکنن.

گزارشگر: ببخشید میشه شغل شما رو بپرسم؟
-بله بنده نصاب ماهواره هستم!



تاريخ : جمعه ٢۳ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

طرف اسم زن دومشو ، توو تلفنش سیو کرده بود ( "low battery" )

از اون به بعد ، 
هر وقت مرده گوشیشو جا می زاشته و زن دومش زنگ مى زده

زن اولش تلفنش رو میزد به شارژ ....

یه همچین آدمایی هم هستن ....



تاريخ : پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۳ | ۳:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

از کودکی پرسیدند: 
وقتی بزرگ شدی میخواهی چکاره شوی؟

گفت: می خواهم خوشحال شوم!

گفتند: ظاهرا تو مفهوم سوال را درک نکردی.

پاسخ داد : چرا ، اما گویا شما مفهوم زندگی را درک نکرده اید.

لامصب بچه نبوده که فیلسوف بوده....



تاريخ : پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۳ | ٢:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

تا عاقلان راهی برای خندیدن بیابند ...

دیوانگان هزار بار خندیده اند ...



تاريخ : پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

شخصی نزد حکیم رفت و گفت :
ای حکیم ، من خیلی بیتابم
.
.
.
.
.
.
.
حکیم تابی به او داد و گفت این را در حیاط خانه وصل کن..!!!

آن مرد رفت و دیگر بی تاب نبود ...



تاريخ : چهارشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

نباید شیشه را با سنـگ بازی داد !

نباید مست را در حال ِ مستـی . . .دست ِ قاضـی داد !

نباید بی تفاوت !چتر ماتم را . . .به دست ِ خیــس باران داد !

کبوترها که جز پرواز ، آزادی نمی خواهند !

نباید در حصار میـله ها با دانه ی گندم . . .

به او تعلیم ماندن داد.

 




تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

کوچه های قدیمی را باریک میساختند
تا آدم ها به هم نزدیک تر شوند........
حتی در یک گذر .

اما اکنون چقدر آواره ایم در اینهمه اتوبان سرد.




تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

صدا و سیما جایی هست ک یک کانالش به آمریکا فحش میده
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دو سه تا دیگش همزمان فیلم آمریکایی پخش میکنن !



تاريخ : دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


خبرنگار: گوسفندات چی میخورن؟
چوپان : سفیدا یا سیاها؟
خبرنگار: سیاها
چوپان : علف
خبرنگار: سفیدا چی؟
چوپان : اونا هم علف میخورن
خبرنگار: شبا کجا نگه میدارشون؟
چوپان : سیاها یا سفیدا؟
خبرنگار: سیاها
چوپان : تو یه خونه ی بزرگ
خبرنگار: سفیدا رو چی؟
چوپان : اونا رو هم تو همون خونه بزرگه!
خبرنگار: با چی اونا رو تمیز می کنی؟
چوپان : سیاها یا سفیدا
خبرنگار: سیاها
چوپان : با آب تمیزشون می کنم
خبرنگار: سفیدا رو با چی؟
چوپان : اونا رو هم با آب تمیز می کنم
خبرنگار عصبانی میشه و میگه: چرا هی الکی میگی سفیدا یا سیاها؟ اسکلمون کردی؟
چوپان : آخه سفیدا مال منه!
خبرنگار: سیاها مال کیه؟
چوپان : اونا هم مال منه 



تاريخ : دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


مکالمه 2 جن در نیمه های شب . . . 
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

- فیلم دختر بدون آرایش 2 رو دیدی ؟
-نه تو دیدی ؟
- آره خیلی وحشتناکه وقتی دیدم تا 2 هفته 
فکر میکردم یه دختر بدون آرایش پشت سرمه ! 
-من شنیدم وقتی شبا میخوابیم دخترای 
بدون آرایش میان بالا سرمون نگامون میکنن . . . 
حتی شنیدم میشه اونا رو ظاهر کرد ! 
-بنظر من خرافاته و اصن وجود ندارن 
- اصن بیا بخوابیم از این حرفای ترسناک نزنیم . . .



تاريخ : دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روزی زنی با شوهرش غذا میخورد. فقیری درب خانه را زد. 
زن بلند شد و دید که فقیر است. غذایی برداشت تا به او بدهد.

شوهرش گفت: کیست ،؟
زن جواب داد،: فقیر است برایش غذا میبرم .

شوهرش مانع شد تا اینکه جر و بحثشان بالا گرفت و اختلافاتشان روز به روز بیشتر شد تا آنجا که مشکلات و مسائل مختلف هم سرباز کرد و کارشان به طلاق کشیده شد.

سالیان سال گذشت و زن مجددا ازدواج کرد. 
روزی با شوهر دومش غذا میخورد ، که فقیری در خانه را زد مرد در را باز کرد. دید که فقیری است که نیاز به غذا دارد. به خانه برگشت و گفت. :
ای زن غذایی برای فقیر ببر.

زن فورا بلند شد و غذا را برد
اما
زن با چشمانی پر از اشک برگشت.

شوهرش گفت چه شده ای زن.
زن گفت: این فقیر که در خانه آمده شوهر قبلی من است. ..

مرد زنش را در آغوش گرفت و سپس او را بطرز وحشیانه ای کتک زد.
نمیدونم چرا اینطوری تموم شد،

قرار بود پند اخلاقی داشته باشه ولی این مشکلات روانی داشته، دیگه نمیشد کاریش کرد!!



تاريخ : یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 



تاريخ : یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳ | ٤:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net



تاريخ : شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳ | ۳:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یه بارم مثل این فیلمای آمریکایی خواستم دوست دخترمو سورپرایز کنم 
از پشت سرش چشماشو با دستام بستم 
.
.
.
.
.
.
.
.
خاکبرسر حدود 50 نفر رو اسم برد جز من !!
ای مردشور این فیلمای آمریکایی رو ببرن !!



تاريخ : شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

دکتر نیستم...
اما برایت 10دقیقه راه رفتن،روى جدول کنار خیابان را تجویز می کنم،
تا بفهمى عاقل بودن چیز خوبی ست،اما دیوانگى قشنگ تر است..
برایت لبخند زدن به کودکان وسط خیابان را تجویز می کنم،
تا بفهمى هنوز هم،می شود بى منت محبت کرد..
به ﺗﻮ پیشنهاد می کنم گاهى بلند بخندى،
هرکجا که هستى،
یک نفر همیشه منتظر خنده هاى توست...
دکتر نیستم،
اما به ﺗﻮ پیشنهاد میکنم که شاد باشى!
خورشید،
هر روز صبح،
بخاطر زنده بودن من و تو طلوع می کند!
هرگز، منتظر" فرداى خیالى" نباش.
سهمت را از" شادى زندگى"،
همین امروز بگیر.
فراموش نکن "مقصد"،
همیشه جایى در "انتهاى مسیر" نیست!
"مقصد" لذت بردن از قدمهایی ست، 
که برمى داریم!
چایت را بنوش!
نگران فردا مباش،
از گندم زار من و تو 
مشتی کاه می ماند برای بادها......

(نیما یوشیج)



تاريخ : جمعه ۱٦ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دوست داشتن کسی که
معنی دوست داشتن را نفهمد
درست مثل توضیح دادن قانون نسبیت
برای مادر بزرگت است!
تو فک میزنی و او بافتنی اش را می بافد...

"آلبرت انیشتین"



تاريخ : جمعه ۱٦ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ ، ﻳﮏ ﺟﻔﺖ ﮐﻔﺶ ﺧﺮﻳﺪﻡ ﮐﻪ ﺭﻧﮕﺶ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ ،
ﺍﻣﺎ ﺍﻧﺪﮐﻲ ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﮐﺮﺩ. 
ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ: ﮐﻤﻲ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺭﺩ، ﺟﺎ
ﺑﺎﺯﻣﻲ ﮐﻨﺪ . 
ﺧﺮﻳﺪﻡ ، ﭘﻮﺷﻴﺪﻡ ، ﺧﻴﻠﻲ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﻣﺎ ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ ، ﻓﻘﻂ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻫﺎﻱ ﭘﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﺳﺎﺧﺖ .
ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ، ﺑﻬﺮ ﺣﺎﻝ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻧﮕﻲ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ ، ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮﻫﺎﻱ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻣﻲ ﭘﻮﺷﻢ !
ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮﻫﺎﻱ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻫﻢ ، ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﮐﺮﺩ.
ﻣﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﮐﻔﺸﯽ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ، ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺮﻧﮓ ﺑﻮﺩ ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻣﯽ ﺧﺮﯾﺪﻡ، ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺮﯾﺪﻡ ﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻧﮕﻬﺶ ﻣﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ !
"ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺳﺖ" 
ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻧﮕﻬﺶ ﺩﺍﺷﺖ . 
ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻃﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻭ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ
ﺣﻤﻠﺶ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﯼ ﺩﻟﺨﻮﺍﻩ ﺗﺒﺪﯾﻞ
ﺷﻮﺩ.
ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﮐﺮﺩﻧﺶ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩ!
ﺍﻣﺮﻭﺯ،
ﮐﻔﺶ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﺍﻧداختم.....

ناشناس

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

"یک کودک ''سه چیز'' می‌تواند به یک انسان بالغ بیاموزد:
بدون دلیل شاد بودن،
همیشه مشغول کاری بودن،
و اعلام خواسته‌ی خویش با تمام قوا!"

پائولو کوئلیو



تاريخ : پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مهربان باش...

و به هر کس می‌رسی لبخند بزن

تو نمیدانی به آدم‌ها چه می‌گذرد،

شاید لبخندت برایشان مانند گنجی ارزشمند باشد

و آنها بسیار به آن لبخند محتاج باشند...!

کریستین ام هاپرت



تاريخ : پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


امروز صبح شیطان را دیدم .
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت.
گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند.
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!
گفتم:
به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
گفت:
من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که :
همانا تو خود پدر منی



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

هر وقت دلم گرفت لبخند میزنم ...

به یاد کسی که برای لبخندش بارها دلم گرفت . 




تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۳ | ۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

می خواستم دستان خدا را بگیرم ...!

ندا آمد:

دستان افتاده ای را بگیر . . .

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۳ | ۱:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

انشاء الله می میرد
احمقی به عیادت بیماری رفت و گفت: خدا بیامرزدش. گفتند: هنوز نمرده است. گفت: انشاء الله می میرد.

فدایت نگردم
مردی به بیماری گفت: فدایت شوم چگونه ای؟ گفت: در حال مرگ. گفت: پس فدایت نشوم، فکر می کردم هنوز فرصتی هست و زنده می مانی و می توانم فدایت بشوم.

بیمارماست
روستایی مریض شد و پیش طبیب رفت. طبیب گفت: ماست بخور. گفت: بخدا قسم که اگر مرا فشار بدهند چیزی جز ماست از من بیرون نمی آید.

طبیب خوشحال
طبیبی به مریضی گفت: ماهی و گوشت نخور. گفت: اگر ماهی و گوشت داشتم و می خوردم مریض نمی شدم.

( حکایات از محاضرات راغب اصفهانی)



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


به خدا ایمان آرید ،
به خدایی که به ما بیلچه داد
تا بکاریم نهال آلو ؛
صندلی داد که رویش بنشینیم
وبه آواز قمر گوش دهیم ،
به خدایی که سماور را
از عدم تا لب ایوان آورد ،
و به پیچک فرمود :
«نرده را زیبا کن!»

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

دهانت
جوجه‌هایش را پریدن گر بیاموزد
کلام از لهجهٔ تو 
اعتباری تازه خواهد یافت!

حسین منزوی

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

یک حرف٬

یک زمستان آدم را گرم نگه می دارد...

و بعضی اوقات هم

یک حرف٬

یک عمر آدم را سرد می کند!

حرف ها چه کارها که نمی کنند

مواظب حرف زدنمون باشیم




تاريخ : یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳ | ٦:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

"ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺱ ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﯾﻪ ﺳﻮﺳﮏ ﺑﯿﺎﺭﻩ ﺧﻮﻧﻪ ﻭﻝ ﮐﻨﻪ ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻮﻣﺶ ﺟﯿﻖ
ﺑﺰﻧﻪ ﺑﭙﺮﻩ ﺑﻐﻠﺶ .......

ﺑﻌﺪﻡ ﺑﺮﻩ ﺳﻮﺳﮑﻪ ﺭﻭ ﻣﺜﻞ ﯾﻪ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﺑﮑﺸﻪ
ﺗﺎ ﺟﺎﯾﮕﺎﻫﺶ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﺴﺘﺤﮑﻢ ﺑﺎﻗﯽ ﺑﻤﻮﻧﻪ!!

 




تاريخ : یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳ | ٦:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بچه انگشت کرده تو دماغش بهش نگاه کردم گفتم:
تو مهد کودک چی بهت یاد دادن؟
برگشته میگه: به تو چه؟!
تو دانشگاه بهت یاد ندادن تو کار دیگران دخالت نکنی؟ 




تاريخ : یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳ | ٥:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

حکایات دهم آبان، خرها در صدراسلام

عمل خوب مرا بلیس
کودکی با معلم خود گفت: در خواب می دیدم گویا به گه آلوده شدم و تو به عسل. گفت: این عمل بد تو است و آن عمل صالح من. گفت: تمام خواب را بشنو؛ تو داشتی مرا می لیسیدی و من تورا. گفت: دور شو که خدا لعنت ات کند.

ترازو و درهم
از شخصی چند درهم دزدیدند. کسی گفت: چرا غصه می خوری؟ روز قیامت در ترازوی تو باشد. گفت: اتفاقا ترازوی مرا هم دزدیدند.

اخلاق الاعراب
به اعرابی گفتند: آیا شاد می شوی که اهل بهشت باشی ولی انتقام خون خویش نگیری؟ گفت: برعکس! می خواهم انتقام خون را بگیرم و ننگ از خود دور کنم و با فرعون به جهنم بروم.

کی می گه خر نیست؟
شخصی به در خانه مردی آمد و از او خری به امانت خواست. پالانی بیرون آورد و گفت: بیرون شو که همه خرند، بر پشت هر کس خواستی بگذار و برو.

( حکایات از محاضرات راغب اصفهانی)



تاريخ : یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳ | ٤:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

 

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید، ارباب. نخند ! 

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز از آدامسهایش نمی خری. نخند ! 

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ای کوتاه معطلت کند. نخند ! 

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده. نخند ! 

به دستان پدرت،

به جاروکردن مادرت،

به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،

به راننده ی چاق اتوبوس،

به رفتگری که در گرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،

به راننده ی آژانسی که گاهی مواقع چرت می زند،

به پلیسی که سرچهارراه با کلاه صورتش را باد می زند،

به مجری نیمه شب رادیو،

به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و در کوچه ها جار می زند،

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،

به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی،

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان،

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،

به مردی که در خیابانی شلوغ ماشینش پنچر شده،

به مسافری که سوار تاکسی می شود و بلند سلام می گوید،

به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،

به زنی که با کیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی،

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،

به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،

به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی

نخند ...

نخند که دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی!

که هرگز نمیدانی آنها چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند!

آدمهایی که هرکدام برای خود و خانواده شان همه چیز و همه کسند!

آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،

بار می برند،

بی خوابی می کشند،

کهنه می پوشند،

جار می زنند،

سرما و گرما می کشند،

و گاهی خجالت هم می کشند ...


انسانهای بزرگ، دو دل دارند؛ 

دلی که درد می کشد و پنهان است 

و دلی که می خندد و آشکار است.

 

 



تاريخ : یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳ | ۳:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

یه توصیه ی علمی به آقایونی که میخوان برن خواستگاری:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

به مادر عروس بگین من فکر کردم شما خواهر بزرگترشین!

یعنی تأثیری که این جمله داره , آب در میزان نفوذ پذیری خاک نداره!!



تاريخ : شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳ | ٤:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

1) آلمان :اموزش دوره های نوین رانندگی وسپس خرید اخرین مدل مرسدس بنز وسفر به تمامی اروپا به همراه خانواده

2) روسیه: اموزش فضانوردی و سفر به فضا و تفریح ونشاط به همراه خانواده

3) امریکا: اموزش خوانندگی و رقاصی و سپس شرکت در کلیه کنسرت ها و جشن ها به همراه خانواده

4) کانادا: اموزش شنا و سپس تفریح و نشاط به همراه خانواده در کلیه سواحل کانادا و اروپا

5) چین: اموزش دوره های رزمی و سپس ورزش و نشاط به همراه خانواده

6) انگلیس: اموزش دوره های تیراندازی و شکار و سپس تفریح و شکار در جنگلها به همراه خانواده

7) ژاپن: اموزش خلبانی و سپس خرید هواپیمای شخصی و تفریح و نشاط بر فراز اسمان به همراه خانواده

ایران: اموزش رانندگی و سپس خرید یک پراید قسطی با چهار ضامن معتبر و کار در یک تاکسی تلفنی به صورت تمام وقت و رو اوردن به دخانیات بخاطر مشکلات مالی و ندادن اقساط پراید و سپس سکته قلبی و مغزی با هم و رفتن به بیمارستان به همراه خانواده !!

 




تاريخ : شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳ | ٤:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یه روز یه اصفهانیه میره یه بانک معتبر توی آمریکا و می گه: من به 250 دلار وام فوری نیاز دارم!! (توضیح اینکه هر شهروند می تونه تا 300 دلار وام فوری بگیره اما باید یه وثیقه بگذاره) ... کارمند بانک می گه: وثیقه چی می خوای بزاری ؟ اصفهانیه میگه: ماشین فراری آخرین مدلم رو... الانم جلوی در بانک پارکه! کارمند اسناد رو چک می کنه و ماشین رو تحویل می گیرند و اصفهانیه پول رو می گیره و میره! بعد از 10 روز برمیگرده و پول وام رو بعلاوه 1 دلار و 16 سنت کارمزدش پس میده و سوئیچ ماشینش رو تحویل می گیره که بره... یه دفعه رئیس بانک صداش می کنه میگه: آقا ببخشید یه سوال داشتم ؟ اصفهانیه می گه : بفرمائید؟ رئیس بانک میگه: بعد از اینکه شما رفتید، ما حسابها و اموال شما رو بررسی کردیم و دیدیم شما یه اصفهانی مولتی میلیاردر هستید با کلی سرمایه !! موندیم چرا معطل 250 دلار پول بودید!؟ اصفهانیه با خنده جواب میده: کدوم پارکینگ رو می شناسی که 10 روز ماشینت رو توش پارک کنی فقط 1 دلار و 16 سنت پول بدی ...

 




تاريخ : جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

طرف پدرش توو بستر مرگ بوده میگه بیا بشین کنارم کارت دارم
بعد یه چوب می ده دست پسرش.

پسره هم که می خواسته زرنگیشو نشون بده قبل از حرف زدن پدرش چوب رو می شکنه.
پدره سکته می کنه درجا میمیره.

مامانش میگه خاک تو سرت این سازه نی از هفت نسل قبل دست به دست به پدرت رسیده بود!



تاريخ : جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زندگی گاه به کام است و بس است 
زندگی گاه به نام است و کم است
زندگی گاه به دام است و غم است
چه به کام و
چه به نام و
چه به دام،
زندگی معرکه همت ماست،.. زندگی میگذرد.. زندگی گاه به نان است و کفایت بکند
زندگی گاه به جان است و جفایت بکند
زندگی گاه به آن است و رهایت بکند
چه به نان
و چه به جان 
و چه به آن، 
زندگی صحنه بی تابی ماست، ..
زندگی میگذرد.. زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد
زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد
زندگی گاه به ناز است و جهانت بدهد
چه به راز 
و چه به ساز
و چه به ناز،.. 
زندگی لحظه بیداری ماست، ..
زندگی میگذرد..




تاريخ : جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

می خواهم ببوسمت ؛
اگر این شعر های شعله ورم ، دهانی بگذارند !
می خواهم دستت را بگیرم ؛
اگر که دست دهد ، این دست ... این قلم 
دستی بگذارند !
اینان به نوشتن از تو چنان معتادند
که مجسمه ها ، به سنگ ...
و 
سربازان ، به خیالات پیروزی ...

محمد شمس لنگرودی



تاريخ : جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روز اول بی‌هوا قلب مرا دزدید و رفت
روز دوم آمد و اسم مرا پرسید و رفت
روز سوم آخ! خالی هم کنار لب گذاشت 
دانه‌ی دیوانگی را در دلم پاشید و رفت
روز چارم دانه‌اش گل داد و او با زیرکی
آن غزل را از لبم نه از نگاهم چید و رفت
با لباس قهوه‌ای آن روز فالم را گرفت
خویش را در چشم‌های بی‌قرارم دید و رفت
فیل را هم این بلا از پا می‌اندازد خدا !
هی لب فنجان خود را پیش من بوسید و رفت
او که طرز خنده‌اش خانه خرابم کرده بود
با تبسم حال اهل خانه را پرسید و رفت
تا بچرخانم دلش را نذرها کردم ولی
جای دل، از بخت بد، دلبر خودش چرخید و رفت
زیر باران راه رفتن، گفت می‌چسبد چقدر!
با همین حالش به من حال دعا بخشید و رفت
استجابت شد چه بارانی گرفت آن‌شب ولی
بی‌ من او بارانیش را پا شد و پوشید و رفت
روز آخر بی‌دعا بی‌ابر هم باران گرفت
دید اشکم را نمی‌دانم چرا خندید و رفت؟

ناشناس

 



تاريخ : جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اسکارلت ، من هیچ وقت در زندگی آدمی نبودم که قطعات شکسته ظرفی را با
حوصله زیاد جمع کنم و به هم بچسبانم و بعد خودم را فریب بدهم که این ظرف شکسته هماناست که اول داشته ام .

آنچه که شکست شکسته و من ترجیح می دهم که در خاطره خود همیشه آن را به همان صورتیکه روز اول بود حفظ کنم تااینکه آن تکه ها را به هم بچسبانم و تا وقتی زنده امآن ظرف شکسته را مقابل چشمم ببینم.....


بر باد رفته-1939



تاريخ : پنجشنبه ۸ آبان ۱۳٩۳ | ۱:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

سه تا داداش شیرازی شب میخواستن بخوابن
به هم میگن یکی پاشه چراغ رو خاموش کنه
کسی بلند نمیشه
باهم شرط میبندن که هرکه زودتر یه حرفی زد بلند شه چراغ رو خاموش کنه
چند روزی شد ازشون خبری نبود تا اینکه همسایه ها در خونشون رو شکوندن سه تاشونو مرده پیدا کردن
اولی رو غسل دادن و کفن کردن دومی رو هم غسل و کفن کردن سومی رو تا غسلش دادن گفت من زنده ام
اون دوتای دیگه هم گفتن پس پاشو برو چراغو خاموش کن!

مسخره بود نه؟!!



تاريخ : پنجشنبه ۸ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

آن دسته از دخترهایی که از چشمشون عکس میگیرن میذارن رو پروفایلشون در فیس بوک....

به اینا کاری نداشته باشین 
.
.
.
.
.
.
.
.
اینا گناه دارن

هنوز دماغشونو عمل نکردن !!



تاريخ : پنجشنبه ۸ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

در زندگی همیشه غمگین بودن از شاد بودن آسان تر است.
ولی من اصلا از آدم هایی خوشم نمی آید که آسان ترین راه را انتخاب می کنند
تو را به خدا شاد باش و برای آن که شاد شوی .. هر کاری از دستت بر می آید انجام بده …

آنا گاوالدا 

 



تاريخ : پنجشنبه ۸ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ای عکاس که دنبال دیدن زیبایی هستی سه پروانه یِ زیباتر آن سو نشسته اند. کمی کادر ها را فراخ تر بگیریم. انسانی هست در حوالی ما

 




تاريخ : چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دوستی میگفت :

قبض برق زیاد اومده بود، نشون بابام که دادم

یه سری تکون داد و پاشد رفت طرف کامپیوتر...

فکر کردم میخواد کامپیوترو داغون کنه..
منم رفتم نزدیکتر ببینم داره چی کار میکنه،

دیدم رفته تو گوگل نوشته :

آموزش دستکاری کنتور برق!!

 




تاريخ : چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ٦ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﯾﻪ ﻣﺮﺿﯽ هست
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﭘﺎﻫﺎﺷﻮ ﻣﯿﭽﺴﺒﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺑﺨﺎﺭﯼ
ﯾﺎ ﺷﻮﻓﺎﮊ ﺗﺎ ﺑﺴﻮﺯﻩ ﺑﻌﺪ ﯾﻬﻮ ﺑﮑﺸﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﺎ ﺧﻮﺏ ﺑﺸﻪ ﺑﻌﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﭽﺴﺒﻮﻧﻪ!!



تاريخ : سه‌شنبه ٦ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دوانتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.

یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.

مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است.

کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "

مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. "

موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.

مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم.

این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟

 




تاريخ : دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

آنجا که احساس می کنی
خاطره ای نخواهی ساخت
خواهی مُرد!
زندگی چیزی ست
میانِ خاطراتی که ساخته ایم
وَ خاطراتی که خواهیم ساخت

 




تاريخ : دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

اشتباه برای همه پیش می آید.میشه تجربه ولی تکرار چند باره اش میشود خریت!



تاريخ : یکشنبه ٤ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

رضا پهلوی نوشته : «نامه‌ای برای ریحانه که مانند سرو پرواز کرد».
یکی به شاهزاده حالی کنه سرو درخته. پرواز نمیکنه!!

 




تاريخ : شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عجیب است !

که انسان نه می تواند برای تولدش ، شادی کند ...

و نه برای مرگش ، عزا بگیرد . . .




تاريخ : شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مادر خطاب به کودک خردسالش:
هیچ میدونستی وقتی که اون شیرینی رو یواشکی بر میداشتی در تمام مدت خدا داشت تو رو نگاه میکرد؟
کودک: آره مامان جون!
مادر: و فکر میکنی به تو چیزی میگفت؟
کودک: میگفت غیر از ما دو نفر کسی نیست، پس میتونی دو تا برداری !
" خداوند امید شجاعان است، نه بهانه ترسوها"


نورمن وینست پیل

 

 



تاريخ : شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

گناهانم را دوست دارم
بیشتر از تمام کارهای خوبی که کرده ام،
می دانی چرا؟
آنها واقعی ترین انتخاب های منند ...

 سید علی صالحی



تاريخ : شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پرنده در برف مانده

جز دام پر از دانه

پناهی ندارد ...

 




تاريخ : شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

گزارشگر: پدر جان چند تا بچه داری ؟
پدر: ۴ تا پسر
اولی: خلبان
دومی: دکتر
سومی: مهندس
چهارمی: دزد

گزارشگر: پس چرا چهارمی رو از خونه بیرون نمی کنی ؟!
پدر: تنها کسی که خرجی خونه را میده چهارمیه؛ بقیه بیکارن!!



تاريخ : جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳ | ۱:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

موی تو لشگری ­ست برای ستمگریت

پیداست موی مشکی ­ات از زیر روسریت

محصول قرن چندم هجری­ ست قامتت

شاعر شده ­ست رودکی از لهجه­ ی دریت

می ­داد طعمِ چند تمشکِ رسیده را

لب­ هام در برابرِ انگورِ عسکریت

وقتِ تنت در آب، نمی­ شد تمیز داد

نوعِ تو را از آن بدنِ آدمی- پریت

دریا پُر است از آبزیانی شکسته دل

که معترض شدند به طرزِ شناگریت

در کوچه راه می­ روی و باد می­ وزد

این نکته کافی است در اثبات دلبریت

هر تارِ موی تو غزلی عاشقانه است

دیگر رسیده تا کمر این شعرِ آخریت

شاعر ناشناس

 




تاريخ : جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳ | ۱:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳ | ۱:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳ | ۱:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


دختره داشته رانندگی میکرده ...
میبینه تابلو زده : قبل از ورود به تونل چراغها را روشن کنید !!!

.
.
.
.
.
.
.
هیچی دیگه
دختره زده بغل کل تونل رو زیر و رو کرده دنبال
کلید چراغای تونل بوده  آخرشم موفق نشد
و برگشت خونشون !!



تاريخ : جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 تو فیس بوک دختره پست گذاشته:
غمگینم !
خواهرش کامنت گذاشته:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دروغ میگه شوووهر میخواد!!



تاريخ : جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


بدترین اتفاق این است که آدم در شرایطی قرار بگیردکه نداشته هایش داشته هایش بشوند.
آدمی که در جنگ یک پایش را از دست می‌دهد  هیچ‌وقت به زندگی با یک‌پا عادت نمی‌کند  فقط می‌سازد ولی عادت نمی‌کند.
آدمی که عزیزش را از دست می‌دهد  هیچ‌وقت به نبودنِ عزیز عادت نمی‌کند بلکه فقط روی جاهای خالی پارچه می‌اندازد...
حال حساب‌اش را بکنید که آدمی بدونِ هیچ گناهی  یک‌روزِ عادی در خیابان صورتش را از دست می‌دهد و برای همیشه نبودنِ صورت‌ِ زیبای قبلی‌اش به علاوه‌ی یک علامت سوالِ بزرگ در ذهن‌اش باقی می‌ماند.

وبلاگ کیومرث مرزبان 




تاريخ : جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


ابوبکرالبغدادی رئیس دولت اسلامی عراق وشام (داعش) پس از شنیدن اخبار مربوط به اسیدپاشی دراصفهان، نسبت به گسترش تندروی درمنطقه ابرازنگرانی کرده!



تاريخ : پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

آزادی را...
آرامش را...
خدا را...
تو را...

من اغلب چیزهایی را که نمی بینم
می پرستم!

صادق داوری 

 



تاريخ : پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


شنیدم که رستم یل چیره دست
به تهمینه یک نامه بنوشته است
که از پیش مامانت این ها بیا
همین هفته لطفا به اینجا بیا
وجودت در این برهه مشکل گشاست
بیا تا بگویم که مشکل کجاست
خودت هم شنیدی در اخبار ها
بنابر نمودار و آمار ها ...
از آنجا که بی حال و کم همتیم
گرفتار ِکمبود ِجمعیت ایم !
همه رو به پیری و فرسایشیم
دریغا که بسیار کم زایشیم !
چنان قحطی زایمان آمده
که ماما فلافل فروشی زده!
به ندرت کسی بچه می آورد
به جایش سگ و گربه می پرورد!
کسی هم که بابا و ماما ن شده
از این کار،درجا پشیمان شده!
کجایند امروزه آن مادران
که اسطوره بودند در زایمان!
همان ها که هی بچه زاییده اند
به ترتیب قد دور خود چیده اند!
کجایند مردان شور آفرین...!
زرشکی و مشکی و بور آفرین!
همان ها که ده بچه پرورده اند
خمی هم به ابرو نیاورده اند !
چقدر افت دارد که با یک چنین
تن و هیکل و یال و کوپال و زین:
فقط یک پسر جا بماند ازم
که هرکس بفهمد بگوید چه کم!
چو از ما یلان بر نخیزد بخار
از اقشار ِدیگر ، توقع مدار !

 



تاريخ : پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()