یه روزایی، یه شبایی، یه وقتایی که نمی توانم دست ببرم توی زندگی ام و مثل مهره های شطرنج آدم ها را عوض کنم....
یه روزایی، یه شبایی، یه وقتایی که دستم کوتاه است و خرما بر نخیل....
یه روزایی، یه شبایی، یه وقتایی که دلم تنگ میشود و اشک گره گشا.... 
یه روزایی، یه شبایی، یه وقتایی که «سیم حُکم» می کند «زر خدا» می شود، « دروغ داور هر ماجرا» می شود....
یه روزایی، یه شبایی، یه وقتایی که چشم انتظارم بر «در» است و «او» در نمی زند...
یه روزایی، یه شبایی، یه وقتایی که عزیزم زیر خاک خوابیده است و چشمم می افتد به جای خالی اش، به قاب عکس اش.... 
یه روزایی، یه شبایی، یه وقتایی که دلم می خواهد به کسی کمک کنم اما دستم کوتاه است و جیب ام خالی....
یه روزایی، یه شبایی، یه وقتایی که دلم می خواهد، سنگ بزنم به خانه دیو اما «سگ دلمو» خورده.....
یه روزایی، یه شبایی، یه وقتایی که دلم می خواهد بنشینم روبروی خدا، چای بنوشم و گله کنم که چطور از دلت آمد خدا؟ چطور توانستی خدا؟ چطور....

..... تکیه می دهم به دیوار، موسیقی گوش می دهم و آرام می خزم زیر پوستم، مثل گیاهی که نرم آسفالت را می شکافد، می روم توی شهری که آنجا ساخته ام، جایی که آدم ها را عوض می کنم، خرما بر نخیل نیست، دلم تنگ نمی شود، سیم حکم نمی کند، عزیزم زیر خاک نیست، او کنارم است و می نشینم روبرویش، خیره در چشم هایش، بی ترس از قضاوت ها، از بایدها، از نبایدها .....

احسان محمدی



تاريخ : پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳ | ۱:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

همیشه باید کسی باشد
تا بغض هایت را قبل از لرزیدن چانه ات بفهمد !

باید کسی باشد که وقتی صدایت لرزید ! بفهمد !
که اگر سکوت کردی بفهمد !

باید کسی باشد ! 
که اگر بهانه گیر شدی ! بفهمد !َ
باید کسی باشد 
که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن ! نبودن ! بفهمد !
باید کسی باشد 
که اگر حرف های بی معنی زدی بفهمد !

باید کسی باشد
بفهمد که درد داری ! که زندگی درد دارد ! 
بفهمد که دلگیری !
بفهمد که دلت برای چیزهای کوچک تنگ شده !!!
بفهمد که دلت برای راه رفتن ! برای دویدن !
تنگ شده !
بفهمد که وقتی باران می آید !
برف می بارد !
راه رفتن می شود تنها دغدغه ی زندگیت ! 
بفهمد !!!!

همیشه باید کسی باشد..........

شاعر ناشناس

 




تاريخ : پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳ | ۱:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

پولدار که باشی برف بهانه ای میشود برای لباس نو خریدن، با دوستان به اسکی رفتن، تفریح کردن و از زندگی لذت بردن...

اما خدا نکند فقیر باشی و برف ببارد از بیکار شدن پدر کارگرت بگیر تا غم پاره بودن کفشهایت و چکه کردن سقف خانه ات...

 


 



تاريخ : چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ترجیح میدم مجرد باشم و به همسر فکر کنم

تا این که همسر داشته باشم و به مجردی فک کنم...!

 




تاريخ : چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۳ | ۳:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۳ | ۳:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺑﯽ ﺷﻮﻫﺮﯼ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻫﺴﺖ
ﺣﺘﯽ ﺗﻮ ﺩﺭﯾﺎﻫﺎ.
ﺑﺒﯿﻨﯿﻦ، ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﻋﺮﻭﺱ ﺩﺭﯾﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ،
ﺩﺭﯾﻎ ﺍﺯ ﯾﻪ ﺩﻭﻧﻪ ﺩﺍﻣﺎﺩ ﺩﺭﯾﺎﯾﯽ !!



تاريخ : چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

فرق من و زندانبانم را میدانی؟
زمانی که پنجره کوچک سلولم را باز می کند،
او تاریکی و غم را می بیند،
و من روشنایی و امید را....

نگرش شما زندگی شما را می سازد....


نلسون ماندلا



تاريخ : چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


ﺗﺮﮎ ﻓﻴﺴﺒﻮﻙ ،ﻭﺍﻳﺒﺮ , ﻭﺍﺗﺴﺎﭖ , ﻻﻳﻦ ، ﺗﺎﻧﮕﻮ … ﺑﺪﻭﻥ
ﺩﺭﺩ ﻭ ﺧﻤﺎﺭﻱ 
ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ۱۰۰ % ﺗﻀﻤﻴﻨﻲ
ﮐﺎﻣﻼً ﮔﻴﺎﻫﻲ
ﺑﺪﻭﻥ ﻋﻮﺍﺭﺽ ﺟﺎﻧﺒﻲ
ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ
ﺑﺎ ﮔﻮﺷﻲ ﻫﺎﻱ ﻧﻮﮐﻴﺎ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﻮﻩ ﺩﺍﺭ ﺑﻪ ﺍﻏﻮﺵ ﮔﺮﻡ ﺧﺎﻧﻪ
ﺑﺮﮔﺮﺩﯾﺪ...



تاريخ : دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

فامیل دور , رو تخم مرغ عکس یه در کشیده .

آقای مجری میگه چرا در کشیدی رو تخم مرغ؟

میگه واسه اینکه ببینه یه در هست امید داشته باشه. فک نکنه دیواره!



تاريخ : یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

یکی از دوستان تعریف می کرد و میگفت :

جام جم داشت اذان به افق لس آنجلس پخش میکرده،
مامان بزرگم میگه : اذانه تهرانه؟ 
میگم : نه لس آنجلسه،

میگه : 2 زار اگه شعور داشتی ها
با اذان شوخی نمیکردی!



تاريخ : یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳ | ۳:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

یک ﺭﻭﺯ ﺩﺯﺩﺍﻥ ﺩﺭﯾﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﮐﺸﺘﯽ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩﻧﺪ
ﻧﺎﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ : ﺍﻭﻥ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﻗﺮﻣﺰ ﻣﻨﻮ ﺑﯿﺎﺭﯾﺪ،

ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﺭﻭ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻠﻮﺍﻧﺎﻧﺶ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺟﻨﮕﯿﺪ ﻭ ﺩﺯﺩﺍﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﺭﯼ ﺩﺍﺩ
ﺍﺯ ﺍﻭ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﻗﺮﻣﺰ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ

ﮔﻔﺖ: ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺯﺧﻤﯽ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺧﻮﻧﺮﯾﺰﯼ ﮐﺮﺩﻡ، ﺷﻤﺎ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ
ﻭ ﺭﻭﺣﯿﻪ ﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﻫﯿﺪ ...
ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﺩﺯﺩﺍﻥ
ﺩﺭ ﻣﺼﺎﻑ ﺑﺎ ﮐﺎﭘﯿﺘﺎﻥ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﻗﺮﻣﺰ ﺷﮑﺴﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ

یک ﺭﻭﺯ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﺎﻥ ﮔﻔﺖ : ۱۰ ﺗﺎ ﮐﺸﺘﯽ ﺩﺯﺩﺍﻥ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ﻫﻤﻪ ﻭﺣﺸﺖ ﮐﺮﺩﻧﺪ یکی ﺩﻭﯾﺪ ﺗﺎ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﻗﺮﻣﺰ ﮐﺎﭘﯿﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ

ﮐﺎﭘﯿﺘﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﻗﺮﻣﺰ ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ، ﺍﻭﻥ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﻣﻨﻮ ﺑﯿﺎﺭﯾﺪ!!

 




تاريخ : شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

لبخند سونتای ماسالی زن ۳۷ ساله‌ی لیبریایی که از بیماری کشنده‌ی "ابولا" نجات یافته، بعد از رهایی از مرکز درمان تحت مدیریت "پزشکان بدون مرز" در "پینسویل"

 




تاريخ : شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳ | ۳:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مادر کودکش را شیر می دهد

و کودک از نور چشم مادر خواندن و نوشتن می آموزد

وقتی کمی بزرگتر شد کیف مادر را خالی می کند تا بسته سیگاری بخرد

بر استخوانهای لاغر و کم خون مادر راه می رود تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود

وقتی برای خودش مردی شد

پا روی پا می اندازد و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران کنفرانس ترتیب می دهد و می گوید:

عقل زن کامل نیست !!

 




تاريخ : شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳ | ۳:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

من مرکز دنیا
نیستم
مرکز غمم
اما در شادی مقیم هستم
تا دنیا غمگین‌تر نشود

 




تاريخ : شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺗﻮﺕ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﺭﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ، ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﻪ ﺷﺐ
ﺗﻮﺕﻓﺮﻧﮕﯽ ﻫﺎﻣﻮ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﮐﻪ
ﭘﯿﺶﺧﻮﺩﻡ ﺑﺨﻮﺍﺑﻦ، ﺍﻣﺎ ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ
ﻫﻤﻪﯼ ﺗﻮﺕ ﻓﺮﻧﮕﯿﺎﻡ ﻟﻪ ﺷﺪﻥ!
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﺒﺮﻡ ﺗﻮ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺑﻢ
ﭼﻮﻥ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﯿﺸﻪ!

ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ ﯾﻪ ﺁﺑﺮﻧﮓ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻫﻢ ﮐﻼﺳﯿﺎﻡ ﻧﺸﻮﻧﺶ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ
ﺍﻣﺎ ﯾﻪﺭﻭﺯ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺗﻮ ﮐﯿﻔﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻣﻌﻠﻮﻡ
ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﮐﯽ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ.
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺲﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻡ
ﭼﻮﻥ ﻣﻤﮑﻨﻪ ﺍﺯﻡ ﺑﺪﺯﺩﻧﺶ!

ﻭﻗﺘﯽ ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺶ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ
ﻭ ﺑﺨﺎﻃﺮﺵﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪﻡ
ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯﻡ ﺩﻭﺭﻣﯿﺸﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ
ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺪﻣﺶ!
ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ، ﺩﯾﮕﻪ ﺁﺯﺍﺩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤﺶ، ﺗﻮ ﺩﺳﺘﻢﻧﮕﺮﻓﺘﻤﺶ ﮐﻪ ﺑﯿﻔﺘﻪ ﺑﺸﮑﻨﻪ، 
ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﺸﻮﻧﺶ ﻧﺪﺍﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﺯﻡ ﺑﺪﺯﺩﻧﺶ،
ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﻧﺸﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﺮﻩ؛

ﺍﻣﺎ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ
ﺳﺮﺵ ﺑﺎﮐﺴﺎﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﮔﺮﻡ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻣﻨﻮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻩ ....
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﭼﺠﻮﺭﯼ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻡ ...

زنده یاد "حسین پناهى"

 



تاريخ : جمعه ٢٥ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


مورد داشتیم
.
.
.
.
.
.
.
پسره رگش به خاطر دختره زده
رفته بیمارستان عاشق پرستاره شده !!




تاريخ : جمعه ٢٥ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بچه بودیم دخترا عاشق عروسک بودن ...

و پسرا عاشق مردای قوی ...

بزرگ شدیم

دخترا عاشق مردان قوی شدن و پسرا عاشق عروسک....

 




تاريخ : جمعه ٢٥ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دلتان گرفته؟
به کسی زنگ بزنید؛
اگر از شما رنجیده،پوزش بخواهید،
اگر شما از او رنجیده اید،ببخشیدش.آشتی کنید.
دلتان باز می شود!

 





تاريخ : جمعه ٢٥ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

فامیل دور به اقای مجری :
آقای مجری بهت یه نصیحت برادرانه می کنم
ﺍﮔﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺗﻪ ﮐﺸﯿﺪ
ﺑﺸﯿﻦ ﺑﺎ ﺗﻪ ﺩﯾﮕﺶ ﺣﺎﻝ ﮐﻦ !
ﻫﯽ ﻧﺸﯿﻦ ﺑﮕﻮ ﺑﻪ آﺧﺮﺵ ﺭﺳﯿﺪﻡ.

 


 


تاريخ : پنجشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

انیشتین :
دستت را برای یک دقیقه روی بخاری بگذار این یک دقیقه برای تو مثل یک ساعت می گذرد ...

حالا با یک انسان (زیبا رو ) یک ساعت هم نشین باش این یک ساعت برای تو به سرعت یک دقیقه می گذرد ...

و این همان قانون نسبیت است ...

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

از کسی که بهت دروغ گفته نپرس:
چـرا...؟
.
.
.
.
.
.
.
.
چون با یه دروغ دیگه قانعت میکنه...!



تاريخ : پنجشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۳ | ٥:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﮐﺠﺎﺳﺖ ؟!
 
ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﺟﺎﯾﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﮐﻤﺪﯾﻨﺶ
( ﺭﺍﺑﯿﻦ ﻭﯾﻠﯿﺎﻣﺰ ) ﺍﺯ ﻓﺮﻁ ﺍﻓﺴﺮﺩﮔﯽ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﻣﯿﮑﻨﻪ!

ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺟﺎﯾﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﺮﺩﻣﺎﻧﺶ 24ﺳﺎعته
ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺟﮏ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﻫﺴﺘﻦ !!!
ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺯﺍﻭﯾﻪ ﻧﮕﺎﺷﻮﻥ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ...

 




تاريخ : پنجشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۳ | ٤:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

صد سال بعد
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻧد ( درس ﺗﺎﺭﯾﺦ ) ﻣﯽ ﺧﻮﻧﻨﺪ ...

ﺑﻪ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﺭﺳﻨﺪ ﮐﻪ
ﻣﺎ ﺗﻮﺵ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ
ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﻭﺭﻕ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ ﺻﻔﺤﺎﺕ ﺭﺍ …!

ﻣﻌﻠﻤﺸﻮﻥ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﻪ :
ﺍﯾﻨﺠﺎﻫﺎﯼ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ؛
ﺍﺯﺵ ﺳﺆﺍﻝ ﻧﻤﯿﺎﺩ !!

این گروه کار مهمی نکرده اند!
فقط وایبر بازی میکردن !!



تاريخ : پنجشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۳ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دختره به باباش میگه مزاحم تلفنی دارم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
باباش میگه :
عکستو بدون آرایش براش بفرست دیگه مزاحمت نمیشه.!!!



تاريخ : پنجشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۳ | ۱:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

همدمی میخواهم برای روزهای تنهایی ام 
همدمی برای غصه هایم 
همدمی برای خستگی هایم 
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
فقط باید مواظب باشم این سه نفر با هم آشنا نشن !
نمیدونم چرا دخترا یکم رو این چیزا حساسن !



تاريخ : چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﯾﻪ ﻫﻤﮑﺎﺭﺩﺍﺷﺘﻢ ﺳﺮﺑﺮﺝ ﮐﻪ ﺣﻘﻮﻕ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﺗﺎ 15 ﺭﻭﺯ ﻣﺎﻩ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﺮﮒ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ، ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻏﺬﺍﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻭﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﻣﺎﻩ ﺭﻭ ﻏﺬﺍ ﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ،

ﻣﻮﻗﻌﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﻧﺘﻘﺎﻟﯽ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻧﺸﺘﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﺗﺎ ﮐﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻊ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯿﺪﯼ ؟
ﺑﺎﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ : ﮐﺪﻭﻡ ﻭﺿﻊ !

ﮔﻔﺘﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺷﺮﺍﻓﯽ ﻧﯿﻤﯽ ﮔﺪﺍﯾﯽ !!...
ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻡ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪ ﻭﮔﻔﺖ:ﺗﺎﺣﺎﻻ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﺮﮒ ﮐﺸﯿﺪﯼ؟ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !

ﮔﻔﺖ : ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﺩﺭﺑﺴﺖ ﮐﺮﺩﯼ؟ 
ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !

ﮔﻔﺖ : ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺑﻪ ﯾﮏ ﮐﻨﺴﺮﺕ ﻋﺎﻟﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ؟ 
ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !

ﮔﻔﺖ : ﺗﺎﺣﺎﻻ ﻏﺬﺍﯼ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﯼ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﯼ؟
ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !

ﮔﻔﺖ : ﺗﺎﺣﺎﻻ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﻮﻟﺘﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ ﻫﺪﯾﻪ ﺧﺮﯾﺪﯼ
ﺗﺎﺧﻮﺷﺤﺎﻟﺶ ﮐﻨﯽ؟
ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !

ﮔﻔﺖ : ﺍﺻﻼ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ؟
ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !

ﮔﻔﺖ : ﺗﺎﺣﺎﻻ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ؟
ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !

ﮔﻔﺖ ﺍﺻﻼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ؟
ﺑﺎ ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﮔﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺭﻩ ... ﻧﻪ ... ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻢ !!...

ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺗﺤﻘﯿﺮ ﺁﻣﯿﺰ !!...
ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺟﺬﺍﺏ ﺑﻮﺩ ...

ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﺗﮑﻪ ﮐﯿﮏ ﺧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻌﺎﺭﻓﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﯾﻪ
ﺟﻤﻠﻪ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻣﺴﯿﺮ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩ،
ﺍﻭﭘﺮﺳﯿﺪ :ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﺗﺎ ﮐﯽ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﯼ ، ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !

ﮔﻔﺖ : ﭘﺲ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﻣﺎﻩ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯽ

 

حسن ریوندی

 



تاريخ : چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

وقتی این پیرمرد در یک خانه سالمندان استرالیا فوت کرد هیچ دارایی با ارزشی نداشت. پرستارها داشتند اتاقش رو برای بار آخر جمع و جور می کردند که به یک قطعه شعر برخوردند که پیرمرد براشون نوشته بود. این شعرالان جهانی شده. برای اون دسته از شما که انگلیسی بلدید شعر در ادامه آمده است.

 



ادامه مطلب
تاريخ : سه‌شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

هر چقدر بگوییم
مردها فلان
زن‌ها فلان
تنهایی خوب است
دنیا زشت است ،
آخرش روزی قلبت
برای کسی تندتر می‌زند .

 چارلز بوکوفسکی

 




تاريخ : دوشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اگر خوشبختی را برای یک ساعت می خواهید، چرت بزنید.
اگر خوشبختی را برای یک روز می خواهید، به پیک نیک بروید.
اگر خوشبختی را برای یک هفته می خواهید، به تعطیلات بروید.
اگر خوشبختی را برای یک ماه می خواهید، ازدواج کنید.
اگر خوشبختی را برای یک سال می خواهید، ثروت به ارث ببرید.
اگر خوشبختی را برای یک عمر می خواهید،
یاد بگیرید کاری را که انجام می دهید دوست داشته باشید .........


استیو جابز

 




تاريخ : یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یکی از مزایای پراید اینه که اگه طرف ازت خوشش بیاد معلومه بخاطره خودته نه ماشینت ...

اگر هم تو خوشت نیومد می تونی موقع پیاده شدن ازش کرایه بگیری ...

بر گرفته شده از شعار جدید سایپا ، 
سایپا در اندیشه متفاوت

 




تاريخ : یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳ | ٤:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت به خصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت.

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود، به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.

کسی قادر به حل این مسئله نبود. که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می مرد.

به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود، بعضی در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و... دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پیر مردی » که نظافت چی پاره وقت روزهای یکشنبه بود وارد اتاق شد.

دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد!

 




تاريخ : شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

خاطره ای از رضا جلودارزاده

از عرض خیابانی باریک می گذشتم، سیکلت موتوری که از جهت مخالف در حال تردد بود زد به من..!
به جای آنکه من اعتراض کنم آقای موتورسوار متخلف فریاد زد، آقای محترم کجایی..!!!
من در حالی که از درد به خود می پیچیدم فغان بر آوردم،
آخه یابو علفی....! مثل اینکه خیابان یک طرفه هستاااا
اما آقای موتورسوار پاسخی به من داد که حظ کردم.
درد جسمانی ام فراموشم شد. 
اصلاً لذت بردم.
حال کردم.
به فکر و روح بلندش درود فرستادم.
آفرین به او.
احسن به آقای موتور سوار متخلف.
مرحبا.
اگرچه صفتی که به او دادم به من برگرداند اما در ادامه به نکته خوبی اشاره کرد.
آقای موتورسوار متخلف گفته بود، 
یابو شمایید جناب آقای باکلاس، که فکر می کنی اینجا سوییسه.....!



تاريخ : شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ما آخرین نسل بازی های کوچه ایم!
نخستین نسلی که موسیقی را از رادیو ضبط کردیم!

فیلم را با ویدئو دیدیم!
و با دسته های آتاری ساعت ها
پای بازی های نه چندان پیچیده شاد بودیم !!!

ما آخرین نسلی هستیم
که بدون موبایل و لپتاب و فیس بوک و وایبر زندگی کردیم،
اما زندگی کردیم...!!!

ما تجربه ی سفره های قلمکار مادر بزرگ ها را
در کوله بارمان نگه داشته ایم...
چای را با نگاهمان از سماور تا فنجان دنبال کرده ایم...
ما آخرین نسل قصه های پای کرسی هستیم!

آخرین گروه شب نشینی های پر از شادی ...
نشست هایی بدون وایبر و اینترنت...
دورهم هایی با یک دنیا تجربه ی کسب شده در آخر شب...
یک عالم دانش جدید...

احساس نو...
و وابستگی تازه ...
ما تنها نسلی هستیم

که مثل پاییز بین تابستان و زمستان
دو فصل متفاوت را تجربه کردیم!
فصلی با عشق!!
و فصلی با تکنولوژی!!
ما متولدین دهه های40و50و60 هستیم

حسن ریوندی



تاريخ : شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پنج چیز است که نمی توان آنها را باز گرداند:
۱. سنگ ................... پس از پرتاب شدن"
۲. حرف ................... پس از گفتن"
۳. موقعیت ............... پس از پایان یافتن"
۴. زمان ................... پس از گذشتن"
۵. دل ......................پس از شکستن"

چه زیباگفت کورش کبیر:اگرروزی تصمیم به محاسبه ثروتت گرفتى پولهایت رانشمار.کافی است قطره اشکى برروی گونه ات بریزی.تعداددستانی که آنرا پاک میکنندثروت توست.

 



تاريخ : جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

تمام اصل‌های حقوق بشر را خواندم
و جای یک اصل را خالی یافتم
و اصل دیگری را به آن افزودم
عزیز من
اصل سی و یکم:

هرانسانی حق دارد هر کسی را که میخواهد دوست داشته باشد.

پابلو نرودا

  



تاريخ : جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳ | ٤:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

زنه زنگ میزنه به شوهرش میگه:

بچه مون مدادشو قورت داده! بدبخت شدیم!!!

شوهرش میگه: وایستا دارم میام...!

زنش میگه: تا اون موقع چیکار کنم؟؟؟

مرده میگه: بگو با خودکار بنویسه!

 




تاريخ : جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳ | ٤:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳ | ٢:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺗﻮ ﯾﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻥ.ﭘﯿﺮﯼ ﮔﻔﺖ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺩﻭ ﺑﻮﺳﻪ ﮐﻪ ﻭﻗﺖ ﮔﺮﻓﺘﻨﺶ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﺸﻪ.ﮔﻔﺘﻦ: ﺣﺎﻻ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﮐﺪﻭﻡ ﺩﻭ ﺑﻮﺳﻪ؟ ﮔﻔﺖ: ﺍﻭﻟﯿﺶ ﻭﻗﺘﯿﻪ ﮐﻪ ﺑﭽﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯿﺎﺩ ﻭﻣﺎﺩﺭﺵ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﻮﺳﻪ ﻭﺑﭽﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﺸﻪ. ﺩﻭﻣﯿﻦ ﺑﻮﺳﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻮﺕ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭبچه ﮔﻮﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﻮﺳﻪ ﻭﻣـﺎﺩﺭ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﺸﻪ ... ﺑﻌﻀﯿﺎ ﭘﯿﮏ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺸﻮﻥ ﺧﺸﮏ ﺷﺪ ﻭﺑﻌﻀﯿﻬﺎ ﻫﻢ ﺍﺷﮏ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺸﻮﻥ ﺭﻭﺍﻥ ﺷﺪ.




تاريخ : جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

وصیت کرده ام بعد از مرگم؛ همراه من
دوتا فنجان چای هم دفن کنند!!
شاید صحبت های من با خدا به درازا کشید...
بهرحال دلخوریها کم نیست ازبندگانش ...
همانهایی که بی اجازه واردشدند
خودخواهانه قضاوت کردند
بی مقدمه شکستند
وبی خداحافظی رفتند!

 زنده یاد سیمین بهبهانی

 




تاريخ : جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

این جهان زندان و ما زندانیان

حفره کُن زندان و خود را وارهان

مولانا




تاريخ : جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


 دختره تو جمع فامیل گفته:
یه مزاحم سیریش دارم چند روزه دست از سرم برنمیداره
 پسر خالش فوری گفته : برو بابا زر نزن فقط یه تک زنگ زدم شماره جدیدم بیفته ،
خودت ۴ روزه پیام میدی !!



تاريخ : جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

طرف ﺑﻪ همسرش ﻣﯿﮕﻪ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺯﯾﺎﺩ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻥ ، ﻭﺍﺳﻪ ﭘﻮﺳﺘﺖ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ …

ﻣﯿﮕﻪ ﭼﻪ ﺭﺑﻄﯽ ﺩﺍﺭﻩ !؟

ﻣﯿﮕﻪ : ﻣﯿﺰﻧﻤﺖ ﺳﯿﺎﻩ ﻭ ﮐﺒﻮﺩ ﻣﯿﺸﯽ …!

 




تاريخ : جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

وقتی کسی گفت " دوستت دارم "!!! . . . تحقیق کن ....شـــایـــد تـــکـــه کــلامـــش بـــاشـــه!

 




تاريخ : جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


از هر 2 تا تبلیغ تلویزیون یکی تبلیغ بانکه ولی مردم هر روز فقیر تر میشند
از هر 2 روز هفته یکیش تعطیله اماباز مردم افسرده تر میشند
از هر 2 نفر توی خیابون یه نفر لیسانس داره اما باز مردم بیکار تر میشند
از هر 2 تا خونه یکیش نوسازه اما مردم باز بی خانمان تر میشند
از هر 2 نفر یکی دماغش رو عمل کرده اما باز قیافه ها زیبا نمیشند
از هر 2 نفر یکی حاجی شده اما باز مردم بی خدا تر میشند!



تاريخ : پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۳ | ٤:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 ﺯﻥ ﺍﺭﻭﭘﺎﻳﻲ : ﻋﺰﻳﺰﻡ ﺍﻳﻦ ﻃﺮﺯ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺭﻭ ﺧﻴﻠﻲ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ .
ﺯﻥ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ : ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺍﯾﻦ ﻧﮕﺎﺕ ﺩﯾﻮﻭﻧﻢ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ .
ﺯﻥ ﺍﻳﺮﺍﻧﻲ : ﭼﻴﻴه؟
ﺑﻴﺎ ﻣﻨﻮ ﺑﺨﻮﺭ ! ﺑﺎﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﻨﻪ ﺍﺕ ﺑﻮﺩﻱ، ﭼﻴﺰ ﻳﺎﺩﺕ
ﺩﺍﺩﻥ؟!!

 




تاريخ : پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۳ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

شیخی را گفتندی: پوست کلفت ترین انسانهای سیاره کدامندی؟
شیخ قدرى بیاندیشیدندی سپس بفرمود: اهالی ایران زمین
مریدی بپرسید: از چه رو یا شیخ؟
شیخ بگفتی:
آب نیترات دار 
نان جوش شیرین دار 
برنج آرسنیک دار 
سبزیجات با فاضلاب 
میوه ها با کود شیمیایی و سموم دوز بالا 
لبنیات با وایتکس و روغن پالم
گوشت تاریخ مصرف گذشته 
مرغ هورمونی 
آلودگی هوا 
پارازیت 
پراید 
سقوط هواپیما و قص علی هذا
علی ایحال کماکان زنده اند و می خندند و جوک همی پراکنند.
کرگدن و اسب آبی بودندی تا بحال قمصور شده بودندی.... 

 




تاريخ : پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۳ | ٤:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

در زیر آخرین جمله ای که مشاهیر پیش از چشم فرو بستن از جهان بر زبان آورده اند نقل می شود:

آلبرت انیشتین: من کارم را همین جا به پایان رساندم

چارلی چاپلین: در پاسخ به گفته کشیش درباره اینکه امیدوارم خداوند روح شما را قرین رحمت کند گفت: چرا نکند؟ هر چی باشه روح من مال خودشه!

چارلز (پادشاه انگلستان ): مرگ من زیاد طول کشید، امیدوارم من را ببخشید

بنیتو موسولینی: به سینه ام شلیک کنید

بتهوون : کمدی تمام شد

وینستون چرچیل: ان قدر از همه چیز خسته شده ام که ..

آنتوان چخوف: خیلی وقت بود که شامپاین ننوشیده بودم

چه گوارا: شلیک کن ترسو، در نهایت فقط یک نفر را خواهی کشت
گوته : کمی نور بیشتر می خواهم

ویکتور هوگو : یک نور تاریک می بینم

کانت: این خوبه
جورج برنارد شاو : این هم برای من یک تجربه جدید خواهد بود

سلطان سلیمان (شاه عثمانی) : یک دست من را از تابوتم بیرون بگذارید تا مردم ببینند سلطانی چون من با دست خالی از دنیا می رود

 




تاريخ : پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۳ | ۳:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

زنه تو تاکسی داشت مثل ابر بهار گریه می‌کرد.
گفتم: خانوم چی شده؟
گفت: هیچی! مردا همه شون خائنن.
گفتم: چرا؟
گفت: دوست پسرم فهمیده نامزد دارم، دست به یکی کردن به شوهرم بگن!!

بدجور بغض گلومو گرفت. خدا صبرش بده.




تاريخ : چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

کسی
به سنگ ها گفت:
انسان شوید!

سنگها گفتند:
ما هنوز به اندازه ی کافی
سخت نیستیم..

 اریش فرید




تاريخ : سه‌شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺯﻥ،
ﺑﯽ ﺁﺯﺍﺭ ﺗﺮﯾﻦ،
ﺑﺎ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﺗﺮﯾﻦ،
ﺧﻮﺵ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺗﺮﯾﻦ،
ﻏﯿﺮ ﻣﺰﺍﺣﻢ ﺗﺮﯾﻦ
ﻭ ﺑﯽ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ هنوز ...
.
.
.
.
ﻻﮎ ﻧﺎﺧﻨﺶ ﺧﺸﮏ ﻧﺸﺪﻩ !!



تاريخ : دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ،
بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم.
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا،
پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ،
جوان با اشاره... به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد،
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند
پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند،
پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود!

 





تاريخ : دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

زمان برای آنها که انتظار می‌کشند بیش از حد کند است، برای آنها که می‌ترسند بیش از حد تند است، برای آنها که اندوهگین اند بیش از حد طولانی است، برای آنها که شادمان‌اند بیش از حد کوتاه است، اما برای آنها که عشق می‌ورزند جاودانه است.

 هنری وان دایک

 

 

 

 

 



تاريخ : یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


گریه نمیکنم !
چیزی در چشمم رفته است
فکر میکنم خاطره است ...





تاريخ : یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۳ | ٦:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


استاد جغرافیا سر کلاس سکته میکنه
بعد از تحقیق میفهمن
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دانشجوی دختر ازش پرسیده خط استوا اعتباریه یا دائمی ؟!!

 




تاريخ : یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۳ | ٥:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

حکیمی ، روزی با خداوند مکالمه ای داشت :
" خداوندا ! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند ؟ "

خداوند آن حکیم را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد مرد نگاهی به داخل انداخت ، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف غذا بود ، و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد !

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر و مریض حال بودند ، به نظر قحطی زده می آمدند ، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازو هایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند ،

اما از آن جایی که این دسته ها از بازو هایشان بلند تر بود ، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود بگذارند

حکیم با دیدن این صحنه و عذاب آنها غمگین شد ، 
خداوند گفت : " تو جهنم را دیدی ! "

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خداوند در را باز کرد ، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود ، یک میز گرد با یک ظرف غذا روی آن افراد دور میز ، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند ،

ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده ، می گفتند و می خندیدند ،

حکیم گفت : " نمی فهمم ! "

خداوند جواب داد : " ساده است ! می بینی ؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند ، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند ! "

 




تاريخ : یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۳ | ٥:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺭﻫﯽ ﻣﺮﺍ ﮔﺬﺭ ﺑﻮﺩ
ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺭﻩ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﺮ ﺑﻮﺩ

ﺍﺯ ﺧﺮ ﺗﻮ ﻧﮕﻮ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﮔﻬﺮ ﺑﻮﺩ
ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺐ ﺩﺍﻧﺶ ﻭ ﻫﻨﺮ ﺑﻮﺩ

ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ
ﻓﺮﻣﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﺑﺎﺷﺪ ﻋﺎﻟﯽ

ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﺎ ﺧﺮﯼ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ
ﺁﺩﻡ ﺷﻮ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺻﻔﺎﮐﻦ

ﮔﻔﺘﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﻭ ﻣﺮﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ
ﺯﺧﻢ ﺗﻦ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﻭﺍ 
ﺧﺮ ﺻﺎﺣﺐ ﻋﻘﻞ ﻭ ﻫﻮﺵ ﺑﺎﺷﺪ
ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﻋﻤﻞ ﻭﺣﻮﺵ ﺑﺎﺷﺪ

ﻧﻪ ﻇﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﻮﺩﯾﻢ
ﻧﻪ ﺍﻫﻞ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﮑﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ

ﺭﺍﺿﯽ ﭼﻮ ﺑﻪ ﺭﺯﻕ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺍﺯ ﺳﻔﺮﮤ ﮐﺲ ﻧﺎﻥ ﻧﻪ ﺭﺑﻮﺩﯾﻢ

ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﺸﺪ ﺧﺮﯼ ﺭﺍ؟
ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﺮﺩ ﺯ ﺗﻦ ﺳﺮﯼ ﺭﺍ؟

ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﻢ ﻓﺮﻭﺷﺪ ؟
ﯾﺎ ﺑﻬﺮ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻠﻖ ﮐﻮﺷﺪ ؟

ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺭﺷﻮﻩ ﺧﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﯾﺎ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟

ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﭘﯿﻤﺎﻥ؟
ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺮﺩ ﻧﺎﻥ؟

ﺧﺮ ﺩﻭﺭ ﺯ ﻗﯿﻞ ﻭ ﻗﺎﻝ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﺎﺭﻭ ﺯﺩﻧﺶ ﻣﺤﺎﻝ ﺑﺎﺷﺪ

ﺧﺮ ﻣﻌﺪﻥ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﮐﻤﺎﻝ ﺍﺳﺖ
ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺧﺮﯾﺖ ﺯ ﺧﺮ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ

ﺗﺰﻭﯾﺮ ﻭ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﮑﺮ ﻭ ﺣﯿﻠﻪ
ﻣﻨﺴﻮﺥ ﺷﺪﺳﺖ ﺩﺭ ﻃﻮﯾﻠﻪ

ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺨﻨﺶ ﻫﻤﻪ ﻣﺘﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﻓﺮﻣﺎﯾﺶ ﺍﻭ ﻫﻤﻪ ﯾﻘﯿﻦ ﺍﺳﺖ

ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺯ ﺁﺩﻣﯽ ﺳﺮﯼ ﺗﻮ
ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪ ﻣﺎ ﺧﺮﯼ ﺗﻮ

ﺑﻨﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﺁﺭﺯﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ
ﺑﺮ ﺧﺎﻟﻖ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ

ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺧﺮﯾﺖ
ﺟﺎﺭﯼ ﺑﺸﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﯿﺖ...!!!!

 



تاريخ : یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۳ | ۱:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


با دوستم رفته بودیم طبقه بالا یه کافی نت. داشتیم خودمونو تیکه پاره میکردیم تا بفهمیم منابع تحقیقمونو ار کجا پیدا کنیم !
بعد یه دختره از راه رسیده میگه:
چرا جوجولیش نمیکنین؟
بهش گفتیم : چیکارش نمیکنیم؟
میگه : جوجولی !... از جوجولی دات سُم...
یعنی نسل به نسلمون اومد جلو چشممون اما بازم نفهمیدیم.
تا خودش اومد نوشت : Google.com
دوستم خودشو از طبقه بالا پرت کرد پایین
منم هنوز بستریم. حمله عصبی شوخی که نیست !!!



تاريخ : یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


روزی در یک قبلیه افریقایی انسان شناسی پیشنهاد یک بازی را به بچه ها آن قبلیه میدهد. بازی از این قرار بود : او با قرار دادن یک سبد پر از میوه در نزدیکی یک درخت به آنها گفت: بچه ها مسابقه میزاریم که هرکس زودتر به سبد میوه های خوشمزه رسید برنده سبد میوه است . هنگامی که او به آنها شرح داد با کمال تعجب دید که آنها در یک زمان دست یکدیگر را گرفتند و با هم بسوی سبد رفته سپس با هم نشسته و باهم لذت از خوردن میوه ها بردند. انسان شناس متعحب از آنها پرسید که چرا آنها دست به این کار زدند در حالیکه یک نفر به تنهائی می توانست تمام میوه ها را برای خود بردارد. 
کودکان به او گفتند "اوبونتو "چگونه امکان دارد که یکی از ما خوشحال بشود در حالیکه بقیه ما غمگین هستند''؟
نام اوبونتو از یکی از مفاهیم آفریقای جنوبی به معنی «انسانیت نسبت به دیگران» گرفته شده است . 





تاريخ : یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

چه خویشی کرد آن بی چون عجب با این دل پرخون
که ببریده ست آن خویشی ز خویشانم به جان تو

تو عید جان قربانی و پیشت عاشقان قربان
بکش در مطبخ خویشم که قربانم به جان تو

 



تاريخ : یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


وحشی یذره آروم تر !!!
همسایه ها خوابن !
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
مادر وحشی بافقی در حال سرزنش فرزند خویش!



تاريخ : یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

کلاه قرمزی: آقای مرجی،شما میدونستی عباس آقا ،غیر از شهین خانوم یه زن دیگه هم داره؟
مجری: زندگی مردم به ما چه ربطی داره!؟

کلاه قرمزی: بله منم دیدم به ما مربوط نمیشه رفتم به یکی گفتم که بهش مربوط میشد
مجری: کی؟

کلاه قرمزی: شهین خانوم!
مجری: بچه مگه تو فضولی!؟ اگه زندگیشون خراب بشه

میتونی خودتو ببخشی!؟
کلاه قرمزی: مگه من مثل شمام که پدر مارو درمیاری تا ببخشیمون!؟ سه سوت خودمو میبخشم تازه به خودم جایزه هم میدم!
مجری: اصلاٌ کی به تو گفته عباس آقا یه زن دیگه داره؟

کلاه قرمزی: امروز کله ی عباس آقا رو دیدم،دوتا فرق داشت!میگن هرکی سرش دوتا فرق داشته باشه دوتا زن میگیره
مجری: بچه این حرفا همش الکیه!

کلاه قرمزی: اتفاقاٌ خودم هم شک کرده بودم،اگه اینجوری بود که شما با اون فرقی که رو کله ت داری باید حرمسرا راه مینداختی!

 




تاريخ : یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یه پرستار استرالیایی بزرگ‌ترین حسرت‌های
آدم‌های در حال مرگ رو جمع کرده و پنج حسرت
رو که بین بیشتر آدم‌ها مشترک بوده منتشرکرده:

اولین حسرت:
کاش جرات‌اش رو داشتم اون جوری زندگی می‌کردم که می‌خواستم٬ نه اون جوری که دیگران ازم توقع داشتن.

حسرت دوم:
کاش این قدر سخت کار نمی‌کردم.

حسرت سوم:
کاش شجاعت‌اش رو داشتم که احساسات‌ام رو به صدای بلند بگم.

حسرت چهارم:
کاش رابطه‌هام رو با دوستام حفظ می‌کردم.

حسرت پنجم:
کاش شادتر می‌بودم.




تاريخ : شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


از بازی های تکراری خسته شدین؟

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

پـس ایـن چـــی ؟!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org



تاريخ : جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳ | ٥:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


دوستم داشت از شکست عشقیش تعریف میکرد 
اینکه دوس دخترش گذاشته و رفته و 
چندین میلیون واسه دختره خرج کرده 
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
منم دوس دختر خودم یادم اومد که بهش 
قول داده بودم یه روز واسش پیتزا بخرم 
طفلک از بس منتظر موند از گشنگی مرد 
اختلاف طبقاتی که میگن همینه ها !



تاريخ : جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳ | ۱:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


دیشب گفتن سربازی میشه 24 ماه 
منم که 1سال وقت دارم تا رفتن به سربازی 
بعدش اینکه گفتن به تعداد هر بچه 3 ماه کسری میدن 
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
لطفا خانمی که میتونه در اولین زایمان 8 قلو 
به دنیا بیاره برام پیدا کنید ثواب داره ها .......
8تا بچه هر کدوم 3ماه میشه 24 کلا معاف میشم!!





تاريخ : جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳ | ۱:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

خیال در همه عالم 
برفت و بازآمد
که از حضور تو خوشتر
ندید جایی را!

"سعدی"



تاريخ : جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳ | ۱:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻣﻮﺭﺩ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﺩﺧتره ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ ﺧﺮﺍﺏ ﺷﺪﻩ،

ﺭﻓﺘﻪ ﺗﻌﻤﯿﺮﮔﺎﻩ
.
.
.
.
.
.
تعمیرکار ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﻤﻊ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﺷﯿﻨﺘﻮﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﻮﺽ ﺑﺸﻪ ...

ﺩﺧترﻩ ﮔﻔﺘﻪ :

ﻗﻨﺎﺩﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﺮ ﮐﺠﺎﺱ ...؟!

 میگن ﺗﻌﻤﯿﺮ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺑﺎ ﺁﭼﺎﺭ ﮐﺸﺘﻪ!



تاريخ : جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳ | ۱:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دیگه خسته شدم 
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﻫﺮ ۵ ﺗﺎ ﺩﻭﺳﺖ دخترم ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺩﺍﺭﻥ 
ﻣﻦ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ! 
ﺑﺪ ﺯﻣﻮﻧﻪ ﺍﯼ ﺷﺪﻩ، ﺍﻋﺘﻤﺎﺩﻫﺎ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺭﻓﺘﻪ!!



تاريخ : جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳ | ۱:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجلس میخواد استخدام مجردها رو محدود کنه.
خیلی هوشمندانه است! میری زن بگیری چون بیکاری زن نمیدن, میری دنبال کار چون زن نداری کار نمیدن




تاريخ : جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۳ | ۱:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

چرا زنا دکتر زنان دارن، کودکان دکتر اطفال دارن! ولی مردا دکتر مردان ندارن؟؟؟ این تبعیض جنسیتی نیست واقعا ؟؟؟



تاريخ : پنجشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۳ | ۱:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


دیالوگ طلایی باباشاه تو قهوه تلخ
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
وقتی تو یه رابطه دچار احساسات شدیدی شدی بدون خودت نیستی خر درونته !!




تاريخ : پنجشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۳ | ۱:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید

ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


هنوز هم از گرسنگی مینالید؟

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

پـس ایـن چـــی ؟!



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net



تاريخ : چهارشنبه ٩ مهر ۱۳٩۳ | ۳:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند ! 

بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است، به دو قور باغه دیگر گفتند که چاره ای نیست! شما به زودی خواهید مُرد...

دو قورباغه این حرف ها را نادیده گرفتند و کوشیدند که از گودال بیرون بپرند اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید. شما خواهید مُرد .

پس از مدتی یکی از دو قورباغه دست از تلاش برداشت و مُرد اما قورباغه دیگر همچنان به تلاش خود ادامه داد تا بیرون آمد و موفق شد!

وقتی از گودال بیرون آمد، معلوم شد که قورباغه نا شنواست ! در واقع او تمام این مدت فکر می کرده که دیگران بالای سرگودال او را تشویق میکنند!  




تاريخ : چهارشنبه ٩ مهر ۱۳٩۳ | ۳:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

دوست عزیزی که سعی میکنی با دهن بسته خمیازه بکشی ...

چه کاریه؟؟

جاش سوراخای دماغت دو برابر باز میشه ( خدایی نکرده شبیه اسب آبی میشی )

اینکه زشت تره!


 

 



تاريخ : سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


وقتی عصبانی میشه به مدت 6 ساعت با سرعت نور حرف میزنه !
آخر سر پاشو میندازه رو اون یکی پاشو میگه :
دهنمو باز نکن ، بزار ساکت بمونم بهتره !



تاريخ : دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

راغب اصفهانی در المحاضرات می گه:
قاتلی را برای قصاص در برابر فرزند مقتول حاضر کردند. خویشان قاتل هر لحظه خون بهای بیشتری عرضه می داشتند تا آنکه فرزند مقتول دلش نرم شد. مادرش چون این بدید اندیشه کرد که چگونه مانع از بخشش قاتل شوی خود شود، مر پسر را زنهار داد که :" ای پسر مبادا که قاتل پدر خویش را ببخشایی که قسم خورده ام اگر از قصاص خلاصی یافت به نکاح او در بیایم آنگاه او، هم خون پدرت را ریخته و هم مادرت را ...!"



تاريخ : دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یارو قیافش شبیه بقیه پول ماسته!!!
بعد اومده نوشته قبل از زل زدن تو چشای من فاتحه دلتو بخون!!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.

اگه اعتماد به نفس اینو شعله پخش کن داشت
الان مشعل المپیک بود...!!



تاريخ : دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دانشجوى پسرى که
درس منطق رو افتاده بود
از استاد پرسید::::
واقعا خودتون درس منطق رو بلدید؟
استاد گفت::::
بله
دانشجو گفت::::
پس من سؤالى می پرسم
اگه تونستید جواب بدید
که هیچى
اما اگه نتونستید
باید نمره قبولى بهم بدین...
استاد
با اعتماد به نفس کامل
قبول کرد...
دانشجو میگه:::
اون چیه که منطقى هست
ولى قانونى نیست؟؟
قانونى هست
ولى منطقى نیست؟؟
و اینکه
نه قانونیه
نه منطقى؟؟؟
استاد فکر می کنه
می بینه نمی تونه جواب بده
نمره قبولى رو به پسر میده...
بعد از چند هفته
استاد به پسره زنگ میزنه
میگه خوب جوابش چى میشد؟؟
پسر میگه:
شما 60سالتونه
با یه زن 35 ساله ازدواج کردین 
قانونى هست ولى منطقى نیست...
زنتون
با یه پسر 25 ساله رابطه داره
قانونى نیست ولى منطقیه....
و اینکه شما
به معشوقه همسرتون
نمره قبولى دادید 
که نه منطقیه نه قانونى....



تاريخ : دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺟﻤﻠﻪ ﺣﮑﯿﻤﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﻃﻼ ﺑﺪﻫﻨﺪ .
ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺰﺭﻋﻪﺍﯼ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻧﻮﺩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺷﺘﻦ ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺍﺳﺖ.

ﺍﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﺟﻠﻮ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ، ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﻃﻮﻝ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ ﻭ ﺛﻤﺮ ﺩﻫﺪ، ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﭼﻪﺍﻣﯿﺪﯼ ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻣﯽ ﮐﺎﺭﯼ؟ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﺎﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﺎ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﻣﺎ ﻣﯽﮐﺎﺭﯾﻢ ﺗﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ.

ﺍﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﺏ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺧﻮﺷﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺟﻮﺍﺑﺖ ﺣﮑﯿﻤﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﻃﻼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ. ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﺧﻨﺪﯾد، ﺍﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﭼﺮﺍ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ؟

ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﺛﻤﺮﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻣﻦ ﺍﻻﻥ ﺛﻤﺮ ﺩﺍﺩ.
ﺍﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺧﻨﺪﯾﺪ، ﺍﻧﻮ ﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻨﺒ‌‌ﺎﺭ ﭼﺮﺍ ﺧﻨﺪﯾﺪﯼ؟

ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺳﺎﻟﯽ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺛﻤﺮ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻣﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭ ﺛﻤﺮ ﺩﺍﺩ .
ﺍﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ .
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ
ﺳﺮﻭﺭﻡ ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻋﺠﻠﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺭﻓﺘﯿﺪ؟
انوﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﮔﻔﺖ: ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪﻡ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺧﺰانه را خالی میکرد!

 



تاريخ : دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 مردی از آلمان شرقی به سیبریا فرستاده شد تا آن جا کار کند. این مرد می دانست که سانسورچی ها نامه هایش را می خوانند. به همین خاطر با دوستانش قراری گذاشت. گفت که اگر نامه ای که از من می گیرید با جوهر آبی نوشته شده باشد یعنی آن چه که من در نامه نوشته ام درست است. اگر با جوهر قرمز نوشته باشم نادرست. بعد از یک ماه، دوستانش اولین نامه را از طرف وی دریافت کردند. همه ی متن با جوهر آبی نوشته شده بود. در نامه آمده بود: «این جا همه چیز عالی است. مغازه ها پر از غذاهای خوشمزه است. سینماها فیلم های خوب غربی پخش می کند. آپارتمان ها بزرگ و مجلل است. اما تنها چیزی که این جا نمی توان خرید، جوهر قرمز است!




تاريخ : یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳ | ۳:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

گفتمش وقت سخن با تو چه سان باید بود؟
جامه از تن به درآورد که: عریان تر از این!





تاريخ : یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

هزینه عمل دماغ اینقدر سنگین شده
پدر مادرا میخوان بچه‌دار بشن میگن :
دختر پسرش مهم نیست فقط دماغش سالم باشه!!

 

 

 

 




تاريخ : یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()




تاريخ : یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

«دستم بوی گل می‌داد، مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند اما هیچ‌کس فکر نکرد که شاید من یک گل کاشته باشم.»

 

 



تاريخ : شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳ | ٤:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

لبخند مساحت کوچکی از صورتت را در بر می گیرد....
اما مساحت بزرگی در دل دیگران به خود اختصاص میدهد....!





تاريخ : شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳ | ٤:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


منو نگاه کنین 
نه اینجوری نه 
قشنگ نگام کنین ...





.
.
.
.
.
.

به نظرتون من شبیه نیمه گمشده 
هیچکدومتون نیستم !؟



تاريخ : شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

کمپوت باز کردیم بخوریم ، به مامانم میگم : مامان فکر کنم مزش عوض شده میگه : آره
میگم : بریزمش دور ؟
میگه : نه بزار تو یخچال بابات میاد میخوره!!



تاريخ : شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زنگ زدم پشتیبانی میگم: چرا سرعت اینترنتم کم شده ؟!
میگه: چون کندی سرعت داریم !
گفتم اجرت با سید الشهدا خیالم راحت شد، یه خانواده از نگرانی در اوردی ! پس دلیلش اینه !!! البته خودمم شک کرده بودما !



تاريخ : شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


تازگی ها فکر میکنم
بزرگترین خدمت به یک انسان
آن است که متولدش نکنی

 



تاريخ : شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

رشد نیلوفر در مرداب إثبات این نکته است: 
میتوان در بد ترین شرایط بهترین بود.




تاريخ : جمعه ٤ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻓﮑﺮ ﮐﻦ ﺭﻓﺘﯽ ﺣﻤﻮﻡ
ﺣﻮﻟﺖ ﯾﺎﺩﺕ ﺭﻓﺘﻪ!
ﺩﺍﺩ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ: ﯾﮑﯽ ﺣﻮﻟﻪ ﻣﻨﻮ ﺍﺯ ﺭﻭ ﺗﺨﺘﻢ ﺑﺪﻩ 
ﺩﺭ ﯾﮑﻢ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﺸﻪ ﯾﻪ ﺩﺳﺘﯽ ﺣﻮﻟﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺪﻩ ﺑﻬﺖ.
ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯼ، ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ... ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺧﺸﮏ ﻣﯽ
ﮐﻨﯽ ... ﻟﺒﺎﺱ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﯽ ...
ﺩﺳﺘﺘﻮ ﮐﻪ ﻣﯿﺬﺍﺭﯼ ﺭﻭ ﺩﺳﺘﮕﯿﺮﻩ ﺩﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﯽ ﺑﯿﺎﯼ
ﺑﯿﺮﻭﻥ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﻔﺘﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺗﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ
ﺑﻮﺩﯼ !
ﺣﺴﺘﻮ ﺑﮕﻮ 

 



تاريخ : جمعه ٤ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

از آداب سخن گفتن با یک بانو این است که اول،
به " چشمانش " گوش فـــرا دهی...!

نزار قبانی

 



تاريخ : جمعه ٤ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﻗﺘﻞ ﻧﺰﺩ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺰﺭﮒ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﻗﺼﺎﺹ ﺑﻮﺩﻧﺪ .

ﻗاﺗﻞ ﺍﺯ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺘﯽ ﻣﻬﻢ ﺩﺭﻗﺒﺎﻝ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﮐﺮﺩ ...

ﺷﺎﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ؟
ﻗﺎﺗﻞ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻧﻤﻮﺩ : ﺍﯾﻦ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ

ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﺳﭙﻬﺴﺎﻻﺭ ﺁﺭﺍﺩ ﺁﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﺁﺭﺍﺩ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩ: ﺑﻠﻪ ﺳﺮﻭﺭﻡ

ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺸﻨﺎﺳﯽ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﺪ ﺣﮑﻢ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺗﻮ ﺍﺟﺮﺍ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ! 
ﺁﺭﺍﺩ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩ : ﺿﻤﺎﻧﺘﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ

ﻗﺎﺗﻞ ﺭﻓﺖ، ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺁﺭﺍﺩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﮑﻢ ﺑﺮ ﺍﻭ ﺍﺟﺮﺍ ﻧﺸﻮﺩ
ﺍﻧﺪﮐﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻏﺮﻭﺏ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻗﺎﺗﻞ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﯿﻦ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺟﻼﺩ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ ...

ﺷﺎﻩ ﺑﺰﺭﮒ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺘﯽ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﯽ؟
ﻗﺎﺗﻞ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﻭﻓﺎﯼ ﺑﻪ ﻋﻬﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ

ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺍﺯ ﺁﺭﺍﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩﯼ ؟
ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺧﯿﺮ ﺭﺳﺎﻧﯽ ﻭ ﻧﯿﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﻧﯿﺰ ﻣﺘﺄﺛﺮ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ:

ﻣﺎ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ ﺯﯾﺮﺍ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺑﺨﺸﺶ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ

این مطلب رو گذاشتم زیرا میترسم بگویند گذشته ایران از یاد رفت…

 


 



تاريخ : جمعه ٤ مهر ۱۳٩۳ | ٥:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

هیچ کس سرش آنقدر شلوغ نیست که زمان از دستش در برود و تو را از یاد ببرد، همه چیز برمی گردد به اولویت های ذهن آن آدم،
اگر کسی به هر دلیلی تو را فراموش کرد، فقط یک دلیل دارد:
تو جزء اولویت هایش نیستی...

" پائولو کوئلیو "

 



تاريخ : جمعه ٤ مهر ۱۳٩۳ | ۱:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

آهای شما آقایونی که از پارک دوبل خانوما ایراد میگیرین:

هر وقت تونستین فرق بین قرمز و جیگری و آلبالویی و سرخ و سرخابی و صورتی پررنگ رو از هم تشخیص بدین اونوقت حرف بزنین!

هر وقت تونستی با مانتو و دامن و جوراب شلواری بری توالت که بفهمی کدوم رو بالا بکشی، کدوم رو پایین ، بیا ایراد بگیر

هر وقت تونستی با کفش پاشنه 14 سانتی ساعت ها راه بری، تازه در مواقع لازم باهاشون بدویی، یا برقصی، اونوقت بگو خانوما راننده های خوبی نیستن!

هر وقت تونستی هم زمان هم لباس بپوشی هم آرایش کنی هم بچه ها رو آماده کنی، هم گاز و برق و یخچالو چک کنی، بعد تازه به غر غرای بقیه هم گوش بدی، بیا حرف از استعداد خانوما بزن.

بگم؟ نه جان من، بازم بگم؟
ینی هنوز از رو نرفتیـن؟!
 هر وقت تونستی هم زمان تلوزیون ببینی ، هم غذا رو بهم بزنی ، هم با تلفن حرف بزنی ، هم جواب بچه رو بدی، از خانوما بد بگو!



تاريخ : پنجشنبه ۳ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﮔﺎﻫﯽ ﺁﺩﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﺑﺒﺨﺸﻪ
ﺍﻣﺎ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﺍﺣﻤﻖ ﻧﺒﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻨﻪ !

جورج برنارد شاو



تاريخ : پنجشنبه ۳ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


یارو ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎ ﻧﺎﻣﺰﺩﺵ ﺑﻼﻝ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻩ،یه بلال ﺭﻭ ﺑﺮ ﻣﯿﺪﺍﺭﻩ نشون ﻧﺎﻣﺰﺩﺵ ﻣﯿﺪﻩ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ : قدرت ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ؟ زﻣﺎﻥ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﺍﯾﻦ ﺍﺫﺍﻥ ﻣﯿﮕﻔﺘﻪ!



تاريخ : چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳ | ٥:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺩﺧﺘﺮﻩ به ﭘﺴﺮﻩ ﻣﯿﮕه: ﺧﻮﺩﺗﻮ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﮐﻦ !

پسره ﻣﯿﮕﻪ : 28 ﺳﺎﻟﻤﻪ ! ﭘﺰﺷﮑﻢ، ﺩﻭ ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﺍﺭﻡ، ﻣﺎﺷﯿﻨﻢ لکسوس
ﻣﺸﮑﯿﻪ ! ﺑﺎﺑﺎﻡ ﮐﺎﺭﺧﻮﻧﻪ ﺩﺍﺭﻩ، ﺗﮏ ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ !

و ﺷﻤﺎ ؟

دختره میگه: به ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍ، ﻫﻤﺴﺮﺕ



تاريخ : چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳ | ٤:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پراید زدن با هفت تا ایربگ،

خب آخه پراید با اون وزنش هفت تا ایربگش باز شه که بالون می شه می ره هوا!

 



تاريخ : چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بهترین جمله ای که تو دوران زندگیم منو خوشحال کرده ...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بی سرو صدا وسایلتونو جمع کنید با صف بیاید برید خونه، معلمتون نیومده !



تاريخ : سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺍﮔﻪ ﻣﻨﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ ﺭﻭ ﺑﺨﻮﻥ !
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دیوونه... ﭼﺮﺍ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﻧﻤﯿﮕﯽ ﻣﻨﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ؟
ﺣﺘﻤﺄ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﺍﺯﺕ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﺑﮕﯿﺮﻡ؟
ﺧﺐ ﺣﺎﻻ ﻋﯿﺐ ﻧﺪﺍﺭﻩ! ﺧﻮﺩﺕ ﭼﻄﻮﺭﯼ؟؟ ﺍﺯ ﮐﯽ
ﻣﻨﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ؟!



تاريخ : سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

وقتی بچه بودم منو میزاشتی رو دلت و ازم میپرسیدی قلب بابا کیه؟ 
منم با صدای کودکانه میگفتم: مـــن

بازم میپرسیدی جیگر بابا کیه؟ 
میگفتم: مـــــن

و باز میپرسیدی چشم بابا کیه؟
میگفتم: مـــــن

اون موقع ها درک نمیکردم قلب بابا بودن و جیگر بابا بودن و چشم بابا بودن یعنی چی!؟

اینو وقتی متوجه شدم که صورتت پر از چروک شده و موهات رنگ سیاهشو داده به سفیدی! بابایی تمام موهاتودیدم ﮐﻪ ﺑﺨﺎﻃﺮم سفیدشدواززجرکشیدن من آروم آروم شکستی ...

آره تازه فهمیدم قلب بابا بودن یعنی وقتی تو ناراحتی من دل تو دلم نیست ، 
جیگر بابا بودن یعنی وقتی مریضی و ناخوشیتو میبینم جیگرم آتیش میگیره 
و چشم بابا بودن یعنی وقتی نور چشمات کم شدن چشمای منم خیس شدن



تاريخ : سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

سالگرد ازدواج
زن :عزیزم امیدوارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.مرد: عزیزم کی کیک می خوریم؟

روز زن
زن :عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوسه کافیه
مرد:خوشحالم تو رو انتخاب کردم آشپزی تو عالیه عزیزم(شام چی داریم؟)

روز مرد
زن:وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.مرد:حالا اشکال نداره عزیزم سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی می یاد،گفتی شام چی داریم؟)

۴۰روز بعد از تولد بچه
زن خطاب به نوزاد:وای مامانی٬بازم گرسنه هستی(عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی؟)
مرد با دهان پر:نه ندیدم, راستی عزیزم شیر خشک چرا اینقدر خوشمزه است؟

۴۰سال بعد
زن:عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما دیگه خیلی پیر شدیم.
مرد:یعنی دیگه کیک نخوریم؟

2ثانیه قبل از مرگ
زن:عزیزم همیشه دوستت داشتم
مرد:گشنمه

وصیت نامه
زن:کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم ونثارشان می کردم تمام زندگی ام را!
مرد:شب هفتم قرمه سبزی بدید.

اون دنیا
زن: خواهش می کنم ما را از هم جدانکنید،بذارید شوهرم بامن بیاد بهشت.خدایا به خاطر من…
مرد: حالا تو بهشت شام چی میدن؟




تاريخ : سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

واسه من اول مهر
روز اول پاییز نیست
صدای دنگ دنگ زنگ مدرسه نیست
شروع جمع و تفریق نیست
واسه من اول مهر
روزیه که مهرت به دلم نشست

 

سعید سلگی

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳ | ۳:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

هستند کسانی که با یکی دوستن ولی همزمان خبر ازدواجشون با یکی دیگه میاد ! نمی دونم چرا اینا منو یاد رونالدینهو می اندازن که به چپ نگاه میکرد و به راست پاس میداد !



تاريخ : سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳ | ۳:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پیداشدن کارت شارژ ایرانسل توی جیب مرد متاهلی که خط همراه اول داره،

مثل کشف ۱۰کیلو تریاکه توی ماشین یه قاچاقچی!

حکمش اعدامه… اعدام!



تاريخ : سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳ | ۳:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


دیدن1 تار مو روی کت شوهر!
ندیدن تیر برق موقع رانندگی!



تاريخ : سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳ | ۳:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()