دختره رفته سوپر مارکت 
گفته بیسکویت دارین؟
مغازه دار گفته::: مادر خوبه ؟
گفته :سلام میرسونه !!!!



تاريخ : پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


خدایا.... 
بمن ثروتی دادی : و بعد ازم گرفتی !!!
زیبایی دادی : و بعد چند سال گرفتی !!!
اخلاق دادی : و پس گرفتی !!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
الان چند ساله بهم زن دادی 
فقط خواستم یاد آوری کرده باشم !!! 



تاريخ : پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

کلاه قرمزی: آقای مرجی،چی شد شما کچل شدی؟
مجری: از بس که فکر کردم
کلاه قرمزی: اگه به فکر کردن بود که پسرعمه زا جان باید عین نارگیل میشد!
مجری: پسرعمه هم وقتی بزرگ شد اگه زیاد فکر کنه کچل میشه
کلاه قرمزی: ینی منم بخوام واس درس خوندن فکر کنم کچل میشم؟
مجری: آره ولی اینو بهونه نکن واس درس نخوندن،بزرگ که شدی میری مو میکاری
کلاه قرمزی: شما که 20میلیون باید خرج مدرسه و دانشگام کنی 20میلیون هم خرج کاشت مو میشه 40میلیون،خب 30میلیون بده ترک تحصیل میکنم میرم مدرک بخرم دیگه!!
مجری: فکر میکنی با مدرک تقلبی بهت کار میدن!؟
کلاه قرمزی: مگه با مدرک اصل میدن!؟ 



تاريخ : پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زن به شوهرش :
از دست این مامانت خسته شدم ،
بهم توهین کرد ...!! 
شوهر :
مامانم که 3 ماهه مسافرته ، 
چطور توهین کرده؟!
زن :
پستچی نامه آورد ...
منم خوندم ، خوندم ، خوندم ،
تهش نوشته بود ، 
فضول خانم ،
اگه سیرخوندیش ، بده پسرم بخونه !!



تاريخ : پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.

بچه ماشین بهش زد و فرار کرد.

پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.
خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم

پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.
اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت:

این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.

صبح روز بعد…

همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید !!!



تاريخ : چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مشترک مورد نظر، باس توی دلت باشه؛ در «دسترس‌» هم نبود، نبود! 



تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۳ | ٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دوست عزیزی چند شب پیش وقتی داشتیم به سمت خونه حرکت میکردیم گفت : امشب می خوام از مسیر میونبر ببرمت یاد بگیری عجله که نداری؟! 



تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۳ | ٢:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 بامداد امروز در گذشت، یادش جاودان:
ای مرد من زنم انسان، بر تارکم به کین توزی 
گر تاج خار نگذاری گل ریختن نمی خواهم!
با هفت رنگ ابریشم از عشق شال می بافم 
این رشته های رنگین را بگسیختن نمی خواهم...
این قافیت سبک تر گیر، جنگ و جنون و جهلت بس 
این جمله گر تو می خواهی ای مرد من نمی خواهم!



تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۳ | ٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

- آقای قالیباف مامورین شهرداری یک شهروند معمولی رو کشتن
- شهرونده مرد بوده؟
- بله
- مامورین هم مرد بودن؟
- بله
- خب پس مشکل کجاست؟


منبع طنز: توییتر آیدین سیارسریع



تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۳ | ٢:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


مرده میخواست بره مشاوره خانواده جلسه ای60000 تومن،زنش بهش میگه جلسه ای30000تومن بده بخودم باهات خوب میشم...!!!



تاريخ : دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺷﯿﺦ ﻭ ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ ﺩﺭ ﮐﻮﻫﺴﺘﺎﻥ ﺳﻔﺮ
ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪﯼ ﻭ ﺑﻪ ﺭﯾﻞ ﻗﻄﺎﺭﯼ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪﯼ ﮐﻪ ﺭﯾﺰﺵ
ﮐﻮﻩ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻨﺪ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ .
ﻭ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﻗﻄﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺷﺪ . ﺷﯿﺦ
ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ ﮐﻪ ﺟﺎﻣﻪ ﻫﺎ ﺑﺪﺭﯾﺪ ﻭ ﺁﺗﺶ ﺑﺰﻧﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ
ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﻗﺒﻼ ﺑﺪﺟﻮﺭﯼ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ.
ﻭ ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ ﻭ ﺷﯿﺦ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺟﺎﻣﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺁﺗﺶ ﺯﺩﻩ
ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺯﺩﻧﺪ ، ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩﻧﺪﯼ.
ﻣﺮﯾﺪﯼ ﮔﻔﺖ: " ﯾﺎ ﺷﯿﺦ ! ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ
ﺳﻮﺭﺍﺧﯽ ﻓﺮﻭ ﺑﺒﺮﯾﻢ؟ " ﺷﯿﺦ ﮔﻔﺖ ": ﻧﻪ ! ﺣﯿﻒ ﻧﺎﻥ!
ﺁﻥ ﯾﮏ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺳﺖ ".
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﯼ ﻗﻄﺎﺭ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﮔﺮﻭﻫﯽ ﺭﺍ ﻟﺨﺖ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ
ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ، ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺯﺩﺍﻥ ﺯﻣﯿﻨﯽ
ﺳﻮﻣﺎﻟﯽ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺗﺨﺖ ﮔﺎﺯ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻗﻄﺎﺭ ﺑﻪ
ﺳﺮﻋﺖ ﺑﻪ ﮐﻮﻩ ﺧﻮﺭﺩﯼ ﻭ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺳﺮﻧﺸﯿﻨﺎﻥ ﺟﺎﻥ ﺑﻪ
ﺟﺎﻥ ﺁﻓﺮﯾﻦ ﻣﺮﺩﻧﺪﯼ .
ﺷﯿﺦ ﻭ ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻧﺪ ﻭ ﺷﯿﺦ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ
ﮔﻔﺖ ": ﻗﺎﻋﺪﺗﻦ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﻃﻮﺭ ﻣﯽ ﺷﺪ "!
ﺳﭙﺲ ﺭﻭ ﺑﻪ ﭘﺨﻤﻪ ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﮔﻔﺖ:
" ﭘﺲ ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﻟﺒﺎﺳﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﯼ ﻭ ﺁﺗﺶ ﻧﺰﺩﯼ؟"
ﭘﺨﻤﻪ ﮔﻔﺖ: " ﺁﺧﺮ ﺍﻻﻥ ﺳﺮ ﻇﻬﺮ ﺍﺳﺖ! ﮔﻔﺘﻢ ﺷﺎﯾﺪ
ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﯼ ﻫﻢ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﻨﺪ ﻭ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﺁﺗﺶ
ﻧﺒﺎﺷﺪ !!



تاريخ : دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

لـطفا با جنبه باشید و با صبر و حوصله تا آخرش ر ابخوانید :

زمانی که عمل آمیزش بین زن وشوهر انجام می شه
یه اتفاق خیلی جالب رخ میده که در ادامه براتون باز میکنم
.
.
.
اسپرمی که وارد دستگاه تناسلی زن میشه حاوی 25000000000 یا 25 میلیارد کروموزومه.
که 100 تا از این اسپرم ها رو رَحِم زن قبول میکنه.
این 100 تا اسپرم با هم میجنگند تا به تخمدان زن می‌رسند
تخمدان 10 تا از این اسپرمها رو نگهداری میکنه ومیپذیره
و در نهایت از این 10 تا اولی داخل تخمدان میشه اگر پذیرفته شد که شد
اگر نشد دومی میره داخل
یعنی اگر نوزادی به دنیا می‌آید در واقع از بین 25 میلیارد انسان برنده و انتخاب شده است.
به زبان ساده همین که من و تو به دنیا اومدیم برنده خدایی هستیم
این رو به اون کسانی میگم که میگن: خره ما از کرگی دم نداشت یا ما اصلاً شانس نداریم و...
اینو یادت باشه
تو برنده به دنیا اومدی
پس نقش آدمهای مظلوم رو بازی نکن
پس نقش آدمهای قربانی رو بازی نکن
نرو ته چاه مظلومیت
افسار زندگی ات رو خودت دستت بگیر.
همیشه سرشار از انرژی + مثبت + باش و به دیگران نیز هدیه کن
همین.  



تاريخ : دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

به بعضیا باید گفت :
غصه نخور یه چیزایی رو هم تو داری که ما نداریم ..
مثل ِ عقده !



تاريخ : یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳ | ٢:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دختره 13 سالشه درددل نوشته : 
"آه یک ماهی میشود که طعم لب هایش را نچشیده ام" !
اونوقت من هم سن این بودم فکر میکردم ......
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پسرها رو باباها به دنیا میارن دخترها رو مامانها !!!



تاريخ : یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دوتا دختر با هم شطرنج بازی میکردند
فکر میکنی نتیجه چی شد؟


.  


.
.
.
.
.
.
شاه که دق کرد! 
وزیر رفت پناهنده شد! 
اسب فلج شد! 
فیل خرطومش رو ازدست داد! 
سربازا توسط عوامل خودی شهید شدند
تازه صفحه شطرنج هم به شکل عجیبی
به رنگ بنفش و سبز جیغ در اومد !!!!



تاريخ : یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دیروز رفتم آزمایش دادم پولش شده سیصدو بیست هزار تومن
به بابام که گفتم میگه فقط اگه تو چیزیت نباشه من میدونمو تو...
صبح تا حالا دارم دعا میکنم سرطان داشته باشم. 



تاريخ : شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۳ | ٢:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

مرد را به عقلش نه به ثروتش

زن را به وفایش نه به جمالش

دوست را به محبتش نه به کلامش.

عاشق را به صبرش نه به ادعایش

مال را به برکتش نه به مقدارش

خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

اتومبیل را به کاراییش نه به مدلش

دانشمند را به علمش نه به مدرکش

مدیر را به عمل کردش نه به جایگاهش

نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش

شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش



تاريخ : شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۳ | ٢:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دو گروه هستن که کشتن اینا، نه تنها مستحبه!
بلکه واجبه شرعیه! 
.
.
.
.
.
1. دارو فروشای تو داروخونه که حس میکنن دکترن!
.2. بلیط فروشای آژانسای هواپیمایی که حس میکنن خلبانن!



تاريخ : شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۳ | ٢:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻣﯿﺪﻭﻧﯿﺪ چی ﺁﺩﻣﻮ خیلی
ﻣﯿﺴﻮﺯﻭﻧﻪ؟  
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ خیلی ﺩﺍﻍ ﺑﺎﺷﻪ...!!!
چیه فکر کردی عشقیه؟؟
برو بابا حال داری   



تاريخ : شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


حداقل انتظاری که از بانک دارم 
اینه که ..........
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
با لحنی ملایم تر موجودی حسابم 
در تلفنبانک را صفر اعلام کنه...............
بی پولم ، قاتل که نیستم!!!!!!!!!!
همچین صفر رو غلیظ میگه که انگار ..... 



تاريخ : جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

این یه قانون:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

اونی که آرزوته آویزونه یکی دیگس 
اونی که آویزونته آرزوی یکی دیگس 



تاريخ : جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یه دیالوگ خیلی ماندگاری هست که میگه
.
.
.
.
.
.
.
کاپیتان:نترسین برین جلو خدا با ماست
سرباز: کاپیتان اگه خدا با ماست پس کی با اوناست که دارن مارو تیکه پاره می کنن !



تاريخ : جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


یارو زنگ میزنه قم میگه: براى روستاى ما آخوند بفرستید، میگن:اون یکى که فرستادیم چى شد؟
یارو میگه: اونو کشتیم امامزاده درست کردیم...!



تاريخ : جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳ | ۳:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


به سلامتی پسری که وقتی پلیس جلوشو گرفت و گفت این خانوم کی باشن؟
سرشو مثل مرد بالا گرفتو گفت....
.
.
.
.
.این بیژن رفیقمه
زیر ابروهاشو برداشته و
یک کمم موهاشو بلند کرده!!!


تاريخ : جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳ | ۳:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

نیستش، نمیدونم کجاست، چه میکنه...
ولی میدونم که ندارمش... 



تاريخ : جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عاشق این تیکه از عصر یخبندانم...

_شما چرا اینقد سرخوشین؟؟؟

_رازمونو بهش بگیم داداش؟؟؟

بیا جلو بیا...
.
.
چون ما خیلی خیلی...
.
.
.
.
.
.
.
گاگولیم 



تاريخ : جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ﯾﺎﺭﻭ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﺭﺍﺩﯾﻮ ﻣﯽ ﮔﻪ:
ﺍﺯ ﻗﻮﻝ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﻭﺑﺎﻣﺎ ﺑﮕﯿﺪ ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺯﯼ ﺻﺪﺗﺎ
ﻣﻮﺷﮏ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﺰﻧﯿﺪ ﻣﺎ ﻗﺪﻣﯽ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ
ﻧﻤﯽ ﺭﻭﯾﻢ!

ﻣﺠﺮﯼ میگه : ﺍﺣﺴﻨﺖ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﺯ
ﮐﺠﺎ ﺗﻤﺎﺱ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﺪ ؟

طرف میگه: ﺍﺯ ﺷﯿﺮﺍﺯ!!!

 



تاريخ : جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


(مخل آسایش)در روزهاى تعطیل
(رو اعصاب)در هنگام خرید
(باعث استرس)وقت حاضر شدن خانم براى مهمانى
(خودخواه)موقع تماشاى تلویزیون
(کمیاب)در زمان دلتنگى
(مظلوم)وقتى پول ندارد
(خوش زبان و بامزه ) براى دیگران
(پر رو و عصبانى)وقتى خطا کرده (دست ودلبازوکاری ))برای مادرش (روشن فکر )برای خواهرانش . (زیادی )درمسافرت (دست وپاگیر)درمجالس (طلبکار)درهمه مواقع (مزاحم)موقع مهمانی دراشپزخانه (کودن)دربیاداوری مناسبتها (بیش فعال)درمهمانیهای خانوادگی اش 



تاريخ : پنجشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یارو شماره دوست دخترش رو تو تلفنش با این نام سیو کرده بود:


"low battery"


از اون به بعد هر وقت نبود و دوست دخترش زنگ مى زد زنش تلفنش رو میزد به شارژ !!



تاريخ : پنجشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

معلم به دانش آموزاش میگه:

بچه ها شما دلتون پاکه دعا کنید بارون بیاد .یکیشون پا میشه, میگه:

ما اگه دلمون پاک بود تا حالا شما صد دفعه مرده بودید ... !!!



تاريخ : پنجشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یک نفر می میره، میره بهشت روز اول ناهار نون و پنیر و خیار میدن روز دوم نون و پنیر و هندونه، روز سوم ماست و خیار با خودش میگه برم جهنم ببینم اونجا چه خبره می بینه ناهار قورمه سبزیه مفصله میاد به دربان بهشت میگه چرا جهنم غذا قورمه سبزی دارند اما ما هر روز حاضری می خوریم؟
میگه: دلت خوشه ها.. برای چهار نفر که نمی تونیم دیگ بالا و پایین کنیم!!!

 



تاريخ : پنجشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net 



تاريخ : پنجشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۳ | ٢:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 
یک جشنواره خیریه آیینی در شهر کلمبو سری لانکا 

دیدنی های امروز 



تاريخ : پنجشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۳ | ٢:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ یه ﺩﺧﺘﺮ ﺟﻮﺍﻥ :ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺑﺎ ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﺧﯿﻠﯽ
ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺩﺍﺷﺖ ﻫﺮ ﻃﻮﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﻫﺎﺵ
ﻋﺮﻭﺳﯽ ﮐﻨﻪ ،ﺗﻮ ﯾﻪ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ﯾﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﺍﺯ ﺩﻫﻨﺶ ﭘﺮﯾﺪﮐﻪ 5
ﺳﺎﻟﻪ ﺩﻓﺘﺮ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺷﻮ ﺗﻮﺵ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻪ ،
ﺍﯾﻦ ﺁﻗﺎ ﻫﻢ ﮔﯿﺮﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺩﻓﺘﺮ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺘﻮ ﺑﺪﻩ ﻣﻦ ﺑﺨﻮﻧﻢ ! ﺍﺯ
ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ﻣﮋﮔﺎﻥ ﻭ ﻣﻦ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﻧﻮﺷﺘﻨﻪ ﯾﻪ ﺩﻓﺘﺮ
ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺗﻘﻠﺒﯽ ﻭﺍﺳﺶ ، ﻣﻦ ﻭﻇﯿﻔﻪ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺟﻠﻮﻩ ﺩﺍﺩﻧﺸﻮ
ﺩﺍﺷﺘﻢ ، 10 ﺟﻮﺭ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﻭﺍﺳﺶ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩﻡ ، ﭘﻮﺳﺖ ﭘﺮﺗﻘﺎﻝ
ﻣﺎﻟﯿﺪﻡ ﺑﻪ ﺑﻌﻀﯽ ﺑﺮﮔﺎﺵ ... ، ﭼﺎﯾﯽ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﺭﻭﺵ ...ﻣﮋﯼ ﻫﻢ
ﺗﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﺴﺖ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺧﻮﺏ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻫﻤﺶ ﻧﻮﺷﺖ ﺍﺯ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﭘﺴﺮﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﯿﺴﺘﻤﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﺎﮐﻢ ﻭ ﺍﺻﻼ
ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﺎﺩﯾﺎﺕ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺍﻧﺴــــﺎﻧﯿﺖ ﺑﺮﺍﻡ ﻣﻬﻤﻪ ﻭ ... ﺑﻌﺪ
ﺍﺯ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﺪﺍﻭﻡ ﻣﺎ ﻭ ﭘﯿﭽﻮﻧﺪﻥ ﺁﻗﺎﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮ ،
ﺩﻓﺘﺮ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻮ ﺑُﺮﺩ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﺍﯾﺸﻮﻥ ﮐﺮﺩ ... ﺁﻗﺎﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮ
ﺩﺭ ﺍﯾﮑﯽ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺩﻓﺘﺮ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺭﻭ ﺑﺮ ﻓﺮﻕ ﺳﺮ ﻣﮋﯼ ﮐﻮﺑﯿﺪ ﻭ
ﮔﻔﺖ : ﻣﻨﻮ ﭼﯽ ﻓﺮﺽ ﮐﺮﺩﯼ؟ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﺎﻟﻨامه1393ﻫﺴﺖ ! ﺗﻮ
5 ﺳﺎﻟﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﯽ؟ﻭ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ
ﻣﮋﯼ ﻫﻨﻮﺯﻣﺠﺮﺩ ﺍﺳﺖ!!



تاريخ : چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یکی را دوست میدارم 
یکی را دوست مــــــیدارم
یکی را دوست مـــــــــیدارم
یکی را دوست مـــــــــــــیدارم
یکی را دوست مـــــــــــــــــیدارم
یکی را دوست مــــــــــــــــــــیدارم
یکی را دوست مـــــــــــــــــــــــیدارم
یکی را دوست مـــــــــــــــــــــــــــــیدارم
یکی را دوست مــــــــــــــــــــــــــــــــیدارم
یکی را دوست مـــــــــــــــــــــــــــــــــــیدارم
یکی را دوست مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیدارم
یکی را دوست مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیدارم
.
.
.
محل سگ بهم نمیده ها...... بی شرفِ میمون 



تاريخ : چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۳ | ٥:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

معلم ازشاگرد میپرسه : وقتی بزرگ شدی ،چه میکنی؟
شاگرد : عروسی!

-نه ،منظورم اینه چکاره میشی؟
-داماد!

-منظورم اینه وقتی بزرگ شدی، چه میکنی؟
-زن میگیرم!

-احمق، وقتی بزرگ شدی برای پدر و مادرت چه میکنی؟
-عروس میارم!

-بی شعور، پدرومادرت درآینده از تو چی میخوان؟
-نوه،پسر هم باشه..! 



تاريخ : چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۳ | ٥:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

سلامتی سه کَس .......
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پشه زنبور مگس !!!!
همش که نباید عاشقانه باشه ........... 



تاريخ : دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

من نگویم ک مرا از قفس آزاد کنید....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ماده ای در قفس انداخته و دلم شاد کنید. 
(قناری دکتر شریعتی) 



تاريخ : دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


پسر باید غیرتی باشه
پسر باید به عشقش بگه شب خونه فامیلات نمیمونیا اااااا هرجا هستی ، تاعصر خونه ای
با دوستات اینقد نرو بیرون
یا من میرسونمت خونه یا هیچکس
برسونتت دره خونه گوشیتم ازت بگیره بگه هر نیم ساعت یکبار زنگ می زنم خونتون نباشی تیکه تیکت می کنم
بعدم بگه ی چیزی بخور ضعف نکنی
وقتی بهش بگی مزاحم تلفنی دارم نیم ساعت بعد با یه خط نو دم خونتون باشه
بگه تو فیسبوک و ... عکس ازت نبینما
وقتی پشت تلفن بهش بگی حوصلت سر رفته سریع بگه حاضر شدی خبرم کن زیادم آرایش نکن
" پسره باید قیافش مردونه باشه "



تاريخ : دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دیدین تو پاساژها این مردا دست خانومشونو میگیرن!!! 
میدونین چرا!!!؟ 
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
چون اگه دستشو رها کنن میره خرید میکنه!! 
رمانتیک بنظر میرسه اما در حقیقت "اقتصادیه"
اصن مورد داشتیم طرف بغیر از دست 
کمر خانم رو هم محکم گرفته که خدایی نکرده
خانمش با فن اشگل گربه از دستش در نره !!!!!!!!!
دست خودشون نیستا.................
وقتی میرن مرکز خرید ...........روم به دیوار دیگه........



تاريخ : دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

امیدوارم امشب که مى خوابی 
زیباترین و بهترین آدم دنیا روتوخواب ببینی .........
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ولی سعی کن بهش عادت نکنی ؛
آخه من هرشب نمى تونم بیام تو خوابت!!!
آخه باید به همه برسه دیگه ..... 



تاريخ : دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺍﺯ ﺳﻔﺮ ﺳﻪ ﺭﻭﺯﻩ ﺧﺎﺭﺝ ﺍﺯ ﮐﺸﻮﺭ : .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
. ﻣــــﺎﯼ ﮔـــﺎﺩ!
ﻭﺍﺍﺍﯼ ﺧﻴﻠﯽ ﻫَـــﭙﻲ ﺍﻡ ! 
ﭼﻄﻮﺭﯼ ﻣﺎﯼ ﻓﺮﻧﺪِ ﻣﻦ !
ﮐﻠﯽ ﻣﻴﺴﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ! ﺧﺪﺍﺭﻭ ﺗﻨﮑﺲ،ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺍﻭﮐﻴﻪ !!
ﻭﺍﺍﺍﯼ ﺩَﺩﯼ ﻭ ﻣﺎﻣﯽ ﺭﻭ ﺑﺒﻴﻦ !
ﻭﺍﺍﺍﺍﻭﻭﻭﻭ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﭼﻘﺪﺭ ﭼﻨﺞ ﺷﺪﻩ ! ﺁﺁﺁﺁﺥ ﮐﺒﺎﺏِ ﺍﻳﺮﻭﻭﻭﻧﯽ ﺑﺎ ﺗﻮﻣﻴﺘﻮ ! 
ﺳﺎﺭﯼ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﺗﻮﻣﻴﺘﻮ ﭼﯽ ﻣﻴﮕﻴﻦ ؟ !
ﻭﺍﯼ ﺍﺻﻼ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺍﺳﭙﯿﮏ ﮐﻨﻢ !!!!!!
ﺍﻳﻨﺎﺭﻭﺍﮔـﻪ ﺩﻳﺪﻳﻦ ، ﺑﺎ ﺗﺮﻳﻠﻰ ﺯﻳﺮﺷﻮﻥ ﻛﻨﻴن من حبسشو میکشم 



تاريخ : دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

شاید براى شما هم اتفاق بیافتد ............




.
.
.
.
.
.



ما دیشب پسته خوردیم ........
باور کنید راست میگم !!! 



تاريخ : یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

قاضی :خانم شما چند سال داری 
زن :من سی و یک بهار را دیده ام..... 
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
قاضی نگاهی به موهای سفید زن کرد و گفت :
خب بفرمایید از کی کور شدید!!!



تاريخ : یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یکی از دلایلی که من هنوز زنده ام اینه که پول ندارم سوار هواپیما بشم.



تاريخ : یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

این خیلی خوب بود:
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻭ ﭘﺴﺮﻩ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﻮﺩﻥ ...
ﭘﺴﺮﻩ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﮔﻔﺖ : ﺩﻭﺳﻢ ﺩﺍﺭﯼ؟؟
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﮔﻔﺖ : ﺁﺭﻩ !
ﭘﺴﺮﻩ ﮔﻔﺖ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻦ !
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺗﮏ ﺗﮏ ﻟﺒﺎﺳﺎﺷﻮ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ !
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﮔﻔﺖ : ﺗﻮ ﭼﯽ ﺩﻭﺳﻢ ﺩﺍﺭﯼ؟
ﭘﺴﺮﻩ ﮔﻔﺖ : ﺁﺭﻩ !
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﮔﻔﺖ : ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻦ ....
ﭘﺴﺮﻩ ﺗﮏ ﺗﮏ ﻟﺒﺎﺳﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺭﻭ ﮐﺮﺩ ﺗﻨﺶ ....
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﭘﺴﺮﺍﯼ ﺑﺎﻣﻌﺮﻓﺖ ........
.
.
.
.
.
ﺑﺮﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﮐﺘﺎﺏِ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﯼِ گاوها پرواز میکنند الاغ ها باور میکنند



تاريخ : یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۳ | ۳:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دیدنی های امروز 



تاريخ : یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دیدنی های امروز 



تاريخ : یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

۱-ﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﻋﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ !۲- ﭘﻮﻝ ﮐﻪ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﻧﻤﯿﺎﺭﻩ !۳- ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﭼﯽ ، ﻣﻤﻠﮑﺖ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺩﺍﺭﻩ !۴- ﺗﻼﺵ ﮐﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﺮﭼﯽ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﯼ ﻣﯿﺮﺳﯽ !۵- ﭘﻮﻝ ﭼﺮﮎ ﮐﻒ ﺩﺳﺘﻪ!۶- ﺑﭽﻪ - ﺩﺧﺘﺮ ، ﭘﺴﺮﺵ ﻓﺮﻕ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ !۷- ﻭ ﭘﺮ ﮐﺎﺭﺑﺮﺩﺗﺮﯾﻦ ﺩﺭﻭﻍ ، ﭘﺸﺖ ﺗﻠﻔﻦ :" ﺍﻭﻧﻢ ﺳﻼﻡ ﻣﯿﺮﺳﻮﻧﻪ



تاريخ : یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پیشنهاد یه شیرازی به خدا:
بیتر نبود از همو سیستم طالبی خربزو برای هندونو هم استفاده میکردی و همه تخمه هاشه یه جو جمع می کردی که ایطو بری یه قاش هندونه خوردن جیگرمون خون نشه....!!!!!!؟ 



تاريخ : شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

سه دسته از آدما هستن که خیلی رو مُـــخن
1- اونایی که وقتی داری فیلم می بینی فکر میکنن تو نمی فهمی
و هی واست توضیح میدن
2- اونایی که وقتی کنارت ایستادن برای اینکه حواست به
حرفاشون باشه هی با آرنج به پهلوت میزنن
3- و اونایی که وقتی داری با تلفن صحبت میکنی
هی میپرسن کیه؟ کیه؟ 



تاريخ : جمعه ۱٧ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺣﯿﻒ ﻛﻪ ﺛﺮﻭﺗﻰ ﻧﺪﺍﺭﻡ ...





.
.
.
.
.



ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻣﺸﺘﻤﻮ ﻣﯿﻜﻮﺑﯿﺪﻡ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ و ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ : 
ﺣﺎﺿﺮﻡ ﻫﻤﻪ ﻯ ﺛﺮﻭﺗﻢ ﺭﻭ ﺑﺪﻡ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﺍٓﺭﺍﻣﺶ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ
ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎ ﮐﻼﺳﻪ لامصب !!!



تاريخ : جمعه ۱٧ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


حساب کتاب دخترا 
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اگه پنج تا دونه پاستیل داشته باشم و دوستم دو تاش رو برداره
من میمونم و یه دوست مرده و پنج تا دونه پاستیل 
درست حساب کردم !؟



تاريخ : جمعه ۱٧ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


ایرانسل در آینده ای نزدیک ...
.
.
.
.
.
.
.
مشترک گرامی.
دوست پسر شما که الان به شما شب بخیر گفت و خداحافظی کرد،دارد با یک دختر با شماره ی همراه اول پیامک بازی میکند.
بیا ببین چه دلو قلوه ای دارن رد و بدل میکنن !!
شما میتوانید متن پیامک هاشون رو هم داشته باشید.
هزینه هر پیامک 1000 ریال !!! 



تاريخ : چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


ﻃﺮﻑ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﻣﯿﮕﻪ ﮐﺠﺎﯾﯽ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻣﯿﮕﻪ ﺑﺎ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ bmw ﺍﺵ ﻣﯿﺮﯾﻢ ﺍﺯ ﺑﺎﻧﮏ
ﭘﻮﻝ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ ﻭﺍﺳﻢ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﺨﺮﻩ ! ﺗﻮ ﮐﺠﺎﯾﯽ ﻋﺰﯾﺰﻡ؟
ﮐﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ ﻋﺰﯾﺰﻡ؟
ﭘﺴﺮﻩ : ﺗﻮ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺗﻮﺑﻮﺳﯽ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺕ ﻧﮕﺎﻩ
ﮐﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﮕﻢ ﭘﻮﻝ ﺑﻠﯿﺘﺖ ﺭﻭ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯿﺪﯼ ﯾﺎ ﻣﻦ
ﺣﺴﺎﺏ ﮐﻨﻢ؟ 



تاريخ : چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ﻣﯿﺪﻭﻧﯿﺪ ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ؟

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﯾﻌﻨﯽ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺬﺍﺭﯼ ﻫﺮﭼﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﮕﻪ ﺩﺍﺩ ﺑﺰﻧﻪ ,سر صدا کنه بعد ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺭﻭﻡ ﺷﺪ ﺑﺮﯼ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺑﺸﯿﻨﯽ ﻭ ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺖ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﺯﻝ ﺑﺰﻧﯽ ﻭ ﺑﮕﯽ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ﺍﻻﻥ ﺍﺯﺗﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻣﯿﺮﺳﻦ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻃﺎﻗﺖ ﺑﯿﺎﺭ!!!



تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳ | ٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ﭼﺮﺕ ﺗﺮﯾﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎ
ﺑﺤﺜﺶ ﭘﯿﺶ ﻣﯿﺎﺩ،ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﻣﯿﭙﺮﺳﻦ :
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﻮﺩﯼ؟

ﻧﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻩ ﻓﻘﻂ ﺗﻮ ﺍﻧﺘﺮ ﺑﯿﺎﯼ ﺗﻮﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ !



تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

داشتیم فیلم اکشن میدیدیم، یه دفه بابام یه لگد محکم زد بهم .
میگم چرا میزنی ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
میگه خواستم حس تلوزیون سه بعدی بهت بدم !
حالا شانس اوردم فیلمه صحنه دار نبود !!



تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

به بابام میگم اگه من بمیرم چیکار می کنی؟ میگه بی سروصدا تو باغچه خاکت می کنم یارانت قطع نشه! یعنی یه تعریف جدید از عاطفه پدری ارائه داده ها!



تاريخ : دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳ | ٢:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یه روز یک نفر قصابی را به خانه اش می آره تا گوسفندی را براش قربانی کنه، بعد به قصابه گفت: می خوام برام تیکه تیکش کنی با گوشتش کباب درست کنم. سر و پاها و روده با معده را خوب تمیز کن می خوام کله پاچه درست کنم. پوستشم با خودت نبر می خوام لباس درست کنم. با مدفوعش هم می خوام کود درست کنم و زیادی ها را هم بزار می خوام برای گربه مون. مهمتر از همه استخوناست. خانمم می خواد سوپ درست کنه!
گوسفنده یه نگاش می کنه، میگه: بی شعور یهو صدامم ضبط کن بزار برا زنگ موبایلت دیگه! 



تاريخ : دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳ | ٢:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زنه شوهرش رو می برده دکتر... دکتر به زنه می گه: خانم، نباید هیچ استرسی به شوهرتون وارد بشه. باید خوب غذا بخوره، هر چی که می خواد براش فراهم بشه و برای یک سال هیچ بحث و دعوایی سر هیچ موضوعی حتی سر طلا و ماشین و خونه هم نباید با هم داشته باشین.

توی راه برگشت مرده می پرسه: خانم دکتر چی گفت؟ زنه می گه: هیچی، گفت تو هیچ شانسی برای زنده موندن نداری! 



تاريخ : دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳ | ٢:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 یاروه میره استادیوم به بغل دسیاش میگه عجیبه ها؟ میگن چی عجیبه؟
میگه: 100 هزارتا تماشاگر، 22 تا بازیکن، 100 تا انتظامات، 15 تا نظافتچی، 3 تا داور، 3 تا دکتر، 4 تا برانکاردچی، 38 تا رو نیمکت، 16 تا خبرنگار، 32 تا عکاس.
میگن: این کجاش عجیبه؟
میگه: گنجشکه همه رو ول کرد رو سر من خرابکاری کرد! 



تاريخ : دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳ | ٢:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

آن چیست که زمستون خونه رو گرم می کنه و تابستون روی درخته؟ بخاریه.
مال خودمه دلم می خواد بزارمش بالای درخت! 



تاريخ : دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳ | ٢:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

- قبض برق زیاد اومده بود، نشون بابام که دادم یه سری تکون داد و پا شد رفت طرف کامپیوتر... فکر کردم می خواد کامپیوترو داغون کنه. منم رفتم نزدیکتر ببینم داره چی کار می کنه، دیدم رفته تو گوگل نوشته: آموزش دستکاری کنتور برق! 



تاريخ : دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳ | ٢:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 یکی از رفیقش پرسید به نظرت واسه تولد زنم چی بخرم که غافلگیر بشه؟ طرف گفت: شماره کفشش رو بپرس، بعد براش روسری بخر. اینطوری غافلگیر میشه 



تاريخ : دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳ | ٢:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

پینوکیو کجایی ؟ یادت بخیر …
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..

اینجا هر روز “دماغ ها” کوچکتر می شود و دروغ ها بزرگتر ! 



تاريخ : دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


مرد:عزیزم آماده شدی بریم؟!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
زن: عزیزم گفتم 5 دقیقه ی دیگه آمادم،
احتیاجی نیست هر نیم ساعت صدام کنی !!!



تاريخ : دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺳﻮﺳﮏ ﻣﺮﺩﻩ ﺑﺒﯿﻨﻪ ، ﺑﺎ ﺩﻋﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﻤﺎ ﺩﺭ
ﻣﯿﺎﺩ !
.
.
.
.
.
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﺗﻮ ﭘﺮﻭﻓﺎﯾﻠﺶ ﻧﻮﺷﺘﻪ :
ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﻝ ﻧﺒﻨﺪ … ﻭﺣﺸﯽ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﻢ ﮐﻪ ﺭﺍﻣﻢ ﮐﻨﯽ ...! 



تاريخ : دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

سیمین بهبهانی :


یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم, زجرش دهم ، خوارش کنم، زارش کنم

از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارشدهم ، وز غصه بیمارش کنم

بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم

گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم

هر شامگه درخانه ای ، چابک تر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :


یارت شوم یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی

بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی

گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم ، کز عشق بیمارم کنی

من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی

من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی

مارا چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی

گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی

جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :


گفتی شفا بخشم تورا ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم؟ با خویشتن یارت کنم

گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :


دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشک ها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را

گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را

گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را

گر بازگردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را 

 



تاريخ : شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجری: تو خجالت نمیکشی معدلت 15 شده؟
پسرعمه: نه!
مجری: میدونی بچه ی آقای اکبری بیست شده؟
پسرعمه: میدونی آقای اکبری واس بچه ش پلی استیشن خریده؟
مجری: چه ربطی داره
پسرعمه: هروقت شما عین آقای اکبری شدی منم عین بچه ش میشم!
مجری: خب من اونقدر پول ندارم!
پسرعمه: منم اونقدر مخ ندارم!
مجری: ینی من اگه واس تو پلی استیشن بخرم درس میخونی!؟
پسرعمه: آدم وقتی پلی استیشن داره مگه خله بشینه درس بخونه!؟
مجری: بچه ی آقای اکبری که هم پلی استیشن داره هم درس میخونه!
پسرعمه: آها...حالا فهمیدی این بچه خله!؟ پس انقدر سرکوفتشو به من نزن!



تاريخ : شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳ | ۱:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پسرعمه: آقای مجری شما روزی چند ساعت کار میکنی؟
مجری: 10ساعت
پسرعمه: قیمت همه چی هم که 3برابر شده،نه؟
مجری: بله متاسفانه
پسرعمه: آخر ماه پولی واست میمونه؟
مجری: معمولاٌ نه
پسرعمه: پس اخراج شدن من از مدرسه ممکن نیست شمارو بدبخت تر از این کنه!
مجری: اخراج شدی بچه!؟چرا؟
پسرعمه: هیچی،بچه ها داشتن تو کلاس دست میزدن...
مجری: پس چرا تورو اخراج کردن؟ حتماٌ داشتی از همه بلندتر دست میزدی دیگه!
پسرعمه: نخیر! من اصلاٌ دست نمیزدم! چرا زود قضاوت میکنی؟ من داشتم اون وسط میرقصیدم
مجری(با عصبانیت): وای خدا دارم دیوونه میشم...!!!!!
پسرعمه: حق داری،منم روزی 10ساعت کار میکردم آخر ماه هیچ پولی واسم نمیموند دیوونه میشدم! 



تاريخ : جمعه ۱٠ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

هرگز هیچ حسرتی در دنیا
این چنین یکجا جمع نمی شود
که در این سه واژه ی کوتاه :

" او دوستم ندارد! "

سر والتر اسکات



تاريخ : جمعه ۱٠ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دوست دخترم بهم میگه :
اگه بد هیکل و زشت بودم بازم باهام میموندی؟
گفتم آره عزیزم...
گفت: واقعا؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
گفتم مگه نمیبینی الان موندم!
سه روزه گوشیشو جواب نمیده ینی ناراحت شده؟!
خب راست گفتم که اون دنیا نرم جهنم !!!



تاريخ : جمعه ۱٠ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


دختره اسم پروفایلش گذاشته A10A 
؟؟؟ 


.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بعد از تحقیقات عظیم محققان دریافتند 
اسمش آتنا بوده!!!!!! 
الله اکبر!! 
استیون هاوکینگ چنین نبوغی نداره بخدااااا! 



تاريخ : جمعه ۱٠ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 



تاريخ : پنجشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

نحوه پسته خوردن ایرانیها: 
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
همزمان یکى در دهان، 
یکى در دست و دیگرى هم تحت نظر...!!!!



تاريخ : پنجشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مورد داشتیم :
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
طرف با دنده اتومات هم خاموش کرده !!!!!
مدیونید اگه فکر کنید دختر بوده ......... 



تاريخ : پنجشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پسرک جلوی خانومی را میگیرد و با التماس میگوید :

خانم !

تو رو خدا یه شاخه گل بخرید

زن در حالی که گل را از دستش میگرفت

نگاه پسرک را روی کفش هایش حس کرد , چه کفش های قشنگی دارید!

زن لبخندی زد و گفت:برادرم برایم خریده است دوست داشتی جای من بودی؟

پسرک بی هیچ درنگی محکم گفت : نه ولی دوست داشتم جای برادرت بودم !

تا من هم برای خواهرم کفش می خریدم... 



تاريخ : پنجشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

دست مزن! چشم , ببستم دو دست

راه مرو! چشم , دو پایم شکست

حرف مزن! قطع نمودم سخن

نطق مکن! چشم ببستم دهن

هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن

خواهش نافهمی انسان مکن

لال شوم کور شوم کر شوم

لیک محال است که من خر شوم

سید اشرف الدین گیلانی ( نسیم شمال ) 



تاريخ : پنجشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۳ | ٤:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اگر وقتی میخنده خوشکلتر میشه ..
اگر لباسش خیلی بهش میاد ،
اگر دست پختش خیلی خوبه ..
اگر خطش محشره .. اگر صداش بی نظیره
اگر وقتی که هست بهتون آرامش میده ..
اگر میتونه غافلگیرتون کنه ..
اگر صدای نفس هاش آرومتون میکنه
اگر دوست دارید سر به سرش بزارید که بهتون بگه دیوونه!
اگر مهربونه،اگر ماهه،اگر خوبه ..
بهش بگید
بعضی وقتها برای گفتن این حرفها خیلی دیر میشه ....



تاريخ : پنجشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۳ | ٤:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست بـه صندلی اش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است

با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد

مهماندار از او پرسید "مشکل چیـه خانوم؟"

زن سفید پوست گفت: "نمی توانی ببینی؟ به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است، من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!"

مهماندار گفت: "خانوم لطفاً آروم باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند، اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه"

مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: "خانوم، همانطور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم"

و قبل از اینکه زن سفید پوست چیزی بگویید مهماندار ادامه داد: "ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با اینحال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می کند اینکه یک مسافر کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند هست."

و سپس مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و گفت: "قربان این به ای معنی است که شما می توانید کیف اتان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید..."

تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند.



تاريخ : چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۳ | ۳:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مردم عوض شدن. زمونه عوض شده. میدونی؟ این روزها وقتی با یه نفر دست می دی، بعدش باید انگشتات رو هم بشماری و ببینی که هر 5 تا رو پس گرفتی یا نه... 



تاريخ : چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۳ | ۳:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 



تاريخ : چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۳ | ٢:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

**نمیدانم چرا از تازه دامادان همه یک خانه می خواهند**

**حقوق یک به بالا را ؛ ز وی ماهانه می خواهند**

**به این دنیای وانفسا شده مهریه ها سنگین**

**هزار و سیصد و شصت سکه و هم خانه می خواهند**

**به سابق کی عروسی صحبتی از حق سُکنا بود**

**ولی اینک عروسان سوبسید و یارانه می خواهند**

**خوشا آنروز عروسی ها به پا میشد به منزلها**

**ز آقا داماد اینک سالن جانانه می خواهند**

**الهی بسوزد پدر مُد بعضی از دخترها**

**لباس آنچنانی و مُد مردانه می خواهند**

**خدا رحمی کند بر نوجوان نسل آینده**

که حتما اون زمان از وی یِ میلیون سکه شاهانه می خواهند

**قدیما بود اسباب بازی ما ؛ ماشین لاکی**

**ولی اینَک به جای ماشین لاکی همه رایانه می خواهند**

**چقدر فیس و اِفاده میفروشند مام شوهرها**

**عروس باکلاس و خوشگل و فرزانه می خواهند**

**برای اینکه عشقولانه از خود دَر کُنه "......"**

**یِ عروس خوب اینک بی چک و بی چانه می خواهد** 



تاريخ : چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۳ | ۱:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


کلافه ام از حس ناسپاس بودنم...........
وقتی دیدم پسر معلول خطاب به آفریدگارش گفت:
خدایا شکرت مرا در مقامی خلق کرده ایی که هرکس 
مرا میبیند تو را شکر میگوید........
کلافه ام 



تاريخ : چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۳ | ۱:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 



تاريخ : چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۳ | ۱:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 



تاريخ : چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻣﺮﺩﻡ ﺷﺐ ﺗﻮ ﺍﯾﻮﻭﻥ ﻭﯾﻼﺷﻮﻭﻥ ﻣﯿﺨﻮﺍﺑﻦ ﻋﺸﻘﺸﻮﻭﻥ ﺑﺮﺍﺵ ﮔﯿﺘﺎﺭ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺑﺨﻮﺍﺑﻪ
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻣﻨﻢ ﺷﺒﺎ
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺯﯾﺮ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﯾﻪ ﻭﺍﻧﺘﻪ ﺍﺳﺘﺎﺭﺕ ﻣﯿﺰﻧﻪ
ﻻﻣﺼﺐ ﺭﻭﺷﻨﻢ ﻧﻤﯿﺸﻪ!



تاريخ : چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

-آلفردو: گوش کن تا برات یه قصه بگم:
"روزی روزگاری سلطانی ضیافتی ترتیب داد که همه‌ی شاهزاده خانم‌ های قلمرو اش در اون حضور داشتن. یکی از نگهبان‌ها به‌ نام بَستا دختر سلطان رو دید، که قشنگ‌ترین دختر اون سرزمین بود. فوری عاشق‌ اش شد؛ اما یه سرباز بیچاره در مقابل دختر سلطان چه‌کاری از دستش برمیاد؟
سرباز یه روز ترتیبی داد که بتونه با اون دختر ملاقات کنه و بهش گفت که دیگه بدون اون نمی‌تونه زندگی کنه. شاهزاده خانم، که تحت تأثیر عمق احساس اون قرار گرفته بود گفت: اگه بتونی صد شبانه روز زیر ایوون اتاق من منتظر بمونی بعدش مال تو می‌شم.
و سرباز به اونجا رفت و ایستاد. یک روز، دو روز، ده روز، بیست روز... هر بعدازظهر شاهزاده خانم از پنجره اون رو می‌دید؛ اما سربازِ عاشق از جاش تکون نخورد. بارون بارید، باد اومد، برف بارید؛ پرنده ها رو سرش کثیف کاری کردن، زنبور ها نیشش زدن، اما اون جُمب نخورد... بعد از نود شب، اون لاغر و رنگ‌پریده شده بود. از درد اشک می‌ریخت؛ اما نمی‌تونست اونا رو پس بزنه. حتی دیگه نایِ اینو نداشت که بخوابه. و شاهزاده خانم هم‌چنان اون رو تماشا می‌کرد...
درست در شبِ نود و نهم سرباز از جاش بلند شد، صندلی‌شو برداشت، و از اون‌جا رفت!"
-سالواتوره(توتو): چه طور ممکنه؟ درست در آخرِ کار؟
-آلفردو: آره توتو، درست در آخرِ کار. از من نپرس که معنی این چیه، من نمیدونم، اگه تو فهمیدی، بگو تا منم بدونم...

سینما پارادیزو / جوزپه تورناتوره 



تاريخ : چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

تو را برهنه می کنند تا راحت تر شکسته شوی...

نترس گردوی کوچک...

آنچه سیاه می شود روی تو نیست...

دست آنهاست...



تاريخ : سه‌شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اگه دیشب به نظراتدوستان جواب ندادم
عذر خواهی میکنم...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
نه اینکه ماه بودم ...
باید میرفتم رویت میشدم !!
ماه بودنه و 1000 تا دردسر ...



تاريخ : سه‌شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۳ | ٤:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یکی از آشناهامون هم سن من بود فوت شد، 
مامانم کلی غصه خورد..
بهش گفتم منم بمیرم همینقد غصه می خوری؟
گفت:
.
.
.
.
.
.
.
.
بمیری الهی تیکه تیکه شی الهی.
دهنتو ببند نکبت. مار زبونتو بزنه ایشالله. 
خیر ندیده لال شی با این حرف زدنت. 
منظورش همون خدا نکنه عزیزم بود!!
شما بد برداشت نکن !!



تاريخ : سه‌شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۳ | ۳:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 
مجسمه ماهی آزاد در پورتلند ایالت اورِگان 

تصاویری از خلاقانه‌ترین مجسمه‌های ساخته شده ی جهان 



تاريخ : سه‌شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۳ | ۳:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ...

ﺍﻣﺎ ...

ﮔﺎﻫﯽ ﻋﻤﯿﻘﺎ ﺩﻟﻢﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ، ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻝ ﮐﺴﯽ
ﺑﺎﺷﻢ...  



تاريخ : سه‌شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۳ | ۳:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پسر:میشه بدونم وزنتون چقدره؟
دختر:مگه فضولی؟به تو چه؟بهت نمیگم.....
پسر:خوب حداقل سه رقم اولشو بگو !!



تاريخ : دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بعضیا هیچوقت گرسنه نمیمونن !!!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
چون همیشه حسرت مارو میخورن ............ 



تاريخ : دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ | ٥:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 



تاريخ : دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ | ٥:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عید فطر مبارک .............
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
الان جلوی آینه بودم ماهو دیدم !!!



تاريخ : دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ | ٥:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

برایِ زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد،
قلبی که دوستش بدارند
قلبی که هدیه کند،
قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید،
قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من،
قلبی برای انسانی که من می‌خواهم
تا انسان را در کنارِ خود حس کنم...

احمد شاملو 



تاريخ : دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ | ٥:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

به یارو میگن ..............
غمناک ترین لحظه زندگیت کدومه؟ 





.
.
.
.
.
میگه:در زلزله ی بم جسد کودکی را دفن کردم 
که بسیار گریه میکرد و میگفت عمو من زنده ام... 



تاريخ : دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ | ٥:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


وقتی زنی احساس دلتنگی میکند
.
.
.
.
.
.
.
.
.
برایش از منطق و اصول نگو
بغلش کن و بگذار با اشک خودش را خالی کند
تو فقط سعی کن شانه ای امین و قابل اعتماد باشی


" پائولو کوئلیو " 



تاريخ : دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ | ۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

علت تنهایی من :
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
1...دخترای زشتو دوس ندارم ....!!!
2...دخترای خوشگل هم منو دوس ندارن ...!!!



تاريخ : دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ | ۱:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 



تاريخ : دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

این روزا دلم که میگیره....میرم سمت پیانو....
.
.
.
.
.
.
.
میبینم پیانو ندارم.... برمیگردم سمت دل تنگی هام



تاريخ : دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 



تاريخ : دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


بیمارترین آدما اونایین که
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
کلید تو جیبشونه باز هم زنگ میزنن .



تاريخ : دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

نقش منشی در فیلم های ایرانی:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

- آقای رییس من بهشون گفتم شما جلسه دارین ولی ایشون
-اشکالی نداره، شما بفرمایید !



تاريخ : دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


آیت الله جنتی برای همدردی با مردم غزه 1دقیقه خود را به مردن زد !


 



تاريخ : دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 



تاريخ : دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 



تاريخ : دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم
شاید این بوسه به نفرت برسد شاید عشق

شمع افروخت و پروانه در آتش گل کرد
می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق

فاضل نظری



تاريخ : دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اینایی که به یکی دس میدن ، به یکی پا میدن ، به یکی دل
اینارو اذیت نکنین ، اینا کارت اهدا عضو دارن 



تاريخ : دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


دختره هنوز سنش 2 رقمی نشده 
تو گوشاش النگو انداخته به لباش انگشتر 
به نافشم گوشواره ..... 
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اونوقت من دفعه اولی که سوراخ نافمو دیدم دو روز گریه کردم، 
فکر می کردم سوراخ شدم کم کم بادم خالی می شه میمیرم !!!!!!!! 



تاريخ : دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

خارجیا .........
والیبال رو که از ایران میبینن .........
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
فکر میکنن ما ایرانیا کودنیم !!!
هر صحنه رو ۴ بار نشون میده تا مابفهمیم !!



تاريخ : دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دیشب خواب دیدم مازاراتی خریدم!
بیرونش مازاراتی بود ولی توش مثه پراید بود!
فک کنم چون مغزم از توی مازاراتی تصویر نداشت پراید پخش میکرد!



تاريخ : دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

وای گل سرخ و سپیدم کی میایی
بنفشه برگ بیدم کی میایی
تو گفتی گل درآید من میایم
وای گل عالم تموم شد کی میایی

جان مریم چشماتو واکن سری بالا کن
در اومد خورشید شد هوا سفید
وقت اون رسید که بریم به صحرا آی نازنین مریم
جان مریم چشماتو واکن منو صدا کن
بشیم روونه بریم از خونه
شونه به شونه به یاد اون روزها وای نازنین مریم
باز دوباره صبح شد من هنوز بیدارم
ای کاش میخوابیدم تورو خواب میدیدم
خوشه غم توی دلم زده جوونه دونه بدونه
دل نمی دونه چه کنه با این همه غم
وای نازنین مریم وای نازنین مریم

بیا رسید وقت درو مال منی از پیشم نرو
بیا سر کارمون بریم درو کنیم گندمارو
بیا رسید وقت درو مال منی از پیشم نرو
بیا سر کارمون بریم بیا بیا نازنین مریم نازنین مریم

باز دوباره صبح شد من هنوز بیدارم
ای کاش میخوابیدم تورو خواب میدیدم
خوشه غم توی دلم زده جوونه دونه بدونه
دل نمی دونه چه کنه با این همه غم
وای نازنین مریم وای نازنین مریم

وای نازنین مریم وای نازنین مریم



تاريخ : دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

«از یکی تو دیوونه خونه پرسیدن چرا تو رو آوردن اینجا ؟ گفت؛ از نظر من بقیه مردم، همه دیوونه بودن، اینم بهشون میگفتم، اما اونا میگفتن تو دیوونه ای. اونا تعدادشون و زورشون بیشتر بود من رو انداختن اینجا.» 



تاريخ : یکشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۳ | ٤:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یه ﻓﯿﻠﻤﺎیی ﻫﺴﺘﻦ ﻭﻗﺘﯽ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﺸﻪ
.
.
.
.
.
.
.
.
ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﯿﺰﻥ ﺩﺭ ﻣﯿﺰﻧﻨﻦ ﺗﺎ ﺑﭽّﻪ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﺪﻩ ﻧﻤﯿﺮﻥ
ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﺶ
ﺍﯾﻨﺎ ﻭﺍﻗﻌﯿَﻦ؟؟
ﯾﺎ ﻓُﺘﻮﺷﺎﭘﻪ؟؟ ﯾﺎ ﺧﻄﺎﯼ ﺩﯾﺪ؟ 



تاريخ : یکشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺳﻼﻣﺘﯽ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﺯﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪﻥ ﻋﺸﻖ ﭼﻨﺪ ﺣﺮﻓﻪ ... ؟؟
.
ﮔﻔﺖ 6 ﺣﺮﻑ ...
.
ﻫﻤﻪ ﺑﻬﺶ ﺧﻨﺪﯾﺪﻥ ...
.
.
.
.
.
.
.
ﮔﻔﺖ ﻣﮕﻪ " ریحانه " 6 ﺣﺮﻑ ﻧﯿﺴﺖ؟؟ 



تاريخ : یکشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


طرف بی دعوت میره عروسی !!؟؟؟
میبینه جلوش دوتا در هست روی ی
کیش نوشته مهمانا با کارت و روی یکی
نوشته مهمانان بدون کارت چون
کارت نداشته از در دوم میره تو دوباره
به دو در میرسه روی یکی نوشته
مهمانان با هدیه و روی یکی نوشته
مهمانان بدون هدیه چون کادو نداشتم
از در دوم وارد میشه که میبینه
.
.
.
.
برگشته تو خیابون اصلی



تاريخ : جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

انصاف نیست …

دنیا آنقدر کوچک باشد که آدم های تکراری را روزی هزار بار ببینی،

و آنقدر بزرگ باشد

که نتوانی آن کس را که دلت میخواهد حتی یک بار ببینی !

بهومیل هرابال



تاريخ : جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

از مسئولـین تقاضا دارم ...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
سوراخ های نون سنگک رو هم فیلتر کنن ؛
مــــربا ازش میـــــریزه بیــــرون کوفتــــمون میشه !
با تشکر 



تاريخ : جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳ | ٤:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺩﺧﺘﺮ ﻫﻤﺴﺎﯾﻤﻮﻥ ﺁﺵ ﻧﺬﺭﯼ ﺁﻭﻭﺭﺩﻩ ﺑﻌﺪ ﻣﻦ 
ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ : 
ﺧﺪﺍ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﻨﻪ , ﻣﺮﺳﯽ ... 
ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﯽ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺳﻮﺗﯽ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ : 
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺧــــﺪﺍﯾـــﺎ ﻣــﺮﺳـــﯽ 
ﯾﻬﻮ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﺷﮏ ﺗﻮ ﭼﺸﺎﺵ ﺟﻤﻊ ﺷﺪ 
ﻓﮏ ﮐﺮﺩﻩ ﻣﻦ ﭼﻘﺪ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﻓﻘﯿﺮ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﻡ ..



تاريخ : جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳ | ٤:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

فقط تو ایرانه که وقتی میخوای برا اولین بار کنار کسی بخوابی ازت میپرسه:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
لگد که نمیزنی؟
یعنی قشنگ آدمو خر محسوب میکنند!



تاريخ : جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم

پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟
پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می کنند ، بی هیچ دلیلی پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود
یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند،
از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟
خدا جواب داد : من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام .
به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند
به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند

به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند ، او به کار ادامه دهد
به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند
به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد
و به او اشکی داده ام تا هرهنگام که خواست ، فرو بریزد .
این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند
زیبایی یک زن در لباسش ، مو ها ، یا اندامش نیست . زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد،
زیرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست 



تاريخ : جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا به او گفت:چرا اینقدر نگرانی؟گفت:گوسفندانم را رها کرده‌ام و آمده‌ام نان بخرم،می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کنند!نانوا گفت:چرا گوسفندانت رابه خدا نسپرده‌ای؟گفت:سپرده‌ام،اما او خدای«گرگها»هم هست!!! 



تاريخ : جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روزی ما دوباره کبوترهای مان پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهای مان دانه بریزیم...

 



تاريخ : پنجشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

نوجوون که بودیم یکی از دغدغه های اصلی مان فوتبال بازی کردن جلوی خانه ی یکی از دو سه دختر خوشگل محله بود!
به امید اینکه شاید یک لحظه دیده شویم. امان از وقتی که آن دختر با شنیدن سروصدا (که عمدا بلند هم بود) یا تصادفی سرش را از پنجره بیاورد بیرون ! چنان حرکات محیر العقولی از ما سر می زد که نگو ! جفتک می زدیم به طاق طویله ! روی آسفالت می پریدیم بالا و پشتک و وارو می انداختیم و و برگردان می زدیم ! و چنان پخش زمین می شدیم که صدای استخوان هامان تا 3 کوچه آنطرف تر هم می رفت.
بعضی وقتها هم همگی عاشق یک نفر می شدیم و همدیگر را رقیب جدی تلقی می کردیم و دعوایمان می شد و مثل خر همدیگر را کتک میزدیم !
بدون استثنا هیچ وقت فرصت و شجاعت حتی کلمه ای حرف زدن با آنها را پیدا نکردیم.تنها آرزویی محال بود که به نوجوانی های بیست و یکی دوسال پیش ما رنگ و رویی غم انگیز و نجیب می داد .
چند شب قبل در خیابان ، دختری که پای ثابت فوتبال بازی کردن جلوی خانه یشان بودم را دیدم! همراه دو فرزندش.یکی14-15 ساله و دیگری کم سال تر.. 
شکسته شده بود .رنجور و خسته به نظر میرسید و در چشم های بی حالت گیجش هیچ اثری از آن درخشش عجیب گذشته نبود.
مرا نشناخت اما مگر می شد من او را نشناسم؟ برایش شعر نوشته بودم.کتک خورده بودم...
میخواستم بروم دست هایش را بگیرم و بگویم زندگی با تو چه کرده است دختر...اما مثل بیست سال پیش نه فرصتی بود نه شجاعتی...
حس کردم یک نفر پاشنه ی کفشش را گذاشته است روی قلبم و دارد همینجور فشار می دهد.
روی یکی از نیمکتهای میدان هفت حوض نشستم و سیگاری روشن کردم. چشم هایم را بستم و هرچه دود داشتم ،هرچه درد داشتم را فوت کردم طرف آسمان... 

 

حامدابراهیم پور 



تاريخ : چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یک مرد متأهل در مجلسی گفت؛
زن همانند کفش است
که هرگاه مرد اندازه دلخواهش را یافت،
می تواند آن را عوض کند.
حاضران در مجلس به مرد خردمندی که
در میان شان نشسته بود نگریستند
و نظرش را در مورد این سخن پرسیدند.
و اینک ببینید پاسخ مرد حکیم را:
حرف این مرد کاملا درست است؛
برای مردی که خود را در حد پا بداند،
زن چون کفش است!
اما برای مردی که خود را پادشاه می پندارد،
زن چون تاج است!
پس کلام گوینده را سرزنش نکنید،
فقط بدانید که چگونه به خود می نگرد!!! 



تاريخ : چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net 



تاريخ : چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۳ | ۱:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()