قانون هایی که نیوتن از قلم انداخت (طنز)

 

 قانون صف:
اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.

 

 
قانون تلفن:
اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.

 

 
قانون تعمیر: 
بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.

 

 
قانون کارگاه: 
اگر چیزی از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید.

 

 
قانون معذوریت: 
اگر بهانه‌تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین‌تان باشد،  روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین‌تان، دیرتان خواهد شد.

 

 
قانون حمام: 
وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.

 

 
قانون روبرو شدن: 
احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می یابد.

 

 
قانون نتیجه: 
وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی کند، کار خواهد کرد.

 

 
قانون بیومکانیک: 
نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.

 

 
قانون تئاتر: 
کسانی که صندلی آنها از راه‌روها دورتر است دیرتر می‌آیند.

 

 
قانون قهوه: 
قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس‌تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.



تاريخ : دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٤:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عکس طنز از متن های خنده دار (87)



تاريخ : دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٤:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عکس طنز از متن های خنده دار (87)



تاريخ : دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٤:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

 

به دوستم میگم ابرو بر ندار! نمیبینی این همه پسرای مثل تورو مسخره میکنن؟ میگه پشت هر فرد موفقی هزارتا حرف هست!
آخه شما بهم بگید ابرو برداشتن موفقیت داره آیا؟؟

 

اکوی مسجد محلمون خراب بود، حاج آقا اومد پشت
بلند گو گفت :کمک های مردمی آمادس
مادس
ادس…
دس
دس
دس
به همین برکت قسم مشاهده شده ۴ نفر فقط در حال لرزش باسن بودن،
یکی هم از اون ته میگفت دستا شله ها !!

 

 

پسرخالم خودشو دختر جا زده بود
یکماه با یه یارو چت میکرد…
بعد واسه اسکل کردن طرف باش قرار گذاشت
وقتی رفت دید اونم دختر بوده خودشو پسر جا زده!
الانم مدتهاست با هم رفیقن! 
میخوان باهم ازدواج کنن!

 

 

یه دوس دختر باجنبه هم نداریم بهمون اس بده بگه:
تو منو دوس داری؟
ماهم بگیم:نه
بعد اس بده : ناراحت شدم
بعد منم بگم خوب نفسم من عاشقتم دوست ندارم که!!

 

 

ﺗﺎ ﺣﺎﻟﺎ ﻧﺸﺪﻩ ﻳﻪ ﺑﺍﺭ ﺗﻴﺮﻳﺐ ﺑﻐﺾ و ﺗﻨﻬﺎﻳﻰ ﺑﻴﺎﻡ…
ﺍﻳﻦ ﺍﺏ ﺩﻣﺎﻍ ﻟﻌﻨﺘﻰ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﺷﻜﻢ ﻧﻴﺎﺩ…
ﺧﻮ ﻟﺎﻣﺼﺐ ﺑﺬﺍﺭ ﻳﻜﻢ ﺣﺴﻢ ﺑﻴﺎﺩ ﺑﻌﺪ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻭﺟﻮﺩ ﻛﻦ!

 

 

جام جم داشت اذان لس آنجلس رو پخش میکرد،
مادربزرگم میگه: اذان تهرانه؟!؟
میگم: نه لس آنجلسه!
میگه: اگه یکم شعور داشتی با اذان شوخی نمیکردی 

 



تاريخ : دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٤:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


عکس طنز از متن های خنده دار (87)

عکس طنز از متن های خنده دار (87)



تاريخ : دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٤:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عکس خنده دار از نوشته های بسیار طنز (86)



تاريخ : دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٤:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پسر داییم تو جمع دخترا همش دلقک بازی در میاورد و داییم هی حرص می خورد!بعد برگشت به زن داییم گفت:
سر من چی خوردی انقدر با مزه شدم؟ 
زن داییم گفت : گه زیادی بابا، گه زیادی !!

 

 

امروﺯ ﺗﻮ ﺻﻒ ﻧﻮﻧﻮﺍﯾﯽ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺩﻓﻪ ﻧﻮﻧﻮﺍ ﮔﻔﺖ : ﮐﯽ ﺳﯿﺮ ﺧﻮﺭﺩﻩ ؟
ﻣﻨﻢ ﮔﻔﺘﻢ : ﻣﻦ !!! ﮔﻔﺖ : ﺑﯿﺎ ﺟﻠﻮ ﻧﻮﻧﺘﻮ ﺑﺪﻡ ﺑﺮﻭ ﺳﺮﯾﻊ بوت خفه کرد ما رو!
ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﺗﺨﺮﯾﺐ ﺷﺨﺼﯿﺘﯽ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩم !!

 

 

دیشب یه پشه اومد روم نشست..گفت عزیزم نیشت بزنم؟
گفتم نه ممنون
گفت خواهش میکنم و رفت!
پشه ها چه با ادب شدن!

 

 

زن به شوهرش :من خیلی لطف کردم بدون اینکه قیافتو ببینم باهات ازدواج کردم.
مرد :بشین بابا من لطف کردم که قیافتو دیدم و باهات ازدواج کردم.

 

 

من به درجه ای از کمال رسیدم که موقع رانندگی به ماشینایی که راهمو بستن فحش نمیدم
فکر کنم کم کم دارم جزو فرشته های مقرب خدا میشم!!

 

 

یه بابا بزرگ دارم خیلی پول دوسته..
یه بار سر نماز بود’تا گفتم این ۱۰تومنی مال کیه؟
یهو نمازشو با صدای بلند خوند..
بعد دیدم اگه حرکتی نکنم ممکنه نمازشو قطع کنه..
رفتم گذاشتم رو جا نمازش تا آرامش گرفت!!

 

 

ﻣﻮﺭﺩ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﯾﺎﺭﻭ ﻗﯿﺎﻓﺶ ﺷﺒﯿﻪ ﺩﻓﺎﻉ ﺁﺧﺮ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﺩﺳﺘﯽ
ﺑﻮﺩ, ﺑﻌﺪ ﺯﯾﺮ ﻋﮑﺴﺶ ﻧﻮﺷﺘﻪ:
ﻣﺘﻨﻔﺮﻡ ﺍﺯ ﮐﺴﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺟﺬﺏ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻇﺎﻫﺮﯼ ﻣﻦ ﻣﯿﺸﻦ!!



تاريخ : دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٤:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


http://adlet.ir/iransun/uploads/93/Ensaniat/11.jpg



تاريخ : دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٤:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

http://adlet.ir/iransun/uploads/93/Ensaniat/01-1.jpg

رویی مارک ۵۴ ساله از یک بیماری حاد رنج می برد. دکتر ها جوابش کرده بودند و او تنها چند روز برای ادامه حیات فرصت داشت. یکی از آخرین آرزوهای او این بود که تیم فوتبال محبوبش، فاینورد را یک بار دیگر از نزدیک ببیند.

http://adlet.ir/iransun/uploads/93/Ensaniat/01-2.jpg

بنابراین مسئولان باشگاه برنامه ریزی کردند تا او بتواند اولین تمرین تیم را از نزدیک مشاهده کند. مارک به همراه پسرش و چند تا از دوستاش به تماشای بازی آمد و اکثر تماشاچیان تیم فاینورد در آن روز داستان مارک را می دانستند.در دقیقه ۱۲ تمرین تمام بازیکنان و تماشاچیان رو به مارک کردند.

http://adlet.ir/iransun/uploads/93/Ensaniat/01-3.jpg

در همین لحظه یک بنر با تصویر مارک ظاهر شد و دود از سبز رنگ (رنگ مورد علاقه مارک) از همه جا بلند شد. همه با صدای آواز می خواندند ” تو هیچ وقت تنها نیستی”

http://adlet.ir/iransun/uploads/93/Ensaniat/01-4.jpg

مارک که بشدت تحت تاثیر قرار گرفته بود ناگهان توان پیدا کرد تا بدون هیچ کمکی از جا بلند شود و بسمت تماشاگران حرکت کرد. تماشاگران هم همگی او را تشویق می کردند.

http://adlet.ir/iransun/uploads/93/Ensaniat/01-5.jpg

سه روز بعد مارک جان به جان آفرین تسلیم کرد.



تاريخ : دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٤:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

در این تست هوش، تصویر ۹ انسان مخفی شدن.

با پیدا کردن ۶ تصویر در این تست هوش،میتونی از داشتن یه هوش معمولی خیالتون راحت بشه.

اگه تصویر هفتمی رو پیدا کردی متوجه میشی هوشت از حد معمول بالاتره و اگه در این تست هوش تصویر هشتمی رو پیدا کردی خیالت از داشتن یه هوش تقریبا خوب تخت تخت بشه و اگه نهمی رو پیدا کردی باید بهت تبریک بگیم چون تو از دسته افراد خیلی باهوش به حساب میایی.

 

تست هوش,تست های هوش,هوش تست,تست هوش تصویری,تست هوش هیجانی



تاريخ : یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روزی جراح قلبی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد!

تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح قلب گفت:

من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم!
در حقیقت من هم به ماشین زندگی میبخشم!
حال چطور درآمد سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟!

جراح قلب نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت :
اگر می خواهی درآمدت صد برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!

 

 

 

موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد همه گفتند تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید از مرغ برایش سوپ درست کردند و گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند گاو را برای مراسم ترحیم کشتند و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می کرد و به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر می کرد.



تاريخ : جمعه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

در روزگاری نه چندان دور وزیر شاه عباس به او گفت: قوت(غذای) بیشتر مردم فقیر ماست است و ماست بند ها نیز مرتب قیمت ماست را بالا می برند. حکمی صادر فرمائید که قیمت ماست ها زیاد نشود…. تا به مردم بیچاره فشار وارد نیاید.

پادشاه نیز امر می کند که قیمت ماست نباید از فلان مقدار بیشتر شود.
از این ماجرا مدتی میگذرد تا اینکه روزی به پادشاه خبر می دهند که ماست بند های شهر دو نوع ماست می فروشند.
ماست شاه عباسی که به قیمت اعلام شده به فروش می رود و ماستی که به قیمت بالا تر عرضه میگردد.

پس از این خبر پادشاه یک روز با لباس مبدل به بازار می رود و طلب ماست می کند. ماست بند می گوید: چه ماستی می خواهی؟
پادشاه با تعجب می پرسد: ماست می خواهم دیگر! چه فرقی می کند؟

ماست بند می گوید: گوئی تازه به این مملکت آمدی؟! در این ولایت دو نوع ماست داریم. ماست شاه عباسی که همان دوغی است که در جلوی در است و به قیمت اعلام شده به فروش می رود و ماستی هم پشت دکان داریم که ماستی سفت و آب رفته است و قیمتش بالاتر از قیمت اعلام شده است. حالا از کدام می خواهی؟

پادشاه دستور می دهد که ماست بند را وارونه از در دکان آویزان کنند و کمرش را محکم ببندند و تمام ماست های آب بسته را در پاچه های شلوارش بریزند و بعد پاچه هایش را محکم ببندند و آن قدر در آن حالت بماند تا تمام آب ماست ها کشیده شود.

بعد از این حکم تمام ماست بندها از ترس شاه ماست های خود را در کیسه کردند و مقابل در دکان آویختند.

این شد که از آن پس هر کسی که کاری را از روی ترس و اجبار انجام می دهد می گویند که:
فلانی ماستش را کیسه کرده است!



تاريخ : جمعه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

از کمترین امکانات بیشترین استفاده رو بکنین !

عکس خنده دار از نوشته های بسیار طنز (86)

منم تو عکس باشم جان مادرتون !

عکس خنده دار از نوشته های بسیار طنز (86)

ز گهواره تا گور ، دانش بجوی !

عکس خنده دار از نوشته های بسیار طنز (86)



تاريخ : جمعه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

تصاویر طنز از نوشته های خنده دار (85)



تاريخ : جمعه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عکس خنده دار از نوشته های طنز آمیز (84)



تاريخ : جمعه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عکس خنده دار از نوشته های طنز آمیز (84)

عکس خنده دار از نوشته های طنز آمیز (84)

 



تاريخ : جمعه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عکس خنده دار از نوشته های طنز آمیز (84)



تاريخ : جمعه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یک پسر تگزاسی برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از این فروشگاهای بزرگ که همه چیز می فروشند (Everything under a roof) در ایالت کالیفرنیا می رود .

مدیر فروشگاه به او می گوید :
یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم می گیریم.

در پایان اولین روز کاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند مشتری داشته است ؟

پسر پاسخ داد که یک مشتری .

مدیر با تعجب گفت: تنها یک مشتری ...؟! بی تجربه ترین متقاضیان در اینجا حدقل 10 تا 20 فروش در روز دارند .

حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است ؟

پسر گفت: 134,999.50 دلار ....

مدیر تقریبا فریاد کشید : 134,999.50 دلار .....؟!

مگه چی فروختی ؟

پسر گفت : اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری 4 بلبرینگه. یعد پرسیدم کجا میرید ماهیگیری؟ گفت : خلیج پشتی .

من هم گفتم : پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم .

بعد پرسیدم: ماشین تان چیست و آیا میتواند این قایق را بکشد؟ که گفت هوندا سیویک .

پس منهم یک بلیزر 4WD به او پیشنهاد دادم که او هم خرید .

مدیر با تعجب پرسید : او آمده بود که یک قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی ؟

پسر به آرامی گفت :

نه ، او آمده بود یک بسته قرص سردرد بخرد که من گفتم : بیا برای آخر هفته ات یک برنامه ماهیگیری ترتیب بدهیم شاید سردردت بهتر شد ...!



تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


در باور یونانیان باستان هر پدیده ای یک خدایی داشت. خدای خدایان زئوس نام داشت . یک شب به مناسبتی زئوس همه خدایان را به جشنی در کوه المپ دعوت کرده بود.
دیوانگی و جنون هم خدایی داشت بنام مانیا. مانیا چون خودش خدای جنون بود طبیعتا عقل درست و حسابی هم نداشت بود..
خدایان از هر دری سخنی می‌گفتند تا اینکه نوبت به آفریدیته رسید که خدای عشق بود. حرف‌های خدای عشق به مذاق خدای جنون خوش نیامد و ناگهان تیری را در کمانش گذاشت و از آنسوی مجلس به سمت خدای عشق پرتاب کرد. تیر خدای جنون به چشم خدای عشق خورد و عشق را کور کرد.
هیاهویی در مجلس در گرفت و خدایان خواستار مجازات خدای جنون شدند. زئوس خدای خدایان مدتی اندیشه کرد و بعد به عنوان مجازات این عمل، دستور داد که چون خدای دیوانگی چشم خدای عشق را کور کرده است، پس خودش هم باید تا ابد عصا کش خدای عشق شود. از آن زمان به بعد عشق هر کجا می‌خواهد برود جنون دستش را می‌گیرد
و راهنمایی‌اش می‌کند.
به همین دلیل است که می‌گویند عشق کور است و عاشق دیوانه و مجنون می‌شود. پس تیر و قلب و نقش این دل تیر خورده ای که می‌بینید ریشه در اسطوره های یونان باستان دارد...



تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عکس نوشته های خنده دار و بسیار طنز (83)



تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عکس نوشته های خنده دار و بسیار طنز (83)



تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عکس های طنز و خنده دار از سوژه های جالب (82)



تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عکس های طنز و خنده دار از سوژه های جالب (82)



تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عکس های طنز و خنده دار از سوژه های جالب (82)



تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عکس های طنز و خنده دار از سوژه های جالب (82)



تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 یک عکاس به نام دونالد جونز هنگامی که میخواست در پارک ملی مونتانا از یک بز تازه متولد شده عکس بگیرد مشاهده کرده که این بز پای جلوی خود را جلوی چشمانش می گیرد.

ظاهرا این بز همانند کبک فکر می کند اگر خودش کسی را نبیند دیگران هم او را نمی بینند!!

حرکت جالب یک بز خجالتی (عکس)



تاريخ : جمعه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عکس های طنز و خنده دار از سوژه های جالب (82)



تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بسیار قدیمى بودند.
هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او می رفت.
یک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى می کردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم می شود فوتبال بازى کرد یا نه؟»
بهمن گفت: «خسرو جان، تو بهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر می دهم.»
چند روز بعد بهمن از دنیا رفت.
یک شب، نیمه هاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمک زن را دید که نام او را صدا می زد: خسرو، خسرو…
خسرو گفت: کیه؟
: منم، بهمن.
:”تو بهمن نیستى، بهمن مرده!
:باور کن من خود بهمنم…
: تو الان کجایی؟
بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم.
خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.
بهمن گفت: اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است.
و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمی هایمان که مرده اند نیز اینجا هستند.
حتى مربى سابقمان هم اینجاست. و باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم
و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست.
و از همه بهتر این که می توانیم هر چقدر دلمان می خواهد فوتبال بازى کنیم
و هرگز خسته نمی شویم. در حین بازى هم هیچ کس آسیب نمی بیند.
خسرو گفت: عالیه! حتى خوابش را هم نمی دیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چیه؟
بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته!
 


تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مردى در هواى گرم تابستان از تشنگى له له می زد ، بچهاى را در میان کوچهاى دید، از او خواست مقدارى آب برایش بیاورد. او گفت: دوغ داریم.

گفت: بیاور! او یک ظرف دوغ آورد.

مرد تشنه دوباره دوغ خواست، او رفت و دوباره یک ظرف دوغ آورد و به آن مرد داد.

آن مرد که شرمنده محبت او شده بود گفت: خیلى به شما زحمت دادم.

کودک گفت: زحمتى نیست، زیرا ما این دوغ را لازم نداشتیم، چون موش مرده در آن افتاده بود. آن مرد در حالىکه ظرف پر از دوغ را در دستش داشتبا عصبانیتبه زمین انداخت. کودک فریاد زد: مامان این آقا ظرفى را که در میان آن غذاى سگ را مىدادیم به زمین انداخت و شکست!
 


تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عکس های طنز و خنده دار از سوژه های جالب (82)



تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عکس های طنز و خنده دار از سوژه های جالب (82)



تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ماهیگیری پس از صید ماهی به خانه بازگشت تا آنرا بپزد، 
اما دید نه روغن دارد نه آرد نه گاز نه نمک و نه نون ,,,!!
برگشت ماهی را به آب انداخت.
ماهی سرش را از آب بیرون آورد و فریاد زد. 
**روحانی مچکریم ** !!

 

 


یه دوست دختر هم نداریم عاشقش بشیم قصد ازدواج پیدا کنیم
بعد مثل فیلما باباش دسته چک ایناش رو در بیاره به ما بگه چه قدر برات بنویسم دست از سر دخترم برداری؟
بعد بگم عشق رو نمیشه با پول خرید ؛ من به خاطر پول عاشق نشدم!
بعد لامصـــب پدرِ دختره بگه یه میلیارد می‌دم بهت!
منم بگم هر چی‌ شما بگین پدر جان (!) ؛ من رو حرفِ بزرگ ترا حرف نمی‌زنم

 

 

 

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانی، از روان‌پزشک پرسیدم
شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانی به بستری شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخوری،
یک فنجان و یک سطل جلوی بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالی کند.
من گفتم: آهان ! فهمیدم. آدم عادی باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادی درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد.
شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد یا کنار در!؟

 

 

 

یکی از معجزات دخترا اینه
یه جور مخ پسره رو میزنن
که پسره فک میکنه خودش مخ زده...



تاريخ : شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

آمریکایه ﺑﺎ ایرانیه ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﻴﺮﻥ ﺩﺍﺧﻞ ﯾﻪ ﺷﻴﺮﯾﻨﯽ
ﻓﺮﻭﺷﯽ .
آمریکایه ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﻫﯿﭽﮑﯽ ﺣﻮﺍﺳﺶ ﻧﻴﺴﺖ, ﺳﻪ ﺗﺎ
ﺷﻴﺮﯾﻨﯽ ﻣﻴﺬﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﺟﻴﺒﺶ ﻭُ ﻣﻴﺎد ﺑﻴﺮﻭﻥ . ﺑﻪ. ایرانیه ﻣﻴﮕﻪ :
ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ . ﺍﻳﻨﻪ ﺣﻴﻠﻪ آمریکایه !!
ایرانیه ﻣﻴﮕﻪ : ﭘﺲ ﺑﺮﻳﻢ
ﻣﻨﻢ ﻳﻪ ﭼﺸﻤﻪ ﺍَﺯ ﻫُـﻨـﺮ ﺑـﭽّـﻪ ﻫﺎﯼ ایران ﺭﻭ ﻧﺸﻮﻧﺖ ﺑﺪﻡ !
ﻣﯿﮕﻪ ﺑﺎﺷﻪ .
ﺑﺮﻣﻴﮕﺮﺩﻥ ﺷﻴﺮﯾﻨﯽ ﻓﺮﻭﺷﯽ, ایرانیه به ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﻓﺮﻭﺷﻪ ﻣﻴﮕﻪ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺷﻴﺮﯾﻨﯽ ﺑﺪﻩ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﻭﺍﺳﺖ ﺟﺎﺩﻭ ﻛﻨﻢ ! 
ﺷﻴﺮﯾﻨﯽ ﻓﺮﻭﺷﻴﻪ ﻫﻢَ ﺍﻭﻟﻴﺸﻮ ﻣﻴﺪﻩ, ﻣﻴﺨﻮﺭﻩ ﺩﻭﻣﻴﺸﻮ
ﻣﻴﺪﻩ ﻣﻴﺨﻮﺭﻩ, ﺳﻮﻣﻴﺶ ﻫﻢ ﻣﻴﺨﻮﺭﻩ ... 
ﺷﻴﺮﯾﻨﯽ ﻓﺮﻭﺷﻴﻪ
ﻣﻴﮕﻪ : ﭘﺲ ﻛﻮ ﺟﺎﺩﻭﺵ؟ ﻣﻴﮕﻪ ﺗﻮ ﺟﻴﺐ آمریکای ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻛـُﻦ 



تاريخ : شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دختر و پسری با سرعت ۱۲۰ کیلومتر سوار بر موتور
دختر : یواشتر من میترسم
پسر : نه خوش میگذره
دختر : نه نمی گذره . خواهش میکنم خیلی وحشتناکه
پسر : پس بگو دوستم داری
دختر : باشه باشه دوست دارم حالا خواهش میکنم آرومتر
پسر : حالا محکم بغلم کن (دختر بغلش کرد.)
پسر : میتونی کلاه ایمنی منو برداری بذاری سرت ؟ اذیتم میکنه
روزنامه های روز بعد :
موتور سیکلتی با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت به ساختمانی اصابت کرد
موتور ۲ نفر سر نشین داشت اما فقظ ۱ نفر نجات یافت
حقیقت این بود که در سر پایینی جاده پسری که سوار موتور بود متوجه شد ترمز بریده اما نخواست دختر بفهمد در عوض خواست که یک بار دیگر بشنود دوستش دارد !! 



تاريخ : شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net



تاريخ : شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٤:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net



تاريخ : شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٤:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net



تاريخ : شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٤:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net

 

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net



تاريخ : جمعه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٢:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عکسهای بسیار خنده دار و جالب روز (81)



تاريخ : جمعه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٢:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عکسهای بسیار خنده دار و جالب روز (81)



تاريخ : جمعه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عکسهای بسیار خنده دار و جالب روز (81)



تاريخ : جمعه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٢:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net



تاريخ : چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عکس نوشته های طنز و خنده دار (79)



تاريخ : چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عکس نوشته های طنز و خنده دار (79)



تاريخ : چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

عکس نوشته های طنز (80)

 



تاريخ : چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

قلم کم حرف، عمرش طولانی است

 

خوش به حال عروسک آویزان ماشین…
کل پستی بلندی زندگیش رافقط می رقصد

 

سیل در آغوش رودخانه جا نمی شود

 

گربه بیش از دیگران در فکر آزادی پرندهٔ محبوس است.

 

هر درخت پیر، صندلی جوانی می‌تواند باشد.

 

فوّاره و قوه جاذبه از سربه سر گذاشتن هم سیر نمی‌شوند

 

به یاد ندارم نابینائی به من تنه زده باشد

 

به عقیده گیوتین، سر آدم زیادی است.

 

 

دائما در مدرسه به تو آموخته اند که :
حواست به رفتارت باشد ..!

افسوس که هیچوقت نگفتند :

حواست به افکارت باشد ..!

 

 

دشمن داری ؟؟خوبه …!به این معنیه که برای چیزی در زندگیت ایستادگی کردی..!

 

 

آنقدر روی حرفهایم پافشاری کردم، پا درد گرفتم

 

 

نقاش با عصبانیت رو به مدادش کرد و گفت:
هر چی «می‌کشم» از دست ِ توئه

 

 

اگر سکوت راه نجات بود
مردگان فاتحان جهان بودند.

 

 

مهم بودن خوبه ولی خوب بودن خیلی مهم تره . . !

 

 

جراحی اقتصادی
نیاز به بیهوشی عمومی دارد..



تاريخ : سه‌شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٤:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

دختر میشناسم وقتی واسش خواستگار میاد فیسبوک دی اکتیو میکنه، وقتی میره باز اکتیو میکنه. یه چیزی شبیه توقف غنی سازی اورانیوم در برابر بازرسان آژانس

 


به خدا خود این شرکتای تولید لوازم آرایشی هم راضی نیستن ملت اینقده آرایش کنن

اصلا سطح انتظاراتشون اینقد بالا نیست

 


بعضی از خانم‌ها هم هستن با گفتن این جمله که

“والا هرچی زشت تر باشی شانست بیشتره”

خودشون رو در دسته بد شانس‌ها جا میدن تا از زشتی تبرئه بشن!

 


وقتی با gf/bf ات به هم میزنی نه حرص بخور نه ناراحت شو نه بی تربیتی کن

بذار بره

فقط ۲ ساعت بعد بهش اس بده بگو داری چند تا اس عشقولانه برام بفرستی ؟

لازم دارم!

 


یکی از آرزوهام اینه که وقتی یه عکسی رو تو گوشیم نشون کسی میدم، هی نزنه چپو راست بقیه عکسا رو هم ببینه.. آلبوم عروسی باباتو ندادم دستت که!!

 


یه چیزیم داریم به نام شکاف طبقاتی… یعنی اول ترک بود، بعد قاچ خورد، الان کلا شکافته !
شکل ایجادشم اینجوریه که یه عده کار میکنن، هی میرن پایینتر !…یه عده کار نمیکنن، هی میان بالاتر !…
البته مسئولین چند ساله که میخوان یه جوری این شکافو پر کنن… منتها یه روز بیل نیست !… یه روز خاک نیست !… یه روز مسئول مربوطه گرفتاره !

 

 

قانون نانوشته ویژه دخترها :

به محض اینکه لاک میزنی

بیشتر از هر وقت دیگه ای به دستات احتیاج پیدا میکنی ! 

 

 

همسایمون برای دخترش پرشیا صفر خریده
فک کنم دیگه وقتشه از تنهایی درش بیارم ، سایه ام رو سرش باشه !

 

 

ﺍﻣﺮﻭﺭ ﺗﻮ ﻣﺤﻠﻤﻮﻥ ﯾﻪ ﭘﻮﺭﺷﻪ ﺧﻮﺵ ﺭﻧﮓ ﭘﺎﺭﮎ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ

ﺟﺎﺗﻮﻥ ﺧﺎﻟﯽ

ﮐﻮﺩﮎ ﻋﻘﺪﻩ ﺍﯼ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺧﻂ ﺧﻄﯿﺶ ﮐﻦ

ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﻣﯿﮕﻔﺖ : خاک برمخت ، ﻧﺪﯾﺪ ﺑﺪﯾﺪﺍ ﺍﯾﻦﮐﺎﺭﻭ ﻣﯿﮑﻨﻦ

ﮐﻮﺩﮎ ﻣﺬﻫﺒﯽ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺍﻟﺤﺴﻮﺩ ، ﻻﯾﺴﻮﺩ ، لامرض

هیچى دیگه ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ باهم ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺑﻮﺩﻥ

که یهو ﺁﺧﺮ ﺳﺮ ﺧﺮ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﯾﻪ ﻟﮕﺪ ﺑﻬﺶ ﺯﺩ ﺻﺪﺍﺵ ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪ ﮐﻠﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪیم فرار کردیم

 


امروز تو حموم یهویی زدم زیر آواز بابام برگشته میگه:زهر خر کره مار!منظورش همون زهر مار کره خر بود

 


سلامتی پسری که وقتی داشت داخل پاساژ گشت میزد چشمش افتاد به دو تا دختر، سرشو انداخت پایین :چون دو تا خوشگلترش از طبقه پایین داشتن رد میشدن .

 

 

۱۳۴۰ فرزند کمتر زندگی بهتر
۱۳۶۰ فرزند بیشتر زندگی بهتر
۱۳۷۰ فرزند کمتر زندگی بهتر
۱۳۹۳ فرزند بیشتر زندگی بهتر
مسئولین به نتیجه برسن چیکار کنیم بالاخره؟

 



تاريخ : سه‌شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٤:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بابام داشت نماز میخوند ،
یهو داد زد : الله اکبر ! الله اکبر ! دویدم گفتم : - چیه بابا در میزنن ؟
میگه : الله اکبر ! 
گوشیت زنگ خورد ؟ 
میگه : الله اکبر !
شام واست نگه داریم؟ 
میگه : الله اکبر!
مُهرت گم شده؟
میگه : الله اکبر !
کسی طوریش شده ؟
میگه : الله اکبر !
بو سوختگی میاد؟ 
میگه : الله اکبر !
جک و جونور دیدی ؟
میگه : الله اکبر !
گفتم بابا خوب یکم راهنمایی کن !! با عصبانیت داد زد : الله اکبر!
( دستشو هم به علامت خاک بر سرت دیوث تکون داد !) 
نمازش تموم شده میگه : یه ساعت دارم میگم کانالا عوض نکن داشتم اخبار گوش میدادم. چقدر تو نفهمی بچه .



تاريخ : یکشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۳:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net



تاريخ : شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عکس های بسیار خنده دار از نوشته های طنز (78)



تاريخ : شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عکس های بسیار خنده دار از نوشته های طنز (78)



تاريخ : شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net


1. با خانومت داری از یه مغازه لباس فروشی دیدن می کنی و ایشون از یه لباس 250.000 تومنی خوشش میاد:

الف- زود با هم میرین تو مغازه و تمام حقوق یه ماهتو دو دستی تقدیم صاحب مغازه می کنی و تا آخر اون ماه غذاهای طبیعی از قبیل باد و نور و هوا و … می خورین!

ب- تا خانوم میاد اون لباسو نشونت بده خودتو به کوچه علی چپ میزنی انگار نه انگار که با تو بوده ! یه جوری مثل برق و باد از اونجا دورش میکنی و تا اون لباس از مد نیفتاده به اون منطقه بر نمیگردی!

2. با خانومت داری میری رستوران، موقعی که به رستوران می رسید:

الف- جلو جلو و دو دستی درو براش باز میکنی که احتمالاً اونایی که از اونجا رد میشن فکر میکنن جنابعالی پادو تشریف دارید!

ب- بهش دستور میدی هر چه زودتر درو باز کنه!

3. خونتون مهمون دارید:

الف- زود پا میشی و واسه خنده مهمونا هم که شده مثل دست و پا چلفتی ها واسشون چایی میریزی و میاری.

ب- با قیافه کاملاً جدی و مردانه (جنم دار) اشاره میکنی به خانومت تا هر چه زودتر واسه شما و مهمونا چایی بیاره.

4. یه روز تعطیل باحال:

الف- با همسرت میری بیرون و اون روز مثل علاف ها تو خیابون ول میگردید و شب گرسنه و تشنه میاین خونه و یه چیز حاضری میخورین تا صبح کله سحر برید سر کار!

ب- بدون توجه به همسرت شب قبل از روز تعطیل با دوستات قرار میزاری تا فردا برید گردش و کلی حال کنید و بعد از ظهرشم برید استخر و اگه زنت هم زیاد حرف زد فوری می فرستیش خونه مامانش اینا!

5. خانومت رفته عروسی و تو با دوستات تو خونت جمع شدید که یه دفعه خانومت مثل جن بسم الله ظاهر میشه:

الف- یهویی خودتو گم میکنی و به دوستات میگی اصلا ًنخندن و زود میری پیش خانومت و التماس میکنی آبروتو جلو دوستات نبره!

ب- اصلاً انگار نه انگار خانومت اومده. با دوستاتون میگید و میخندید و خانومت حتی جرأت نمیکنه بیاد سلام کنه!

6. داری تو تراس سیگار میکشی که یهو خانومت سر میرسه:

الف- خودتو گم میکنی و نمیدونی چیکار کنی. شایدم سیگارو قورت بدی! اونوقت باید پول 100 باکس سیگار رو بدی واسه دوا درمون!

ب- برمیگردی و با قیافه حق به جانب به خانومت دستور میدی یه لیوان چایی واست بیاره (یه چایی دپش بعد از سیگار خیلی حال میده!)

7. امروز قراره مادر زنت با شصتاد تا از فامیلاش مثل قوم تاتار حمله کنن خونتون واسه ناهار:

الف- اون روزو مرخصی میگیری و همش تو خونه میمونی و به همسرت کمک میکنی تا مادر زن و قومش بیان واسه قتل و غارت و چپاول…

ب- ساعت 2 اون روز که خانومت زنگ زد : کجا موندی؟ بهش میگی امروز سرت شلوغه و رییس گفته باید امشب تا ساعت 11 اضافه کار بمونی وگرنه اخراجی!!!

8. تو شرکت نشستی و داری با منشی خوشگلت گل میگی و گل میشنوی که یهو خانومت بدون در زدن وارد اتاقت میشه:

الف- جلو منشیه به تته پته میفتی و رنگت مثل چغندر سرخ میشه

ب- خانومتو از اتاق میفرستی بیرون و بهش گوشزد میکنی وقتی میخواد بیاد تو باید در بزنه (اصل اول تمدن!)

9. ساعت 2.30 نصفه شب صدای بچه 4 ماهتون از خواب بیدارت میکنه و پی میبری که آقا پسر گلت دسته گل به آب داده:

الف- زود پا میشی و در یک حرکت برق آسا بچه رو عوض میکنی طوری که خانم محترمت اصلاً نفهمه و خواب شیرینش قطع نشه و تا صبح بوی خوب آقا پسر تو مشامت بمونه!

ب- هماهنگ با بچه شروع میکنی به داد زدن و این کارو اینقدر ادامه میدی تا بالاخره خانومت بیدار بشه و همه کارا رو انجام بده، چون هر چی باشه اون مادره و مهارتش تو بچه داری خیلی بیشتره!

10. بابا بی خیال …

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net



تاريخ : پنجشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

آخرش من نفهمیدم....
ما مردا همه مث همیم....یا یکی از یکی بدتریم...!

 

 

من تا حالا یک بار شکست عشقی خوردم...
پنج بار هم بردم...
دو بار هم کار به تساوی کشیده!
الانم با هفده امتیاز دومم و امید زیادی  واسه قهرمانی دارم!

 


این دخترا هادیگه شورشو در آوردن..

اول میگفتن ... mersi

بعد شد... merc

بعد شد... mer30

بعد شد mer21+9

دیروز یکیشون بهم پیام داده: 67-15+{4\ (mer{ (57+12

 

 

میگم قبول دارین...؟!
بهشت ،آب و هواش خوبه....... ولی بچه های جهنم باحال ترن...؟

 

 

امروز با یه دختره تو تاکسی تنها نشسته بودم رانندم بیرون منتظر مسافر بود...
ییهو گفتم: ای خداااااا کِی میشیم دوتا؟
دختره یه نیگا بهم کرد.
دوباره گفتم : بعد بشیم ۳تا!!
دختره گفت : انگار حالت خوش نیستا!!
گفتم:خانوم چرا عصبانی میشی؟بعد بشیم ۴تا این تاکسی راه بیفته؟ مردیم از انتظار!
هیچی دیگه دختره داشت دستگیره درو گاز میگرفت ..
کلی اسرار کرد کرایمو حساب کنه دیگه منم دیدم زشته قبول کردم!

 

 

امروز تولد بابام بود.....!!!
از بیرون زنگ زدم به مامانم که..... بپرسم واسه تولد بابا چی کادو بگیرم.....؟!!
میگه :از این ماهیتابه پیرکسا بگیر......! اونایی که داشتیم شکسته.....!!!

 

 

غم و غصه و تنهایی هیچوقت سراغ من نمیاد،.......هیچوقت.....!
در واقع هیچوقت نرفته که بخواد بیاد .......!!
الانم اینجاست! ........سلام کن به عمو......!

 

 

چن روز پیش با دوس دخترم تو یه هوای بارونی و زیبا رفتیم پارک که ...یه قدمی بزنیم و درد دل کنیم....!
دوس دخترم :...عزیزم سردمه بریم خونه...!؟
من :نه .فدات شم یه کم دیگه می مونیم بعد میریم ...!
دوس دخترم :...آخه  دارم یخ میزنم ...!!!
من :...ای نازنینم....یه کم صبر کن هوا تاریک بشه میریم دیگه ...!!
دوس دخترم :....به جون خودم طاقت ندارم ...دارم میوفتم از بس سردمه...!!!
من :....باشه عزیزم....پنج دقیقه دیگه صبر کن کتت رو بهت پس میدم....!!



تاريخ : دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


تاريخ : دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٦:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!

بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.

دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.

آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است.

توضیح پائولو کوئلیو:

من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.

چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و هم‌زمان می‌اندیشید: «این اروپایی‌ها عجب خُل‌هایی هستند!»



تاريخ : دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٥:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


مرکز نگهداری از اورانگوتان در اندونزی



تاريخ : دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٤:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٤:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()