آخرین سلام امسال! در یکسال گذشته و در مطالب انتخابی درج شده در وبلاگ تلاش کردم که دردهای اجتماع و ناهنجاری ها را با زبان طنز و در قالب جوک بیان کنم و اگرچه سعی کردم تا حدی خط قرمزها را رعایت کنم اما هنوز راه زیادی تا به رسمیت شناختن زبان طنز و شوخی مونده و منم سعی کردم تا در نوشته های انتخابیم تا حد امکان از نفرت پراکنی و توهین به دور باشم و اگر نتونستم آنچنان که باید، این منظور رو محقق کنم یا باعث ناراحتی کسی شدم، عذر میخام. در یکسال گذشته، شما خواننده های مطالب وبلاگ این حقیر نهایت لطف و دلگرمی رو در حقم داشتید و ضعف ها رو ندید گرفتید و نقاط قوت رو تا تونستید تجلی دادید. بی هیچ تعارفی میگم که هرچه بوده از خوبی ها، نتیجه محبت و پشتگرمی شما بوده و اگر کاستی یا بی ادبی و تلخی بوده، نتیجه خامی من. در این لحظات پایانی سال 1393، فرارسیدن سال نو را به تک تک شما تبریک میگم . از صمیم قلب برای تک تک شما دوستای با محبت و خانواده هاتون، آرزوی سالی خوب و پربرکت می کنم و بابت این همه محبت ممنونتونم.امیدوارم که در سال جدید هم توفیق همراهی شما دوستان گرانقدرم را داشته باشم و در شادی و غم همدیگر شریک بشیم.



تاريخ : شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٤ | ۱:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دختر ِ شیخ! بهار آمده غم جایز نیست 
به دو ابروی ِ کجت اینهمه خم جایز نیست

مهربان باش و در ِ خانه به رویم بگشا 
میهمانت شده ام ظلم و ستم جایز نیست

بوسه می چسبد اگر قوری و منقل باشد 
چون لب ِ قند تو بی چایی ِ دم جایز نیست

مادرت کاش نمی رفت زیارت، دم ِ عید 
گریه و نوحه و رفتن به حرم جایز نیست

پس بزن ابر ِ سیاهی که حجابت شده است
بیشتر چهره برافروز که کم جایز نیست

بیشتر باز کن آن چاک ِ گریبان گرچه 
هرویین بیشتر از چند گرم جایز نیست

به من "استغفرالله" نگو دختر ِ خوب ! 
عربی حرف زدن های ِ عجم جایز نیست

تار ِ مویت بده بنوازم و خود مست برقص 
غیر از این موسم ِ نوروزی ِ جم جایز نیست

آسمان رقص و زمین رقص، چه کس گفته حرام؟! 
خرده بر حضرت ِ بابای ِ کرم جایز نیست

عشق بی معنی و تو سنگدل و من دلسرد 
شده است و شده ای و شده ام جایز نیست

هرچه گفتم بپذیر و دل ِ من را نشکن 
نه و نه گفتن پشت ِ سر ِ هم جایز نیست

آمدم خاستگاری، غزلم مهر ِ تو باد 
جز جواب "بله" با اهل ِ قلم جایز نیست

شهراد میدری



تاريخ : جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


گویند که جمشید در این روز بر گاوی نشست و به جنگ دیوان رفت و آنها را شکست داد و روز ششم فروردین با پیروزی تمام بازگشت و گوهر و زر بسیار به غنیمت آورد. به فرمان جمشید از آن زر و گوهر تختی ساختند.
در آن روز مردمان گروه گروه برای شادباش گفتن به دیدار شاه رفتند. 
خورشید از پنجره بر گوهرها و زرها تابیده بود و از درخشندگی و پرتو رنگارنگ آنها همه جا روشن شده بود . مردمان از شادی این پیروزی

به جمشید بَر گوهر افشاندند.......مر آن روز را روزِ نو خواندند
چنیــن روز فــرخ از آن روزگـــار.......بماند از آن خسروان یادگار

 

کتاب فارسی سوم ابتدایی1345



تاريخ : جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۱:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

امیدوارم در سال جدید:

اگه پول نداری… بهش برسی

اگه امید نداری… بهش برسی

اگه عشق نداری… بهش برسی

اگه شادی نداری… بهش برسی

اگه شعور نداری… بهش برسی

.
اگه هم هیچکدومش رو نداری برو بمیر دیگه،

سال نو میخوای چیکار با این وضعیتت!

 




تاريخ : جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

این سرخط آخر دفتر سال 1393 است 

یک جمله یادگاری برایم بنویس.لطفا!

حتی دوستانی که همیشه میان و بدون نظر میرن بنویسن!

دوستدار تک تک شما:

فریدون

 



تاريخ : جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


رو دستم تقلب نوشتم رفتم سر جلسه یه دفه خانم مراقب اومد بالای سرم گفت : داری چیکار میکنی ؟ منم گفتم دارم دعا میکنم خدا کمکم کنه!! گفت : پس اینا چیه رو دستت ؟! منم یه نگاه کردم گفتم: وای باورم نمیشه خدا جوابارو بهم رسوند! یه دفعه مراقبه گفت: تورو خدا دعا کن منم شوهرگیرم بیاد !!!

 

با تشکر از مدیر وبلاگ : http://irongirls.blogfa.com/

 




تاريخ : جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

یه مرحله ای بالاتر از روشنفکری هست !...
اونم اینه که کتاب نخری تا درخت های کمتری قطع بشن!
.
.
.
.
.
.
.
ایرانیها الان تو این مرحله هستن!!!

 




تاريخ : پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


خیلی وقته دنبال یه دوست میگردم.یه همدل ،یه سنگ صبور.کسی که سر رو شونه هاش بزارم ...
یه دل سیر درد و دل کنم باهاش و کل نگفته هامو بهش بگم
و بعد بندازمش زیر قطار بمیره تا حرفام جای دیگه درز نکنه!!!

 




تاريخ : پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


دوستت دارم 
و از من از دلیلش نپرس،
همانطور که هیچ گلوله ای از هیچ جسدی نمی پرسد...
و از من از وطنم نپرس، 
که وطنم، آغوش توست...
و از من از نامم نپرس،
که به یادش ندارم، از آن روز که روزِ آغاز دوست داشتنت بود...
دوستت دارم و نمیدانم چرا بین دستم و دستت، رودی از سُرب روان است
دوستت دارم و نمیدانم چرا راهمان پوشیده شده از خار و خار و خار
دوستت دارم و نمیدانم چرا تو آنجا نشسته ای، وقتی که من اینجایم
و دوستت دارم که تو دار و قرار منی
و کلیدِ درهای بسته ام
و سرمایی بر همه آتش هایم...
پس از من نپرس که چرا دوستت دارم،
ای مرگ...

 نزار قبانی

 




تاريخ : پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


لب‌های تو لب نیست! عذابی‌ست الهی
باید که عذابی بچشم گاه به گاهی

در لحظه‌ی دیدار تو، گفتم که بعید است
چشمان تو من را نکشاند به تباهی

لب‌های تو نایاب‌تر از آب حیات است
تو سوزن پنهان شده در خرمن کاهی

این کار خدا بوده که یکباره بیفتد
در تنگ بلور شب و من مثل تو ماهی

ای شاخه نبات غزل حافظ شیراز !
معشوقه‌ی مایی، چه بخواهی چه نخواهی!!

 




تاريخ : پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

سلامتی اون بچه ای که وقتی رفت سر یخچال ودید هیچی توش نیست یه نگاه به مادرش کرد و دید چشمای مادرش پراز اشکه و سرش پایینه . بادستای کوچیکش اشک مامانشو پاک کرد و گفت : یعنی خاک تو سرت با این شوهر کردنت!!!

 




تاريخ : پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳ | ۱:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

تا چهل سالگی که مغزم خوب کار می کرد،

به ریاضیات و پژوهش پرداختم.

از چهل تا شصت سالگی که ذهنم ضعیف شده بود

به فلسفه روی آوردم

ودر اواخر که به کلی مغزم کار نمی کرد

به سیاست!

 

برتراند راسل

 



تاريخ : پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳ | ۱:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

وقتی می‌ گویم:

دیگر به سراغم نیا!

فکر نکن که فراموشت کرده‌ ام

یا دیگر دوستت ندارم،

نه، من فقط فهمیدم:

وقتی دلت با من نیست،

بودنت مشکلی را حل نمی‌ کند،

تنها دلتنگ ترم میکند...!

 

رومن گاری

 



تاريخ : پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳ | ۱:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

بعضیا انگار خدا تو صداشون کدئین تزریق کرده
با ادم حرف میزنن دردت تسکین پیدا میکنه
.
.
.
.
حالا هرکی درد داره
خیلی منظم تو صف وایسه باهاش حرف بزنم!!!

 



تاريخ : پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳ | ۱:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

تو جنگ موش و گربه
همیشه موش میبره...
چون گربه برای غذاش میجنگه؛
اما موش واسه زندگیش

 




تاريخ : پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳ | ۱:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

میگن فیلم چهارشنبه سوری تهران رو نشون اوباما دادن، گفته این که جشنشون باشه ، وای به حال جنگشون!!!

هیچی دیگه گزینه هاشو از رو میز جمع کرد، گذاشت توی کشو میزش!!!



تاريخ : پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳ | ۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ﯾﻪ ﻫﻤﮑﺎﺭﺩﺍﺷﺘﻢ ﺳﺮﺑﺮﺝ ﮐﻪ ﺣﻘﻮﻕ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﺗﺎ 15 ﺭﻭﺯﻣﺎه ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﺮﮒ
ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ،
ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻏﺬﺍﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ
ﻭﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﻣﺎﻩ ﺭﻭ ﻏﺬﺍ ﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ،
ﻣﻮﻗﻌﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﻧﺘﻘﺎﻟﯽ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻧﺸستم ﮔﻔﺘﻢ ﺗﺎ ﮐﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ
ﻭﺿﻊ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯿﺪﯼ ؟
ﺑﺎﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ : ﮐﺪﻭﻡ ﻭﺿﻊ !
ﮔﻔﺘﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺷﺮﺍﻓﯽ ﻧﯿﻤﯽ ﮔﺪﺍﯾﯽ !!
ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻡ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪ ﻭﮔﻔﺖ:ﺗﺎﺣﺎﻻ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﺮﮒ ﮐﺸﯿﺪﯼ؟ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !
ﮔﻔﺖ : ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﺩﺭﺑﺴﺖ ﮐﺮﺩﯼ؟ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !
ﮔﻔﺖ : ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺑﻪ ﯾﮏ ﮐﻨﺴﺮﺕ ﻋﺎﻟﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ؟ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !
ﮔﻔﺖ : ﺗﺎﺣﺎﻻ ﻏﺬﺍﯼ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﯼ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﯼ؟ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !
ﮔﻔﺖ : ﺗﺎﺣﺎﻻ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﻮﻟﺘﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ ﻫﺪﯾﻪ ﺧﺮﯾﺪﯼ
ﺗﺎﺧﻮﺷﺤﺎﻟﺶ ﮐﻨﯽ؟ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !
ﮔﻔﺖ : ﺍﺻﻼ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ؟ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !
ﮔﻔﺖ : ﺗﺎﺣﺎﻻ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ؟ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !
ﮔﻔﺖ ﺍﺻﻼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ؟ﺑﺎ ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﮔﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺭﻩ ... ﻧﻪ ... ﻧﻤﯽ
ﺩﻭﻧﻢ !!...
ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺗﺤﻘﯿﺮ ﺁﻣﯿﺰ !
ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺟﺬﺍﺏ ﺑﻮﺩ ...
ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﺗﮑﻪ ﮐﯿﮏ ﺧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻌﺎﺭﻓﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﯾﻪ
ﺟﻤﻠﻪ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻣﺴﯿﺮ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩ،
ﺍﻭﭘﺮﺳﯿﺪ :ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﺗﺎ ﮐﯽ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﯼ ، ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !
ﮔﻔﺖ : ﭘﺲ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﻣﺎﻩ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯽ.

 



تاريخ : پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

رابطه ها
زمانی زیباتر میشوند
که
هر دو نفر پذیرنده دیروز ...
پشتیبان امروز ...
و
مشوق فردای همدیگر باشند...

 




تاريخ : چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

آنقدر ﺑﻪ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﮔﯿﺮ ﻧﺪﯾﺪ، ﻫﯽ ﺩﻣﺎﻏﺸﻮ ﻓﻼﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﻟﺒﺎﺷﻮ ﻓﻼﻥ ﮐﺮﺩﻩ
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

ﻟﺞ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﻧﻤﯿﮑﻨﻦ ﺍﻭﻥﻭﻗﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﻧﮕﺎﺷﻮﻥ ﮐﺮﺩ!
ﺩﻭﺩﺵ ﺗﻮ ﭼﺸﻢ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﻣﯿﺮﻩ ﻫﺎ !
توصیه های ایمنی را جدی بگیرید.

 




تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ | ۸:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

لبخند برایت نان نمی خرد...

ولی برایت دلهایی را می خرد.

 




تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ | ۸:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

الان رفتم تو کوچه سطل اشغالو خالی کنم چشمم خورد به یه صحنه وحشتناک بغضم گرفت!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
نامـردا دیروز غروب که من خونه نبـودم مـوز خوردن به من نگفتن!!!

 




تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ | ۸:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پاس دارم ، آتش جاوید را
یادگار ، فطرت جمشید را

چند روزی مانده بودش ، تا به عید
آمد آتش ، در چنین روزی پدید

بهر او ، آتشگهی آراستند
از پلیدی و سیاهی کاستند

پس از آن ، هر سال در روزی چنین
جشن سوری ، بوده در ایران زمین

 




تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ | ۳:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

دوستام بهم قسم دادن
چهارشنبه سوری از روی آتیش نپرم .
پرسیدم چرا ؟
.
.
.
.
.
.

میگن چون جیگر زود کباب میشه !!!
خداییش تا حالا اینقدر قانع نشده بودم !

 




تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


صبح امروزکسی گفت به من:
تو چقدر تنهایی ! 

گفتمش در پاسخ :
تو چقدر حساسی ؛ 
تن من گر تنهاست،
دل من با دلهاست،
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم،
یادشان دردل من ،
قلبشان منزل من...!
صافى آب مرا یادتو انداخت،رفیق!
تو دلت سبز،
لبت سرخ،
چراغت روشن!
چرخ روزیت همیشه چرخان!
نفست داغ،
تنت گرم،
دعایت با من!

 

 

سهراب سپهری

 

 

 

 



تاريخ : دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳ | ۸:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

توی یک جمع نشسته بودم و بیحوصله . طبق عادت همیشگی مجله را برداشتم ورق زدم .مداد لای آن را برداشتم همینکه توی دلم خواندم سه عمودی...
یکی گفت : بلند بگو
گفتم : یک کلمه سه حرفیه از همه چیز برتر است
حاج آقا گفت : پول
تازه عروس مجلس گفت : عشق
شوهرش گفت : یار
کودک دبستانی گفت : علم
حاج آقا پشت سر هم گفت : پول اگه نمیشه طلا ، سکه 
گفتم : حاج آقا اینها نمیشه 
گفت : پس بنویس مال
گفتم : حاج آقا بازم نمیشه 
گفت : جاه
خسته شدم با تلخی گفتم : نه نمیشه 
دیدم ساکت شد 
مادر بزرگ پیر گفت :عمر
سیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت : کار
محسن خندید و گفت : وام
یکی از آن وسط بلند گفت : وقت
یکی گفت : آدم
دوباره یکی گفت : خدا
خنده تلخی کردم و مداد را گذاشتم سرجایش اما فهمیدم تا همه شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی حتی یک کلمه سه حرفی آن هم درست در نمی آید باید جدول کامل زندگیشان را داشته باشی بدون آن همه چیز بی معناست هرکس جدول زندگی خود را دارد هنوز به آن کلمه سه حرفی جدول فکر میکنم،،،،،،،
شاید کودک پابرهنه بگوید کفش
کشاورز بگوید برف
لال بگوید حرف
ناشنوا بگوید صدا
نابینا بگوید نور
ومن هنوز درفکرم

من میگویم:فکر

 

 



تاريخ : دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳ | ۸:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

دانشجویی ایرانی ﺍﺯ ﺍﻧﯿﺸﺘﻦ ﻣﯿﭙﺮﺳﻪ :
.
.
.
.
.
.
.
.

ﺑﺎﺩﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﻫﻨﺖ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯿﺸﻪ ﺳﺮﺩ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﮔﺮﻡ؟
ﺍﻧﯿﺸﺘﻦ ﮔﻔﺖ : ﺳﺮﺩ ﺍﺳﺖ!
داشجو ﮔﻔﺖ :ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﻫﻮﺍ ﺳﺮﺩ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺖ ﻓﻮﺕ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺗﺎ ﮔﺮﻣﺶ ﮐﻨﯽ؟
ﺍﻧﯿﺸﺘﻦ ﮔﻔﺖ : ﺍﻫﺎن ﭘﺲ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ !
دانشجو ﮔﻔﺖ:ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺩﺭ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﭼﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻨﮏ ﮐﺮﺩﻧﺶ ﻓﻮﺕ ﻣﯿﮑﻨﯽ!؟
ﺍﻧﯿﺸﺘﻦ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :

بابا غلط کردم ولم کن!!

 



تاريخ : دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳ | ۸:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

زنگ زدم خونه دختر عمه ام .وقتی گوشی رو برداشت قبل از اینکه بزارم چیزی بگه ، میگم کدوم گوری هستی بچه میمون؟
.
.
.
.
.
.
.
.

یهو دیدم شوهرعممه! گفت : من خوده میمونم!
بچه میمون از حموم دربیاد میگم زنگ بزنه !
به مامان بابا سلام برسون !!

 





تاريخ : دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳ | ۸:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺧﺪﺍﯾﺎ ﯼ ﻟﻄﻔﯽ ﺩﺭ ﺣﻖ ﻣﻦ ﺑﮑﻦ ....

ﺩﻩ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻣﺮﮔﻢ به ﻣﻦ ﺧﺒﺮ ﺑﺪﻩ ﻣﻦ ﮔﻮﺷﯿﻤﻮ ﻓﺮﻣﺖ ﮐﻨﻢ ﻭ ﮔﺮﻧﻪ ﻭﺍﺳﻢ ﺧﺘﻢ

ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻥ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ، ﺗﺎﺯﻩ آﺗﯿﺸﻤﻡ ﻣﯿﺰﻧﻦ !!!

 




تاريخ : دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳ | ۸:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مردی مورچه ای را دید که خاکهای پای کوه را جابجا می کند، به او گفت چه میکنی؟
مورچه گفت معشوقه ام گفته اگر کوه را جابجا کنی به وصال تو در خواهم آمد
مرد نگاهی کرد و گفت حتی اگر عمر نوح هم داشته باشی این کار امکان پذیر نیست
مورچه گفت خودم هم می دانم اما برای عشقم تمام سعی خود را خواهم کرد
مرد که بسیار تحت تاثیر قرار گرفته بود مورچه را له کرد و گفت: 
پس بمیر بدبخت زن ذلیل!!!

 




تاريخ : یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

آدم که غرق شود

قطعا میمیرد!

چه در دریا ...

چه در رویا ...

 




تاريخ : شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 همیشه سکوت نشانه ی تایید حرفِ طرف مقابل نیست،
گاهی نشانه ی قطع امید از سطحِ شعور اوست!

میشل فوکو



تاريخ : شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

یه آﺑﺎﺩﺍﻧﻰ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻭﺑﺎﻣﺎ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻪ : ﻣﯿﺨﻮﺍﯾﻢ ﺑﺎﺷﻤﺎ ﺑﺠﻨﮕﯿﻢ .
ﺍﻭﺑﺎﻣﺎ : ﭼﻨﺪﻧﻔﺮﯾﺪ؟
آﺑﺎﺩﺍﻧﯽ : من ﻭ ﺩﻭ ﺗﺎ کاﮐﺎﻡ ﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﭘﺴﺮ ﻋﻤﻮﺍﻡ.
ﺍﻭﺑﺎﻣﺎ : ﺷﻤﺎ 6 ﻧﻔﺮید، ﻣﺎ 4 ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﺳﺮﺑﺎﺯ دارﯾﻢ . ﭼﻄﻮﺭ ﺑﺎ ﻣﺎ میجنگید؟ 
آﺑﺎﺩﺍﻧﯽ : ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻡ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯿﺪﻡ
.
.

ﺑﻌﺪﺍﺯﺩﻗﺎﯾﻘﯽ آﺑﺎﺩﺍﻧﻰ ﺗﻤﺎﺱ ﮔﺮﻓﺖ ﻭﮔﻔﺖ : ﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﺟﻨﮕﯿﻢ .
ﺍﻭﺑﺎﻣﺎ : ﺗﺮﺳﯿﺪﯾﺪ؟
آﺑﺎﺩﺍﻧﯽ : ﻧﻪ ﻭﻟﮏ ﺟﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻓﻦ 4 ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻧﻔﺮ ﻧﺪﺍﺭﯾم!!!

 




تاريخ : شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ | ۸:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مترسک: من مغز ندارم، تو سرم پر از پوشاله!
دوروتی: اگه مغز نداری پس چه جوری حرف میزنی؟
مترسک: نمیدونم.. ولی خیلی از آدمها هم هستن که بدون مغز یه عالمه حرف میزنن!!

فرانک باوُم 

 



تاريخ : شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ | ٥:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عاشق راه رفتن خرچنگم...
یک جوری راه میره انگار دستاشو شسته ،
داره میره اتاق عمل

 



تاريخ : شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺗﻮﻱ ﻫﻤﻪ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﻱ ﺩﻧﻴﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎ ﻳﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻬﺖ ﻣﻴﻔﻬﻤﻮﻧﻪ ﮐﻪ
ﻋﺎﺷﻘﺖ ﺷﺪﻩ !!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﻱ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﻳﻪ ﺟﻮﺭﻱ ﻧﮕﺎﺕ ﻣﻴﮑﻨﻦ ﻭ
ﺑﺎ ﻫﻢ ﭘﭻ ﭘﭻ ﻣﻴﮑﻨﻦ ﻭ ﻣﻴﺨﻨﺪﻥ ﮐﻪ
ﻧﻤﻴﻔﻬﻤﻲ ﺧﻮﺷﮕﻠﻲ، ﺯﻳﭗ ﺷﻠﻮﺍﺭﺕ ﺑﺎﺯﻩ، ﺳﻮﺭﺍﺥ ﺩﻣﺎﻏﺖ ﭘﺮﻩ،
ﺧﺸﺘﮑﺖ ﭘﺎﺭﻩ ﺍﺳﺖ..!!!





تاريخ : شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روز اول بی ‌هوا قلب مرا دزدید و رفت
روز دوم آمد و اسم مرا پرسید و رفت

روز سوم... آخ! خالی هم کنار لب گذاشت 
دانه‌ی دیوانگی را در دلم پاشید و رفت!

روز چارم دانه‌اش گل داد و او با زیرکی
آن غزل را از لبم، نه از نگاهم چید و رفت

با لباس قهوه‌ای آن روز فالم را گرفت
خویش را در چشم‌ های بی ‌قرارم دید و رفت

فیل را هم این بلا از پا می ‌اندازد خدا!!!
هی لب فنجان خود را پیش من بوسید و رفت...

او که طرز خنده‌اش خانه خرابم کرده بود،
با تبسم حال اهل خانه را پرسید و رفت

تا بچرخانم دلش را نذرها کردم ولی
جای دل از بخت بد دلبر، خودش چرخید و رفت!

«زیر باران راه رفتن»، گفت می‌چسبد چقدر!
با همین حالش به من حال دعا بخشید و رفت

استجابت شد... چه بارانی گرفت آن ‌شب! ولی
بی‌ من، او بارانیش را پا شد و پوشید و رفت

روز آخر بی‌دعا، بی ‌ابر هم باران گرفت
دید اشکم را... نمی ‌دانم چرا خندید و رفت...


قاسم صرافان

 



تاريخ : شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

فانوسهای ده میدانند بیهوده روشنند!!
و سگان ده نیز میدانند
بیهوده بیدارند...!!
وقتی در روشنی روز
دزدها به مهمانی کدخدا میروند...

صادق هدایت



تاريخ : جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دیروز به بابام گفتم :

بابا بعد این همه زندگی ، هنوز خارج نرفتیم !

تعطیلات عید امسال بریم ترکیه ؟؟

گفت : ببین پسرم ...

وقتی ترکیه باشی ایران خارج محسوب میشه !

در نتیجه ما الان خارج هستیم !



تاريخ : جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩ ﻣﻌﺘﺎﺩﯼ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺫﺍﻥ ﻣﻐﺮﺏ
ﺳﯿﮕﺎﺭﻣﯿﮑﺸﯿﺪ !
ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭﺿﻮ
ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺴﺠﺪ
ﺑﺮﻭﻧﺪ !!!!
ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮔﺸﺎﻥ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺖ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻣﻨﻈﺮﻩ
ﺭﺍ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﭘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺭﻭ ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﻣﻌﺘﺎﺩﺵ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ؛
.
.
.
.
.
ﺗﻮﺧﺠﺎﻟﺖ ﻧﻤﯿﮑﺸﯽ
ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪﻭ ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﺗﻮ
ﺩﺍﺭﯼ ﺳﯿﮕﺎﺭ
ﻣﯿﮑﺸﯽ؟
ﻣﺮﺩ ﻣﻌﺘﺎﺩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﭘﺪﺭﺵ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ

ﺩﯾﺪﯼ ﻓﺮﻕ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﻣﻦ ﻭ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﻭ ؟!!

 



تاريخ : جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

الان بچه هفت ساله تخت ۲نفره داره اونوقت زمان ما
میذاشتنمون رو پاهاشون و به حالت سانترفیوژ و
انقد تکونمون میدادن تا پلاسمای خونمون جدا میشد میرفتیم تو کما 
بد میگفتن چه معصومانه خوابیده!

 



تاريخ : جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻳﻪ ﻣﻄﻠﺒﻰ ﺑﺮﺍﻡ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ،بعد از کلی فلسفه بافی و روده درازی، ﺯﻳﺮﺵ
ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ:
ﺍﻳﺮﺍﻧﻰ ﻧﻴﺴﺘﻰ ﺍﮔﻪ ﻛﭙﻰ ﻧﻜﻨﻰ!
.
.
.
.
ﻣﻨﻢ ﻛﭙﻰ ﻧﻜﺮﺩﻡ.
.
.
.
ﺍﻻﻥ ﻣﻦ ﺩﻳﮕﻪ ﺧﺎﺭﺟﻰ ﻣﺤﺴﻮﺏ ﻣﻴﺸﻢ؟!!



تاريخ : جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ | ۳:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

قصد دارم وقتی بزرگ شدم
عطسه شوم
تا هر بار کلی تُف پرت کنم به صورت احمق ها !!
قصد دارم وقتی بزرگ شدم
وزغ شوم
و تمام سوالات احمقانه ی دنیا را استفراغ-مال کنم
اصلا قصد دارم وقتی بزرگ شدم
بچه شوم
و آنقدر بازی کنم تا کاملا خُل شوید!

 




تاريخ : جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ | ۳:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عجب دنیاییست!
در کله پزی ها هم 'زبان' از 'مغز' گرانتر است،درست مثل جامعه ای که چرب زبان ها از عاقلان ارزشمندترند...


"احمد شاملو"

 

 



تاريخ : جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ | ۱:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اگر می دانستم
انسانها را
به خاک می سپارند...
خاک میشدم
تا تو را
به من بسپارند...

 




تاريخ : جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ | ۱:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

آلوارو مونرو  ماتادور معروف اسپانیایى

وقتی فهمید که حیوان نمى خواهد با او بجنگد،

در گوشه ای ازمیدان نشست و شروع به گریستن کرد . . .

او فهمید این حیوان با چشمان اشکبارش « صلح » را جستجو می کند.

به" نگاه معصوم" این حیوان نگاه کنید، گاهی شعور یک حیوان بیشتر ازما

انسانهاست...!!

 




تاريخ : جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ | ۱:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳ | ۱:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دیروز رفتم پارک دیدم یه دختره خیلی غمگین رو نیمکت نشسته و به زمین نگاه میکنه
رفتم یه گل چیدم و دادم دستش.
پرسید: ماله منه؟
گفتم بله
یه لبخند گوشه ی لبش نشست

بعد رفتم به باغبون گفتم: اون دخترو میبینی اونجا نشسته؟ هر روز میاد گلهای پارک رو میکنه!
باغبون هم با بیل افتاد دنبالش.
پس چی ؟! فکر کردی من اهل این جلف بازیام؟
فقط میخواستم ببینم یه دختره غمگین با چه سرعتی میتونه بدووه!!!

 




تاريخ : چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مرد در حال جون دادن بود که به همسرش گفت :
باید یه چیزی رو بهت بگم.
زن : لازم نیست
مرد: اما اگه نگم نمیتونم آسوده بمیرم و عذاب وجدان ولم نمیکنه.
زن: باشه بگو
مرد: من زن دوم دارم
زن با خونسردی جواب داد: میدونم همین امروز فهمیدم
حالا آروم باش تا مرگ موش کار خودشو بکنه !!

 



تاريخ : چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

در حقیقت ما همه انسان بودیم!...

تا اینکه...

نژاد!...ارتباطمان را برید!!

مذهب!...از یکدیگر جدایمان ساخت!!

سیاست!...بینمان دیوار کشید!!

و ثروت!...از ما طبقه ساخت!!

 




تاريخ : چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یکی تعریف می کرد
کوچیک که بودم یه روز با دوستم رفتیم به مغازه خشکبارفروشی پدرم در بازار. 
پدرم کلی دوستم رو تحویل گرفت و بهش گفت یک مشت آجیل برای خودت بردار.
دوستم قبول نکرد. 
از پدرم اصرار و از اون انکار
تا اینکه پدرم, خودش یک مشت آجیل برداشت و ریخت تو جیبها و مشت دوستم.ازدوستم پرسیدم : توکه اهل تعارف نبودی ، چرا هرچه پدرم اصرار کرد ، همون اول خودت برنداشتی؟
دوستم خیلی قشنگ جواب داد: آخه مشتهای بابات بزرگتر بود!!



تاريخ : چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

چه قدر دردناک است

این مشکل که همیشه برای فرار از دست یک آدم،

به آدم دیگری پناه برده ایم ...

اعتیاد به آدم ها بدترین نوع اعتیاد است.

ریچارد یاتس



تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دوستم میگفت : رفتم سربازی، روز اول نشوندنمون رو زمین...

جناب سروان داد زد: کی اینجا لیسانس ریاضی داره؟ 

منم با ذوق و شوق ، دستمو بردم بالا گفتم : من!

جناب گفت: پاشو اینا رو بشمار!!!



تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۳:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ساعت از نیمه شب گذشته است و من به این می اندیشم :

اگر کاری که ” عشق ” با من کرد با تو می کرد

چند روز دوام می آوردی ؟

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

می ترسم...
می ترسم تو بیایی..
ولی
من به نداشتنت عادت کرده باشم...

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد!
صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است.
مشتری: چرا این طوطی اینقدر گران است؟
صاحب فروشگاه: این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی دارد!
مشتری: قیمت طوطی وسطی چقدر است؟‌
صاحب فروشگاه: ...
طوطی وسطی ۱۰۰۰ دلار است! برای اینکه این طوطی هر کاری را که سایر طوطی ها انجام می دهند، انجام داده و علاوه بر این توانایی نوشتن مقاله ای که در هر مسابقه ای پیروز شود را نیز دارد!!
و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسیده و صاحب فروشگاه گفت: ۴۰۰۰ دلار !
مشتری: این طوطی چه کاری می تواند انجام دهد؟
صاحب فروشگاه جواب داد: صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر ارشد صدا می زنند!

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
از گابریل گارسیا مارکز می پرسند: اگه بخوای یک کتاب صد صفحه ای در مورد اُمـید بنویسی، چی می نویسی؟
جواب میده که 99 صفحه رو خالی می ذارم، صفحه ی آخر سطر آخر می نویسم : اُمید آخرین چیزی است که می مـیرد.
 
 
با تشکر از مدیر وبلاگ : http://irongirls.blogfa.com/


 


تاريخ : یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی،
بلکه ببینی چه کسی برای دیدنت دیوار را خراب میکند!

 




تاريخ : یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳ | ۳:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یه روز بابام یه گلدون با گلش خرید آورد گذاشت رو تاقچه،آقا من سه روز بش آب میدادم.روز سوم وقتی از سر کار اومد گلدونو برداشت،یه سینی با چاقو برداشت شروع کرد به قاچ کردن گلدون!

.
.
.
.
.
.
.

اونجا بود که ما تازه فهمیدیم آناناس چیه!!



تاريخ : یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳ | ۳:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 مادر افغان 

 



تاريخ : یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳ | ۳:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


گفت: به سلامتی سگ!
گفتم چرا سگ؟!؟!
گفت: چون هر چی امروز بهش سنگ بزنی ، لقمه ای رو که دیروز بهش دادی از یادش نمیره، ولی آدما لقمه رو میگیرن و جوابشو با سنگ زدن میدن...!
سگ ، هر گرگی ببینه واق واق میکنه و واسش فرقی نمیکنه گله ی خودشه یا گوسفندهای دهِ بالا ؛ ولی آدما گرگ رو میفرستن سراغ گله های هم!
سگ وقتی بوی تورو بشناسه لیس میزنه تو رو و دم تکون میده واست ، واسش فرقی نداره چقدر پول تو جیباته!
سگ با هیچ دزدی رو هم نمیریزه تا ساکت بمونه و بیان خونت رو خالی کنن ، ولی آدما!
حتی اگه یه روزی بفروشیش ممکنه با صاحب جدیدشم خو بگیره، اما اگه تو رو ببینه پاچتو نمیگیره...
سگ اگه بدونه پول گوشت نداری یه جوری با نون خشک هم خودشو سیر می کنه، ولی از پیشت نمیره...!
و از همه مهمتر سگ اگه بفهمه دوستش داری با وفا میشه ، آدما هار ...!

 



تاريخ : یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اگر کسی را دوست داری، 
به او بگو 
زیرا قلب ها معمولا با کلماتی که نا گفته می مانند، 
می شکنند ...!

جورج آلن



تاريخ : شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳ | ٦:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

زن ها فریب کارترینند ...
همه چیزشان را پنهان می کنند 
تنهایی را 
دلتنگی را 
گریه ها را 
دوست داشتن را .....
زن ها قویترینند ...
هنگام شکستن صدایشان در نمی آید
درد که دارند به خود نمیپیچند 
نهایت تسکین درد یک زن ...
گریه های یواشکی ست ...

  

پیشاپیش ۸ مارس روز جهانی زن بر همه ی زنان سرزمینم مبارک 

 



تاريخ : شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳ | ٥:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مرد جوان وارد طلافروشی شد و حلقه‌ای را انتخاب کرد. طلافروش پرسید: «آیا می‌خواهید داخل حلقه نوشته‌ای حک شود؟»
مرد جوان گفت: «بله، لطفاً حک شود: تقدیم به عزیزترینم، آلیس.»
طلافروش پرسید: «آلیس خواهر شماست؟»
مرد گفت: «نه او دختری است که قرار است با هم نامزدشویم.»
طلافروش گفت: «من اگر جای شما بودم این را داخل حلقه نمی‌نوشتم. اگر نظر شما یا او عوض شود دیگر نمی‌توانید از این حلقه استفاده کنید.»
مرد گفت: «پیشنهاد شما چیست؟»
طلافروش گفت: «این را تقدیم می‌کنم: به اولین و آخرین عشقم. با این کار شما می‌توانید از این حلقه بارها استفاده کنید. من خودم هم همین کار را کردم!!»

 




تاريخ : شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳ | ۳:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


میرفتیم تو حموم
یه شیرو باز میکردیم، دندونامون میریخت کف حموم از سرما!
اون یکیو باز میکردیم، مث آب سماور در حال جوش بود!
یه عر میزدیم از سوزش،
مامانمون مى زد پس کله مون که اذیت نکن، آروم بگیر.
بعد با اون صابون زرد گنده ها که مثه چرکِ خشکیده بود، میفتاد به جونمون
تا حدى که چشمامون از کاسه دربیاد!
یعنى ما از نظر مامانمون کثافتى بودیم که میخوایم در مقابل نظافت مقاومت کنیم!
بعد یه جورى چنگ میزد موهامونو که انگار داعش به شپشا حمله کرده
بعدش با شامپوى پاوه کل هیکلمونو غربال گرى میکردن!
بعد از همه اینا جان گُدازترینش کیسه کشیدن بود!
دو لایه از پوستمونو بر میداشتن،
فک میکردن چرکه! باز ادامه میدادن.
بعدِ حموم صدتا لباس تنمون میکردن،
یه روسرى به کله مون، یه یقه اسکى هم روى همش.
بعد از شدت کوفتگى و خستگى بیهوش میشدیم، میگفتن: ببین چه راحت خوابیده!!

 



تاريخ : شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳ | ۳:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

فقط یه مرد ایرانیه که ،

نیمه اول زندگیش واسه « پیدا کردن » زن مورد علاقش

سپری میشه و

نیمه دوم زندگیش واسه پیچوندن همون زن مورد علاقش!

 




تاريخ : شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اگه نیوتن عرب بود

سیبی که افتاد رو میخورد و میگفت :
"هذا من فضل ربی"
دیگه ما هم اینقدر سر فیزیک اذیت نمی شدیم!!!

 




تاريخ : شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﻴﺮﮐﺎﺭ ﮐﻮﻟﺮ ﻣﻴﮕﻪ
ﺁﻗﺎ ﮐﻮﻟﺮﻣﻮﻥ ﺧﺮﺍﺏ ﺷﺪﻩ ﻣﯿﺎﯾﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻌﻤﻴﺮ؟
ﺗﻌﻤﻴﺮﮐﺎﺭ : ﺧﺎﻧﻢ ﮐﻮﻟﺮﺗﻮﻥ ﺁﺑﯿﻪ؟
ﺩﺧﺘﺮ : ﻓﻘﻂ ﺩﻭﺭﺵ ﺁﺑﻴﻪ ﻭﺳﻄﺶ ﺳﻔﻴﺪﻩ !!



تاريخ : شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

این روزهای سخت از هر انگشتم یک هنر می بارد !
شبها می بافم خیالت را
روزها می کشم دردهای نبودنت را
و غروب ها هم ، وای غروب ها میرقصم با سازِ دلتنگی هایم …

 




تاريخ : شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

داداشم تعریف میکرد:

بعد از 6 ماه ، دوس دخترم که در دنیای مجازی با هم آشنا شده بودیم و تا حالا همدیگه را ندیده بودیم ، توی لاین بهم گفت : یه دروغ کوچیک بهت گفتم ، میخام اعتراف کنم.

گفتم: بگو عشقم ، اشکال نداره عزیزم .چون باهام رو راستی نادیده میگیرم ...
.
.
.
.

گفت: مردی هستم 46 ساله از یکی از روستاهای حشمت اباد!



تاريخ : جمعه ۱٥ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

صبح امروزکسی گفت به من:
تو چقدر تنهایی !
گفتمش در پاسخ :
تو چقدر حساسی ؛
تن من گر تنهاست،
دل من با دلهاست،
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم،
یادشان دردل من ،
قلبشان منزل من…!
صافى آب مرا یادتو انداخت،رفیق!
تو دلت سبز،
لبت سرخ،
چراغت روشن!
چرخ روزیت همیشه چرخان!
نفست داغ،
تنت گرم،
دعایت با من!

سهراب سپهری

 



تاريخ : جمعه ۱٥ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

گل افتابگردان را گفتند :
چرا شبها سرت را پایین میندازی ؟
گفت : ستاره چشمک میزنه نمیخواهم به خورشید خیانت کنم...





تاريخ : جمعه ۱٥ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پشت یه نیسان جمله سنگینی نوشته بود کمرم شکست :
.
.

همه دنبال یارن ... من به دنبال بارم. فوق لیسانس شهید بهشتی هم دارم!
لامصب گند زد تو انگیزه هر چی درسخونه  با این جمله اش !!

 




تاريخ : جمعه ۱٥ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مردها موجودات خیلی خطرناکی هستند
،
،
،
،
،
اما لازمه یکیشونو داشته باشی تا
از بقیه در امان بمونی!!
یه چی تو مایه های واکسیناسیونه!!

 




تاريخ : جمعه ۱٥ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

امن‌ترین جای استخر ، قسمت کم عمق آن است

اما نه برای کسی که شیرجه می‌زند !!

 




تاريخ : پنجشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ای رفته زدل، رفته زبر، رفته زخاطر
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی و اندوه
در خاطر ازآن چشم سیاه تو ندارم
ای رفته زدل، راست بگو! بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم، او مرده و من سایه ی اویم..


سیمین بهبهانی

 




تاريخ : چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

نمی دانم فاصله بین ثانیه ها چه نامیده می شود، ولی همیشه در آن فواصل زمانی به تو فکر می کنم.

سالوادور پلاسن 

 




تاريخ : چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 اگر کسی تو را آن طور که می خواهی ، دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد !

گابریل گارسیا مارکز 

 




تاريخ : چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یک شهروند آمریکایی از یک شهروند جهان سومی پرسید: رویاهای تو کدام

است؟

پاسخ داد: (خانه.شغل و درآمد مناسب.سلامتی و یک زندگی بدون دغدغه) .

شهروند آمریکایی گفت : من در مورد حقوق اولیه ات سوال نکردم من در مورد

رویاهای تو پرسیدم . 

 




تاريخ : چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران
می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده
ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد
شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می
گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا
برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

 


خواجه عبداله انصاری



تاريخ : چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳ | ٧:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

با بابام ﺭﻓﺘیﻢ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺧﺮﯾﺪیم.
دﺧﺘﺮ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﻣﯿﮕﻪ :ﭼﺮﺍ ﺑﺴﺘﯿﺶ؟
ﻣﯿﮕﻢ : ﻭﺍﺳﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻧﺮﻩ .
ﻣﯿﮕﻪ : ﯾﻌﻨﯽ ﺍﮔﻪ ﻣﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ نمی بستیش؟
.
.
.
.
.
.
.
.

ﺍﻻﻥ 2 ﺳﺎﻋﺘﻪ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻢ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﻩ ﻣﺎﺩه است

ﻣﯿﮕﻪ ﭘﺲﭼﺮﺍ ﺑﺎﺯﺵ ﻧﻤﯿﮑﻨﯽ؟
ﻣﯿﮕﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻧﺮﻩ !!
ﻣﯿﮕﻪ ﻣﻨﻮ ﺍﺳﮑﻮﻝ ﮔﯿﺮ ﺁﻭﺭﺩﯼ؟ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺩﻭﺟﻨﺴﻪ ﻫﻢﻣﮕﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ ؟!
گوسفند از خنده سرشو میکوبید به درخت!!

 




تاريخ : چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﻪ ﺷﺪﻩ 220 ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ
.
.
.
.
.
.
.
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﯿﺮﻡ ﺑﯿﺮﻭﻥ،
ﺩﯾﮕﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﻬﻢ ﻧﻤﯿﮕﻪ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ!
فک کنم خانواده پول لازم دارن !!!



تاريخ : چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

در بندر گاه چشمانت
پهلو گرفته ام
میدانم که هر کجا لنگر بیاندازم
صید تو میشوم
گیسوانت را سایبانی خواهم کرد
تا در گرمای اغوشت به خوابی عمیق فرو روم
شاید با بوسه ای بر لبانم بیدار شدم
شاید...

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۳ | ٥:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

الاغی دعا کرد که

صاحبش بمیرد تا از زندگی خرآنه خود خلاصی یابد ...

صاحب ، فکر الاغ را خواند و گفت : 

ای خر !!

با مرگ من ، شخص دیگری تو را میخرد و صاحب می شود ،

برای رهایی خویش ، دعا کن که از خریت خود ، بیرون شوی .....

 

" از مثنوی معنوی مولانا "



تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

وقتی سرمایه ات خوبی باشد آنوقت دیگر ثروتت پول نیست

ثروتت همان آبی ست که به تشنه ای میدهی

یا همان تکه نانی به گرسنه ای

و حتی دانه ای به پرنده ای

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

آدمهایی هستند که: 
شاید کم بگویند دوستت دارم ! 
یا شاید اصلا به زبان نیاورند دوست داشتنشان را 
بهشان خرده نگیرید، 
این آدمها فهمیده اند، 
دوستت دارم حرمت دارد ، مسئولیت دارد، 
ولی وقتی به کارهایشان نگاه کنی، 
دوست داشتن واقعی را میفهمی
میفهمی که همه کار می کند تا تو بخندی، 
تا تو شاد باشی ... 
آزارت نمی دهد، دلت را نمی شکند 
من این دوست داشتن را می ستایم

زویا پیرزاد



تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

در جوانی
دست ها درازند و زبان ها کوتاه
در پیری
زبان ها درازند و دست ها کوتاه ..
در جوانی 
روزها کوتاهند و سال ها دراز
در پیری روزها درازند و سال ها کوتاه...

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

هنوز هم وقتی باران می آید تنم را به قطرات باران می سپارم
می گویند باران رساناست .
شاید دستهای من را هم به دستهای تو برساند !

 




تاريخ : دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

خدایا ...
او جان من است !
جان مرا به لبم برسان!!

 




تاريخ : دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دختر خانمی میگفت: یک روز صبح بعد از مدتها تصمیم گرفتم برم کمی نرمش کنم.

گرمکن نارنجیمو پوشیدم و زدم بیرون.

و حالا توجه شما رو به تیکه‌های ملت غیور جلب مى کنم :

نارنگی کجا میری؟

پرتقال بدو تا نخوردمت!

هویج مگه خرگوش دنبالت کرده؟!

فانتا گازت نپره انقد بالا پایین میپری!؟

چی‌توز موتوریه!

سن ایچ و دیگر هیچ!

لینا توپی!!

اسمارتیز بقیه دوستات کجان؟

بچه‌ها! بچه ها! گارفیلد!

 



تاريخ : دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دو تا زن و شوهر از زندگى خسته شدند و تصمیم گرفتند با هم یکزمان خودکشى کنند. پس به بالاى بلندترین آپارتمان رفتند و مرد گفت:من از یک تا سه مى شمارم بعد هر دو همراه هم مى پریم. زن قبول کرد. مرد شمرد: ١ ٢ ٣ زن پرید اما مرد از سر جایش تکان نخورد و فقط سقوط کردن زنش را تماشا مى کرد که یکدفعه زن چترش را باز کرد به سلامتى و آرامى بر زمین نشست. سؤال این است: خائن ترینشان کدامیک بودند؟ مرد یا زنش؟!

 




تاريخ : دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یارو کلی تو پیام خصوصی در مورد رعایت ادب و توجه به کلمات و بارمعنایی اخلاقی بهم تذکر داده، هرچی در مورد طنز و تفاوتش با هجو و... حرف می زنم، میگه اینها توجیهه! رفتم تو قسمت پروفایل وبلاگش ببینم کیه ، دیدم نوشته:
شغل: دهن سرویس می کنم!

 




تاريخ : دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

جوانی را گفتند، دوست داری پدرت بمیرد و ارثی ترا رسد؟!

گفت:" خوشتر دارم او را بکشند تا هم حظی از میراث برم و هم خونبهایش بستانم!"

 




تاريخ : دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪﯼ ،
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﺗﺎ ﻋﺸﻘﺖ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻨﺪ.

ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺩﺷﻤﻨﺖ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪﯼ ، 
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﺗﺎ ﻗﺪﺭﺗﺖ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻨﺪ.

ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺗﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪﯼ ،
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﺗﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﭘﺸﯿﻤﺎﻧﯽ ﮐﻨﺪ.

ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺍﯼ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪﯼ ،
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﭘﺎﺳﺨﺖ ﺭﺍ ﺩﻫﺪ

 



تاريخ : دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺗﻮ ﭘُﺮ ﮐﯿﺴﺖ ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﻫﻤﻮﻥ ﭼﺎﻕِ ﺧﻮﺩﻣﻮﻧﻪ ﻭﻟﯽ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﺑﺎ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﯿﺎﺩ!!

 




تاريخ : دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دختر همسایمون کلید نداشت پشت در مونده بود گفتم کارت ملیتو بده بندازم تو درز در

زبونه میره عقب ، در باز میشه

گفت واقعا؟ وای چه جالب ، مرسی...  کارتم همراهم نیست ولی " کد ملی مو حفظم ! 

 




تاريخ : دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﺮ ﻗﺒﺮ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮔﻢ
دختره ﺍﻭﻣﺪ ﺭﻭ ﻗﺒﺮ ﺑﻐﻠﻲ ﻧﺸﺴﺖ ﺑﻌﺪ
ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ: ﻓﻮﺕ ﻛﺮﺩﻥ !؟

ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ ﻓﺮﺩﺍ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺭﻳﺎﺿﻲ ﺩﺍﺭﻩ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺯﺩﻩ ﺑﻪ مردن !!

 

 

خدایا
من حرف میزنم میگی چرا حرف میزنی !
ﺗﻮ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﺑﻮﺩﻡ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻋﮑﺴﺎﯼ ﮔﻮﺷﯿﻤﻮ ﻧﮕﺎﻩ
ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺯﺩﻡ ﻋﮑﺲ ﺑﻌﺪﯼ ...
ﯾﻬﻮ ﺑﻐﻞ ﺩﺳﺘﯿﻢ ﮔﻔﺖ ﺑﺰﻥ ﻋﮑﺲ ﻗﺒﻠﯽ ، ﮐﺎﻣﻞ
ﻧﺪﯾﺪﻡ!!
ﺍﺻﻦ ﺣﺮﯾﻢ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﺩﺭ ﺣﺪ ﭘﺸﻢ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﻫﺎﯼ ﻣﺮﯾﻨﻮﺱ ﺍﺳﺘﺮﺍﻟﯿﺎست!!

 

 

یه پاکت شیر گرفتم تاریخ تولیدش مال فرداست!!
به نظرت بخورم یا بزارم تولید شه بعد بخورم ؟

 

 

یه بار داشتم تو یکی از پارک های بالا شهر تهران قدم میزدم، زنه با سگش از روبه رو میومد.. برگشت به سگش گفت: عزیزم برو کنار عمو رد شه..!

الان من موندم به من احترام گذاشت یا بهم فحش داد؟!! :



تاريخ : یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳ | ۳:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻓﺖ !...
ﺍﻭﻧﻢ ﺑﺎ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ !...
ﺑﺎﯾﺪ ﺟﺎﺕُ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻨﯽ !...
ﺩﺭﺳﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﻠﻮﻏﯿﺎﺷﻮﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﺸﻦ ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ !...
ﻭﻟﯽ ﺑﺪﻭﻥ ....
ﯾﻪ ﺭﻭﺯﯼ ...
ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ....
ﺑﺪ ﺟﻮﺭﯼ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻦ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﯾﺮ ﺷﺪﻩ

 




تاريخ : یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳ | ٢:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

تو نباشی من از آینده ی خود پیـرترم

از خرِ زخمیِ ابلیس زمین گیرترم !

تو نباشی من از اعماقِ غرورم دورم

زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم.

 


 



تاريخ : یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

امروز مادرم برای نهار مرغ سالم گذاشته بود تو فر.
بعد برای اینکه خلاقیتش رو به رخ بکشه یه چندتایی کنجشک هم گذاشته بود کنارش که هم زمان پخته بشه.
یه گنجشک هم گذاشته بود تو شیکم مرغه.
خلاصه اینکه نشستیم سر سفره .غذا رو آوردن .ما هم مشغول شدیم
داداشم قاشق رو زد تو سینه مرغه یوهویی گنجشکه توی شیکم مرغه پرید بیرون.
چنان جیغ بلندی زد که کم مانده مرغ و گنجشکها زنده بشن و بپرن.
بهش میگم چته ؟
میگه نیگاه کن این مرغ بدبخت جوجه داشته تو شیکمش.
بد موقع سرشو بریدن جوجش تو شیکمش مُرده.
هیچی دیگه از ظهر دارم تیکه های سفره رو که گاز زده بودم از لای دندونام در میارم!!

 




تاريخ : یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دیشب خواب دیدم کنار یه کوه ایستادم ، فرهاد هم داره تیشه می‌زنه به کوه. شیطنتم گل کرد رفتم جلو گفتم : «فرهاد، هیچ خبر داری شیرین مُرده؟». تیشه‌ اش رو گذاشت زمین، یه نگاه عجیبی بهم کرد و با یه لحنِ خاک‌برسری جواب داد «خودت که زنده‌ای گُلم» !!

 




تاريخ : شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پادشاهی دیدکه خدمتکاری بسیار شاد است ، از او علت شاد بودنش را پرسید. خدمتکار گفت : قربان همسر و فرزندی دارم و غذایی برای خوردن و لباسی برای پوشیدن و بدین سبب من راضی و شادم. پادشاه موضوع را به وزیر گفت . وزیر هم گفت: قربان چون او عضو گروه ۹۹ نیست بدان جهت شاد است ، پادشاه پرسید گروه ۹۹ دیگر چیست؟ وزیر گفت : قربان یک کیسه برنج را با ۹۹ سکه طلا جلو خانه وی قرار دهید ، و چنین هم شد . خدمتکار وقتی به خانه برگشت با دیدن کیسه وسکه ها بسیار شادشد و شروع به شمردن کرد ، ۹۹ سکه ؟؟ و بارها شمرد و تعجب کرد که چرا۱۰۰ تا نیست، همه جا را زیر و رو کرد ولی اثری از یک سکه نبود ، او ناراحت شد و تصمیم گرفت از فردا بیشتر کار کند تا یک سکه طلای دیگر پس انداز کند ، او از صبح تا شب سخت کار میکرد،و دیگر خوشحال نبود.وزیر هم که با پادشاه او را زیر نظر داشت گفت : قربان او اکنون عضو گروه ۹۹ است و اعضای این گرو کسانیند که زیاد دارند اما شاد و راضی نیستند.
خوشبختی در سه جمله است:
تجربه از دیروز ، استفاده از امروز، امید به فردا
ولی ما با سه جمله دیگر زندگی را تباه میکنیم:
حسرت دیروز ، اتلاف امروز ، ترس از فردا.



تاريخ : شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

این دخترایی که میگن ما هرگز ازدواج نمی کنیم
.
.
.
.
.
.
.
.

همون هایی بودن که سر سفره شام قهر می کردن نیم ساعت بعدش تو آشپزخونه شیش برابر می خوردن !

 




تاريخ : شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻣﺎﻫﯽ ﻫﺎ ﻧﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻨد
ﻧﻪ ﻗﻬﺮ ﻭﻧﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ
ﺗﻨﻬﺎ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻗﯿﺪ ﺩﺭﯾﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ ...
ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺴﯿﺮ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻗﺮﺍﺭ ﻋﺎﺷﻘﯽ
ﺷﺎﻥ ،،،
ﺑﺮﻋﮑﺲ ﺷﻨﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ

 




تاريخ : شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۳:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


زیادی خاکی بودن ، آسفالت شدن را در پى دارد ...

از ما گفتن بود !!

 




تاريخ : شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۳:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یه روز یه نفر برای دوستش خاطره تعریف می کرده میگه:

یه بار تو جنگل گردش می کردم ، یهو یه شیره پرید جلوم .

من شروع کردم به دویدن و شیره هم دنبالم لیز میخورد و می اومد.

در همین لحظه دوستش بهش گفت: بابا تو خیلی شجاعی.من اگه جا تو بودم

شلوارم را جوری خراب می کردم که از پاچه های شلوارم بزنه بیرون!

دوستش میگه: پس فکر کردی برای چی شیره دنبالم لیز می خورد؟!!!

 




تاريخ : شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()




تاريخ : شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

آموزگار: وقتی بزرگ شی چه میکنی ؟

شاگرد: عروسی

آموزگار: نخیر منظورم اینه که چی میشی ؟

شاگرد: داماد ... ...

آموزگار: او ه، منظورم اینه وقتی بزرگ شی چی بدست میاری ؟

شاگرد: زن

آموزگار: احمق ، وقتی بزرگ شی برای پدر و مادرت چه میکنی ؟

شاگرد: عروس میگیرم

آموزگار: لعنتی ، پدر و مادرت در آینده از تو چی میخواهند ؟

شاگرد : نوه...!!!

 




تاريخ : شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دختره تو خیابون ازم پرسید:

آقا ببخشید خیابون ولیعصر میخوام برم!

من بهش گفتم : اشکال نداره برو فقط زود برگرد!!!
.
.
.
.
.
چنان فوشی بهم داد که الان تو گوگل دنبال معنیشم!

 




تاريخ : شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یک روز از پدرم پرسیدم فرق بین عشق و ازدواج چیست ؟ 
روز بعد او یک کتاب قدیمی آورد و به من گفت این برای توست

با تعجب گفتم : اما این کتاب خیلی با ارزش است ، 
تشکر کردم و در حالیکه خیلی ذوق داشتم تصمیم 
گرفتم کتاب را جایی دنج بگذارم تا سر فرصت بخوانم .

چند روز بعد پدرم روزنامه ای آورد ، نگاهی به آن انداختم 
و به نظرم جالب آمد که پدرم گفت این روزنامه مال تو نیست ،
برای شخص دیگریست و موقتا می توانی آن را داشته باشی 
من هم با عجله شروع به خواندنش کردم که مبادا فرصت 
را از دست بدهم در همین گیرودار پدرم لبخندی زد و گفت:

حالا فهمیدی فرق عشق و ازدواج در چیست ؟ 
در عشق میکوشی تا تمام محبت و احساست را صرف 
شخصی کنی که شاید سهم تو نباشد اما 
ازدواج کتاب با ارزشیست که به خیال اینکه همیشه فرصت 
خواندنش هست به حال خود رهایش می کنی.

 




تاريخ : جمعه ۸ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

سعی کنید آنچه را که دوست دارید به دست آورید.

وگرنه زمانی خواهد رسید که ناچارید

آنچه را به دست آورده اید،

دوست داشته باشید...

جورج برنارد شاو



تاريخ : جمعه ۸ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﮔﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻱ ﻣﻮﻓﻖ ﺑﺎﺷﻲ

ﺑﺎﺱ ﺧﺮﺕ ﺑﺮﻩ …

ﺧﺮﺕ ﺑﻴﺎﺩ …

ﺧﺮﺷﺎﻧﺲ ﺑﺎﺷﻲ …

ﺧﺮﺧﻮﻥ ﺑﺎﺷﻲ …

ﺧﺮﭘﻮﻝ ﺑﺎﺷﻲ …

ﺧﺮﺕ ﺑﺮﻭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ …

ﺍﺻﻦ ﻣﻴﺰﺍﻥ ﺧﻮﺑﻲ ﺍﻳﻦ ﺧﺮ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺩﻡ ﻫﺴﺘﺶ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻲ ﺍﻭﻥ ﻓﺮﺩ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻣﺴﺘﻘﻴﻢ ﺩﺍﺭﻩ

ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ، ﺧﺮ ﻣﺎ ﺍﺯ ﮐﺮﮔﻲ ﺩﻡ ﻧﺪﺍﺷﺖ ، ﺧﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﻄﻮﺭ !

 




تاريخ : جمعه ۸ اسفند ۱۳٩۳ | ۱:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ۸ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ۸ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ۸ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یکی که واقعا نمی شناختمش بهم پیام داد:
سلام جیگر!
.
.
.
.
.
.
.
.
.

گفتم:سلام روده !!
مردم بی حوصله شدند.فکر کنم عصبانی شد چون دیگه پیام نداد!
من فکر نکنم بد گفته باشم آخه آیا تبعیض بین اندامهای بدن کار خوبی است؟؟!



تاريخ : جمعه ۸ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
یه روز یه بنده خدایی مرغداری باز میکنه روز اول سره یه مرغ رو میبره و به بقیه مرغا میگه: اگه کسی تا فردا 3 تا تخم نذاره این بلا سرش میاد. فردا میاد میبینه همه 3 تا تخم گذاشتن اما یکی 2 تا.میگه:میخای سرتو ببرم؟ میگه آقا بخدا من خروسم!!
 
با تشکر از دوست گرامی (مهسا) http://irongirls.blogfa.com/
 
 



تاريخ : پنجشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ساده که باشی . . . . . .

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

. ته دیگ ماکارونی رو میخورن میگن چربه نخور چاق میشی!!



تاريخ : پنجشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پدری پیرسال که حافظه اش ضعیف شده بود به همراه پسر سی ساله اش تلویزیون تماشا میکرد
ناگهان گنجشکی بر روی پنجره نشست
پدر از فرزند پرسید این چیست؟
پسر گفت این گنجشکه
پدر برای دومین بار پرسید این چیست ؟
پسر گفت گنجشکه
پدر برای سومین بار پرسید این چیست؟
پسر با عصبانیت گفت :کوری؟  نمی بینی این گنجشکه دیگه سوال نپرس فیلم نگاه میکنم
پدر برای چهارمین بار پرسید :
این چیست؟
پسر گفت : چیه ؟ انگاری پیر شدی خرفت هم شدی فراموشی گرفتی 
دیگه حوصله سوال پرسیدن هایت را ندارم
پدر به اتاق خودش رفت و دفتر خاطراتش را باز کرد یاد روزی افتاد
که گنجشکی بر روی پنجره نشسته بود
پسر چهار ساله اش چهل بار از او پرسیده بود این چیست؟
پدر هر بار با مهربانی به پسرش جواب داده بود
دفتر خاطرات خیس از اشکهای پدر شد

 




تاريخ : چهارشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
تاريخ : چهارشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اگه طرفت زیادی می پرسه چندتا دوستم داری؟

بگو اندازه یک کیلو خاک شیر.

اینا بیکارن

میرن میشمرن!

تا چند ساعت آرامش داری !!!



تاريخ : چهارشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

لایق تو کسی نیست جز آنکسی که : تو را انتخاب کند نه امتحان ... تو را نگاه کند نه اینکه ببیند ... تو را حس کند نه اینکه لمست کند ... تو را بسازد نه اینکه بسوزاند ... تو را بیاراید نه اینکه بیازارد ... تو را بخنداند نه اینکه برنجاند ... تو را دوست بدارد و بدارد و بدارد . ﺳﺎﺩﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ﺍﻣﺎ ﺳﺎﺩﻩ ﻋﺒﻮﺭ ﻧﮑﻦ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺍﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ! ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﺮﻧﮕﺮﺩ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ کسی که ﺑﻪ ﺯﺧﻢ ﺯﺩﻧﺖ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺷﺎﻫﺮﮒ ﺣﯿﺎﺗﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﯾﺎﻓﺘﯽ ! ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ : ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺍﺭﺯﺵ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺍﺭﺯﺵ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ ... " ﮔﺎﻫﯽ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ"



تاريخ : سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳ | ٥:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻏﻢ ﺍﻧﮕﯿﺰﺗﺮﯾﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﻫﻤﯿﻦ ﻗﺼﻪ ﺟﺪﺍﯾﻰ ﺁﺩﻣﯿﺰﺍﺩ
.
.
.

ﺍﺯ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺑﻪ
ﺑﻪ ﺧﺼﻮﺹ ﺍﮔﻪ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﺎﺷﻰ
ﺩﺭ ﯾﮏ ﺻﺒﺢ ﺳﺮﺩ ، ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺗﺮﮎ ﮐﻨﻰ !!!

 




تاريخ : سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳ | ٥:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

چقدر خوب است که

همیشه در زندگیتان کسی را داشته باشید

که حتی در نبودنش هم باعث لبخندتان شود!

آنا گاوالدا



تاريخ : سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻫﻤـﻪ ﻣﯿﮕﻦ ﺑﻨﺰ ﻭ BMW ….
ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻢ ﯾﻪ ﺟﻔﺖ ﮐﺘﻮﻧﯽ ﺍﻣﺎ ﺑﺎ عشقم
.
.
.

البته من چرت میگم این نصفه شبی !
شما زیاد توجه نکنید

 




تاريخ : سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

نمیدانم قصه این شعر تا چه حد واقعیه ولی میگن استاد شهریار وقتی معشوقه دوران جوانی اش رو روز سیزده بدر با همسر و بچه به بغل
میبینه این شعر را می سراید:


سر و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه‌ی معشوقه‌ی خود می‌گذرم



تاريخ : دوشنبه ٤ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

۵ اسفند جشن اسفندگان (سپندارمذگان)

تصویر عشق در تخت جمشید ! ( تصویر بالایی )

 




تاريخ : دوشنبه ٤ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


غذا مثل گلوله می مونه
هر وقت خوردی باید بیفتی زمین ...

 




تاريخ : دوشنبه ٤ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

"من نبودم دستم بود... تقصیر آستینم بود... آستین مال کت ام بود... کت ام مال بابام بود"
.
.
.
این شعر نشون میده ما از همون دوران طفولیت اینجوری یادمون دادن که اشتباه خودمون رو گردن یکی دیگه بندازیم !!



تاريخ : دوشنبه ٤ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اگر کسی احساست را نفهمید مهم نیست
سرت را بالا بگیر و لبخند بزن
فهمیدن احساس کار هر آدمی نیست !

احمد شاملو

 

 



تاريخ : دوشنبه ٤ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺁﺩﻣﺎ ﻧﺒﺎﺱ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻦ، ﭼﻮﻥ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺮﻥ ..
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﯽ ..
ﻭﻗﺘﯽ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺩﻝ ﮐﻨﯽ ﯾﺎﺣﺘﯽ ﺑﺎﻫﺎﺷﻮﻥ ﺷﻮﺧﯽ
ﮐﻨﯽ ﻭ ﺑﺨﻨﺪﯼ.
ﻫﻤﻪ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺧﻼﺻﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﺗﻮ ﻋﮑﺴﻬﺎﺕ ﻭ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺖ...
ﻫﯽ ﺑﻐﺾ ﺗﻮ ﮔﻠﻮﺕ ﮔﯿﺮ ﻣﯿﮑﻨﻪ، ﺧﻔﻪ ﺍﺕ ﻣﯿﮑﻨﻪ ...
ﺁﺩﻣﺎ ﺑﺎﺱ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻤﻮﻧﻦ!"

 




تاريخ : یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ببوسمت؟
چنان که لبه‌ی تیغ بوسه بر شاهرگ می‌زند
و چنان که لب دریا دختری نورسیده را در بوسه غرق می‌کند

ببوسمت
و رهایت کنم
چون ماری کوچک که به پر و پای فیلی پیچیده
چون دانه برفی که به خورشید نظر دارد؟

ببوسمت
و در خاطر بسپارمت
همچون زخمی که به کارد به استخوان رسیده‌اش دل بسته است

 



تاريخ : یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

 



تاريخ : یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یک شب کرایسلر، یکی از موسیقیدانان بزرگ، 
پس از اجرای یک برنامه برجسته تکنوازی،
مخاطب یکی از حضار شد:

- آقای کرایسلر! حاضرم نیمی از زندگیم را بدهم تا بتوانم مثل شما ویلن بزنم.

کرایسلر پاسخ داد:

- من هم همین کار را کردم.

 




تاريخ : یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اگه میخوای یکی تا آخر عمرش هیچوقت فراموشت نکنه و همیشه به یادت باشه

ازش پول قرض بگیر؛ پس هم نده !

 




تاريخ : یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

نصف حجم رمان های روسی اسم و فامیلی شخصیت هاست. لامروت ها هر دفعه هم

همدیگه رو با نام و نام خانوادگی صدا می کنن!

- آه ماریا گالوانیزووا 

. بله واسیلی ایوانف میخایلوویچ؟ 

- آیا امروز سینشا میهایلوویچ را دیده اید؟

. آه واسیلی ایوانف میخایلوویچ ... خیر! 

- ولی سرگئی نیکولایویچ لالاخف به من گفت تو سینشا میهایلوویچ را در حالی که با

ایلیا گریگوروویچ صحبت می کرد دیده ای. 

. آه واسیلی! من دوباره اسامی را قاطی کردم. یک بار دیگر از اول دیالوگ را

برویم!!

 



تاريخ : یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳ | ٥:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

زندگیم خوب بود . . .

درسم خوب بود . . .

کارم رو برنامه بود . . .

تو مهمونی ها تو جمع بودم . . .

خوابم به موقع بود . . .

تا اینکه یه از خدا بی خبری اومد گفت:

واقعا گوشیت اینترنت نداره ؟!!

 




تاريخ : یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳ | ٥:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

مرا همین گونه که هستم دوست داشته باش

خوب ها را همه دوست دارند

 




تاريخ : یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳ | ٥:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 زن باید موهاشو با جوراب آقاش ببنده تا همیشه بوی آقاش همراش باشه!!

 



تاريخ : یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻣﯿﺪﻭﻧﯿﻦ ﭼﺮﺍ ﺑﺪشانسی ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺎﺩ؟
.
.
.
.
.
.
.
ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﺮﻓﺘﻪ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﺩ ﺑﯿﺎﺩ ،
ﺍﻻﻧﻢ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺱ ! ﻣﺛﻞ ﺍﻧﺘﺮ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻩ ﻧﮕﺎ ﻣﯿﮑﻨﻪ 
ﺳﻼﻡ ﮐﻦ خاله ها و عموها ببیننت!!



تاريخ : یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

علم بهتر است یا ته دیگ ماکارونی ؟
.
.
.
.
.
.
.
خاک تو سر این علم که با هر چی مقایسش میکنی کم میاره!

 




تاريخ : یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

خوشبختی ما،در سه جمله است:
۱-تجربه از دیروز
۲-استفاده از امروز
۳-امید به فردا
ولی ما،با سه جمله دیگر زندگیمان را تباه میکنیم:
۱-حسرت دیروز
۲-اتلاف امروز
۳-ترس از فردا

 




تاريخ : شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

خاطرات خیلی عجیب هستند،
گاهی اوقات می خندیم 
به روزهایی که گریه می کردیم
و گاه گریه می کنیم 
به یاد روز هایی که می خندیدیم

هاروکی موراکامی

 



تاريخ : شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﭘﺴﺮ : باباﻭﺍﺳﻢ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﻣﻴﺨﺮﻱ؟
بابا : ﺍﮔﻪ ﺷﻴﻄﻮﻧﻲ ﻧﮑﻨﻲ، ﺑﻪ ﺣﺮفم ﮔﻮﺵ ﮐﻨﻲ،زیاد ﺑﺎ ﮐﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮ ﺑﺎﺯﻱ ﻧﮑﻨﻲ، ﻣﺴﻮﺍﮎ ﺑﺰﻧﻲ، ﻣﻌﺪﻟﺖ هم۲۰ ﺷﻪ ﻭﺍﺳﺖ ﻣﯽ ﺧﺮﻡ!
.
.
.
پسر : ﻣﻴﺨﻮﺍﻱ ﺗﺤﺮیم ها رو هم ﻭﺭﺩﺍﺭﻡ؟



تاريخ : شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دختر عمویم میگفت:

عکسهای بدون آرایش نانسی و آشواریا رو تو کامپیوتر به شوهرم نشون میدادم .میگم ببین عزیزم اینا خودشون همچین مالی نیستن آرایش خوشگلشون میکنه،بدون آرایش شبیه گوریل هم نیستن!میگه اینکه گفتن نداره عزیز دلم،من خودم این مسئله رو تو عروسی خودمون که اونقدر خوشگل شده بودی به عینه دیدم!!!حالا هم به جرم قتل شوهرم دارم به دادگاه میروم !!

 




تاريخ : شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بوی دود می آید! به گمانم جماعتی پای دنیای مجازی میسوزانند عمرخویش را.

.

.

.

.

.

.

نه نه ادامه بدین. دوستان اشاره میکنن دسته قابلمه بود!!



تاريخ : شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

خدا، چیست؟ کیست؟ کجاست؟

خدا در دستی ست که به یاری میگیری، 
درقلبیست که شاد میکنی،
در لبخندیست که به لب مینشانی،

خدا درعطر خوش نانیست که به دیگری میدهی،
درجشن و سروریست که برای دیگران بپا میکنی، 
آنجاست که عهدمیبندی و عمل میکنی،

خدا ؛ در تو، با تو، و برای توست ...

سهراب سپهری



تاريخ : شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()




تاريخ : شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

نقـش یک درخت خشک را
در زندگی بازی میکنم !
نمیدانم که باید چشم انتظار بهار باشم
یا هیزم شکن پـیـر...

 




تاريخ : جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﮐﺎﺵ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ "ﻫﻤﺴﺮ" ﻫﻢ ﻣثل ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﺎﺕ ﺭﯾﺎﺳﺖ ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﺑﻮﺩ ...

ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻧﺎﻣﺰﺩ ﺑﻪ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﻯ خانواده ﺗﺄﯾﯿﺪ ﺻﻼﺣﯿﺖ ﻣﯿﺸﺪﻥ ، ﻣﯿﻮﻣﺪﻥ ﺍﺯ ﻫﻨﺮﻫﺎ ﻭ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ

ﻫﺎﺷﻮﻥ ﻣﯿﮕﻔﺘﻦ ، ﺑﻌﺪﺵ ﻣﻨﻢ ﺳﺮ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﺎ ﺑﺼﯿﺮﺕ ﻭ ﺁﮔﺎﻫﯽ ﻫﻤﺴﺮ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ

 ﻫﺮ ﭼﻬﺎﺭ ﺳﺎﻝ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺣﻤﺎﺳﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻣﯽ ﺁﻓﺮﯾﺪﻡ!

 




تاريخ : جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳ | ٥:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

می فهمی داری پیر می شوی 

وقتی قیمتِ شمع های روی کیک از خودِ کیک بیشتر است!

باب هاپ

 



تاريخ : جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳ | ٥:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

هنگام تماشای فیلم :

زن: نــه... توروخدا این کارو نکن ... نه ، این حقش نیست...

مرد: ای بابا اونکه نمیشنوه تو چی می گی!

همان شب هنگام تماشای فوتبال :

مرد: پاس بده ...وای اونجوری نه ... آفرین توپو بفرست رو دروازه ی حریف ...حالا

دوباره پاس بده ...گفتم پاس بده مگه کری؟!!



تاريخ : جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻭﺍﺭﺩ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻫﯿﭻ ﺁﺩﻣﯽ ﻧﺸﻮ ﻭ ﺯﯾﺮ ﻭ ﺭﻭﺵ ﻧﮑﻦ ،

ﺣﺘﯽ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮﯾﻨﺖ !

ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﺭﺍ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﻞ ﺑﺰﻧﯽ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﯾﻪ ﮐﺮﻡ ﺗﻮﺵ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯿﮑﻨﯽ ....

 




تاريخ : جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳ | ٤:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()