واسه دوست دخترم (اتو مو ) کادو گرفتم . بهش میگم : عزیزم حدس بزن برات چه

هدیهای گرفتم؟

گفت : نمیدونم.

راهنماییش کردم میگم : یه وسیله آرایشیه برقیه

با چهره ای پیروزمندانه تو حرف من میپره و میگه: وای عزیزم برق لب گرفتی؟!!!

من دارم دنبال پریز برق میگردم!



تاريخ : جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

توجه کردی باهرکی مث خودش رفتارمیکنی اعصابش میریزه بهم؟!
.
.
.
.
.
.
.
.

این نشون دهنده اینه که هیشکی نمیتونه خودشوتحمل کنه !

البته نتیجه گیری سختی نبود 
اما چرا این طوره ؟ 
چرا نمی تونیم رفتار مشابه خودمون و تحمل کنیم ؟

 




تاريخ : جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مورد داشتیم دختره تو گوگل سرچ کرده غذا با تخم مرغ...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
گوگل جواب داده متاسفم واسه اونی که میخواد تورو بگیره!!



تاريخ : جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دوستم تعریف میکرد که:

داشتم رو مخ دختر خانمی جمیل العارض کنده کاری میکردم
ازش می پرسم چشات چه رنگیه؟
جواب میده: cc
میگم : چرا اسم عناصر شیمیایی را میگی؟! خب این یعنی چی؟!
میگه: همون 2c دیگه احمق جان...طوسی!!!

مملکت که نیست .مهد نبوغ و تفکراته!!



تاريخ : پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

نامه پسربچه به پدر رفتگرش:

پدرعزیزم، من به خوبی میفهمم که بسیار باشرف است آنکس که انسان باشد و بین آشغالها نان پیدا کند،

تا آنکس که ؛ آشغال باشد و بین انسانها نان پیداکند...!

دردی که انسان را به سکوت وا میدارد
بسیار سنگین تر از دردیست که انسان را به فریاد وا میدارد...!

و انسانها فقط به فریاد هم میرسند، نه به سکوت هم

 




تاريخ : پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یکی از ویژگی های عجیب و همگانی بانوان عزیز :

وقتی عصبانی میشه به مدت 4 ساعت با سرعت نور حرف میزنه !

وقتی حریف را کاملا زمینگیر کرد آخر سر پاشو میندازه رو اون یکی پاشو میگه :

دهنمو باز نکن!!

بزار ساکت بمونم بهتره !!!

 



تاريخ : پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۳ | ۳:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

جوانی از بیکاری رفت باغ وحش پرسید:استخدام دارید؟ یارو گفت مدرک چی داری؟ گفت دیپلم! یارو گفت یه کاری برات دارم، حقوقشم خوبه پسره قبول کرد. یارو گفت : ما اینجا میمون نداریم میتونی بری توی پوست میمون و توی قفس برای مردم ادای میمون را در بیاری! چند روزی گذشت یه روز جمعه که شلوغ شده بود، پسره توی قفس پشتک وارو میزد از میله ها بالا پائین میرفت. جوگیر شد زیادی رفت بالا از اون طرف افتاد تو قفس شیره! داد زد کمک! شیره افتاد روش دستشو گذاشت رو دهنش گفت، آبرو ریزی نکن من هم مثل خودتم فقط لیسانس دارم..!

 

با نهایت سپاس از دوست بزرگوارم: مهسای نازنین



تاريخ : چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺳــﺨﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﮐــﺎﺭ ﻣﺤﺎﺳﺒﺎﺗﯽ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ :
ﺑﯿﺴﮑﻮﺋﯿﺖ ﺭﻭ ﭼﻘﺪﺭ ﺗﻮ ﭼﺎی ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﻧﺮﻡ ﺑﺸﻪ ﻭﻟﯽ ﻭﺍ ﻧﺮﻩ!!



تاريخ : چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بابام بهم میگه زمان ما بچه حق نداشت دست به کنترل بزنه
سه روزه دارم قانعش میکنم که زمان شما کنترل نبود
میگه غلط زیادی نکن.کنترل نبود احترام که بود!!



تاريخ : چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳ | ۳:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

رفته بودم سینما ،فیلم حادثه ای بود ،

دو نفر بدجور دارن همدیگه رو تو آشپزخونه میزنن 

یکی با قمه یکی هم با اره برقی!!

.
.
.
.
.
.

اینم عکس العمل دختر ردیف جلویی:

وای چه کابینتهای قشنگی!

 




تاريخ : چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳ | ۳:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﻟﺖ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺩ
ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺷﻪ.
ﺩﯾﮕﻪ ﺣﺘﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﯼ ﺍﯾﻨﻮ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺸﻨﻮﯼ
" ﭼﺮﺍ ﻣﺴﯿﺠﻤﻮ ﺩﯾﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﯼ ؟ "
ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺻﻦ ﺩﻟﺖ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺩ ﯾﻪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﺕ ﺭﻭ ﺻﺮﻑ ﺍﯾﻦ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻣﺘﻘﺎﻋﺪﺵ ﮐﻨﯽ..
ﮐﻪ "ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﯼ" ﯾﺎ ﻧﻪ !
ﮔﻮﺷﯿﺘﻮ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﯼ ﯾﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻣﯿﺮﺳﯽ
ﯾﻪ ﺷﺎﺭﮊ ﺩﻭ ﺗﻮﻣﻨﯽ ﮐﻢِ ﮐﻢ ﯾﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﻣﯿﻤﻮﻧﻪ ﻭﺍﺳﺖ
ﺑﺎ ﻫﺮ ﮐﺪﻭﻡ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ، ﭼﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﺎﺷﻦ ﻭ ﭼﻪ ﺩﺧﺘﺮ
ﺭﺍﺣﺖ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﻭ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﯾﻨﻢ ﻧﯿﺴﺘﯽ
ﮐﻪ ﭘﺲ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﮕﻪ "ﻓﻼﻧﯽ ﮐﯽ ﺑﻮﺩ؟ "
ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺍﻧﻘﺪر" ﺗﻨﻬﺎﯾﯿﺖ " ﻭﺍﺳﺖ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪ ﻣﯿﺸﻪ
ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺟﺎﯼِ ﺧﺎﻟﯽِ ﮐﺴﯽ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺣﺲ ﻧﻤﯿﺸﻪ

 




تاريخ : چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

شیخ انور الحیباری، روحانی عربستانی:

زمین نمی چرخد! گردش زمین غیرممکن است. زیرا اگر میچرخید، لازم نبود به چین سفر کنیم. کافی بود هواپیمایمان در آسمان ثابت بماند تا چین به طرف ما بیاید!‌ و اگر زمین در جهت مخالف می چرخید، ما هرگز به چین نمی رسیدیم؛ چون در آنصورت چین از ما دور میشد. پس نتیجه میگیریم زمین نمیچرخد!




تاريخ : چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مردی نابینا زیر درختی بر سر دو راهی نشسته بود

پادشاهی نزد او آمد، از اسب پیاده شد و ادای احترام کرد و گفت:
قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟ »

پس از او وزیر پادشاه نزد مرد نابینا رسید و بدون ادای احترام گفت:
آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌

سپس سربازی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ 
احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟؟؟

هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد. مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید: 
به چه می خندی؟

نابینا پاسخ داد:
اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود. 
مرد دوم وزیر او بود 
و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.

مرد با تعجب از نابینا پرسید:
چگونه متوجه شدی؟
مگر تو نابینا نیستی؟ 
نابینا پاسخ داد:

فرق است میان آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد… 
ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد.

طرز رفتار هر کس نشانه شخصیت اوست...
نه سفیدی بیانگر زیبایی است.. 
و نه سیاهی نشانه زشتی..
شرافت انسان به اخلاقش هست

 




تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

سلامتیه اونی که مارو همینجوری که هستیم دوست داره وگرنه بهتر از مارو که همه دوست دارن !

 




تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

«در زندگی زخم‌هایی است که مثل خوره روح را در انزوا می‌خورند و می‌تراشند. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد؛ چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزء اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله‌ی افیون و مواد مخدره است؛ ولی افسوس که تاثیر این‌گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.»

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

سکوت همیشه به معنای رضایت نیست.

گاهی یعنی خسته ام از اینکه

مدام به کسانی که هیچ اهمیتی برای فهمیدن نمی دهند

توضیح دهم!

سیمین دانشور 



تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روزی سگی دانا از کنار گروهی گربه گذر کرد. نزدیکتر که شد آنان را بسیار جدی و بی‌اعتنا به خود یافت، پس ایستاد. سپس در میان آنان گربه‌ای بزرگ و موقر برخاست، به آنان خیره شد و گفت: برادران دعا کنید، پس آن‌گاه که بی ذره‌ای تردید به دعا برخاستید و در آن اهتمام ورزیدید، بدانید که همانا از آسمان بر شما باران موش خواهد بارید.

و سگ زمانی که این سخنان را شنید در دل خندید و پیش خود گفت: این گربه‌ها چه ابله و کوته‌فکرند. به راستی که در کتاب چنین آمده، و من و پدران پیش از من نیز می‌دانستیم، که آن‌چه در اثر دعا و تضرع و ایمان خواهد بارید موش نیست، بلکه استخوان است !!


جبران خلیل جبران 



تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﭘﺎﺳﺎﮊ در اطراف دختر خانمی ﺩﻭﺭ ﻣﯿﺰﺩ ﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺧﺘﺮﻩ که متوجه شد ﭼﻨﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﺸﺖ ﺯﺩ ﺗﻮ ﮐﻤﺮ دخترش که ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﺎ ﭘﺸﺘﮏ ﻭ ﻭﺍﺭﻭ ﺍﺯ ﭘﻠﻪ ﻫﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺩﻣﺎﻍ ﮐﻒ ﺁﺳﻔﺎﻟﺖ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺷﺪ ....
ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﻩ ﮔﻔﺖ ﭼﺮﺍ ﻣﯿﺰﻧﯽ ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﻣﺎﺩﺭﻩ ﮔﻔﺖ ﺻﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﻬﺖ ﮔﻔﺘﻢ ﻗﻮﺽ ﻧﮑﻦ !!!



تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مردی بر همسر خود در آشپزخانه وارد شد و از او پرسید کدام یک از فرزندان خود را بیش از دیگر فرزندانت دوست داری..!؟؟؟ همسر او گفت: همه آنها را، بزرگشان و کوچکشان، دختر و پسر، همه یکسانند و همه را به یک اندازه دوست دارم. شوهر گفت : چگونه دل تو برای همه آنها جا دارد..!؟ همسر جواب داد: این خلقت خدا است که دل مادر برای همه فرزندان خود وسعت دارد. مرد لبخندی زد و گفت: اکنون شاید بتوانی بفهمی که چگونه دل مرد برای چهار زن همزمان وسعت دارد....!! . . . خدایش بیامرزد.... روش والایی در قانع کردن داشت. لیکن موقعیتش در آشپزخانه و کنار کارد و ساطور غلـط بود....!!!

مراسم آن تازه در گذشته، صبح و بعد از ظهر فردا جهت عبرت سایرین برگزار میگردد!!



تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دیروز به پسر خاله 4 سالم گفتم : پوریا جون به نظر تو توی زندگی قیافه مهمتره یا پول یا عشق ؟ برگشت گفت : واسه تو که هیچ کدوم رو نداری چه فرقی می کنه!

الان دارم کتاب "مقابله با افسردگی حاد " اثر ماری کریستین رو می خونم و تحت درمانم!!



تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اعتراف میکنم دیروز دوساعت برقمون قطع شد 
گوشیمم شارژ نداشت
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
تو این دوساعت چیزای زیادی فهمیدم
فهمیدم یه هفتس داریم خونه رو نقاشی میکنیم 
بابام چهار ماهه بازنشسته شده
مامانم خالهاشو 9ماه پیش برداشته 
و جالتر اینکه یه داداش دوساله دارم که قبل از اینکه اسمشو بپرسم برق اومد!!



تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

قدیما شبا تو بالا پشت بوم میخوابیدیم و ستاره ها رو می شمردیم 
ودلمون به وسعت یه آسمون بود.
این روزها چشم میندازیم به سقف محقر اتاقمون و 
گرفتاریامون رو می شمریم!

قدیما یه تلویزیون سیاه و سفید داشتیم و یه دنیای رنگی،
این روزا تلویزیونای رنگی و یه دنیای خاکستری!

 




تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

چراغی را که ایزد برفروزد

هر آنکس پف کند ریشش بسوزد!

 

 


تاريخ : دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﮔﺮﮒ ﻣﯿﺮﻭﯼ ﺳﮕﺖ ﺭﺍ ﻫﻤﺮﺍﻫﺖ ﺑﺒﺮ !

ﻗﻠﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﻓﺘﺢ ﺷﻮﺩ؛ ﺑﯽ ﺷﮏ ﺭﻭﺯﯼ ﺗﻔﺮﯾﺤﮕﺎﻩ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﻣﯿﺸﻮﺩ !

ﮔﺎﻫﯽ ﻟﺐ ﻫﺎﯼ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﮔﺮﯾﺎﻥ” ﺩﺭﺩ”ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ 

ﭘﺎﯼِ “ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺎﺩ ﻭﺳﻂ “ ﺩﺳﺖِ “ ﺧﯿﻠﯿﺎ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻣﯿﺸﻪ

ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺑﻨﺪﺍﺯ ﺗﺎ ﺑﮕﯿﺮﻧﺖ ﺍﮔﻪ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻧﺖ !

ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﯾﺎﻧﻪ ﺧﻮﺭﺩ، ﻭﻟﯽ ﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻨﺠﺸﮏ ﻫﺎ ﻣﺘﺮﺳﮏ ﺳﺎﺧﺘﯿﻢ،ﻟﻌﻨﺖ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺣﻤﺎﻗﺖ 

ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻧﻘﺸﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﻧﻪ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻧﻘﺶ ﺑﺎﺯﯼ

ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ .

ﺯﻣﺎﻥ” ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ ﺁﺩﻣﺎ ﺭﻭ ﺛﺎﺑﺖ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻧﻪ “ ﺯﺑﺎﻥ” .



تاريخ : دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم

هر روز عشق بیشتر و صبرکمتر است.

  



تاريخ : دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

واسه من اهمیتی نداره که چند سالمه…
.
.
.
.
.
.
.
من هیچوقت ناخونک زدن به سیب زمینی سرخ کرده رو ترک نمیکنم !!

 




تاريخ : یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

امروز تو صف نانوایی بودم که یه دفعه و ناگهانی ، نونوا گفت: کی سیر خورده؟ منم انگاری شاخ فیل و شکستم فوری جهیدم و گفتم: من. گفت: بیا جلو نونتو بدم برو سریع، ما رو خفه کردی با بو گندت!!. تا حالا اینجوری تخریب شخصیتی نشده بودم 

 




تاريخ : یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

در تصاویر حکاکی شده بر سنگ های تخت جمشید،

هیچکس عصبانی نیست! 

هیچکس سوار اسب نیست!

هیچکس را در حال تعظیم نمیبینید!

در بین این صدها پیکر تراشیده حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد!

اینها اصالت ما هستند: مهربانی، خوشرویی، قدرت، احترام.

 




تاريخ : یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مامانم : پسرمون شام نخورد .. خاک به سرم .. حتمأ معتاد شده !
بابام : نه بابا حتماً بیرون یه چیزی با اون دخترا کوفت کرده !
و هیچکس ندانست من هیچوقت کوکو سبزی دوست نداشتم !!!



تاريخ : یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اون چه غلطیه که وقتی اون غلط رو می کنیم، بعدش هر غلطی می کنیم
دیگه نمیتونیم هیچ غلطی برای اصلاح اون غلط بکنیم؟!
.
.
.
.

ازدواج !

 




تاريخ : یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

حالا خوبه خرس طلایی رو آخر شب دادن به جعفر پناهی!
وگرنه دخترا خرسای ولنتاینشونو پس میدادن میگفتن ما هم خرس طلایی میخوایم !!

 




تاريخ : یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

آهاى آقاپسرى که قیافت شبیه جا لباسیه  و هیکلت شبیه نى قلیونه ولى چون ماشین ششصد میلیونی دارى فکر میکنى همه دخترا دنبالتن و واست له له میزنن
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
کاملا درست فکر میکنى نگران قیافتم نباش!

 




تاريخ : یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳ | ۳:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳ | ۳:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

دوستم میگفت : من یه صندوق صدقه تو اتاقم دارم ، صبح به صبح یه مبلغی میندازم توش، تا آخر ماه یجا که شد برمیدارم میکنم تو جیبم...
اینطوری هم هفتاد نوع بلا رو دفع کردم ، هم به یه بدبخت کمک کردم !!

 




تاريخ : شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

اگر گذشته
اذیتم می کند
پس هنوز نگذشته ست …

مورات مونگان

 



تاريخ : شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 یکى از شرکتهـاى پستى هـلند اعلام کرد کسانى که امروز، روز والنتاین، پاکت نامه هـاى داخل کشور رو با یک روژلب قرمز ببوسند دیگر احتیاجى نیست از تمبر استفاده کنند.

 




تاريخ : شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۳ | ٥:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پند یک پدر پیر به فرزندش :
منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا نباش و اشکهایت را با دستان خود پاک کن (همه رهگذرند) 
زبان استخوانی ندارد ولی اینقدر قوی هست که بتواند به راحتی قلبی را بشکند (مراقب حرفهایت باش) 
به کسانی که پشت سرت حرف میزنند بی اعتنا باش آنها جایشان همانجاست دقیقا پشت سرت (گذشت داشته باش) 
عمر من 80 ساله ولی مثل 8 دقیقه گذشت و داره به پایان میرسه (تو این دقیقه های کوتاه کسی  را از دست خودت ناراحت نکن)
نه سفیدی بیانگر زیبایی است و نه سیاهی نشانه زشتی... کفن سفید اما ترساننده است.
انسان به اخلاقش هست نه به مظهرش.
اگرصدای بلند نشانگر مردانگی بود سگ سرور مردان بود.
قبل از اینکه سرت را بالا ببری و نداشته هات را به پیش خدا گلایه کنی نظری به پایین دست خودت بینداز و داشته هات را شاکر باش.
انسان بزرگ نمیشود جز به وسیله ی فکرش

 




تاريخ : شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

تب چهل ودو درجه و لرز و تشنج و پاشویه و مهربانی و مراقبت خودم به خودم ! ( البته تاریخ این مهرورزی گرم! مربوط به پنجشنبه بود.یار گرمابخش من زیادی عجله داشت واسه کادو دادن!)

  




تاريخ : شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مناظر زیبای زمستانی



تاريخ : شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۳ | ۳:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

لبخند هیچ هزینه و کارمزد و مالیاتی ندارد اما سود روزشمار، کوتاه مدت و بلند مدت بسیار دارد. پس ارزانی بدارید بر همگان
 



تاريخ : جمعه ٢٤ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

آدم چیست ؟

آه و دم ...

آه از دمی که

این همه ساعت

طول می‌کشد ...

 

شمس لنگرودی



تاريخ : جمعه ٢٤ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ادیسون به خانه بازگشت یاد داشتی به مادرش داد
گفت : این را آموزگارم داد گفت فقط مادرت بخواند.مادر گفت موضوعش چیست؟ ادیسون گفت من نخواندمش چون برای شما نوشته.

مادر نامه را باز کرد و پس از لحظاتی تامل ، در حالی که اشک در چشمان داشت برای کودکش خواند:
فرزند شما یک نابغه است واین مدرسه برای او کوچک است آموزش او را خود بر عهده بگیرید

سالها گذشت مادرش از دنیا رفته بود . روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن بود در گنجه خانه خاطراتش را مرور میکرد برگه ای در میان شکاف دیوار او را کنجکاو کرد آن را دراورده و خواند.

نوشته بود : کودک شما کودن است از فردا او را به مدرسه راه نمی دهیم.
ادیسون ساعتها گریست.

ودر خاطراتش نوشت :
توماس آلوا ادیسون
کودک کودنی بود که توسط یک مادر قهرمان به نابغه قرن تبدیل شد

 





تاريخ : جمعه ٢٤ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بیست و پنجمین روز از بهمن ماه برابر با چهاردهم فوریه، روزی است که به نام والنتاین نامیده شده. 
والنتاین اولین موردی نبود که با رشد همه گیر و خارق العاده خود در مدت زمانی نه طولانی، به امری آشنا در جامعه ایرانی ما بدل گشت و قطعا آخرین نیز نخواهد بود.
این روزها بسیاری از مردم چه کودک و چه بزرگ، حتی اگر تلفظ صحیح والنتاین را ندانند ولی آشنایی حداقلی با آیین و رسوم این روز به خصوص دارند و گاهاً شمه ای از تاریخچه اش را شنیده اند. تاریخچه ای که عدم وضوح کامل آن در پس پرده افسانه هایی چند پنهان گشته است.والنتاین که بود؟
امروزه کلیسای کاتولیک به این نتیجه رسیده است که حداقل سه قدیس با نام والنتاین وجود داشته اند که همگی به شهادت رسیده اند. از این رو چندین افسانه سعی در بازگویی خاستگاه این آئین دارند.
سده سوم میلادی، روم باستان فرمانروایی به نام کلادیوس دوم داشت که معتقد بود جنگجویانش باید مردانی مجرد باشند. براساس همین اعتقاد ازدواج برای سربازان امپراتوری روم ممنوع گشت. قاطعیت فرمانروای بی رحم، جرأت ازدواج را از تمام سربازان سلب کرد. اما در این بین کشیشی با نام والنتاین، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می‌ ساخت. هنگامی که این عقدهای پنهانی آشکار شدند، والنتاین دستگیر و به اعدام محکوم شد. در زندان به دختر نابینای یکی از زندانبانان دل بست و هنگامی که رهسپار مراسم اعدام بود، کارتی برای دختر نوشت که با این امضا را داشت: از طرف والنتاین تو

 




تاريخ : جمعه ٢٤ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یک عمر
در انتظارِ کسی هستی که درکت کند و تو را
همانگونه که هستی بپذیرد.

و عاقبت درمی یابی که او ، از همان آغاز
خودت بوده ای .

 




تاريخ : جمعه ٢٤ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دروغ بگو ؛ تا باورت کنند....
آب زیرکاه باش ؛ تا بهت اعتماد کنند...
بی غیرت باش ؛ تا آزادی حس کنند ...
خیانت هایشان را نبین ؛ تا آرام باشند ...
کذب بگو ؛ تا عاشقت شوند...
هرچه نداری بگو دارم  و هر چی داری بگو بهترینش را دارم ...
اگر ساده ای ؛
اگر راست گویی ؛
اگر باوفایی 
اگر با غیرتی 
اگر یک رنگی 

همیشه تنهایی ! همیشه تنها!



تاريخ : جمعه ٢٤ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

گاهی انقد تو کارام “دس دس” میکنم
که یهو اطرافیانم پا میشن شروع میکنن رقصیدن !!

 




تاريخ : جمعه ٢٤ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

تو مهربان باش، بگذار بگویند:
-ساده است
-فراموشکار است
-زود میبخشد.

سالهاست دیگر کسی در این سرزمین، ساده نیست...
اما تو تغییر نکن!
تو خودت باش و نشان بده
آدمیت هنوز نفس میکشد

-مهربانم!
همیشه مهربان بمان...

 




تاريخ : جمعه ٢٤ بهمن ۱۳٩۳ | ۱:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عشق شادی ست 
عشق آزادی ست
عشق آغاز آدمی زادی ست


هوشنگ ابتهاج

 



تاريخ : جمعه ٢٤ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دقت کردین که وقتی زیر گلگیر سمت چپ پشتِ ماشین از
قسمت داخلی لک بشه آقایون همون لحظه فهمیدن .
حالا کافیه شما برید موهای مشکی تونو ، بلوند کنید 
شب که میان بعد از یک ساعت و نیم محو موندن و زل زدن میگن :

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
یه فرقی کردی ابرو هاتو برداشتی !؟

 




تاريخ : جمعه ٢٤ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻗﺎﺿﯽ : ﺧﺐ ﺧﺎﻧﻢ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﭼﯽ ﺩﺍﺭﯾﺪ
ﺑﮕﯿﺪ؟
ﺯﻥ : ﺑﭽﻪ ﺍﺯ ﺷﮑﻢ ﻣﻦ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﭘﺲ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﯿﺶ ﻣﻦ
ﺑﻤﻮﻧﻪ !
ﻣﺮﺩ :ﺁﻗﺎﯼ ﻗﺎﺿﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺷﻤﺎ ﯾﻪ ﺳﮑﻪ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﯾﺪ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ و
ﯾﻪ ﻧﻮﺷﺎﺑﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﺪ ﻧﻮﺷﺎﺑﻪ ﻣﺎﻝ ﺷﻤﺎﺱ ﯾﺎ ﻣﺎﻝ ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ؟
ﻗﺎﺿﯽ : ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻨﻘﺪ ﻗﺎﻧﻊ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ... ﺑﭽﻪ ﺑﺎ ﭘﺪﺭﺵ
ﻣﯿﻤﻮﻧﻪ !!



تاريخ : جمعه ٢٤ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺗﻮ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ، ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺩﯾﺪﻡ دختر خانمی که کمالات از سر و رویش می باریدو قبلش ﺑﻐﻞ ﺩﺳﺘﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ اومده سر جای من نشسته.
ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ : ﭼﺮﺍ جای من نشستی ؟؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

ﮔﻔﺖ : ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪﯼ ..!!!

 




تاريخ : جمعه ٢٤ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

من و بارون هر دو منتظریم.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

من منتظرم؛ بارون بیاد و بعدش برم ماشینمو بشورم
اون منتظره؛ ماشینمو بشورم ، بعد بیاد !!

 




تاريخ : جمعه ٢٤ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دیروزت، خوب یا بد گذشت
امروز روز دیگرى است
قدرى شادى با خود به خانه ببر!
راه خانه‌ات را که یاد گرفت
فردا با پاى خودش مى‌آید...

 




تاريخ : پنجشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

سه تا داداش تنبل تن پرور شب میخواستن بخوابن
به هم میگن یکی پاشه چراغ رو خاموش کنه
کسی بلند نمیشه
باهم شرط میبندن که هرکه زودتر یه حرفی زد بلند شه چراغ رو خاموش کنه.
چند روزی شد ازشون خبری نبود تا اینکه همسایه ها در خونشون رو شکوندن سه تاشونو مرده پیدا کردن.
اولی رو غسل دادن و کفن کردن دومی رو هم غسل و کفن کردن سومی رو تا غسلش دادن گفت من زنده ام
اون دوتای دیگه هم گفتن پس پاشو برو چراغو خاموش کن!!



تاريخ : پنجشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دخترِ ایرانی ، مثلِ برنجِ ایرانی می‌مونه !!!

شاید قد و بالایِ خارجیشو نداشته باشه ، ولی‌ یه عطرِ مخصوصِ خودش و داره !!

 




تاريخ : پنجشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۳ | ۳:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



والنتاین، روز عشق و عشقبازیست
حقیقی نیست البته، مَجازیست

مگر یک روزه هم عاشق توان شد؟
تمام سال را یک شب جوان شد؟

کجا یک عاشقی این ادعا کرد
که حق عشق یک روزه ادا کرد ؟

تو سرما میخوری، یک هفته باید
بخوابی تا مگر وقتش سرآید

چگونه عشق را با آن تب و سوز
توان دینش ادا کردن به یک روز ؟

اگر داری خیال رفع تکلیف
بده پنجاه درصد نیز تخفیف

همان یک روزه را هم نیمه اش کن
به کادو دادنی هم بیمه اش کن

بکن با یار عشقی نیمه کاره
بگو باید که برگردم اداره !

ولی گر عاشقی را میشناسی
نباید با والنتاینش بلاسی

که عشق و عاشقی مدت ندارد
غمش روز و شب و ساعت ندارد

 



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۳ | ۳:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۳ | ۱:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺍﮔﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺗﻪ ﮐﺸﯿﺪ ﺑﺸﯿﻦ ﺑﺎ ﺗﻪ ﺩﯾﮕﺶ ﺣﺎﻝ ﮐﻦ !

ﻫﯽ ﻧﺸﯿﻦ ﺑﮕﻮ ﺑﻪ ﺁﺧﺮﺵ ﺭﺳﯿﺪﻡ.

 




تاريخ : پنجشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۳ | ۱:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی
که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است
خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی
ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد
که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی
چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است
مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی
دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی
ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست
بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی
خیال چنبر زلفش فریبت می‌دهد حافظ
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی

 




تاريخ : پنجشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۳ | ۱:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

جهان سوم جایی ست

که مردمش

به فکر آمدنِ یک روزِ خوب هستند،

نه آوردنش ...


میشل فوکو



تاريخ : پنجشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

نوشتن زیباترین کار دنیاست

و زیبــــاتر از آن،

چشمان توست که آن را می خواند

نوشتن یعنی نگاه کردن

در چشم کسی که دوستش داریم

و من برای آنچه هنوز در دست دارم

می نویسم

نه آنچه از دست داده ام

" برای ماندن در یک قدمی لحظه های ناب ... "

 




تاريخ : پنجشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اگر قرار است برای چیزی زندگی خود را خرج کنیم ، بهتر آن است که آنرا خرج لطافت یک لبخند و یا نوازشی عاشقانه کنیم .

 

شکسپیر

 

 



تاريخ : چهارشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۳ | ۳:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بعضی از بانوان محترم  اینقدر قیافشون مظلوم و خوشگله که آدم به خودش میگه:
اگه این قراره با این قیافش دهن منو سرویس کنه،
بذار بکنه ارزش داره !!!

 




تاريخ : چهارشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۳ | ۳:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پسر جوانی که  ﻗﯿﺎﻓﺶ ﻣﺜﻞ ﻻﺳﺘﯿﮏ ﭘﻨﭽﺮ ﻣﯿﻤﻮﻧﻪ در پستی نوشته:
ﺷﺒﺎﻫﺘﯽ ﺍﺳﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ!!
دختره ﻫﻢ ﮐﺎﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﮐﻪ :
ﺁﺭﻩ ﺑﻪ ﺟﻔﺘﺘﻮﻥ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ!!

چه خوب شباهتشون را متوجه شده!



تاريخ : چهارشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۳ | ۳:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دختر خانمی زنگ زده برای بلیط کنسرت گفت :چنـده ؟
گفتند: 40 تومانی ،60 تومانی ،70 تومانی
گفت: اینا چه فرقی میکنن ؟
گفتند : بستگی داره که شما کجا بشینین !
گفت ما سعادت آباد میشینیـم!!!!
.
.
.
.
.
.
.
فروشنده بلیط با لبخندی ملیح از دنیـا رفت...



تاريخ : چهارشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۳ | ۳:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دوره جنگ جهانی دوم یک افسر نازی آلمانی به پاریس آمد و از نقاشی های پیکاسو بازدید کرد.
وقتی چشمش به تابلوی "گرنیکا" ی پیکاسو افتاد که درمورد جنگ جهانی دوم کشیده بود ، با آن ترکیب عجیب رنگ ها، آشوب و بی نظمی که در آن تابلو هست 
به پیکاسو گفت: این کار شماست؟
پیکاسو در پاسخ به او گفت: 
نه، ....این کارِ شماست!

 



تاريخ : چهارشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۳ | ۱:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجری: فامیل چی داری میخونی؟
فامیل: یه مطلب درباره ایدزه
کلاه قرمزی: بده منم ببینم...
مجری: نخیر لازم نکرده،شما نباید اینجور چیزا رو ببینی
فامیل: آقای مجری "ندیدن" رو به این بچه ها یاد نده،"درست دیدن" رو یادشون بده!
مجری: بنده خودم میدونم چجوری این بچه هارو تربیت کنم!
پسرعمه: هه هه هه چقدرم که موفق بودین تا اینجا!
مجری: من همه چیزای بد رو تو این خونه ممنوع میکنم ولی نمیدونم چرا شماها میرین سراغش!
پسرعمه: آقای مجری لذتی که در انجام کارای ممنوع هست در ته دیگ ماکارونی نیست!



تاريخ : چهارشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۳ | ۱:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

شادی
پروانه ای است ، که هر چه تقلا کنی
نمی توانی آن را شکار کنی...

باید آرام باشی
تا روی شانه ات بنشیند .

 




تاريخ : چهارشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید، به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد ،همه گفتند: تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد!

ماری در تله موش افتاد و زن صاحب مزرعه را گزید، از مرغ برایش سوپ
درست کردند، گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند، و گاو را برای مراسم
ترحیم کشتند، و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می کرد و به مشکلی که
به دیگران ربطی نداشت فکر می کرد!!!

 




تاريخ : چهارشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

تازه امروز فهمیدم که کروکودیل برای تولید مثل تخمگذاری میکنه.ﻣﻦ ﻣﻮﻧﺪﻡ این گنده بک ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻧﻤﯿﮑﺸﻪ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﻫﯿﮑﻠﺶ ﺗﺨﻢ
ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ؟! ﻣﺮﺗﯿﮑﻪ ﺳﻮﺳﻮﻝ !

 




تاريخ : سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

امروز تو ۳۰ دقیقه ای که یارو نشسته بود بغل دستم تو تاکسی ،

کف دستش میخارید میگفت : پول داره میاد...

گوشش میخارید میگفت : دارن پشتم حرف میزنن...

کفه پاش میخارید میگفت :پول داره میره...

اصلا  یک درصد به ذهنش نمیرسید که حموم بره شاید درست شه!!

 




تاريخ : دوشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

من موندم چرا گروه 5+1 و ایران 
هی از این کشور به اون کشور میرن ؟
.
.
.
.
چرا تو وایبر یه گروه درست نمیکنن قشنگ باهم حرف بزنن!!

 




تاريخ : دوشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

رفتم خونه رفیقم. خواهرش بدون روسری با یه تیشرت و شلوارک اومد دم در سلام و احوال پرسی و دستش را آورد جلو . منم با کلی خجالت دست دادم وقتی رفیقم اومد ازش معذرت خواستم و گفتم : داداش شرمنده آبجی شما هم آبجی خودمونه. یهو زد توی سرم و گفت:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دیوانه اون داداشم بود!

 




تاريخ : دوشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺯﻧﻬﺎ ﻣﺜﻞ ﻣﯿﻮﻩ ﺍﻧﺪ. ﻫﺮ ﮐﺪﻭﻡ ﺭﻧﮓ، ﺷﮑﻞ، ﻋﻄﺮ، ﻃﻌﻢ ﻭ ﻣﺰﻩ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﻥ . . .
.
.
.
ﻣﺸﮑﻞ بعضی از ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺳﺎﻻﺩ ﻣﯿﻮﻩ ﺍند!!



تاريخ : دوشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

بوسه مادر که با آن پا به عرصه خاکی میگذارد

بوسه عشق که با آن یک عمر زندگی میکند

بوسه خاک که با آن پا به عرصه ابدیت میگذارد

 




تاريخ : دوشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

در دوران نوجوانی با یک چوبدستی دم در آغل گوسفندان می ایستادم

و برای سرگرم کردن خودم هنگام خارج شدن آنها چوبدستی را جلوی پایشان می گرفتم،

طوری که مجبور به پریدن از روی آن می شدند.

پس از آنکه چندین گوسفند از روی آن می پریدند،

چوبدستی را کنار می کشیدم،

اما بقیه گوسفندان هم با رسیدن به این نقطه از روی مانع خیالی می پریدند.

تنها دلیل پرش آنها این بود که گوسفندان جلویی در آن نقطه پریده بودند.

گوسفند تنها موجودی نیست که از این گرایش برخوردار است.

تعداد زیادی از آدمها نیز مایل به انجام کارهایی هستند که دیگران انجامش میدهند؛

مایل به باور کردن چبزهایی هستند که دیگران به آن باور دارند؛

مایل به پذیرش بی چون و چرای چیزهایی هستند که دیگران قبولش دارند.

وقتی خودت را هم صدا با اکثریت می بینی،

وقت آن است که باید بنشینی و عمیقا فکر کنی

دیل کارنگی



تاريخ : دوشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


تو مهمونی یه لیوان داشته باشی بعد ازت بپرسن دوغ یا نوشابه! 

 




تاريخ : دوشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اگه تصاویر اندکی حال به هم زنه معذرت میخوام ولی تقصیر اصلی متوجه آشپزهای همه چیز پز چینیه!!

 




تاريخ : یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

هرگز کتابی به کسی امانت ندهید،

چون به شما برگردانده نمی شود،

من تمام کتابهای کتابخانه ام امانتی است که از دیگران گرفته ام !

آناتول فرانس

 



تاريخ : یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

سه تابچه تو خونه بودن اولی عشق نام داشت دومی محبت نام داشت و سومی دوستت دارم بود . یک روز پدرشان عشق و محبت رابه بازار بردحالا بگو کی خونه مونده؟
نشنیدم بازم بگو؟واقعاً؟!

 




تاريخ : یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

فرشته از شیطان پرسید:

قویترین سلاح تو برای فریفتن انسانها چیست؟

شیطان گفت: به آنها میگویم «هنوز فرصت هست».

شیطان پرسید:

قدرتمندترین سلاح تو برای امید بخشیدن به انسانها چیست؟

فرشته گفت: به آنها میگویم «هنوز فرصت هست!!

 




تاريخ : یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺷﺎﻧﺲ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﺁﺩﻣﻮ ﻣﯿﺰﻧﻪ
ﺑﺪﺷﺎﻧﺴﯽ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺯﻧﮓ ﺑﺮﻧﻤﯿﺪﺍﺭﻩ !
ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﻫﻢ ﮐﻪ ﮐﻼً ﮐﻠﯿﺪ ﺩﺍﺭﻩ!!

 



تاريخ : شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

بیاین الان چند لحظه سکوت کنیم
بخاطر کسایی که رفتن پالتوخزدارخریدن
بخاطر کسایی که چکمه تا زیره زانوخریدن
بخاطر کسایی که چترکلاه وشال خریدن
ولی با نامردی زمستان مواجه شدند و حسرت پوشیدنشون به دلشون موند!

 




تاريخ : شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

تو خیابون از دختره پرسیدم ساعت چنده ؟
گفت : بنویس !
گفتم چیو ؟
گفت شمارمو !

این از برکات این روز پر برکته!

 



تاريخ : شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اعتراف میکنم روز اولی که رفتم مدرسه وقتی برگشتم مادرم خواست بدونه نظرم چیه؟

گفت: پسرم روز اول مدرسه چطور بود؟

گفتم چی؟ روز اول؟ یعنی دوباره هم باید برم؟!!


با تشکر از دوست وبلاگی:  ashkematarsak

 



تاريخ : جمعه ۱٧ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دیشب نرفتم خونه،صبح که رفتم مامانم گفت:دیشب کجا بودی؟گفتم:خونه دوستم!

به ده تا از دوستام زنگ زد :

خدا خیرشون بده هفت تاشون گفتن:دیشب خونه ما بوده!

دوتاشون گفتن : الان اینجاست ولی خوابه بیدار شد میگم زنگ بزنه!

یکیشم گفت: اینجاست داره نماز میخونه نمیتونه صحبت کنه!

لامصب این آخریه خیلی بامرام بود !!


ارسالی از دوست عزیز:اشک مترسک

 



تاريخ : جمعه ۱٧ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

انقلابش اون که موفق شد و ثبات آورد. اسلام گراش اون که پیروزی حزب سکولار رقیب رو تبریک گفت، پلیسشم این که لامصب زبون نمی چرخه( تروخدا ماشالله بگین چشم نخورن) تونس رو می گم! خداییش تونست!

سهندایرانمهر

 




تاريخ : جمعه ۱٧ بهمن ۱۳٩۳ | ٥:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

من اکثر اوقات که ایرانسل پیام میده نخونده پاکش میکنم

امروز ایرانسل پیام داد :
.
.
..
.
.
.
.
.

.

خواهش میکنم بذار حرفمو بزنم اگه غیر منطقی بود بعد پاکش کن !



تاريخ : جمعه ۱٧ بهمن ۱۳٩۳ | ٥:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

هر چه بیشتر بدانیم و آگاهی به دست بیاوریم
کمتر قادر به زندگی کردن با دیگری هستیم
هر چه بیشتر می آموزیم ، 
بیشتر باید در انتظار یک زندگی خالی و تنها باشیم .

ریچارد باخ 



تاريخ : جمعه ۱٧ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اگه دوستای خوبی داشته باشی، مهم نیست زندگی چقدر بد پیش بره، اونا همیشه کاری می کنن بخندی.

کریستین کیت

 

 



تاريخ : جمعه ۱٧ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

به مامانم میگم یه دختری هستش خیلی منو دوست داره ، چی کار کنم؟

میگه : بیخیالش شو!!

میگم چرا مامان؟ دوسم داره !

میگه ، چون کسی که تو رو دوست داره حتما یه ایرادی داره !!



تاريخ : جمعه ۱٧ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ۱٧ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

هرچه کُنی بُکن مَکن ترک من ای نگار من
هرچه بَری بِبر مَبر سنگدلی به کار من
هرچه هِلی بِهل مَهل پرده به روی چون قمر
هرچه دَری بِدر مَدر پرده‌ی اعتبار من
هرچه کِشی بِکش مَکش باده به بزم مدعی
هرچه خوری بخور مخور خون من ای نگار من
هرچه دَهی بِده مَده زلف به باد ای صنم
هرچه نَهی بِنه مَنه پای به رهگذار من
هرچه کُشی بُکش مَکُش صید حرم که نیست خوش
هرچه شَوی بِشو مَشو تشنه بخون زار من
هر چه بُری بِبر مَبُر رشته‌ی الفت مرا
هرچه کَنی بِکن مَکن خانه‌ی اختیار من
هرچه رَوی بُرو مَرو راه خلاف دوستی
هرچه زَنی بِزَن مَزَن طعنه به روزگار من


شوریده شیرازی

 




تاريخ : جمعه ۱٧ بهمن ۱۳٩۳ | ۱:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پسر: ﭼﻄﻮﺭﯼ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ؟
دختر: ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻮ !
پسر: ﺑﺎﺷﻪ ﺑﯿﺎ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺗﻤﺮﯾﻦ ﮐﻨﯿﻢ!
دختر: ﺑﺎﺷﻪ!
پسر: ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ.
دختر: ﻣﻨﻢ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ!ﺧﺐ ﺣﺎﻻ ﺑﺮﻭ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻮ 
پسر: ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ !!

 




تاريخ : جمعه ۱٧ بهمن ۱۳٩۳ | ۱:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ۱٧ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اغلب مردم به قصد فهمیدن گوش نمی دهند
آنها به قصد پاسخ دادن گوش می دهند..

استفان کوی



تاريخ : جمعه ۱٧ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

کیانوش و شیرفرهاد در سریال شبهای برره داشتن شطرنج بازی میکردند. شیرفرهاد با اسب شاه را زد!
کیانوش بهش گفت :با اسب که نمیشه شاه را زد.
شیر فرهاد گفت: این اسب نیست خره ، خر هم نفهمه شاهو میزنه جانشینش میشه!!

 




تاريخ : پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ﺑﻪ ﺑﺪﻧﺴﺎﺯﻫﺎ : ﺑﺪﻭﻥ ﻗﺮﺹ ﻭ ﺁﻣﭙﻮﻝ ﻣﺎﻫﻴﺘﺎﺑﻪ ﺭﻭ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻦ ﺍﺯ ﺯﻣﻴﻦ
ﺑﻠﻨﺪ ﻛﻨﻦ
ﺑﻪ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﺍ: ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺩﺯﺩ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻳﻨﻢ ﺩﺍﺭﻩ ﺭﺍﻫﺸﻮ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻴﺪﻩ
ﺑﻪ ﭘﺰﺷﻜﺎ : میخوان بچاپن.. ﻫﻤﺸﻮﻥ ... ﺑﻼﺍﺳﺘﺜﻨﺎ
ﺑﻪ ﻣﻬﻨﺪﺳﺎ : ویرون شه ﺍﻭﻥ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻫﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﺪﺭﻙ ﺩﺍﺩﻩ
ﺑﻪ ﺷﺎﻋﺮ: ﺳﺎﻗﻴﺘﻮ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻣﻌﺮﻓﻲ ﻛﻦ ﺩﺍﺩﺍﺵ! ﭼﻲ ﻣﻴﺰﻧﻲ ﺍﻳﻨﺎﺭﻭ
ﻣﻴﻨﻮﻳﺴﻲ
ﺑﻪ کارمندا : ﺧﻮﺑﻪ ﺩﻛﺘﺮ ﻧﻴﺴﺘﻲ  ﺁﻗﺎ! ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﺩﻋﺎ ﺩﺍﺭﻱ
ﺑﻪ ﻓﻌﺎﻝ ﺳﻴﺎﺳﻲ: ﺟﺮ ﻧﺨﻮﺭﻱ ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻫﻤﺪﺭﺩﻱ ﻣﻴﻜﻨﻲ
ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻧﻲ ﺳﻴﺎﺳﻲ : ﺟﻴﻚ ﺟﻴﻚ ﻣﺴﺘﻮﻧﺖ ﺑﻮﺩ، ﻓﻜﺮ ﺯﻣﺴﺘﻮﻧﺖ نبود؟
ﺑﻪ ﻛﺎﺭﮔﺮ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﻲ: ﺁﻓﺮﻳﻦ! ﺑﺎ ﻫﻤﻴﻦ ﺳﺮﻋﺖ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺑﺪﻱ ﻳﻪ ﺭﻭﺯﻱﻣﻴﺸﻲ ﺣﻤﺎﻝ
ﺑﻪ ﻃﻨﺰ ﻧﻮﻳﺲ: ﺑﭙﺎ نترکی از خنده ﺑﺎﻧﻤﻚ



تاريخ : پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پس این دو تا کره خر کی میخوان با هم آشتی کنن؟

منظورم کره شمالی و کره جنوبیه!! 
اخه اینا همسایه هستن با هم، خیلی زشته،مردم چی میگن؟



تاريخ : پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳ | ٥:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زمانی که وارد جمعی می شوی ، لباس هایت معرف تو هستند !

و زمانی که خارج می شوی ، افکار و سخنانت .



لئو تولستوی

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

آموخته ام که وابسته نباید شد، نه به هیچکس، نه به هیچ رابطه ای!
و این لعنتی، نشدنی ترین کاری بود که آموخته ام ..

آنا گاوالدا

 

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بچه از باباش میپرسه:ما چقدزیر خط فقریم؟باباش میگه:اگه یارانه مونم قطع کنن میریم صفحه ی قبل!

 




تاريخ : پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

وقتی سرتون درد میگیره شقیقه هاتونو با نوک دو انگشت اشاره و وسط بمالید

شاید سردردتون خوب نشه ولی خیلی کلاس داره...

تو فیلما پولدارا که سر درد میگیرن اینکارو میکنن !!

 




تاريخ : پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دیدى وقتى دستت رو با کاغذ میبرى اذیتت میکنه، میسوزه و از فکرت بیرون نمیره ،
اما مثلا وقتى با چاقو میبرى بعده چند دقیقه فراموش میکنى
در واقع کاغذ از چاقو برنده تر نیست ...
فقط تو انتظار آسیب دیدن از کاغذ رو نداشتی...
حکایت بعضی آدماس !



تاريخ : پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳ | ۳:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳ | ۳:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

گفت یوسف را چو می‌بفروختند
مصریان از شوق او می‌سوختند
چون خریداران بسی برخاستند
پنج ره هم سنگ مشکش خواستند
زان زنی پیری به خون آغشته بود
ریسمانی چند در هم رشته بود
در میان جمع آمد در خروش
گفت ای دلال کنعانی فروش
ز آرزوی این پسر سر گشته‌ام
ده کلاوه ریسمانش رشته‌ام
این زمن بستان و با من بیع کن
دست در دست منش نه بی سخن
خنده آمد مرد را، گفت ای سلیم
نیست درخورد تو این در یتیم
هست صد گنجش بها در انجمن
مه تو و مه ریسمانت ای پیرزن
پیرزن گفتا که دانستم یقین
کین پسر را کس بنفروشد بدین
لیک اینم بس که چه دشمن چه دوست
گوید این زن از خریداران اوست

 

عطار نیشابوری

 




تاريخ : پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳ | ۱:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

تو تاکسی نشسته بودم یه دفه دختر خانمی که کنارم نشسته بود گفت :چی؟
من: هیچی
دختره:چی؟
من:به جان خودم هیچی
دختره:چی؟
من:خدا شاهده هیچی
دختره:چی؟
من:اقای راننده جان مادرت وایسا میخوام پیاده بشم!!
راننده:خفه شو بشین سر جات خانم داره عطسه میکنه !!



تاريخ : چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۳ | ٥:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دختره تو اتوبوس از ایستگاه اول تا اخر دستش تو دماغشه
1ساعت بهش زل زدم بلکه خجالت بکشه
برگشته به من میگه آقا مزاحم نشو من نامزد دارم !!

 




تاريخ : چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دوستی با ابراز تاسف از بدشانسیش می گفت:
تو اخبار میگفت یارو داشته تو کوه قدم میزده یه زمرد پیدا کرده به ارزش چند میلیون دلار! 
اونوقت من دیروز داشتم تو خیابون راه میرفتم یه 1000تومنی دیدم اومدم بردارمش خشتکم پاره شد!!!
3000 تومن دادم خیاط دوختش !!!

 




تاريخ : چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

شیره را از حبه ی انگور سرقت می کنند
شهد را از لانه ی زنبور سرقت می کنند

دست مالیدم به خود، چیزی سر جایش نبود!
سارقان بی پدر بدجور سرقت می کنند!

احتیاجی نیست از دیوار و در بالا روند
سارقان با "کنترل از دور" سرقت می کنند

عده ای راحت میان مبل خود لم می دهند
از طریق عده ای مزدور سرقت می کنند

روز روشن، زنده ها را از میان کوچه ها
مرده را هم نیمه شب از گور سرقت می کنند

برق را از سیم ها و آب را از لوله ها
دود را از حقه ی وافور سرقت می کنند

می برندت سوی خلوت، می کنندت پشت و رو
با زبان خوش نشد با زور سرقت می کنند!

جای اینکه سکه ای در کاسه ی کوری نهند
کاسه را هم از گدای کور سرقت می کنند

نیست چون تفریح و شادی توی این شهر بزرگ
عده ای تنها به این منظور سرقت می کنند!

خواستم دنبال مأموری روم، دیدم ولی
سارقان در پوشش مأمور سرقت می کنند...

"عمران صلاحی"



تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عجیب است که مردم چقدر برای مبارزه با شیطان تلاش می کنند.

اگر همین انرژی را صرف عشق ورزیدن به همراهانشان کنند،

شیطان در تنهایی خود خواهد مرد.

"هلن کلر"



تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳ | ٥:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﯾﺪﻡ ﭘﺸﺖ ﭘﯿﮑﺎﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :
Go With With
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮐﻠﯽ ﺗﺤﻗﯿﻖ ﻭ ﺗﻔﺤص ﺩﺭ ﻣﺘﻮﻥ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ
ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻫﺴﺖ :
... ﺑﺮﻭ ﺑﺎﺑﺎ !!
Go = ﺑﺮﻭ
With = ﺑﺎ
With = ﺑﺎ
ﻣﻤﻠﮑﺖ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ،ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻧﻮﺍﺑﻐﻪ!!



تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اگر خواستی چیزی را پنهان کنی لای یک کتاب بگذار!

این ملت کتاب نمیخوانند..

احمد شاملو



تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یکی از دوستام تعریف می کرد :

بچه بودم ، قرار بود عموم اینا بیان خونمون ، نذری داشتیم 

بابام گفت عموت که اومد میری جلوش.

اگه شیرینی آورده بود میگی عمو خودت شیرینی هستی چرا شیرینی آوردی؟

اگه گل آورد ، میگی عمو خودت گلی چرا گل اوردی؟

منم گفتم باشه .

خلاصه عموم اومد و

دیدم واسه نذری یه گوسفند اورده!

من هم که بچه بودم میفهمی!



تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زنه تو دستشویی با صدای بلند شوهرشو صدامیکنه... 
شوهرش بدو بدو میاد پشت در دستشویی ،میپرسه چی شده ؟ 
آب قطع شده ؟ 
در قفل شده ؟ 
حالت بد شده ؟
زنه میگه : نه ، 
لطفاً مودم رو یکبار خاموش و روشن کن آنتنم رفته!!



تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

گر کرده ای تجارت هندوستان عشق
دانی که ما متاع کدامین جزیره ایم؟ 


اوحدی

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻣﺠﺎﺩﻟﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺩﯾﺎﻧﺖ ﯾﺎ ﺑﯽ ﺩﯾﻨﯽ ﺁﺩﻣﻬﺎ !
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﺪ،
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻧﺼﺎﻑ ﺍﺳﺖ،
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻧﺞ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺪﻭﻫﮕﯿﻦ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ
ﺍﺯ ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﯽﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺷﺎﺩ ﺍﺳﺖ...
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﻭ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺭﺍ ﻭ ﮔﯿﺎﻩ ﺭﺍ ﻭ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ ، ﻣﺤﺘﺮﻡ ﻣﯽﺩﺍﺭﺩ .
"ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ ".....
ﺍﺯ ﻫﺮ ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ !

 




تاريخ : دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

آدم وقتی یه حس تکرار نشدنی رو با یکی تجربه می کنه
دیگه نمی تونه اون حس رو با کس دیگه ای تجربه کنه
بعضی حس ها خاص و ناب هستند ؛ مثل بعضی آدم ها !


ویسواوا شیمبورسکا

 



تاريخ : دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

به بعضی ها باید گفت :
یه قلم و یه کاغذ بهت میدم ... روش خجالت بکش ! ببینم بلدی ؟

 




تاريخ : دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩۳ | ٥:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

مردی به دربار کریم خان زند میرود و با ناله و فریاد میخواهد تا کریمخان را ملاقات کند...
خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را میشنود و دستور میدهد که مرد را به حضورش ببرند.
مرد به حضور خان زند میرسد و کریم خان از وی میپرسد:
چه شده است چنین ناله و فریاد می کنی؟
مرد می گوید دزد، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!
خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟!
مرد میگوید: خوابیده بودم!
خان میگوید: خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟
مرد در این لحظه آن چنان پاسخی میدهد که استدلالش در تاریخ ماندگار میشود و سرمشق آزادی خواهان میگردد. مرد میگوید:
خوابیده بودم، چون فکر میکردم تو بیداری..!
خان بزرگ زند لحظه ای سکوت میکند و دستور جبران خسارت اورا میدهد.



تاريخ : دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

انسان همیشه برای چیزهایی که آرزو می کند قدرت کافی دارد؛ فقط سستی اراده است که نمی گذارد او در راه رسیدن به آرزوی خود گام بردارد.

ژان ژاک روسو

 

 



تاريخ : دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

گاهی اگر یک دوستت دارم را ثانیه ای به تاخیر اندازی سالها دیر میشود.

 




تاريخ : یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اینایی که شکست عشقی میخورن این متن ها رو از کجا میارن که دل آدمو کباب میکنه؟
من که هرچی به خودم فشار میارم فقط این شعره یادم میاد:
باز منو کاشتی رفتی
تنها گذاشتی رفتی
دروغ نگم بجز من
یکی دیگه داشتی رفتی !!

 




تاريخ : یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روزی مردی رو به حکیمی کرد
و گفت: ای حکیم چرا همسرم یک گل رز را که یک روز زنده است
و روز دیگر میمیرد اینقدر دوست دارد
ولی من که هرروز برایش میمیرم وزنده میشم دوست ندارد؟
حکیم لبخندی زد و گفت:خیلی قشنگ بود با وایبر برام بفرستش!!

 




تاريخ : یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

توصیه بابام به من موقع رانندگی:
سر کوچه ها یواش تر بپیچ ؛ 

شاید اونی که از اون ور میاد بی شعورتر از تو باشه !

 




تاريخ : یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

حقیقت این است...

فرودگاهها بوسه های بیشتری از زمانهای ( باهم بودن ) به خود دیده اند!

و دیوار بیمارستانها بیشتر از عبادتگاه ها دعا شنیده اند!!

همه چیز را موکول میکنیم به زمانی که چیزی درحال از دست رفتن است!

 




تاريخ : شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اعتراف میکنم:
یکی از مشکلاتم اینه که بلد نیستم مخ بزنم! 
.
.
.
.
.
.
.
.
.

مادر زادی دل میبرم! 




تاريخ : شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


دستی به خود کشیدم، آراستم تن و رخت
اذن دخول داد و بنشسته بود بر تخت

بادش چنانکه گوئی بر آسمان نشسته
فیس‌اش چنانکه گوئی شاخ زمان شکسته

روی‌اش تُرُش چنانکه سرکه زده به صورت
چنگیزخان به پیش‌اش ارحام صدر و وحدت

گفتم: سلام قربان! البته شرمسارم
یک تن ز والدین‌ام، یک عرض ساده دارم

چشم‌اش به کامپیوتر، گوش‌اش به «آی پَد» بود
در آستینش انگار، هفتاد دست رد بود

گفتم که: میل داریم پیش شما بیائیم
با همسرم در اینجا، همسایۀ شمائیم!

یک عرض ساده دارم، گر وقت میدهیدم
یا اینکه روی نوبت، در لیست مینهیدم؟

زنگ موبایل او زد، برداشت مثل مجنون
با پشت دست خود داد، فرمان به من که: بیرون!

از آخرین ملاقات، الآن دو هفته رفته
دیگر سخن نگفته، با ما درین دو هفته

استاد حجت‌الحق، عالیجناب فرزند
از راه لطف و احسان، گاهی به ما دهد پند:

«لیو. می. الاون. بابی، لیو. می. الاون. مامی!»
دیگر نه یک سلامی، دیگر نه یک کلامی

عالیجناب فرزند، هرگز نداده معیار
کز ما چقدر باشد ارث پدر طلبکار



تاريخ : شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۳ | ٥:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۳ | ٥:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عیب صبح زود بیدار شدن این است که چندساعت بیشتر می‌بینی آدم‌ها دارند به هم دروغ می‌گویند!!

 




تاريخ : شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

لطیفه جالبی بین مردم برزیل رواج دارد که نگرشی در قبال کارهای دولتی به دست می‌دهد:
دو شیر از باغ وحشی می‌گریزند و هر کدام راهی را در پیش می‌گیرند.
یکی از شیرها به یک پارک جنگلی پناه می‌برد، اما به محض آن‌که بر اثر فشار گرسنگی رهگذری را می‌خورد به دام می‌افتد.
ولی شیر دوم موفق می‌شود چند ماهی در آزادی به سر ببرد و هنگامی هم که گیر می‌افتد و به باغ وحش بازگردانده می‌شود حسابی چاق و چله است.
شیر نخست که در آتش کنجکاوی می‌سوخت از او پرسید: «کجا پنهان شده بودی که این همه مدت گیر نیفتادی؟!
شیر دوم پاسخ می‌دهد: «توی یکی از ادارات دولتی». هر سه روز در میان یکی از کارمندان اداره را می‌خوردم و کسی هم متوجه نمی‌شد !!!
«پس چطور شد که گیر افتادی؟!!!
شیر دوم پاسخ می‌دهد: «اشتباها آبدارچی را خوردم» چون تنها کسی بود که کاری انجام میداد و غیبت او را متوجه شدند!!

 




تاريخ : شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﺆﻣﻦ ﮐﺴﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ :
.
.
.
.
.
.
.
.
.

ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ببینه ﺯﻧﺶ ﻫﻢ اوﻧﺠﺎﺳﺖ...!

یعنی ﺣﻮﺭﯼ موری ﺗﻌﻄﯿﻞ...!!

 




تاريخ : شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻳﺎﺩﺵ ﺑﺨﻴﺮ ﻛﺎﻧﺪﻳﺪﺍﻱ
ﺷﻮﺭﺍﯼ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﯼ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺷﻌﺎﺭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﺎﺗﻳﻢ ﺍﯾﻦ
ﺑﻮﺩ :

" ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺭﺍ ﻣﺨﺘﻠﻂ ﻣﻳﻜﻨﻢ "
ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﺑﭽﮕﻲ ﺩﺳﺘﻢ ﺗﻮ ﻛﺎﺭ ﺧﻴﺮ ﺑﻮﺩ !!

 




تاريخ : شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دوست دارم برگردم به اون دورانی که "بابام" بیدارم میکرد و میگفت:

پاشو ببین چه برفی اومده...

ولی انگاری که برف نیست چون دیگه بابام نیست.

 



تاريخ : شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ناصرالدین شاه به کریم شیره ای گفت نام ابلهان عمده تهران را بنویس ! 
کریم گفت به شرط آنکه نام هر کسی را بنویسم عصبانی نشوی و دستور قتل مرا صادر نکنی ! 
شاه به کریم شیره ای قول داد. 
کریم در اول لیست اسم ناصرالدین شاه را نوشت ! ناصرالدین شاه عصبانی شد و خطاب به کریم گفت : اگر ابلهی و حماقت مرا ثابت نکنی میر غضب را احضار می کنم تا گردنت را بزند !
کریم گفت : مگر تو براتی پنجاه هزار تومانی به پرنس ملکم خان نداده ای که برود در پاریس آن را نقد کند و بیاورد؟! 
ناصرالدین شاه گفت : بلی همین طور است. کریم گفت : من تحقیق کرده ام، پرنس همه املاک و اموال خود را در این مملکت نقد کرده و زن و فرزند و دلبستگی هم در این دیار ندارد، ‌اگر آن وجه را به دست آورد و دیگر به مملکت برنگردد و تو نتوانی به او دست یابی چه می گویی!؟ 
ناصرالدین شاه گفت : « اگر او این کار را نکرده و آن پول را پس بیاورد تو چه خواهی گفت ؟»
کریم شیره ای گفت : « آن وقت نام شما را پاک می کنم و نام او را در اول لیست می نویسم !!»


کریم شیره‌ای دلقک مشهور دربار ناصرالدین شاه قاجار بود. از رعایت ادب به شاه و مقربان درگاه و شاهزادگان معاف بود و اجازه داشت هر موقع، در هر کجا، نسبت به هر کس، هرچه دلش می‌خواهد بگوید

در زمان خفقان سیاسی ناصرالدین شاه، کریم شیره‌ای با ایهام و کنایه و با شدیدترین عبارات و الفاظ طنزآمیز از سفرهای شاه قاجار - که در آن زمان هزینه‌های زیادی را درپی داشت - انتقاد می‌کرد و باعث شادی شاهزادگان و درباریان و شخص شاه می‌شد. محبوبیتش نزد شاه باعث شد که زمانی که وی مُرد سه روز عزای عمومی اعلام شود.

کریم احتمالاً بین سنین ۱۸ و ۲۰ وارد تهران شده‌است. او در اصفهان زندگی می‌کرده‌است و همه او را با نام کریم پشه می‌شناختند (به خاطر نیش و کنایه‌هایش).

یکی از متن‌های به جای مانده از بقال‌بازی، تئاتر کریم شیره‌ای است که نسخه‌ای از آن در کتابخانه ملی تبریز موجوداست. کریم شیره‌ای انتقادهای بسیار تندی از شاه و درباریان می‌کرد از جمله، لقب‌های درباریان را به‌شدت و با کلمات زشت مسخره می‌کرد.



تاريخ : جمعه ۱٠ بهمن ۱۳٩۳ | ٥:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


یک روز از یک زوج خوشبخت سوال کردم : دلیل موفقیت شما در چیست ؟ چرا هیچ وقت با هم دعوا نمی‌کنید؟
آقاهه پاسخ داد: من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کردیم
قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا در مورد مسائل کلی نظر بدهم!
گفتم: آفرین! زنده‌باد ! تو آبروی همه‌ی مردها را خریده‌ای ! من بهت افتخار می‌کنم.
حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد اونها حق اظهارنظر داره، چیه ؟
آقاهه گفت: مسائل بی‌اهمیتی مثل این که ما با کی رفت ‌و‌ آمد کنیم، چند تا بچه داشته باشیم، کجا زندگی کنیم، کی خانه بخریم، ماشین‌مان چه باشد، چی بخوریم، چی بپوشیم و ...
گفتم: پس اون مسائل کلی و مهم که تو در موردش نظر می‌دی، چیه ؟
آقاهه گفت: من در مورد مسائل بحران خاورمیانه، نوسانات دلار، قیمت نفت و اوضاع جاری مملکت نظر می‌دهم!!




تاريخ : جمعه ۱٠ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

آدمهای خوشگل یا آدم هایی که خیال میکنند خیلی زرنگند همیشه از آدم تقاضای لطف بزرگی دارند. آن ها چون برای خودشان می میرند خیال میکنند دیگران هم برایشان میمیرند.

جروم دیوید سالینجر

 



تاريخ : جمعه ۱٠ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

یکى از آرزوهام اینه که وقتی آخر دنیا میرسه داور بیاد سوت بزنه بگه :
تازه نیمه اول تموم شده!
زمینها را عوض کنید...!

بعد ما بریم اروپا . اونا بیان ایران!
آى بخندیم...!

 




تاريخ : جمعه ۱٠ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

سگ اینجوری فکر میکنه :

این آدم به من غذا میده ، نازم میکنه ، دوستم داره " حتما خداست "

ولی گربه اینجوری فکر میکنه :

این آدم به من غذا میده ، نازم میکنه ، دوستم داره " حتما من خدام "

به این میگن : گربه صفتی

حکایت بعضی از آدم هاست...

 




تاريخ : پنجشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

وزیر کار فرمودند :
مشکل ما نقدینگی و نبود کار نیست، بیکاران مهارت ندارند!!! (این جمله واقعیست )

 

پس از استدلال بسیار زیبای وزیر کار پیش بینی می شود شاهد شنیدن جملاتی مشابه جملات زیر، از سوی برخی مسؤولان باشیم:
وزیر مسکن :
مشکل گران بودن خانه نیست، مردم پول ندارند!
وزیر رفاه :
تعداد افراد زیر خط فقر بالا نیست، مردم حقوقهایشان پایین است!
فدراسیون فوتبال :
تیم ملی فوتبال ضعیف نیست، تیمهای دیگر فوتبال قوی هستند!!
وزیر بهداشت :
سوسیس ها و کالباس ها مشکل بهداشتی ندارند، افرادی که ساندویچ میخورند سوسول هستند!!
وزیر بهداشت :
آنفلوانزای نوع A آنقدرها هم خطرناک نیست، بنیه مردم ضعیف است.!!
وزیر راه :
هواپیماهای ما مشکل ندارند، مردم ما زود می میرند…!

 




تاريخ : پنجشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

گفتم به خدا که در و گوهر خودتی

آن تنگ نمک ، قند مکرر خودتی 

در قلب من ای دوست بجز مهر تو نیست

خندیدی و گفتی که برو خر خودتی !!

 




تاريخ : پنجشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﺯ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ ﯾﮏ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺑﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ!
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﮑﺮﺍﺭ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻧﮑﺎﺭ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﮑﺮﺍﺭِ ﺍﻧﮑﺎﺭِﻫﻤﯿﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ!
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﻮﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﮐﻨﺎﺭِ ﺳﻮﺧﺘﻦِ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ!
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺑﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺎﺧﺘﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺧﺘﻦِ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ!
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﺱ میﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ ﯾﮏ ﭘﺮﻭﺍﺯِ ﺑﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ
ﻭﺍﺳﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭِ ﺍﻧﮑﺎﺭِ ﺩﻝِ ﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ ...!

 




تاريخ : پنجشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 دو تا خانم کنار هم ساکت نشسته بودن!!

 



تاريخ : پنجشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

انتظار شعور داشتن از بعضیا مثل اینه که در ایستگاه اتوبوس وایسی و منتظر آمدن هواپیما باشی !

  



تاريخ : پنجشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بعضیا میگن « رفیق » مثل لیمو شیرینه بعد یه مدت تلخ میشه !

اما یکی نیست به این بعضیا بگه لیمو شیرین همیشه شیرینه

تا چاقو به جیگرش نزنن تلخ نمیشه!!!

 




تاريخ : پنجشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زمانِ حالی وجود ندارد!
فقط آینده است
که نزدیک می شود
وَ گذشته ای که آرام آرام دور ...

جورج کارلین



تاريخ : پنجشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

تو یه آزمون استخدام واسه سازمان سیا :

سه نفر به مرحله پایانی رسیدند
یه ایتالیائی، یه ژاپنی و یه ایرانی .
آخرین امتحان این بود که به هر کدوم یه تفنگ دادن و گفتن :
باید این اسلحه رو بردارید و برین تو این اتاق و همسرتون رو بکشید .
مرد ایتالیائی به گریه افتاد و گفت من اینکارو نمیتونم بکنم 
مرد ژاپنی رفت تو اتاق و با گریه برگشت وگفت منم نمیتونم اینکارو بکنم 
مرد هموطن رفت تو اتاق ، بعد از چند دقیقه سر و صدا و جیغ و داد از اتاق اومد بیرون .
گفتن چیکار کردی ؟
گفت تو اسلحه گلوله قلابی گذاشته بودن با صندلی کشتمش !!!

 




تاريخ : چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

طوری بخند

که حتی تقدیر شکستش را بپذیرد،

طوری عشق بورز

که حتی تنفر راهش را بگیرد و برود،

و طوری خوب زندگی کن

که حتی مرگ از تماشای زندگیت سیر نشود!

این زندگی نیست که می گذرد، ما هستیم که می گذریم

پس، با هر طلوع و غروب لبخند بزن و مهربان باش ...

 




تاريخ : چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

حرف هایت راباکسی بزن
که باجغرافیای کلماتت آشناست کسی که می تواند
وقت هایی که شبیه یک کوه یخی ، آفتابی شود و آبت کند
آرام...آرام...

 




تاريخ : چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

آخرین جملات یک سوسک هنگام کشته شدن توسط یک مرد:
بکش . آره بیا منو بکش بدبخت،
تو حسودیت میشه، از این که زنت عین سگ از من میترسه
ولی از تو نمیترسه!!!

 




تاريخ : چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳ | ۳:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روزی مریدی بر شیخ عیان گشته و اذعان بداشت که یا شیخ ،آیا در باب ملیت حضرت آدم و حوا ، تفحص گشته ؟ 

برخی آنان را انگلیسی و برخی فرانسوی میدانند ؟!!!!
شیخ که به تازگی از سفر بازگشته بود ، دستی برمحاسن کشید و گفت : وقتی که نه لباسی برای پوشیدن و نه خانه ای برای سُکنی داشته اند و تنها آذوقه آنان یک سیب بوده که خوردن آن هم جُرم محسوب میشده و با این همه مصیبت باز هم فکر میکردند در " بهشت " ساکن هستند ، بطور قطع الیقین " ایرانی " بوده اند . 
مرید از این ظرافت سخن ، گریبان خویش بصورت ضربدری دریدندی و سر به بیابان نهادندی...

 




تاريخ : چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳ | ۳:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

شنیدم که دزدی زبل نیمه شب
ربود از طویله خر مش رجب
رجب تا که شستش خبر دار شد
جهان پیش چشمش شب تار شد
درون طویله دو زانو نشست
زمین و زمان را دم فحش بست
یکی گفت تقصیر از آن توست
که قفل طویله نبستی درست
یکی گفت گیرید معمار را
بنا کرده کوتاه دیوار را
یکی گفت تقصیر از شحنه هاست
که هر روز بر پا چنین صحنه هاست
یکی گفت: نه، بوده تقصیر خر
چرا ؟ چون که می کرد اگر عر و عر
و یا یک کمی جفتک و گرد و خاک
مسلم که آن دزد می زد به چاک
شنیدم که با غیض مشدی رجب
در آن بین می گفت : یاللعجب
که هر کس به نوعی ست در اشتباه
فقط دزد در این میان بی گناه.

 




تاريخ : چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳ | ۳:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زندگی به من آموخت:

تنها چیزی که با مرور زمان درست میشود، ترشی است!

بقیه چیزا با داشتن پول در لحظه درست میشه!!

 




تاريخ : چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳ | ۳:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


وای که ردپای دزد آبادی ما،
چقدر شبیه چکمه های کدخداست!
روزیکه ردپای بجا مانده،
شبیه چکمه های کدخدا بود!!
یکی میگفت:
دزد چکمه های کدخدا را دزدیده...
دیگری میگفت:
چکمه های دزد
شبیه چکمه کدخدا بوده،
و هرکسی بطریقی واقعیت را توجیه میکرد...
دیوانه ای فریاد برآورد که:
مردم !...
دزد، خود کدخداست!!!...
اهل آبادی پوزخندی زدند و گفتند:
کدخدا ! ..
به دل نگیر،
او مجنون است،
دیوانه است...
ولی فقط کدخدا فهمید
که تنها عاقل آبادی اوست..
از فردای آن روز،
دیگر کسی آن مجنون را ندید!!...
و وقتی احوالش را جویا میشدند،
کدخدا میگفت:
دزد او را کشته است!!!...
کدخدا واقعیت را میگفت؛ ولی درک مردم از واقعیت، فرسنگها فاصله داشت...
شاید هم از سرنوشت مجنون میترسیدن.

 

سیمین بهبهانی

 



تاريخ : چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳ | ۳:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻣﻌﺎﻭﻥ ﺭﺋﯿﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ ﺩﺭ ﻧﺸﺴﺖ ﺧﺒﺮﯼ ﺧﻮﺩ ﭘﯿﺮﺍﻣﻮﻥ عیدی کارمندان
ﮔﻔﺖ : «ﮐﺎﺭﻣﻨﺪﻫﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻥ، ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺘﻦ عیدی بخوان!!

 




تاريخ : چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

من هیچوقت شکست نخورده ام، 
فقط هزاران راه را رفته ام که به کارم نیامده اند!

توماس ادیسون

 



تاريخ : سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

انگشتهای دستمان 
یکی کوچک ، یکی بزرگ
یکی بلند و یکی کوتاه
یکی قوی و یکی ضعیف

اما هیچکدام دیگری را مسخره نمیکند ...
هیچکدام دیگری را له نمیکند

و هیچکدام برای دیگری تعظیم نمیکند
آنها کنار هم یک دست میشوند و کار میکنند

گاه ما انسانها اگر از کسی بالاتر بودیم , لهش میکنیم و اگر از کسی پایینتر بودیم او را میپرستیم

شاید بخاطر همینکه یادمان باشد ، 
نه کسی بنده ماست ,
نه کسی خدای ما ، خداوند انگشت ها را اینگونه آفرید

باهم باشیم و کنار هم ، 
آنگاه لذت یک دست بودن را میفهمیم.




تاريخ : سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روباهی از شتری پرسید :
«عمق این رودخانه چه اندازه است؟»

شتر جواب داد: « تا زانو »
ولی وقتی روباه توی رودخانه پرید، آب از سرش هم گذشت و همین طور که دست و پا می‌زد به شتر گفت: 
«تو که گفتی تا زانو ! »

شتر جواب داد: « بله، تا زانوی من، نه زانوی تو »

هنگامی که از کسی مشورت می‌گیریم یا راهنمایی می‌خواهیم باید شرایط طرف مقابل و خودمان را هم در نظر بگیریم.

لزوما" هر تجربه‌ای که دیگران دارند برای ما مناسب نیست...



تاريخ : دوشنبه ٦ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دﺭ ﺷﻬﺮﯼ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﯾﻜﺎ، ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺮﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽﻛﺮﺩ ﻛﻪ
ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﭽﻪﺩﺍﺭ ﻧﻤﯽﺷﺪ. ﺍﻭ ﻧﺬﺭ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﭽﻪﺩﺍﺭ ﺷﻮﺩ،
ﺗﺎ ﯾﻚ ﻣﺎﻩ ﺳﺮ ﻫﻤﻪ ﻣﺸﺘﺮﯾﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﺍﯾﮕﺎﻥ ﺍﺻﻼﺡ ﻛﻨﺪ .
ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﻭ ﺑﭽﻪﺩﺍﺭ ﺷﺪ ! ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﯾﻚ
ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﻓﺮﻭﺵ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎﺋﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺷﺪ . ﭘﺲ ﺍﺯﭘﺎﯾﺎﻥ
ﻛﺎﺭ، ﻫﻨﮕﺎﻣﯿﻜﻪ ﻗﻨﺎﺩ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﭘﻮﻝ ﺑﺪﻫﺪ، ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺮ ﻣﺎﺟﺮﺍ
ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ. ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺮ ﺧﻮﺍﺳﺖ
ﻣﻐﺎﺯﻩﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﺪ، ﯾﻚ ﺟﻌﺒﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﻭ ﯾﻚ ﻛﺎﺭﺕ
ﺗﺒﺮﯾﻚ ﻭ ﺗﺸﻜﺮ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﻗﻨﺎﺩ ﺩﻡ ﺩﺭ ﺑﻮﺩ . ﺭﻭﺯ ﺩﻭﻡ ﯾﻚ ﮔﻞ
ﻓﺮﻭﺵ ﻫﻠﻨﺪﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﻛﻪ ﺧﻮﺍﺳﺖ
ﺣﺴﺎﺏ ﻛﻨﺪ، ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺮﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ . ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ
ﻭﻗﺘﯽ ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺮ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻣﻐﺎﺯﻩﺍﺵ ﺭﺍﺑﺎﺯ ﻛﻨﺪ، ﯾﻚ ﺩﺳﺘﻪ
ﮔﻞ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﯾﻚ ﻛﺎﺭﺕ ﺗﺒﺮﯾﻚ ﻭ ﺗﺸﻜﺮ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺵ
ﺩﻡ ﺩﺭ ﺑﻮﺩ . ﺭﻭﺯ ﺳﻮﻡ ﯾﻚ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ
ﻛﺮﺩ . ﺩﺭ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺮﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺍﺯ ﮔﺮﻓﺘﻦ
ﭘﻮﻝ ﺍﻣﺘﻨﺎﻉ ﻛﺮﺩ . ﺣﺪﺱ ﺑﺰﻧﯿﺪ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ
ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺮ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻣﻐﺎﺯﻩﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﺪ، ﺑﺎ ﭼﻪ ﻣﻨﻈﺮﻩﺍﯼ
ﺭﻭﺑﺮﻭﺷﺪ؟ ﻓﻜﺮﻛﻨﯿﺪ .
.
.
.
.
.
.
.
ﭼﻬﻞ ﺗﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺩﻡ ﺩﺭ ﺻﻒ ﻛﺸﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻏﺮ ﻣﯽﺯﺩﻧﺪ ﻛﻪ
ﭘﺲ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺗﯿﮑﻪ ﭼﺮﺍ ﺑﺎﺯﻧﻤﯿﮑﻨﻪ !!

 




تاريخ : دوشنبه ٦ بهمن ۱۳٩۳ | ٥:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بچه تر که بودم... 
نردبان می گذاشتم بروم روی بام ، 
شاید خدا را ببینم 
خدا را که نه، 
ولی خنده های دختر همسایه ... 
برای خود (خدا)یی بود !

محمد اسکویی



تاريخ : دوشنبه ٦ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺭﺳﯽ،

ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﺷﺎﻥ ﻣﯽ

ﮐﺮﺩﯼ ...

ﺍﺯ ﺑﺲ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺁﺷﻨﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ;

آنقدر ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻭﺍﺩﺍﺭ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﯽ ...

ﺍﻣﺎ ﺑﺮ ﻋﮑﺲ،

ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ

ﮐﻨﺎﺭﺷﺎﻥ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﮏ ﺟﺎﯼ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﻟﻨﮕﺪ...

همه اش ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯽ ﮐﺎﺵ ﺩﯾﺮﺗﺮ ﻣﯽ ﺩﯾﺪمش ،ﮐﺎﺵ ﺍﺻﻼ ﻧﻤﯽﺩﯾﺪمش...

ﺍﺯ ﺑﺲ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺍﻧﺪ، ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﺒﺎﺷﯽ.

ﻟﻌﻨﺘﯽ ﻫﺎ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻏﺮﺑﺖ ﺷﺎﻥ ﻭﺍﮔﯿﺮ ﺩﺍﺭﺩ !

 




تاريخ : دوشنبه ٦ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

گلوله نمی دانست،
تفنگ نمی دانست،
شکارچی نمی دانست؛
پرنده داشت برای جوجه هایش غذا میبرد...

خدا که می دانست!
نمی دانـست؟ 

حسین پناهی

 



تاريخ : دوشنبه ٦ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

این که قلعه نویی و درخشان از مربی‌گری کیروش انتقاد می‌کنند مثل اینه که امیر تتلو و ساسى مانکن از خوانندگى ابى انتقاد کنند!!

 




تاريخ : یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

پیر مردی به زن پیر خود پیشنهاد می دهد که
بیا یاد قدیم ها با هم قراری بگذاریم توی پارک.
همسر پیرش می پذیرد. ساعتی تعیین قرار می کنند. 
پیرمرد سر ساعت محل قرار حاضر می شود اما از پیرزن خبری نمی شود. 
دو ساعتی منتظر می ماند اما پیرزنی نمی آید.!
پیرمرد عصبانی می آید خانه.
می بیند پیرزن نشسته و دارد گریه می کند..!
می پرسد چرا داری گریه می کنی حالا.؟
پیرزن می گوید: به این خاطر که مثلاً پدرم اجازه نداد بیام بیرون!!

 




تاريخ : یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

طنز تصویری در ...



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

من موىِ خویش نه از آن رو سیه کنم
تا باز نوجوان شوم ، از نو کنم گناه
چون جامه ها به وقتِ مصیبت سیه کنند
من موى در عزاىِ جوانى کنم سیاه


خاقانى

 

 
 


تاريخ : یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یکی میگفت با یکی از همکاران بحث میکردم توهین کرد جوابشو ندادم.
دوستی بهم گفت آفرین شعور بالایت را نشون دادی با این سکوت.
امروز همون دوست با همون همکارمون بحث شون شد
شنیدم که داشت بهش میگفت : من فلانی نیستم مثه بُــز نگات کنما
میزنم داغونت میکنم!!

 




تاريخ : یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳ | ۳:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

آمریکا: شما خلاف می کنید ، پلیس شما را دستگیر میکند. احیاناً آن وسط مقادیری مشت و لگد توسط افسر پلیس دریافت میدارید. یک نفر از این صحنه فیلم میگیرید و در اینترنت پخش می کند. 

صحنه ضرب و شتم شما از ۲۲۲ کانال خبری و سیاسی پخش میشود. پلیس رسوا می شود. پلیس از مردم آمریکا عذرخواهی می کند. پلیس ۱۵ میلیون دلار به شما غرامت می دهد. شما نیز به خاطر جرمی که مرتکب شده اید مجازات می شوید.

ایتالیا: شما خلاف می کنید ، پلیس شما را دستگیر می کند. شما به پلیس رشوه می دهید. شما آزاد می شوید!

فرانسه: شما خلاف می کنید اما پلیس شما را دستگیر نمی کند چون فعلاً به خاطر حقوق پایینش در حال اعتصاب است.

انگلیس: شما خلاف می کنید و پلیس یک مسلمان سیاه پوست عرب را به جای شما دستگیر می کند.

آلمان: شما خلاف می کنید و سگ های پلیس ردتان را پیدا می کنند و شما را دستگیر می کنند.

سوئیس: شما خلاف نمی کنید پس نیازی به حضور پلیس نیست.

چین: شما خلاف می کنید. شما اعدام می شوید!

هندوستان: شما خلاف می کنید. پلیس شما را دستگیر می کند و شما عاشق دختر رییس پلیس می شوید و توسط اون دختر از زندان فرار می کنید و در حالیکه دو تایی آواز میخوانید و دور درخت می چرخید و روسری دور گردن معشوقه تان می پیچید و هی دستش را می گیرید و می کشید و ول میکنید به دوردست ها فرار می کنید.

روسیه: شما خلاف می کنید اما قبل از آنکه توسط پلیس دستگیر شوید توسط گروه های رقیب کشته می شوید

و ایران: هی شما خلاف می کنید… هی پلیس خلاف می کنه !

 



تاريخ : یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳ | ۳:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
دختری با مادرش در رختخواب
درددل می کرد با چشمی پر آب

گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!

سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد

هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته!

مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت:

دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود
    
 



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳ | ۳:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

همین دقایقی پیش جاتون خالی داشتم یه لواشک ترش وخوشمزه میخوردم

انداختمش تو رب انار اینقدر ملچ ملوچ کردم

یه تیکه ترشش رفت لای دندونم خیلی ترش بود

بعدش یه آلوچه ترش نمک زدم شور شد خیلی ملس و خوشمزه شد

مدیونید اگه فکر کنید خواستم دهنتونو آب بندازم … 

 



تاريخ : یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

استادم گفت : زندگی را تعریف کن…
گفتم..زندگی تعریف کردنی نیست…
ناراحت شد و نمره ام را صفر داد…
سالها بعد که او را دیدم که پیر شده بود و عصا به دست راه می رفت …
جلو رفتم و گفتم : زندگی را تعریف کن
ارام خندید و گفت نمره ات بیست…زندگی را باید زیست.
گفتم اون موقع باید بیست میدادی مشروط نشم.

یه لگد زدم انداختمش تو جوب فرار کردم!!

 




تاريخ : یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ساعت آخر بود، ...

دخترک گوشه کلاس تنها و آرام نشسته و به چهره مهربان معلم چشم دوخته. یکی از بچه ها می خواهد چیزی بخورد که معلم می فهمد.

با مهربانی می گوید :

بچّه ها زنگ آخره ! اگه سر کلاس چیزی بخورین نمی تونین توی خونه غذای خوشمزه مامانتون رو بخورین!

چند نفر با خنده و شوخی می گویند اگه غذا نداشتیم چی؟

دخترک در گوشه کلاس آرام زمزمه می کند: اگه مامان نداشتیم چی ... ؟!



تاريخ : شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

حتما ﻧﺒﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﭘﺪﺭﺕ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﺎ ﺗـﻮ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﯿـﺰﺍﺭ ﺑﺎﺷﯽ ؛

ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﯾﺎﻓﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﮐﻪ

ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻨﺸﺎﻥ ، ﮔﻔﺘﻨﺸﺎﻥ ،

ﻧﮕﺎﻫﺸﺎﻥ ﻭ حتا ﻟﺒﺨﻨﺪﺷﺎﻥ ﺩﺭ ﺗـﻮ ﺑﯿـﺰﺍﺭﯼ ﻣﯽ ﺭﻭﯾﺎنـد .

ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺩﻭﻟﺖ ﺁﺑﺎﺩی



تاريخ : شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زندگی همین است...

به یک گل می ماند

که شاد و خندان توی چمن شکفته می شود

یک بز سر می رسد،

می بلعدش ،

و همه چیز تمام می شود !!

 آنتون چخوف

 



تاريخ : شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

از جلوی پارک خونمون رد میشدم

دیدم یه دختر خارجی با حالتی افسرده داره عکس میگیره

رفتم جلو بهش گفتم :  ? can u speak english

انگار دنیارو بهش داده بودن

با کلی شوق و ذوق گفت : Yeeeeees ,I caaaaaan!!!!!!

زدم رو شونـش گفتم :

” sorry , I can’t … !!



تاريخ : شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳ | ٥:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

از عجایب زنها :
.
.
.
.
.
.
وقتی عصبانی میشه به مدت 6 ساعت با سرعت نور حرف میزنه !
آخر سر پاشو میندازه رو اون یکی پاشو میگه :
دهنمو باز نکن ، بزار ساکت بمونم بهتره ! 



تاريخ : شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

از عشق های یه طرفه متنفرم :
مثل عشق به ته دیگ سیب زمینی
عشق به پنیر تبریز
عشق به بستنی میوه ای با دوتا اسکوپ شاتوت
عشق به آب زرشک
عشق به ذرت مکزیکی !!!



تاريخ : شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻭﺍﻻ ﻣﺎ ﺑﭽﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻫﻤﺶ ﺍﻭﻥ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻣﺠﺮﯼ
ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻪ ﺑﻮﺩﺍ
ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺭﺿﺎﯾﯽ !
ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺷﻤﺎ …
ﻣﺎﻡ ﻣﯿﮕﻔﺘﯿﻢ : ﻣﺎ؟
ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺑﻌﻠﻪ ﺷﻤﺎ ﮐﻪ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﻧﺸﺴﺘﯽ، ﯾﮑﻢ
ﺑﺮﻭ ﻋﻘﺒﺘﺮ ﺑﺸﯿﻦ !
ﻣﺎﻡ ﻣﯿﺮﻓﺘﯿﻢ ﻋﻘﺐ !
ﺑﻌﺪ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﯾﮑﻢ ﻋﻘﺒﺘﺮ !
ﺁﻗﺎ ﻣﺎﻡ ﺗﺎ ﻧﺰﺩﯾﮑﯿﻬﺎﯼ ﺩﺭ ﻭﺭﻭﺩﯼ ﻣﯿﺮﻓﺘﯿﻢ ﻋﻘﺐ ﮐﻪ ﻧﮑﻨﻪ
ﻟﺞ ﮐﻨﻪ ﮐﺎﺭﺗﻮﻥ ﻧﺸﻮﻥ ﻧﺪﻩ !..
ﯾﻌﻨﯽ ﯾﻪ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺍﺳﮑﻮﻻﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﺍﯼ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﻣﺎ !..
ﯾﺎﺩﺵ ﺑﺨﯿﺮ

 



تاريخ : شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

نه که از مردن بترسم
فقط نمی خوام وقتی مرگ از راه می رسه
اونجا باشم!

 وودی آلن



تاريخ : جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پولداری
منش است و ربطی به میزان دارایی ندارد.

گدایی
صفت است ربطی به بی پولی ندارد.

دانایی
فهم و شعور است و ربطی به مدرک تحصیلی ندارد.

نادانی
یاوه گویی است و ربطی به زیاده گویی ندارد.

دشمن
نمایشی از کمبودها و ضعف های خویش است و ربطی به بدسرشتی و بدخواهی طرف مقابل ندارد.

یار
همدلی است و ربطی به همراهی و پر کردن کمبود ندارد.

یه مشت از نقطه های ریز که وقتی کنار هم قرار می گیرن یه خط رو میسازن به اسم زندگی...

 



تاريخ : جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

قبلنا فکر می کردم لذت بخش ترین جویدنیه دنیا آدامسه تا اینکه
.
.
.
خرخره بعضیا نظرمو جلب کرد !!

 




تاريخ : جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳ | ٥:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳ | ٥:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اگر استراحت کافی داشته باشید،

ورزش کنید،

روغن مصرف نکنید و سیگار نکشید و از استرس دور باشید،

باز هم خواهید مرد... !

پس هر کاری دوست دارید بکنید!

 




تاريخ : جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳ | ۳:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

کاش

کسی می آمد

دستم را می گرفت

و می گفت

برویم...

هرکجا که می خواهی

من می آیم پابه پای تو...

 




تاريخ : جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳ | ۳:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

کجایی دختر ِ کافه؟ بیاور زود چایت را
میان ِ سینه ی ِ نقره دو فنجان ِ طلایت را

رها کن مشتری ها را، بیا بنشین کنار ِ من
بگردان آن نگاه ِ سرکش و بی اعتنایت را

در از تو قفل کن بنویس پشت ِ شیشه تعطیل است
خودم پُر می کنم جای ِ غریب و آشنایت را

هلو و سیب و نعناع را رها کن لب بده لطفن
تعارف کن کمی قلیان ِ طعم ِ بوسه هایت را

خمار ِ خمره ی ِ چشم ِ توام پیکی لبالب کن
بزن برهم دو پلک ِ شوخ و شنگ و دلربایت را

میایی میروی بره! خرامانی و بازیگوش
نمی بینی مگر گرگی زده زل ساق ِ پایت را؟

بیاور نان ِ داغ ِ گردنت را و به همراهش
بده بی پُرس و جو پُرسی کباب ِ جوجه هایت را

سماور جوش و قوری پُر بخار و منقلت غوغا
نمایان کردی از بس آتش ِ سرخ ِ حنایت را

بزن بر قوس ِ شهرآشوب ِ خود هاشور ِ رقصا رقص
پریشان تر کن آن موهای ِ بر شانه رهایت را

چرا با من غریبی میکنی؟ ای من فدای ِ تو
به "تو" تبدیل کن عشقم پس از اینها "شما"یت را

ندارد سود لجبازی، خودت را خسته کمتر کن
به من تسلیم کن آغوش ِ بی چون و چرایت را

هر آنچه از تو گفتم لفظ بازی در تغزل بود
وگرنه هیچ کس جز من ندیده محتوایت را

*شهراد میدری*



تاريخ : جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روزی روزگاری الاغ های دهی از پالان دوزشان ناراضی بودند و شاکی، زیرا پالانی که برایشان میدوخت پشت شان را زخمی میکرد
در نهایت تصمیم گرفتند که جایی جمع شوند و دعایی بکنند تا شاید پالان دوز دیگری به ده شان بیاید.
دعاهایشان قبول درگاه آمد و پالان دوزی جدید وارد دهشان گشت .
اما چه فایده که این پالان دوز هم لنگه همان پالان دوز سابق... 
پالان راحتی بر تن خر ها نمیدوخت.
بازهم تصمیم گرفتند که جمع شوند و برای آمدن پالان دوز جدید دعایی بکنند
 که این بار نیزدعایشان مقبول گردید و پالان دوز جدید هم آمد، اما افسوس که باز هم پالان شان راحت نبود و پشتشان همچنان زخمی...
هی جمع شدند و هی دعا کردند و این پالاندوز آمد و آن پالاندوز رفت
اما زخم پشتشان خوب نشد که هیچ بدتر هم شد
تا اینکه تصمیم گرفتند جمع شوند واین بار نه برای رهایی از پالان دوز بلکه برای رهایی از خریت خود دعایی بکنند...




تاريخ : پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اگر همیشه راست بگویی
نیازی نیست چیزی را به خاطر بسپاری!

 مارک تواین



تاريخ : پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

میگن به هرچی بخندی سرت میاد ...
.
.
.
.
.
.
.
خدایــا ! من به خوشگلی کی خندیدم آخه ؟!



تاريخ : پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻭﻗﺘﯽ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻬﺘﻮﻥ ﻣﯿﮕﻪ “ﺧﻮﺵ ﺑﮕﺬﺭﻩ” ...

ﯾﻌﻨﯽ ایشاله ﺑﺮﯼ ﺯﯾﺮ ﺗﺮﯾﻠﯽ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ !



تاريخ : پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻧﮕﺎﻩ ﻫﺎ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﭘﺮﺩﻩ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ نمایش ﻓﻴﻠﻢ
ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ . ﺩﺭ ﺁﻏﺎﺯ، ﻓﻴﻠﻢ ﺳﻘﻒ ﻳﮏ ﺍﺗﺎﻕ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ
ﻣﻴﺪﺍﺩ . ﺩﻭ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺳﻘﻒ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﻮﺩ، ﺳﻪ
ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ، ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﻭ ... ﻫﺸﺖ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻭﻝ
ﻓﻴﻠﻢ ﻓﻘﻂ ﺳﻘﻒ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﻮﺩ؛
ﺻﺪﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺣﺎﺿﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﺮﮎ
ﺳﻴﻨﻤﺎ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ
ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ یک شخص ﻗﻄﻊ ﻧﺨﺎﻋﻲ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ ﺭﻭﻯ ﺗﺨﺖ
ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺯﯾﺮﻧﻮﯾﺲ ﺷﺪ:
ﺍﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎ ۸ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯾﻦ فرد
ﺑﻮﺩ ﻭ ﺷﻤﺎ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﺪ همین زمان کوتاه را تحمل کنید.



تاريخ : پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانی، از روان‌پزشک پرسیدم
شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانی به بستری شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخوری،
یک فنجان و یک سطل جلوی بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالی کند.
من گفتم: آهان ! فهمیدم. آدم عادی باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادی درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد.
شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد یا کنار در ؟!!



تاريخ : پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عاقلترین مردم کسی است که در مجازات کردن نادان از سکوت فراتر نرود …

 




تاريخ : چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دوستت دارم
بی هیچ ضمانتی که از تو بخواهم
دوستت دارم
عشقی بدان سان که مرگ را بمیراند
و به عوض این اشتیاق،
تو بسوزان مرا
به آیین بودایان
تو،
ای زنی که میشناسمت
تو،
که چون آتشی هستی
در دستان یک کودک...

 




تاريخ : چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بزرگ شدیم و فهمیدیم که دارو آبمیوه نبود!

بزرگ شدیم و فهمیدیم چیزهایی ترسناک تر از تاریکی هم هست...

بزرگ شدیم...
به اندازه ای که فهمیدیم پشت هر خنده ی مادر هزار گریه بود!
و پشت هر قدرت پدر یک بیماری نهفته...

و این که دیگر دستهایمان را برای عبور از جاده نخواهند گرفت و یا حتی برای عبور از پیج و خم های زندگی!!!

خیلی بزرگ شدیم وقتی فهمیدیم سخت گیری مادر عشق بود
غضبش عشق بود
و تنبیه اش عشق...

خیلی بزرگ شدیم وقتی فهمیدیم پشت لبخند پدر خمیدگی قامت اوست!
عجیب دنیایی ست
و عجیب تر از دنیا چیست و چه کوتاه ست عمر

معذرت میخواهم فیثاغورس!
پدر سخت ترین معادلات ست!

معذرت میخواهم نیوتن!
راز جاذبه، مادر است!

معذرت میخواهم أدیسون!
اولین چراغهای زندگی ما، پدرو مادر هستند...

 




تاريخ : چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مهم نیست اکنون زندگی ام چگونه میگذرد،
عاشق آن خاطراتی هستم که
تصادفی از ذهنم عبور میکنند و باعث لبخندم میشوند..

پابلو نرودا

 



تاريخ : چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳ | ٤:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()