داشتم با خارجیه چت میکردم وسطش
انگلیسیم ته کشید گفتم:
Too roohe ammat
گفت یعنی چی؟
گفتم یعنی:
I love u
گفت: 
Too roohe ammat too 
بیچاره عمم، همیشه چوب ندونم کاریِ منو میخوره !!



تاريخ : چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

گزارش واقعی:بنا به گفته بانک جهانی نیمی از پول های جهان، در اختیار 80 نفر است.  فقط نکته شخصی و دردناک قضیه اینجاست که من جزو آن 80 نفر نیستم!!

 




تاريخ : چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

من و بارون هر دو منتظریم ....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
من منتظرم بارون بیاد برم ماشینمو بشورم
اون منتظره ماشینمو بشورم ، بعد بیاد!!



تاريخ : چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دقت کرده ای ارباب؟
هرچیزِ خوبى در این دنیا هست، شیطان آفریده
زنانِ زیبا، بهار، خوکِ کباب کرده، شراب...
اما خدا،
کشیش، نماز و روزه ، جوشانده بابونه و زنهاى زشت را آفریده..... آه!


نیکوس کازانتراکیس- زورباى یونانى

 


 



تاريخ : چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دوستت دارم
و نگرانم روزی بگذرد
که تو تن زندگی ام را نلرزانی
و در شعر من انقلابی بر پا نکنی
و واژگانم را به آتش نکشی
دوستت دارم
و هراسانم دقایقی بگذرند،
که بر حریر دستانت دست نکشم
و چون کبوتری بر گنبدت ننشینم
و در مهتاب شناور نشوم
سخن ات شعر است
خاموشی ات شعر
و عشقت آذرخشی میان رگ هایم
چونان سرنوشت.

"نزار قبانی"



تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

ﻣﺮﺩﻡ ﺷﺐ ﺗﻮ ﺍﯾﻮاﻥ ﻭﯾﻼﺷﻮﻭﻥ ﻣﯿﺨﻮﺍﺑﻦ

عشقشون هم ﺑﺮﺍﺵ ﮔﯿﺘﺎﺭ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺑﺨﻮﺍﺑﻪ

ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻣﻨﻢ ﺷﺒﺎ ﺯﯾﺮ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﯾﻪ ﻭﺍﻧﺘﻪ ﺍﺳﺘﺎﺭﺕ ﻣﯿﺰﻧﻪ

ﻻﻣﺼﺐ ﺭﻭﺷﻨﻢ ﻧﻤﯿﺸﻪ !!



تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳ | ٥:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

من معتقدم و بارها در بین دوستانم به عینه شاهد بوده ام که آدم به هرچیزی که بخواد میرسه فقط کافیه اراده داشته باشد و پدر پولدار !



تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳ | ٤:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یار بازیگوش ما از بس مرید خویش بود
عطسه ای فرمود و گفت: این جمله مشهور کیست؟!

 




تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳ | ٤:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دست بهم بزنی جیغ میزنما !!
.
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.
چیزی نیست 
کتاب جدیدیه که تازه خریدم 
یخورده غریبگی میکنه!!



تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

کلا مادرا یه ترفندی دارن به اسم
"برو خدارو شکر کن خیلی ها همینو هم ندارن"
که با این ترفند میتونن دیوار رو هم به خورد آدم بدن !!



تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می شود می تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می شود شکست دهد



تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پدر روزنامه میخواند اما پسر کوچکش مزاحمش میشد
پدر صفحه ای از روزنامه باعکس نقشه جهان قطعه قطعه کرد،به پسر داد و گفت:
ببینم میتوانی جهان را دقیقا همان طور که هست بچینی؟
میدانست پسرش تمام روز گرفتار اینکار است
اما یک ربع بعد پسر با نقشه کامل برگشت 
پدر پرسید:جغرافی بلدی؟چگونه این نقشه را چیدی؟
پسر گفت:نه.پشت این صفحه عکس یک آدم بود.
وقتی آن آدم را دوباره ساختم،دنیا را هم ساختم...

 



تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

به بعضیا باید گفت: یه کم آهسته تر برو
.
.
.
.
.
.
تا شعورت بهت برسه !

 




تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ٢٩ دی ۱۳٩۳ | ٤:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ٢٩ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

تنها روزی که یه زن خوشحال از خواب پا میشه روز عروسیشه
چون تنها روزیه که از اول که بیدار میشه میدونه چی باید بپوشه !

 




تاريخ : دوشنبه ٢٩ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

لباس ها در آب ، کوتاه میشوند و برنجها بلند ....
در بلندی زندگی لباس باش و در پهنای آن برنج.

 



تاريخ : یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

فرق بزرگیست میان کسى که تنها مانده و

کسى که تنهایى را انتخاب کرده است .

گابریل گارسیا مارکز

 

 

 



تاريخ : یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳ | ۳:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

استپان آرکادیچ : موضوع این است که فرض کن زن داری و زنت را هم دوست داری و عاشق زن دیگری می شوی ...

لوین : این حرف تو برای من درست به همان اندازه عجیب و نا مفهوم است که فرض کن وقتی اینجا خوب سیر شدیم از کنار نانوایی که رد می شویم یک نان قندی بدزدیم !

لئون تولستوی



تاريخ : یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳ | ٢:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳ | ٥:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳ | ٤:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 



تاريخ : شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳ | ٤:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پیرمردی برای تعمیر موبایلش داخل مغازه ام شد و خواست که مشکل موبایلش را حل کنم. پیرمرد ظاهری ساده داشت و به سختی راه میرفت. به نظر می رسید که سنش بالای هشتاد سال باشد. روی صندلی داخل مغازه نشست. من که مشغول کار بودم چیزی نگفتم و منتظر ماندم که او کارش را بگوید، اما او ساده و بی آلایش به اشیا درون مغازه نگاه میکرد، تا اینکه خودم ازش پرسیدم که پدر جان کارتون چیه؟ پیرمرد گفت موبایلم خرابه خواستم تعمیرش کنی. 
وقتی موبایل را چک کردم هیچ اثری از خرابی در آن نیافتم و به پیرمرد گفتم که موبایلت سالم است. پیرمرد با ناراحتی تمام ازم سوال کرد پس چرا هیچ کدام از فرزندانم با من تماس نمی گیرند ...؟

 




تاريخ : شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳ | ٤:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


پیدا کردن زنان با حجاب در بازی های فوتبال و والیبال
پیدا کردن زنان بی حجاب در راهپیمایی 22 بهمن و روز قدس!!



تاريخ : شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳ | ٤:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

قبول دارید توی زندگی یک چیزهای هست که هیچ وقت آدم نمیتونه فراموششون کنه ؟
.
.
.
.
.
.

( صبحانه، ناهار، شام ) !!



تاريخ : شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳ | ٤:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

لبخند مساحت کوچکی از صورتت را در برمی گیرد.اما مساحت بزرگی در دل دیگران را به خود اختصاص میدهد.




تاريخ : شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳ | ٤:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

هر از گــــــــــــــاهی،
با خواهرت شوخی کن،
دستش بنداز،
بغلش کن،
برو پشت در قایم شو و بترسونش.

محکم بزن به سَر شونه برادرت،
هواشو داشته باش.

مامانت رو قلقلک بده تا از خنده نتونه حرف بزنه،
کاری کن پیش دوستاش پُزتو بده،
کیف کنه از داشتنت.

بابات رو بغل کن،
چاییشو تو بده دستش،
بگو برات از تجربه هاش بگه،
بشین پای حرفش،
و درد دلش !!!

دوستت،
اگه تنهاست،
اگه غم داره تو دلش،
اگه میبینی زل زده به مانیتورش و هر از گاهی میخنده،
از اون تلخاش،
تو هواشو داشته باش،
تو تنهاش نذار...

همسرت رو بغل کن بهش بگو چقدر دوستش داری،
اگه از دستش دلگیری به این فکر کن که اون توی تمام آدمای دنیا تو رو برای ادامه زندگی انتخاب کرده،
ببوسش و ازش تشکر کن ...

باور کن،
روزی هــــــــــــــزار بار میمیره، کسی که فکر میکنه برای کسی مهم نیست

هوایِ همو داشته باشیم، شاید بهـــــــــــتر باشه؛
شاید یه روز دیگه وقت نباشه،
اون شخص نباشه و دیدنش آرزوت بشه!
وقت کمه!
و زندگی کوتاه ...




تاريخ : شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳ | ٤:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بعضی از آدم ها هستند لازم نیست که گریه کنن همین که لبخند نمیزنن
تموم غم دنیا رو دلت آوار میشه...

 




تاريخ : شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳ | ۳:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

نویسنده ها “سیگار” می کشند
شاعرها “هجران”
نقاش ها “تابلو”
زندانی ها “تنهایی”
دزدها “سرک”
مریضها “درد”
بچه ها “قد”
و من برای کشیدن ، “نفسهای تو” را انتخاب می کنم …




تاريخ : جمعه ٢٦ دی ۱۳٩۳ | ٤:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

خارجیه به یک ایرانی میگه چندتا بچه داری و چکاره اند؟

 ایرانیه میگه 6 تا:

دکتر

خلبان

شیمیدان

فیزیکدان

ستاره شناس

"دزد"

خارجیه میپرسه:پس چرا اونو از خانه بیرون نمیکنی؟

ایرانیه میگه :تنها کسیکه خرجیه خونه را میده اونه بقیه بیکارند ودنبال کار.



تاريخ : جمعه ٢٦ دی ۱۳٩۳ | ٤:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یارو تو سرازیری دنبال اتوبوس میدویده ...

یکی سرشو از تو همون اتوبوس میاره بیرون به مسخره میگه :

خودتو خسته نکن نمیتونی برسی !!!

یارو میگه : دعا کن برسم بدبخت . من راننده اتوبوسم !!!



تاريخ : جمعه ٢٦ دی ۱۳٩۳ | ٤:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یاد دارم یک غروب سرد سرد
می گذشت از توی کوچه دوره گرد.
«دوره گردم کهنه قالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم...
گر نداری کوزه خالی میخرم»
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی زد و بغضش شکست.
«اول سال است؛ نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟»
بوی نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
صورتش دیدم که لک برداشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
سوختم دیدم که بابا پیر بود
بدتر از آن خواهرم دلگیر بود
مشکل ما درد نان تنها نبود
شاید آن لحظه خدا با ما نبود
باز آواز درشت دوره گرد
رشته ی اندیشه ام را پاره کرد
«دوره گردم کهنه قالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم»
خواهرم بی روسری بیرون دوید.
آی آقا ! سفره خالی می خرید ؟


قیصر امین پور




تاريخ : جمعه ٢٦ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

هیچی دیگه! قدر باقی عمرت را بدان.



تاريخ : جمعه ٢٦ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اگه روزی فرزندی داشتی ...
بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگری،
برایش بادکنک بخر ...

بازی با بادکنک ......
خیلی چیزها را به کودک می‌آموزد.

به او می‌آموزد:
که باید بزرگ باشد اما سبک،
تا بتواند بالا رَود ...

به او می‌آموزد:
که چیزهای دوست داشتنی،
می‌توانند در یک آن ...
بدون هیچ دلیلی از بین بروند،
پس نباید زیاد به آن‌ها دل بست!

و مهمتر از همه به او می‌آموزد:
وقتی که چیزی را دوست دارد،
نباید آن‌قدر به آن نزدیک شود ...
و به آن فشار آورد ...
که راه نفس کشیدنش را ببندد،
زیرا ممکن است ...
آن را برای همیشه از دست دهد ...

نویسنده: ناشناس



تاريخ : جمعه ٢٦ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ٢٦ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بخـت آن را کـه شـبی پـاک تـر از بـاد ِ سـحر،
بـا تـو ، ای غـنچه نشکـفـته بـیامیـزم نـیست
تـو بـه دادم بـرس ای عـشق ، که با ایـن هـمه شـوق
چـاره جـز آنکـه به آغـوش تـو بگـریـزم نـیست

"فریدون مشیری"



تاريخ : جمعه ٢٦ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

م.امید




تاريخ : جمعه ٢٦ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بزرگترین اشتباه کسی که خرش از پل گذشته اینه که فکر میکنه دیگه پلی جلوش نیست.




تاريخ : جمعه ٢٦ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

سرباز مشنگی تو مانور هوایی با چتراز هواپیما میپره پایین،هرچی تلاش میکنه چترش بازنمیشه. باخودش میگه:حالاخدا رو شکرخوبه واقعی نیست،مانوره!!



تاريخ : پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یارو انگشتش میره زیره تریلی و میمیره .میپرسند آخه با یک انگشت آدم که نمیمیره . میگن آخه انگشتش توی دماغش بود!!



تاريخ : پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عشق 
کودتایی است
در کیمیای تن
و شورشی است شجاع
بر نظم اشیا 
و شوق تو
عادت خطرناکی است
که نمی دانم چگونه از دست آن
نجات پیدا کنم 
و عشق تو
گناه بزرگی است
که آرزو می کنم 
هیچ گاه بخشیده نشود....


سعاد الصباح




تاريخ : پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳ | ٤:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳ | ٤:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

خبرنگار اعزامی صدا و سیما: حاج خانوم چند تا اولاد دارین؟
پیرزن: 5 تا بچه داشتم!
خبرنگار: مگه الان دیگه نداریشون حاج خانووم؟!
پیرزن: نه ...
دو تاشون اسیر شدن
سه تاشونم مفقود الاثر ...
خبرنگار: ماشالله به این شیرزن صبور!
کدوم منطقه اسیر یا مفقودالاثر شدن؟
مادر: دو تا شون دختر بودن، شوهر کردن اسیر شدن! 
سه تاش هم پسر بودن، زن گرفتن مفقودالاثرن ....!



تاريخ : پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳ | ٤:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مادر داماد:
عروس خانم بغیر از خیاطی چه کار دیگه ای بلده؟
مادر عروس: شستشو ...
دخترم میتونه در عرض 10 ثانیه کل خانواده و طایفه تون رو بشوره بذاره کنار !!



تاريخ : پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳ | ٤:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

شاگردی از استاد پرسید؛ منطق چیست؟
استاد کمی فکر کرد و جواب داد: گوش کنید، مثالی می‌زنم، دو مرد پیش من می‌آیند. یکی تمیز و دیگری کثیف من به آنها پیشنهاد می‌کنم حمام کنند. شما فکر می‌کنید، کدام یک این کار را انجام دهند؟
هردو شاگرد یک زبان جواب دادند: خوب مسلما کثیفه!
استاد گفت: نه، تمیزه. چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی‌داند. پس چه کسی حمام می‌کند؟
حالا پسرها می‌گویند: تمیزه!
استاد جواب داد: نه، کثیفه، چون او به حمام احتیاج دارد. و باز پرسید:
خوب، پس کدامیک از مهمانان من حمام می‌کنند؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند: کثیفه!
استاد گفت: نه، البته که هر دو! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می‌گیرد؟
بچه‌ها با سر درگمی جواب دادند: هر دو!
استاد این بار توضیح می‌دهد: نه، هیچ‌کدام! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند: بله درسته، ولی ما چطور می‌توانیم تشخیص دهیم؟ هر بار شما یک چیزی را می‌گویید و هر دفعه هم درست است.
استاد در پاسخ گفت: خوب پس متوجه شدید، این یعنی "منطق"
خاصیت منطق بسته به این است که چه چیزی را بخواهی ثابت کنی!



تاريخ : پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مــوی تـــو لشگری ­ست برای ستمگریت
پیداست موی مشکی ­ات از زیر روسریت
محــصول قرن چنــدم هــجری­ ست قامتت؟
شاعر شده ­ست رودکی از لهجه­ ی دریت!

 



تاريخ : چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳ | ٤:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

هرگز این چهار چیز را در زندگیت نشکن،
اعتماد، قول، رابطه و قلب
زیرا اینها وقتی می شکنند صدا ندارند
اما دردِ بسیاری دارند ..

چارلز دیکنز



تاريخ : چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳ | ۳:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳ | ۳:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺳﻌﺪﯼ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻋﻤﻮﺩﻱ ﻭ ﺍﻓﻘﻲ ﻳﻚ ﺟﻮﺭ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﻣﻲﺷﻮﺩ:



ﺍﺯ ﭼﻬﺮﻩ، ﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ،ﮔﻞ ﺭﺍ ،ﻣﺸﻜﻦ!
ﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ، ﺭﺥ ﻣﺮﻭ، ﺗﻮ ﺩﻳﮕﺮ ،ﺑﻪ ﭼﻤﻦ!
ﮔﻞ ﺭﺍ ،ﺗﻮ ﺩﮔﺮ، ﻣﻜﻦ ﺧﺠﻞ ،ﺍﻱ ﻣﻪ ﻣﻦ !
ﻣﺸﻜﻦ ،ﺑﻪ ﭼﻤﻦ، ﺍﻱ ﻣﻪ ﻣﻦ، ﻗﺪﺭ ﺳﺨﻦ !



تاريخ : چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳ | ۳:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یارو تو ترمینال داشت جوراب زنانه میفروخت بهم گفت :یه جفت بخر .
.
.
.
.
.
.
.
.
گفتم :من مجردم، زن ندارم .
گفت :بخر بکش رو سرت برو دزدی!!



تاريخ : چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳ | ۳:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

دکتر فیل، روانشناس سرشناس آزمایشی را برای شناخت بهتر کارمندانش انجام داده و آن را به نام خود ثبت کرده است. او ادعا می‌کند این تست که به نام «تست دکتر فیل» مشهور است، می‌تواند با پرسیدن 10 سؤال ساده، شما را بهتر با خودتان آشنا کند.


مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net

 

یک کاغذ و خودکار تهیه کنید و به سوالات زیر کاملا صادقانه پاسخ دهید. گزینه های مختلف امتیازات مختلفی دارند که در انتها جمع زده و نتیجه تست خود را میتوانید مشاهده نمایید.



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳ | ۳:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پسره از باباش می پرسه ادم چطوری بوجود اومده؟
بابا: ادما از نسل میمون هستند.
از مامانش می پرسه…
مامانش میگه:عزیزم ادم و حوا ازداج کردن انسان به وجود اومد.
پسره :مامان چرا جواب تو و بابا فرق داره؟
مامنه میگه: گلم من از نسل خودم گفتم باباتم از فک و فامیل خودش!!



تاريخ : چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

فقط یک زن ایرونی می تونه با یه دست بچه اشو بلند کنه با دست دیگه اش کیفشو اونوقت شوهرش مثل دسته بیل کنارش راه بره!



تاريخ : چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻣﻮﺭﺩ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻣﻮﻗﻊ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻪ ﮐﻼﭺ
ﺑﮕﯿﺮﻩ ﻏﺮﻭﺭﺵ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﻮ
ﺑﮕﯿﺮﻩ…!!



تاريخ : چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

طرف از ماشین پیاده شد که درو برای زنش بازکنه زنش گفت فدات شم بعضی از کارات خیلی رمانتیکه طرف گفت زر زیادی نزن بیا پایین در فقط از بیرون وا میشه !!



تاريخ : چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

میگویند انسان های خوب به بهشت میروند
اما در حقیقت: انسان های خوب هر جا که باشند آنجا بهشت است

 



تاريخ : چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳ | ٤:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بزرگی ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﮔﻔﺖ:
ﮔﺎﻫﯽ...!!
ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ،
ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ
ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ...
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ.!!
ﮔﺎﻫﯽ...!!!
ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩ،
ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ...
ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻧﺪی،
ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻩ‌ای!!!
ﮔﺎﻫﯽ...!!!
ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﻫﯽ،
ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ...
ﺗﺎ ﺁن‌ را ﮐﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﻧﻨﺪ!!!
ﮔﺎﻫﯽ...!!!
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ،
ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ:
ﻓﺮﻕ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ نمی‌فهمد...



تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳ | ٤:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳ | ٤:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳ | ٤:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

۱-کودکی …
۲-جوانی …
۳-چقدر خوب موندی!!



تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 همسایمون زنگ خونمونو زده،رفتم درو باز کردم

میگم: سلام بفرمایید،

میگه: سلام خونه اید؟!

گفتم: نه منو که میبینی آخرین مدل پیغام گیر هستم

لطفا بعد از شنیدن صدای بوق پیغام خودتان را بگذارید!!!



تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دقت کردین اگه یه روز یه مرد تو خیابون داد بزنه سر یه زنی همه ملت میگن : طفلک زنه چه مرد بی شعور و ظالمیه.
حالا اگه قضیه برعکس بشه حتی اگه زنه بی دلیل زارت بخوابونه تو گوشه مرده
افکار مردم در این مورد اینه «حق با زنه اس,حتما مرده یه غلطی کرده. معلومه از اون مردهای بی شعوره ها » !!

ای خدا ما مردا چه قدر صبوریم.



تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بعضی ها رهگذرند
از همان اول می آیند که بروند
می آیند که نمانند
یادت باشد هیچ وقت دل نبندی به بودنشان
چون وقتی بروند
تو می مانی و دلی که دیگر تاابد
دل نمی شود برایت ...




تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مردی میره پیش کشیش تا اعتراف کنه. 
می گه:من در زمان جنگ جهانی دوم به یک مرد در خانه خودم پناه دادم.
کشیش می گه: خوب این که گناه نیست!
مرد می گه: ولی من بهش گفتم برای هر یک هفته ای که در خانه من بمونه باید ۵ دلار بپردازه.
کشیش می گه: درسته که کارت خوب نبوده، ولی تو با نیت خوبی این کار روانجام دادی.
مرد می گه: اوه! متشکرم! خیالم راحت شد. فقط یه سوال دیگه…
کشیش می گه: بگو فرزندم.

مرد می گه: آیا باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟!!!

 




تاريخ : دوشنبه ٢٢ دی ۱۳٩۳ | ٤:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net



تاريخ : دوشنبه ٢٢ دی ۱۳٩۳ | ٤:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

میدانید ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ چگونه ﺷﮑﺎﺭ میکنند ؟
رﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﯼ برنده مقداری ﺧﻮﻥ میریزند ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ داده ﻭ ﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ میکنند ...
ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ میبیند و ﺧﻮﻥ ﺭﺍ ﻟﯿﺲ ﻣﯿﺰﻧﺪ ...
ﯾﺦ روی تیغه کم کم ﺁﺏ میشود ﻭ ﺗﯿﻐﻪ ی تیز ،ﺯﺑﺎﻥ ﮔﺮﮒ ﺭﺍ میبُرد ...
ﮔﺮﮒ ﺧﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ میبیند ﻭ به ﺗﺼﻮﺭ و خیال این که ﺷﮑﺎﺭ و طعمه ﺧﻮﺑﯽ پیدا کرده ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻟﯿﺲ میزند ؛اما نمیداند یا نمیخواهد بداند که با آن حرص وصف ناشدنی و شهوت سیری ،دارد ﺧﻮﻥ ﺧﻮﺩش ﺭﺍ میخورد !
ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺍﺯ ﮔﺮﮒ ﺧﻮﻥ میرود تا به دست خودش کشته میشود ...
نه گلوله ای شلیک میشود و نه نیزه ای پرتاب !
اما گرگ با همه غرورش سرنگون میشود !
"مراقب باش که داری به چه هدفی و چه روشی به امید رسیدن به چه مقصدی جلو میری و زندگی میکنی"

 




تاريخ : دوشنبه ٢٢ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

درکنار یکی از سواحل دریای سیاه باران می بارد، و شهر کوچک همانند صحرا خالی بنظر می رسد. درست هنگامی است که همه در یک بدهکاری بسر می برند و هر کدام برمبنای اعتبارشان زندگی را گذران می کنند.
ناگهان، یک مرد بسیار ثروتمند وارد شهر می شود.
او وارد تنها هتلی که در این ساحل است می شود، اسکناس 100 یوروئی را روی پیشخوان هتل میگذارد
و برای بازدید اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا می رود.
صاحب هتل اسکناس 100 یوروئی را برمیدارد و در این فاصله می رود و بدهی خودش را به قصاب می پردازد.
قصاب اسکناس 100 یوروئی را برمیدارد و با عجله به مزرعه پرورش گاو می رود و بدهی خود را به او می پردازد.
مزرعه دار، اسکناس 100 یوروئی را با شتاب برای پرداخت بدهی اش به تامین کننده خوراک دام و سوخت میدهد.
تامین کننده سوخت و خوراک دام برای پرداخت بدهی خود اسکناس 100 یوروئی را با شتاب به داروغه شهر که به او بدهکار بود میبرد.
داروغه اسکناس را با شتاب به هتل می آورد زیرا او به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگامیکه دوستش را یکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرایه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد.
حالا هتل دار اسکناس را روی پیشخوان گذاشته است.
در این هنگام توریست ثروتمند پس از بازدید اتاق های هتل برمیگردد و اسکناس 100 یوروئی خود را برمیدارد
و می گوید از اتاق ها خوشش نیامد و شهر را ترک می کند.
در این پروسه هیچکس صاحب پول نشده است.
ولی بهر حال همه شهروندان در این هنگامه بدهی بهم ندارند همه بدهی هایشان را پرداخته اند و با یک انتظار خوشبینانه ای به آینده نگاه می کنند.

 




تاريخ : دوشنبه ٢٢ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد ! کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد ! پس برای این که حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد ، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود ! مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند ، اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد ، سعی می کرد روی خاک ها بایستد ! روستایی ها همین طور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا این که به لبه ی چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد !
مشکلات مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم : اول این که اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود !




تاريخ : یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زمین گندید....

آیا بر فرازِ آسمان کَس نیست ؟!!

مهدى اخوان ثالث

 

در آفریفا هر 5ثانیه یک کودک از گرسنگی میمیرد



تاريخ : یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳ | ٥:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

امروز که از خواب بیدار شدم از خودم پرسیدم :
زندگی چه می گوید ؟
جواب را در اتاقم پیدا کردم :
سقف گفت : اهداف بلند داشته باش !
پنجره گفت : دنیا را بنگر !
ساعت گفت : هر ثانیه با ارزش است !
آیینه گفت : قبل از هر کاری به بازتاب آن بیندیش !
تقویم گفت : به روز باش !
در گفت : در راه هدف هایت سختی ها را هُل بده و کنار بزن !
زمین گفت : با فروتنی نیایش کن !
و در آخر تخت خواب گفت : ولش کن بابا بگیر بخواب !
هیچی دیگه من تا حالا رو حرف تختم حرف نزدم

 




تاريخ : یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳ | ٤:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دوستمون 18سال از ازدواجش میگذشته و بچه نداشته ازش میپرسن چرا بچه دار نمیشین؟؟
میگه: چون دکتر ها میگن کسایی که نسبت فامیلی نزدیک دارن بچه هاشون ناقص میشن.
میپرسن مگه نسبت فامیلی تو و زنت چیه؟

میگه زن و شوهریم دیگه از این نسبت نزدیک تر؟!!



تاريخ : یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳ | ٤:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

طرف توی پروفایلش نوشته غذای مورد علاقه م فقط استیک ریزوتو و اسپاگتی بولونزو و کمی مارتینی
بعد خبر رسیده یه جا نذری میدادن
قابلمه ی یکی خورده تو سر این و الآن سه روزه تو کماست!!

 




تاريخ : یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳ | ٤:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

صبح با دختر خانمی آشنا شدم آخرشب ازش میپرسم داری چیکارمیکنی ؟
.
.
.
.
جواب میده : با یاد تو زندگی میکنم !!
فقط من موندم تاالان بدون من چطور زنده مونده؟!!

 




تاريخ : یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳ | ٤:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


اخیرا مشاهده شده است که متاسفانه عده ای سودجو با عناوین جعلی و اسامی مختلف و گاه اسم مستعار وارد گروههای شبکه های اجتماعی نظیر وایبر و واتس آپ شده و با برنامه ریزی دقیق و هوشمندانه در راستای اهداف شوم خود تلاش میکنند بدون هیچ گونه ترحمی و بدون در نظر گرفتن  شرایط اعضای گروه اقدام به گذاشتن متن هایی میکنند که شما ناخواسته وقت گذاشته و آنها را مطالعه میکنید و  بعد از خواندن ان متن ها می فهمید که سرکار رفته اید . . .
مثل همین الان .
لطفا به اطلاع عموم برسانید



تاريخ : یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳ | ٤:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یکی دلش واسه ماهیگیر میسوزه… یکی دلش واسه ماهی… اما هیچکس دلش واسه تو که سر قلابی نمیسوزه…!!!




تاريخ : یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳ | ٤:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

نبردِ کوهِ آتش بود و شبنم، جنگ من با عشق
به دستِ زخم ها نسپار پشتِ بی پناهم را

کف پاهای من خونریزی خار و بیابان شد
اگر مردانه طی کردم بدونِ گریه راهم را

 




تاريخ : یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

خاروندن رد کش جوراب

خنکی اون طرف بالش

اسم عطر تو بپرسن

لیسیدن انگشت های پفکی

وقتی نوزادی انگشتتو محکم میگیره

وقتی خوابی یکی پتو بندازه روت

مغز کاهو

وقتی کسی بهت بگه صدای خندتو دوست داره

 




تاريخ : یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ٢٠ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ٢٠ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


مرد: عزیزم از وقتی میری ورزش هیکلت خیلی قشنگ شده!

زن: از اولشم هیکلم قشنــگ بود!

مرد: اون که صد در صد... هیکلت همیشه قشنگ بوده...
اصلاً من هیکلت رو روز اول دیدم خیلی خوشم اومد !

زن : یعنی به خاطر هیکلم، فقط با من ازدواج کردی ؟
خیلی هیــزی!

مرد: نه عزیزم، عاشق اخلاقت شدم که باهات دوست شدم...
هیکلت واسم مهم نبود!

زن: یعنی چی؟! هیکلم برات مهم نیست؟!
پس این همه ورزش میرم، برای کی میرم برای عمم؟!

مرد: عزیزم، موقع دوست شدن مهم نبود، الان که هست!

زن: یعنی الان نرم ورزش، برات بی اهمیت میشم؟!!

مرد: فدات شم، قربونت بشم، همه چیزت، تمام وجودت، همه خصوصیاتت، برام مهمه!

زن : یعنی باید همه خصوصیات خوب رو داشته باشم که دوستم داشته باشی؟
خیلی نامردی…
چیه پای کسی درمیونه؟؟!!

مرد: بابا، جان مادرت بیخیال شو، چه غلطی کردیم تعریفتو کردیما؟

زن: دیدی... دیدی...
پس از اول درست حدس زدم که یه ریگی تو کفشته که داری ازم تعریف می کنی؟!
برو از جلو چشام دور شو...
یه چند ساعت نمی خوام قیافتو ببینم



تاريخ : شنبه ٢٠ دی ۱۳٩۳ | ٤:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
یه قانونی هست که دخترا دارن با این عنوان:

دیر رسیدن بهتر از زشت رسیدن است!!
 


تاريخ : شنبه ٢٠ دی ۱۳٩۳ | ٤:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
 
یــه بار تو یه جمعی بودم مامانم زنگ زد و گفت :
 
 یـه سوالی ازت میپرسم اونجا تابلو نکن !
 
فقط آره یا نه جواب بده ! باشه ؟ 

گفتم : باشه 

گفت : اوضاع اونجا چه جوریه ؟!؟
 


تاريخ : شنبه ٢٠ دی ۱۳٩۳ | ٤:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
اگه باتری موبایلت خوب شارژ نگه می‌داره...

به جای اینکه به جون کارخونه سازنده دعا کنی
 
 یه فکری به حال تنهاییت بکن بدبخت!!


تاريخ : شنبه ٢٠ دی ۱۳٩۳ | ٤:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

نمیدونم شنیدین یا نه!
میگن وقتی اسب بخواد از رودخونه یا رود رد بشه
اول آب رو گل آلود میکنه بعد رد میشه
میدونین چرا؟ 
چون تصویر خودشو تو آب میبینه 
و تحت هیچ شرایطی پاشو رو اون تصویر نمیذاره 
چون فکر میکنه ک هم نوعه خودشه تو آب
در حالی ک یه عکس بیشتر نیس...!
اونوقت ما آدم ها 
ک ادعامون میشه ک اشرف مخلوقاتیم 
رو دلمون، خودمون، شخصیتمون، احساسمون و کسانی ک دوستمون دارن و شاید دوستشون داریم
خیلی ساده پا میذاریم و رد میشیم!

 




تاريخ : شنبه ٢٠ دی ۱۳٩۳ | ۳:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

تو نگاه شامپانزه ها یه حسرتی هست که انگار اگه یه تست درست بیشتر میزدن دانشگاه تهران قبول میشدند!

 




تاريخ : شنبه ٢٠ دی ۱۳٩۳ | ۳:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


هرگز لبخند را ترک نکن، حتی زمان ناراحتی...
ممکن است یک نفر ...
.
.
.
.
عاشق لبخند تو باشد




تاريخ : شنبه ٢٠ دی ۱۳٩۳ | ۳:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اگر چراغ خانه کسی را روشن کنی، همان چراغ روشن کننده راه تو خواهد شد ...

اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید.اونجا ، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.

روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد.

نجیب زاده گفت: میخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید.

کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که انجام دادم چیزی نمی خوام و پیشنهادش رو رد کرد.

در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب زاده پرسید: این پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پیشنهادی دارم.اجازه بدین پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتونین بهش افتخار کنین” و کشاورز قبول کرد.

بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد.

سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش داد؟ پنی سیلین. میدانید اسم پسر نجیب زاده چه بود؟
وینستون چرچیل



تاريخ : شنبه ٢٠ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

همسایه بیشعورمون ساعت دو نصف شب با مشت میکوبه به دیوار

حالا خدارو شکر من خواب نبودم داشتم '' آواز '' تمرین میکردم ...!!



تاريخ : جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زندگی باغیست که با عشق باقیست؛ زندگی همهمه ی مبهمی از رد شدن خاطره هاست..... هر کجا خندیدیم؛ هر کجا خنداندیم ..... زندگی هم آنجاست.




تاريخ : جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زندگی مثل آب توی لیوان ترک خورده می مونه:

بخوری تموم میشه

نخوری حروم میشه

از زندگیت لذت ببر چون در هر صورت تموم میشه.

 



تاريخ : جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

"نمی خواهم بمیرم"
اگر زشت و اگر زیبا
اگر دون و اگر والا
من این دنیای فانی را
هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم...

"نیما یوشیج"



تاريخ : جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پاک ترین هوای دنیا...

همان لحظه ای است...

که دلهایمان هوای هم را میکند...

 




تاريخ : جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ضمن عرض تسلیت بابت کشته شدن تعدادی شهروند فرانسوی در عملیات تروریستی این را هم از دوستی نقل میکنم تا فضا کمی تلطیف بشه:

باید عوض پژو و رنو به فرانسه پراید صادر کنیم تا از کشته شدن ۱۲ نفر اینقدر شوکه نشن !



تاريخ : جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

در روزگاری نه چندان دور وزیر شاه عباس به او گفت: قوت(غذای) بیشتر مردم فقیر ماست است و ماست بند ها نیز مرتب قیمت ماست را بالا می برند. حکمی صادر فرمائید که قیمت ماست ها زیاد نشود…. تا به مردم بیچاره فشار وارد نیاید.

پادشاه نیز امر می کند که قیمت ماست نباید از فلان مقدار بیشتر شود.
از این ماجرا مدتی میگذرد تا اینکه روزی به پادشاه خبر می دهند که ماست بند های شهر دو نوع ماست می فروشند.
ماست شاه عباسی که به قیمت اعلام شده به فروش می رود و ماستی که به قیمت بالا تر عرضه میگردد.

پس از این خبر پادشاه یک روز با لباس مبدل به بازار می رود و طلب ماست می کند. ماست بند می گوید: چه ماستی می خواهی؟
پادشاه با تعجب می پرسد: ماست می خواهم دیگر! چه فرقی می کند؟

ماست بند می گوید: گوئی تازه به این مملکت آمدی؟! در این ولایت دو نوع ماست داریم. ماست شاه عباسی که همان دوغی است که در جلوی در است و به قیمت اعلام شده به فروش می رود و ماستی هم پشت دکان داریم که ماستی سفت و آب رفته است و قیمتش بالاتر از قیمت اعلام شده است. حالا از کدام می خواهی؟

پادشاه دستور می دهد که ماست بند را وارونه از در دکان آویزان کنند و کمرش را محکم ببندند و تمام ماست های آب بسته را در پاچه های شلوارش بریزند و بعد پاچه هایش را محکم ببندند و آن قدر در آن حالت بماند تا تمام آب ماست ها کشیده شود.

بعد از این حکم تمام ماست بندها از ترس شاه ماست های خود را در کیسه کردند و مقابل در دکان آویختند.

این شد که از آن پس هر کسی که کاری را از روی ترس و اجبار انجام می دهد می گویند که:
فلانی ماستش را کیسه کرده است!



تاريخ : جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳ | ٥:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳ | ٥:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روزی جراح قلبی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد!

تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح قلب گفت:

من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم! در حقیقت من هم به ماشین زندگی میبخشم!
حال چطور درآمد سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟!

جراح قلب نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت :
اگر می خواهی درآمدت صد برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!



تاريخ : جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دوستم تازه ازدواج کرده ، یه ماه بعد از عروسی بچش بدنیا اومد . بهش میگم جریان چیه؟!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
میگه : کار خداست دیگه ، اگه بخواد بده یه جوری میده که همه تو حکمتش بمونن !!



تاريخ : جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳ | ٤:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

هرگزچشمانت را برای کسی که معنای نگاهت را نمی فهمد گریان مکن



تاريخ : جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳ | ۱:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

خوش به حال باد

گونه هایت را لمس می کند

و هیچ کس از او نمی پرسد که با تو چه نسبتی دارد!

کاش مرا باد می آفریدند

تو را برگ درختی خلق می کردند؛

عشق بازی برگ و باد را دیده ای؟!

در هم می پیچند و عاشق تر می شوند...

 



تاريخ : جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳ | ۱:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﺎﺩﺭ ﺷﺎﻩ ﺍﻓﺸﺎﺭ ﻋﺰﻡ ﺗﺴﺨﯿﺮ ﻫﻨﺪﻭﺳﺘﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ
ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﮑﺘﺐ ﻣﯽﺭﻓﺖ . ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ
ﭼﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﯽ؟
ﻗﺮﺁﻥ .
- ﺍﺯ ﮐﺠﺎﯼ ﻗﺮﺁﻥ؟
- ﺍﻧﺎ ﻓﺘﺤﻨﺎ .…
ﻧﺎﺩﺭ ﺍﺯ ﭘﺎﺳﺦ ﺍﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﺮﺳﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺁﯾﻪ ﻓﺘﺢ ﻓﺎﻝ
ﭘﯿﺮﻭﺯﯼ ﺯﺩ .
ﺳﭙﺲ ﯾﮏ ﺳﮑﻪ ﺯﺭ ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺩ ﺍﻣﺎ ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺁﻥ ﺍﺑﺎﮐﺮﺩ .
ﻧﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ: ﭼﺮ ﺍ ﻧﻤﯽ ﮔﯿﺮﯼ؟
ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺯﻧﺪ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ .
ﻧﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﮕﻮ ﻧﺎﺩﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ .
ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: ﻧﺎﺩﺭ ﻣﺮﺩﯼ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪ ﺍﺳﺖ . ﺍﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺗﻮ ﭘﻮﻝ ﻣﯽﺩﺍﺩ
ﯾﮏ ﺳﮑﻪ ﻧﻤﯽﺩﺍﺩ . ﺯﯾﺎﺩ ﻣﯽﺩﺍﺩ .
ﺣﺮﻑ ﺍﻭ ﺑﺮ ﺩﻝ ﻧﺎﺩﺭ ﻧﺸﺴﺖ و همون یک سکه را هم از او گرفت!



تاريخ : جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دو نوع مرد داریم ...
مردی که موبایلش قفل داره!
مردی که وقتی مسیج براش میاد میگه من دستم بنده عزیزم،میشه برام بخونیش؟!
که امیدوارم دومی نصیب هیچکس نشه!
چون ....

صد در صد یک گوشی مخفی داره که خیالش از همه چی راحته !!



تاريخ : جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

مهم نیست چه مدرکى دارید مهم این است که چه درکى دارید.

از درد های کوچک است که آدم می نالد وقتی ضربه سهمگین باشد ، لال میشود.

می شود از بعضی آدمها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی .

آرزو سرابی است که اگر نابود شود، همه از تشنگی خواهند مرد .

چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است .

بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن

داشته‌باشد نه شعور لازم برای خاموش ماندن!

سخنان ناب ژان دلابرویه



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زیر بار مشکلاتت له میشی میگن برو خدا رو شکر کن سالمی،

مریض میشی میگن خدا رو شکر کن زنده ای،

میمیری می گن خوب شد مرد راحت شد ...




تاريخ : پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳ | ٤:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بانوان عزیز فقط طنز است ناراحت نشوید 

اول که می آیند خواستگاری جزو خزندگانند
بعد که دوران نامزدی می شود به قالب چرندگان در می آیند
وقتی ازدواج می کنند می شوند از تیره درندگان!!
کمی که میگذرد,شلوارشان دو تا میشود و در گروه دوزیستان قرار میگیرند
برای اینکه خانمشان را گول بزنند مدتی جزو نرم تنان می شوند
زن که به آنها شک میکند, می روند در لاک سخت پوستان
اوضاع که خراب می شود,می روند در قالب پرندگان و از خانه بال می گشایند و می روند!!



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳ | ٤:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳ | ٤:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


کاش دور و بر ما این همه دلبند نبود
و دلم پبش کسی غیر خداوند نبود

آتشی بودی و هروقت تو را می دیدم
مثل اسپند دلم جای خودش بند نبود

مثل یک غنچه که از چیده شدن می ترسید
خیره بودم به تو و جرات لبخند نبود

هرچه من نقشه کشیدم به تو نزدیک شوم
کم نشد فاصله؛ تقصیر تو هر چند نبود

شدم از درس گریزان و به عشقت مشغول
بین این دو چه کنم نقطه ی پیوند نبود

مدرسه جای کسی بود که یک دغدغه داشت
جای آنها که به دنبال تو بودند نبود

بعد از آن هر که تورا دید رقیبم شد و بعد 
اتفاقی که رقم خورد خوشایند نبود

آه ای تابلوی تازه به سرقت رفته!
کاش نقاش تو این قدر هنرمند نبود

شاعر ناشناس




تاريخ : پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳ | ۳:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

چه قدر دردناک است
این مشکل که همیشه برای فرار از دست یک آدم
به آدم دیگری پناه برده ایم ...
اعتیاد به آدم ها بدترین نوع اعتیاد است.

ریچارد یاتس



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳ | ۳:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
در جوانى به خود میگفتم ؛ شیر ، شیر است هر چند پیر بود
چون به پیرى رسیدم فهمیدم :
پیر ، پیر است هر چند شیر بود.


تاريخ : پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳ | ۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳ | ۱:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


بعضى ها رو از دور که میبینى میدرخشند
جلـو که میـری ...
میبینـى درخشششون مـــال خرده شیشـــه هاشونه !!!



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اخلاق سگی...
یه حسن خوبی داره
دیگه هیچ گربه صفتی وارد زندگیت نمیشه!!!



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زن: چقد خاطرم رِو میخوای؟
مرد: من خیلی خاطرت رو میخوام!
زن: نه بگو چقد؟!
مرد: میفهمی زن ، من عین گوشی موبایلم و تو هم سیمکارت توشی !! .. یعنی من بدون تو هیچم عزیزم!!!
زن: ای قربون شوهرم برم ، چی رمانتیکه!!
.
.
.
مرد هم ته دلش میگه:
عجب زن ساده ایه .. نمیفهمه که این گوشی چینیه چارتا سیمکارت میخوره !!! 



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

علم روانشناسی میگه:
وقتی یک نفر خیلی میخندد..حتی برای چیزهای احمقانه و پیش پا افتاده ..بدانید او از درون عمیقا غمگین است!!
اگر یک نفر خیلی میخوابد.. بدانید "تنهاست"
وقتی یک نفر نمیتواند گریه کند بدانید "ضعیف" است
وقتی یک نفر با یک روال غیر عادی و زیاد غذا میخورد بدانید" تحت تنش " است
وقتی یک نفر برای چیزهای کوچک گریه میکند"معصوم"است
اما...وقتی یک نفر به خاطر چیزهای کوچک"عصبانی" میشود
یعنی درگیر "دوست داشتن" از "ته قلب" است.



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

همیشه یادتون باشه ...!!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﻫﻮﺍﯼ ﺍﯾﻨﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﻥ ﻭ ﻣﯿﺨﻨﺪﻭﻧﻦ ﺭﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ
ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻦ ...
ﺁﺧﻪ ﺍﯾﻨﺎ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻏﺼﻪ ﻣﯿﺨﻮﺭﻥ.



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

همین حالا موبایلت رو بردار یه اس ام اس بده به عشقت بنویس :
خدا منو بُـــکُـــشه
اگه در جواب نوشت:
“خدا نکنه” = یعنی دوستت داره ولی حوصله نداره ..
اگه نوشت :
” چرا؟” یعنی حوصله نداره ، دوستت هم نداره ، فقط رفع تکلیف می کنه جواب میده ..
اگه نوشت:
” چرا ؟ خدا نکنه ؟” یعنی خیلی خیلی دوستت داره ، براش مهمی ..
یادت نره نتیجه رو اعلام کنی تا یه خورده دور همی بخندیم!!



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مورد داشتیم دختره مزاحم تلفنی داشته سیم کارتشو عوض میکنه از سیم کارت جدیدش به مزاحمه اس میده : آشغال اگه میتونی الان مزاحم شو !!



تاريخ : چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستانهای روانی رفتیم ...
بیرون بیمارستان غُلغله بود
چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند

چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می دادند

وارد حیاط بیمارستان که شدیم ، دیدیم جایی است آرام و پردرخت. بیماران روی نیمکتها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت وگو میکردند

بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت:
من می روم روی نیمکت دیگری مینشینم که شما راحت تر بتوانید صحبت کنید
پروانه زیبایی روی زمین نشسته بود ، بیماری پروانه را نگاه می کرد و نگران بود که مبادا زیر پا لِه شود

آمد آهسته پروانه را برداشت و کف دستش گذاشت تا پرواز کند و برود .
ما بالاخره نفهمیدیم

بیمارستان روانی اینور دیوار است یا آنور دیوار؟



تاريخ : چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

وقتی یکی رو میخوای و بهش نمیرسی چقدر سخته ... 
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
حالا ببین من چی میکشم که چند تا رو میخوام
و بهشون نمیرسم
برام فقط دعا کنین !!



تاريخ : چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۳ | ٥:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

سلام آقای دکتر : ممنون از برنامه خوبتون من ازدواج کردم شوهرم هیچ مشکلی نداره خیلی ماهه !!
دکتر : خب برات کادو میخره !؟
بله !
سفر میبردت !؟
بله!!
سر وقت میاد سر وقت میره !؟
بله!
قربونت میره !؟
 بله !!
دکتر:خب پس طلاق بگیر !
چرا آقای دکتر !؟
دکتر:بالاخره یه غلطی داریم میکنیم ما مردا که اینقد باج میدیم !!



تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۳ | ٤:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

گاهی هم اینجوری فکر کنیم بد نیست

اﻭ " ﻣــﺮﺩ " ﺍﺳﺖ
ﺩستهایش ﺍﺯ ﺗﻮ زبرتر ﻭ ﭘﻬﻦ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ...
ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺗﻪ ﺭﯾﺸﻰ ﺩﺍﺭﺩ...
ﺟـﺎﻯﹺ ﮔﺮﯾــﻪ ﮐﺮﺩﻥ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺳﻔﯿﺪ میشود...

ﺍﻭ ﺑﺎ ﻫﻤــﺎﻥ ﺩستهای ﺯﺑﺮﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﯿﮑﻨﺪ...
و ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﺎﺻﺎﻑ ﻭ ﻧﺎﻣﻼﯾﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ می بوسد ﻭ ﺗﻮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﺸﻮﻯ...

به او سخت نگیر..!
او را خراب نکن..!
ﺍﻭ ﺭﺍ "ﻧﺎﻣــــﺮﺩ" ﻧﺨﻮﺍﻥ..!

ﺁﻧﻘﺪﺭ او را با ﭘﻮﻝ ﻭ ﺛــﺮﻭﺗﺶ اندازه نزن..!
ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧــــﺦ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺪﻭﺯﺩ...
ﻓﻘــــﻂ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺭﻭﺭﺍﺳﺖ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ ﺑﺮﯾﺰﺩ...

آن مردی که صحبتش را میکنم، خیلی تنهاتر از زن است..!

ﻣﺮﺩ، ﻣﻮﻫﺎﺵ ﺑﻠﻨﺪ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺑﯽ ﮐﹷـﺴﯽ هایش ﮐﻮﺗﺎﻫﺶ کند ﻭ ﺍینطوری با همه ی دنیا لج کند..!

ﻣﺮﺩ نمیتواند ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ ﮔﺮﻓﺖ، به دوستش زنگ بزند، یک دل سیر گریه کند و سبک شود..!

ﻣﺮﺩ، ﺩﺭﺩﻫﺎیش را ﺍﺷﮏ نمی کند، فرو می ریزد در قلبی که به وسعت دریاست...

یک ﻭقت هایی،
یک ﺟﺎﻫﺎﯾﯽ،
ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ:
"میم" مثل مرد

حسن ریوندی




تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۳ | ٤:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺭﻭﺯﯼ ﺷﺨﺼﯽ ﻧﺰﺩ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺳﻮﺍﻟﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﺟﻠﻮﯼ ﺟﻤﻊ ﺑﮕﻮﯾﻢ ...

ﺑﺰﺭﮒ ﺣﺎﺿﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺮﺩ ،
ﻭ ﺷﺨﺺ ﺳﻮﺍﻟﺶ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪ ، ﻭﻟﯽ

ﭼﻮﻥ ﻫﻤﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻪ ﭼﻪ ﺳﻮﺍﻟﯽ ﮐﺮﺩ 
ﻭ ﭼﻪ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺷﻨﯿﺪ!!

ﺷﺮﻣﻨﺪﺗﻮﻥ ﺷﺪﻡ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ..




تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۳ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

رفتم از بانک وام بگیرم شرایط را که پرسیدم دیدم از شرایطش فقط کارت ملی و کپیش رو دارم.

رفتم یه کار دولتی پیدا کنم دیدم که از شرایط های استخدام فقط ایرانی بودنش رو دارم.

ازشرایط ازدواج هم فقط شناسنامش و دارم.

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۳ | ۳:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

به روزگار سگی لعنت! تو را گرفته کجا بُرده؟
من و تو همدم هم بودیم، مرا نهاده تو را برده؟
چه قدر چون شب تنهایی، قرین غربت هم بودیم
جدای صلح و جدای جنگ، جدای بُرده و نابُرده
من آمدم که کجایی تو، نیافتم چه بلایی تو
تو را که بُرده؟ کجا بُرده؟ تو را چه بُرده؟ چرا بُرده؟

سید رضا محمودی



تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۳ | ۳:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

وقتى به یه مگس بال هاى پروانه رو بدى
نه قشنگ میشه
نه میتونه باهاش پرواز کنه
میدونى دارم از چى حرف میزنم؟!



تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 ﺁﻳﺎ ﻣﻴﺪاﻧﺴﺘﻴﺪ اﮔﺮ اﻳﻨﺘﺮﻧﺖ ﺣﺘﻲ ﺑﺮاﻱ ﻣﺪﺕ ﻛﻮﺗﺎﻫﻲ ﻗﻂﻊ ﺑﺸﻪ ﭼﻪ اﺗﻔﺎﻗﻲ ﻣﻲ اﻓﺘﻪ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﭼﻬﺎﺭ ﻋﻀﻮ ﺑﺪﻥ اﺯ ﺁﺩﻡ ﺗﺸﻜﺮ ﻣﻴﻜﻨﻦ:

1.ﻧﺸﻴﻤﻨﮕﺎﻩ

2.ﭼﺸﻢ

3. اﻧﮕﺸﺖ

4. ﻣﺜﺎﻧﻪ !!



تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ۱٥ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روزی دو نفر در جنگل قدم می زدند.
ناگهان شیری در مقابل آنها ظاهر شد ...
یکی از آنها سریع کفش ورزشی اش را از کوله پشتی بیرون آورد و پوشید.
دیگری گفت بی جهت آماده نشو هیچ انسانی نمی تواند از شیر سریعتر بدود!
مرد اول به دومی گفت: قرار نیست از شیر سریعتر بدوم! کافیست از تو سریعتر بدوم …!



تاريخ : دوشنبه ۱٥ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ۱٥ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دیشب ﭘﺪﺭی ﺑﺎ ﺭﻭﺍﺑﻂ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﺻﺪﺍ ﻭ ﺳﯿﻤﺎ ﺗﻤﺎﺱ ﮔﺮﻓﺖ و گفت:
"چرﺍ ﺭﻋﺎﯾﺖ نمی‌کنید؟
چرا فیلم‌های صحنه‌دار ﭘﺨﺶ می‌کنید؟
ﺁﻗﺎﺟﺎﻥ! ﻣﻦ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﻭﺗﺎ ﺑﭽﻪ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺩﺍﺭﻡ."
ﺻﺪﺍﯼ ﺿﻌﯿﻔﯽ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺗﻠﻔﻦ:
"ﺁﻗﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺎﺷﯿﺪ.کدﺍﻡ ﻓﯿﻠﻢ صحنه‌ﺩﺍﺭ؟
ماﮐﺪﺍﻡ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﺭﺍ ﭘﺨﺶ کرده‌ایم؟!"
ﭘﺪﺭ:
"چی بگم؟ 
ﻣﺜﻼ ﻫﻤﺎﻥ ﺗﺒﻠﯿﻐﺎﺕ ﺳﺲ ﻣﺎﯾﻮﻧﺰ ﮐﻪ ﯾﮏﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻔﺮﻩ، ﻣﯿﺰ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺧﻮﺵ ﺭﻧﮕﯽ چیده‌اند. 
ﯾﺎ ﺗﺒﻠﯿﻎ ﺁﻥ ﯾﺨﭽﺎﻝ ﺳﺎﯾﺪبای‌ساید که ﭘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ میوه‌ها ﻭ خوراکی‌های ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ.
ﯾﺨﭽﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ نمی‌داند ﺧﺮﯾﺪﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﮐﺠﺎ ﺟﺎ بدهد ﺍﺯ ﻓﺮﻁ ﭘﺮ ﺑﻮﺩﻥ...
ﺁﻗﺎ ﻣﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﭽﻪ ﺧﺮﺩﺳﺎﻝ ﺩﺍﺭﯾﻢ. 
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﮐﻨﯿﺪ."
ﻭ ﺻﺪﺍﯼ مرد، ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻋﺎﺟﺰﺍنه می‌شوﺩ...
"ﺁﻗﺎ!... بچه‌های ﻣﻦ، ﮐﻢ سن‌وسال هستند. 
زﯾﺎﺩ ﻣﺘﻮﺟﻪ نمی‌شوند. 
آیا ممکن هست به‌جای دست‌های ﺁﻥ ﺯﻥ ﺧﺎﺭﺟﯽ، میوه‌ها ﻭ
ﻏﺬﺍﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﻨﯿﺪ؟
ﯾﺎ دست‌کم ﺍﺯ ﺁﻥ سایه‌های ﺳﯿﺎﻩ ﮐﻪ به‌جای ﻟﺒﺎﺱ، ﺭﻭﯼ ﺑﺎﺯﻭﻫﺎﯼ ﺁﻥ زن‌ها می‌کشید، ﺭﻭﯼ ﺍﯾﻦ ﻏﺬﺍﻫﺎ ﻫﻢ ﺑﮑﺸﯿﺪ؟
می‌شود هم‌زمان با ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﺮﺩﻥ قسمت‌هایی از
ﻓﯿﻠﻢ، صحنه‌ی ﻏﺬﺍﺧﻮﺭﺩﻧﺸﺎﻥ ﺭﺍ هم ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﻨﯿﺪ؟ بچه‌هایم گرسنه‌اند!"



تاريخ : دوشنبه ۱٥ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ۱٥ دی ۱۳٩۳ | ٤:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مهــــــــــــرت،

با احترام به قانون جاذبه

از چشمم

به دلم افتاد !

 



تاريخ : دوشنبه ۱٥ دی ۱۳٩۳ | ٤:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

هیچکس تو نمى شود...
حتا خودت


 فریبا توکلى

 



تاريخ : دوشنبه ۱٥ دی ۱۳٩۳ | ۱:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ۱٥ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳ | ٥:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دیدین تو فیلمها بچه تو خواب جیغ میزنه پدر و مادرش میان بغلش میکنن !
من یه شب توخواب جیغ زدم
بابام همچون لگدی زدبه شکمم که دیگه چند ساله نتونستم جیغ بزنم
فک کنم جیغدونم پاره شده !!



تاريخ : یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳ | ٤:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دیشب با پورشه از میدان آزادی رد میشدم یه بچه پرید جلو ماشین
همچین زدم رو ترمز پتو پاره شد!!



تاريخ : یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳ | ٤:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺁﺑﺮﯾﺰﺵ ﺑﯿﻨﻰ ﺩﺍﺭﻡ،
ﺭﻓﺘﻢ ﺩﺍﺭﻭﺧﻮﻧﻪ ﻗﺮﺹ ﺿﺪﺣﺴﺎﺳﯿﺖ ﺑﮕﯿﺮﻡ،
ﺗﻮ ﻋﻮﺍﺭﺽ ﺟﺎﻧﺒﯿﺶ ﻧﻮﺷﺘﻪ :
ﺳﺮ ﺩﺭﺩ، ﺳﺮ ﮔﯿﺠﻪ، ﺣﺎﻟﺖ ﺗﮭﻮﻉ، ﺍﺧﺘﻼﻝ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ، ﻧﺎﺭﺳﺎﯾﻰ ﮐﺒﺪ، ﺳﮑﺘﻪ ﻗﺒﻠﻰ، ﺳﮑﺘﻪ ﻯ ﻣﻐﺰﻯ، ﻣﺮﮒ ﻧﺎﮔﮭﺎﻧﻰ 
ﮪﯿﭽﻰ ﺩﯾﮕﻪ … ﭘﺸﯿﻤﻮﻥ ﺷﺪﻡ، با آستینم پاکش میکنم, ﺍﻣﻨﯿﺘﺶ ﺑﯿﺸﺘﺮﻩ !!



تاريخ : یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳ | ٤:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بعضی از راننده ها فکر میکنن راهنمای ماشینشون عصای موساس!
راهنما رو که زدن دیگه میپیـچن و کاری به پشت سریها یا در حال سبقتیها ندارن.
وظیفه بقیه َاینه که شکافته بشن تا ایشون رد بشه!!



تاريخ : یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳ | ۳:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دوستم دید که این چند روزه کمی غمگینم .بابت دلداری دادنم میگه هر وقت از زندگی نا امید شدی
یاد این بیوفت که یه تار موی زیر بغلت میتونه یه رستوران رو ببنده!!



تاريخ : یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳ | ۳:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یه دوست پسر دارم که نه تیپ داره نه قیافه نه جذابه نه خوشتیپ , ولی با کل دنیا عوضش نمیکنم ... چون کلی مهربونی داره و
یه پورشه کوروک قرمز مدل 2014 که البته کنار در سمت چپش یه خش افتاده ولی خشه اونقدرا بزرگ نیست که تو رابطمون خدشه ای وارد کنه !!



تاريخ : یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳ | ٢:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

همه براشون اس میاد 
دوستت دارم
عاشقتم
نفسمی
دلم برات تنگ شده
بعد واسه من اس میاد .
اگه تا پنج دقیقه دیگه این پیامو به سی نفر نفرستی فلج میشی!!!



تاريخ : یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳ | ٢:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳ | ۱:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳ | ۱:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

این عکس یکی از آن عکسهایی ست که واقعا دوستش دارم...اولین بار در صفحه یک عکاس افغان آن را دیدم که متاسفانه الان صفحه اش را پیدا نمیکنم...

 




تاريخ : یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

عاشق شدن مثل اشتباه بستن دکمه های پیراهن است، تا به آخرش نرسی نمی فهمی که از همان اول اشتباه کرده بودی ولی با این وجود حاضری دکمه ها رو باز کنی و از نو ببندی!!



تاريخ : یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

به یارو میگن تو از زنت میترسی؟
میگه نه
ظرفارو که شستم
خونه رو که جارو کردم
غذا که پختم
زیر بچه رو که تمیز کردم
اونیکه کاراش مونده باید بترسه!!



تاريخ : شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳ | ۳:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺗﻮ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻣﻮﻓﻖ ﺗﺮﯾﻦ ﺁﺩﻣﺎ ﮐﺴﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ
ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﻣﺸﻮﺭﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﻗﯿﻘﺎ
ﺑﺮﻋﮑﺴﺶ ﻋﻤﻞ ﻣﯽ کنند!!



تاريخ : شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳ | ۳:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دوباره زمستون اومد. همه با دوست و رفیقاشون میرن اسکی و عشق و حال.

اونوقت من همه ی دغدغه ام تو زمستون اینه که آیا میتونم بدون اینکه دستکشمو  درآرم کرایه تاکسی رو حساب کنم یا نه؟
لامصب یه پروسه ای واسه خودش!



تاريخ : شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳ | ۳:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مورد داشتیم دختره رفته امتحان رانندگی
ازش سوال کردن گاز کجاست
گفته کنار یخچال!!!!
میگن سرهنگ آموزشگاه خودشو تحویل گروهک داعش داده!



تاريخ : شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳ | ۳:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

آدم ها در دو حالت یکدیگر را ترک می کنند. اول اینکه احساس کنند کسی دوستشان ندارد. دوم اینکه احساس کنند یک نفر خیلی دوستشان دارد


ویکتور هوگو



تاريخ : شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳ | ۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳ | ۱:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

روزایى بود که آدما ، دستى که بهشون غذا مى داد رو گاز نمى گرفتند.

 




تاريخ : جمعه ۱٢ دی ۱۳٩۳ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ۱٢ دی ۱۳٩۳ | ٢:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ۱٢ دی ۱۳٩۳ | ٢:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ۱٢ دی ۱۳٩۳ | ٢:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

چه دانستم که این سودا مرا زین‌سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیحون

 




تاريخ : جمعه ۱٢ دی ۱۳٩۳ | ۱:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


خیلی دلم میخواست الان که کریسمس داره میرسه، لندن پیش خانوادم باشم…

.
.
.
.
.
.

اما حیف اونام اینجا هستند!!

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳ | ٤:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

درسته مال اونا پاپانوئل مهربون با یه کیسه هدیه اس و مال ما حاجی فیروز چرک و چیلی که گدایی میکنه اما عوضش عید ما اول بهار و مال اونا تو زمستون و سرماست!

 




تاريخ : پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳ | ٤:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

توﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﯾﻪ دختره ﺍﻭﻣﺪ ﮔﻔﺖ ببخشید ﺷﻤﺎ ﺗﻨﻬﺎﯾﯿﺪ؟!
یه پوزخند زدم و یه کام محکم از سیگار گرفتم با یه صدای خسته گُفتم :ﺧﯿﻠﯽ ﻭﻗﺘﻪ…
.
.
.
ﮔﻔﺖ ﭘﺲ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺭﻭ ﺑﺒﺮﻡ ﺍﻭﻧﻮﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﮐﻢ ﺩﺍﺭﯾﻢ…
نابود شدم… میفهمی؟



تاريخ : پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳ | ٤:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳ | ۳:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳ | ۳:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

شوخ چشمی چو مگس کردم و برداشت عدو
به مگسران ملامت
ز کنار شکرم!

"سعدی"

 



تاريخ : چهارشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۳ | ۳:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net



تاريخ : چهارشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۳ | ۳:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net



تاريخ : چهارشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۳ | ۳:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

نگاه کُن !
که غم ، درونِ دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه یِ سیاهِ سرکشم
اسیرِ دستِ آفتاب می شود

نگاه کُن!
من از ستاره ، سوختم
لبالب از ستارگانِ تب شدم
چو ماهیان سُرخ رنگِ ساده دل
ستاره چینِ برکه هایِ شب شدم .

«فروغ فرخزاد»



تاريخ : سه‌شنبه ٩ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

دوستم همیشه لباس مشکی می پوشیده. دوستامون میگن چرا همیشه مشکی می پوشی؟
میگه: آخه من ختم روزگارم!



تاريخ : سه‌شنبه ٩ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یه دختر مسیحی میره پیش کشیش که به گناهاش اعتراف کنه.
میگه: من هر دفعه از جلوی آینه رد میشم، به خودم میگم من چقدر خوشگلم،
من گناه میکنم؟
کشیشه میگه: نه دخترم شما گناه نمیکنی، اشتباه میکنی!!



تاريخ : سه‌شنبه ٩ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یارو داشت واسه دوستش تعریف میکرد: آره، چند وقت پیش داشتم توی جنگل می رفتم، که یک دفعه یک شیر وحشی بهم حمله کرد، منم نتونستم فرار کنم اونم گرفت منو و خورد.
دوستش میگه: آخه چطوری میشه؟ تو که الان زنده ای و داری زندگی می کنی!!
میگه: ای بابا، چه زندگی؟ تو هم به این میگی زندگی!؟



تاريخ : سه‌شنبه ٩ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

چای که سرد میشه ،روش آب جوش می ریزن ،گرم میشه...

درسته، گرم میشه ، ولی کمرنگ میشه!!!

رابطه ، هم همینه!

میشه دوباره زنده اش کرد ، اما

هیچ وقت مثل اولش نمیشه!!

 



تاريخ : سه‌شنبه ٩ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﭘﺲ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺷﻬﺮ ﻣﯿﮕﺬﺷﺘﻢ،

ﭼﺸﻤﻢ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺸﻬﺎﯼ ﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩ 
ﮐﻪ ﺑﻪﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﯿﮕﺮﯾﺴﺖ.

ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
"ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ "

.ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ،

ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﻂ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ. 
ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﻫﯿﺰﻡ ﻣﯿﻔﺮﻭﺧﺘﻢ ﺣﺎﻝ ﺻﺎﺣﺐ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪﺍﻡ.

ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﭼﺮﺍ ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ؟ﮔﻔﺖ ﺁﻣﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﺯﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ…

گر به دولت برسی مست نگردی مردی
گر به ذلت برسی پست نگردی مردی

اهل عالم همه بازیچه دست هوسند
گر تو بازیچه این دست نگردی مردی . . .

 




تاريخ : دوشنبه ۸ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : یکشنبه ٧ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : یکشنبه ٧ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مرد اونیه که با پیژامه و تی شرت مخ بزنه!!!
وگرنه با پورشه و مازراتی که حسن کچل هم میتونه.



تاريخ : شنبه ٦ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

هواپیماهای ایران که از لحاظ حادثه در دنیا پس از هواپیماهای مالزی
در ردهٔ دوم قرار گرفته بودند دوباره به صدر جدول بازگشتند!



تاريخ : شنبه ٦ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

یه مدتی بود همش فکر می کردم من بچه سرِ راهی هستم
تا اینکه یکی از عکس های بچگیامو بردم به مامانم نشون دادم
برگشته میگه : آخِی، چه نازه، کیه؟!



تاريخ : شنبه ٦ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

اگر مایل هستین دو ساعت در روز و سه روز در هفته کار کنید
و ماهیانه حداقل دومیلیون و پانصد هزارتومان حقوق بگیرید
و همچنین از بیمه و مزایا هم استفاده کنید
با ما تماس بگیرید
باهم میگردیم زودتر پیدا میشه !



تاريخ : شنبه ٦ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺍﻻﻥ ﺩﺍﺷــﺘﻢ ﺗﻮ ﺁﯾﻨﻪ ﻗﻴﺎﻓﻤﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ……
خلاصه اش کنم واستون…
ﻓَﺘﺒـــــﺎﺭﮎَ ﺍﻟـــﻠـــﻪُ ﺍَﺣﺴـــــﻦُ ﺍَﻟـــــﺨﺎﻟﻘــیـن!!



تاريخ : شنبه ٦ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

حالا گفتن نداره ولی ما ازین خونواده های
با کلاسی هستیم که زباله هاشونو تفکیک می کنن
هسته های زردآلو یک طرف
سایر زباله ها طرف دیگر!



تاريخ : شنبه ٦ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ٦ دی ۱۳٩۳ | ٥:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

اینایی که به کُمدین ها میگن دلقک
اینایی که به نوازنده ها میگن مطرب
اینایی که به عمران و معماری میگن عمله
اینایی که به دکتر میگن آمپول زن و ..
اینا رو اذیت نکنید،تو خونه بهشون میگن نون خور اضافه!!

رضا عطاران



تاريخ : شنبه ٦ دی ۱۳٩۳ | ٥:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : شنبه ٦ دی ۱۳٩۳ | ٤:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مجری: پسرخاله چرا انقدر ناراحتی؟
پسرخاله: امروز یه بچه رو دیدم داشت سر چهارراه گل میفروخت
مجری: از دیدن اون بچه ناراحت شدی؟
پسرخاله: نه
مجری: پس چی ناراحتت کرده؟
پسرخاله: همین دیگه،از این ناراحتم که فهمیدم دیدن اینجور بچه ها انقدر واسم عادی شده که دیگه ناراحتم نمیکنه.



تاريخ : شنبه ٦ دی ۱۳٩۳ | ٤:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

رفتم سینما. یه دختر و پسر ور دل من نشسته بودن از اول فیلم تا آخر، پسره بغل دستم به دختر همراهش می گفت :" تاریکه میخای لیس بزن "، دختره می گفت:" زشته، معلوم میشه". دست آخر پسره گفت:" خودم لیسش می زنم!" و چراغ موبایلشو روشن کرد. منم با کنجکاوی که چطور خودش میخاد این کارو میکنه که یهو به دختره گفت:"معلوم نیست، موبایلتو روشن کن!"دختر موبایلو روشن کرد و پسر شروع کرد به لیسیدن ته مانده ماست موسیر، کنار ظرف چیپسش!!

نوشته:سهند ایرانمهر



تاريخ : شنبه ٦ دی ۱۳٩۳ | ٤:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : جمعه ٥ دی ۱۳٩۳ | ٤:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

یارو بچشو میبره روانپزشک ببینه بچش سالمه یا دیوونه؟
روانپزشک یه آبکش به بچه میده میگه : برو آب بیار،
بابای بچه میگه: این زورش نمیرسه، بده من بیارم !!!



تاريخ : جمعه ٥ دی ۱۳٩۳ | ۱:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

( با خواهرت )
شوخی کن، ماچش کن، بغلش کن، همیشه حمایتش کن...

( داداشتو )
محکم بزن به سَر شونش، هواشو داشته باش...

( مامانتو )
قلقلک بده تا از خنده نتونه حرف بزنه، کاری کن پیش دوستاش پُزتو بده، کیف کنه از داشتنت...

( باباتو )
بغل کن، چاییشو تو بده دستش، بگو برات از تجربه هاش بگه، بشین پای حرفش،درد دلش !!!

( دوستت )
اگه تنهاست، اگه غم داره تو دلش، اگه میبینی زل زده به مانیتورش و هر از گاهی میخنده، از اون تلخاش، تو هواشو داشته باش، تو تنهاش نذار...

( همسرت )
رو بغل کن بهش بگو چقدر دوستش داری، اگه از دستش دلگیری به این فکر کن که اون توی تمام آدمای دنیا تو رو برای ادامه زندگی انتخاب کرده،
پس ببوسش و ازش تشکر کن...

( باور کن )
روزی هــزار بار میمیره، کسی که فکر میکنه برای کسی مهم نیست...

هوایِ همو داشته باشیم ...
شاید بهـتر بشه ...
شاید یه روز دیگه وقت نباشه ...
اون شخص نباشه...
دیدنش آرزوت میشه‌...
وقت کمه.زندگی کوتاست...




تاريخ : جمعه ٥ دی ۱۳٩۳ | ۱:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

برگرفته از صفحه فیس بوک دوست عزیز ما: zahra arefi



تاريخ : جمعه ٥ دی ۱۳٩۳ | ۱:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

قبلا  هرچی گرون میشد از کوره در میرفتیم که این چه مملکتیه و گرونی و فلان و بهمان ...
الان هرچی گرون میشه اول جک شو میسازیم بعد همه میخندیم.
چقد بافرهنگ و با جنبه شدیم !!!



تاريخ : جمعه ٥ دی ۱۳٩۳ | ۱:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دوس دخترم بهم اس داده: همه چی بین ما تموم شده، میخوام ترکت کنم!
دو دقیقه بعد دوباره اس زده : ببخشید عزیزم! شماره رو اشتباه زدم!



تاريخ : جمعه ٥ دی ۱۳٩۳ | ۱:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

تنهایی
از معدود لذت هایی است که نمى توانى
با دیگری قسمتش کنی.

ساموئل بکت



تاريخ : جمعه ٥ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دقت کردین بزرگترین کمکی که مردا میکنن بعد از ناهار اینه که با صدای بلند به خانومشون میگن:

حالا بیا بعدا میشوری....!

اصلا من نابود این جور همکاری اقایون تو خونم.



تاريخ : پنجشنبه ٤ دی ۱۳٩۳ | ٥:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مهم نیست اکنون زندگی ام چگونه می گذرد،

عاشق آن خاطراتی هستم که

تصادفی از ذهنم عبور می کنند و

باعث لبخندم می شوند.

 

 پابلو نرودا



تاريخ : پنجشنبه ٤ دی ۱۳٩۳ | ٤:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


شیخ حسن جهرمی می‌گوید: در سالی که گذارم به جندی‌شاپور افتاد، سخنی از محمد مهتاب شنیدم که تا گور بر من تازیانه می‌زند.
دیدمش که زیر آفتاب تموز نشسته، نخ می‌ریسد و ترانه‌ زمزمه می‌کند. بدو گفتم ای مرد خدا، مرا عاشقی بیاموز .
مهتاب گفت: نخست بگو آیا هرگز خطی خوش، تو را مدهوش کرده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز شکفتن گلی در باغچۀ خانه‌ات تو را از غصه‌های بی‌شمار فارغ کرده است؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی؟ گفتم: نه. گفت: هرگز زیر نم‌نم باران، آواز خوانده‌ای؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز به آسمان نگریسته‌ای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون فرو نشانی؟ گفتم: نه. گفت: هرگز خندۀ کودکی نازنین، تو را به خلسۀ شوق برده است؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز غزلی یا بیتی یا سخنی فصیح، چندان تو را بی‌خود کرده است که اگر نشسته‌ای برخیزی و اگر ایستاده‌ای بنشینی؟ گفتم: نه. گفت: هرگز زلالی آب یا بلندی سرو یا نرمی گلبرگ یا کوشش مورچه‌ای، اشک شوق از دیدۀ تو سرازیر کرده است؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز شده است که بخندی چون دیگری خندان است و بگریی چون دیگری گریان است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز بر سیبی یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف می‌کنی، چشم دوخته‌ای؟ گفتم: نه. گفت: هرگز عاشق کتابی یا نقشی یا نگاری یا آموزگاری شده‌ای؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز دست بر روی خویش کشیده‌ای و با چشم و گوش و ابروی خویش معاشقت کرده‌ای؟ گفتم: نه. گفت: از من دور شو ای ملعون که سنگ را عاشقی می‌توان آموخت، تو را نه!



تاريخ : پنجشنبه ٤ دی ۱۳٩۳ | ٤:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد. 
یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن و در دم کشته شد.

در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت...

یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و بنشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین میکرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک میشد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان میداد.

پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.

کشاورز گفت:

خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من میگفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم.

کشیش پرسید، پس مردها چه میگفتند؟

کشاورز گفت:

آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه!!




تاريخ : پنجشنبه ٤ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ٤ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

پدری با پسری گفت به قهر
که تو آدم نشوی جان پدر
حیف از آن عمر که ای بی سروپا
در پی تربیتت کردم سر
دل فرزند از این حرف شکست
بی خبر از پدرش کرد سفر
رنج بسیار کشید و پس از آن
زندگی گشت به کامش چو شکر
عاقبت شوکت والایی یافت
حاکم شهر شد و صاحب زر
چند روزی بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر
پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر
پسر از غایت خودخواهی و کبر
نظر افگند به سراپای پدر
گفت گفتی که تو آدم نشوی
تو کنون حشمت و جاهم بنگر
پیر خندید و سرش داد تکان
گفت این نکته برون شد از در
«من نگفتم که تو حاکم نشوی
گفتم آدم نشوی جان پدر»

"جامی"



تاريخ : پنجشنبه ٤ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

رﻭﺯی ﻳﻚ ﻣﺮﺩ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ پسر ﻛﻮﭼﻜﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻩ ﺑﺮﺩ
ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﺪ ﻣﺮﺩمی ﻛﻪ ﺩﺭ آنجا ﺯﻧﺪگی میﻛﻨﻨﺪ ﭼﻘﺪﺭ ﻓﻘﻴﺮ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
آﻥ ﺩﻭ ﻳﻚ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﻭﺯ ﺩﺭﺧﺎﻧﻪ ﻣﺤﻘﺮ ﻳﻚ ﺭﻭﺳﺘﺎیی ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﻭ ﺩﺭ پایان ﺳﻔﺮ ﻣﺮﺩ ﺍﺯ پسرش
پرسید: ﻧﻈﺮﺕ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻣﺴﺎﻓﺮﺗﻤﺎﻥ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟

پسر پاسخ ﺩﺍﺩ: ﻋﺎلی ﺑﻮﺩ پدر!
پدر پرسید: آﻳﺎ ﺑﻪ ﺯﻧﺪگی آﻧﻬﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﻛﺮﺩی؟
پسر پاسخ ﺩﺍﺩ: ﺑﻠﻪ پدر!

پدر پرﺳﻴﺪ: ﭼﻪ ﭼﻴﺰی ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺳﻔﺮ ﻳﺎﺩ ﮔﺮفتی؟

پسر کمى ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ آﺭﺍمی ﮔﻔﺖ: ﻓﻬﻤﻴﺪم
ﻣﺎ ﺩﺭ ﺣﻴﺎﻃﻤﺎﻥ ﻳﻚ ﻓﻮﺍﺭﻩ ﺩﺍﺭﻳﻢ ﻭ آﻧﻬﺎ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ‌ﺍى ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻛﻪ ﻧﻬﺎﻳﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ،
ﻣﺎ ﺩﺭ ﺣﻴﺎﻃﻤﺎﻥ ﻓﺎﻧﻮﺱ‌های ﺗﺰئینی ﺩﺍﺭﻳﻢ ﻭ آﻧﻬﺎ ﺳﺘﺎﺭﮔﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻧﺪ،
ﺣﻴﺎﻁ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺩﻳﻮﺍﺭﻫﺎﻳﺶ ﻣﺤﺪﻭﺩ می‌ﺷﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻍ آﻧﻬﺎ بی‌ﺍﻧﺘﻬﺎﺳﺖ!

ﺑﺎ ﺷﻨﻴﺪﻥ ﺣﺮﻓﻬﺎى پسر ﺯﺑﺎﻥ ﻣﺮﺩ ﺑﻨﺪ آﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ.

ﺑﻌﺪ پسر ﺑﭽﻪ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻛﺮﺩ: ﻣﺘﺸﻜﺮم پدر ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ
ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍدى ﻛﻪ ﻣﺎ ﭼﻘﺪﺭ ﻓﻘﻴﺮ ﻫﺴﺘﻴﻢ!

ﺍﻧﺪﺭﻭﻣﺘﻴﻮﺱ :
یکی ﺯﻳﺒﺎیی ﻣﻨﻈﺮﻩ ﺭﺍ می‌بیند ﻭ ﺩﻳﮕﺮی کثیفی پنجره ﺭﺍ.
ﺍﻳﻦ ﺷﻤﺎ ﻫﺴﺘﻴﺪ ﻛﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ می‌ﻛﻨﻴﺪ ﭼﻪ ﭼﻴﺰی ﺭﺍ ﺑﺒﻴﻨﻴﺪ ﻭ ﺑﻪ ﭼﻪ ﭼﻴﺰی ﺑﻴﻨﺪﻳﺸﻴﺪ..



تاريخ : پنجشنبه ٤ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺣﺴﺮﺕ ﺳﻪ ﭼﯿﺰﻭ ﻧﺨﻮﺭﯾﺪ:
۱ ) ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ
۲ ) ﺗﯿﭗ
۳ ) ﺟﺬﺍﺑﻴﺖ
ﻣﺎ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ؟!
به خدا ﻫﯿﭽﯽ ﺗﻮﺵ ﻧﯿﺲ !!! ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ...
ﺟﺰ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺭﻭﺯﻱ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﮐﺸﺘﻪ ﻣﻴﺪﻳﻢ ﻭ ﺁﻫﺸﻮﻥ ﭘﺸﺘﻤﻮﻧﻪ !!



تاريخ : پنجشنبه ٤ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بیدار شدن با بلند شدن فرق داره.
همه از خواب بیدار میشن اما واسه بلند شدن از جات انگیزه می خوای که من ندارم!



تاريخ : پنجشنبه ٤ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

میدونستید اگه تک فرزندی باب بشه و همه یه بچه داشته باشن چه کمک بزرگی به بشریت میشه
.
.
.
.
.
.
اونوقت نسل سه دسته موجود منقرض میشه:
خواهر شوهر ، جاری و باجناق!!



تاريخ : پنجشنبه ٤ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

زن با خشونت بسیار زیاد پای تلفن :
"معلوم هست این موقع شب کجایی تووو؟!

مرد : سلام خانوم ،عزیزم اون جواهر فروشی رو یادته ؟!
یادته از یه انگشتر برلیان خوشت اومده بود و گفتی من اینو می خوام،
اما من اون موقع پول نداشتم ولی بهت گفتم که حتما این انگشتر یه روز ماله تو میشه عشقم...؟!

زن بسیار مهربان و با ملاطفت : 
" خوب معلومه عزیرممم..."

مرد : من تو رستوران بغلیشم دارم با دوستام شام می خورم شبم دیر میام خونه!



تاريخ : چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مرﺩ ﻓﻘﯿﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮐﺮﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ.
ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮﯾﻰ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ.
ﻣﺮﺩ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺑﻘﺎﻟﻰ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﯾﺤﺘﺎﺝ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﯾﺪ.
ﺭﻭﺯﻯ ﻣﺮﺩ ﺑﻘﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺷﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﻨﺪ.
ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﺮﺩ، ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﺮ ﮐﺮﻩ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ.
ﺍﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻋﺼﺒﺎﻧﻰ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ:
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﻧﻤﻰ ﺧﺮﻡ، ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺘﻰ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ ﻭﺯﻥ ﺁﻥ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ.
ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ ﻭ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻣﺎ ﺗﺮﺍﺯﻭﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﺮﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻭﺯﻧﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻰ ﺩﺍﺩﯾﻢ.
ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ: ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﻰ ﮔﯿﺮﯾﻢ.

 




تاريخ : چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﺩﻭﺗﺎ ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ ﻣﺸﺖ ﮐﺮﺩ ﺟﻠﻮﻡ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺍﮔﻪ ﺑﮕﯽ گل ﮐﺪﻭﻣﻪ ﻣﯿﻤﻮﻧﻢ ...

ﭼﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺳﺨﺘﯽ ﺑﻮﺩ ...
ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩﻣﻮ ﻓﺮﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ...
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﺍﺩﻧﺶ ﻣﺤﮑﻢ ﺯﺩﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺳﺖ ﭼﭙﺶ !!!
ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﮔﻠﻪ ...!!!

ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ...گل بود،،،
ﺍﺷﮑﺎﻡ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪ ﺭﻭﯼ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﻡ ...

ﺣﻮﺍﺳﺶ ﻧﺒﻮﺩ،ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺍﺷﮑﺎﻣﻮ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ...
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ تو ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻫﻢ گل بود!!!

آنکه تو را میخواهد!
به هر بهانه ای میماند!

« زنده یاد حسین پناهی »



تاريخ : چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

وقتی استالین بگوید:"برقص"، آدم عاقل می رقصد!

نیکیتا خروشچف

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ٢ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ٢ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ٢ دی ۱۳٩۳ | ٤:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ٢ دی ۱۳٩۳ | ٤:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ٢ دی ۱۳٩۳ | ٤:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ٢ دی ۱۳٩۳ | ۱:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

دختره یـه سوسک مــُرده که میبینه ،
با دعای پدر و مادرش از تو کما در میاد!
اونوقت تو پروفایلش نوشته :
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
به من دل نبند …
وحشی تر از اونـیم کـه رامـم کنـی !!



تاريخ : سه‌شنبه ٢ دی ۱۳٩۳ | ۱:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺮ ﻫﻤﺴﺮ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﺁﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ
ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺖ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ .

ﻫﻤﺴﺮ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ، ﺑﺰﺭﮔﺸﺎﻥ ﻭ ﮐﻮﭼﮑﺸﺎﻥ، ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮ، ﻫﻤﻪ ﯾﮑﺴﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ .

ﺷﻮﻫﺮ ﮔﻔﺖ : ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺩﻝ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺟﺎ ﺩﺍﺭﺩ؟

ﻫﻤﺴﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺍﯾﻦ ﺧﻠﻘﺖ ﺧﺪﺍ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﻝ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﻭﺳﻌﺖ ﺩﺍﺭﺩ .

ﻣﺮﺩ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺘﻮﺍﻧﯽ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺩﻝ ﻣﺮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻬﺎﺭ ﺯﻥ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﻭﺳﻌﺖ ﺩﺍﺭﺩ.

ﺧﺪﺍﯾﺶ ﺑﯿﺎﻣﺮﺯﺩ . ﺭﻭﺵ ﻭﺍﻻﯾﯽ ﺩﺭ ﻗﺎﻧﻊ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﺍﺷﺖ .
ﻟﯿﮑﻦ ﻣﻮﻗﻌﯿﺘﺶ ﺩﺭ ﺁﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ ﻏﻠﻂ ﺑﻮﺩ .

ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺁﻥ ﺗﺎﺯﻩ ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺘﻪ، ﺻﺒﺢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻇﻬﺮ ﻓﺮﺩﺍ ﺟﻬﺖ ﻋﺒﺮﺕ ﺳﺎﯾﺮﯾﻦ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ!



تاريخ : سه‌شنبه ٢ دی ۱۳٩۳ | ۱:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ٢ دی ۱۳٩۳ | ۱:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

امروز زن دوستمو دیدم حال دوستمو 
ازش پرسیدم..
.

.
.
.

فهمیدم سه روزه با من رفته شمال !!
بی هماهنگی کار می کنن همین می شه دیگه .



تاريخ : سه‌شنبه ٢ دی ۱۳٩۳ | ۱:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺧﻮﺑﻦ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﻴﮕﻦ
ﺩﯾﻮﻧﻪ
ﻏﻠﻂ ﮐﺮﺩﯼ
ﺑﯿﺸﻮﺭ
ﺧﻞ ﻭ ﭼﻞ
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺪ ﻣﯿﺸﻦ :
ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﻓﺮﻣﻮﺩﯼ
ﻧﺨﯿﺮ ﺁﻗﺎﯼ ﻣﺤﺘﺮﻡ
ﻫﺮ ﻃﻮﺭ ﻣﯿﻠﺘﻮﻧﻪ ﺧﺎﻧﻢ!!



تاريخ : سه‌شنبه ٢ دی ۱۳٩۳ | ۱:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش!

فروغ فرخزاد

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()