بگم بخندی؟!

آن که رقص و شادی را کفر محض می داند . گو بنال و زاری کن، من دو گوش کر دارم https://t.me/negaahamkon

خنده ای زیبا بر چهره ای زیبا
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

http://mj4.persianfun.info/img/92/4/Smile/Smile/because_it_never_hurts_to_smile_17.gif


 
فقر واقعی فقر روحـی ست...
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: آموزنده ، جملات

"روزی مرد فقیری از بودا سوال کرد "چرا من اینقدر فقیر هستم؟
بودا پاسخ داد: چونکه تو یادنگرفته ای که بخشش کنی
مرد پاسخ داد : من چیزی ندارم که بتوانم از آن بخشش کنم
بودا پاسخ داد: چرا! محدود چیزهایی داری
یک صورت که میتوانی لبخند بر آن داشته باشی
یک دهان که می توانی از دیگران تمجید کنی
یک قلب که می توانی بروی دیگران بگشایی
چشمانی که میتوانی با آنها به دیگران با نیات خوب نگاه کنی
یک بدن که با آن می توانی به دیگران کمک کنی
در واقع هیچ یک از ما هرگز فقیر نیست.
فقر واقعی فقر روحـی ست...


 
چه احساس قشنگی
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس ، احساس


 
جالب با کمی دقت در خواندن!
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: داستان ، آموزنده



یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. 
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام
همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید


 
عجب شانسی
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: داستان ، آموزنده

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پی مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت! 

پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد. 

همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که...؟
 

 
هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: داستان ، آموزنده


یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند.
همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند.
شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.
اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند.
چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید.
گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه یک معجزه! جرگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود.
خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت.
پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.
چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود.
جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد.
اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت.

چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن.
یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین.
همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد.
چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.
جریان آب خشک شده بود.
چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند.
اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است.
اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود.

خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت.
دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:

یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.

و بر بال دیگرش نوشتند:

هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.
 

 
پیر شی ننه!
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس


مرد هندو در حال حمل مادر ۸۸ ساله اش


 
گریه کن و برنده باش!
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس


فستیوال “ناکیزومو” یا همان گریه بچه در معبدی در توکیو. در این فستیوال هر بچه ای که بیشتر و بلندتر از بقیه بچه ها گریه کند برنده می شود



 
بوسه خداحافظی
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس ، احساس

 

«ماریو» کارمند باغ وحش در «رتردام» بعد از 25 سال خدمت در باغ وحش مبتلا به سرطان شد وی سال‌ها تحت معالجه بود و برای درمان خود هزینه بسیار کرد که بی فایده بود.



رئیس این باغ وحش گفت: زرافه‌ها که «ماریو» را به خوبی می‌شناسند احساس کرده بودند؛ یکی از آنها برای خداحافظی نزد «ماریو» آمد و گونه او را به عنوان خداحافظی و تشکر بابت مراقبت‌های وی در چند سال گذشته بوسید.
برای کسی که تمام عمر خود را به حیوانات اختصاص داده بود پایانی هیجان‌انگیز بود.

 
مورد داشتیم یارو تو کانون گرم خانواده ذوب شده!
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، جوک



 داییم تو دوران مجردیش می خواست دنیا رو عوض کنه. پارسال زن گرفت.
دیروز رفتم خونشون دیدم نمی تونه کانال تلویزیونم عوض کنه.

 

 

 کتلت چیست؟
غذایی که هدفش این بوده که کباب کوبیده بشه ولی مشکلات زندگی مانع پیشرفت بیشترش شده.

 



 تو میوه فروشی دیدم نوشته شلیل مجلسی!
مگه شلیل اسپورت هم داریم؟

 

 


 دقت کردین اگه دماغ آدم بفهمه دستمال کاغذی در دسترس نیست دو برابر مقداری که رود کارون آب می ده، آبریزش داره؟

 



 بیشتر نوابغ دنیا از بین رفتن
ادیسون، ابوعلی سینا، ابوریحان، نیوتن، گالیله، انیشتین
راستش منم حال خوشی ندارم.

 



 دو نوع مرد داریم...
1) مردی که موبایلش قفل داره
2) مردی که وقتی مسیج براش میاد میگه عزیزم من دستم بنده میشه برام بخونیش؟
امیدوارم دومی نصیب هیچکس نشه!
چون صددرصد یه گوشی مخفی داره که خیالش از همه چیز راحته.

 



 اینجوری که بابای من فرم دریافت یارانه نقدی رو پر کرده؛
فردا پس فردا از کمیته امداد و بهزیستی هم میان در خونه واسه کمک مالی.

 



 پسره متولد 94 استاتوس زده...
وجدانی چی فکر کردی داری می خونی؟ بذار بدبخت به دنیا بیاد بعد بهش بخند!


 
دل اگه حالیش بود که دل نبود، مغز بود.
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، جوک



 پشت هر جمله «تعریف از خود نباشه» یه تعریف از خود درست و حسابی هست.

 

 


 آقا هر کسی رو تو دلتون راه ندین. آفتابه که جاش تو کافی شاپ نیست. حالا از ما گفتن.

 



 یه سری تا دیروز چشم چشم دو ابرو می کشیدندنا، ولی حالا یاد گرفتن خط و نشون می کشن!

 



 بیاین دو دقیقه واسه اونایی که ساعت ها تو ترافیک می مونن تا برسن باشگاه و سوار دوچرخه ثابت شن سکوت کنیم! خدا شفا بده.

 

 


 واکنش آقایون در برابر آرایش خانوماشون:
موقع خرید: مگه داری می ری مهمونی؟
موقع مهمونی: مگه داری می ری عروسی؟
موقع عروسی: مگه تو عروسی؟!

 



 مورد داشتیم خانومه تو گوگل سرچ کرده: «قیمت سرویس طلای دختر خالم»
گوگل هم پاسخ داده: «خیلی باحالی»

 



 یه دونه موز خریدم شد 1100 تومن
پوستشو کندم گذاشتم رو ترازو وزن کردم.
وزن پوستشو در 1100 ضرب کردم بعد تقسیم بر وزن کل موز کردم، قیمت پوستش شد 450 تومن!
هیچی دیگه، پوستش رو هم خوردم.

 



 دیشب رفتم شهربازی و فقط به یه نتیجه رسیدم:
توی شهر بازی تو بعضی از این وسایل باید یه دکمه غلط کردم هم بذارن نامردا!

 



 تنهایی یعنی عید رو فقط حسن روحانی بهت تبریک بگه.

 



 یه بیماری هم هست به نام «نه من بدبخت ترم» که به شدت در بین ایرانی ها شایعه. فرد بیمار سعی داره به زور ثابت کنه که از شما بدبخت تره.

 



 آخرین باری که مامان بابام به من افتخار کردن مال زمانیه که بند کفشمو خودم می بستم.
بعد از اون دیگه موفقیت چشمگیری نداشتم.

 



 موارد استفاده از دندان: درباز کن، گره بازکن، گوشکوب برای آجیل، وسیله دفاع شخصی خانم ها، ناخن گیر به عنوان دست اضافی، حتی مورد داشتیم به عنوان قیچی هم کاربرد داشته و در آخر جویدن غذا.

 

 


یارو دماغش شبیه آرنجه بزغالس...
اونوقت تو فیس بوک زیر عکس نوشته:
عمل نکردما
مادرزادیه!


 
من چاق نیستم، فقط راحت تر دیده می شم!
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، جوک

 آخه دیگه یه آلرژی فصلی چیه؟ با اونم کلاس میذارن ملت
یارو با یه لحنی می گه که آلرژی فصلی دارم انگار قهرمان سه دوره جام ملت های اروپاس!

 



 من به اندازه تمام لطمه ای که آمریکا بابت تحریما به ایران زده ازشون فیلم و سریال و نرم افزار غیرقانونی دانلود کردم.

 



 ملت دلشون می گیره می رن خونه ویلایی شون تو جزیره، ما دلمون می گیره نهایتا می ریم بهشت زهرا سر قبر اموات، های های گریه می کنیم.

 

 

 کاش می شد یه کم از حال های خوب رو فریز کرد برای روزهای ناخوشی.

 



 بعد از غذا به علت سنگینی و خواب آلودگی نمی تونی کارایی رو انجام بدی که قبل از غذا به علت گرسنگی نمی تونستی انجام بدی.

 



 دو نفر رو سخت می شه پیدا کرد. یکی کسی که بتونه درکت کنه، یکی هم کسی که بدونه کجای پشتت می خاره.

 



 می دونستین ایرانی ها از قدیم با فناوری نانو آشنا بودن؟ نانو پنیر، نانو خرما، نانو ماست.

 



 دوستم اومده خونمون واسش یه سی دی رایت کنم. وقتی تموم شد سی دی رو با یه ماژیک دادم دستش. دیدم با اعتمادبه نفس روش نوشته: سی دی!

 



 یه بار از پشت زدم به یه نیسان آبی. راننده سرشو از پنجره آورد بیرون به جای اینکه فحشم بده گفت: تو یه انسان شکست خورده ای! اصلا کشت منو با این ادبیاتش.

 


 سرت تو کار خودت باشه فقط یه جمله نیست، یه سبک زندگیه که بعضیا باس یاد بگیرن.

 



 شاید یه روزی بفهمم ملت تو عکسای دسته جمعی به چی می خندن، ولی عمرا بفهم که تو عکسای تکی واسه کی جدی می شن!


 
خداااااااااااااا ! دیوونم کرده!
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس


 
نصف دهانها ول محتل اند!
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس


 
بدون شرح
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net


 
عبادت از نوع کودکانه!
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net


 
عشق نمیخوابه!
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس ، عاشقانه

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net


 
عکس میکروسکپی از لحظه آتش گرفتن کبریت !
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

عکسهای خنده دار و بامزه (77)


 
سر یه چوب سوخته هم باهم به توافق رسیدن !
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

عکسهای خنده دار و بامزه (77)


 
زیاد بوق میزد ، فخر میفروخت ! زدم بهش خلاصه !
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

عکسهای خنده دار و بامزه (77)


 
آرامش با نوازش
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس


 
گیر چه قوم تاتاری افتادم من!!
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس


 
ای مهربانتر از ...
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس


 
مامان خودمه!
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس


 
ماشین جدید عروس!
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

در یک جشن عروسی گروهی در شاندونگ چین عروس و دامادها دوچرخه را به جای ماشین عروس برگزیدند


 
عکس با سند!
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

آقا این عکس حکایتش اینه که من داشتم میرفتم یه سفر خارجی

بعدش توراه دیدم گوشیم نیست …. خلاصه برگشتم!

اینم سندش !

تصاویر خنده دار از گوشه کنار جهان (75)


 
منطق ما دو حالت داره: یا حق با منه، یا تو نمی فهمی که حق با منه
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 اون تیکه آخر پیتزا که سیر شدی و می مونه و خورده نمی شه همون لعنتیه که روحش وقت گشنگی میاد سراغت

 


 دست دوستم یه گوشی آی فون دیدم حسودیم شد. اومدم خونه به مامانم گفتم  ن یه اپل می خوام! مامانم یه لبخند مرموزی زد، شب که بابام اومد دیدم دستش یه پلاستیک سیبه! مامانم گفت تو فکر کردی من و بابات انگلیسی بلد نیستیم؟

 


 من به احترام مادر استادم که چهار روزه فوت شده نرفتم دانشگاه، اونوقت خود استاد مذکور که اومده هیچ، کلاسو برگزار کرده هیچ، درسم داده!

 


 تو خونه ما خیلی پیش میاد صدات کنن بعد ازت بپرسن «چی می خواستم بگم؟» و عجیب تر اینه که منتظر جواب هم می مونن




 دیگه آخرین راه حلی که واسه لاغری به ذهنم می رسه
خوردن مایع ظرفشویی پریله چون به چربی ها نفوذ می کنه و اونا رو از بین می بره!

 


 یه بار شازده کوچولو از سیاره شون زنگ زد به روباه گفت: چرا آدم ها از هم دیگه بُت می سازن؟ صدا آمد: از بی ادبان. فهمید اشتباهی شماره لقمان رو گرفته قطع کرد!

 


 پیرهن جدیدمو با کلی ذوق و شوق به بابام نشون دادم می گه مبارکه، عین روبالشیای خدابیامرز مادربزرگمه

 


 گشت نامحسوس بهمون گیر داده می خواد ماشینو ببره پارکینگ دوستم با اعتماد به نفس و طلبکارانه رفته جلو به پلیس می گه: ما رو ول کن بریم، میدونی من کی ام؟
پلیسه میگه کی ای؟
پرفیقم: من نوکر پدرتم تو رو خدا ما رو ول کن بریم!
هیچی دیگه الان ولمون کردن، ولیم

 


 هیچ می دونستین که:
دایناسور پلاستیکی از پلاستیک درست شده
پلاستیک از نفت درست شده
نفت از بقایای دایناسور واقعی درست شده
نتیجه می گیریم:
دایناسور پلاستیکی از دایناسور واقعی ساخته شده!

 


 وقتی میرم بانک به جای یک شماره، پنج شیش تا شماره می گیرم. اینطوری اون آدمی که بعد من میاد وقتی هی شماره ها رو اعلام می کنن و می بینه که کسی نیست، از خوشحالی تا دم باجه ذوق مرگ می شه!
کار ما شاد کردن دل ملته دیگه

 


 اگر مخفی کردن سیب زمینی سرخ کرده تو فر اجاق گاز رو نادیده بگیریم آره میشه گفت رفیق بی کلک مادر!

 


 پیانو می زنم آروم می شم. یعنی اگه می زدم آروم می شدم. فی الواقع اگه داشتم و می زدم آروم می شدم!

 


 بابا چیه هی میگن لاین داری؟ تانگو داری؟ وایبر داری؟ گوشی من فقط چراغ قوه داره، تا بچه محلامون می خوان شب بیان بالا پشت بوم به هم علامت بدیم!

 


 امسال یه وظیفه خطیر به من محول شده بود
اونم این بود که هر بچه ای که به بابام گفت عمو عیدی بده، من واس بقیه رو پرت می کردم تا بابام یه پس گردنی بهش بزنه!
در این حد بی اعصابیم امسال

 


همسایمون ورداشته یه روزنامه چجسبونده رو صفحه کیلومتر ماشینش! بهش میگم اینو واسه چی چسبوندی اینجا؟!
میگه واسه اینکه این دوربینای توی جاده سرعتمو نفهمن!

 


 یه گروهی هستن بعد از امتحان دور هم جمع می شن جوابا رو چک می کنن و با هم بحث می کنن و به کتاب رجوع می کنن و اینا ...
فقط یه نصیحت: بهشون نزدیک نشید که همه جوابای درستتون غلط می شه!

 


 به نظرم باید سیزده به در رو 7-6 روز تمدید کنن
از بس دختر دم بخت زیاده

 


 سوهان فروشان قم فکر می کنن اگه اسم سوهانشون حاج فلانی و پسران نباشه
ما فکر می کنیم کار حاج خانم و دختراشه!

 


 اینایی که فقط لایک می کنن،
باید یهو گچ پرت کنی طرفشون بگی 
بگو الان چی گفتم؟؟

 


 دیکشنری مامان من:
این آشغالا که می ذاری تو گوش = هدست.
این آشغاله شب و روز دستته = موبایلم.
این آشغالا که همش سرت توشه = لپ تاپم.
این آشغالا که می خوری = قره قروت.
این آشغال دونی = اتاقم!

 


 اگه باتری موبایلت خوب شارژ نگه می داره
به جای اینکه به جون کارخونه سازنده دعا کنی یه فکری به حال تنهاییت بکن بدبخت

 


 اومدم خونه می خواستم لباسامو عوض کنم دیدم شلوارم خیسه
به داداشم میگم آب ریخته روی شلوار من؟ میگه نه پارچ آب ریخت روی زمین با شلوار تو خشک کردم

 


 ما پارسال عید نرفتیم آمریکا
امسالم نمی ریم ایتالیا.
کلا ما اینجوری هستیم. هر سال تصمیم می گیریم یکی از کشورای خارجو نریم

 


 پنجاه سال دیگه که پیر و مریض شدم و رو تخت بیمارستان خوابیدم، از تلویزیون یه سریال نگاه می کنم که توش واسه بهاره رهنما خواستگار میاد!

 


 بعضیا هم هستن سر کلاس یه جوری به حرفای استاد گوش می دن که انگار می فهمنن استاد داره چی می گه!

 


 انگشتی که موقع راه رفتن نخوره به پایه مبل رو باید کند انداخت جلو سگ!

 


 آقا من سه جلسه رفتم کلاس پیانو، جلسه ای 40 تومن هم پول دادم ولی تنها چیزی که یاد گرفتم این بود که «قوز نکن»


 
انصراف از یارانه
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: طنز ، شعر

 

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
یارانه نگیرید که دولت نگران است
کفگیر ته دیگ زده دولت تدبیر
باد بدی از جانب صندوق وزان است
دخل همه را کرده طرف خرج عطینا
این کار ز موجودی صندوق عیان است
فیکس است حقوق من و تو در همه سال
نرخ همه اجناس ولی در نوسان است
آن چیز که مفت است فقط جان من و توست
حتی چُس فیل و پفک و چیپس گران است
یارانه نگیرید اگرچند بمیرید
در روز جزا اجر همه باغ جنان است

از فرط نخوردن چه کسی مرده بَبَم جان؟
دانید نخوردن چقدر پرهیجان است؟
ای کاش که سوراخ همه دوخته می شد
آن چاه بزرگی که مسمی به دهان است
یارانه نگیرید که چرک کف دست است
چرکی که پر از میکروب و آسیب و زیان است
این چرک ولی بهر فلانی شده نعمت
بابک همه جا در پی این چرک روان است
طی دو سه سالی شده در چرک شناور
دارایی او گُنده تر از حدس و گمان است
یارانه نگیرید اگر طالب فیضید
این فیض نه آن ناصر با نام و نشان است
از سوژه اگر تا به سحر شعر بگویم
از نوک قلم قافیه چون سیل روان است
جاوید ولیکن بکش آن زیپ دهان را
چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است
القصه که یارانه نگیرید ز دولت
چون عامل آلزایمر و فتق و سرطان است


 
ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺘﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﯾﺎﺭﺍﻧﻪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺩﺭﺍﺯ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

دﺭ ﺑﺮﺧﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺍﯾﺎﺕ ﺍﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﮕﺮﻓﺘﻦ ﯾﺎﺭﺍﻧﻪ ﻭ ﺍﻧﺼﺮﺍﻑ ﺍﺯ ﺁﻥ ،ﻣﻮﺟﺐ ﻃﻮﻝ ﻋﻤﺮ ﺗﺎ ﺻﺪ ﻭ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻝ ﻣﯽﺷﻮﺩ

 

 

ﭘﺰﺷﮑﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ “: ﯾﺎﺭﺍﻧﻪ ﺑﮕﯿﺮﺍﻥ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﯾﺎﺭﺍﻧﻪ ﻧﮕﯿﺮﺍﻥ ، ﻫﻔﺖ ﺻﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻫﺎﯼ ﻗﻠﺐ ﻭ ﻋﺮﻭﻕ ﻣﺒﺘﻼ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ ، ﺍﯾﻦ ﭘﺰﺷﮑﺎﻥ ﻣﯽ ﺍﻓﺰﺍﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﯼ ﺗﺤﻘﯿﻘﺎﺕ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺩﻭﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻧﻮﺩ ﺩﺭ ﺻﺪ ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﺳﮑﺘﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ، ﯾﺎﺭﺍﻧﻪ ﺑﮕﯿﺮ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ .”

 

 

ﺷﯿﺦ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺻﺪﻗﻪ ،ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﻓﻊ ﺑﻼ ﻫﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﻓﺮﻣﻮﺩ ﺍﻧﺼﺮﺍﻑ ﺍﺯ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﯾﺎﺭﺍﻧﻪ

 

 

ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﯾﺎﺭﺍﻧﻪ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﻌﺮ ﺟﻬﻨﻢ ، ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺍﮊﺩﻫﺎﯼ ﺩﻭ ﺳﺮ ﻫﻤﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﮐﻨﺎﻥ ﮐﻤﮏ ﻫﻤﯽ ﻃﻠﺒﯿﺪ ﻭ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺍﻭ ﻧﺮﺳﯿﺪ ﻭ ﺻﺎﻟﺤﺎﻥ ﻫﻤﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻬﻞ ﻭﭘﻨﺞ ﺍﮊﺩﻫﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﺞ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﯾﺎﺭﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻭﯼ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺣﯿﺎﺕ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺯ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺁﻥ ﺍﻧﺼﺮﺍﻑ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﻭ ﺍﯾﻨﮏ ﺍﯾﻦ ﺍﮊﺩﻫﺎﯾﺎﻥ ﺍﺯ ﺭﻧﺠﺎﻧﺪﻥ ﺍﻭ ﺍﻧﺼﺮﺍﻑ ﻧﺪﻫﻨﺪ.

 

 

ﺑﺰﺭﮔﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺧﻮﺍﺏ ﻫﻤﯽ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﻫﻤﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻡ . ﺍﻣﺎ ﺩﺳﺖﻫﺎﯾﻢ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺟﻬﻨﻢ ﻫﻤﯽ ﺩﺭﺍﺯ ﺍﺳﺖ ﻭﺩﺭ ﺁﺗﺶ ﻣﯽ ﺳﻮﺯﺩ ،ﺧﻮﺍﺏ ﺧﻮﯾﺶ ﻧﺰﺩ ﻣﻌﺒﺮﺍﻥ ﻫﻤﯽ ﺑﺮﺩﻡ .ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺘﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﯾﺎﺭﺍﻧﻪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺩﺭﺍﺯ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﻢ ﺍﯾﻨﮏ ﺑﻪ ﺁﺗﺶ ﺟﻬﻨﻢ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﻫﻤﯽ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.

 

 

ﺭﻭﺍﻧﮑﺎﻭﺍﻥ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ : ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﯾﺎﺭﺍﻧﻪ ﺍﻧﺼﺮﺍﻑ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﻧﺼﺮﺍﻑ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﮐﻤﺘﺮ ﺑﻪ ﺍﻓﺴﺮﺩﮔﯽ ﻭ ﺩﭘﺮﺷﯿﻦ ﻣﺒﺘﻼ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ / ﻫﻢ ﭼﻨﯿﻦ ﺭﻭﺍﻧﮑﺎﻭﺍﻥ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﯾﺎﺭﺍﻧﻪ ﻣﻮﺟﺐ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺁﻟﺰﺍﯾﻤﺮ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺯﯾﺮﺍ ﻫﻮﺵ ﻭ ﺣﻮﺍﺱ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﯽﺑﺮﺩ.
ﺳﺘﺎﺩ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺍﻧﺼﺮﺍﻑ ﺍﺯ ﯾﺎﺭﺍﻧﻪ

 

 

مورد داشتیم طرف تو جمع گفته من انصراف دارم از یارانه!!!!
پسرش با پول یارانه برج می سازه!!!!
واقعا که!!

 

 

کم مونده تلوزیون زیر نویس کنه: قال رسول الله (ص) هر کس از یارانه ها انصراف دهد همنشین من در بهشت خواهد بود!


 
دوستت دارم کودکانه
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، عاشقانه


ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮔﻔﺖ :
...ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
مثل آدم بزرگــا؟!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﭘﺴﺮﮎ
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ :
ﻧـــــﻪ ؛ ﻧـــــﻪ !!
ﺭﺍﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﮑﯽ ...


 
دوستی خاله ابره !
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

تصاویر خنده دار از گوشه کنار جهان (75)


 
از صب اعصاب نذاشته برام بیشور !
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

تصاویر خنده دار از گوشه کنار جهان (75)


 
با این عکس ، تمام تحقیقات و تبلیغات ضد سیگار به فنا رفت !
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

تصاویر خنده دار از گوشه کنار جهان (75)


 
معنای زمان
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: آموزنده

معنای 4 سال رو کی میفهمه؟ بچه های کارشناسی که مشروط شدن و اخراج شدن از دانشگاه
.
معنای 2 سال رو کی خوب میفهمه؟ سرباز فراری ها
.
معنای 1 سال رو کی خوب میفهمه؟ پشت کنکوری ها!
.
معنای 9ماه رو کی خوب میفهمه؟ مادر هایی که بچه ی مرده ای به دنیا آورده باشن
.
معنای 1ماه رو کی خوب میفهمه؟ کسانی که 30 روز ماه مبارک رمضان رو روزه گرفتن
.
معنای 1هفته رو کی خوب میفهمه؟ سر دبیرهای مجلات هفتگی!
.
معنای 1روز رو کی خوب میفهمه؟ کارگرای روز مزد
.
معنای 1ساعت رو کی خوب میفهمه؟ عشاق منتظر
.
معنای 1 دقیقه رو کی خوب میفهمه؟ اونایی که از اتوبوس جا موندن
.
معنای 1 ثانیه رو کی خوب میفهمه؟ اونایی که در تصادف جون سالمی به در بردن
.
معنای 1 دهم ثانیه رو کی خوب میفهمه؟ اونایی که تو المپیک مقام دوم رو به دست آوردن
....
فقط خواستم بگم قدر لحظه لحظه های زندگیتون رو بدونید خیلی زود تموم میشه...!
شاید فرصتی رو که الان داری،لحظاتی دیگه فقط برات رویای دست نیافتنی بیش نباشه

 
ممکنه دختر من رو بپسندی!
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: طنز

 

مرد جوون : ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده ؟
پیرمرد : معلومه که نه !
جوون : ولی چرا ؟ ! مثلا” اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی ؟ !
پیرمرد : ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم !
جوون : میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه ؟ !پیرمرد : ببین … اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممکنه تو تشکر کنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی !
جوون : کاملا” امکانش هست !
پیرمرد : ممکنه ما دو سه بار دیگه هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی !
جوون : کاملا” امکان داره !پیرمرد : یه روز ممکنه تو بیای به خونه ی من و بگی که فقط داشتی از اینجا رد میشدی و اومدی که یه سر به من بزنی! بعد من ممکنه از روی تعارف تو رو به یه فنجون چایی دعوت کنم ! بعد از این دعوت من ، ممکنه تو بازم برای خوردن چایی بیای خونه ی من و بپرسی که این چایی رو کی درست کرده ؟ !
جوون : ممکنه !پیرمرد : بعد من بهت میگم که این چایی رو دخترم درست کرده ! بعد من مجبور میشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی کنم و تو هم دختر من رو می پسندی !
مرد جوون : لبخند میزنه !
پیرمرد : بعد تو سعی می کنی که بارها و بارها دختر من رو ملاقات کنی ! ممکنه دختر من رو به سینما دعوت کنی و با همدیگه بیرون برید !
مرد جوون : لبخند میزنه !پیرمرد : بعد ممکنه دختر من کم کم از تو خوشش بیاد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من میشی و بهش پیشنهاد ازدواج می کنی !
مرد جوون : لبخند میزنه !
پیرمرد : بعد از یه مدت ، یه روز شما دو تا میاین پیش من و از عشقتون برای من تعریف می کنین و از من اجازه برای ازدواج میخواین !
مرد جوون در حال لبخند : اوه بله !پیرمرد با عصبانیت : مردک ابله ! من هیچوقت دخترم رو به ازدواج یکی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم از خودش نداره در نمیارم !

 
نحوه عاشق شدن شهروندان مختلف (طنز)
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: طنز

23a930723a0783172749be96a2e075a8 نحوه عاشق شدن شهروندان مختلف (طنز)

شهروند دانشجو (دختر): برای گرفتن نمره آنقدر به استادش سیریش می شود تا سرانجام با او ازدواج می کند.

شهروند دانشجو (پسر): در سال اول دانشگاه، برای گرفتن جزوه از دختر همکلاسی اش آنقدر به او سیریش می شود تا اینکه حراست دانشگاه او را احضار می کند. به ناچار تعهد می دهد دیگر از هیچ دختری درخواست جزوه نکند. با پشتکار فراوان، در سال دوم از تمام دخترهای همکلاسی اش خواستگاری می کند.

سال سوم از تمام ورودی های جدید و دخترهای سال پایینی خواستگاری می کند. در سال آخر دانشگاه معیارهای فکری اش را اصلاح می کند و از دخترهای سال بالایی خواستگاری می کند! بعد از اینکه دختری در دانشگاه برای خواستگاری باقی نماند، فارغ التحصیل می شود و با دختر همکار پدرش ازدواج می کند.

نمایندگان مجلس: به عشق در نگاه اول اعتقاد دارند و از همان دوره اول عاشق سیاست می شوند.

شهروند دیپلمات: معمولا در استخرهای شنا عاشق می شوند.

شهروند شاعر: عاشق شده ام بر تو، تدبیر چه فرمایی/ جاست فرند می خواهی، یا برادر و دایی؟!

مترجم صدا و سیما: جمله یِ «I want to kill you» را به اشتباه ترجمه می کند: «من می خواهم شما را ازدواج کنم.» قاتل پس از کشتنِ مقتول با مترجم ازدواج می کند!

شهروند روشنفکر: عشق را یک فرآیند شیمیایی می داند که به علت افزایش غلظت «فنیل اتیل آمین» به وجود می آید. به ازدواج علاقه ای ندارد و رابطه سارتر و سیمون دوبوار را رابطه یِ آرمانی خود می داند.

مسئول دولتی (پسر): نام دخترهای مسئولین رده بالاتر را در یک دفترچه می نویسد تا با توجه به پست و مقام مورد علاقه، با یکی از آنها ازدواج کند.

مسئول دولتی (دختر): به سراغ دفترچه پدرش می رود تا ببیند پدرش برای رسیدن به مقام بالاتر چه پسری را برایش در نظر گرفته است.

شهروند بالای شهر (پسر): در گودبای پارتی دوستش که قرار است به آمریکا برود شرکت می کند. در فضایی پر از دودو لیزرهای نوری در حال شادی و پایکوبی هستند که پلیس زنگ خانه را می زند. پسر توی کمد دیواری قایم می شود. در تاریکی دوتا چشم آبی رنگ می بیند. با دختر صاحبِ چشم ها دوست می شود. بعد از سه ماه با دختر خاله اش که سیتیزن سوئیس است ازدواج می کند.

شهروند بالای شهر (دختر): برای گرفتن فال قهوه پیش دوستِ مادرش می رود. توی فالش یک ازدواج فامیلی افتاده. البته یک لکه شبیه گربه هم هست که نشان از خیانت دارد. دختر با ناراحتی و عصبانیت، سوار تویتا کمری اش می شود و توی خیابان فرشته با یک بنز ۲۵۰s تصادف می کند.

پسر برای پرداخت خسارتی که به ماشین دختر زده است، چک سفید امضا می کند. دختر عاشق پسر می شود و با هم نامزد می کنند. پسر بعد از سه ماه به او خیانت می کند و به سوئیس می رود.

شهروند پایین شهر (دختر): در مهمانی تولد دوستش شرکت می کند. عاشق برادر دوستش می شود ولی از خجالت چیزی نمی گوید و با پسر همکار پدرش که تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده است، ازدواج می کند.

شهروند پایین شهر (پسر): با دوست خواهرش ازدواج می کند!

بازیگر هالیوود: در یک فیلم رمانتیک با هم همبازی می شوند. کارگردان در هنگام فیلمبرداری از برخی صحنه ها، چند بار کات می دهد ولی آنها به کار خودشان ادامه می دهند! آنها در نقششان فرو می روند و حتی بعد از پایان فیلمبرداری نیز همچنان با یکدیگر تمرین می کنند. بعد از مدتی با هم ازدواج می کنند و رابطه شان را تا بازی در فیلم رمانتیک بعدی حفظ می کنند.

شهروندان عربستانی (پسر): عنصر عشق در آنها زود به منصه یِ ظهور می رسد و معمولا دارای بیش فعالی هستند. آنها به عشق در نگاه اول اعتقادی ندارند (چون در نگاه اول اصولا چیزی دیده نمی شود!) انتخاب همسر برای آنها مانند خرید هندوانه یِ دربسته است.

بعد از خرید هندوانه اگر شیرین نبود یک هندوانه یِ دیگر می خرند، با این تفاوت که حق استفاده از هنداوانه قبلی را هم برای خود محفوظ می دارند. البته گروهی نیز با وجود شیرین بودن هندوانه یِ قبلی باز هم هندوانه می خرند، چون اعتقاد دارند هر هندوانه ای یک مزه ای دارد.

شهروند فرانسوی: آشنایی در کافه مولن روژ، اولین والس با شیر، آخرین تانگودر پاریس، طلاق با عشق.

شهروند کره شمالی: درمراسم رژه روز کارگر (اول ماه مِی) دختر قابِ عکس بزرگ «کیم جونگ ایل» را حمل می کند. پسری که کنار او رژه می رود، تصویر «کیم جونگ اون» را حمل می کند. هر دو زیر چشمی به هم نگاه می کنند، ناگهان پای دختر به چیزی گیر می کند و همراه با قابِ عکس به زمین می افتد.

رژه متوقف می شود و همه با نگرانی به قابِ عکس افتاده شده روی زمینه نگاه میکنند. دختر همچنان که روی زمین دراز کشیده قابِ عکس را برمی گرداند. شیشه نشکسته و تصویر سالم است. جمعیت فریاد شادی سر می دهد.

پسر جوان، دست دختر را می گیرد تا بلند شود. دختر به همراه قاب عکس بلند می شود. پسر و دختر برای چند ثانیه به هم خیره می شوند و همدیگر را در آغوش می  گیرند. دو قابِ عکس بزرگ بر روی زمین می افتد و صدای خورد شدن شیشه می آید.


 
مورد داشتیم خیلی به خودش می رسید اما هرکاری کرد به ما نرسید!
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، جوک

 

مورد داشتیم طرف تو خوابگاه به خاطر کثیفی همه ظرفا
یه قابلمه دوازده نفره برداشته وتوش یه تخم مرغ نیمرو کرده مدیونید اگه فکر کنید من بودم!


مورد داشتیم طرف عکس تو برف نداشته گوگل سرچ کرده عکس تو برف از دووووررر خیلی دور



مورد داشتیم انقدربی پولی بهش فشارآورده بود که تو Gta مسافرکشی میکرده



سر چهار راه یه وانت از چرغ قرمز رد شد، پلیس تو بلندگو گفت :وانت کجا می ری؟ وانتیه تو بلند گوش گفت :دارم می رم خونه! اینجور ملتی هستیم خلاصه



مورد ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﺑﺎ ﺷﻠﻮﺍﺭﮎ ﺭﻓﺘﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﺧﻮﻧﺸﻮﻥ ﻋﮑﺲ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ :
"ﺗﺮﮐﯿﻪ 2014"



مورد داشتیم دانشجوی ترم اولی روز اول رفته حراست دانشگاه گفته آقا زنگو نمی زنین؟؟!!



مورد داشتیم
بخاری ماشینشو کم کرد
که گاز به همه ی هم وطن هاش برسه



آقا باورتون نمی شه مورد داشتیم دختره می دونسته چی بپوشه



مورد داشتیم خواهره و برداره گیس و گیس کشی میکردن سر اینکه کی زودتر ارایش کنه و بره بیرون!



مورد داشتیم که مانیتورش خراب شده آدرس یه جای مطمئن واسه تعمیر میخواسته چون معتقد بود عکسای شخصی توشه



مورد داشتیم
دانشجوی ترم اولی درخواست مبصری به آموزش دانشگاه داده



مورد داشتیم طرف تو قسمت غذاهای مورد علاقه نوشته:
غذاهای نذری



مورد داشتیم ازش پرسیدن قبل ازدواج تحقیق کردی؟ گفته آره هر کی باهاش بوده راضی بوده



تبلیغ یه آموزشگاه تعلیم رانندگی که رو درش نوشته بود رو داشته باش: "بانوانی که پارک دوبل را طی دوره ی یک ماهه فرا گیرند از پنجاه درصد تخفیف ویژه ی ما برخوردار خواهند شد!!!



موردداشتیم، دختره پشت کوله پشتی دانشگاش نوشته :عاقبت شوهرنکردن ...



 
هوادار توپ
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس
 
غاز صندل پوش
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

تصاویر جالب و دیدنی روز 20 خرداد 1390


 
حرکت دانشجویان بعد از امتحانات !
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

عکس نوشته های طنز و جالب سال 93


 
من فقط سکوت میکنم !
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

عکس نوشته های طنز و جالب سال 93


 
اون دوربین کوفتی رو بذار کنار برو آچار و بیار الدنگ !!
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

عکس نوشته های طنز و جالب سال 93


 
نکته را گرفتی؟
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

عکس نوشته های طنز و جالب سال 93


 
جنتل سگ !
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

عکس نوشته های طنز و جالب سال 93


 
وجه تشابه!
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:


 
رویارویی قو با سگ !
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:


 
تقدیم با عشق!
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

عکس های زیبا و منتخب جهان


 
منت کشی!
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

 این دفه رو میبخشم دیگه تکرار نشه ! 

 

عکس های خنده دار و طنز از نوشته های جالب (73)


 
ینی حتی خانومها هم نمیتونن این ماشین رو چپ کنن
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

عکس های خنده دار و طنز از نوشته های جالب (73)


 
فرار نکنید ! ایشون همون کامرون دیاز هستن فقط دندوناشون رو حذف شده !
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

عکس های خنده دار و طنز از نوشته های جالب (73)


 
سگ تو حلقت به روایت تصویر !
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

عکس های خنده دار و طنز از نوشته های جالب (73)


 
دفن میّت واجب است
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: داستان ، طنز

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که « والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟ اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده ومی‌گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می‌‌گوید. مُرده.مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی‌افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا جایز نیست !
 

 
قهوه نمکی “شیرینه”
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: داستان ، عاشقانه

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.

آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”


یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.

مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار او (پسر) را خوشحال می کنه.

بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، ” عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم— قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.

اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، ” مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد 

“شیرینه”
 

 
آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: داستان ، آموزنده


دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. 
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. 
به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن." 
لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ..." 
خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید"، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن." 
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.." 
آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند .... 
او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ...
اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. 
او در همان یک روز زندگی کرد. 
فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست!"
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است. 
امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟
 

 
امروز روز زیبایی است
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: داستان

پسری نابینا بدلیل مشکلات زندگی گدایی می کرد .کنار خیابان نشسته بود و کلاهی جلوی پاهای خود گذاشته بود . همراهش یک تخته سیاه بود که روی آن نوشته شده بود:
"نابینا هستم، کمکم کنید!" 
یک روز گذشت،اما فقط چند سکه در کلاه پسر انداخته شد.پسر با این سکه ها یک نان کوچک برای خودش خرید و روز دوم همچنان در کنار خیابان نشست 
معلم دانشگاه از کنارش گذشت، با همدردی در کلاه پسر پولی انداخت. وقتی که نگاهش به جمله روی تخته سیاه افتاد، چند دقیقه با خود فکر کرد و جمله قبلی را پاک کرد و کلمات دیگری نوشت 
بعد از آن، پسر نابینا متوجه شد که افراد بیشتری به او برای تهیه غذا لباس و غیره کمک می کنند .روز دوم با شنیدن صدای قدم زدن مرد صدای پایش را شناخت و از او پرسید:جناب آقا، می دانم شما کیستید ؟ دیروز به من کمک کردید. از شما تشکر می کنم. اگر ممکن است بگویید چه اتفاقی افتاده است ؟ 
مرد خندید و گفت:تغییرات کوچکی روی تخته سیاه دادم و نوشتم :
"امروز روز زیبایی است.اما من نمی توانم آن راببینم"
 


خانمی وارد داروخانه میشه و به دکتر داروساز میگه که به سیانور احتیاج داره! داروسازه میگه واسه چی سیانور می‌‌خوای؟
خانمه توضیح میده که لازمه شوهرش را مسموم کنه!
چشم‌های داروسازه چهارتا می شه و میگه: خدا رحم کنه! خانوم من نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر خلاف قوانینه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد...
هر دوی ما را زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر از این نمیشه! نه خانوم، نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد.
بعد از این حرف خانمه دستش رو میبره داخل کیفش و از اون یه عکس میآره بیرون... عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام می‌خوردند. داروسازه به عکسه نگاه می کنه و میگه: چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟!
 

 
اگر کوسه ها آدم بودند ....
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: داستان ، آموزنده

دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی " پرسید: 
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟ 
آقای کی گفت:البته !اگر کوسه ها آدم بودند 
توی دریا برای ماهی هاجعبه های محکمی میساختند 
همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند 
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد 
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند 
برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد 
گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند 
چون که 
گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است 
برای ماهی ها مدرسه می ساختند 
وبه آنها یاد می دادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند 
درس اصلی ماهی ها اخلاق بود 
به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است 
که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند 
به ماهی کوچولو یاد می دادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند 
وچه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند 
آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میایید 
اگر کوسه ها آدم بودند 
در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت 
از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند 
ته دریا نمایشنامه یی روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان 
شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند 
همراه نمایش آهنگهای محسور کننده یی هم می نواختند که بی اختیار 
ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند 
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت 
که به ماهیها می آموخت 
"زندگی واقعی در شکم کوسه ها اغاز میشود"

"برتولد برشت"
 

 
فکر کن به اوج گرمای تابستان
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

عکسهای جالب روز 21 خرداد 1390


 
شیرین شیرین من
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

عکسهای جالب روز 21 خرداد 1390


 
باید متاهل باشی !
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: طنز

چندسال پیش یکروز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم.
ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدند که:
ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر 
رفتم خواستگاری؛ دختر پرسید:
مدرک تحصیلی ات چیه ؟ 
گفتم:» دیپلم تمام !«
گفت:» بی سواد ! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشو برو دانشگاه «
رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم برگشتم ؛ رفتم خواستگاری؛
پدر دختر پرسید: » خدمت رفتی ؟ « گفتم: » هنوز نه «
گفت: » مردنشده ی نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی ! «
رفتم دو سال خدمت سربازی رو انجام دادم برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛
مادر دختر پرسید: » شغلت چیه ؟«
گفتم: » فعلا کار گیر نیاوردم «
گفت:» بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار !«
رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند: » سابقه کار می خواهیم «
رفتم سابقه کار جور کنم؛ گفتند:» باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم «
دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند: » باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم «
برگشتم؛ رفتم خواستگاری
گفتم: » رفتم کار کنم گفتند سابقه کار، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی «
گفتند: » برو جایی که سابقه کار نخواهد «. رفتم جایی که سابقه کار نخواستند
گفتند: » باید متاهل باشی ! «
برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم:» رفتم جایی که سابقه کار نخواستندگفتند باید متاهل باشی «
گفتند: » باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی «
رفتم گفتم: » باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم « گفتند:» باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم «
برگشتم؛ رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم!!


 
با زنی ازدواج کنید که اگر "مرد" بود ، بهترین دوست شما می شد.
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، جوک

چرا پسر نوح سوار کشتی نشد؟؟
بررسی علل اختلاف حضرت نوح با پسرش!
امشب در گفتگوی ویژه 22:45 با حضور تنها شاهد ماجرا!
نمیرالمومنین آیت اله جنتی !!!

 

 


زمانی من می فهمم عاشق شدم که 
بتونم ته دیگمو با کسی که دوسش دارم شریک بشم 

 

 

منطق ریاضی چی میگه؟؟؟
میگه که هر مسأله ای که دیدی داره آسون حل میشه، بدون راه حلت اشتباهه !

 

 

زنگ زدم به سهراب پرسیدم “قایقت جا دارد”
صدا آمد :از بی ادبان!
فهمیدم اشتباهی شماره لقمان رو گرفتم، سریع قطع کردم.

 

 


میدونین چرا تشک رو قبل از دوختن با چوب میزنن؟
چون بعدا هرچی دید صداش درنیاد!!


 
ماشین فراری
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: طنز


یه بار داداشم ﮔﻔﺖ :
ﺑﺮﻭ ﺑﺒﯿﻦ ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﯼ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺳﺮ ﻭﺻﺪﺍ ﻣﯿﺎﺩ؟
من رفتم ﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪم ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﻫﻤﺴﺎیمون ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮﺵ ﻓﺮﺍﺭ
ﮐﺮﺩﻩ ..
ﺧﺠﺎﻟﺖ ﮐﺸﯿﺪم ﮐﻪ جلو مادرم ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﻭ ﺑﮕم ﺑﻬﺶ گفتم ﻣﺎﺷﯿﻦ
ﻫﻤﺴﺎﯾﻤﻮﻥ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺷﺪﻩ !!
داداشم ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩه ﺩﻟﺪﺍﺭﯼ ﺑﺪﻩ ﻭ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ:ﺍﯼ بابا ﺧﺪﺍﺭﻭﺷﮑﺮ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺶ ﺧﻼﺹ ﺷﺪﯾﺪ،ﺗﻮ ﻫﺮﺟﺎ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﻣﺶ ..
ﻭﭼﻨﺪﺑﺎﺭ ﺍﻭﻥ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﯼ ﭘﺴﺮﺕ ﺩﯾﺪﻣﺶ ﻭﭼﻨﺪﺑﺎﺭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ
ﻫﻤﺴﺎﯾﻤﻮﻥ ﺑﻮد ..
ﺑﺨﺪﺍ ﺍﻭﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭘﯿﺶ ﯾﮑﯽ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ،ﺍﺻﻼ ﺍﻭﻥ ﺗﻮﺍﻥ
ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﺩﺍﺭﻩ؟! ﺍﺯ ﺑﺲ ﮐﻪ ﺳﻮﺍﺭﺵ ﻣﯽ ﺷﻦ؟!
ﻭﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ ﻭﻟﯽ ﻧﻤﯽ ﺩﯾﺪﻣﺖ ..
ﺩﺭﺳﺘﻪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﺗﻢ ﻭﻟﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﺸﻮﺭﺕ ﺑﺎﺗﻮ
ﺗﻮ ﻣﺴﺎﯾﻠﺘﻮﻥ ﺩﺧﺎﻟﺖ ﮐﻨﻢ ..
ﻭﻟﯽ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﺟﺎﯼ ﺩﻭﺭﯼ ﻧﻤﯿﺮﻩ،ﻭﻣﻦ ﻣﻄﻤﯿﻨﻢ ﺍﻭﻥ ﺭﻭ ﭘﯿﺶ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﮑﯽ
ﺍﺯ ﻻﺕ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ .. ﻭﺑﻌﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯﺵ ﺳﯿﺮ ﺷﺪ ﺍﻭﻥ
ﺭﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﻭ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ..
ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﻭﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﻪ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﻣﻨﻢ ﺳﻮﺍﺭﺵ ﺷﺪﻡ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺣﺎﻝ
ﻧﮑﺮﺩﻡ،ﺻﺪﺍﺵ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺭﺳﯿﺪ ..
داداشم ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺎﺿﺮ ﺩﺭ ﺳﯽ ﺳﯽ ﯾﻮ ﻣﯽ ﺑﺎﺷد!!


 
همیشه یه جوری کار کنید که همه کار نکردنتونو ترجیح بدن
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، جوک

بعضیا خودشون کل منظومه شمسی رو رصد کردن ،
اونوقت دنبال دختر آفتاب مهتاب ندیده میگردن !

 


توجه : 16 فروردین از آنچه در تقویم می بینید به شما نزدیکتر است !
(ستاد زهرمار کردن عید نوروز )

 

 

همچین میگن شیر اگه پیر هم بشه شیره .
انگار شتر وقتی پیرمیشه خر میشه…. ووووالا…!!!

 


ﻣﻮﺭﺩ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺳﺮ ﻟﻮﺍﺯﻡ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﺩﻋﻮﺍﺷﻮﻥ ﺷﺪﻩ ، ﭘﺴﺮﻩ ﺍﻻﻥ ﺩﻭ
 ﺭﻭﺯﻩ ﺭﻓﺘﻪ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﺩﺭ ﺭﻭ ﺭﻭﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺴﺘﻪ!!
 

 
بدون شرح!
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس


 
کدوم از کدوم تقلید کرده؟
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس


 
اونا اینجوریند که اینند!!
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

گذاشتن 3400 عروسک خرس قهوه ای روی پلی در لندن به نشانه 3400 قربانی سالانه مننژیت در انگلیس


 
کلیسایی در لیون فرانسه
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

کلیسا


 
تا حالا اینقدر نزدیک ندیده بودم
ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس


 
دو لپی خوردن که میگن اینه!
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس


 
زیباترین نشانه محبت
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس


 
گهی زین به پشت و گهی پشت به زین!
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس


 
باهاش حال کردی؟!
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس
 
بزنم دستتو قلم کنم؟!
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

01-09-08


 
تقابل در طبیعت
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

01-09-15


 
داروی سبز
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: آموزنده ، داستان



می گویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند. وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند .

همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد. بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :” بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته.” مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی ، بلکه با تغییر چشم اندازت میتوانی دنیا را به کام خود درآوری. تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان ارزانترین و موثرترین روش میباشد
__________________
اندیشه های خود را شکل ببخشید,
در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند.
خواسته های خود را عملی سازیدو گرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند


 
شما نیت به رژیم گرفتن بگیر ، حتی دستگیره های یخچال هم خوشمزه به نظر میان !
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، جوک
یکی از سئوالایی که خیلی ذهنم رو درگیر خودش کرده اینه که چرا سوپرمن شرتشو  روی شلوارش میپوشید؟!

یکی از رویاهام اینه که ۱۰ تا عیال (همـسر) داشته باشم…

۱۰ تا هم تو یه خونه ی بزرگ …

بعد خیلی رابطشون با هم خوب باشه

اون وقت صداشون کنم عـیـالات متحده !!

 

 

خبرآنلاین عکس یه هواپیمای ایرانی رو زده

کلی هم تعریفشو کرده که بهتر از نمونه آمریکاییشه و چی و چی .

 یکی تو کامنتش نوشته:“پروازم میکنه؟”

 

 

ﻣﻮﺭﺩ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻣﻮﻗﻊ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻪ ﮐﻼﭺ

ﺑﮕﯿﺮﻩ ﻏﺮﻭﺭﺵ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﻮ بگیره!!

 

 

دیشب رفتم پمپ بنزین باکو پرکردم گفتم:چقدرشد؟

یارو گفت:دوهزارتومان 

آروم گفتم:شاه برگشته ....؟

یارو آرووووووووم گفت:نه گازوییل زدی ...!!!
 
 
 
 
 

 

ﺟﻤﻼﺕ ﭘﺮﮐﺎﺭﺑﺮﺩ ﻧﺴﻞ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﻋﯿﺪ۹۳:

ﻧﻤﯿﺎﻡ٬ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ٬ﻭﻟﻢ ﮐﻨﯿﻦ٬ﺍﯾﻨﺎ ﮐﯿﻦ

ﺩﯾﮕﻪ٬ﺳﺮﻡ ﺩﺭﺩ ﻣﯿﮑﻨﻪ٬ﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﻣﻨﻮ ﺑﮑﺶ٬ﭘﺲ

ﮐﯽ ﻣﯿﺮﻥ؟ﺁﺧﻪ ﺍﯾﻨﻢ ﺷﺪ ﻋﯿﺪ؟

 

 

خدایا این تاوان کدوم گناهمه :
 
میدونم سوسیس داریم تو یخچال ولی پیداش نمیکنم!!

 
بوی مادر
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

Pic Rooz 01 06 009 عکس های منتخب روز – 7 فروردین


 
خدادادی دل میبرم!
ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، جوک
دانشمندان به تازگی دریافته اند که هفته ای دو بار قطعی اینترنت در کنار خوردن ماهی برای سلامتی وجلوگیری از ابتلابه زخم بستر مفید است !
 
 
 
 سربازی واسه پسرا مثه حاملگی واسه زناست. هر دو ظاهرتو خراب می کنه و هر کی میبیندمون میپرسه چند ماهته؟ 


 

یکی از مشکلاتم اینه که بلد نیستم مخ بزنم
خدادادی دل میبرم!

 


درسته دخترا از پسرا خوشگلترن ولی پیرمردا واقعا از پیرزنا خوشگلترن!
بعله، ما آینده نگریم...
توهمات یک پسر....



ترکیه اگر در اسلامی کردن همین فرمونو بره، تا چند سال دیگه ترکیه ای ها برای عشق و حال میان ایران میگن اینجا گشت ارشادش بهتره 

 
شاید وجودم به کسی آرامش نده اما همین که اعصاب خورد کنه ، بهم انگیزه میده !!
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، جوک

سلامتی اعدامی که جرم رفیقشو گردن گرفت پای چوبه دار ازش پرسیدن حرف آخرت چیه؟گفت:به رفیقم بگین نامرد بازی در نیار بیا خودتو معرفی کن قرارمون این نبود!!

 

 

در ایران :
تو دستشویی فکر میکنند،
تو حمام اواز میخوانند،
سر کلاس میخوابند،
تو رختخواب تلفن حرف میزنند،
موقع درس خوندن بازی میکنند،
موقع تی وی دیدن فیسبوک چک میکنند،
موقع فیسبوک چک کردن غذا میخورند،
موقع خواب بیدارند،
موقع بیداری خوابند،
سر کار روزنامه میخوانند،
و اوقات فراغت کار میکنند.

 

 

مى دانید چرا همه مشکلات در کشور ایران یا از طریق مادى یا پارتى حل میشه؟؟
چون ما آریاییها از دو قوم ماد و پارت هستیم!

 

 


استاد اومد سر کلاس گفت شب سر نماز شب دعا میکنم ک خدا به اون 3 ردیف اخر انگیزه ی درس خوندن بده
هیچکی بجز من نشنید چون یا فیسبوک بودن یا داشتن اهنگ گوش میدادن
فقط من شنیدم چون شارژ گوشیم تموم شده بود!

 

 

بهش ﮔﻔﺘﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﺮﯼ ﺑﺮﻭ ﻭﻟﯽ ﺑﺪﻭﻥ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺗﻮ
ﻣﯿﻤﯿـرﻡ.
ﺭﻓﺖ ﻭﻟﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﺴﺘﻢ ﺩﺭ ﺧﺪﻣﺘﺘﻮﻥ
ﮔﻮﻝ ﻧﺨﻮﺭﺩ!!


 
کبریت
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: طنز


مادر داماد : ببخشید کبریت دارین ؟؟
مادر عروس : کبریت برا چی ؟؟
مادر داماد : والا پسرم میخواد سیگار بکشه
مادر عروس : پس داماد سیگاریه !!؟؟
مادر داماد : سیگاری که نه ..والا مشروب خورده بعد از مشروب سیگار میچسبه..
مادر عروس : پس الکلی هم هست !!؟
مادر داماد : الکلی که نه..والا قمار بازی کرده،باخته...ما بهش مشروب دادیم یادش بره
مادر عروس : پس قمار بازی میکنه !!؟
مادر داماد : آره...دوستاش تو زندان بهش یاد دادن
مادر عروس : پس زندانم بوده!!؟
مادر داماد : والا معتاد بوده..گرفتنش،چند روز بازداشتش کردن
مادر عروس : پس معتادم بوده!!؟
مادر داماد : آره...بعد زنش لوش داد
مادر عروس : زنش !!؟
مادر داماد : والا زن خودش که نه...دوستشِ
مادر عروس : دوست دخترش...پس دوست دخترم داره !!؟
مادر داماد : دوست دختر که نمیشه گفت..ازش بچه هم داره..زنش میشه دیگه
مادر عروس : بچه؟؟ پس بچه هم داره؟
مادر داماد : بچه که نه،18 سالشه...مردی شده واسه خودش
مادر عروس : پس شما برای نوه تان اومدین خواستگاری؟؟
مادر داماد : والا من درست نمی دونم...پسرش با یه دختره رابطه داشته،حامله شده...دختره هم پاشو کرده تو یه کفش که باید منو بگیری ...و خلاصه آدرس اینجا رو دادن به ما ..
مادر عروس : حامله؟ یعنی دختر ما حامله است !!؟؟ دارین مزخرف می گین
مادر داماد : والا نباید اینو میگفتم...ما خانواده آبرو داری هستیم...شب خواستگاری که نباید این حرفا رو زد ..مگه نه؟؟؟ وا چرا غش کردی......
راستی کبریت چی شد ؟؟


 
معجزه میوه
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: طنز


بدون اینکه معنى هر گرینه رو بخونید لطفا از میوه های زیر یک کدام را انتخاب کنید:

1.سیب

2.آناناس

3.موز

4.هلو

5.توت فرنگی

6.زردآلو

7.آلبالو

8.پرتقال

9. انگور

10.لیمو 


 
شام آخر
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: داستان ، آموزنده

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو <شام آخر > دچار مشکل بزرگی شد :

می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند ٬ تصویر میکرد ! کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا کند

روزی در یک مراسم سرود دسته جمعی ٬ تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان یافت . جوان را به کارگاهش دعوت کرد و ازچهره اش اتود ها و طرح هائی برداشت .

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبا تمام شده بود٬ اما داوینچی هنوز برای یهودا سمبل بدی ٬ مدل مناسبی پیدا نکرده بود .کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار میاورد که :

نقاشی دیواری را زودتر تمام کند . نقاش پس از روزها جستجو ٬ جوان شکسته و ژنده پوش مستی را درجوی آبی یافت ٬بزحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند ٬ چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت ! گدای مست را که درست نمی فهمید چه خبر است، بکلیسا آوردند . دستیاران سر پا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی ٬ گناه و خود پرستی که بخوبی بر آن چهره نقش بسته بودند ٬ نسخه بر داری کرد ! وقتی کارش تمام شد گدا ٬ که دیگر مستی از سرش پریده بود ٬ با چشمهای باز و آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت : من این تابلو را قبلا دیده ام !! داوینچی شگفت زده پرسید : کی و کجا ؟ گدا گفت سه سال قبل ٬ پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم ! موقعی که در یک گروه سرود آواز میخواندم ٬ زندگی پر از رویایی داشتم ٬ هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره ملکوتی عیسی سمبل نیکی بشوم.

می توان گفت نیکی و بدی یک چهره دارند !‌
همه چیز به این بستگی دارد که هر کدام چه موقع سر راه و انتخاب انسان قرار گیرد !
 

 
زشت کردن جمله‌های زیبا
ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: طنز ، شعر



آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟


آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام، با پا چرا؟
آمدی تی جان قربان، ولی بلایی تره نخوام سیایی تره نخوام...
آمدی جانم به قربانت وای وای، تو آمده‌ای...
آمدی جانم به قربانت یا خودم بیام با زور بیارمت؟
آمدی جانم به قربانت ولی نه حالا حالاها، اما نه حالا حالاها...
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پاچه را؟
آمدی جانم به قربانت، نبودیم، نگرد نیست
آمدی جانم به قربانت ولی حالا حالا حالا، همه دستا به بالا، به این عروس و دوماد بگین هزار ماشالا
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا بازی جوانمردانه نمی‌کنی و توپ رو به
بیرون نمی‌زنی؟
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ حداقل قبلش یه ندا می‌دادی بساط رو جمع کنیم
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا هستی ناراحت؟ جبران می‌شه خسارت
آمدی جانم به قربانت؟ ولی‌تو فردا بیار مدرسه
آمدی جانم به قربانعلی
آمدی جانم به قربانت ولی حالا اون دستا کجاست؟ اون دو تا دستای خوب؟ (خبر رسیده که اون دو تا دستای خوب رو هواست بالا بلرزون کتفا رو یالا)
آمدی جانم فدای ایران
آمدی جانت دربیاد با این آمدنت
آمدی جانم تو اون قربان


 
زن ولخرج
ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: طنز

توی اتاق رختکن کلوپ گلف، وقتی همهء آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمکت شروع میکنه به زنگ زدن. مردی که نزدیک موبایل نشسته بود دکمهء اسپیکر موبایل رو فشار میده و شروع می کنه به صحبت. بقیهء آقایون هم مشغول گوش کردن به این مکالمه میشن...

مرد: الو؟

صدای زن اون طرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی کلوپ هستی؟

مرد: آره.

زن: من توی یه فروشگاه بزرگ هستم. اینجا یه کت چرمی خوشگل دیدم که فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشکالی داره اگه بخرمش؟

مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داری اشکالی نداره.

زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید ۲۰۰۶ رو دیدم. یکیشون خیلی قشنگ

بود. قیمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود.

مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی کن ماشین رو با تمام امکانات جانبی بخری.
زن: عالیه. اوه… یه چیز دیگه… اون خونه ای رو که قبلاً می خواستیم بخریم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره.

مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی کن ۹۰۰۰۰۰ دلار بیشتر ندی.
زن: خیلی خوبه. بعداً می بینمت عزیزم... خداحافظ.

مرد: خداحافظ.

بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی که با حسرت نگاهش میکردن میندازه و میگه: کسی نمیدونه که این موبایل مال کیه؟!

نتیجهء اخلاقی: هیچوقت موبایلتونو جایی جا نذارین!
 

 
بازرگان و ماهیگیر
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: داستان ، آموزنده

یک بازرگان موفق و ثروتمند ،از یک ماهی گیر شاد که در روستایی در مکزیک زندگی می کرد و هرروز تعدادکمی ماهی صید می کرد و می فروخت پرسید : چقدر طول می کشد تا چند تا ماهی بگیری ؟
ماهی گیر پاسخ داد: : مدت خیلی کمی

بازرگان گفت : چرا وقت بیشتری نمی گذاری تا تعداد بیشتری ماهی صید کنی؟

پاسخ شنید: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است .

بازرگان متعجب پرسید : پس بقیه وقتت را چیکار می کنی؟

ماهی گیر جواب داد: با بچه ها یم گپ می زنم . با آن ها بازی میکنم . با دوستانم گیتار می زنم .

بازرگان به او گفت : اگر تعداد بیشتری ماهی بگیری می توانی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد آن
قایق های دیگری خریداری کنی آن وقت تعداد زیادی قایق برای ماهیگیری خواهی داشت .

بعد شرکتی تاسیس می کنی و این دهکده کوچک را ترک می کنی و به مکزیکوسیتی می روی و
بعدها به نیویورک وبه مرور آدم مهمی می شوی .
ماهی گیر پرسید : این کار چه مدتی طول می کشد و پاسخ شنید : حدودا بیست سال .


و بازرگان ادامه داد: در یک موقعیت مناسب سهام شرکتت را به قیمت بالا میفروشی و این کار میلیون ها دلار نصیبت می کند.

ماهی گیر پرسید : بعد چه اتفاقی می افتد ؟
بازرگان حواب داد : بعد زمان باز نشستگیت فرا می رسد . به یک دهکده ی ساحلی می روی برای تفریح ماهی گیری میکنی . زمان بیشتری با همسر وخانواده ات می گذرانی و با دوستانت گیتار می زنی و خوش میگذرانی.

ماهی گیر با تعجب به بازرگان نگاه کرد
اما آیا بازرگان معنای نگاه ماهی گیر را فهمید؟
 

 
لاستیک زاپاس
ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: طنز

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همان جا به تعویض لاستیک بپردازد. 
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آن ها را به درون جوی آبانداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حیران مانده بود که چه کار کند.
تصمیم گرفت که ماشینش را همان جا رها کند و برای خرید مهره چرخ برود. 
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: 
از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی. 
آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند. 
پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست. 
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت:

خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی. 
پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟ 
دیوانه لبخندی زد و گفت:

من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!
 

 
فرزند طلاق با خط ریش نازک
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: طنز

امیر وفایی/ روزنامه قانون 

غروب بود... با مادر در خانه نشسته بودیم، یکی از یکی علاف تر. مادر کانال‌های تلویزیون را جابه جا می‌کرد. به برنامه ای که چند نفر دور یک میز نشسته و صحبت می‌کردند فحش داد و باز کانال عوض کرد. چهارتا کانال بالاتر دوباره رسید به همان برنامه و گفت:« آهان... این خوبه.» گفتم:« این که همونه.» به روی خودش نیاورد. باز کانال عوض کرد و روی اخبار متمرکز شد. سردار احمدی مقدم داشت می‌گفت" به همت پلیس قیمت مواد مخدر 6 برابر افزایش پیدا کرده". من آینه کوچکی در دست داشتم و با خودم تصور می‌کردم اگر خط ریشم را نازک کنم چه شکلی می‌شوم. پدر مثل همیشه حوالی ساعت 6 کلید انداخت و وارد شد. سلام کردیم، وقتی با سر جواب می‌داد معنایش این بود که حال درست و حسابی ندارد. دو کیسه خرید دستش بود. کیسه‌ها را گرفتم. یکی از جوراب‌هایش را درآورد و پرت کرد وسط اتاق پذیرایی. آن یکی را هم می‌خواست پرت کند همانجا اما رفت زیر میز تلویزیون. یک لیوان آب خورد، بعد همزمان با تکان دادن سرش نفسش را با فشار بیرون داد و سخنرانی را آغاز کرد:« خیلی وضعیت بدی شده. قیمت‌ها شیش برابر شده. صبح 200 هزار تومن گذاشتم جیبم، چهار قلم جنس خریدم، همش تموم شد.» مادر تلویزیون را خاموش کرد و به پدر خیره شد.
- چی شیش برابر شده؟
- همه چی خانم، نشستی تو خونه خبر نداری.
- (مادر به آشپزخانه رفت و کیسه خریدها را آورد) این شیر که همون 1800 سابقه، ماست هم که قیمتش همونه...
- ئه! گیر دادیا! یعنی من دارم دروغ می‌گم؟
- نگفتم دروغ می‌گی. می‌گم به من بگو چی شیش برابر شده که بدونم.
- بابا جان قبلا به جای بقیه پول بهم شکلات می‌داد،‌الان آدامس داد. خب این یعنی چی؟
- کل خریدی که توی این کیسه اس می‌شه 52 هزار تومن. تو چطوری 200 تومن خرج کردی؟
- حالا ببین چه جوری گند می‌زنی به اعصاب آدم. اصلا من می‌رم پشت بوم آنتن رو درست کنم.
- آنتن خوبه. تصویر مشکلی نداره.
- نه خانم شبکه یک سایه داره.
- چیه قضیه هر روز هر روز می‌ری آنتن درست کنی؟ دیروز یه ساعت بالا بودی من حتی یه پرش هم روی تصویر ندیدم.
- بذار برم گیر نده.
- در پشت بودم قفله،‌ کلیدشم نمی‌دونم کجاست.
دو ساعت بعد...
صدای پدر می‌لرزید، بازوهایش را بین دو دست گرفته بود و ماساژ می‌داد. اصلا فکر نمی‌کردم این قدر به سایه شبکه یک حساسیت داشته باشه.
- بذار برم آنتن رو درست کنم زن. آخه چرا اینجوری می‌کنی؟
- لازم نکرده. من امشب تکلیف خودمو روشن می‌کنم. همه چی شیش برابر شده آره؟
مادر ناگهان مثل پلنگ جویبار حمله کرد و دست به جیب پدر برد. پدر می‌خواست مقاومت کند اما جانش را نداشت. معنی این حرکات را نمی‌دانستم. مادر هر وقت پول می‌خواست پدر به او می‌داد. به نظرم این کار اصلا در شأن او نبود. مادر بسته کوچکی از جیب پدر درآورد و پس از دیدن محتویات آن جیغ بلندی کشید. پدر به خودش می‌پیچید و فریاد می‌زد.
- بده به من زن... گرد سوسک کشه... 148 هزار تومن پولشو دادم.
پدر اشتباه بزرگی کرد. قبلا به او گفته بودم اگر مادر بفمهد این خانه سوسک دارد یک لحظه هم آنجا نمی‌ماند. مادر لباس‌هایش را پوشید و رفت. پدر به خودش می‌پیچید. در آینه نگاه کردم و چهره خودم را در جایگاه یک فرزند طلاق با خط ریش نازک تجسم کردم.


 
بدترین حالت ممکن
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: داستان ، آموزنده

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود : برای پدر.
پدر با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند.
:
پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. ما مخفیانه عقد کردیم و او به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه.
اون چشمان منو به روی حقیقت باز کرد و به من گفت که مواد مخدر و مشروب واقعا به کسی صدمه نمی زنه. ما گیاه خش...اش رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام معتادها و بیمارا می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و اون بهتر بشه.... اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من ١۵ سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی. لطفا بدنبال من نیا ! 
با عشق،
از طرف پسرت،
... پدر بعد از خوندن نامه عرق سردی رو که رو پیشونیش نشسته بود بود رو پاک کرد انگار که دنیا رو روی سرش خراب کرده بودند ... با خودش گفت آخه خدایا ... نتونست چیز دیگه ای به زبون بیاره ... روی زمین نشست و کاغذی رو که در دست داشت رو برگردوند ... 

 
بهشت پیرمرد
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: طنز

پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات مورد علاقه اش از طبقه پایین به مشامش رسید.
او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد.
همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد.
او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات مورد علاقه خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا اینکه همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند.
او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است. سپس مجددا دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت:
دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام !
 

 
اگه فهمیدی چی شد؟
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: داستان ، آموزنده
پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت
با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.
بچه ماشین بهش زد و فرار کرد.
پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.
پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.
خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم
پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.
اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت:
این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.

صبح روز بعد…
همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید.

 
سگ باهوش
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: داستان ، طنز

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت.
سگ هم کیسه را گرفت و رفت.

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.
قصاب به دنبالش راه افتاد.
سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد.
قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.

اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد.
قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. این کار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.
قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا به حال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه.

پائولو کوئلیو

نتیجه اخلاقی: اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود. و دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید، بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است. سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهم تر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم
 

 
وفای به عهد
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: طنز

یک خانم ۴۵ ساله حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود . در اتاق جراحی کم مونده بود مرگ را تجربه کند که خدا رو دید و پرسید:
آیا وقت من تمام است؟
خدا گفت:نه شما ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگه عمر می کنید .
بنابراین خانم پس از بهبود یافتن  تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد:

۱- کشیدن پوست صورت
۲- تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)
۳- جمع و جور کردن شکم .
و صد البته به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش هم بود !!!!

از اونجایی که او زمان بیشتری برای زندگی داشت از این رو  تصمیم گرفت که بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد.
یکی دو ماه بعد ، پس اتمام آخرین عمل زیبایی بعد از مرخص شدن از بیمارستان در حالی که میخواست از خیابون رد بشه با یه ماشین تصادف کرد و کشته شد .

وقتی با خدا روبرو شد او پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من ۴۳ سال دیگه
فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟

خدا جواب داد :اِ اِ اِ شما بوووووودی ؟؟؟؟ چقدر عوض شدی نشناختمتون !!

 

 

 

 

یارو زرنگه  توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ کیلومتر می رفته که پلیس با دوربینش شکارشمی کنه و ماشینش رو متوقف می کنه. پلیس میاد کنار ماشینو میگه گواهینامه و کارت ماشین !
یارو با لهجه ی غلیظ خودش میگه :من گواهینامه ندارم. این ماشینم مالی من نیست
کارتا ایناشم پیشی من نیست … راستیش من صاحب ماشینا کشتم جنازاشم انداختم تو صندوق عقب. چاقوشم صندلی عقب گذاشتم. حالاوم داشتم میرفتم از مرز فرار کنم که شوما منو گیریفتین …
مامور پلیس که حسابی گیج شده بود بی سیم می زنه به فرماندش و عین قضیه رو گزارش میده و در خواست کمک فوری می کنه؛ فرمانده ش هم بهش می گه که کارینکنه تا اون خودشو برسونه

فرمانده خیلی سریع خودشو به محل می رسونه و به راننده می گه:
آقا گواهینامه ؟
یارو گواهینامه اش رو از تو جیبش در میاره و به فرمانده می ده
فرمانده می گه آقا کارت ماشین ؟
کارت ماشینو در میاره و می ده به فرمانده
فرمانده که روی صندلی عقب چاقویی پیدا نکرده با عصبانیت دستور می ده تا راننده در صندوق عقب رو باز کنه
یارو در صندوق رو باز می کند و فرمانده می بینه که صندوق هم خالیست!
فرمانده که حسابی گیج شده بود به راننده میگه: پس این مامور ما چی میگه ؟
یارو می گه: چه میدونم والا جناب سرهنگ. لابد الانم می خواد بگه من ۱۸۰ تاسرعت می رفتم !!


 
دختر زرنگ
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: داستان ، آموزنده

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از
یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی
پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک
معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و
دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه
حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه
سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با
چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون
آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را
بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما
اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.
این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه
بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان
تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه
انداخت. ولی چیزی نگفت !
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.
تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟
اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :
1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.
2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.
3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند
تا پدرش به زندان نیفتد.
و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :
دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت
و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش
لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های
دیگر غیر ممکن بود.
در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم
نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود
سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است!!


 
باور زیبا
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: داستان ، آموزنده



ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺩﺍﺭ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﻮﺩﻡ !
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﯾﻪ ﻗﺒﺾ ﺍﻭﺭﺩ ﺁﺧﺮﺍﯼ
ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺎﻧﮑﯽ ﺑﻮﺩ ، ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻦ .
ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ ﻭﻗﺘﺶ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﺎﯾﺖ ﻫﺎﺭﻭ
ﺑﺴﺘﯿﻢ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺎﺭ ﻣﻦ ﺑﺮﯾﺰﻡ !
ﮔﻔﺖ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﭘﺴﺮ ﮐﯿﻢ !
ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﮕﯽ؟ !
ﮔﻔﺘﻢ ﭘﺴﺮ ﻫﺮ ﮐﯽ ﺑﺎﺷﯽ ! ﺳﺎﻋﺖ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﺎﻧﮏ ﺗﻤﻮﻡ
ﺷﺪﻩ ﻭ ﺳﺎﯾﺘﻮ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ !
ﯾﻪ ﭘﻨﺞ ﺩﯾﻘﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﻭﻣﺪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﮐﻬﻨﻪ
ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺭﻧﺠﻮﺩﻩ
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺑﺎﺑﺎﺷﻪ ...
ﺑﻠﻨﺪﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺗﺤﻮﯾﻠﺸﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻗﺒﺾ
ﻭ ﭘﻮﻟﺸﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮔﻔﺘﻢ :
ﭼﺸﻢ ﺗﻪ ﻗﺒﻀﻮ ﻣﻬﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺶ ..
ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﺸﻮ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﻢ ...
ﭘﺴﺮﻩ ﮔﻔﺖ ﺩﯾﺪﯼ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﻧﻪ ﺑﮕﯽ
ﺑﻬﺶ !
ﺑﻌﺪﺵ ﺧﻨﺪﯾﺪ ...
ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻣﻦ ﻣﯿﺎﻡ
ﺍﻭﻣﺪ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻢ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﺍﺯﺕ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ
ﺟﻠﻮﯼ ﺑﭽﻢ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﮐﺮﺩﯼ !
ﮔﻔﺘﻢ :
ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺗﻮ ﻧﺒﻮﺩ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺑﭽﺖ ﺑﻮﺩ ...
ﺍﺯ ﺩﯾﺪﮔﺎﻩ ﺑﭽﻪ ﭘﺪﺭ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩﯾﻪ ﮐﻪ ﺣﻼﻝ
ﻣﺸﮑﻼﺗﻪ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ
ﺧﻮﺏ ﻧﺒﻮﺩ ﻃﺮﺯ ﻓﮑﺮﺵ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩ !
ﭘــﺪﺭ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺑﻲ ﺟﺎﻳﻲ ﻧﺪﺍﺭﻱ ﻭ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ
ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻳﺖ ﻧﻴﺴﺖ ....
ﺑﻲ ﻣِﻨَﺖ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻏﺮﻳﺒﮕﻲ ﻫﺎﻳﺖ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﻱ ﺗﺎ ﭘﺪﺭ
ﺑﺎﺷﻲ ...
ﻭ ﭘﺸﺖ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻳﺖ ﻓﻘﻂ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﻲ ﮐﻨﻲ ...


 
خواستی ریسک کن!
ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: طنز


اگه بهت بگم دوستت دارم چی جوابمو میدی ؟

از 1تا15 یک عدد انتخاب کن!


 
بی خیال است خیلی بیخیال..........همان کس که تمام خیال من است
ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، اس ام اس

رفتگر جوان ،عاشق شده بـود
جرات گفـتنش را نداشت
هیچکس هـم نمی دانست
چـرا کوچـه دخترک
از همه جا تمیـز تر است...

 

 

چه کسی این سرنوشت را برایم بافته
آنوقت به او می گفتم
یقه ام را آنقدر تنگ بافته ای
که بغض هایم را نمی توانم فرو بدهم ...

 

 

ﺧﺪﺍﯾﺎ ... ﺷﺒﯿﻪ ﺑﺎﺩﮐﻨﮑﯽ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ..
ﺍﺯﺑﻐﻀﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﺟﺒﺎﺭ ﻓﺮﻭ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ...
ﺍﻟﺘﻤﺎﺳﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ ...
ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺳﻮﺯﻥ!
ﺗﮑﻪ ﺗﮑﻪ ﺷﺪﻧﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ...

 

 

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند،
قاب عکس توست اما شیشه ی عمرمن است،
بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند،
تارموی توست اما ریشه ی عمر من است . . .


 
قدیم شتر با بارش گم میشد الان هواپیما با مسافرش !
ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، جوک


دغدغه های دکتر شریعتی :
وقتی برق میره کجامیره؟
چراتخم مرغ فحش نیست ولی تخم ســگ فحشه؟
استامینوفن از کجا میدونه ما کجامون درد میکنه؟
پس کی این حقوق بشر رو میریزن به حسابمون؟
دفتر ریاست جمهوری چند برگه؟
 آیا میشه رو میز نهارخوری شام هم خورد؟
پشم شیشه دقیقا کجای شیشه در میاد؟
 چرا جعبه پیتزا مربعه, خودش گرده, موقع خوردن مثلثه!؟
 آیا برای گرفتن شناسنامه المثنی, اصل شناسنامه هم لازمه؟

 

 

یارو تو گوش راننده پیچ پیچ میکرده یکی از مسافرا از راننده میپرسه که چی میگه این ... میگه بابا دیوونم کرد میگه چپ کن بخندیم

 

 


هیچوقت همسرتون رو به خاطر عیب هایی که داره سرزنش نکنید
چون اون بنده خدا ، به خاطر همین عیب ها بوده که نتونسته از شما بهتر پیدا کنه 

 


این خارجیا با ابداع کلمه ی "lol",به جای "loud out laughمثلا میخواستن بگن ما خیلی مبتکریم!!
اما قهرمانان ایران زمین با ابداع "خخخخخخ"به معنای "خیلی خوبه خدایی خیلی خندیدیم خیر نبینی"
نقشه ی دشمنان را نقش بر آب کردند!
 

 

امروز رفتم کافی شاپ دیدم همه با دوست دختراشون اومدن ولی خودم تنها هستم
هیچی دیگه گوشیم رو برداشتم و کنار گوشم گرفتم و با صدای بلند گفتم
هی بدبخت بیا که خواهرت با یه پسره تو کافی شاپ نشسته !
جاتون خالی همه دخترا فرار کردند !!


 
ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: طنز

ﺑﭽﻪ ﺍﻭﻝ ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ﻣﻌﺪﻟﺶ ﺑﯿﺴﺖ ﻣﯿﺸﻪ
ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﯿﮕﻪ
ﻭﺍﺳﺖ ﮐﯿﻒ ﺑﺨﺮﻡ؟ بچه ﻣﯿﮕﻪ ﻧﻪ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ...
ﺗﺎﭘﻨﺠﻢ ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ﻣﻌﺪﻟﺶ ﺑﯿﺴﺖ ﻣﯿﺸﺪﻩ
هر بار ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻪ ﻭﺍﺳﺶ ﺟﺎﯾﺰﻩ ﺧﻮﺏ ﺑﺨﺮﻩ
ﻣﯿﮕﻔﺖ ﻧﻪ
ﻣﻦ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﯿﮕﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﭼﯽ ﺗﻮﻫﻤﺶ
ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ؟
ﻣﯿﮕﻪ ﺑﻌﺪﺍ ﻣﯿﮕﻢ میفهمی ...
دیپلمشم ﺑﺎﻣﻌﺪﻝ ﺑﺎﻻ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﯿﮕﻪ ﻭﺍﺳﺖ
ﻣﻮﺗﻮﺭ ﺑﺨﺮﻡ ﻣﯿﮕﻪ
ﻧﻪ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ... ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻗﺒﻮﻝ
ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺎﺑﺎﺵ
ﻣﯿﮕﻪ ﻭﺍﺳﺖ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﺨﺮﻡ؟ﻣﯿﮕﻪ ﻧﻪ ﺗﻮﭖ
ﺗﻨﯿﺲ
ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ .
ﻣﯿﭙﺮﺳﻪ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﺑﻪ ﭼﻪ
ﺩﺭﺩﺕ
ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ؟ﻣﯿﮕﻪ ﺑﻌﺪﺍ ﻣﯿﮕﻢ ... ﻭﻗﺖ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﭘﺴﺮﻩ
ﺑﺎﺑﺎﺵ
ﻣﯿﮕﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﻭﺍﺳﺖ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺨﺮﻡ ﻣﯿﮕﻪ ﺧﻮﻧﻪ
ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ
ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ... ﺑﻌﺪﭼﻨﺪﺳﺎﻝ
ﺑﺎﺑﺎهه دﺭﺑﺴﺘﺮ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ
ﺩﺍﺷﺖ ﻧﻔﺴﺎﯼ ﺁﺧﺮﺷﻮ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ
ﭘﺴﺮﺵ ﻣﯿﮕﻪ
ﺩﺍﺭﻡ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ﺑﻬﻢ ﺑﮕﻮ ﺗﻮﭖ تنیسا ﺭﻭ ﻭﺍﺳﻪ
ﭼﯽ
ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯽ ﺑﻬﻢ ﺑﮕﻮ . ﭘﺴﺮﺵ ﻣﯿﮕﻪ ﺍﻻﻥ ﻣﯿﺎﻡ پیشت
بهت ﻣﯿﮕﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﭼﯽ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ
ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﻧﻪ ﯼ ﺑﺎﺑﺎﻫﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻣﯿﻤﯿﺮﻩ
ﻫﯿﭽﮑﺴﻢ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ ﺍﻭﻧﻬﻤﻪ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﺭﻭ ﻭﺍﺳﻪ ﭼﯽ
ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ...


 
به سلامتی مداد و چماق هر دو از چوبن ولى این کجا و اون کجا
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، جوک
یه سگ اینجوری فکر میکنه:
این آدمِ به من غذا میده, نازم میکنه, دوستم داره, حتماّ خداست!
یه گربه اینجوری فکر میکنه:
این آدمِ به من غذا میده, نازم میکنه, دوستم داره, حتماّ من خدا هستم!
به این میگن گربه صفتی...

 
مردم عوض شدن، زمونه عوض شده
میدونی ؟!
این روزها وقتی با یه نفر دست میدی، بعدش باید انگشتات رو هم بشماری و ببینی که هر 5 تا رو پس گرفتی یا نه!

اینایی که به اسماعیل میگن اسى!به ابراهیم میگن ابى!
به کامران میگن کامی!به نازنین میگن نازى!به آزاده میگن آزى!
و کلاً تنبلیشون میاد یه اسمو کامل بگن!
از همینجا آرزومندم که :
همسرى خوب و زیبا و پاکدامن به نام ” گوهر " نصیبشون بشه 


 
ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ …
ﻧﺘﯿﺠﻪ ﯼ ﺳﻮﻧﻮﮔﺮﺍﻓﯽ ﺭﻭ ﻣﯿﮕﻢ
ﭼﯿﻪ ﻫﻤﺶ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺣﺮﻑ ﺩﺭﺳﺖ
ﮐﻨﯿﻦ ؟

یارو تا دیروز توی خونه شون نمیزاشتن چایی بخوره که
یه وقت شب سیل نیاد حالا به ما که رسیده میگه : قهوه ، فقط تلخ باشه پیلیززز!



 
زن ذلیل ترین سلطان!
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکس

تصویری از زن ذلیل ترین سلطان


 
حرکات دختر خانم ها در زمانهای مختلف
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: طنز

 

وقتی که مهربونن ———-> مثل یه خرگوش ملوس دوست داشتنین

وقتی که اعصبانی میشن ———-> مثل دیونه ها میشن دیگه نمیشه رفت سمتشون

وقتی غر میزنن ———-> مثل مگس میرن رو اعصابت

وقتی که ناز میکنن ———-> مثل یه بچه نق نقو اعصابتو خورد میکنن

وقتی که دروغ میگن ———-> قیافشون شبیه سوسک میشه(نکته کنکوری)

وقتی ناراحت میشن ———-> مثل یه گنجشک تیر خورده دلسوز میشن

وقتی خوشحال میشن ———-> مثل کانگورو اینور اونور میپرن

وقتی جیغ میزنن ———-> مثل یه سوزن که بهت میزنن از جا میپری

وقتی که بترسن ———-> مثل موش سریع یه جا قایم میشن 

وقتی خجالت بکشن ———-> مثل لبو قرمز میشن

وقتی که حرف میزنن ———-> مثل رادیو خراب باید بزنی تو سرش تا قطع شه

وقتی که گریه میکنن ———-> مثل بچه های شیش ماهه حتما باید نازش کنی تا آروم شه

 


 
چه “شوری” میزند دلم وقتی… در چشم دیگران انقدر “شیرین” میشوی !
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: آموزنده ، جملات ، اس ام اس ، عاشقانه

گفت : دوستت دارم

هر چه گشتم مثل تو پیدا نشد

گفتم : خوب گشتی ؟

گفت : آره

گفتم : اگه دوستم داشتی نمی گشتی . . .

 

 

بدون گذرنامه ازخیالم عبورخواهی کرد

مهربانیت را مرزی نیست . . .

 

 

هوا سرد است اما سرما نمیخورم

تو نگران نباش ، کلاهی که سرم گذاشتی تا گردنم را پوشانده است . . .

 

 

باران که می بارد ، دلم برایت تنگ تر می شود

راه می افتم ، بدون چتر ! من بغض میکنم ، آسمان گریه !

 

 

بی منطق ترین عضو بدنم

چشمهایم اند

می بینند که  دیگر دوستم نداری

اما هنوز تشنه  دیدنت هستند . . .

 


من و تو از همان روز اول،

محکوم به از دست دادن بودیم!

تو، همان یک ذره احساست را…

و من…

تمام زندگی ام را . . .

 

 
عشق واقعی
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، داستان

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب
دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت
عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.
نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!
حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز
صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!


 
ﻧﻘﺶ ﺳﺮﻧﺸﯿﻦ ﮐﻨﺎﺭ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺩﺭﺍﯾﺮﺍﻥ
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: طنز
1: ﮐﺸﯿﺪﻥِ بقیۀ ﮐﻤﺮﺑﻨﺪ ﺍﯾﻤﻨﯽ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻭﻧﮕﻬﺪﺍﺷﺘﻦ ﺁﻥ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺩﯾﺪﻥ ﭘﻠﯿﺲ!
2: ﻧﮕﻬﺪﺍﺷﺘﻦ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﻨﺪﻩ!
3: ﺩﺍﺩﻥ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺳﺮﻧﺸﯿﻨﺎﻥ ﺧﻮﺩﺭﻭ ﺑﻐﻠﯽ!
4: ﺗمرکز روی خیابونا ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺑﺎﮔﻮﺷﯽ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﻪ!
5: ﺗﯿﮑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻦ ﺑﻪ ﻋﺎﺑﺮﯾﻦ ﭘﯿﺎﺩﻩ!
6: ﺟﯿﻎ ﺯﺩﻥ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﺒﻮﺭ ﺍﺯ ﺗﻮﻧﻠﻬﺎ!
7: ﻓﺤﺶ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﺑﻘﯿﻪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﺑﺪﺷﻮﻥ!
8: ﺗﺸﻮﯾﻖ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻭﺍﺳﻪ ﻻﯾﯽ ﮐﺸﯿﺪﻥ!
9: ﻓﺤﺶ ﻭﻧﻔﺮﯾﻦ ﺑﻪ مسئول ﺳﺎﺧﺖ ﺩﺳﺖ ﺍﻧﺪﺍﺯﻫﺎ!
10: چشم غره به سرنشینهای ماشینهای دیگه وقتی راه نمیدن!
11: اﯾﺠﺎﺩ ﻗﻮﺕ ﻗﻠﺐ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺩﻋﻮﺍ!
12: ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺩﺭﺗﺼﺎﺩﻓﺎﺕ ﺷﺪﯾﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺗﯿﮑﻪ ﺗﯿﮑﻪ ﺷﺪﻩ!
13: ﻭﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﺠﻠﺲ ﮐﻔﻦ ﻭ ﺩﻓﻦ ﺭﺍﻧﻨﺪۀ ﺧﺪﺍﺑﯿﺎﻣﺮﺯ !


 
اینایی که ابرو برمیدارن؛ چجوری روشون میشه ته ریش میزارن؟
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، جوک

 

یه همسایه داریم یه بار سوار موتور شده بود تو خیابون داشت میرفت راهنما چپ زد ؛ پیچید سمت راست!
مام با ماشین زدیم بهش!
بهش مگم: آخه مرتیکه راهنما چپ میزنی چرا می پیچی راست؟ 
میگه: عوضی من راهنما چپ میزنم؛ تو نمی دونی سی ساله خونۀ ما سمت راسته!
 

 


من به احترامِ مادر استادم که چهار روزه مُرده؛
نرفتم دانشگاه،ولی استادِ بیشعور اومده که هیچی؛
کلاس رو هم برگذار کرده هیچی؛ درسم داده ..!

 



شما در نظر بگیر داخل جیب شلوارت این چیز ها هست :
چند تراول چک – فندک – راز لبخند ژکوند – معمای مثلث برمودا
عکس عمه تون – چک برگشتی شریک پدرتون – کلید طلای یک واحد مسکونی مبله 
قطعا وقتی دارید شلوارتون رو جلو پدرتون عوض میکنید
تنها چیزی که از جیب شلوارتون میفته جلو پای پدرتون فندکه !

 

 

جملۀ " 5 دقیقۀ دیگه حاضرم" از خانوما؛و
"5 دقیقۀ دیگه خونه م" از آقایون
هر دو یه معنی رو میده ..! 

 

 
رفته بودم سوسیس بخرم،یه دختره هم اومد توی مغازه و گفت:
نیم کیلو ژامبون مرغ بدید
فروشنده تا شروع کرد کشیدن دختره پرسید:
خیالم راحت باشه که کیفیتش خوبه؟
فروشنده هم با یه لبخندی گفت:
اختیار دارین خانووووم...من واسه خودمون تو خونه هم از این میبرم!
بعد گفت: شد 700 گرم،اشکال نداره؟
دختره گفت: نه کمش کن!سگم چاق میشه !!


یه بار استامینوفن خوردم، ازم پرسید:
الان دقیقن کجات درد مکینه که منو خوردی؟
اومدم بگم سرم!
یادم اومد قرصا که حرف نمیزنن، فهمیدم اشتباهی ترامادول خوردم ..!


زن باید از خونۀ باباش که میاد؛
از اینجا تـــــا اینجاش النگو باشه!
مرد هـــی بفروشه ؛ بزنه به یه زخمی ..!
 
 
 


ﺍﮔﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﯾﺪ ﺁﻣﺎﺭ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮﻭ ﺩﺭﺑﯿﺎﺭﯾﺪ ؛
ﮐﺎﻓﯿﻪ ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺑﮕﯿﺪ ﮐﻪ ﻓﻼﻧﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﺑﯿﻪ!
تا ﺗﻤﺎﻡ پتۀ ﻃﺮﻑ ﺭﻭ نریزه رو آب که ثابت کنه نیست؛آروم نمیشینه ..!


 
خدایا... به فیل ما آلزایمر عطا بفرما تا دیگر یاد هندوستان نکند!
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اس ام اس ، جوک


این مقاومتِ اینترنت اکسپلورر باید الگوی ماها بشه توی زندگی!
با وجودیکه دستت میخوره و اشتباهی بازش میکنی
باز میاد میپرسه: میخوای من مرورگرِ اصلیت بشم؟!

 

 

غلط کرده هر کس میگه من برات تره هم خورد نمیکنم..!
من برای تو خیلی چیزا خورد میکنم...!
مثلا دندونات یا حتی قلم پات..!

 

 

سوییچ ماشین برای خانمها فقط برای باز و بسته کردن در خودرو استفاده میشه
اما برای آقایون :
خلال دندان
گوش پاک کن
وسیله در زدن
وسیله خاروندن سر ، گردن و … و تمام نقاط بدن
وسیله دفاعی
برای جدا کردن آدامس از ته کفش
برای بیرون آوردن سنگ ریزه و یا پیچ از تایر خودرو
جدا کردن سنگ از رو نون سنگک
قاچ کردن و پوست کندن انواع میوه
نوشتن انواع یادگاری
جابه جا کردن زغال قلیون و...

 

 


ﺁﻗﺎ ﻣﺎ ﯾﻪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺍﯾﻨﺎ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍﺭﻥ ﺳﻪ ﻗﻠﻮ !!!!
ﯾﻌﻨﯽ ﻻﻣﺼﺒﺎ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﭙﯽ ﭘﯿﺴﺘﺸﻮﻥ ﮐﺮﺩﯼ ﻣﺎﺩﺭﺷﻮﻧﻢ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ
ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻪ ﺗﺸﺨﯿﺼﺸﻮﻥ ﺑﺪﻩ!!!!! ﺳﻪ ﺗﺎﺷﻮﻧﻮ ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺒﯿﻨﯽ
ﮐﻔﺖ ﻣﯿﺒﺮﻩ .....ﺣﺎﻻ ﺍﺳﻤﺎﺷﻮﻥ: ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﭘﺮﯾﺴﺎ ﭘﺮﯾﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ
ﻫﺮﺳﻪ ﺗﺎﺷﻮﻥ ﻣﯿﮕﻦ ﭘﺮﯼ !!!!ﮐﻼ ﻣﻠﺘﯽ ﺭﻭ ﺳﺮﮐﺎﺭ
ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ......
ﺣﺎﻻ ﭼﻨﺪ ﻭﺥ ﭘﯿﺶ ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﮐﻨﻪ ﻣﻨﻢ ﻭﺍﺳﻪ
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺤﮑﻢ ﮐﺎﺭﯼ ﺷﻪ ﺭﻓﺘﻢ ﺑﻪ ﺳﻪ ﺗﺎﺷﻮﻥ ﺗﺒﺮﯾﮏ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻌﺪﺍ
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ ﮐﻪ ﻋﺮﻭﺳﻢ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺗﺒﺮﯾﮏ ﮔﻔﺘﻢ 
ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﻫﯿﭽﯽ ﺗﻮ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻣﯿﮕﻢ ﻓﮏ ﮐﻨﻢ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﻣﺎﺩﻩ
ﺑﯿﻦ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺩﻩ ﺑﯿﺲ ﺳﯽ ﭼﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﻦ ﯾﮑﯽ ﺭﻭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ
ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﺍﺧﻪ ﺍﯾﻨﺎ ﮐﻪ ﺍﺻﻼ ﺑﺎﻫﻢ ﻓﺮﻕ ﻧﺪﺍﺭﻥ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﻣﯿﮕﻪ
ﺧﺎﮎ ﺗﻮ ﺳﺮﺕ ﺑﭽﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﺼﻔﻪ ﺗﻮﻩ ﺭﻓﺘﻪ ﯾﻪ ﺯﻥ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﺎ ﺩﻭﺗﺎ
ﺯﺍﭘﺎﺱ ﺗﻮ ﯾﻪ ﺩﻭﻧﻪ ﭘﻨﭽﺮﺷﻢ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑﮕﯿﺮﯼ!

 

 


یکی اس.ام.اس داد:
چطوری؛ خوش تیپِ خوش اندامِ تو دل بروئه بانمکِ خواستنی؟؟

هیچی دیگه...نشونی هارو درست داد؛ولی اس.ام.اسشو اشتباه فرستاده بود

 

 

من از اونایى هستم که آرزوهام میخوره به پنجره؛
بعد کمونه میکنه میخوره به سقف،
سقف خراب میشه رو سرم 

 


دکتره از اتاق عمل میاد بیرون به بستگان میگه:
خوشبختانه عملِ موفقیت آمیزی بود!
میپرسن حال بابامون چطوره؟
میگه: اون که مُرد!