تاريخ : جمعه ۱٩ آذر ۱۳٩٥ | ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
مرد المانی پس از جدایی از همسرش مطابق قانون
نیمی از زندگی را به او بخشید.





تاريخ : چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٥ | ۱:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

در مراسم عروسی فریس ۹۰ ساله و مارگارت ۸۹ ساله که در سال
 ۱۹۴۶ میلادی برگزار شده هیچ کس دوربین نداشته تا از آنها عکس بگیرد. 
 
 



تاريخ : چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٥ | ۱:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

یه بار سوار تاکسی خط فرودگاه شدم گفتم

 
please take me to the airport

یارو گفت دفعه بعد خاستی خودتو خارجی جا بزنی قبلش به فارسی نگو خسته نباشی

 

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥ | ٩:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

بعد از نمایش یک فیلم ایرانی،
با دوستان خارجی نشسته بودیم به گفتگو.
یکیشان پرسید: آن پسرک سر چهار راه چه می فروخت؟ مواد مخدر بود یا... .
 من پاسخ دادم فال می فروخت.
پرسید فال چیه؟
گفتم شعر.
شعرهای شاعر بزرگمان حافظ.
 با هیجان گفت: یعنی شما از کشوری می آیید که در خیابانهایش شعر می فروشند و مردم عادی پول می دهند و شعر می خرند؟؟!!
می رفت سر میزهای مختلف و با شگفتی این را به همه می گفت!

و این یعنی زاویهء دید؛
یکی سیاهی می بیند و یکی زیبایی!

 

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥ | ٩:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
جفففر میلیاردر میشه 
با عجله میاد خونه میگه خانوم پولدار شدم:
وسایلتو جمع کن چمدونتو ببند❕
سکینه با هیجان میگه :دبى یا پاریس ؟
جفففففر میگه : نمیدونم مهریه تو بگیر هرجا میرى برو فقط دیگه نبینمت❕


تاريخ : دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٥ | ٢:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()



تاريخ : جمعه ۱٢ آذر ۱۳٩٥ | ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
حضرت مولانا کل داستان انتخاب کردن یار و هم صحبت را 
در یک بیت گفتن،پروندشم بستن:

دلا نزد کسی بنشین
که او از دل،خبر دارد


تاريخ : جمعه ۱٢ آذر ۱۳٩٥ | ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()



تاريخ : جمعه ۱٢ آذر ۱۳٩٥ | ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
شاید اگر سعدی مردم این زمانه را میدید، اینگونه می سرود:

بنی آدم ابزار یکدیگرند.
گهی پیچ و مهره،گهی واشرن.
یکی تازیانه ،یکی نیش مار.
یکی قفل زندان،یکی چوب دار.
یکی دیگران را، کند نردبان.
یکی میکشد بار نامردمان.
یکی اره ،تا نان مردم برد.
یکی تیغ، تا خون مردم خورد.
یکی چون قلم،خون دل میخورد.
یکی خنجر است و شکم می درد.
چو عضوی به درد آورد روزگار.
دگر عضوها،در پی کسب و کار.
خلاصه پر از نفرت و کین و آز.
یکی همچو کرکس،یکی چون گراز.
تو کز محنت دیگران بی غمی.
در این عصر نامت نهند آدمی؟؟!


تاريخ : جمعه ۱٢ آذر ۱۳٩٥ | ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
من 
که اصرار ندارم
تو خودت مختاری....
یا بمان...
یا که نرو...
یا نگهت می دارم...!!!





تاريخ : جمعه ۱٢ آذر ۱۳٩٥ | ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
اگر با کسی وارد
جنگی می شوی که مطمئنی
از او کتک می خوری
باید اوّلین مشت را تو بزنی
چون فقط برای همان
یک مشت فرصت داری!


شرمن الکسی
 
 



تاريخ : جمعه ۱٢ آذر ۱۳٩٥ | ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
کتاب وآب هردو دربحران هستند!
یکی از کم مصرفی و دیگری ازپرمصرفی.


تاريخ : جمعه ۱٢ آذر ۱۳٩٥ | ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

دﻟﺒﺮا ﯾﮏ ﺑﻮﺳﻪ دادی این‌قدر ﻧﺎزت ز ﭼﯿﺴﺖ؟

گر ﭘﺸﯿﻤﺎن ﮔﺸﺘﻪاى ﺑﮕﺬار در ﺟﺎﯾﺶ نهم

صائب تبریزی این شکلی مخ میزد، حالا هی برو تو خیابون پیس پیس کن!!!

 

 




تاريخ : پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٥ | ۱:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
هر کسی سزاوار فرصتی دیگر است، 
اما نه برای همان اشتباه !
 
 



تاريخ : پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٥ | ۱:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

بدترین حس مال وقتیه که یکی رو مدت زیادیه ندیدی ولی هنوز دوست صمیمی حسابش می‌کنی، بعد می‌بینیش می‌فهمی تو دیگه دوست صمیمی اون نیستی.

 

 




تاريخ : پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٥ | ۱:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
+ میدونی دکترا به موتورسواری که کلاه ایمنی سرش نمیذاره چی میگن؟
- چی میگن؟
+ اهدا کننده عضو!!





تاريخ : سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳٩٥ | ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
نگاه همه به پرده سینما بود.
(جشنواره فیلم های 10دقیقه ای ...)
اکران فیلم شروع شد.
شروع فیلم: تصویر سقف یک اتاق بود...
دو دقیقه از فیلم گذشت
چهار دقیقه دیگر هم گذشت
هشت دقیقه ی اول فیلم تنها تصویر سقف اتاق بود!
صدای همه درآمد.
اغلب حاضران سالن سینما را ترک کردند.
ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایین
و به یک کودک معلول قطع نخاع خوابیده روی تخت رسید..
جمله زیرنویس فیلم:
 این تنها 8 دقیقه از زندگی این انسان بود و شما طاقتش را نداشتید.
پس قدر زندگیتان را بدانید!





تاريخ : سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳٩٥ | ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

بازرگانی زنی زیبا داشت که زهره نام داشت عزم سفر کرد برای او لباسی سفید تهیه کرد و کاسه ای نیل به خادم داد و گفت هر وقت زن حرکت ناشایستی کرد یک انگشت نیل بر لباس او بزن تا وقتی که آمدی من بدانم چقدر کار ناشایست انجام داده. پس از مدتی به خادم نامه نوشت که:
چیزی نکند زهره که ننگی باشد
بر جامه او ز نیل رنگی باشد
خادم نوشت:
گر آمدن خواجه درنگی باشد
چون باز آید زهره پلنگی باشد


عبید زاکانی

 

 



تاريخ : سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳٩٥ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
 اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند 
خیلی ها به خیال اینکه زیادی دارند
فروشنده خواهند بود نه خریدار...


تاريخ : سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳٩٥ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
همه ، عشقی چون رومئو و ژولیت می خواهند ،
بدون اینکه بدانند این عشق ۳ روز دوام داشت
و جان ۶ نفر را گرفت!!!





تاريخ : دوشنبه ۸ آذر ۱۳٩٥ | ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

ﮔﻮﺳﺎﻟﻪ:
ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ، ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﯽﮐُﺸﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺭﻧﺪ! ﺍﻣﺎ ﺧﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻪ ﻣﯽﮐُﺸﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻫﯿﭻ ﺟﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺭﻧﺪ! ... ﯾﻌﻨﯽ ﻭﺍﻗﻌاً ﺁﻧﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ؟! ... ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺍﺧﺘﻼﻑ؟

ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ﮔﻮﺳﺎﻟﻪ:
ﭘﺴﺮﻡ ، خرها ﺑﻪ ‏«ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺩﺍﺭﻫﺎ » ﺳﻮﺍﺭﯼ ﻣﯽﺩﻫﻨﺪ ، ﭘﺲ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﯽﻣﺎﻧﻨﺪ!
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ، ﺭﺍﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺩﺭ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﺳت

 

 




تاريخ : دوشنبه ۸ آذر ۱۳٩٥ | ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
‏اکثر مردان موفقیتشان را 
مدیون همسر اولشان
و همسر دومشان را
مدیون موفقیتشان هستند!


تاريخ : دوشنبه ۸ آذر ۱۳٩٥ | ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
من بهت ده تومن دادم
اون بهت بیست تومن داد
تو فک کردی اون بهتره چون بهت بیشتر داد
ولی اون صد تومن داشت
من فقط همون ده تومن رو داشتم.
 
 



تاريخ : دوشنبه ۸ آذر ۱۳٩٥ | ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
به تعظیم مردم این 
زمانه اعتماد نکن!
تعظیم آنان
همانند خم شدن دو
سر کمان است
که هر چه بهم نزدیکتر شوند
تیرش کشنده تر است!





تاريخ : یکشنبه ٧ آذر ۱۳٩٥ | ۸:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.