ﺷﺮﻟﻮﮎ ﻫﻮﻟﻤﺰ ﮐﺎﺭﺁﮔﺎﻩ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﻭ ﻣﻌﺎﻭﻧﺶ ﻭﺍﺗﺴﻮﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺻﺤﺮﺍ ﻧﻮﺭﺩﯼ ﻭ ﺷﺐ ﻫﻢ ﭼﺎﺩﺭﯼ ﺯﺩﻧﺪ ﻭ ﺯﯾﺮ ﺁﻥ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻧﺪ .

ﻧﯿﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﺷﺐ ﻫﻮﻟﻤﺰ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﮕﺮﯾﺴﺖ. ﺑﻌﺪ ﻭﺍﺗﺴﻮﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﺎﻻ ﺑﯿﻨﺪﺍﺯ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮ ﭼﻪ ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ؟

ﻭﺍﺗﺴﻮﻥ ﮔﻔﺖ: ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﻬﺎ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ .

ﻫﻮﻟﻤﺰ ﮔﻔﺖ: ﭼﻪ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؟

ﻭﺍﺗﺴﻮﻥ ﮔﻔﺖ : ﺍﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﺎ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺣﻘﯿﺮﯾﻢ .

ﺍﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺷﻨﺎﺳﯽ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ ﮐﻪ ﺯﻫﺮﻩ ﺩﺭ ﺑﺮﺝ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻭﺍﯾﻞ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ .

ﺍﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﻓﯿﺰﯾﮑﯽ، ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﺮﯾﺦ ﺩﺭ ﻣﺤﺎﺫﺍﺕ ﻗﻄﺐ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺪﻭﺩ ﺳﻪ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﺎﺷﺪ .

ﺷﺮﻟﻮﮎ ﻫﻮﻟﻤﺰ ﻗﺪﺭﯼ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻭﺍﺗﺴﻮﻥ ﺗﻮ ﺍﺣﻤﻘﯽ ﺑﯿﺶ ﻧﯿﺴﺘﯽ .

ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﻭﻝ ﻭ ﻣﻬﻤﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﺍﯾﻨﺴﺖ

ﮐﻪ ﭼﺎﺩﺭ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﻧﺪ.

ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﻬﺎ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﺟﻮﺍﺏ ﻭ ﺭﺍﻩ ﺣﻞ ﮐﻨﺎﺭ دست ماست، اما ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺩﺳﺘﻬﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ.

 

 




موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٦ | ٩:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
امروز تصمیم گرفتم ازخونه که اومدم بیرون به همه لبخند بزنم و این هم نتایجش :

به یک دختر خانم لبخند زدم گفت : مرتیکه از سنت خجالت نمی کشى ؟!!

به یک آقا پسر جوان لبخند زدم گفت : پدرجان من اینکاره نیستم !

به یک پیرزن لبخند زدم گفت : مگه خودت مادر ندارى ؟!!

به یک پیرمرد لبخند زدم گفت : رو آب بخندى ، منو مسخره می کنى ؟!!

به یه خانم میانسال لبخند زدم با کیفش زد تو سرم !

به یه آخوندى لبخند زدم گفت : استغفر الله !

به یه آقاى محترم لبخند زدم گفت : برو به قبر بابات بخند !

به بابام لبخند زدم میگه : کره خر پول کم آوردی یا زن میخوای ؟!!

به مامانم لبخند میزنم میگه : پدر سوخته با دوست دخترت قرار داری ؟

حالا بازهم بگین لبخند بزن !!



موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٦ | ٤:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
حالا که ما یاد گرفته ایم در هوا مثل یک پرنده پرواز کنیم
و در دریا مثل یک ماهى شنا کنیم
فقط یک چیز باقى میماند،
اینکه بتوانیم مثل یک آدم روى زمین زندگى کنیم!

جرج برنارد شاو


موضوعات مرتبط: جملات

تاريخ : جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩٦ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

بعضی آدم‌ها را نمی‌شود داشت؛ فقط می‌شود یک جورِ خاصی دوستشان داشت.
 بعضی آدم‌ها اصلاً برای این نیستند که برای تو باشند یا تو برای آن‌ها. 
اصلاً به آخرش فکر نمی‌کنی. آن‌ها برای این هستند که دوستشان بداری! 
آن هم نه دوست‌داشتنِ معمولی نه حتی عشق، یک جورِ خاصی دوست‌داشتن
 که اصلاً هم کم نیست. این آدم‌ها حتی وقتی که دیگر نیستند هم در کنج دلت
 تا ابد یک جورِ خاص دوست داشته خواهند شد





موضوعات مرتبط: عاشقانه , متن

تاريخ : سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٦ | ٩:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
خانم باربارا والترز که از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریکاست
 سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به 
نقش های جنسیتی در کابل تهیه کرد. در سفری که به افغانستان داشت متوجه 
شده بود که زنان همواره و بطور سنتی 5 قدم عقب تر از همسرانشان راه 
می روند.

خانم والترز اخیرا نیز سفری به کابل داشت ملاحظه کرد که هنوز هم زنان پشت
 سر همسران خود قدم بر می دارند و...
علی رغم کنار زدن رژیم طالبان، زنان شادمانه سنت قدیمی را پاس می دارند.

خانم والترز به یکی از این زنان نزدیک شده و می پرسد: چرا شما زنان اینقدر
 خوشحالید از اینکه سنت دیرین را که زمانی برای از میان برداشتنش تلاش
 می کردید همچنان ادامه می دهید؟
این زن مستقیم به چشمان خانم والترز خیره شده و می گوید:
"بخاطر مین های زمینی!"


موضوعات مرتبط: متن , جالب

تاريخ : سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٦ | ٩:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
یارو نشسته بود لب دریا گفت: خدایا...
یا منو بکش یا کمکم کن..
یک دفعه موج بزرگی میاد سمتش فرار میکنه...
میگه:
.
.

نگا نگا واسه کشتن چه زرنگه!





موضوعات مرتبط: جوک

تاريخ : سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٦ | ٩:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
نشسته بودم جلوی تاکسی...
یه دخترو پسرم عقب نشسته بودن که یه دفعه دختره جیغ کشید
 "دستتو بکش کثافت"!
.
.
.
راننده ناموس پرست هم کوبید رو ترمز پسره رو از ماشین کشید پایینو یه دل سیر
با زنجیر و آچار جک زدش خونین و مالین انداختش گوشه پیاده رو ...
سوار ماشین که شد دختره گفت خوب کاری کردی... آشغال دستشو تا ته کرده
 بود تو دماغش!!!


موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩٦ | ۱:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

حتما که نباید
طناب دور گردنت باشد ...

یا اسلحه
روی شقیقه ات ...

گاهی یک "می رومـ"
کافیست تا بدانی ...

فاصله ات تا مرگ
یک قدم بیشتر نیست ...


بهنام محبی فر


موضوعات مرتبط: عاشقانه , شعر

تاريخ : سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩٦ | ۱:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()


چه سوزی دارد
هوای مرداد
وقتی
که در هوای من
نیستی...


Image result for ‫آتش عشق تو در جان‬‎


موضوعات مرتبط: عاشقانه , شعر

تاريخ : سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩٦ | ۱:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
صبح امروز ساعت 8:30 پس از اینکه مرد خانه برای 8 ساعت منزل راترک کرد
 زن 32 ساله اش به نام توران پس از اینکه از رفتن شوهرش مطمئن شد به اتاق 
بچه ها رفت و دید که هر دو کودک خردسالش در خواب هستند بعد بدون اینکه آنها
 را بیدار کند در اتاق را بسته و به آشپزخانه رفته و ظرف اسید که همسرش برای
 باز کردن لوله فاضلاب خریداری کرده بود را برداشته و اقدام به پاشیدن آن در کاسه
 توالت کرد که منجر به باز شدن گرفتگی توالت گردید!
 توران خیلی زن تمیزی است.آفرین توران
بچه ها توران رو تشویق کنید


موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٦ | ٢:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
به هرسلاح که 
خون مرا بخواهی ریخت

حلال کردمت الا،
به تیغِ بیزاری!


موضوعات مرتبط: شعر , عاشقانه

تاريخ : یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٦ | ۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
درنگاه اول تصویر خرگوش و سگ و گربه می بینید....
اما وقتی تصویر را بزرگ می کنید متوجه زحمت عکاس میشوید.





موضوعات مرتبط: عکس , جالب

تاريخ : چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٦ | ٩:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

مرضیه ابراهیمی قربانی اسید پاشی اصفهان.

عکس سراپا غرورو قدرت و سرشار از امید و زندگیست

به احترامش سر تعظیم فرود می آورم.

 

 




موضوعات مرتبط: عکس , احساس

تاريخ : چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٦ | ٩:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
پسره میره خواستگاری بهش میگن شما شغل ثابت هم دارین؟

میگه امام جمعه تهران بعد از سی سال هنوز موقته تو از من شغل ثابت میخوای؟

میگن بابای عروس تا حالا اینجوری قانع نشده بوده الان واسه پسره پراید خریده


موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٦ | ٩:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

«هیچ حواسم نبود، دو فنجان ریختم …»
 
 آلیستر دانیل


موضوعات مرتبط: داستان

تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٦ | ٢:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



موضوعات مرتبط: عکس

تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٦ | ٢:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



موضوعات مرتبط: عکس

تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٦ | ۱:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
ﺍﺯ ﺁﺯﻣﺎﯾﺸﮕﺎﻩ با یک خانم تماس میگیرن و ﻣﯿﮕﻦ : ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺟﻮﺍﺏ ﺁﺯﻣﺎﯾﺶ 
همسرتون ﺑﺎ یک نفر ﺩﯾﮕﻪ ﻗﺎﻃﯽ ﺷﺪﻩ ! ﺍﻻﻥ ﻣﺎ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯿﻢ ﺷﻮﻫﺮﺗﻮﻥ ﺁﻟﺰﺍﯾﻤﺮ ﺩﺍﺭﻩ
 ﯾﺎ ﺍﯾﺪﺯ

خانم میگه : ﺧﻮﺏ ﺍﻻﻥ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﻢ ؟

ﺩﮐﺘﺮ : ﺑﺎ ﺷﻮﻫﺮﺕ ﺑﺮﻭ ﭘﺎﺭﮎ ﻭﻟﺶ ﮐﻦ ﺍﮔﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻓﺮﺍﺭﮐﻦ !!


موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٦ | ٩:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()



موضوعات مرتبط: عکس

تاريخ : شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٦ | ۳:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
رفتم دکتر تغذیه گفت: برنج روزی فقط یک قاشق !
منم رفتم اینو خریدم





موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩٦ | ٤:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
مردی پس از طلاق گرفتن از همسر خود با او تماس گرفت
و گفت: خانم ببخشیداشتباه کردملطفا مرا ببخشو به خانه برگرد
زن در جواب گفت : آیا در کنارت یک لیوان داری؟
مرد گفت: بله دارم!
زن گفت: اکنون آن را محکم بر زمین بکوب.
مرد چنان کرد که زن گفته بود.
سپس زن گفت: حالا که دیدی آن لیوان شکسته و هزار تکه شده، آیا میتوانی
 تکه هایش را جمع کنی و دوباره بسازی؟
مرد در پاسخ گفت: نه نشکسه لیوان استیل بود!!
و زن پاسخ داد: خدا لعنتت کنه.. عصر بیا دنبالم!!
 
 

Image result for ‫لیوان کریستال‬‎



موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٦ | ٩:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
سهند ایرانمهر

ننه، خدا بیامرز این آخریا مژه نداشت، بچه که بودم بهش گفتم :ننه! بابابزرگ
نمیترسه پلک بدون مژه رو می بینه؟" 
می گفت:"بترسه؟ کجایی ببینی چطور روزی صد تا ماچ ازین چشما میگیره". 

 

 


موضوعات مرتبط: عاشقانه

تاريخ : جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩٦ | ٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()
ای جانک من چونی یک بوسه به چند ای جان؟
یک تنگ شکر خواهم زان شکرِ قند ای جان
ای جانک خندانم من خوی تو می دانم
تو خوی شکر داری بالله که بخند ای جان
من مرد خریدارم من میل شکر دارم
ای خواجه عطارم دکان بمبند ای جان...

مولوی




موضوعات مرتبط: شعر , عاشقانه

تاريخ : جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩٦ | ٢:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

در نزدیکی روستای ملا نصرالدین مکان مرتفعی بود که شبها باد می وزید و فوق العاده سرد می شد.

دوستان ملا به او گفتند:

اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می دهیم و گرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.

ملا نصرالدین  قبول کرد. شب به آنجا رفت و تا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که برگشت گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.

گفتند یعنی از هیچ آتشی استفاده نکردی؟

ملا گفت: نه! نزدیک ترین شعله به من در یکی از دهات اطراف بود که گویا شمعی در آنجا روشن بود.

دوستان گفتند: همان آتش تو را گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.

ملا نصرالدین  قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید.

دوستان یکی یکی آمدند اما نشانی از ناهار نبود.

گفتند: انگار نهاری در کار نیست.

ملا نصرالدین  گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده، دو سه ساعت دیگر هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.

ملا نصرالدین  گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم.

دوستانش به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید.

دیدند ملا نصرالدین  یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.

گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند.

ملا نصرالدین  گفت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند، شما هم بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود...!



موضوعات مرتبط: داستان , طنز

تاريخ : پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٦ | ۸:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()

 

اومدم توی چت به دختر خالم بگم «salam khoobi»
دستم خورد به «a» شد «asalam khoobi»
.
.
.
.
.
.
.
.
.

الان خبر دادن از ذوق غش کرده،
بهش سرم وصل کردن.
مادرش اینام اومدن خونمون تاریخ عقد رو مشخص کن!!!



موضوعات مرتبط: اس ام اس , جوک

تاريخ : سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٤ | ٩:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون | نظرات ()