بنده ای با خدا گفت: اگر سرنوشت مرا نوشته ای پس چرا دعا کنم؟
خدا گفت: شاید نوشته باشم هرچه دعا کند!
 
 



تاريخ : شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٦ | ٢:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

اشک خدا

زن نابینا کنار تخت پسرش در بیمارستان نشسته بود و می گریست. فرشته ایی فرود آمد و رو به زن گفت: ای زن من از جانب خدا آمده ام

رحمت خدا برآن است که تنها یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد, بگو از خدا چه می خواهی؟

زن رو به فرشته کرد و گفت: از خدا می خوام پسرم رو شفا بده.

فرشته گفت: پشیمان نمی شوی؟

زن پاسخ داد: نه!

فرشته گفت: پسرت اینک شفا یافت ولی تو می توانستی بینایی چشمان خود را از خدا بخواهی!

زن لبخندی زد و گفت: تو درک نمی کنی!

سالها گذشت و پسر بزرگ شد. او آدم موفقی شده بود و مادر موفقیت های فرزندش را با عشق جشن می گرفت.

پسر ازدواج کرد و همسرش را بسیار دوست داشت. روزی رو به مادرش کرد و گفت: مادر نمی دونم چطور بهت بگم ولی زنم نمی تونه

با شما یه جا زندگی کنه می خوام یه خونه برات بگیرم تا شما برید اونجا.

مادر رو به پسرش گفت: نه پسرم من می خوام برم خونه ی سالمندان زندگی کنم , آخه اونجا با هم سن و سالای خودم زندگی می کنم و راحت ترم.

و زن از خانه بیرون آمد , کناری نشست و مشغول گریستن شد.

فرشته بار دیگر فرود آمد و گفت: ای زن دیدی پسرت با تو چه کرد؟ حال پشیمان شده ایی؟ می خواهی او را نفرین کنی؟

مادر گفت: نه پشیمانم و نه نفرینش می کنم. آخه تو چی می دونی؟

فرشته گفت: ولی باز هم رحمت خداوند شامل حال تو شده است و می توانی آرزویی بکنی. حال بگو؟ می دانم که بینایی چشمانت را از

خدا می خواهی , درست است؟

زن با اطمینان پاسخ داد: نه!

فرشته با تعجب بسیار پرسید: پس چه؟

زن جواب داد: از خدا می خوام عروسم زن خوب و مادر مهربونی باشه و بتونه پسرم رو خوشبخت کنه آخه من دیگه نیستم تا مراقب پسرم باشم.

اشک از چشمان فرشته سرازیر شد و از اشک هایش دو قطره در چشمان زن ریخت و زن بینا شد.

هنگامی که زن اشک های فرشته را دید از او پرسید: تو گریه کردی؟ مگه فرشته ها هم گریه می کنن؟

فرشته گفت: بله ولی تنها زمانی اشک می ریزیم که خدا گریسته باشد!

زن پرسید: مگه خدا هم گریه می کنه؟!

فرشته پاسخ داد: خدا اینک از شوق آفرینش موجودی به نام مادر در حال گریستن است

 



تاريخ : شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٦ | ٢:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٦ | ٩:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
به یارو میگن امتحان رانندگی قبول شدی ؟
 میگه معلوم نیست ماشینو زدم تو دیوار ،
 سروان رفته تو کما منتظرم برگرده ببینم چی میگه !

 



تاريخ : جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
‏شهرداری 2 میلیون هزینه کرده 
اومده روی دیوار نوشته: سیگار آرام آرام شما را نابود میکند!
یکی اومده زیرش نوشته:
"ما هم عجله ای نداریم داداش"





تاريخ : جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
یک عده آدم هستند
که میفهمن که نفهمن!
اما نمیفهمن که میفهمیم نفهمن...!
به این جور آدما باید گفت؛
من دستم بنده
5 دقیقه احترام خودتو نگه دار!


تاريخ : جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

‏دلبر مولانا موقع خواب هم از دست مولانا آسایش نداشته، فکرشو بکن چشماش مست خواب بوده مولانا میگفته:
چشم تو خواب می‌رود؟یا که تو ناز می‌کنی؟

 

 



تاريخ : جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ٩:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
پسره 40 سالشه تو صفحه اش نوشته:
به دندونام حسودیم میشه....اونا مینا دارن اما من حتی دریغ از سکینه!
حالا هی بگین کمبود شوهره!
این بدبخت الان از بی کسی به دندوناش گیر داده
خوب گوشهاتم لاله داره به اونام گیربده دیگه!!!

 



تاريخ : جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ٩:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

دختر ۷ ساله از گوگل کار خواست؛ رئیس گوگل جوابش را داد.
یک دختر هفت ساله که طی نامه‌ای از شرکت گوگل خواسته بود او را استخدام کند، پاسخ خود را در نامه‌ای با امضای ساندار پیچای، مدیر عامل اجرایی این شرکت دریافت کرده است.
کلویی بریج‌واتر، در نامه درخواست استخدام خود به گوگل نوشته است که بعد از گفت‌وگو با پدرش درباره آینده شغلی خود، تصمیم گرفته است که به استخدام گوگل درآید. او این نامه را خطاب به "رئیس گرامی گوگل" نوشته است.
او اضافه کرده است که پدرش به او گفته اگر به همین وضعیتی که درس می‌خواند، ادامه دهد، یک روز خواهد توانست در گوگل استخدام شود...

 گوگل پاسخ نامه کلویی را با امضای شخصی ساندار پیچای، مدیرعامل اجرایی خود فرستاد: "از نامه ات خیلی متشکریم. خوشحالم که به کامپیوتر و روبات‌ها علاقه‌مندی و امیدوارم که به آموختن درباره فناوری ادامه بدهی.
باور دارم که اگر همچنان سخت کار کنی و در پی رسیدن به رویاهایت باشی، می‌توانی آنچه را در پی‌اش هستی، انجام دهی- از کار کردن برای گوگل تا شرکت در رقابت‌های شنا در المپیک.
چشم انتظار دریافت درخواست کار تو پس از پایان تحصیلاتت هستم.
 با آرزوی بهترین‌ها برای تو و خانواده‌ات"



تاريخ : جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ٩:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
زنگ زدم گوشی خواهرم،بچه خواهرم گوشی روبرداشت.
گفتم: سلام، بگو مامانت صحبت کنه.
گفت: نمیشه، داله گلیه می تونه 
گفتم: بابات کجاست؟
گفت: دم دله، داله با آقا پلیسه صحبت می تونه.
گفتم: داداش حامد کو؟ 
گفت: اونم لفته بیمالستانالو بگلده.
درحالی که داشتم از شدت نگرانی سکته می کردم، بلندگفتم: مگه چی شده؟
 گفت: من گم شدم.
 گفتم: مگه الان کجایی؟ گفت: زیل تخت دالم با گوشی مامان باژی میکنم



 



تاريخ : جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ٩:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
گفته می‌شود خروسی هر روز صبح بانگ می‌گفت.
 روزی صاحبش به او گفت:
از این به بعد بانگ مگو وگرنه پرهایت را می‌کنم.
خروس ترسید، و با خود گفت: ضرورت‌ها ممنوعات را مباح می‌کند،
و سیاست شرعی اقتضا می‌کند برای محافظت از جانم از بانگ دست بکشم،
«خروس‌های دیگری هستند که جای من بانگ می‌گویند».
و خروس از بانگ گفتن دست کشید.
پس از یک هفته صاحبش نزد او آمد و گفت:
اگر مانند مرغ‌ها «قد قد» نکنی پرهایت را می‌کنم..
باز هم خروس کوتاه آمد و ادای مرغ‌ها را در آورد.
پس از یک ماه صاحبش نزد او آمد و گفت:
اگر تا فردا مانند مرغ‌ها تخم نگذاری تو را قربانی می‌کنم!!!
اینجا بود که خروس گریست و گفت:
ای کاش درحالیکه بانگ گو بودم از دنیا می‌رفتم

 

 



تاريخ : جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()


روزی رهبر سابق شوروی، خروشچف، از خیاط مخصوصش خواست یک دست کت و شلوار تا از یک قواره پارچه برایش بدوزد. خیاط بعد از اندازه گیری روی حجم خروشچف گفت که اندازه پارچه کافی نیست و نمی توان از آن کت و شلوار درآورد.

مدتی بعد خروشچف در سفری که به بلگراد داشت از یک خیاط یوگسلاو خواست تا از همان قواره پارچه برای او یک دست کت وشلوار بدوزد. خیاط یوگسلاو پس از اندازه گیری مورد نظر گفت : پارچه نه تنها کاملاً اندازه است، بلکه او می تواند یک جلیقه اضافی نیز بدوزد.

خروشچف با تعجب از او پرسید : پس چرا خیاط روسی گفت که نمی تواند از این قواره پارچه یک کت و شلوار بدوزد.

خیاط در پاسخ گفت : قربان! در مسکو شما را بزرگتر از آنچه که هستید تصور می کنند!

"پس آدم وقتی از محل زندگی و کار و اطرافیانش دور می شود تازه می فهمد که اندازۀ واقعیش چقدر است!"



تاريخ : جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ٩:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
بعد از 
سالها دوخت و دوز،
دلم
قواره ی
چشم هایت
نشد که نشد...





تاريخ : جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ٩:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
بدون هیچ دلیلی خوشحال باش،
مثل یک کودک...
اگر با دلیل خوشحال باشی،
دچار دردسر میشوی؛
چون که ممکن است
آن دلیل از تو گرفته شود...





تاريخ : یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
"قرار" من باش
تا در "مدار" تو باشم
چه قرارو مداری بهتر از این..؟!





تاريخ : یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

مردی به نزد حلوا فروشی رفت وگفت:

«مقداری حلوای نسیه به من بده»

حلوا فروش قدری حلوا برایش در کفه ترازو گذاشت و گفت :

« امتحان کن ببین خوب است یانه.»

 مرد گفت:« روزه ام باشد موقع افطار »

 حلوا فروش گفت:« هنوز ۱۰ روز به ماه رمضان مانده ؛

چطور است که حالا روزه گرفته ای .»

مرد گفت:« قضای روزه پارسال است.»

حلوا فروش حلوایش را از کفه ترازو برداشت وگفت :

«تو قرض خدا را به یک سال بعد می اندازی

قرض من را به این زودی ها نخواهی داد .

من به تو حلوا نمی دهم .

 

 




تاريخ : جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده و توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده که استدلال شگفت انگیزی داره.

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم

وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم

وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم

و تو، آدم سفید

وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی

وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای

وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی

و وقتی می میری، خاکستری ای

و تو به من میگی رنگین پوست؟؟

 



تاريخ : جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

یک جامعه شناس به تعدادی از بچه های آفریقایی یک بازی را پیشنهاد کرد:
او سبدی از میوه را در نزدیکی یک درخت گذاشت و گفت هر کسی که زودتر به آن برسد آن میوه های خوشمزه را برنده می شود. هنگامی که او فرمان دویدن را داد، تمامی بچه ها دستان یکدیگر را گرفتند و  با یکدیگر دویده و در کنار درخت، خوشحال نشستند.
هنگامی که جامعه شناس دلیل این رفتار آنها پرسید، درحالی که یک نفر می توانست به تنهایی همه میوه ها را برنده شود
آنها گفتند: آبونتو (
UBUNTU)، چگونه یکی از ما میتونه خوشحال باشه در حالی که دیگران ناراحت اند.

 

 




تاريخ : جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()


نیما از سیمین دانشور پرسیده بود که جلال چه می‌کند که اینقدر با هم خوبید. بگو تا من هم با عالیه چنین کنم... (بخشی از مصاحبه محمد عظیمی با سیمین دانشور)
سیمین دانشور: من گفتم آقای نیما کاری که نداره، به او مهربانی کنید، می بینید این همه زحمت می کِشَد، به او بگویید دستت درد نکند. در خانه ی من چقدر ستم می کِشی. جوری کنید که بداند قدرِ زحماتش را می دانید. گاهی هم هدیه هایی برایش بخرید. ما زنها، دلمان به این چیزها خوش است که به یادمان باشند. نیما پرسید: مثلاً چی بخرم؟ گفتم: مثلاً یک شیشه عطرِ خوشبو یا یک جورابِ ابریشمیِ خوش رنگ یا یک روسریِ قشنگ … نمی دانم از این چیزها. شما که شاعرید، وقتی هدیه را به او می دهید یک حرفِ شاعرانه ی قشنگ بزنید که مدتها خاطرش خوش باشد. این زن این همه در خانه ی شما زحمتِ بی اجر می کشد. اجرش را با یک کلامِ شاعرانه بدهید، شما که خوب بلدید. مثلاً بگویید: عالیه! دیدم این قشنگ بود، بارِ خاطرم به تو بود، برایت خریدَمِش. نیما گفت: آخر سیمین، من خرید بلد نیستم، مخصوصاً خرید این چیزها که تو گفتی. تو می دانی که حتی لباس و کفشِ مرا عالیه می خرد. پرسیدم: هیچ وقت از او تشکر کرده اید؟ هیچ وقت دستِ او را بوسیده اید؟ پیشانی اش را؟ نیما پوزخندِ طنزآلودِ خودش را زد و گفت: نه. گفتم: خوب حالا اگر میوه ی خوبی دیدید مثلاً نارنگیِ شیرازیِ درشت یا لیمویِ ترشِ شیرازیِ خوشبو و یا سیبِ سرخِ درشت، یکی دو کیلو بخرید و با مِهر به رویش بخندید … نیما حرفم را قطع کرد و گفت: و بگویم عالیه! بارِ خاطرم به تو بود. نیما خندید، از خنده های مخصوصِ نیمایی و عجب عجبی گفت و رفت. حالا نگو که آقای نیما می رود و سه کیلو پیاز می خرد و آنها را برای عالیه خانم می آورد و به او می گوید: بیا عالیه. عالیه خانم می پرسد: این چی هست؟ نیما می گوید: پیازِ سفیدِ مازندرانی، خانمِ آلِ احمد گفته. عالیه خانم می گوید: آخر مردِ حسابی! من که بیست و هشت من پیاز خریدم، توی ایوان ریختم. تو چرا دیگر پیاز خریدی؟ نیما باز هم می گوید که خانمِ آلِ احمد گفته. عالیه خانم آمد خانه ی ما و از من پرسید که چرا به نیما گفته ام پیاز بخرد. من تمام گفتگوهایم را با نیما، به عالیه خانم گفتم. پرسید: خوب پس چرا این کار را کرد؟ گفتم: خوب یک دهن کجی کرده به اَداهای بوژوازی. خواسته هم مرا دست بیاندازد و هم شما را. یک شب یادمان نیما گرفتند تو دانشکده هنرهای زیبا. قضیه ی پیاز رو گفتم. که عوض اینکه بره کادو بخره، گفت بیا عالیه، پیاز)

 



تاريخ : جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﻋﺪﺩ 10 ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﻫﻤﻪ ﻋﺪﺩﺍ ﺭﻭ
ﺩﻋﻮﺕ ﻣﯿﮑﻨﻪ 0,1,2,3,4,5,6,7 ,9 ﺑﻪ ﺟﺰ ﻋﺪﺩ 8
ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﻋﺪﺩ 8 ﺍﺻﻦ ﺧﻮﺷﺶ ﻧﻤﯽ ﯾﻮﻣﺪ .
ﺧﻼﺻﻪ ﺷﺐ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ﻣﯿﺮﺳﻪ ﻭ ﻋﺪﺩ 10 ﻣﯿﺎﺩ
ﺑﺒﯿﻨﻪ ﻣﻬﻤﻮﻧﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻢ ﻧﺪﺍﺭﻥ ﮐﻪ ﯾﻬﻮ ﭼﺸﻤﺶ ﻣﯿﻮﻓﺘﻪ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﻋﺪﺩ 8 ﺩﺍﺭﻩ ﻭﺳﻂ ﻣﻬﻤﻮﻧﺎ ﻣﯿﺮﻗﺼﻪ .
ﻣﯿﺎﺩ ﻭﺳﻂ ﻭ ﯾﮑﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﺑﻮﻧﻪ ﺯﯾﺮ ﮔﻮﺵ 8 ﻣﯿﮕﻪ:
ﮐﯽ ﺗﻮﺭﻭ ﺩﻋﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩ؟ ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺗﻮ ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺑﯿﺎﯼ؟
ﻋﺪﺩ 8 ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺍﺷﮏ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﺑﺎ ﺑﻐﺾ ﻋﺪﺩ 10 ﺭﻭ ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﻣﻦ ﺻﻔﺮﻡ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﺑﺴﺘﻢ ﺩﻭﺭﻩ ﮐﻤﺮﻡ ﻭﺍﺳﺘﻮﻥ ﻋﺮﺑﯽ ﺑﺮﻗﺼﻢ ......

 

 



تاريخ : جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

پسره پست گذاشته
چگونه بعد از ازدواج از یک دختر قرتی و سوسول یک زن واقعی بسازیم ؟!
جواب....
به نام خدا !
کمربند
.
.
.
.
...
دختره کامنت گذاشته:اگه پسرای این دوره زمونه چیزی به نام کمربند میشناختن که شلوارشون رو آسفالت نبود!

 

 




تاريخ : جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
دختری با مادرش در رختخواب
درد و دل می کرد با چشمی پر آب
گفت: مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم
سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد
هیچ کس مجنون این لیلا نشد

شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته
مادرش چون حرف دختش را شنفت
: خنده بر لب آمدش آهسته گفت
دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود
غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن

گفت دختر مادر محبوب من!
ای رفیق مهربان و خوب من
گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا
کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟
غیر از آن روزی که گشتم همسفر

با سعید و یاسر و سینا صفر
با سه تاشان رفته بودم سینما
بگذریم از مابقی ماجرا
یک سری هم صحبت صادق شدم
او خرم کرد آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج علی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد،بله

بعد جعفر یار من عباس بود
البته وسواسی وحساس بود
بعد ازآن وسواسی پر ادعا
شد رفیقم خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم
بعدهانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو
گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری
لیک جز آن که تو را باشد پدر
دل نمی دادم به هرکس اینقدر
خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی
واقعا که پوز مادر را زدی


تاريخ : جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

کوالا به حدی تنبل است که هنگام غذا خوردن، مقداری اضافه برگ درختان را در دهانش ذخیره می کند تا بعدا بخورد! چرا که حوصله گشتن دوباره برای غذا را ندارد!!

 

 




تاريخ : جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ٩:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ٩:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.