بدون هیچ دلیلی خوشحال باش،
مثل یک کودک...
اگر با دلیل خوشحال باشی،
دچار دردسر میشوی؛
چون که ممکن است
آن دلیل از تو گرفته شود...





تاريخ : یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
"قرار" من باش
تا در "مدار" تو باشم
چه قرارو مداری بهتر از این..؟!





تاريخ : یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

مردی به نزد حلوا فروشی رفت وگفت:

«مقداری حلوای نسیه به من بده»

حلوا فروش قدری حلوا برایش در کفه ترازو گذاشت و گفت :

« امتحان کن ببین خوب است یانه.»

 مرد گفت:« روزه ام باشد موقع افطار »

 حلوا فروش گفت:« هنوز ۱۰ روز به ماه رمضان مانده ؛

چطور است که حالا روزه گرفته ای .»

مرد گفت:« قضای روزه پارسال است.»

حلوا فروش حلوایش را از کفه ترازو برداشت وگفت :

«تو قرض خدا را به یک سال بعد می اندازی

قرض من را به این زودی ها نخواهی داد .

من به تو حلوا نمی دهم .

 

 




تاريخ : جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده و توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده که استدلال شگفت انگیزی داره.

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم

وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم

وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم

و تو، آدم سفید

وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی

وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای

وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی

و وقتی می میری، خاکستری ای

و تو به من میگی رنگین پوست؟؟

 



تاريخ : جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

یک جامعه شناس به تعدادی از بچه های آفریقایی یک بازی را پیشنهاد کرد:
او سبدی از میوه را در نزدیکی یک درخت گذاشت و گفت هر کسی که زودتر به آن برسد آن میوه های خوشمزه را برنده می شود. هنگامی که او فرمان دویدن را داد، تمامی بچه ها دستان یکدیگر را گرفتند و  با یکدیگر دویده و در کنار درخت، خوشحال نشستند.
هنگامی که جامعه شناس دلیل این رفتار آنها پرسید، درحالی که یک نفر می توانست به تنهایی همه میوه ها را برنده شود
آنها گفتند: آبونتو (
UBUNTU)، چگونه یکی از ما میتونه خوشحال باشه در حالی که دیگران ناراحت اند.

 

 




تاريخ : جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()


نیما از سیمین دانشور پرسیده بود که جلال چه می‌کند که اینقدر با هم خوبید. بگو تا من هم با عالیه چنین کنم... (بخشی از مصاحبه محمد عظیمی با سیمین دانشور)
سیمین دانشور: من گفتم آقای نیما کاری که نداره، به او مهربانی کنید، می بینید این همه زحمت می کِشَد، به او بگویید دستت درد نکند. در خانه ی من چقدر ستم می کِشی. جوری کنید که بداند قدرِ زحماتش را می دانید. گاهی هم هدیه هایی برایش بخرید. ما زنها، دلمان به این چیزها خوش است که به یادمان باشند. نیما پرسید: مثلاً چی بخرم؟ گفتم: مثلاً یک شیشه عطرِ خوشبو یا یک جورابِ ابریشمیِ خوش رنگ یا یک روسریِ قشنگ … نمی دانم از این چیزها. شما که شاعرید، وقتی هدیه را به او می دهید یک حرفِ شاعرانه ی قشنگ بزنید که مدتها خاطرش خوش باشد. این زن این همه در خانه ی شما زحمتِ بی اجر می کشد. اجرش را با یک کلامِ شاعرانه بدهید، شما که خوب بلدید. مثلاً بگویید: عالیه! دیدم این قشنگ بود، بارِ خاطرم به تو بود، برایت خریدَمِش. نیما گفت: آخر سیمین، من خرید بلد نیستم، مخصوصاً خرید این چیزها که تو گفتی. تو می دانی که حتی لباس و کفشِ مرا عالیه می خرد. پرسیدم: هیچ وقت از او تشکر کرده اید؟ هیچ وقت دستِ او را بوسیده اید؟ پیشانی اش را؟ نیما پوزخندِ طنزآلودِ خودش را زد و گفت: نه. گفتم: خوب حالا اگر میوه ی خوبی دیدید مثلاً نارنگیِ شیرازیِ درشت یا لیمویِ ترشِ شیرازیِ خوشبو و یا سیبِ سرخِ درشت، یکی دو کیلو بخرید و با مِهر به رویش بخندید … نیما حرفم را قطع کرد و گفت: و بگویم عالیه! بارِ خاطرم به تو بود. نیما خندید، از خنده های مخصوصِ نیمایی و عجب عجبی گفت و رفت. حالا نگو که آقای نیما می رود و سه کیلو پیاز می خرد و آنها را برای عالیه خانم می آورد و به او می گوید: بیا عالیه. عالیه خانم می پرسد: این چی هست؟ نیما می گوید: پیازِ سفیدِ مازندرانی، خانمِ آلِ احمد گفته. عالیه خانم می گوید: آخر مردِ حسابی! من که بیست و هشت من پیاز خریدم، توی ایوان ریختم. تو چرا دیگر پیاز خریدی؟ نیما باز هم می گوید که خانمِ آلِ احمد گفته. عالیه خانم آمد خانه ی ما و از من پرسید که چرا به نیما گفته ام پیاز بخرد. من تمام گفتگوهایم را با نیما، به عالیه خانم گفتم. پرسید: خوب پس چرا این کار را کرد؟ گفتم: خوب یک دهن کجی کرده به اَداهای بوژوازی. خواسته هم مرا دست بیاندازد و هم شما را. یک شب یادمان نیما گرفتند تو دانشکده هنرهای زیبا. قضیه ی پیاز رو گفتم. که عوض اینکه بره کادو بخره، گفت بیا عالیه، پیاز)

 



تاريخ : جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﻋﺪﺩ 10 ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﻫﻤﻪ ﻋﺪﺩﺍ ﺭﻭ
ﺩﻋﻮﺕ ﻣﯿﮑﻨﻪ 0,1,2,3,4,5,6,7 ,9 ﺑﻪ ﺟﺰ ﻋﺪﺩ 8
ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﻋﺪﺩ 8 ﺍﺻﻦ ﺧﻮﺷﺶ ﻧﻤﯽ ﯾﻮﻣﺪ .
ﺧﻼﺻﻪ ﺷﺐ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ﻣﯿﺮﺳﻪ ﻭ ﻋﺪﺩ 10 ﻣﯿﺎﺩ
ﺑﺒﯿﻨﻪ ﻣﻬﻤﻮﻧﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻢ ﻧﺪﺍﺭﻥ ﮐﻪ ﯾﻬﻮ ﭼﺸﻤﺶ ﻣﯿﻮﻓﺘﻪ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﻋﺪﺩ 8 ﺩﺍﺭﻩ ﻭﺳﻂ ﻣﻬﻤﻮﻧﺎ ﻣﯿﺮﻗﺼﻪ .
ﻣﯿﺎﺩ ﻭﺳﻂ ﻭ ﯾﮑﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﺑﻮﻧﻪ ﺯﯾﺮ ﮔﻮﺵ 8 ﻣﯿﮕﻪ:
ﮐﯽ ﺗﻮﺭﻭ ﺩﻋﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩ؟ ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺗﻮ ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺑﯿﺎﯼ؟
ﻋﺪﺩ 8 ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺍﺷﮏ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﺑﺎ ﺑﻐﺾ ﻋﺪﺩ 10 ﺭﻭ ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﻣﻦ ﺻﻔﺮﻡ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﺑﺴﺘﻢ ﺩﻭﺭﻩ ﮐﻤﺮﻡ ﻭﺍﺳﺘﻮﻥ ﻋﺮﺑﯽ ﺑﺮﻗﺼﻢ ......

 

 



تاريخ : جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

پسره پست گذاشته
چگونه بعد از ازدواج از یک دختر قرتی و سوسول یک زن واقعی بسازیم ؟!
جواب....
به نام خدا !
کمربند
.
.
.
.
...
دختره کامنت گذاشته:اگه پسرای این دوره زمونه چیزی به نام کمربند میشناختن که شلوارشون رو آسفالت نبود!

 

 




تاريخ : جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
دختری با مادرش در رختخواب
درد و دل می کرد با چشمی پر آب
گفت: مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم
سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد
هیچ کس مجنون این لیلا نشد

شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته
مادرش چون حرف دختش را شنفت
: خنده بر لب آمدش آهسته گفت
دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود
غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن

گفت دختر مادر محبوب من!
ای رفیق مهربان و خوب من
گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا
کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟
غیر از آن روزی که گشتم همسفر

با سعید و یاسر و سینا صفر
با سه تاشان رفته بودم سینما
بگذریم از مابقی ماجرا
یک سری هم صحبت صادق شدم
او خرم کرد آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج علی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد،بله

بعد جعفر یار من عباس بود
البته وسواسی وحساس بود
بعد ازآن وسواسی پر ادعا
شد رفیقم خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم
بعدهانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو
گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری
لیک جز آن که تو را باشد پدر
دل نمی دادم به هرکس اینقدر
خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی
واقعا که پوز مادر را زدی


تاريخ : جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

کوالا به حدی تنبل است که هنگام غذا خوردن، مقداری اضافه برگ درختان را در دهانش ذخیره می کند تا بعدا بخورد! چرا که حوصله گشتن دوباره برای غذا را ندارد!!

 

 




تاريخ : جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ٩:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ٩:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
‏صد فصل بهار آید و 
بیرون ننهم گام
ترسم که بیایی تو و در خانه نباشم

وحشی بافقی


تاريخ : سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ٢:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

دیروز رفتم میوه فروشی، 5 هزار تومن دادم به میوه فروشه گفتم:

گوجه سبز بده!

کف دستش یه گوجه سبز بود بهم تعارف کردمنم برداشتم انداختم بالا و در یه حرکت قورتش دادم

گفتم : خوبه؛ پوست نازکم هست!

چند لحظه گذشت

میوه فروشه گفت: چیزه دیگه ای هم میخواستید؟ گفتم : آره دیگه؛ ۵ تومن گوجه سبز

گفت : همون بود که خوردیش

هیچی دیگه...

منو میگی الان بغض گلومو گرفته که چرا بیشتر مزش نکردم؟

چرا نمک نزدم؟

چرا گوشه لپم نگهش نداشتم؟

آخه چرا سریع قورتش دادم؟

صدای خرچ خرچشم حتی نشنیدم خاک تو سرم!!!

 

 




تاريخ : جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ٩:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
مردی درتگزاس جلوی چشمان همسرش توسط چند مرد ماسکدار ربوده شد!
او دو روز بعد صحیح وسالم به خانه برگشت وبعد ها مشخص شد ڪه نقشه
 آدم ربایی را برای رفتن به مسافرت با دوستانش اجرا کرده بود!





تاريخ : جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
زندگی تنها یکبار است،
پس کارهایی را بکن که خوشحالت میکنه و با کسانی باش که باعث میشن
 لبخند به لبت بیاد.





تاريخ : جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
آه ای گل آتشین؛ شقایق،
هُش دار!
این دست
برای چیدنت می‌آید

"حسین منزوی "






تاريخ : پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٦ | ٩:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
ترجمه تصویر از سیگار کامل تا ته سیگار:

من می خوام زنده بمونم و نمیرم
می خوام زنده بمونم و نمیرم
زنده بمونم و نمیرم
نمیرم
مردم!





تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٦ | ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٦ | ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

در یک قبیله آفریقایی وقتی فردی کار اشتباهی انجام میدهد افراد قبیله بجای طرد او را به مرکز روستا می آورند . سپس همه افراد قبیله به دورش حلقه می زنند و کارهای نیک و شایسته ای که فرد خطاکار انجام داده است بازگو می کنند . این بازگویی خوبیها به مدت دو روز ادامه می یابد . آنها اعتقاد دارند ذات هر انسانی پاک است اما هر کس ممکن است گاه خطا کند و ما باید در این هنگام به او کمک کنیم تا به ذات پاک خودش برگردد و تکیه کند



تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٦ | ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
در سال اول ازدواج به قدری
همسرم را دوست داشتم که وقتی
نگاهش میکردم دلم میخواست بخورمش؛
در سال دوم دائم به خودم میگفتم ...
کاش همون سال اول خورده بودمش !!

چارلی چاپلین





تاريخ : دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٦ | ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()



تاريخ : جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩٦ | ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
بعضیا رو باید ورداری ببری روانپزشک بگی :
دکتر اینو میبینی ؟ بی زحمت واسه اطرافیانش قرص آرام بخش تجویز کن !


تاريخ : جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩٦ | ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺟﻐﺮﺍﻓﯿﺎ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﺳﮑﺘﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻣﯿﻤﯿﺮﻩ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﺤﻘﯿﻖﻣﯿﻔﻬﻤﻦ

دختره ﺍﺯﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪﻩ : ﺧﻂ ﺍﺳﺘﻮﺍ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭﯾﻪ ﯾﺎ ﺩﺍﺋﻤﯽ ؟



تاريخ : جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩٦ | ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

شخص ثروتمندی خواست بهلول را در میان جمعی به سُخره بگیرد

به بهلول گفت:هیچ شباهتی بین من و تو هست؟

بهلول گفت:البته که هست

مرد ثروتمند گفت:چه چیز ما به همدیگر شبیه است؟بگو

بهلول جواب داد:

دو چیز ما شبیه یکدیگر است،

یکی جیب من و کله تو که هر دو خالی است

 و دیگری جیب تو و کله من که هر دو پر است ...



تاريخ : جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩٦ | ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
دانشجو‌های هاروارد معتقدند اختراع یه شغل بهتر از پیدا کردن یک شغله 

داشجوهای ایران معتقدند حالا که پدر پولدار نداریم دنبال پدرزن پولدار باشیم


تاريخ : دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٦ | ٩:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.