تاريخ : شنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٥ | ٩:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
کودکان جنگ را در کودکی خود به سخره میگیرند.





تاريخ : شنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٥ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
از ۱۶سال پیش تا به امروز شغل «لیزا شرودر»، تست کردن مزه و طعم 
شکلات‌های تولید شده در شرکت ۳۳ میلیارددلاری«مارس» (Mars) است.





تاريخ : شنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٥ | ٩:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
فصل عوض میشود 
جای آلو را
خرمالو میگیرد
جای دلتنگی را
دلتنگی!


علیرضاروشن





تاريخ : شنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٥ | ۸:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

چند وقت پیش ﯾﻜﯽ ﺍﺯ ﺑﯿﺖ ﺍﻟﻤﺎﻝ ﺳﻪ ﻫﺰﺍﺭ میلیارد ناقابل برداشت و رفت ودیگه هم برنگشت!!!

 و اون یکی دوازده هزار ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ تومن ﮔﺮفت ﻭ ﺭفت ودیگه هم برنگشت!!!

والان یکی دیگه 94هزارمیلیارد و.....و.....و...!!

وهیچکدومشون برنگشتن .....!

اما...سی ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ، ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻣﯿﻦ ، ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ میخواستن با جونشون  ﻣﻌﺒﺮ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﻨﺪ....

یکیشون ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻡ ﻛﻪ رفتﺑﺮﮔﺸﺖ !همه فکر کردن ترسیده!

ﭘﻮﺗﯿﻦ ﻫﺎﺵ ﺭﻭدرآورد؛ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :

 « ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺯ ﺗﺪﺍﺭﻛﺎﺕ ﮔﺮﻓﺘﻢ ؛نوهستن حیفه ؛مال بیت الماله»ﺑﻌﺪ ﭘﺎﺑﺮﻫﻨﻪ ﺭﻓﺖ ﻭ اتفاقا ؛ اونم ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺮﻧﮕﺸﺖ....



تاريخ : جمعه ٩ مهر ۱۳٩٥ | ٩:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

در کلاس درس استاد دانشگاه خطاب به یکی از دانشجویان میگه انواع استرس رو توضیح بده و استرس واقعی کدومه

دانشجو میگه دختر زیبائی رو کنار خیابان سوار میکنی.  اما دختره کمی بعد توی ماشینت غش می کنه.  مجبور می شی اونو به بیمارستان برسونی. در این لحظه دچاراسترس آنهم از نوع ساده‌ میشی!

در بیمارستان به شما می گن که این خانم حامله هست و به تو تبریک میگن که بزودی پدر میشی. تو میگی اشتباه شده من پدر این بچه نیستم ولی دختر با ناله ای میگه چرا هستی. در اینجا مقدار استرس شما بیشتر میشه. آن هم از نوع هیجانی!

در خواست آزمایش دی.ان.ای می کنی. آزمایش انجام میشه و دکتر به شما میگه : دوست عزیز شما کاملا بیگناهی ، شما قدرت باروری ندارید و این مشکل شما کاملا قدیمی و بهتر بگویم مادرزادیه. خیال تو راحت میشه و سوار ماشینت میشی و میری. توی راه به سمت خونه ناگهان به یاد ۳ تا بچه ت میفتی …؟ و اینجاست که استرس واقعی شروع میشه!!



تاريخ : جمعه ٩ مهر ۱۳٩٥ | ٩:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

مردی ازدواج مجدد میکنه و وقتی زن متوجه میشه به روی خودش نمیاره و خودش رو به بی اطلاعی میزنه. شرایط زندگی روز به روز بهتر میشه و ١۶ سال به خوبی و خوشی زندگی میکنند.

مرد میمیره و بعد از مراسم خانواده مرد تو خونه جمع میشن و میخوان موضوع ازدواج مجدد مرحوم رو به خانم بگن. زن هم خیلی عادی و بیخیال بهشون نگاه میکنه. بالاخره پدرشوهرش میاد میگه دخترم میخوام موضوع مهمی رو باهات درمیون بگذارم فقط ازت خواهش میکنم منطقی باش و شرایط رو از این که هست سخت تر نکن. زن میپرسه میخوای درمورد ازدواج دوم شوهرم صحبت کنی؟ همه با تعجب میگن مگه تو میدونستی؟ میگه از همون ابتدا فهمیدم ولی به روی خودم نیاوردم چون اگه اون روز دعوا راه مینداختم ..... شبهامون رو تقسیم میکرد خرجی خونه رو تقسیم میکرد تا ازم ناراحت میشد میرفت پیش اون یکی من هم خودم رو به بی اطلاعی زدم و درنتیجه

هرشب کنارم بود از این میترسید که متوجه بشم خرجی خونه بیشتر شد و مرتب برام هدیه میخرید همیشه دنبال راضی کردنم بود و میترسید پیش من لو بره اصلاً بهترین سالهای همونهایی بود که اون ازدواج مجدد کرده بود و من مثل ملکه زندگی میکردم و شوهرم مثل مرگ ازم میترسید. از این بهتر چی بخوام؟

میگن شیطون کتاباشو جمع کرده رفته پیشش برای یک دوره آموزش فشرده ....

 




تاريخ : جمعه ٩ مهر ۱۳٩٥ | ٩:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
مهران مدیری:
طرف تحصیلاتش در حد تصمیم کبری ست!
 تخصصش، کپی کردنِ جوک از این گروه به اون گروه تلگرامه!
 اوج تلاش و سختکوشیشم، حرکت سینه خیز از توی تخت برا 
برداشتن کنترل تلویزیون!
 بعد چون آشنا داشته، الان 30 تا تحصیل کرده ی متخصصِ کوشا، 
آخر هر ماه دارن واسه دو زار اضافه کار حقوق عایله مندی، 
تا منتها الیه ستون فقراتشون جلوی این یارو خم میشن!
توی سیستم های اداری استخدامی، به این فرآیند میگن شایسته سالاری!
یعنی یه پارتی شایسته داشته باش، سالاری کن!


تاريخ : جمعه ٩ مهر ۱۳٩٥ | ٩:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
‏کسی که میخواهد مثل خورشید بدرخشد
اول باید مثل خورشید بسوزد


آدولف هیتلر





تاريخ : جمعه ٩ مهر ۱۳٩٥ | ٩:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
از مولانا پرسیدند: 
شراب حرام است یا حلال؟
گفت:
تا «که» خورد …

 



تاريخ : جمعه ٩ مهر ۱۳٩٥ | ٩:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()



تاريخ : جمعه ٩ مهر ۱۳٩٥ | ٩:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
تا دهه شصت میلادی تنها تست بارداری معتبر، ادرار بانوان به روی قورباغه
 آفریقایی بود، اگر قورباغه پس از ۱۲ ساعت تخم میگذاشت، زن حامله بود





تاريخ : جمعه ٩ مهر ۱۳٩٥ | ٩:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
یارو ﻣﯿﺮﻩ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ..... ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺳﺒﯿﻞ ﺩﺍﺷﺘﻪ
میگه ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﺳﺒﯿﻞ ﺩﺍﺭﯼ؟
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺯﯾﺮ ﮔﺮﯾﻪ
طرف ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﺩﻟﺪﺍﺭﯾﺶ ﺑﺪﻩ
ﻣﯽ ﮔﻪ :گریه نکن
ﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ!!!





تاريخ : پنجشنبه ۸ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()


در زمان ناصرالدین شاه اولین تلگراف‌خانه تأسیس شد اما مردم استقبالی نکردند و کسی باور نداشت پیامش با سیم به شهر دیگری برود.
به ناصرالدین شاه گفتند تلگراف‌خانه بی‌مشتری مانده و کارمندانش آنجا بیکار نشسته اند.
 ناصرالدین شاه دستور داد به مدت یک ماه مردم بیایند مجانی هر چه می‌خواهند تلگراف بزنند و چون مفت شد همه هجوم آوردند و بعد از مدتی دیدند پیام‌هایشان به مقصد می‌رسد و به همین خاطر هجوم مردم روز به روز زیادتر شد در حدی که دیگر کارمندان قادر به پاسخگویی نبودند!
سرانجام ناصرالدین شاه که مطمئن شده بود مردم ارزش تلگراف را فهمیده‌اند، دستور داد سر در تلگراف خانه تابلویی بزنند بدین مضمون: «بفرموده شاه از امروز حرف مفت زدن ممنوع!» و اصطلاح حرف مفت زدن از آن زمان به یادگار مانده است...!



تاريخ : پنجشنبه ۸ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
نشد یک لحظه از یادت جدا دل
زهی دل! آفرین دل! مرحبا دل!

زدستش یک دم آسایش ندارم
نمی دانم چه باید کرد با دل!؟

هزاران بارمنعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل!

به چشمانت مرا «دل» مبتلا کرد
فلاکت: دل! مصیبت: دل! بلا: دل!

از این دل داد من بستان خدایا
ز دستش تا به کِی گویم: «خدا! دل!»؟

درون سینه آهی هم ندارد
ستمکش دل! پریشان دل! گدا دل!

به تاری گردنش را بسته زلفت
فقیر و عاجز و بی دست و پا دل

بشد خاک و ز کویت برنخیزد
زهی ثابت قدم دل! باوفا دل!

ز عقل و دل دگر از من مپرسید
چو عشق آمد کجا عقل و کجا دل؟

تو «لاهـوتی» ز دل نالی؛ دل از تــو!
حیاکن! یا تو ساکت باش یا دل!


تاريخ : پنجشنبه ۸ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
در راه عشق،
من ز همه پیشرو ترم
سبقت مجاز نیست،
فقط خط ممتد است...!




تاريخ : پنجشنبه ۸ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
دیشب مخاطب خاصم بهم گفت: چقد دوسم داری؟
منم گفتم:خیلی خیلی عزیزم...
عین اینکه قلب من موبایله و تو هم سیم کارتش!!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بیچاره نمیدونه موبایلم دو سیم کارتس !!!


تاريخ : پنجشنبه ۸ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
‏من هنوز زرد نشده بودم ،
به خاطر تو افتادم !

 



تاريخ : پنجشنبه ۸ مهر ۱۳٩٥ | ٢:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

هر چی اختراع میشه برای راحتی خانم هاست
لباسشویی
ظرفشویی  
اتو
همزن
آبمیوه گیر
سبزی خورد کن
جاروبرقی
و خیلی چیزای دیگه...!
ولی برای راحتی مردا فقط یه پیژامه درست شده که آدم روش نمیشه باهاش تا دم در بره!
تازه مهمون هم که میاد باید عین برق و باد عوضش کنی !!
یا کشش در میره ...
یا خشتکش پاره میشه ...
خانم خونه هم هر موقع میخواد توالت رو تمیز کنه پیژامه آقاشون رو میپوشه لباس خودش کثیف نشه

 

 

Image result for ‫اختراعی برای خانمها‬‎



تاريخ : سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳٩٥ | ۱:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
دیشب مخاطب خاصم بهم گفت: چقد دوسم داری؟
منم گفتم:خیلی خیلی عزیزم.عین اینکه قلب من موبایله و تو هم سیمکارتش!!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بیچاره نمیدونه موبایلم دو سیم کارتس !!!


تاريخ : سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳٩٥ | ۱:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

«هرچه می‏نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آن‏چه در این روزها نبشتم، همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش.
ای دوست نه هرچه درست و صواب بود، روا بود که بگویند.
و نباید چیزها نویسم بی«خود» که چون «واخود» آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور.
کاشکی، یک‏بارگی نادانی شدمی تا از خود خلاصی یافتمی.
چون در حرکت و سکون چیزی نویسم رنجور شوم بغایت؛
و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم، هم رنجور شوم؛
چون احوال عاشقان نویسم نشاید،
چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید؛
و هر چه نویسم هم نشاید؛
و اگر هیچ ننویسم هم نشاید؛
و اگر گویم هم نشاید؛
و اگر خاموش گردم هم نشاید؛
و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید.»

رساله‌‏ فی العشق، عین ‏القضات همدانی

 

 




تاريخ : جمعه ٢ مهر ۱۳٩٥ | ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
معلمی گفت توانا بود هرکه...؟

دانش اموزی ادامه داد:

"توانا بود هرکه دارا بود"
ز ثروت دل پیر برنا بود
تهیدست به جایی نخواهد رسید
اگر چه شب و روز کوشا بود
ندانست فردوسی پاکزاد
که شعرش در این ملک بیجا بود
گر او را خبر بود از این روزگار
که زر بر همه چیز والا بود
نمیگفت آن شعر معروف را
"توانا بود هرکه دانا بود"


تاريخ : جمعه ٢ مهر ۱۳٩٥ | ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

باران که شدى مپرس ، این خانه کیست
سقف حرم  و مسجد و میخانه  یکیست
باران  که  شدى   ،   پیاله ها   را   نشمار
جام  و قدح  و کاسه  و  پیمانه  یکیست
باران  !  تو که  از  پیش  خدا  مى  آیی !
توضیح  بده  عاقل  و  فرزانه  یکیست ؟
بر   درگه   او   چونکه   بیفتند  به   خاک
شیر  و  شتر  و  پلنگ و  پروانه  یکیست
با  سوره ى  دل  ،   اگر  خدا  را  خواندى
حمد  و فلق  و  نعره ى  مستانه  یکیست
از  قدرت  حق  ،  هر چه  گرفتند  به  کار
در  خلقت حق ، رستم و موریانه یکیست
گر   درک  کنى   ،   خودت   خدا  را  بینى
درکش  نکنى  ،  کعبه  و  بتخانه  یکیست

 

 

Image result for ‫باران که شدی مپرس این خانه کیست‬‎



تاريخ : جمعه ٢ مهر ۱۳٩٥ | ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
کودکى سمتم آمد و گفت:
آقا آقا چسب زخم نمیخرید؟ ارزون میفروشما
لبخند زدم و گفتم:
تمام چسب زخمهایت را هم بخرم نه زخمهاى من خوب میشود نه زخمهاى تو
کودک نگاهم کردو گفت:
-پول ندارى زر فلسفى نزن!





تاريخ : جمعه ٢ مهر ۱۳٩٥ | ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
رفتم میوه فروشی

5 هزار تومن دادم به میوه فروشه گفتم: گوجه سبز بده

کف دستش یه گوجه سبز بود بهم تعارف کرد

منم برداشتم انداختم بالا و در یه حرکت قورتش دادم

گفتم : خوبه؛ پوست نازکم هست!

چند لحظه گذشت

میوه فروشه گفت : چیزه دیگه ای هم میخواستید؟

گفتم : آره دیگه؛ ۵ تومن گوجه سبز

گفت : همون بود که خوردیش

هیچی دیگه ...

منو میگی الان بغض گلومو گرفته که چرا بیشتر مزش نکردم؟

چرا نمک نزدم؟

چرا گوشه لپم نگهش نداشتم؟

آخه چرا سریع قورتش دادم؟

آخه چرا؟

صدای خرچ خرچشم حتی نشنیدم خاک تو سرم!!





تاريخ : جمعه ٢ مهر ۱۳٩٥ | ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.