کاش عشقـم پیشم بود الان ﺳﺮﻣﻮ میزاشتم ﺭﻭ ﺷﻮنش
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﻣﺎﻏﻤﻮ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﭘﺎﮎ میکردم..
 

من میگم پست عاشقانه بلد نیستم بزارم
هی اصرار میکنند
بیا اینم عاشقانه ، دماغی شد رفت


تاريخ : چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٥ | ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٥ | ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()



تاريخ : سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٥ | ٩:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
تیم استاینر که خالکوبی پشتش اثر یک هنرمند مشهور است،
 آن را به یک مجموعه‌دار هنری فروخته.وقتی از دنیا برود پوستش را قاب می‌گیرند.
 پیش از مرگ نیز زندگی‌اش در گالری‌ها سپری خواهد شد.





تاريخ : دوشنبه ٢ اسفند ۱۳٩٥ | ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()


تاريخ : شنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٥ | ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()



تاريخ : شنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٥ | ٩:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
در سال 1920 اداره پست امریکا قانونی تصویب کرد که فرستادن کودکان
 بعنوان بسته پستی ممنوع شد. قبل از آن، مردم کودکان و نوزادان را گاهی 
بوسیله پست جابحا میکردند!





تاريخ : جمعه ٢٩ بهمن ۱۳٩٥ | ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٥ | ۱:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٥ | ٩:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
دختری با مادرش در رختخواب
درد و دل می کرد با چشمی پر آب
گفت: مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم
سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد
هیچ کس مجنون این لیلا نشد

شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته
مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت
دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود
غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن

گفت دختر مادر محبوب من!
ای رفیق مهربان و خوب من
گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا
کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟
غیر از آن روزی که گشتم همسفر

با سعید و یاسر و سینا صفر
با سه تاشان رفته بودم سینما
بگذریم از مابقی ماجرا
یک سری هم صحبت صادق شدم
او خرم کرد آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج علی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد،بله

بعد جعفر یار من عباس بود
البته وسواسی وحساس بود
بعد ازآن وسواسی پر ادعا
شد رفیقم خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم
بعدهانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو
گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری
لیک جز آن که تو را باشد پدر
دل نمی دادم به هرکس اینقدر
خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی
واقعا که پوز مادر را زدی


تاريخ : چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٥ | ٩:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٥ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
یکی از پنده هایی که میتونم دراختیارتون بذارم اینه که...
همیشه جوری کار کنید که دیگران
کار نکردنتونو ترجیج بدن...

این پند برای روزای آینده که اکثرا خونه تکونی دارند, خیلی کاربرد داره
 
 



تاريخ : چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٥ | ٩:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

یک مرد چینى که شکست عشقى خورده بود ، در روز ولنتاین سال ۲۰۱۴ نیمى از بلیط هاى فیلم سینمایى " عاشقانه اى در پکن " را یکى در میان خرید تا هیچ زوج عاشقى نتوانند کنار هم بنشینند

 

 




تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٥ | ۸:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
امنیت جزء حقوق بشر است و من
از آن محرومم، وقتی در آغوشت نیستم
.
.
.
.
.
مخ زنی به سبک سیاسی و دیپلماتیک





تاريخ : دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٥ | ٢:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

عبید زاکانی میگه :مردی زنی بگرفت به روز پنجم فرزندی بزاد مرد به بازار رفت و لوح و دواتی بخرید او را گفتند این از بهر چه خریدی گفت طفلی را که پنج روزه زایند سه روزه مکتبی شود.



تاريخ : دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٥ | ٢:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
‏- شغلت چیه؟
- راننده ام
- راننده آژانس؟
- نه آدمها رو از خودم میرونم





تاريخ : دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٥ | ٢:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
ﺧﺎﻧﻤﻪ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻣﯿﮕﻪ: ﺍﮔﻪ ﻣﻦ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﺗﻮ ﺯﻭﺩﯼ ﺯﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؟
ﻣﺮﺩ ﻣﯿﮕﻪ: ﺁﺭﻩ ﭼﺎﺭﻩ ﻧﺪﺍﺭﻡ.
ﺧﺎﻧﻢ : ﻣﯿﺎﺭﯾﺶ ﺗﻮ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﻮﻧﻪ؟
ﻣﺮﺩ: ﺁﺭﻩ ﺧﻮﻧﻤﻪ ﺩﯾﮕﻪ.

ﺧﺎﻧﻢ : ﻟﺒﺎﺳﺎﻡ ﺭﻭ ﻣﯿﺬﺍﺭﯼ ﺑﭙﻮﺷﻪ ؟؟
ﻣﺮﺩ: ﺍﮔﻪ ﺑﭙﻮﺷﻪ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺁﺧﻪ ﮔﺮﻭﻧﯿﻪ
ﺧﺎﻧﻢ : ﮐﻔﺸﺎﻣﻮﭼﯽ؟
ﻣﺮﺩ: ﻧﻪ نمیشه
ﺧﺎﻧﻢ : ﭼﺮﺍ ؟
ﻣﺮﺩ: ﭼﻮﻥ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﭘﺎهاﺵ ﺳﯽ ﻭ ﻫﺸﺘﻪ!





تاريخ : دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٥ | ٢:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد

دوستش علت را جویا شد:

و او گفت: این زن از روز اول همیشه می خواست من را عوض کند

مرا وادار کرد سیگار و مشروب را ترک کنم

لباس بهتر بپوشم، قماربازی نکنم، در سهام سرمایه‌گذاری کنم و حتی مرا عادت داده که به موسیقی کلاسیک گوش کنم و لذت ببرم

دوستش گفت: اینها که می‌گویی که چیز بدی نیست

مرد گفت: درسته ولی،حالا حس می‌کنم که دیگر این زن در شان من نیست

نتیجه اخلاقی : بگذارید مردها همان نکبتی که هستند، بمانند

 



تاريخ : جمعه ٢٢ بهمن ۱۳٩٥ | ۱:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

هر گاه به واسطه خرید کالایی فکرکردیدطبقه اجتماعیتون عوض شده و دیگه اون آدم سابق نیستید،«بدونیدکه شما یک تازه به دوران رسیده اید»

 

 



تاريخ : جمعه ٢٢ بهمن ۱۳٩٥ | ۱:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

ناصرالدین شاه در بازدید از اصفهان با کالسکه سلطنتی از میدان کهنه عبور می‌کرد که چشمش به ذغال‌فروشی افتاد. مرد ذغال‌فروش فقط یک شلوارک به پا داشت و مشغول جدا کردن ذغال از خاکه ذغال‌ها بود و در نتیجه گرد ذغال با بدن عرق کرده و عریان او منظره وحشتناکی را بوجود آورده بود. ناصرالدین‌شاه سرش را از کالسکه بیرون آورده و ذغال‌فروش را صدا کرد. ذغال فروش بدو آمد جلو و گفت: «بله قربان.»

ناصرالدین شاه با نگاهی به سر تا پای او گفت: «جنهم بوده‌ای؟»
ذغال فروش زرنگ گفت: «بله قربان!»
شاه از برخورد ذغال‌فروش خوشش آمده و گفت: «چه کسی را در جهنم دیدی؟»
ذغال‌فروش حاضرجواب گفت: «اینهائیکه در رکاب اعلاحضرت هستند همه را در جهنم دیدم.»
شاه به فکر فرورفته و بعد از مکث کوتاهی گفت: «مرا آنجا ندیدی؟»
ذغال‌فروش فکر کرد اگر بگوید شاه را در جهنم دیده که ممکن است دستور قتلش صادر شود، اگر هم بگوید که ندیدم که حق مطلب را اداء نکرده است. پس گفت: «اعلاحضرتا، حقیقش این است که من تا ته جهنم نرفتم!»

 

 




تاريخ : جمعه ٢٢ بهمن ۱۳٩٥ | ۱:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد.
 روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند…
به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 400 دلار خواهد پرداخت.
 با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.
این بار پیشنهاد به 455 دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. 
این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 1000 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.
 در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را هر یک 80 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به 100 دلار به او بفروشید.»
 روستایی‌ها که احتمالا مثل من و شما وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند...
 البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون ...!!!

 

 

 

 



تاريخ : جمعه ٢٢ بهمن ۱۳٩٥ | ۱:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

تعداد انسانهای که به وسیله خر کشته می شوند از تعداد انسانهایی که در سانحه هواپیمایی می میرند بیشتر است

 

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٥ | ٩:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
روزی یه معتادی هنگام اذان مغرب سیگار می کشید...
درهمون وقت بچه هاش داشتند وضو می گرفتند که به مسجد برند
پدربزرگ شان روی تختش نشسته بود و منظره را تماشا میکرد
پدر بزرگ رو به پسر معتادش کرد و گفت:تو خجالت نمیکشی بچه هایت دارند
به مسجد میروند اون وقت توداری سیگار می کشی؟
مرد معتاد رو به پدرش کرد و گفت ...
.
.
.
دیدی فرق بین تربیت من و تربیت خودتو!!!





تاريخ : جمعه ۱٥ بهمن ۱۳٩٥ | ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
به مامانم گفتم:دیشب خواب دیدم 
چندتا گرگ دارن تیکه تیکت میکنن!
مامانم گفت :پاشو زود خونه رو جمع کن خدامرگم بده عمه هات دارن میان اینجا!!
 
 

 


تاريخ : جمعه ۱٥ بهمن ۱۳٩٥ | ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()



تاريخ : جمعه ۱٥ بهمن ۱۳٩٥ | ۱:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.