با سلام .دوستان گرانمایه و عزیزتر از جان که هدفمند و یا اتفاقی به دیدن این وبلاگ تشریف میاورید از لطف و بزرگواری شما بزرگواران سپاسگزارم.تعدادی از دوستان از کاهش محسوس میزان مطالب جدید در وبلاگ گفته بودند که حق با شماست و متاسفانه یکی از عوارض تنوع شبکه های مجازی ، همین غفلت از علائق اصلی و مشغولیت در میادین! دیگری از دنیای ملون و رنگ رنگ عالم مجازیست.لذا خواهشمندم کم کاری مرا به بزرگ منشی خود ببخشایید و مطمئن باشید که حضور هر همراهی در وبلاگ حتی اتفاقی باعث دلگرمی بیشتر این حقیر خواهد بود.باز هم سپاس و دو صدبدرود.

آدرس اینستاگرام:

https://www.instagram.com/fereydoon.ba



تاريخ : پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٥ | ۸:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
خدا دوست دارد لبى که ببوسد
نه ان لب که از ترس دوزخ بپوسد
خدا دوست دارد من و تو بخندیم
نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم





تاريخ : چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٥ | ٢:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

ثروتمندی از پنجره اتاقش به بیرون نگاه کرد و مردی را دید که در سطل زباله‌اش دنبال چیزی می‌گردد. گفت، خدا رو شکر فقیر نیستم.

مرد فقیر اطرافش را نگاه کرد و دیوانه‌ای با رفتار جنون‌آمیز در خیابان دید و گفت، خدا رو شکر دیوانه نیستم.

آن دیوانه در خیابان آمبولانسی دید که بیماری را حمل می‌کرد گفت، خدا رو شکر بیمار نیستم.

مریضی در بیمارستان دید که جنازه‌ای را به سردخانه می‌برند. گفت، خدا رو شکر زنده‌ام.

فقط یک مرده نمی‌تواند از خدا تشکر کند. چرا امروز از خدا تشکر نمی‌کنیم که یک روز دیگر به ما فرصت زندگی داده است؟

به دیگران هم این را می‌گویید تا بدانند خدا آنها را هم دوست دارد؟



تاريخ : چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٥ | ٢:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

بزرگی میگفت:

تحمل شنیدن سه آهنگ برایم دردناک است

صدای کودکی ازبی مادری،صدای مجرمی ازبی گناهی،صدای عاشقی ازجدایی

 

 




تاريخ : چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٥ | ٢:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

سالها بعد جعبه سیاه چند نفر پیدا شد و از آخرین جمله زندگیشان رمز گشایی شد

آخرین کلمات یک بیمار : مطمئنید که این آمپول بی خطره؟…

آخرین کلمات یک پلیس : شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره…

آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون : این نوع مار رو میشناسم، سمی‌نیست…

آخرین کلمات یک چترباز : پس چترم کو؟

آخرین کلمات یک دربان : مگه از روی نعش من رد بشی…

آخرین کلمات یک قصاب : اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم…

آخرین کلمات یک قهرمان : کمک نمیخوام، همه اش سه نفرند…

آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی : قضیه روشنه، قاتل شما هستید!

آخرین کلمات یک گروگان : من که میدونم تو عرضه ی شلیک کردن نداری…

آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه…

آخرین کلمات یک سرباز تحت آموزش هنگام پرتاب نارنجک : گفتین تا چند بشمرم قربان؟

 




تاريخ : چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٥ | ٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
کسی که پول میگیرد تا دروغ بگوید"دلال" است.
کسی که دروغ میگوید تا پول بگیرد "گدا" است.
کسی که پول میگیرد تا راست و دروغ را تشخیص دهد قاضی" است.
کسی که پول میگیرد تا راست را دروغ
و دروغ را راست جلوه دهد "وکیل" است.

کسی که جز راست چیزی نمی گوید،"بچه" است.
کسی که به خودش هم دروغ میگوید"متکبر" است.
کسی که دروغ خویش را باور میکند "ابله" است.
کسی که سخنانش دروغ است اما
دروغش شیرین است"شاعر" است.

کسی که علیرغم میل باطنی و اکراه دروغ
میگوید"همسر" است.
کسی که اصلا دروغ نمی گوید"مرده" است.
کسی که دروغ میگوید و یک قسم هم روش میخوره "بازاری" است.
کسی که دروغ میگوید اما خودش
متوجه نمیشود،"ابله پر حرف" است.

 



تاريخ : چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٥ | ٢:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

_ تو که این قدر کثافت‌کاری کردی، چه طور گیر نیافتادی؟

_ این دلایل زیادی داره. من کارها رو طوری شلوغ پلوغ می‌کنم که کسی سر در نمی‌یاره. همیشه پای سه چهار نفر رو می‌کشم تو کار که اگه منو بگیرن، چهار پنج تا از کله‌گنده‌ها هم مثل کلاف دنبالم بیان. به همین جهت، کسی با من کار نداره.

دلیل دیگه‌اش اینه که من هرگز یه کاری رو دو بار انجام نمی‌دم. همیشه فرم کار رو تغییر می‌دم. کسایی که گرفتار می‌شن، همیشه یه جور کار می‌کنن. وقتی هم از زندون بیرون بیان، بازم دنبال همون کارو می‌گیرن.

دلیل سوم اینه که من از اولش تا به حال، تنها کار کردم و کسی رو تو کارهام شریک نکردم. تو مملکت ما هنوز تربیت اجتماعی به اون جا نرسیده که مردم کار دسته‌جمعی بکنن. توی تمام این مؤسسات و شرکت‌ها یک‌شون رو نمی‌تونی پیدا کنی که سی سال سابقه داشته باشه. برای این‌که همه توی این فکرن که چه جوری سر رفقاشون کلاه بذارن و به همین دلیله که هیچ کاری رو نمی‌شه دسته‌‌جمعی انجام داد. اونم دزدی دسته‌جمعی.

علت این‌که شما سابقه‌‌دارها زود گرفتار می‌شین، اینه که به خودتون اعتماد ندارین و به شرایط مملکت خودتون هم آشنا نیستین.

 

از عزیز نسین 

 

 




تاريخ : جمعه ٢٤ دی ۱۳٩٥ | ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()


پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی می‌کردند.

هنگام خواب، همسر پیرمرد از او خواست تا شانه‌ای برای او بخرد تا موهایش را سر و سامانی بدهد.

پیرمرد نگاهی حزن‌آمیز به همسرش کرد و گفت: «نمی‌توانم بخرم، حتی بند ساعتم پاره شده و در توانم نیست تا بند جدیدی برایش بگیرم.»
پیرزن لبخندی زد و سکوت کرد.

پیرمرد فردای آن روز بعد از تمام شدن کارش، به بازار رفت و ساعت خود را فروخت و شانه‌ای برای همسرش خرید.

وقتی به خانه بازگشت شانه در دست با تعجب دید که همسرش موهایش را کوتاه کرده است و بند ساعت نو برای او گرفته است.
مات و مبهوت و اشک‌ریزان همدیگر را نگاه می‌کردند.

اشک‌هایشان برای این نبود که کارشان هدر رفته بود بلکه برای این بود که همدیگر را به یک اندازه دوست داشتند و هر کدام بدنبال خشنودی دیگری بود.

به یاد داشته باشیم اگر کسی را دوست داری یا شخصی تو را دوست داشته باشد باید برای خشنود کردن او سعی و تلاش زیادی انجام دهی.

عشق و محبت به حرف نیست، باید به آن عمل کرد. عمل است که شدت عشق را به تصویر می‌کشد.



تاريخ : جمعه ٢٤ دی ۱۳٩٥ | ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()


-سلام خوشگله، دوست پسر داری!؟
-بله شما؟
-من باباتم، صبر کن بیام خونه به حسابت میرسم...


شماره ناشناس بعدی:
-دوست پسر داری!؟
-نه نهههه اصلا!!!
-من دوست پسرتم... میخوای به کی ثابت کنی تنهایی؟؟!!
-عزیزم بخدا فکر کردم که بابامه!!
-درست فک کردی صبر کن بیام خونه
!!!

 




تاريخ : جمعه ٢٤ دی ۱۳٩٥ | ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

عینک آفتابی میخرین 5میلیون؟

تو پنج میلیون بده من چتر میگیرم بالاسرت به هرکیم برسم میگم توخیلی پولداری
!!

 

 




تاريخ : جمعه ٢٤ دی ۱۳٩٥ | ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
با پا برهنگان دوستی کن 

چون کفشی ندارند

که در آن ریگی باشد !


تاريخ : پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٥ | ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

ﻣﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻋﺸﻘﻤﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ "ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ" ﺟﻤﻠﻪ ﺑﻪ "ﻡ" ﺧﺘﻢ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﺩﻫﻨﻤﻮﻥ ﺑﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﻪ...
ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﺭﺟﯿﺎ ﺑﻪ ﻋﺸﻘﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﻦ "ﺁﯼ ﻻﻭ ﯾﻮ" ﺑﻪ ﺣﺮﻑ "ﯾﻮ" ﺧﺘﻢ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﺩﻫﻨﺸﻮﻥ ﺧﻮﺩ ﺑﺨﻮﺩ ﺑﺤﺎﻟﺖ ﻏﻨﭽﻪ ﺩﺭﻣﯿﺎﺩ ﺑﺮﺍ ﺑﻮﺱ!!

ﻻﻣﺼﺒﺎ ﻫﻤﻪ ﮐﺎﺭﺍﺷﻮﻥ ﺣﺴﺎﺏ ﺷﺪﺳﺖ !
ﺣﺎﻻ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺩ ﻟﺐ ﻭ ﻟﻮﭼﺘﻮ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﮐﻨﯽ !!!!
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ ﮐﺎﻓﯿه

 

 



تاريخ : چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٥ | ۸:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

اگر بروی توی روزنامه بنویسی، می‌گویند: سانسور را پذیرفتی.
اگر توی اینترنت چیزی بنویسی، می‌گویند: پشت کامپیوترنشستن که نشد فعالیت.
اگر شعار بدهی، می‌گویند: اینها همه‌اش شوآف است و می‌خواهی دیده شوی.
اگر پا شوی بروی جلو مجلس و سکوت کنی، می‌گویند: داری به جامعه هزینه تحمیل می‌کنی.
اگر بنشینی خانه و کاری نکنی، می‌گویند: ترسو هستی و مسئولیت اجتماعی نداری.
اگر با آن‌وری‌ها مصاحبه کنی، می‌گویند: تن دادی.
اگر با این‌وری‌ها مصاحبه کنی، می‌گویند: وا دادی.
اگر جریان حاکم را نقد کنی، می‌گویند: از جریان رقیب پول گرفتی.
اگر جریان رقیب را نقد کنی، می‌گویند: از جریان حاکم پول گرفتی.
اگر درس بخوانی، می‌گویند: آخرش که چی؟
اگر کتاب بنویسی، می‌گویند: خب که چی؟
اگر عاشقانه بنویسی، می‌گویند: اسکل هستی و از واقعیات جامعه دوری.
اگر واقع‌گرایانه بنویسی، می‌گویند: قالتاق هستی و چشمت به جوایز خارجی است.
اگر کافه راه بیندازی، می‌گویند: شاسکول هستی و کاری به توده و طبقه کارگری و کودکان کار نداری.
اگر بروی از کودکان کار فیلم بگیری، می‌گویند: شامورته‌بازی درمی‌آوری و داری فیلم بازی می‌کنی.
اگر هر کاری کنی، می‌گویند: حتما از خودشان است که نمی‌گیرندش.
اگر بگیرندت، می‌گویند: زندان هم شده شوخی، همه را می‌گیرند.
اگر زودتر آزاد بشوی، می‌گویند: حتما خودت را فروختی.
اگر تا آخرش صبر کنی، می‌گویند: خودقهرمان‌پنداری داری.
اگر زندگی کنی، می‌‌گویند: چرا نمی‌میری ما راحت شویم؟
اگر بمیری، می‌گویند: تقصیر خودش بود که مرد. راحت شد.
وصیت
سوفیا... سوفیا... عشق من... تو بگو من به کدام ساز این جماعت برقصم؟ عاشق تو؛ میدون دوم.

پوریا عالمی

 

 




تاريخ : چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٥ | ۸:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

دیشب دیر اومدم خونه..
بابام گفت کجا بودی آواره بدبخت؟؟
گفتم خونه دوستم.

ورداشت به ۱۰ تا از دوستام زنگ زد..
دمشون گرم هر ۱۰ تاشون گفتن خونه ما بود..
۲ تاشون که دمشون گرم
گفتن الان اینجاس. خوابه خستس بیدارش نمیکنیم..
 

اینا به درک..

من حیرون مرام اون دوستمم که سنگ تموم گذاشت گفت.

اینجاس داره نماز میخونه
واما
واما
رفیق فابم که ترکوند دیگه
صداشو شبیه من کرد و گفت سلام بابا خیلی خوابم میاد بعدا بهت زنگ میزنم





تاريخ : چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٥ | ۸:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
 کارهای نزدیک سال نو در خارج:

رزرو بلیط برای مسافرت
سفارش لباس برای مهمانی
خرید درخت کریسمس
خرید کادو برای بچه ها
خرید فشفشه و وسایل آتش بازی
سفارش کیک
و خرید درینک جات و ...



سال نو در ایران:

شستن فرشها
سابیدن آشپزخانه
شستن یخچال و مبل و پرده
شستن دستشویی و حمام با آخرین ابتکارات
شستن تمام لباسهای موجود در خانه
شستن تمامی ظروف
شستن راه پله ها و در آخر هم
شستن ماشین بابا


تاريخ : دوشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٥ | ٩:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
آیا میدانید لاک پشت ها به خاطر سبک زندگی خاصی که دارند نزدیک به 
۱۵۰ سال عمر می کنند !؟ آیا میدانستید سبک زندگیشون اینه که سرشون
 تو لاک خودشونه، نه زندگی دیگران !

 
 



تاريخ : دوشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٥ | ۸:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

ﺯﻧﯽ ﺑﺎ ﺻﻮﺭﺕ ﮐﺒﻮﺩ ﺭﻓﺖ ﺳﺮﺍﻍ ﺩﮐﺘﺮ؛
دﮐﺘﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﯽ ﺷﺪﻩ ؟ ﺯﻥ ﮔﻔﺖ : ﺩﮐﺘﺮ، ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻣﯽ ﯾﺎﺩ ﺧﻮﻧﻪ ، ﻣﻨﻮ ﺯﯾﺮ ﻣﺸﺖ ﻭ ﻟﮕﺪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮه

ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ :
ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺷﻮﻫﺮﺕ ﺍﻭﻣﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﯾﻪ ﻓﻨﺠﻮﻥ ﭼﺎﯼ ﺳﺒﺰ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻦ ﺑﻪ ﻗﺮﻗﺮﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺑﺪه !!!
ﺩﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻌﺪ، ﺯﻥ ﺑﺎ ﻇﺎﻫﺮﯼ ﺳﺎﻟﻢ ﻭ ﺳﺮﺯﻧﺪﻩ ﭘﯿﺶ ﺩﮐﺘﺮ ﺑﺮگشت و گفت: ﺩﮐﺘﺮ، ﻗﺮﻗﺮﻩ ﭼﺎﯼ ﺳﺒﺰ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺍﻭﻣﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻦ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﻗﺮﻗﺮﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﭼﺎﯼ ﺳﺒﺰ ﻭ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﺪﺍﺷت و ﺍﻻﻥ ﺭﺍﺑﻄﻤﻮﻥ ﺧﻴﻠﯽ ﺑﻬﺘﺮﺷﺪﻩ ؛ ﺍﻭﻥ حتی کمترعصبانی میشه ومنوخیلی دوست داره.
دکتر گفت : ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ؟ ﺟﻠﻮﯼ ﺯﺑﻮﻧﺖ ﺭﻭ که ﺑﮕﯿﺮﯼ ، ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﺍ ﺣﻞ ﻣﯽشه !!!

 




تاريخ : یکشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٥ | ٩:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()



شما به خانمت میگی یک زنی رو دیدم
چقدر شبیه تو بود!
بعد خانمت میپرسه؛
خوشگل بود؟


اینجاست که نه میتونی بگی آره
نه بگی نه...!
یعنی کیش و مات
یعنی هر کدومو بگی فاتحت خوندست!



تاريخ : یکشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٥ | ٩:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

در سال 1976 در شهر لس آنجلس، پزشکان دست به اعتصاب زدند و یک ماه مطب هاى خود را تعطیل کردند!

در آن ماه مرگ و میر در لس آنجلس 18 درصد کاهش یافت!

 

 




تاريخ : یکشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٥ | ٩:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
در عجبم از زنان؛
که از خدای به این بزرگی فقط یک شوهر میخواهند،
و از شوهر به این درماندگی همه دنیا را.

"شکسپیر"


تاريخ : یکشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٥ | ٩:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

می گن مردهای مجرد کمتر از مردهای متاهل عمر میکنند ،
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اما مردهای متاهل بسیار بیشتر از مردهای مجرد آرزوی مرگ می کنند

 

 




تاريخ : یکشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٥ | ٩:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()

دیشب یک ظرف یک لیتری باخودم بردم پمپ بنزین ومبلغ ۱۳۰۰ تومان دادم یک لیتربنزین سوپر گرفتم، خیلى شاکى شدم و بهم زور اومد...
ولى وقتى یادم امد که درسال ۵۷. ۵۸ برای خرید ۱۳۰۰ تومان بنزین باید ۶ بشکه ۲۲۰ لیتری باخودم میبردم یه نفس راحت کشیدم گفتم خدارو شکر اونطورى سختر بود...

اون زمان خیلی مردم سختى میکشیدن.
والا . الان با 45 هزارتومن راحت یه کیلو گوشت میگیرن اون زمان باید یه گله گوسفند میگرفتن با دوتا ماشین و یه خونه چه خوب شده زندگی راحت شده!!

 

 




تاريخ : جمعه ۱٠ دی ۱۳٩٥ | ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()



ﺳﺎﻝ ۱۳۱٠

ﭘﺪﺭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ: ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺩﻳﮕﻪ ﻭﻗﺖ ﺷﻮﻫﺮ ﮐﺮﺩﻧﺘﻪ. ﺑﺎﯾﺪ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ
ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺨﺖ ﺑﺸﯽ.

ﺩﺧﺘﺮ: ﺩﺍﻣﺎﺩ ﮐﯿﻪ ﭘﺪﺭ؟

ﭘﺪﺭ: ﺑﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ ﮐﯿﻪ؟ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺶ.


ﺳﺎﻝ ۱۳۲٠

ﭘﺪﺭ: ﺩﺧﺘﺮﻡ ﭘﺴﺮ ﺣﺎﺟﯽ ﺍﺯﺕ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭی ﮐﺮﺩﻩ. ﻣﺒﺎﺭﮐﻪ.

ﺩﺧﺘﺮ: ﺁﺧﻪ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻧﺪﯾﺪﻣﺶ.

ﭘﺪﺭ: ﭘﺴﺮ ﺣﺎﺟﯽ ﺩﯾﺪﻥ ﻧﺪﺍﺭﻩ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺶ.


ﺳﺎﻝ ۱۳۳٠

ﭘﺪﺭ: ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺮﺍﺕ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﺪﻩ، ﺍﻣﺸﺐ ﻣﯿﺎﻥ.

ﺩﺧﺘﺮ: ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﻧﻢ.

ﭘﺪﺭ: ﻏﻠﻂ ﮐﺮﺩﯼ. ﯾﮑﺒﺎﺭ ﮐﻪ ﺑﻤﯿﺮﯼ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻏﻠﻄﺎ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ. ﻋﯿﺎﻝ،
ﮐﻤﺮ ﺑﻨﺪ ﻣﻦ ﮐﻮ؟


ﺳﺎﻝ ۱۳۴٠

ﭘﺪﺭ: ﺩﺧﺘﺮﻡ، ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﺗﻪ، ﺍﺯ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﺟﺎ ﮐﻠﯿﺪﯼ یک ﻧﻈﺮ
ﻧﮕﺎﺵ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺑﻌﺪﻫﺎ ﻧﮕﯽ ﻧﺪﯾﺪﻣﺶ.


ﺳﺎﻝ ۱۳۵٠

ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺑﺎ ﺁﻗﺎ ﺩﺍﻣﺎﺩ ﺑﺮﯾﺪ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﻭ ﺣﺮﻓﺎﺗﻮﻧﻮ ﺑﺰﻧﯿﺪ. ﺩﺍﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﻴﺎﺩ
ﺑﺎﻫﺎﺗﻮﻥ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺒﺎﺷﯿﺪ.


سال ۱۳۶٠

به متولدین این دهه کسی کاری نداشته باشه اینا همون نسل سوخته ان.


ﺳﺎﻝ ۱۳۷٠

ﭘﺪﺭ: ﺩﺧﺘﺮﻡ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻫﻢ ﺑﮕﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﺕ ﮐﯿﻪ؟
ﺩﺧﺘﺮ: ﺁﺭﻩ ﺑﺎﺑﺎ، ﺍﻣﺸﺐ ﻣﯿﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺁﺷﻨﺎ شید.


ﺳﺎﻝ ۱۳۸٠
ﺩﺧﺘﺮ: ﻣﺎﻣﯽ ﻣﻦ ﻭ ﻋﺸﻘﻢ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺣﺎﻻ ﺍﮔﻪ ﺷﻤﺎﻡ
ﺧﻮﺍﺳﺘﻴﻦ، ﺑﺎ ﻣﺎﻣﯽ ﻭ ﺩﺩﯼ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺗﻠﻔﻨﯽ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﯿﺪ ﻭ ﺁﺷﻨﺎ ﺑﺸﯿﺪ.

ﺳﺎﻝ ۱۳۹٠

ﺩﺧﺘﺮ: ﻣﺎﻣﯽ، ﭼﺮﺍ ﺑﺎﺑﺎ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻣﻦ ﻭ ﮐﺎﻣﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻪ؟

ﻣﺎﺩﺭ: ﻏﻠﻂ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻪ. ﺗﻮ ﻓﻌﻼ ﻓﮑﺮ ﺭﻧﮓ ﻣﻮﻫﺎﺕ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ
ﺷﺐ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺧﻮﺏ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺩ. ﺣﺎﻻ ﻧﮕﻔﺖ ﮐﯽ ﻣﻴﺎﺩ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ؟


ﺳﺎﻝ ۱۴٠٠

ﭘﺪﺭ: ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﺕ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻩ.

ﺳﺎﻝ ۱۴۲٠

ﻣﺎﺩﺭ: ﺩﺧﺘﺮﻡ، ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﺱ ﮐﺠﺎﯾﯽ؟ ﭼﺮﺍ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﻤﯿﺎﯼ؟
 
ﺩﺧﺘﺮ: ﺍﻭﻩ ﻣﺎﻣﯽ. ﻣﻨﻮ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﻣﺎﻩ ﻋﺴﻞ. ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﻫﻮﻝ ﻫﻮﻟﯽ
ﺷﺪ. ﻓﺮﺻﺖ ﻧﺸﺪ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﮐﻨﻢ. ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﮐﻪ ﺟﺸﻦ
ﻋﻘﺪ ﺩﻋﻮﺗﺘﻮﻥ ﻧﮑﺮﺩﻡ!!



تاريخ : جمعه ۱٠ دی ۱۳٩٥ | ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
هیچ کس، 
آنقدر فقیر نیست که
نتواند لبخندی به کسی هدیه کند
و هیچ کس آنقدر
ثروتمند نیست که به لبخندنیاز نداشته باشد





تاريخ : جمعه ۱٠ دی ۱۳٩٥ | ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()



تاريخ : جمعه ۱٠ دی ۱۳٩٥ | ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فریدون - مهاباد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.